دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

دفتر ما در مشهد دفتر شماست
پیگیری قراردادها و فعالیتهای ساختمانی شما در مشهد
با تجربه 30 ساله در مدیریت پروژه های ساختمانی تاسیساتی
09153118727

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پیوندها

خنده زورکی

خنده زورکی

در اندیشه هاش غوطه ور شده بود، طوری که انگار شلوغی دورو برشو حس نمیکرد. مامانش که سفر رفته و  تنها شده بود. دلش برای پلو خورشهای مامانش لک زده بود. شبی از بس هوس پلو داشت، زنگ زد براش پلو قورمه سبزی آوردند. ولی دلش حال نیومد. دستش ضرب خورده بود و دو تا انگشت آخریشو تا بالای مچ گچ گرفته بودند. حالا فقط قسمتی از طراحی ناخنهای بلند و خوشگلش دیده میشد. شب جمعه مچ دوس پسرش را که با چند تا دختر  دیگه خوش میگذروند، گرفته بود. پسره اونقدر ارزش نداشت، که بتونه با این وجود تحملش کنه. بنظرش میومد هیچ دلخوشیی نداره. از اینکه بقیه الکی سرخوش بنظر میومدند، لجش میگرفت. با اینکه بقیه فکر میکردند داره خیلی خوش میگذرونه، ولی خیلی وقت بود که روزهای خوبی نداشت. یکسال ازدواج ناموفقش به جدایی منجر شده بود. جدایی که نه، بلا تکلیفی. توی شناسنامه ش که نگاه میکرد هنوز شوهر داشت، ولی جدا بودند. مثل عالم برزخ که همه منتظر فرجام کارشونن، در انتظار بود که کی شوهرش حوصله ش سر میره یا شرایطش طوری میشه که بیاد طلاقش بده. البته شاید علت اصلی جدایی از شوهرش عشق بی اندازه به مامانش بود، که دوست داشت همیشه پیشش باشه. هر چند که علاقه به برگشتن با امید، دوست پسر قبلیش هم بی تاثیر نبود. امروز شنید که امید رفته خارج. نمدونست برای تفریح یا مهاجرت؟ حسودیش میشد که چرا اون دو سالی که با امید بود، امید پای خارج رفتن نداشت. که اگه داشت اونم با خودش می برد. اینکه نمیدونست امید کجاست، بیشترعصبیش میکرد. حس فضولیش به نهایتش رسیده بود. دوست داشت بدونه، حتی اگه هیچ تاثیری توی سرنوشتش نداشته باشه. اگه به این دورهمی اومده بود بخاطر اصرار هانیه بود، که خواسته بود یک کم حال و هواش عوض بشه. چشم و ابروی یکی دو تا پسر، که تو کفش بودند و سعی میکردند چیزی رو بهش بفهمونن، کفرشو درمی آورد. اونم تیپای جوادی، که اگه از تنهایی میمرد، هم باز نمیتونست با نظر مثبت بهشون نگاه کنه. اینقدر دلش گرفته بود که دوست نداشت قلیونو با بقیه شریک بشه. انگار تنها چیزی که الان میتونست همدم خوبی براش باشه، همین قلیون با طعم پرتقال بود. همه حرف میزدند ومیخندیدند و آهنگ با صدای بلند پخش میشد. گاهی که بچه ها، توی صورتش خیره میشدند، یا فکر میکرد دارن با او حرف میزنن، خنده ای زورکی تحویل میداد، تا فک نکنن فکرش اینجا نیس. توی همین اندیشه ها بود که، یکی از اون پسرا که براش چشم و ابرو تکون میدادند، جلو اومد و دستشو گرفت تا با هم برقصن. یهو از افکارش بیرون امد و با خشم به پسره نگاه کرد. دست سالمشو بلند کرد و محکم توی گوش پسره زد. هرچی فحش آبدار بلد بود، نثارش کرد. چنان داد و بیدادی راه انداخت، که هانیه اومد نشوندش و دلداریش داد. چند نفر هم اون پسر بخت برگشته را دور کردند. چیزی از این بلوا نگذشته بود که تلفنش زنگ خورد. به تلفنش که جواب داد با چنان آرامشی مژه های بلند شو رو چشماش بست، که معلوم بود آرامشی در پیش است. با اینکه صدای آهنگ خیلی بلند بود، ولی مانع حرف زدنش با تلفن نمیشد. با سرخوشی کنترل را بدست گرفت و صدای آهنگو بیشتر کرد. ظاهرا با دقت همه حرف های طرفشو می فهمید.  انگار عمدا آهنگو بلند میکرد، تا از این ضعف بقیه استفاده کنه، که وقتی صدای بلند تری هست، صدایی رو که باید نمی شنوند. تو دلش  خوشی غنج میزد. در حال حرف زدن یه جوری خودشو حرکت میداد، که انگار داره میرقصه.  اگه همون لحظه میشد کنارش باشم، حتما از خوشحالی، ازمن هم، لبی می گرفت. آهنگارو چند بار جلو عقب کرد، تا آهنگ دلخواهش پخش بشه. انگار این لحظات مقدسند و باید از ذره ذره ش لذت ببره. تلفنش تموم شد. با آهنگ همراهی میکرد و گاهی برای خنده، کلماتشو عوض میکرد. الان لحظه ای بود که باید همه در خوشی اون شریک باشند و لذت ببرند. یکی از آهنگ های علیرضا طلیسچی را انتخاب کرد. " آخرش یا من می مونم یا تو". "کاشکی یکی مثل تو با من رفیق بود" و "بعد تو کیو جات بذارم" رو با صدای بلند تر میخوند. حالا دیگه اون دخترک غمگین و دپرس نیم ساعت پیش نبود. روی پاش بند نمی شد. با حرکات زنانه اش، انگار داشت بقیه را هم در جشن و شادی خودش شریک میکرد. اینقدرهمه از شعف و خوشحالی اون به وجد اومده بودند که رقص و پایکوبی جزو الزامات محسوب میشد. بالاخره یکی به خودش جرئت داد و اومد دستشو گرفت.  به وسط هال هدایت کرد که با هم برقصند. آنقدر خوشحال بود که توی این لحظه بتونه، با هر کسی برقصه. چنان بدنشو تکون میداد و برای پسره دلبری میکرد، و با آهنگ همخونی میکرد، که پسره قند توی دلش آب شد. که دیگه مخشو زده. دستشو دور گردن پسره انداخته بود و در میان رقص گاهی لباشو واسش غنچه میکرد. انگار که در آرزوی بوسه ای وسوسه انگیز از اون پسره. نه تنها این حرکات، پسره رو سر حال آورده بود، که بقیه دخترا و پسرها هم بوجد آمدند. یهو همه با هم به وسط هال آمدند. هرکسی دست اون یکیو گرفت و مشغول رقص شدند. ولی فقط این صدای همخوانی نازنین بود که همراه با خواننده بگوش می رسید. انگار بقیه برای این صدایشان درنمی آمد، که نباید این لحظات جذابو خراب کنند. تلفنش تک خورد. می دونست که یک دسته گل بزرگ، رز قرمز منتظرشه، و اگه ماشین امید عوض نشده باشه، با یک جنسیس مشکی، اومده دنبالش. دست هانیه را هم گرفت و با خود برد، تا امید مطمئن باشه که یک دور همی دخترانه بوده.

سعدی نام  اردیبهشت 98

وبلاگ:   www.blog.sadinam.com 

آدرس سایت  WWW.SADINAM.COM  :

تلگرام:      @YOUROFICE 

ایمیل   INFO@SADINAM.COM

  • محمد تقی سعدی نام

جوانه

جوانه

درختها دوباره زنده میشوند. جوانه ی کوچک، نوید برگها و شاخه را میدهد. شکوفه، شاخه های خشک درختان و بوته ها را تزیین می کند. زندگی، دوره جدیدی را فریاد می زند. بزودی گنجشکها با سرو صدای زیاد و در حضور چند گنجشک دیگر، جفتگیریشان را بر فراز درختان جشن میگیرند. تا تخمهای کوچک، نسلشان را تداوم بخشد. بهار برای گیاهان، درختان و بسیاری از حیوانات، فصل شکوفایی، تولید مثل و ادامه زیستن است. روییدن دوباره لاله ها، گیاهان دشتها، تولد یک روباه کوچک، از تخم در آمدن پرنده زیبا، وظیفه دایمی بهار است. این اتفاق زیبا، میلیاردها سال است  تکرار میشود. هر سال گونه های جدید زیستی پدید آمدند و تنوع گیاهی، جانوری امروز را رقم زدند.

 

بهار از هزاران میلیون سال قبل از ظهور انسان، نقش زندگی ساز خود را ایفا می کند. کودک غار نشین یک میلیون سال قبل، با دیدن اولین شکوفه خوشحالی کرده. پسرک چوپان ۱۰۰۰۰ سال قبل، لاله را میشناسد. دختر جوان خرافاتی، با دیدن جفتگیری گوزنهای شمالی، خدای خورشید را واسطه میکند، که او هم به وصال عشقش برسد.

در حالی که پسرک بودایی، سجده کنان به بت التماس میکند، تا مانع شود، پدرش بخاطر خطایش تنبیهش کند، خرگوشی در حال تولد است.

 در زمان جنگهای صد ساله ایران و روم، حمله مغولها، حملات اعراب برای تحمیل دین جدیدشان به دیگران، موقع تلاش یهودیان برای به صلیب کشیدن عیسی که کفر میگفت، هنگام جنگهای جهانی و موقع انفجار بمب اتمی هیروشیما که بخاطر نجات بشریت انداخته شد، بهار  نوای زندگی را گوشزد میکرد. لک لک ها بدون توجه به خدایانی که هر روز خلق شدند تا دست و پای انسانها را ببندند، هر سال تخم گذاشتند و از جوجه هایشان مراقبت کردند.

 آن لحظه که دخترک زیبا، بخاطر عشق به پسری جوان، سنگسار میشد، دو پرنده، بی دغدغه آمیزش می کردند.

 گاوهای هند که مقدس شمرده می شدند، همانطور زاد و ولد کردند که بقیه گاوها.

  خورشید گرفتگی که نشانه خشم خدایان بخاطر گناهان بشر، قلمداد می شد، مسیر عادی زندگی بود. رعد و برق را که زمانی فریاد خدایان بر سر انسان محسوب میکردیم، باران و جوانه را نوید میدهد. زمانی که گالیله را تهدید به پرت کردن از برج پیزا می کردند تا اعتراف کند گردی زمین، کفر است، غنچه ای در حال شکفتن بود. اگر گیاهان و جانوران هوش انسان را ندارند، زندگی آرامتری را تجربه میکنند و به همنوع خود آسیب نمیزنند.

  

هوش انسانی تاحدودی راه زندگی را برای خودش هموار کرده، ولی بیش از آن با زاییدن قوانین و باید، نبایدها و اعمال متعصبانه آن، زندگی را بر بشر سخت کرده. شاید آنقدر که با قوانین ما بر همنوع خود سخت گرفتیم، زندانی کردیم، گردن زدیم، قطع عضو کردیم، بی قانونی، مایه اینهمه جنایت نشده باشد.

 با جوانه زدن گیاهان، جوانه جدیدی در اندیشه مون بزنیم و نگاهمون را به باید و نباید ها تغیر دهیم. اینگونه عزیزانی که دور برمون زندگی میکنند، زندگی آرامتری خواهند داشت.

سعدی نام  اسفند  97

وبلاگ:   www.blog.sadinam.com 

آدرس سایت  WWW.SADINAM.COM  :

تلگرام:      @YOUROFICE 

ایمیل   INFO@SADINAM.COM

 

 


  • محمد تقی سعدی نام

اعتیاد من

اعتیاد من

اولین باری بود که اجازه پیدا میکردم اینقدر از خونه دور بشم. سال آخر دبیرستان بودم و اسممو توی یک کلاس کنکور نوشته بودند. خواهرم، سحر، دانشگاه میرفت و منم نباید کم می آوردم. کلاس کنکور خیلی از خونه مون دور بود. با اتوبوس سه ربع، یکساعت زمان میبرد. توی کلاسها دختر و پسر با هم بودند. من تا حالا همچین تجربه ای نداشتم. توی دبیرستان چند تا دبیر مرد داشتیم، ولی چنگی به دل نمیزدند. تنها پسرای فامیل بودند که گاهی میشد توی مهمونیای خانوادگی دیدشون. البته یک بار هم شماره شوهر خاله مو یواشکی برداشته بودم و بهش زنگ زدم، گفتم دلم گرفته. بیا با هم بریم یه جای خلوت. او هم نامردی نکرد و آمد. با هم رفتیم پای کوه. عرق هم توی ماشینش داشت. آورد، منم یکی دو پیک زدم. بعدشم سرمو گذاشتم روی زانوش و آسمونو تماشا کردم. اونم موهای قرمزمو نوازش میکرد.

 خیلی از این شوهر خاله م خوشم میومد. بنظرم یک مرد واقعی بود. از اینکه نصیب خاله م شده، حسودیم میشد. بعد یکی دو ساعت برگشتیم. شوهر خاله م لپمو بوسید و گفت هر وقت خواستی، بگو باز با هم خلوت کنیم. ولی دیگه موقعیتی پیش نیومد. بعد از یکی دو روز که کلاس کنکور رفتم، فهمیدم اکثر دخترا، با پسرا جور شدند. موقع ناهار با هم میرفتند. ظهرا دوسه ساعت علاف بودیم و صرف نمیکرد برای ناهار به خونه برگردیم. منم دوست پسر میخوام. خیلی با حاله که یکی باشه که یواشکی و دور از چشم خانواده باهش حال کنی. یواشکی زنگ بزنی. دزدکی ببینیش. وایییی دلم میخواد.  روز سوم کلاس، با دختری که کنارم نشسته بود گرم گرفتم. ظهر که شد ازش پرسیدم کجا میری؟ گفت با چند تا بچه ها میریم خونه یکی از پسرا همین دور و بر. گفتم منم بیام؟ گفت آره بیا. دنبالش راه افتادم. با سه تا دختر دیگه ، پیاده رفتیم. یکی دو خیابون اونورتر، وارد یک خونه شدیم. یک مرد میانسال و یک پسر، توی خونه بودند. با همه مون دست دادند و روبوسی کردند. کمک کردند، شال و مانتومون را درآوردیم. یکی از دخترا پاشد و برامون نیمرو درست کرد. همه نشستیم، با نوشابه خوردیم. بعد هم آهنگ گذاشتند و یکی یکی رقصیدیم. گاهی هم مرد میانسال صاحبخانه و اون پسره که اسمش دانیال بود با دخترا میرقصیدند. دانیال با من هم رقصید. موقع رقص دم گوشم گفت فردا بیا با چند تا بچه ها بریم دور دور.

 بعد از رقص ازش پرسیدم مگه دخترا فردا نمیان خونه ت؟ گفت اینجا خونه من نیست. من با این مرد، دوستم. گاهی بچه ها را میارم اینجا. از اینکه دانیال توی دخترا منو انتخاب میکرد، خوشحال شدم. بالاخره باید یک راهی پیدا میکردم که دو سه ساعت بیکاری ظهر را پر کنم. معاشرت با پسرها هم مزه میداد. فرداش، موقع ظهر از کلاس بیرون آمدم. دانیال توی کوچه منتظرم بود. لبخندی زدم و با دانیال راه افتادم. سر خیابون کمی منتظر شدیم و با هم گپ زدیم. دانیال منتظر دوستاش بود. یک پراید سفید جلومون ترمز کرد که دو تا پسر جلو نشسته بودند. دانیال درب عقب را باز کرد و تعارف کرد، اول من نشستم و بعد خودش نشست. منو به پسرا معرفی کرد. دست دادیم و راه افتادیم. راننده اسمش علی بود و دوستش حامد. علی مدام حرف میزد و توجهش به من بود. دانیال حساسیتی نشون نمیداد. یک کم دور دور کردیم. بعد جلو یک کافه ایستادیم. رفتیم روی تخت نشستیم. قلیون کشیدیم و آجیل و چایی خوردیم.

 توی کافه علی چسبیده به من نشست و گاهی موقع تعریف کردن ماجرا، دستشو روی پای من میگذاشت. دلم یه جوری میشد. تا حالا پسری به من ابراز علاقه نکرده. از اینکه علی با ظاهری طبیعی دستشو به من میزد، خوشم میومد. دانیال هم روبروم نشسته بود. علی از روی گوشیش جک میخوند که بعضیاش بی تربیتی بود و همه میخندیدیم. اینقدر خوش گذشت که یهو دیدم نیم ساعتی از وقت رفتن به کلاس گذشته. دانیال و حامد توی کافه موندند. علی منو به کلاسم رسوند. قرار گذاشتیم فردا هم بریم دوردور. فرداش رفتم سر خیابون. دانیال و حامد و علی با ماشین آمدند، سوار شدم. باز یک کم گشتیم. بعد رفتیم یک کافه دیگه. انگار دانیال بی خیالم شده بود. بیشتر با علی میگفتیم و میخندیدیم. دانیال هم نگاه میکرد. درک نمیکردم توی فکر دانیال چی میگذره. اگه دختری بخواد دوست پسر منو تصاحب کنه، جرش میدم. حالا چرا دانیال داشت منو دودستی تقدیم علی میکرد نمدونم. من شماره دانیال و علی رو داشتم. برای اینکه باهشون هماهنگی کنم. علی روزی یکی دو تا جک هم برام ارسال میکرد. از اینکه خیلی بی تربیتی بود، بیشتر میخندیدم. چند روزی دیگه ندیدمشون. علی کار داشت. با دخترا ظهر میرفتیم خونه همون مرد میانسال. یک ناهار میخوردیم و میرقصیدیم، تا باز موقع کلاس بشه. بعد از یک هفته، علی زنگ زد که امروز ظهر میام دنبالت. با این گروه بیشتر به من خوش میگذشت. ظهر رفتم سر خیابون. پراید علی جلوم ترمز کرد. دانیال و حامد هم توی ماشین بودند. حامد پیاده شد. رفت عقب نشست. من جلو نشستم. علی خم شد و منو بوسید. قرمز شدم. این بوسه یک کم متفاوت بود. بعد هم یک دستشو روی شونه من گذاشت. یکدستی رانندگی میکرد. دلم میخواست دختر خاله م این دور و بر باشه، منو علی رو توی این حالت ببینه. خیلی حال میداد. باید میرفتم براش تعریف میکردم. حتما حسودیش میشد. یک کم دور دور کردیم. علی پیشنهاد کرد بریم خونش. دور همی. گفت چند نفر دیگه هم هستند. بدم نیومد. موقعی که به خونش رسیدیم. دانیال چشمک زد که توی خونه نرو. ولی من یکی دوباری که با علی بودم ازش بدی ندیده بودم. پیاده شدم. علی به دانیال هم تعارف کرد بیاد. ولی اون گفت که تو ماشین میشینه. من و علی و حامد وارد خونه شدیم. چند تا پسر دیگه هم بودند. داشتن ورق بازی میکردند. علی دست منو گرفت و توی یک اتاق برد. حامد هم اومد. اول یک کم گپ زدیم و خندیدیم. بعد شروع کردند به اذیت کردن من. رفتارشون دوستانه نبود. انگار باید از موقعیت فراهم شده حداکثر استفاده رو میکردند. داشتم ازشون میترسیدم. کم کم، گریه م دراومد. ولی اونا توجهی نمیکردند. تازه فهمیدم چرا دانیال میگفت با اینا توی خونه نرو. آخرش جیغ و داد کردم. پسرای توی خونه هم اومدند ببینن چه خبره. با پا در میونی یکی از اون پسرا، از خونه بیرون آمدم. دانیال هنوز توی ماشین بود. وقتی حال بد منو دید، پیاده شد. دستمو گرفت و پیاده از اونجا دور شدیم. برای کلاس رفتن دیر شده بود. تازه حالم خوب نبود. فکر نمیکردم اولین پسری که تجربه میکنم، اینقدر آشغال از کار در بیاد. منم شانس ندارم. پسرا نمیذارن آب توی دل دوست دخترشون تکون بخوره. بعد این احمقا اونجور رفتار کردند. کاش یکیو داشتم که بره حقشونو کف دستشون بذاره. دانیال گفت حالا که بیکاری، بریم تو پارک بشینیم. یک جای خلوت پارک را انتخاب کرد و نشستیم. از خودش صحبت میکرد که زن داره، خونه داره، ولی بیشتر ترجیح میده با دوستاش بگرده. تاکید کرد که به من هیچ کاری نداره. فقط دلش میخواد حرف بزنه. این دانیال هم پسر باحالی بود. ولی انگار نه انگار که او پسره و من دختر. همینطور که صحبت میکرد، یک چیز شیشه ای را درآورد که بعدا فهمیدم پایپه. فندک زیرش گرفت و دودشو مثل قلیون تنفس میکرد.

 منم یک کم از خودم صحبت می کردم. از گیرایی که بابام بهم میداد، نمیذاشت ناخنامو بلند کنم و برای دیر اومدن به خونه، دعوا راه می انداخت. دانیال به منم تعارف کرد یکی دو کام بگیر، تا این مشکلات یادت بره. خداییش خیلی اعصابم خورد بود. برای اینکه کم نیارم، دو کام کشیدم. یک کم که گذشت دو کام دیگه هم گرفتم. با راهنمایی دانیال، ایندفعه دودو وارد ریه م کردم. نزدیکای ساعت تعطیلی کلاس کنکور، ازش خداحافظی کردم و به سمت خونه رفتم. وقتی خونه رسیدم ، ضربان قلبم بالا رفته بود و احساس خفه گی می کردم. اون شب دوست داشتم با بابام که همیشه ازش میترسیدم، گپ بزنم وصحبت کنم. بابام محل نذاشت. حوصله حرف زدن با منو نداشت. هرچند، وقتی به دوستاش میرسید، حرفاش تمومی نداشتند. رفتم توی اتاق خودم. حس عجیبی داشتم. با اینکه کمی میترسیدم، از انجام چنین تجربه ای، راضی بودم. اونشب تا صبح خوابم نبرد. از فردا دوباره کلاس کنکور رفتم و ظهرها، با دخترا می رفتیم دورهمی. یک هفته ای گذشت، به دانیال زنگ زدم تا حالشو بپرسم. گفت: عصر یکی دو ساعت زودتر کلاستو تعطیل کن میام دنبالت. سر خیابون منتظرش بودم که دیدم داره پیاده میاد. بعد از کمی خوش و بش، گفت بریم خونه یکی از دوستام. چون دید من میترسم، گفت کسی با تو کار نداره. ما میشینیم شیشه میکشیم. تو هم یکی دو ساعت هستی، وقتش که شد برو خونه. نگران بودم بعد از کشیدن مواد، بلایی سرم بیارن. ولی یکبار دانیال وفاداریشو بهم اثبات کرده بود. سعی کرده بود نذاره با علی توی خونه برم. که اونجور اذیت نشم. درحقیقت تعارف علی به دانیال، این بود که اونم بیاد توی آزار دادن من شریک بشه، ولی اون توی ماشین مونده بود. دوست دانیال 35- 40 داشت. اونا نشستند با هم جنس کشیدند. تعارف کردند، منم دو کام گرفتم. مواد دوست دانیال که تموم شد، از خونه بیرون رفت. دانیال مواد خودشو درآورد. شروع به کشیدن کرد. منم سرمو روی شونه ش گذاشتم. دو سه کام هم با اون گرفتم. بعد هم گل توی پایپ ریخت. اونم با هم کشیدیم. وقت تعطیلی کلاس که شد، به سمت خونه راه افتادم. هوا خیلی سرد بود. ولی حال خوبی داشتم. دلم میخواست تا خونه پیاده برم. انرژیم بالا بود. دوست داشتم بدوم یا کارهای سخت انجام بدم. آخرش این حس پیروز شد. سه چهار ایستگاه زودتر از اتوبوس پیاده شدم. خودمو به دست نسیم سرد سپردم و با سرعت بیشتر از معمول، راهی خونه  شدم. با اینکه اینجوری دیرتر میرسیدم، دغدغه ای از دعوای احتمالی بابام نداشتم. شجاع شده بودم. خونه که رسیدم، دست و پام میلرزید. ضربان قلبم زیاد شده بود. بدنم میلرزید. تمرکزم زیاد شده بود. احساس میکردم دارم میمیرم. سر سفره شام، اشتها نداشتم. برای اینکه بقیه حساس نشن، با غذام بازی میکردم. دو سه روز بعد، دانیال زنگ زد که با هم باشیم. ظهر با هم رفتیم خونه یکی از دوستاش. حالا دیگه من احتیاج به تعارف نداشتم. با هم مشغول کام گرفتن از پایپ شدیم. وقتی به کلاس بر میگشتم حال خوبی داشتم. ولی ضربانم زیاد بود. تحمل سر کلاس نشستنو نداشتم. یکی دو ساعت زودتر از کلاس بیرون اومدم. پیاده روی کردم. دو سه روز بعد به دانیال زنگ زدم. گفت مواد نداره. آدرس ساقی رو داد، مواد بخرم، برم خونه یی که بود. اون موقع من هفته ای 5 هزار تومن پول توجیبی میگرفتم. با دو هزار تومن نیم سوت شیشه خریدم، رفتم پیش دانیال. نیم سوتو با هم کشیدیم. البته جواب اونو نداد ولی منو بالا برد. توی خونه با دانیال تنها بودیم. جالب اینکه هیچ توجهی به من نداشت. بعدا فهمیدم شیشه آب بدنو خشک میکنه و حسو توی مردا از بین میبره. هر چند که برای زنها اثر عکس داشت. چند بار دیگه دانیال بهم زنگ زد که سر راه از ساقی مواد بخرم، بریم با هم کام بگیریم. ساقیی که منو بهش معرفی کرده بود، پسر خوش تیپی بود. اسمش امیر بود. دلم میخواست دوست پسرم بشه. ولی اون فقط به فکر کارش بود. مواد هم نمیکشید. فقط سیگار. دانیال دلش میخواست من هر روز مواد بگیرم، بریم با هم بکشیم. ولی من فقط برای هفته ای دوبار، پول داشتم. تازه نق میزد که این مقدار کمه. یواش یواش فهمیدم، دانیال منو بخاطر پول مواد، آلوده کرده. ازش بدم اومد. ولی موادو دوست داشتم. خودم میرفتم از امیر مواد میگرفتم، گاهی توی ماشینش میکشیدم. وقتهایی هم که پول نداشتم، توی ماشین همراهیش میکردم، تا به مشتریاش برسه. بعد از دو سه ساعت، نیم سوت میداد که من بکشم. یواش یواش با امیر، سیگار هم میکشیدم و تازه فهمیدم بعد از کشیدن شیشه، سیگار حال میده. توی خونه هم خیلی نیاز داشتم سیگار بکشم، ولی نمیشد. خیلی زود قیافه م برگشت. اینو دوستام بهم میگفتند. اولین بار یکی از دخترا بعد از سه هفته که از مواد کشیدنم میگذشت، پرسید مواد میکشی؟ من حاشا کردم، ولی اون گفت قیافه ت تابلوست. اشتها به غذا هم نداشتم و چیزی نمیخوردم. این موضوع هم روی تابلو شدن ظاهرم تاثیر داشت. بهمن 78 دانشگاه قبول شدم. حالا دیگه برای خودم دو تا پایپ خریده بودم، که توی لایه کیفم پنهان میکردم. پایپ نازکه. اگه فندکو بیشتر روش بگیری، ترک میخوره و جنس از بین میره. باید پایپو با دستمال سرد، خنک کنی. اون موقع پایپ پیدا کردن خیلی سخت بود. یه بار توی دانشگاه، کیفمو پرت کردم. پایپ شکست. توی دانشگاه یک دوست پسر پیدا کردم، اسمش محمد بود. محمد سیگاری میزد. من بیشتر وقتا توی خونه محمد جاخوش میکردم. من شیشه میزدم، اون هم سیگاری. بعد هم با هم شیطونی میکردیم. اثر سیگاری عکس شیشه است. بقیه وقتها هم با هم اس ام اس بازی میکردیم. اینجوری دو ترم گذشت. آخرای ترم دوم بود که مامانم از توی کمدم پایپ پیدا کرد. خانواده م فهمیدند که من خطا میکنم. همون شب بابام، گوشیمو ازم گرفت و چک کرد. گوشی پر از پیامهای عاشقانه من و محمد بود. پیامها همه چی رو برملا کرد. بابام که اس ام اسها رو خوند، گوشیمو شکست. بعدش هم  قلبش گرفت. بردنش بیمارستان. حالا دیگه من نمیتونستم توی چشم مامانمو خواهرم نگاه کنم. کارایی که کرده بودم به کنار، بابامم به کشتن دادم. دیگه خودم مهم نبودم. دعا میکردم بلایی سر بابام نیاد. تمام صورت گریه میکردم. درست مثل وقتی که علی و حامد به جونم افتاده بودند. بابام دو شب توی بیمارستان بستری شد. ولی خدا را شکر به خیر گذشت. با اینکه وسط امتحانات بهمن 88 بودیم، بابام دیگه نذاشت دانشگاه برم. دو سال توی خونه زندانی بودم تا ترک کنم. منو ترک اعتیاد میبردند، پیش روانشناس. روانشناسه هیچ درکی از شیشه و اعتیاد نداشت. منم از ترس اینکه همه حرفامو به مامانم منتقل کنه، توضیحی بهش نمیدادم. واسه همین هیچ کمکی نمیتونست به من بکنه. صرفا بخاطر گریه های مامانم بود که وقتمو باهش تلف میکردم. شبها بعد از خوردن قرصایی که بهم میداد، ، تشنج میکردم. گاهی میبردنم بیمارستان. حمله پونیک عصبی بود، سرم بهم وصل میکردند. همه میگفتند، کدوم احمقی این قرصا رو داده؟ قرصها همون حالت شیشه رو بهم میداد. میلرزیدم و تمرکزم زیاد میشد. حس مردن داشتم. شبها پیش مامانم میخوابیدم. همه نگران بودند با این حال بدم، بمیرم. قرصها بی خیالم میکردند و خواب آلود. از قرص خوردن خسته شده بودم. بالاخره این دو سال لعنتی گذشت. خیلی تنها و گناهکار و زندانی بودم. همه فامیل به چشم بدی بهم نگاه میکردند. انگار عزیزی رو کشته بودم. حتی هیچکیو نداشتم باهش درد دل کنم. گوشی هم نداشتم به کسی زنگ بزنم. دوباره کنکور شرکت کردم و مهر 90 دانشگاه قبول شدم. بعضی از واحدهای گذرانده دوره قبلی توی تطبیق، پذیرفته شد. دوباره به محمد وصل شدم. با هم گل و سیگاری میزدیم. یار تنهاییم بود. یه روز با تاکسی داشتم میرفتم خونه محمد. راننده تاکسی، کنار زد و گفت اشکال نداره من یک کم پایپ بزنم. گفتم نه. داشت شیشه می کشید. خداییش هوس کردم. دلم میخواست بهم تعارف کنه، ولی نکرد. رفتم خونه محمد، دوستاش هم بودند. داشتند شیشه میکشیدند. دوباره هوس کردم. منم همراهیشون کردم. بعد از اینکه چند کام گرفتم، یهو فشارم افتاد. تشنج شدم. بچه ها ترسیدند. بردنم بیمارستان. بدنم دیگه شیشه قبول نمیکرد. حالا فقط گل و سیگاری و سیگار. چه روزگار بدی رو گذروندم.

سعدی نام  اسفند  97

وبلاگ:   www.blog.sadinam.com 

آدرس سایت  WWW.SADINAM.COM  :

تلگرام:      @YOUROFICE 

ایمیل   INFO@SADINAM.COM

 

 


  • محمد تقی سعدی نام

عمر بی ثمر

هر فردی در زندگی رویاهایی دارد. امیدوار دارد فرد مهمی شود. تغییراتی را در محیطش بوجود آورد. خانواده، دوستان و بستگانش در کنارش احساس امنیت و آرامش کنند. در زمینه های ورزشی، علمی، شغلی، اقتصادی و اجتماعی دست آوردهای مهمی داشته باشد. هر ایرانی دوست دارد رستم زمان خودش باشد، یا کاوه آهنگر. داریوش یا کورش. بابک خرمدین یا لااقل امیرکبیر. من در دورانی زیستم که هموطنانم، بزرگترین مصائب زندگی را تحمل کردند. جنگ، قحطی، کوپن، صف برای خرید نیازهای اولیه، درگیریهای خیابانی، اعدام، ترس، محاصره اقتصادی، خطرهجوم دولتها، تشییع پیکر شهدا، قربانیان ترور. هوش و استعدادش را نداشتم که نجات بخش این مردم شوم. سرنوشت آنان را بهبود بخشم. آنها را از این مشکلات برهانم. کشورمان، صد سال از دانش و تکنولوژی جهانی عقب است. نشد که با درخشش علمی، بخشی از آن را جبران کنم. از نظر فرهنگی، ما همچون مردمان قرن ۱۶ اروپا فکر میکنیم. مردم و کشور را با امید بهشت و بیم جهنم هدایت میکنیم. هر روز در زاد روز قدیسانمان لبخند میزنیم. و در سالمرگشان ناراحتیم. چهارصد سال پیش غربیها این مرحله را پشت سر گذاشته اند، آنها را نادان و فاسد میپنداریم. نه تنها در جهت رشد فرهنگی ملتمان کاری از پیش نبردم، که خود جزو سیاهی لشکر انقلاب بودم. تا کشور به شرایط زمان قاجار برگردد.

 بیکاری در کشورغوغا میکند. کارآفرینی نشدم که ضمن گردش بهتر اقتصاد کشور، نان آور هزاران خانواده ایران شوم. ارزش پول ملی در چهل سال اخیر، 1900 برابر کمتر شد. مردم ما 1900 برابر فقیرتر شدند. در کشور قوانین قدیمی جاری است. قوانینی که به باور تبدیل شده و نتیجه تفکرات دهه 30 است . اقتصاد دولتی، دریافت عوارض سنگین از واردات برای تقویت صنایع داخلی، اجرای کلیه امور توسط دولت، ممانعت از رشد بخش خصوصی، نگاه به کارآفرینان و سرمایه داران به چشم زالوهای اجتماع، توسعه شهرهای سنتی، توسعه صنایع مونتاژ. تعرفه های گمرکی سنگینی که هرگز موجب رشد صنعت نشد. صرفا رانتی شد برای افرادی که با مونتاژ ناقص همان کالای خارجی، سود کلانی به جیب بزنند.

 تعرفه ها فقط هزینه زندگی را برای مردم سنگین تر کرد. توسعه مالکیت دولت در صنایع نفت، پتروشیمی، ذوب آهن، خودرو، تولید و توزیع برق و گاز و آب و سوخت و مخابرات، با نظارت ضعیف دولتی، صرفا ابزاری برای سوء استفاده کارمندان دولت و شریکانشان در بازار آزاد شد.  تا سودهای کلانی را صاحب شوند، بدون اینکه ظرفیتی در کشور ایجاد شود. یا موجب توسعه کشور و هموارتر شدن زندگی مردم شوند. آنها که سودهای کلانی هم بردند، باز در منجلاب همین جامعه، دست و پا میزنند. بهترین راه بهبود زندگیشان را، در مهاجرت با پولهای باد آورده میدانند. فساد مانند موریانه در جای جای این سیستم بزرگ، رخنه کرده است. برای حل مشکل بوروکراسی دولتی کشور و بهبود آن نتوانستم اقدامی بکنم. صنایع مستقل و غیر وابسته کمی در کشور وجود دارد. آنقدر صنایع مونتاژی و از هم جدا و وابسته به واردات خارجی داریم، که با هر تحریم خارجی، صنایع خودرویی فشل میشود، صنایع رب سازی بخاطر نبود قوطی تعطیل میشود، کارخانه های روغن کشی بخاطر مواد اولیه تعطیل میشود، مرغداریها و استخرهای پرورش ماهی و دامداریها بخاطر دان مرغ و خوراک دام می خوابد، کشاورزی بخاطر بذر خارجی، سم و قطعات ماشینهای کشاورزی تضعیف میشود، کارخانجات و وسایل نقلیه بخاطر کمبود مواد اولیه و قطعات با ظرفیت کمتری کار میکنند، صادرات بخاطر صنایع بسته بندی و همه موارد فوق کاهش می یابد، کارخانجات مونتاژ هم نیمه تعطیل میشود که محدودیتی در ارسال کالاهای مونتاژی ایجاد شده. حتی محصولات بی ارزشی مانند دستمال کاغذی و مواد شوینده نایاب میشود. پس ما چه تولید میکنیم؟ پس نتیجه اینهمه افتتاح پرطمطراق کارخانجات در ۲۲ بهمن هرسال کو؟ تظاهر و تبلیغات پوچ، دنیامان را فرا گرفته. اگر کارخانه ای ساختیم، سدی ساختیم، دانشگاهی افتتاح کردیم، جاده ای احداث کردیم، ساختمان دولتی بنا کردیم، یا حتی برای مردم خانه ساختیم، هدف کار نبود، هدف این بود که در ۲۲ بهمن  افتتاحش کنیم. چه بسا پروژه های نیمه تمامی که آنرا تکمیل شده تلقی کردیم و در اخبار نمایش دادیم که افتتاح شده. در حالی که تا سالها بعد هم آماده بهره برداری نبود. گاهی یک پروژه را چند سال متناوب در اخبار افتتاح کردیم.

 نشد که حداقل یکی از این صنایع را ایجاد کنم و به تولید بپردازم. تا بخشی از صنایع مونتاژی حذف شود. عدم وجود سیستمهای بسته بندی، فروش و صادرات محصولات ارزشمند کشاورزی کشور، روستائیان را به شهرهای بزرگ کشاند. و شهرهای بی دروپیکر و بدون برنامه ریزی شهری، بزرگ و بزرگتر شدند. آلودگی هوا و ترافیک و بیکاری مردم را آزار میدهد. من توانی جهت بهبود این وضع نداشتم.  مردم ما میدانند چه دوست دارند و چه میخواهند. ولی تنبلی، بی توجهی، منفعت طلبی و زرنگی- که در زبان ما ترجمه کلاه گذاشتن سر مردم و کم فروشی است- کالاهایمان را بی کیفیت تر از قیمتش میکند. ما که عاشق کیفیت کار آلمانها و ژاپنیها هستیم، خود در عمل بگونه دیگری عمل میکنیم. نداشتن وجدان کاری در بیشتر مردم دیده میشود. کارمندی که حقوق میگیرد تا بکار مردم و وظایف خود رسیدگی کند، وقتش را صرف گپ زدن و تلفن کردن و خرید اجناس منزل و حتی انجام کار دوم میشود. کارگری که باید در مقابل مزد روزانه تلاش کند، کم کاری می کند. صنعتگر با مواد بی کیفیت محصولش را تحویل مردم میدهد. کشاورز محصولات خراب و ارزانتر را زیر محصول با کیفیت تر پنهان می کند، با قیمت محصول گرانتر می فروشد. کارگر کارخانه، دقت لازم را در تولید محصول نمیکند. وزیر و نماینده مجلسی که این افتخار نصیبشان شده، که تمام توانشان را در این مقام عالی وقف کشور بکنند، تلاششان صرف اموری میشود که وقتی این پست را از دست دادند، ثروتی کافی برای ادامه زندگی تصاحب کرده باشند. مغازه دار، اجناس را به بالاترین قیمتی که میتواند میفروشد، هیچ سود معقولی مبنای کارش نیست. فروشنده وقتی افتخار می کند، که جنسش را به چندین برابر قیمت خرید، به مردم قالب کند. سازنده ی خانه، تمام تلاشش را برای ایجاد ظاهری دلفریب و بنیانی سست برای آپارتمانی که به مردم می فروشد، میکند. جاده هایی که با هزینه زیاد و نتیجه چند سال تلاش کارگران و بکارگیری ماشین آلات می سازیم، بخاطر کمبود دانش و یا منفعت طلبی بیش از حد، در کمتر از یکسال احتیاج به تعمیر پیدا می کنند. در حالی که به هم یاد آوری میکنیم فلان جاده ای که ایتالیاییها ۵۰ سال پیش ساخته و آسفالت کردند، هنوز بخوبی و با کمترین هزینه نگهداری در حال بهره برداری است. محیطهای آموزشی، مدارس و دانشگاه نتیجه مثبتی ندارد. اساتید و معلمان نقش خود را بدرستی ایفا نمیکنند. از آخرین متدهای آموزشی اطلاع ندارند. یا در رشته خود صاحب آخرین اطلاعات علمی نیستند. هنوز همان چیزهایی را بخورد مردم میدهند که بیست سال پیش بصورت نصفه نیمه فرا گرفتند. گاهی حتی اعتقادی به آخرین متدها ندارند. الگویشان همان دبیر یا استاد پیر ۵۰ سال پیش است که درسش را فرا گرفتند. دانش آموزان و  دانشجویان انگیزه ای برای فراگیری دقیق و عمیق مطالب ندارند. فقط تلاششان بر این است که نمره ای کسب کنند و مدرکی بگیرند. اینگونه کشوری با درصد بالای تحصیلی، حاصلی ندارد. کمتر کسی در کار ی که انجام میدهد، دانش درستی دارد. در پایان آن چوپان ساده دل، موقع فروش دامهایش آب نمک به خوردشان میدهد، تا بتواند در ازایش، دام را چند کیلو سنگین تر بفروشد. از این همه زرنگی هیچ سودی عاید این ملت نشده، فقط زندگی را برای هم سخت تر کردیم و هر کس کلاه دیگری را برداشته. عاقبت همه در همین دنیای بی ارزشی که درست کردیم، زندگی میکنیم. همه از دیگران می نالیم که چرا اینگونه اند. ولی خود متنبه نمی شویم. ما و دیگران  به روشمان ادامه میدهیم. دنیایی نا امید کننده برای خود و فرزندانمان ساختیم، که امیدی به اصلاح آن نمی رود. منتظر مصلحی هستیم که بیاید و همه ما را اصلاح کند. آرزویی که تا خود درست نشویم، شدنی نیست. هنری برای سامان دادن فرهنگ مردم نداشتم. سیاست مبارزه با دشمنان خارجی هنوز همان سیاست زمان فتحعلیشاه است. تهییج مردم با دستان خالی و بدون توجه به توسعه زیرساختهای نظامی، صنعتی و اقتصادی کشور. شعار گرایی و تفکر مشت بر شمشیر پیروز است. همان اشتباهی که فتحعلیشاه خواست، با فتوای جهاد علما و بسیج مردم، بدون تامین توپ و تفنگ آن زمان، روسیه را سر جای خود بنشاند. سیاستش پس از 20 سال جنگ خانمانسوز، موجب شکست و از دست دادن مناطق وسیعی از کشور شد.نتیجه اش، هراس مردم و رهبران از جنگ شد. پس از آن، کشور شیوه تسلیم را در مقابل خواسته های دشمنان بخود گرفت. بدون جنگ، بلوچستان، هرات، بحرین از ایران جدا شد.

 هنوز همان سیاست، پس از 200 سال در کشور جاری است. تنها ابزار حکومت و مردم در مقابل دشمنان خارجی، شعار و تظاهرات خیابانی است. بدون هر گونه نتیجه ای. رهبران انقلاب، با پیروزی آسانی که در مقابل شاه بدست آوردند، اندیشیدند همینگونه با قدرتهای عالم مبارزه میکنند. پیروز میشوند. دشمنان هر روز نقشه ای برای کشور کشیدند. هنوز ما در حال جنگ و دفاع بی نتیجه ایم. حتی آن آسایشی را که ملتهای دیگر دارند، از خود سلب کردیم. با چنگ و دندان نشان دادن توخالی، دنیا را علیه خود بسیج کردیم. در زمینه سیاست خارجی، توانی برای نمایش نداشتم.

 اسراییل دیوی است، که در عصر ما حضور پیدا کرد. نه تنها ددمنشانه اهالی دور و بر خودش را آزار داد، بلکه در تمام بلایایی که در ۴۰ سال اخیر بر سر ملت ما آمده، تاثیر مستقیم داشت.  جنگ عراق، تحریمهای آمریکا، محاصره اقتصادی و  تهاجم تبلیغاتی وسیعش در دهه اخیر. اسراییل سلسله جنبان تحریمهای هسته ای و آمدن سه رییس جمهور اروپایی برای اجبار کشور برای عضویت در آژانس بود. یهودیان در این سه هزار سال عرضه ایجاد دولت یهودی را نداشتند. اسرائیل با کمک دولتهای غربی، در قرن بیستم ایجاد شد. تا دولتی با دستورالعملهای سه هزار سال پیش تورات بنیان نهد. هر چند رهبران آن گرگتر و باهوشتر از آن بودند که خود، کمترین اعتقادی به این بنیانهای مذهبی داشته باشند. کشورشان را با جدیدترین متدها پیش میبرند. ولی ذات حکومت مذهبی ابجاب میکند که مخالفان آن مذهب، را بکشند و آزار دهند. اینگونه فجایعی عظیم ببار می آید.  مسبب آن گمان میبرد، دارد قوانین الهی را اجرا میکند. آنقدر که در دنیا با نقاب مذهب جنایت شده، زورگویان، قدرت طلبان و خودخواهان عالم اینقدر نتوانستند جنایت کنند. این توان را نداشتم که همچون داستانهایی که در کودکی شنیدیم، شیشه عمر این دیو خونخوار را بزمین بزنم. ملت خود و بقیه ملتها را از شرش خلاص کنم.

عمر باثمر

در دوران عمرم کسی را آزار ندادم. به کسی آسیب نرساندم. مال مردم را نخوردم. تمام تلاشم را برای تامین خانواده ام بکار بردم. شب و روز تلاش کردم تا سرپناه مناسبی فراهم کنم. زندگیی در حد اطرافیانم سامان دهم. نه در حدود مقیاسهای کشورهای غنی و نه در حد ثروتمندان کشور و شهر خودم. در حد دوستان و آشنایان. میشد گفت از آنها پایینتر نیست. تلاش کردم که بدرستی کار کنم. هر چند استاد مناسبی نداشتم که راه درست را نشان دهد. یکی از رویاهای من در دوران دانشجویی این بود که پس از فارغ التحصیلی، دو سه سال در کشوری همچون ژاپن با حقوقی حداقل، کار آموزی کنم. پس از آن که شیوه کار کردن و روش درست حل مسایل کاری را آموختم، به عنوان یک دانش آموخته واقعی وارد جامعه کاری شوم. رویایی که حتی نشد بسویش گام بردارم. در چشم دیگران به عنوان یک مهندس، کار را در دست گرفتم. مهندسی که در دوران دانشگاه بسیاری از اصول اولیه کاری را نیاموخت. گاهی از بسیاری از کارگران با تجربه کم اطلاعتر بودم. بدون اینکه دوره آموزشی ویژه ای تدارک شود، زمام کار را بدست گرفتم. درست و غلط تصمیم گرفتم و اجرا کردم. تصمیماتی که با تجربه امروز تغییر بسیاری میکرد. حال خوشبختانه من مسئول یک کارگاه بودم. خوب و بد تصمیماتم فقط جنبه اقتصادی داشت. آنانکه که با شرایط من، وزیر، نخست وزیر، معاون وزیر و رییس جمهور شدند. آنانکه  زمام هدایت جنگ و بود و نبود جوانانمان به تصمیم درست و غلط آنان  بستگی داشت. آنانکه باید و نباید ها در کشور را ابلاغ میکردند. همه از جنس من بودند. اغلب در کار خود استاد نبودند. تجربه در حد این کار را نداشتند. اقبال و اتفاق منصوبشان کرده بود. همه ما با هم، سرنوشت کشور را اینگونه رقم زدیم. در دورانی از زندگی، تحت فشار جهش  به جلو و تامین سرپناه و زندگی آسایشی نداشتم. فقط قرضها و وامها و برنامه های آینده بود که من را هدایت میکرد. چون برده ای روزها را شب میکردم. در مقطعی ترمز را کشیدم و تلاش کردم کمی از مواهب زنده بودن برخوردار شوم. شایسته نیست که همچون بردگان مصری صبح تا شب تلاش کنم و شب از خستگی بیهوش شوم تا روزی دیگر از راه برسد. کمی به خود و خانواده پرداختم سالی یکی دو سفر را جزو الزامات گذاشتم. وسایل زندگی را بروز کردم. بعد تصمیم گرفتم که سالی دو سفر خارجی را تجربه کنم. سفر به کشوری جدید و کسب تجربه جدید. البته نه انقدر باهوش که از این سفرها دست آورد اقتصادی داشته باشم. یا تجربه ای از آن کشور ها را در کشورم پیاده سازی کنم. صرفا نگاه حسرت باری که انسان فلجی، به دوندگان مسابقات المپیک مینگرد. نگاهی همچون نگاه ناصرالدین شاه که پس از اولین سفر فرنگ، به این نتیجه رسید که ما هرگز به اینها نمیرسیم و همچون آنها نمیشویم. انگار که گروه خون ما در این دویست سال تغییر نکرده یا من نسبتی خونی با ناصرالدین شاه دارم. بعدها فکر میکردم که اگر با همان تلاش جلو میرفتم الان ملک و املاکم سر به فلک میکشید. ولی از اینکه برده وار بقیه عمرم را تباه نکردم و با قناعت روزهای شادتری را سبب شدم خوشحالم. ما در زندگی دستخوش تغییرات متضاد بودیم. ابتدا مانند اکثر مردم در خانواده ای مذهبی با دسته های بزرگی از بدها و حرامها و مکروهات آشنا شدیم. کارهای زیادی که نباید به آن فکر کرد و حتی فکر به آنهم به اندازه انجامش گناه دارد. خدا همه را ثبت میکند تا بوقتش انتقام چند برابری از کار کوچکی که کردیم بگیرد. برای یک دروغ بچه گانه، مستوجب شکنجه با گرزهای آتشی میشویم. با نخواندن نماز با صورت ما را توی آتش می اندازند. عذابهایی که خدا وعده آنرا بما داده، خیلی بدتر از جنایات وحشی ترین جنایتکاران تاریخ است. معلوم نیست جنایتکاران، این جنایات را از وعده های الهی آموخته اند یا بر عکس. پس از آن وارد جامعه مدرسه شدیم. آنجا آموختیم اینهمه باید و نباید آنقدرها هم جدی نیست. اکثر همکلاسان به بازی و شوخی  و دغدغه های دیگر می اندیشند. حلال و حرام و بهشت و جهنم در جایگاه پایینتری قرار گرفت. هر چند همیشه سایه آنها بر سرم بود. اگر دوستی را در حال آموزش پیانو میدیدم. ضمن تحسین وی امکان انجام آنرا محال میدیدم. تازه داشتم خود را با این نوع نگرش هماهنگ میکردم که انقلاب شد. حالا باز نماز و نماز جماعت و دعای ظهور، دغدغه اصلی مردم شد. بعد هم که جنگ و شهادت. جالب اینکه بقیه مردم هم همرنگ شدند. همه آنان که سه سانس پشت درب سینما صف میکشیدند تا فیلم وقتی کلفت خوشگل باشه رو ببینند، یا فیلم اژدها وارد میشود. حالا برای ثبت نام جبهه صف بسته بودند.  تمام تلاششان را برای مبارزه با دشمن بکار میبستند و چه شجاعتها و فداکاریها. آرزویشان شهادت بود. وقتی نماز جماعتی برگذار میشد، که نمیشد از آن فرار کرد. با اکراه در صف اول می ایستادند و در آخر نماز، بلند تر از بقیه دعای فرج را میخواندند. بعد گاهی چند وعده نماز نمیخواندند. بسیجیی بود که ۱۷ رکعت نمازش را بعد از بیدار شدن صبح، که اکثرا آفتاب هم طلوع کرده بود، میخواند. از اینکه پیش پیش، نمازهای تکلیفی خدا را بجا آورده بود، خوشحال هم بود. همین جوانان پرشور شهید میشدند. بعد چه تعاریفی از نماز شب خواندنشان و خواندن قران در تمام اوقات از ایشان نقل میکردند. من هم مثل بقیه تغییر نکردم، همرنگ شدم. ولی این همرنگیهای متضاد گاهی اذیت کننده بود. نمازهای از سر اجبار، نماز جماعتهای مصلحتی، شرکت در روضه ها و دعاهای جمعی، همه قسمتی از این همرنگی بود.

سعدی نام  بهمن  97

وبلاگ:   www.blog.sadinam.com 

آدرس سایت  WWW.SADINAM.COM  :

تلگرام:      @YOUROFICE 

ایمیل   INFO@SADINAM.COM

 

  • محمد تقی سعدی نام

تویتر یا میدان جنگ

چند روز پیش خبری منتشر شد که یکی از مقامات شورای نگهبان گفته بود، من در توییتر توییت میکنم. توییتر بنظرم فضای مناسبی است. نمیدونم اینکارم خلافه قانونه یا نه. من شوکه شدم، تاکنون  شورای نگهبان جزو رادیکالترین بخشهای نظام محسوب میشد و کارهایی را که  بقیه مستحب میدانستند یا لا اقل مباح، شورای نگهبان آنرا حرام میدانست یا حداقل مکروه. و اینگونه اظهار نظر لایت یکی از مقامات شورا، در مورد توییتر جالب بود. توییتری که، سامانه هایی در کشور تلاش میکنند، مردم واردش نشوند و فقط با فیلتر شکن میشه داخل شد. تازه ایشون موقع مصاحبه شک میکنه که نکنه ایراد داشته باشه که حساب توییتری داره؟ بنابر این تصمیم گرفتم یک سری به توییتر بزنم. ظاهرا ایندفعه خیلی عقب افتادم که این مقام محترم، توییت هم کردند، من هنوز واردش نشدم.

با خودم فکر کردم، توییتر هم شبکه ای شبیه اینستاگرامه، که عمدتا جوانان دم بخت و طالب دوستان جدید، دور هم گرد آمدند و گل میگند و گل میشنفند. عکسهای شب و روزشون را به هم نشون میدن. آخرین مدهای لباس و مو و ناخن و سگ را به رخ هم میکشند. لایک میکنن و در آرزوی لایکند و لایو و استوری میذارند. عشقشون اعلام درد تنهایی و پیدا کردن نیمه گمشده شونه. بی وفایی اونی که رفت و قدرشونو ندونست. و الان خدا میدونه نصیب چه دیوی شده. یا از غم اینی که از دست داده، خودکشی کرده یا دیوونه شده و سر به بیابون گذاشته. جملات تاثیر گذاری بذارند که دل سنگو آب کنه و همه بتونن به شخصیت جذاب و خصوصیات اخلاقی نویسنده پی ببرند. هرچند که صاحب پست، فقط از روی یک پست دیگه کپی کرده باشه. اونی که لایک بیشتری میگیره، خوشبخت تر و موفقتره. اصلا الان دیگه جذابیت دخترا و پسرا به ظاهرشون و تحصیلاتشون، نیست. شخصیت آدمها از روی تعداد لایکهای پستاشون، معلوم میشه. اگه هم بختشون یاری کنه، مخ جفت جدیدی را بزنند، جفتی که شاید تومنی سننار با جفتهایی که تجربه کردند، توفیر داشته باشه.

ولی اینجوری نبود. اولا که توی توییتر هیچکی اسم آدمیزاد نداره! اسمها همه، اسامی عجیب غریب شخصیتهای افسانه ای، اشیاء، تیکه کلامها، عوارض طبیعی، مشاهیر، حیوانات و غیره است. و حتما این اسامی باید با املای غلط نوشته باشه. توی اینستا هم خیلیها اسماشون را عوض میکنند. سکینه، ملیکا میشه. صغرا، نگار و اکبر، سامی. ولی اسم کوه و پرنده و درنده و غیره کمتر داریم. تازه توی اینستا هنوز مدرکاشونو به آب ندادند و هنر را در عمدا غلط نوشتن نمی دانند.

 فرق دومش اینه که گروههای عشاق دختر پسر، اینجا کمرنگ ترند. نه اینکه نباشند. ولی جو غالب با اونا نیست.

 فضا جدی تر و خشن تر از اونه که متنهای یک خطی عشقی و رمانتیک، کسی را به وجد بیاره. خیلی شبیه میدان جنگه. با صف آرایی گروههای متضاد. نمیدونم کی اعلام شده که سرنوشت کشور قراره توی توییتر تعیین بشه. اکثرا همون اول توی بیوگرافی، خط و مسیر سیاسی خودشونو تعیین کردند. تازه همونجا، گروههای مخالف را هم ذکر کردند و یک علامت ورود ممنوع براشون زدند. ظاهرا اینجا هیچ تبادل آرایی، قرار نیست صورت بگیره. هرکی همونی که هست، میخواد بمونه. حالا اگه قرار نیست کسی با نظرات بقیه آشنا بشه، خوب تو خونه ش نشسته بود. چرا اینجاست؟ لابد خدا میدونه!

جمعی از مشترکان توییتر، زدند به در بی خیالی. با خودشون هم درگیرن. دائما به خودشون و همه خواننده ها فحش میدن. پیشرفت و تمدن را در توهین می بینند. انتظار دارن مردم با این فحشها بفهمن که اینا خیلی فهمیده اند و حرفاشونو به چشم بکشند.

 

یک گروه، با آرم شیرو خورشید و شمشیر و درفش کاویانی و نقشهای باستانی حضور دارند. عکسای شازده رو به خورد بینندگانشون میدن. عکسای سیاه و سفید صد سال پیش، صفحاتشون را تزیین میکنه، که لابد جزو افتخارات مردمه. شازده ای که چهل ساله، آدمهای رند دورشو گرفتن. هی ازش پولهای بادآورده را میگیرند. و قول میدهند که امسال حتما توی تهران به تخت می نشینه. گاهی هم که روابط غربیها با ایران بدتر میشه، باهش توی بی بی سی یا صدای آمریکا مصاحبه ای میکنند، و امید واهیش بیشتر میشه. شازده هنوزم فکر میکنه مردم ایران هرشب با یاد او خوابیده اند و صبح به امید او از خواب پا میشند. سبوی شکسته و آب ریخته .

 جمعی که  خود را عاقلتر و مدرن تر از این می پندارند که بشه دوباره سلطنت را در ایران احیا کرد، دنباله رو گروههای دهه چهلی اند. جوانهای ناپخته ای که جونشونو دادند تا به دیوار فلان سفارت خارجی سنگ بزنند. یا نگهبان یک رستوران یک کمی شیکتر را ترور کردند. یا دو تا پاسبان کم سواد را کشتند. گروههایی که فکر میکردند با ترور و کشتن، میشه حکومت یک کشور را در دست گرفت. همان حماقتی که داعش هم کرد. حالا حرفهای بوی نا گرفته پنجاه سال پیش اونا، لابد  باید سرلوحه زندگی مردم امروز ما باشه. با هر تویتی که می کنن احساس میکنن دنیا روشن تر میشه. مردم از نادانی و حماقت در می آیند و خلقها آگاه میشن! میخوان اسلام انقلابی را در کشور برپا کنن، انگار اسلامی که ما الان داریم انتفاعیه. بهشت برینو جایی میدونن، که اونا با شعارای بی محتواشون، بیان و سردمدار بشن. گروهی که برای رسیدن به قدرت، اول نوکری صدام را کرد. حالا با جاسوسی برای کشورهای غربی، تلاش داره روزگار بگذرونه. اینها که خود چیزی برای عرضه و جلب نظر مردم ندارند، هرشب دعا میکنند آمریکا و اروپا تصمیم قطعی برای دخالت در ایران بگیرند، آنگونه شاید اینها بتوانند بعنوان دست نشانده، خودی در کشور نشان دهند.

دسته ای هم بین دو سه گروه فوق بلا تکلیفن. و هم با خودشون قهرن و هم با بقیه. خودشونو سکولار معرفی میکنن.  فقط میدونن اینی که الان هست نباشه. خیلی هم واسشون مهم نیست چی باشه. احتمالا هنوز وقت نکردند، فکر کنند که قراره جایگزین نظام فعلی چی قرار بدن!

بخشی دیگه، هنوز به عشق زنده نگهداشتن یاد انتخابات 88 زنده اند. واقعه ای که تنها سودش برای کشور، استفاده ابزاری غرب برای ایجاد تحریمهای بیشتر علیه مردم این کشور از طریق سازمان ملل بود. البته برای دفاع از حقوق مردم کشورمان!

یک سری، بنظر میاد اشتباهی توی توییترن. ریش دارن و و صفحاتشون پر از آیات قرآن و روایاته. بیشتر بسیجی میزنن. اسماشونم جالبه. سرباز امام زمان، نوکر ابوالفضل، دنباله رو شهدا ، خون شهید. از طرفی هم مذهبی و پیرو قوانین کشور نشون میدن. اگه توییتر تو کشور ممنوعه، اینا چطوری سر و کله شون اینجا پیدا شده؟ اینا برای زبون درازی به قوانین کشور اینجا نیستن. اینا رو یکی تشویق کرده که اینجا باشن. ولی چرا؟ لابد یک فعالیت سازمانهای مسئول کشور، مبارزه با گروههای ذکر شده بالاست. با آدمهای مومنی که لازمه قوانین کشورو بشکنن و اینجا باشن. بیان توی توییتر تا مخالفان حاضر در توییتر هوا برشون نداره.

 

 

از یک طرف هم، هرچی آدم مشهور سیاسی تو کشور داریم، از روحانی و غیر روحانی، همه توی توییتر حضور دارند. همه توییت میکنند. نظر میدن. مینویسند. ولی برای کی؟ توییت فارسی را که کسی بجز مردم این مرز و بوم نمیخونه. به مردم هم که گفتیم توی توییتر نرن، ممنوعه. پس مشتری این تویبتها و اینهمه وقت گذاشتن بزرگان کشور واسه کیه؟ یعنی برای ایرانیان مقیم خارج؟ مگه اونا چند نفرن؟ چند درصدشون حالشو دارند، توییت یک نماینده مجلس فلان شهر را بخونن، که حالا اهالی خود اون شهر هم یادشون رفته، به کی رای دادن.

این گروهها انگار گرگهایی اند که نزدیک چشمه کمین کردند. تا خرگوشهای توییتر را شکار کنند. وقتی میان از چشمه آب بخورن. داداش مردم ایران همه خودشون شکارچین.

چیزی که هنوز معلوم نیست، اینه که چی شده که توییتر یهو مرکز مبارزه افکار شده. اینهمه گروه ضد و نقیص مقابل هم لشکر کشی کردند. احساس میکنن با چند لحظه عدم حضورشون، گروه رقیب پیروز میدان نبرد میشه. و تعیین سرنوشت کشور بهش تقدیم میشه!

سعدی نام  بهمن  97

وبلاگ:   www.blog.sadinam.com 

آدرس سایت  WWW.SADINAM.COM  :

تلگرام:      @YOUROFICE 

ایمیل   INFO@SADINAM.COM  :

 

 


  • محمد تقی سعدی نام

بردگی در آزادی

این مقاله حاوی مطالب غیر اخلاقی است وصرفا به عنوان آینه زندگی برخی جوانان کشور درج میشود، اگر دوست ندارید، آنرا نخوانید.

مرد سالاری حاکم بر جامعه ایرانی و برتریی که عرف و شرع به مرد ایرانی میدهد، زن را تبدیل به شهروندی درجه دو میکند. که از بسیاری حقوق و آزادیهای فردی محروم میشود. زن، زورگویی مردان کم فرهنگتر و فشارهای روحی زیاد یا حتی درمواردی، تنبیه بدنی را تحمل میکند. با رواج فرهنگ اجباری غرب، که عمدتا ناشی از گسترش تمدن و علوم و روابط جدید اجتماعی است، زنان از کار کردن و داشتن حقوق و اقتصاد مستقل، استقبال کردند. از طرفی بخاطرافزایش مصرف گرایی خانواده ها و نیاز آنان به خرید کالاهای متنوعی که برای آسایش زندگی عرضه میشود، درآمد مرد دیگربه تنهایی کفاف هزینه های سنگین رو به رشد را نمیداد. و درصد زنان شاغل را بیشتر کرد. دردو دهه ی اخیر، با رواج تلفن همراه و اینترنت، حضور زنان درجامعه پررنگتر شد. بسیاری از روش های معمول جامعه مردسالاری کشور، نمیتوانست مانع حضور بیشتر زنان در اجتماع شود. بسیاری از دیوارهای ساخته شده، خراب شد. اسلامی شدن جامعه و محیطهای تحصیلی پس از انقلاب، بهانه تحصیل نکردن دختران را، از خانواده ها گرفت. دختران، همپای پسران تحصیلات دبستان و دبیرستان را فرا گرفتند. شاهد افزایش درصد قبولی دختران در دانشگاهها شدیم، بگونه ای که گاهی درصد قبولی دختران از پسران در دانشگاه فزونی گرفت. موجی از دختران با تحصیلات لیسانس و فوق لیسانس و دکترا وارد جامعه شدند. نگرش دختران به زندگی تغییر کرد. حال که آنان با تحصیلات عالیه امکان داشتن کار و اقتصاد مستقل را داشتند، دیگر سخت بود که قوانین عرفی و شرعی حاکم بر خانواده را گردن نهند. و بخواهند همچنان در زیر سیتره مردان زندگی کنند. اینگونه در دهه اخیر، شاهدیم که سن ازدواج دختران بالا رفته و درصد طلاق در سالهای اولیه زندگی رو به فزونی گذاشت. در دو دهه اخیر نگرش سنتی به خانواده، شکسته شد. روابط آزاد دختر و پسر قبل از ازدواج رایج شد. بسیاری از دختران، راه خلاصی از مردسالاری حاکم را در فرار از ازدواج و در پیش گرفتن زندگی اجتماعی و روابط با دوستان دختر و پسر دیدند. تلاش کردند مسیری را طی کنند که آزادتر و خوشبخت تر از مادرانشان باشند. ازدواجهای سفید رایج شد. گروه کثیری از دختران و پسران سرگرم پارتیها، دورهمی ها، دوردور در خیابانها و روابط خصوصی دور از چشم خانواده شدند. ولی اوضاع به آن خوبی که تصور میشد پیش نرفت. اثر هزاران سال حاکمیت مرد را همچنان در همین روابط آزاد و بدون هر گونه اجبار قانونی می بینیم. حتی گاهی به نظر می آید که این دختران تحصیل کرده و روشن فکر امروزی، روزگاری بمراتب سیاه تر از مادرانشان را سپری می کنند. این مدل زندگی بهرحال غیر رسمی و فاقد پشتیبانیهای قانونی و عرفی است. دختران مجبورند این سیاهی را بجان خریده و صدایشان در نیاید. غیرت همچنان در جامعه بیداد می کند. پسری که امروز با دختری آشنا شده، حق خودش میداند که بشدت او را تحت کنترل گرفته، تا مطمئن شود، شیطونی نمیکنه. با پسران دیگه ارتباط نداره و یا حتی با دخترانی در رفت و آمد باشد، که مورد تایید او باشند. جالب اینکه دختران هم این سختگیری را حمل بر عشق پسر کرده و از این دغدغه ها لذت میبرند. قبول تحقیر و خشونت، در روابط زن و مرد، سندرم استکهلم نامیده میشود. بیماریی است که درصد قابل توجهی از زنان دارند.

 دختری که تا دیروز مال تو نبوده و فردا هم احتمالا نتونی نگهش داری، اعمال غیرت براش خنده داره. پسرها هم نمیخواهند خودشان را مقید به ارتباط با فقط یک دختر بکنند. علاقه مندند بتوانند، دل دختران بیشتری را بدست آورند. راهی را که پدرانشان با تعدد زوجات و ایجاد حرمسراها طی کردند، را آزادانه ترادامه دهند. اینگونه دروغ و ظاهرسازی بشدت در روابط دختران و پسران، حاکم شده و هر کدام ضمن تلاش برای گسترش دامنه دوستان همجنس و غیر همجنس، تظاهر به عشق به طرف مقابل و پاک بودن از ارتباط با دیگری می کنند.

-    نگاربا صورت و هیکل ظریف، دختر مهربان و دوست داشتنی مرداد ماهی است. لهجه ای شیرینش همه را مجذوب خود میکند. خانواده اش زمانی وضعیت خوبی داشتند و با رفتن مادرش به  سوئد و عروس شدن سه خواهرش، به تنهایی با پدرش زندگی مینماید. نگار با اخلاق مردانه، با معرفت و از خود گذشته است و این به جذابیتش می افزاید.  احسان، دوست پسرش از قهرمانان پرورش اندام کشوره. صاحب باشگاه بزرگ ومشهوری است. احسان آنقدر با نگار از نظر سنی و جثه، اختلاف داره که دوستای احسان وقتی با هم میدیدنشون، میگفتند تو میخای با این چکار کنی؟ این هنوز خیلی بچه اس. احسان ،دوست دخترشو همه جوره حمایت میکنه و برای اینکه علامتی از مالکیت در دوست دخترش داشته باشه، هر چند روز، از سر عشق و دوستی قسمتی از بدن نگار را با گاز گرفتن و مکیدن، کبود میکنه، تا معلوم بشه صاحب داره، مثل اسبها و گوسفندا که  داغشون میکنند که از احشام بقیه تشخیص داده بشن! شاید با داشتن علامت، از نزدیک شدن دختر به دیگران جلوگیری بشه.

  هر چند که دخترا وقتی با یکی فابن، با بقیه دوست معمولین و ابایی ندارن که بگن فاب دارن و حتی جلو اونا با دوست پسر فابشون حرف بزنن، اونم حرفهایی که پسره فکر نمیکنه، ممکنه یک دختر، حتی پیش دخترای دیگه بگه، چه برسه به پسرا. نگار عاشقهای دیگه ای هم داره، یکی از این پسرا، میلاده که خیلی ثروتمنده. دفعه اولی که نگارو که تو ماشین دوستش بوده و دور دور میکردند، دیده، کنار ماشینشون اومده و یک گوشی به نگار داده و رفته. بعد به همون گوشی زنگ میزنه و تقاضای دوستی میکنه، که نگار میگه من دوست پسر دارم. با اصرار از میلاد میخواد که تا شب بیاد و گوشیشو پس بگیره. البته لطف میلاد، باعث میشه تا بتونه شماره نگارو بگیره. هر چند روز یکبار زنگ میزنه و ضمن خوش و بش، اظهار میکنه که خیلی دخترا رو دیده، ولی تابحال اینقدر مجذوب کسی نشده. این آقا میلاد چهار تا ماشین خیلی گرون داره، یک موتور 1400 کاواساکی و یک شماره خیلی رند، که همه این چیزا، دخترا رو مجذوب میکنه. یک روز که احسان مسافرت بود، میلاد بهش زنگ میزنه و وقتی میفهمه تنهاست، میگه الان یکی از بچه ها رو میفرستم، بیارنت خونه ام. نگار وارد آپارتمان مجللی میشه که در گوشه ای از هال، یک بار زیبا با انواع شیشه ها خودنمایی میکنه. توی آپارتمان دو سه تا دختر پسر دیگه هم بودند، که میهمانند. میلاد در حالی که دست یک دختر را گرفته بود و به اتاق خواب میرفت، گفت از خودت پذیرایی کن تا من برگردم. نگار تایم میگیره ببینه چقدر کارشون طول میکشه. میلاد موقع برگشت میشینه و در حالی که با هم پیک میزدن، در مورد جشن تولدش که چند روز دیگه قراره برگذار بشه، تعریف میکنه. برای جشن، یکی از آبمیوه های مشهور شهر را آورده که با انواع آبمیوه، از مهمانان پذیرایی کند، بهترین دی جی شهر دعوت شده، دو نفر کوکتل زن، انواع مشروب را، قراره سرو کنند و دویست مهمان دعوت شدند. از نگار و دوست پسرش هم برای شرکت در جشن تولد دعوت میکنه. البته بعدا سکیوریتی جشن، در لحظه آخر اجازه برگذاری مراسم را نمیده. میگه، مهمونی گزارش شده و نمیتونه جلوی آمدن گشت رو بگیره و باید مهمونی کنسل بشه.  ناچار مهمونی بهم میخوره و با جمع اندکی در جایی دیگه جشن تولد برگذار میشه.  میلاد دست آخرمیگه، امشب همینجا بمون، وقتی میفهمه نگار باید برگرده، میگه بیا چند روز با هم بریم سفر کیش یا شمال، با هم بیشتر آشنا بشیم، شاید علاقه مند شدی با من بمونی، من خیلی دوستت دارم. هروقت هم کاری داشتی، یک زنگ بزن، هرجور شده حلش میکنم. بعد پامیشن با هم میرقصن. میلاد ده بیست تا تراول روی سر نگار میریزه. آخر شب، یکی از بچه ها رو مامور میکنه که تا خونه برسوننش. نگار نقاشی خوانده بود و خواهر کوچکترش که شوهر داشت، بازیگری، هر دوشون با هنرپیشه ها، حشر و نشر داشتند و درمهمونیاشون شرکت میکردند. خواهر نگار توی یکی دو تا فیلم، منشی صحنه بود و تا نزدیکی منشیگری مهران مدیری هم پیش رفت. شوهر خواهرش با کار کردن خواهرش، مخالفتی نداشت، ولی همیشه به یکی از دست اندرکارای اون فیلمبرداری، سفارش میکرد که مراقب باشه، توهینی به زنش نشه. توی یکی از اردوهای فیلمبرداری، که خارج از شهر بود، یکی از هنر پیشه ها نزدیکای شب میرسه، ضمن خوش و بش با همه، با پررویی از مدیر صحنه میپرسه، داف ماف چی داریم؟ و جواب میدن که سه تا دخترهستند. وی در حالی که رو به خواهر نگار میکنه، میگه اینا که چهار تان، و مدیر توضیح میده این دخترو کارگردان سفارششو کرده و بی خیالش بشو. نگار با یکی از بازیگرهای فیلم "شش و بش" آشنا بود. یک روز پس از اتمام فیلم، جشنی در خانه شان بر پا کرده و زن و مرد به رقص و پایکوبی و صرف مشروب مشغول میشوند، نگار هم دعوت بود. اتفاقا همون روز، هنرپیشه، برنامه زنده ای از تلویزیون داشت. دوستانش بهش میخندند که تو خیلی خوردی، چطور با این مستی میخای بری تلویزیون؟ درحالی که جشن در منزلش همچنان ادامه داشت، به تلویزیون میره، موقع پخش زنده همه میهمانانش در خانه، به گفتگوی زنده اون، گوش میدن و میخندند که الان رفیقمون سوتی میده. یکبار نگار و احسان به یک دورهمی توی باغ دعوت میشن. پس از بازی و بگو بخند، آخر شب یک پتو توی هال می اندازند، که همه 9 نفر کنار هم بخوابند. اول احسان، کنارش نگار، بعد دختر خاله احسان، کنارشون هم دو تا دختر پسر دیگه، احسان نمیخواسته کنار دختر خاله ش بخوابه، پسری که کنار دختر خاله احسان خوابیده بود، قبل از اینکه احسان بیاد، دستشو دراز میکنه و سینه ی نگارو لمس میکنه، نگار که میدونسته اینجوری با احسان شرمیشه، میره کنار میخوابه و به احسان میگه من وسط خوابم نمیبره. اونو کنار دختر خاله ش میخوابونه، شب احساس میکنه که احسان دختر خاله شو با اون اشتباه گرفته و داره دختر خاله رو ماساژ میده. چندی بعد پدر نگار مریض میشه و وی که دلش نمیخواسته برای پول به احسان رو بزنه، به یک بنگاهدار املاک سرشناس، معرفی میشه. این بنگاهدار، شبها در خانه اش یک گروه نوازنده، اجرای زنده میکردند و بساط قمار و مشروب با دوستانش مهیا بود و نگار را کنار دستش مینشاند و میگفت برایم شانس میاره. پوکر بازی میکرد و اکثرا هم میبرد و از هر پولی که میبرد، دو سه تا تراول هم به نگار میداد. اینقدر این ماجرا تکرار شد، که بقیه بازیکنان معتقد شده بودند که حضور نگاره که برد را برای بنگاهدار، رقم میزنه. گاهی شرط میکردند که نگار، کنار دست اونا بشینه. یکبار هم نگار برای کسب پول بیشتر، با کمک یکی از دوستانش به دبی رفت ولی نه تنها پولی درنیاورد، که از اهانتهایی که بهش شده بود، مریض شد و برگشت. مجموع این غیبتهای نگار باعث شد که احسان هم بفهمه که خیلی شیطون شده و علی رغم میلش، ترکش کرد.

-    مریم  از سال آخر دبیرستان پایش به دور دور و اتو زدن باز میشه و دوستان زیادی پیدا میکنه. با کمک یکی از همینها بعد از دیپلم، دبی میره و اونجا موندگار میشه. پاتوقش هتل مسکو بود. ظرف 6 سال، دوستان پولدار عرب و ایرانی زیادی پیدا میکنه و صاحب زندگی و ثروت قابل توجهی میشه. یکی از اینها که یک جوان ایرانیست، هر وقت که برای کارش به دبی می اومد، مریمو پیش خودش میبرد و یک جواهر ده پانزده میلیونی بهش کادو میداد. مریم، یکبار برای عمل بینی به ایران برمیگرده، خواهرش که فوق لیسانس داره و با دوست پسرش زندگی میکنه، مریمو به رستوران دعوت میکنه. بعد از غذا مریم میبینه که دوست پسرخواهرش، برای حساب کردن پول غذا، کارت خواهرش را میگیره. بعد هم میفهمه که خونه و زندگیی که در آن زندگی میکنند، همه متعلق به خواهرشه. و دوست پسرش، نه تنها کمکی برای این زندگی نیست، بلکه پول هم از خواهره میگیره و ماشین خواهره هم همیشه زیر پاشه. بعد به خواهرش گله میکنه، که اگه کسی فقط برای نهار خوردن توی دبی دعوتم کنه، غیر از اینکه به بهترین رستورانها میریم، دو میلیون هم پول میگیرم ،صرفا برای اینکه اون فرد میخواد تنها غذا نخوره و گپی زده باشه، بعد تو دوست پسری داری که یک نوشابه نمیخره بیاره تو یخچالت بذاره، اسمتم گذاشتی فوق لیسانس!

-     سحر توی عقد بود که پایش به مهمانیها باز میشه. لذت معاشرت با آدمهای متفاوت و خوش مشرب و خوشتیپ را به زندگی با نامزدش ترجیح میده. بنظرش نامزدش، کاملا معمولیه و توان اظهار عشق را به اندازه پسرهای توی خیابون نداره. اکثرا از خانه بیرون میره و اتو میزنه. وی که مجبور بود ساعتی از خونه بیرون بزنه که هنوز پدرش نیومده، از ساعت دو وسه ظهر، بیرون میومد. یک روز که کلی برف باریده بود، به هوای قرار با یکی از دوستاش بیرون میاد. اون پسر که ظاهرا کاری براش پیش اومده بود، تا هفت شب دنبالشون نمیاد. سحر به همراه دو دختر همسن خودش، دست و پاهاشون از پیاده روی در برف و سرما یخ میزنه، دلشون هم نمیاد به خانه برگردند. وقتی پسر میرسه، نای راه رفتن نداشتند. یک نیم ساعتی که با گرمای بخاری ماشین گرم میشن، تازه حالت معمولی پیدا میکنند. آهنگو بلند میکنند و توی ماشین میرقصند و همه سرمایی که خورده بودند را فراموش میکنند. بخصوص وقتی حسابی دلشون حال میاد که پسره، چیز برگر مخصوص داغ براشون میخره. سحر دیگه اجازه نمیده نامزدش بهش دست بزنه. یکبار هم به نامزدش میگه، که ما همو درک نمیکنیم. اگه واقعا منو دوست داری، بیخیالم شو و بگذار زندگی کنم. من یکی دیگه را دوست دارم، دوست ندارم با دروغ زندگیمون شروع بشه. برای اینکه پدرم بعدا اذیتم نکنه، لطفا یک دلیل دیگه یی برای جداییمون عنوان کن. اینگونه از نامزدش جدا میشه و زندگی دوستانه شو ادامه میده.

-    شادی، پدرش فوت شده و با مادرش زندگی میکند، دختری دیماهی با هیکل توپر، چار شانه ، صورتی کشیده و هوش زیاد، که همیشه میدانست که چه بگوید تا بیشترین تاثیر را داشته باشد. او که اولین دوست پسرش، یکی از صاحبان نمایندگیهای مجاز خودرو بود، در همان اوان توانست با پشتیبانی مالی دوستش، دماغش را عمل و سینه اش را پروتز کند. اول یک پراید خرید، که بعدا تبدیل به 206 شد. این صاحبان نمایندگیهای مجاز خودرو، در شهرامپرطوری دارند و صاحب حرمسراهای بزرگیند. دختری که به یکی از استخر پارتیهای اینان دعوت شده بود، میگفت صد تا دختر داف زیبا، با لباس شنا دور استخر راه میرفتند و از میزهایی که چیده شده بود پذیرایی می شدند. با میهمانهای مجلس، خوش و بش میکردند و هر کدام تلاش داشتند جایی در این دم و دستگاه برای خود بیابند. گوینده که خود دختر زیبایی بود، در فضای آنجا احساس کوچکی و بی اهمیتی کرده بود. مادر شادی باشگاه ایروبیک داره  و همیشه مشتریانی هم برای آموزش خصوصی رقص، برای شادی جور میکنه. شادی که رقص فوق العاده ای داره و خودش رقص عربیش را بهتر میداند، فعالیت اجتماعی هم داره. با اینحال هر وقت چیزی میخواد و آنرا با مادرش در میان می گذاره، و مادر، به علت عدم صلاحدید و یا محدودیت مالی آنرا برآورده نمیکنه، به مادرش میگه، پس من میرم میدم و با پولش مشکلم را حل میکنم! و میدانست که زیباییش مورد توجه بسیاری است و درب خانه های زیادی برویش باز است . با اینحال ازنداشتن پدر رنج میبرد، زودرنج بود، اگر بی حرمتیی از دوستان پسر یا دختر میدید، آزرده میشد و گاهی ساعتها در بزرگراهها با سرعت رانندگی می کرد، آهنگ غمناکی میگذاشت و اشک میریخت. شادی، عاشق ماشین شاسی بویژه لگزوز بود. دوستان دخترش اینو میدونستند. هر وقت شاسی میدیدند، بشوخی بهش میگفتند، جنده خانم، شاسی. او فارغ از اینکه راننده ش کی باشه، دوست داشت باهش طرح دوستی بریزه، تا از لذت سوار شدن ماشین دلخواهش برخوردار بشه. شادی یکبار دختری را به دورهمی دوستانش میبرد و آن دختر، شب به بهانه دیرشدن، همانجا میخوابه.  فردا پسره زنگ میزنه و به شادی میگه، دمت گرم که برای دوست شدن، کلی منو دووندی، این دختره همون شب اول داد! شادی از بس خودشو داف میدونست و مطمئن بود همه جذبش میشن، علاقه داشت برای تست اعتماد بنفسش، دوست پسر دوستاشو تور کنه. سر همین موضوع اکثرا دوستای دخترش دلخور بودند. او که همچنان دوست پسر فاب هم داشت، چندین بار پسربازیهاش، لو میره و کتک مفصلی از دوست پسرش میخوره. او عاشق مشروبات گرون و سیگاری و گل  و مهمونیه. و محافل اینچنینی را از دست نمیده.

 یکشب که دور دور میکرد، پلیس ایستاده بود و ماشین او و ده بیست دختر و پسر دیگر را توقیف کرد و راهی پارکینگ. چند تا از این دختر پسرها، آنشب را در خانه یکی از همان پسرها میگذراندند. دنبال راههایی بودند که بدون آبروریزی بشود، ماشین را از پارکینگ خلاص کرد. اینگونه طرح پلیس، که قرار بوده مانع ارتباط دختر و پسر شود، نتیجه معکوس میدهد. شادی معتقده که تا ۲۶ سالگی خوش گذرانی کند و بعد به فکر ازدواج بیافتد. رویایش اینه که شوهرش از شهر دیگه ای باشه و در آن شهر زندگی کنه، چون فکر میکنه، هر جای شهر که میره، چند نفری پیدا میشن که توی مهمونیا بودند و گذشته اونو میتونن برملا کنن. او در عین شادی و بگو بخند، زودرنج و عصبانی هم هست. گاهی برای یک مطلب بی ارزش کلی سرو صدا راه می اندازه. هم آرامشه، هم سوهان روح، بهشت و جهنم را همزمان در خود داره، قلق داره و باید خیلی دقیق رفتار کنی، که روی جهنمیش نصیبت نشه. اتفاقا دوست پسرش با یک پسر و دختر دیگه آشنا بود، که آن پسر هم، همان اخلاق را داشت. در عین معرفت و مهربونی، خرده گیر و بداخلاق هم بود. گاهی دوست پسر شادی و آن دختر، که اخلاق دوست پسرش مشابه شادی بود، با هم مشورت می کردند که در هر موردی چطوری با این پسر، دختر رفتار کنند. اتفاقا وقتی اونا رو برا جشن تولد شادی دعوت میکنه، میفهمه که اون پسر هم جشن تولدش همون روزه. یعنی آدمایی که تو یک روز بدنیا میان، اخلاقهای مشابه دارن؟ باید یک تحقیقی بکنیم.

-   آزاده، دختر مهر ماهی با صورتی زیبا و قد نسبتا بلند و درعین حال، ریزه میزه ، فوق العاده اجتماعی و خوش زبونه و در خانواده ای ثروتمند زندگی میکنه. اولین دوست پسرش را در ۱۵ سالگی تجربه کرده بود و به پیشنهاد او تصمیم به مسافرت با وی میگیره. چمدان بزرگی میبنده که بره، ولی مامانش مانعش میشه و بشدت باهش دعوا میکنه . موقعی که مامانه میره دستشویی ، آزاده، چمدان سنگین را بزور بلند میکنه و از در بیرون میره. در کوچه پشتی به دوستش زنگ میزنه که دنبالش بیاد. وقتی با تاکسی با دوستش به سمت ترمینال میرفتند، حسابی سرخوش و خوشحال بود، که زندگی بزرگانه را در پناه هوشش، زودتر از بقیه همسنانش شروع کرده. آزاده بعدا با قبولی دردانشگاه، آزادتر شد. روزی چند کافه با پسرها میرفت و درست مثل تایم های سینما، یکی دو ساعت یکبار، گروه عوض میکرد و با دسته ای دیگر میگشت. همیشه چند دختر، دور و برش بودند و نوچه هاش محسوب میشدند، با آنها به مهمانیها میرفت. همین باعث میشد همه جا دعوتش کنند. همه میدانستند اگر او در میهمانی باشد، ۵ تا ۱۰ دختر دیگه هم همراهشن، و فضای گرمتری ایجاد میشه. او همه وقایع خوب و بد زندگیشو با تفضیل برای مادرش تعریف میکنه و از این لحاظ مشکلی و رودروایسی با او نداره، حتی چندین بار توسط گشت ارشاد دستگیر شد، این مادرش بود که میرفت و او را آزاد میکرد، یا جرایم احتمالی دادگاه را میداد. حتی یکبار که او را از کلانتری آزاد کرده بود، با شناختی که از روحیه دخترش داشت، گفت بیخود خودتو اذیت نکن بیای خونه و بعد باز برگردی، هر جا که دوست داری بگو پیاده ت کنم. البته بشدت از پدرش چشم میزد. به همین خاطر سر ساعت ۹ خودش را خانه میرساند و خودی نشان میداد. بعد به اتاقش میرفت. تا بتونه یکی دو ساعت بعد بیرون بیاید، با دوستانش به مهمانی برود. آزاده شبها خوابش نمیبرد. به همین خاطر از مهمانیهای شبانه استقبال میکرد. برای اینکه پدرش سری به اتاقش نزنه و لو نره، همیشه نیمه عریان در اتاقش راه میره. هرگاه پدرش سری به اتاق او می زد، با شرمندگی برمیگشت. در صورت اعتراض پدرش به این وضع، جواب میداد که تمام روز من زیر مقنعه و مانتوام، یکساعت حق ندارم توی اتاق خودم راحتتر راه برم؟ همین سیاست باعث شده که پدرش از نزدیک اتاق او هم رد نمیشد. سالها رویه دزدانه بیرون آمدن از خانه را ادامه میده. دوست پسر فابش، برای کادو تولدش، یک سگ خوشگل گرون قیمت، بهش هدیه میده. آزاده خیلی خوشحال میشه و سگو مثل بچه ش دوست داره. پدرش روزهای اول غرغر میکنه، که جای سگ توی خونه نیست. آزاده و مادرش خیلی مراعات میکنند، که پدرش عصبی نشه. ولی پس از پنج شش ماه، ناگهان پدره، پاشو توی یک کفش میکنه، که سگتو از خانه بیرون ببر. آزاده با گریه میگه، من سگمو دوست دارم و بدون اون نمیتونم زندگی کنم. پدرعصبانی، هم میگه پس از این خانه گمشو برو بیرون. آزاده که فوق العاده مغروره و دلش نمیخواد حرفش زمین بیافته، یا سگشو از دست بده، چمدونشو میبنده و از خانه پدری بیرون میاد. توی همین زمان با دوست پسرش کات بوده و از طرفی دوست پسرش هم شرایطی نداشته که بتونه شب و روز ، آزاده را اسکان بده. توی این چند دفعه ای که سر ازکلانتری درآورده، با یک سروانی آشنا میشه که قول داده بود، مشکلات بازداشتی را براش حل کنه. خیلی هم ابراز علاقه مندی میکنه که گه گاهی، آزاده را ببینه. با سروان تماس میگیره و موضوع را در میان میذاره، سروان هم از خدا خواسته، میگه من یک باغ دارم که هر چند وقت دوست داشته باشی، بیا اونجا بمون، منم بعد از کارم میام بهت سر میزنم. میاد دنبال آزاده و  با هم به باغش میرن. چند روزی اونجا بود، گاهی سروان تنهایی یکی دو ساعتی پیشش بود، یکی دو بار هم با دوستانش اومدن اونجا و قلیون کشیدند و بازی کردند. ولی آزاده اونجا زندانی بود و سروان اجازه رفت و آمد بهش نمیداد. تا اینکه با یک دختری تماس میگیره که با دوست پسرش، توی یک خونه مجردی، زندگی مشکوکی داشتند. ناچار پیش اونا میره و یکماهی را با اونا سر میکنه. تا مامانش بتونه پادرمیانی کنه و اونو از این بی خانمانی نجات بده. توی این یکماه، دیگه آزاده، اون شخصیت مغرور و خوشحال و برنامه ریز نبود. رفتارش با دیگران ملتمسانه و شکست خورده بود. آزاده این هنر را داشت که با همه خیلی زود صمیمی شود و یک کمی بی حیا بود. همیشه چند تا از این دخترها را با خود، خونه میبرد و با هم قلیون میکشیدند. وقتی یکی از اونها می رفت توالت، اونم ناگهان درب توالتو باز میکرد و روبروی اون دختر شلوارشو پایین میکشید و می نشست جیش میکرد! دختره اول از این کار زشت وتجاوز به حریم خصوصی اون خیلی جا میخورد. ولی بعد که میدید آزاده، داره غش غش میخنده، یخ اونم باز می شد. وقتی از توالت بیرون می اومدند، انگار هیچ رازی با هم ندارند. مانند دوستای چندین ساله با هم میگفتند و میخندیدند. انگار که بیشتر رازهای آدمی، زیر شورتش پنهان شده، اگر اون بخش فاش بشه، مشکل دیگه ای نمیمونه. گاهی هم سه چار نفری با هم میرفتند و روبروی هم روی کف حمام جیش میکردند و غش غش میخندیدند. یا دو سه نفری با هم حمام میرفتند. او با شوخیهاش همه رو با خودش خودمونی میکرد. اینجوری اگه با این دخترا میرفت خونه دوس پسرش، توی یک فرصتی با پسرمیرفتند توی اتاق، یا پسره توی جمع باهش شوخی میکرد، دیگه از اونا خجالت نمیکشید. همینطوراونا هم، همه جا اونو با خودشون میبردند و فکر نمیکردند، اگه سارا با ما اینجا باشه، زشته. روابط زیاد اجتماعی و استفاده از هر فرصتی برای جمع بودن و دورهمی، بخصوص ساعتهایی که به عنوان دانشگاه از خونه بیرون می اومد، باعث میشد که به درس و کلاسهای دانشگاه اهمیتی نده و مشروط شد. نتونست مدرک بگیره. فرصت دانشگاه، این اهمیت را داشت که وقتی دوس پسرش زنگ بزنه که کجایی؟ آروم باهش صحبت کنه و بگه که توی کلاسه و نمیتونه حرف بزنه. اینطوری ضمن داشتن دوست پسر فاب، با جمعهای مختلفی در ارتباط بود و با آنها به خوشگذرانی میپرداخت. دوست پسرش هم که اینو فهمیده بود، ولی نمیتونست اثبات کنه، مدام با او بداخلاقی میکرد. گاهی هم کتکش میزد . چند روز با هم کات میکردند و جاذبه دو طرفه، باز اونا رو به هم وصل میکرد. آزاده هم، نیاز داشت که یک دوست پسر غیرتی را یدک بکشه، تا بخاطر ترس از اون هم که شده، بقیه مراعات شخصیتشو بکنند و امنیتش بالاتر بره.

 در اتو زدنها و خانه هر پسری رفتن مشکلاتی هم پیش می آمد. چند بار شده بود که آزاده و یکی دو تا دختر با پسری به خانه اش رفتند. و آنجا ناگهان پسره با چند نفر دیگه به جانشان افتادند، وضمن بی احترامی و ضرب و شتم و گفتن الفاظ رکیک، هر بلایی را سرشان آوردند و گریه کنان و با بدنهای کبود از آنجا بیرون آمدند. البته در این موارد شکایت کردن فایده ای نداره. دختری که همین ماجرا برایش پیش آمده بود، به دادگاه شکایت میکنه. قاضی حکم 100 ضربه شلاق برایش صادر میکند. به این دلیل که دخترها شاهدی برای جرم پسرها نداشتند، ولی چون خود اعتراف کرده بودند که کاری غیر شرعی صورت گرفته، شلاق خوردند. آزاده، یک دوست دختری داره که شوهر داره، چند بار ازش خواسته بود که یکشب با یکی دو تا دختر دیگه برن خونه شون و بگن و بخندند. اون همیشه گفته بود برو بابا، ما بیایم پیش شوهر تو چکار کنیم؟ بالاخره یک شب که هیچ فندی نداشتند، با الهام میرن اونجا و شوهردختره، خیلی با اینا گرم میگیره و ورق بازی میکنن و مشروب میخورن و بگو بخند و رقص. آخر شب، دختره میگه همه بریم روی تخت ما بخوابیم. اولش بشوخی میرن، ولی بعد  شوهره در حالی که داشته زنشو نوازش میکرده، با نگاه معنی داری، به آزاده و لباس راحتش و شلوارک کوتاهش نگاه میکنه، که آزاده، خوشش نمیاد و میاد توی هال و شبو روی کاناپه میخوابه. ولی الهام شبو پیش زن و شوهر می خوابه! آزاده تعجب میکنه که چطوری یک زن، چند تا دخترو میاره و شوهر خودشو با اونا شریک میکنه؟

 دو سه سالی که از دوستی آزاده با دوست پسر فابش گذشت، با یک پسر خوشتیپ و پولدار آشنا شد. ایمان هتل داشت و عربها سالی چند میلیارد، هتلش را گارانتی میکردند. جنسیس سوار میشد. هر دو یک دل نه صد دل عاشق هم شدند. دوست پسر بداخلاق و بی کلاس قبلی را کنار گذاشت و دمخور ایمان شد. ایمان، که دوست دخترهای زیادی را تجربه کرده بود. احساس میکرد همه او را بخاطر ثروتش دوست دارند. از اینکه با دختر ثروتمند و خوشگل و خوش برخوردی آشنا شد، که ماشین گرون قیمت زیر پاشه، خونه شون بالاشهره و سرش به تنش می ارزه، راضی بود. برای آزاده، سنگ تمام میگذاشت. توی اولین مسافرتشون، هتل گرون قیمتی را گرفته بود و مسیر ورودی تا حمام اتاق هتل را گلبرگ ریخته و شمع روشن کرده بود. فضای شاعرانه ای برای اولین شب دوست جدیدش فراهم کرده بود. آزاده هم از اینکه یکی در شان خودش پیدا کرده بود، خوشحال شد. کسی که احترامشو داره، براش کادو های گرون میگیره، در بهترین رستورانها غذا میخورند. ایمان، آزاده را به میهمانی های خانوادگی خود میبرد و وی را به خانواده اش معرفی کرده بود.حالا اونا، هفته ای دو سه روز، میهمانیهای شاهانه میگیرن و یا  به میهمانی دعوت میشوند. وقتی هم که در آپارتمان ایمان بودند، بهشون خیلی خوش میگذشت. آزاده فکر میکرد پسر دلخواهش را پیدا کرده و بخشی از لباسها و وسایل شخصیشو به خانه ایمان برد، که حالا خانه خودش هم بود. در روابط با پسرها و گروههای دیگه بسیار محتاطانه عمل میکرد، تا مشکلی با دوست پسر جدیدش ایجاد نشود. بخصوص که ایمان گاهی یک موتورسوار را برای یک هفته استخدام میکرد که پیاده و سواره، آزاده را تعقیب کنه و هر جا که پیاده شد و یا هر ماشینی که سوار میشه، رو گزارش بده. خیلی حساس بود که منبعد، آزاده شیطونی نکنه. هرچند میدونست که قبلا دوست پسر فاب داشته و یکبار اتفاقی توی یک مهمونی، همو دیده بودند. جاذبه زندگی شاد با ایمان باعث شد که پس از یکی دو سال، از وی بخواد که بخواستگاریش بیاد. در کنار هم زندگی شاد و پر از خوشگذرونی داشته باشند. مطمئن بشه، یک دختر دیگه، دل ایمانو نمیبره و آزاده را ول نمیکنه. البته حسش بهش میگفت که ایمان، زندگیهای خصوصی دیگه ای هم داره. غیبتهای شبانه و جواب ندادن تلفن را، نشونه اون میدونست. این مورد اذیتش میکرد. سر این موضوعها گاهی با هم دعواشون میشد. گاهی هم آزاده نادیده میگرفت، چون میدید در تمام مهمانیهای رسمی، آزاده را بعنوان فابش معرفی میکنه و عکسهای جشنهاشونو توی اینستاش میذاره. ترجیح میداد خودش و اونو ناراحت نکنه. وقتی احساس میکرد دودرش کرده، اینم براش جا زیاد بود، وقتشو با دوستای قبلیش میگذروند. ایمان، موضوع ازدواج و خواستگاری را با خنده و شوخی رد میکرد و جواب دقیقی نمیداد. چندی بعد خواستگار سمجی برای آزاده پیدا شد. بهانه خوبی برای آزاده بود که بگوید، خوانواده مجبورم به ازدواج کردند، برای اینکه از دست این خواستگار سمج راحت بشم، بیا خواستگاری. مدام گزارش جلسه اول و دوم وسوم خواستگاری را به ایمان میداد. ایمان هم با اینکه آزاده را دوست داشت، نمیخواست خود را درگیر یک زندگی یکنواخت کند و اسیر شود. توجهی به این حرفها نمیکرد، ولی جواب منفی هم نمیداد. این موضوع غرور آزاده را جریحه دار میکرد. عاقبت برای رو کم کنی دوس پسرش، به خواستگارش جواب مثبت داد. ولی هنوز امید داشت که ایمان از او نمیگذرد. ایمان هم تا شنید آزاده عقد کرده، روابطش را قطع کرد. گفت من در شهر شناخته شده ام و نمیخوام با زن شوهر دار رفت و آمد داشته باشم. این موضوع آزاده را شکست. با دلی عزادار سعی کرد به شوهرش دلخوش کند. شوهری که به نسبت همه پسرهایی که میشناخت، معمولی تر بود. و توانایی ایجاد یک زندگی عاشقانه و شاعرانه را نداشت. و در زندگیش اثری از زرق و برق زندگی ایمان هم نبود. عاقبت با جهاز مفصلی راهی خانه شوهرش شد. او که پرده ارتجاعی داشت ، مشکلی نداشت و براحتی از دکتر تاییدیه ای گرفت، که خیال شوهرش راحت باشد. اون توی سالهای مجردی، هر جا میرفت، نازش خریدار داشت. و دست به سیاه و سفید نمیزد. بنابراین غذا درست کردن و ظرف شستن و لباس شستن توی کتش نمیرفت. ترجیح میداد رستوران بره یا غذا از آشپزخانه سفارش بده. بعد هم که دید، تنهایی توی خونه و فقط با شوهرش، دلشو میزنه، چند تا از دوستای دخترشو، هر شب به خونه می آورد. تا  با هم قلیون بکشند و صحبت کنند. اونها بخشی از کارهای خونه شو هم انجام میدادند. دست جمعی با شوهرش ورق بازی میکردند و مشروب میخوردند و میرقصیدند. تا آزاده، که توانایی غم و غصه خوردن و تنهایی را نداشت، سرگرم بشه. البته مدام حسرت میخورد که الان فلان جا مهمونیه و اگه من اونجا بودم، مورد توجه همه قرار میگرفتم. گاهی دخترا عمدی یا غیر عمدی پیش شوهرش، خودشیرینی می کردن یا خودی نشون می دادن، که اعصابش خورد میشد. فکر میکرد یکی داره شوهرشو از چنگش در میاره. ولی فرار از تنهایی، وادارش میکرد بازم دعوتشون کنه، البته بعد از دعوای مفصلی که باهشون میکرد. گاهی شوهرش هوس غذایی میکرد، او که اهل پخت و پز نبود، یکی از دخترا پا میشد و با دقت غیر معمول، غذا رو درست میکرد. هی می اومد از شوهرش می پرسید، چی دوست داری توش بریزم؟ یا دوست داری چقدر تند باشه؟ و وقتی داشتند غدا میخوردند، اگه شوهرش خیلی از غذا تعریف میکرد، لجش میگرفت. از خودش و دوستاش و شوهرش بیزار میشد. عاقبت بهانه لازم را بدست آورد،  شوهرش با دختری کم سنتر ولی بی کلاس ارتباط داشت. خانواده و فامیلش را متقاعد کرد که از شوهرش جدا شود. وسایلشو بار کرد و به خانه پدری برگشت. هر چند پسره طلاقش نداد. یک وکیل که قرار بود دنبال کار طلاقشون باشه، ۲۵ میلیون پولشونو خورد. حالا دست بدامن وکیلی دیگر شدند، تا بتواند اسم شوهر را از شناسنامه ش پاک کنه. امکان سفر خارجی با دوستانش برایش مهیا بشه. البته الان هم زندگی پر رفت و آمدی داره، ولی انگار دیگه امید نداره، که یکی مثل ایمان بتونه زندگی پر از زرق و برق و رفت و آمد و بگو بخند، براش فراهم کنه.

-   پریا دختر تیرماهی، معصوم، شهرستانی ودوست داشتنیه که دانشگاه قبول شد. تصمیم گرفت با معاشرت با افراد باکلاس، زندگی جدیدی شروع کنه. از زندگی بسته شهرستان متنفر بود. خیلی زود عاشق مشروب و گل و سیگاری شد. اگر پاش می افتاد مواد دیگه هم میکشید. او با سختی اتاقی اجاره کرده بود و با زحمت هزینه های خودش را تامین میکرد. تحصیلات دانشگاهش، ۸ سال طول کشید. عاقبت با کمک استادا تونست فوق دیپلم بگیره. در این 8 سال دوستان زیادی را تجربه کرد. حاصلش کتک خوردن بخاطر علاقه به معاشرت و دو سقط جنین بود. ناچار با همکار پدرش، که اتوبوس داشت ازدواج کرد. او در زمان عروسی با شیوه ساده ای که بکار برد، شوهرش را دلشاد کرد، که دختر بوده و وی اولین نفریست که به او نزدیک میشود. خیلی زود بچه دار شد و علی رغم اینکه دکتر گفته بود، در دوران حاملگی، سیگار و سیگاری برای بچه سم است، یواشکی تهیه میکرد. و روی پشت بام از خودش پذیرایی میکرد. البته خوشبختانه خانواده شوهرش هم اهل عرق خوری و بزن و برقص و ورق بازی اند. اینجوری خیلی توی خانواده بهش سخت نمیگذره. اونا میدونند که سیگاری هم میزنه، ولی معصومیت دوست داشتنیش، مانع از آن میشه که برویش بیاورند. عاقبت پسرش در روز تولد خودش بدنیا آمد. هنوز او خاطرات گنگی از دوران مجردیش داره که هم خوب بوده و هم بد، با این حال دلش برای آن دوران تنگ میشه.

-   الهه با شهریار، پسر یکی از مقامات مشهور شهر، دوست میشه. شهریار را با پارتی های مختلف آشنا میکنه، شهریار به تازگی توسط خانواده مذهبیش، با یک دختر فوق العاده خوشگل چادری ازدواج کرده است. ولی چون روابط آزاد، بیشتر با مذاقش جور میاد، هر وقت که میهمانی و شب نشینی خوبی در پیشه، زنگ میزنه به خانمش که من کاری برام پیش آمده و دارم میرم شهرستان. الهه که میدونه اون تازه ازدواج کرده، با خودش فکر میکنه که بمن چه، زنه خودش باید زرنگ باشه. شوهرشو جذب کنه. اگه من با اون نباشم، میره با یکی دیگه. شهریار دو تا حلقه مثل هم خریده و دست خودش و الهه کرده. چندی بعد با دختر جذاب دیگه ای آشنا میشه و ضمن خرید یک حلقه دیگه مثل حلقه خودش، یک حلقه هم دست دختر جدید میکنه. پس از چندی تعداد حلقه های مشابه توی دستش به چهار تا میرسه. البته به دخترای جدید، دیگه نمیگه من ازدواج کردم. فقط اونا خبر دارن که خیلی گرفتار کار شرکتشه.  برای همین کمتر به اونا رسیدگی میکنه.

-   سپیده دختر زرنگ و هنر مندی است. کارشو با آرایشگری شروع کرد. خیلی زود توانست، سالنی بزنه و با کمک چند تا دختر دیگه بگردونه.  به زندگیش سرو سامونی داد. امیر دوست پسرش، با او زندگی می کنه و معتاد به تریاکه. گاهی سپیده را هم تشویق میکنه که باهش کام بگیره. سپیده، هزینه های امیر را هم تامین میکنه. مادر امیر، بیکاری و اعتیاد پسرش را تقصیر سپیده می دونه. دائما با سپیده تماس میگیره و نفرینش میکنه، که از زندگی پسرم برو بیرون. سپیده الان نمیدونه، که امیر توی زندگیشه و داره معتادش میکنه، یا اون توی زندگی امیر؟

- سمیرا با مهندسی بنام سعید آشنا میشه، که زنش خارج زندگی میکنه. سعید بین ایران و خارج در رفت و آمده. وقتی سعید ایرانه، سمیرا خونه او زندگی میکنه. خانواده سمیرا مذهبین و باباش از تاجرای معروف فرشه. ولی سمیرا این زندگی را دوست نداره. مدتی از دوستی با سعید میگذره، که براش خواستگار میاد. تحت فشار خانواده ش باید ازدواج کنه. نزدیک شب عروسی که میشه، با کمک سعید پرده شو میدوزه، ولی به علت فوت یکی از اقوام داماد، عروسی عقب می افته. همان شب با خوشحالی به آغوش سعید برمیگرده. سعید قول میده هر وقت نزدیک عروسی شد، دوباره هزینه عملو میده. البته بعد مشکلاتی پیش میاد و سمیرا سوتیهایی میده، که ازدواجش بهم میخوره. حالا دیگه نبودنهای سعید براش سخت تر میشه چون تنها امیدشه. البته وقتی سعید نیست، با دوستای دخترش توی میهمونیا و دور همیا خودشو سرگرم میکنه.

-   زهرا خونه مجردی داشت و آپارتمان کناریشون، خونه مجردی امین بود. امین  خیلی پولداره و بنز سوار میشه. گاهی زهرا و امین با هم رفت و آمد میکردند و سیگار میکشیدند و گپ میزدند. یک روز که امین آمده بود، سوگند هم حضور داشت. سوگند دوست زهراست و در یکی از شهرستانهای اطراف دانشگاه آزاد میرفت،  کلی از همکلاسای دخترش حرف زد که دنبال پارتی و دور همی هستند.  امین تعارف کرد که یک روز ظهر با اونها به آپارتمان من بیاین. منم دوستامو میگم بیان، خوش بگذرونیم. قرارو با سوگند برای روز و ساعتش گذاشت. روز موعود، سوگند و سه تا از دوستاش آمدند و با زهرا به خونه امین رفتند. اونجا  امین و سه تا پسر دیگه بودند. دور هم نشستند و بعد معرفی و بگو بخند، امین به همه سیگار تعارف کرد از جمله زهرا. چون زهرا مارلبرو میکشید قبول نکرد. خودشو لوس کرد که من سیگارمو نیاوردم، برین واسم بخرین. امین هم با پررویی گفت سیگارمون وینستونه، اگه میخوای برو سیگار خودتو بیار. زهرا، که دید نازش خریدار نداره، دیگه موندنو جایز ندونست، به آپارتمان خودش برگشت و بقیه موندن. عصر که دخترها برگشتند، تعریف کردند که براشون سوسیس سرخ کردند، بعنوان مزه عرق خوردند و هر کدوم با یکی از پسرا جور شدن. زهرا تعجب کرد که اینها که اینهمه پولدارن، دلشون نیومده برای ناهار این دخترای شهرستانی که برای تفریح اونا اومدن، حداقل پیتزا سفارش بدن.

-   آقای محمدی پنجاه و چند سال دارد. صاحب بنگاه املاک بزرگ و مشهوریست. او قبلا بوتیک داشت. بیشتر مشتریانش، دخترا و زنها بودند. آنهایی را که بنظرش آمادگی داشتند، به بهانه دیدن لباس، به طبقه بالا میبرد.  تا اونجایی که طرف اجازه میداد، باهش سرگرم میشد. گاهی لباسی را هم به آنها کادو میداد. همکارش که درجریان بود، در طبقه پایین به مشتریها می رسید. گاهی هم قرارمیگذاشتن در ساعات تعطیلی ظهر، زنهایی که با آنها آشنا شده بود، به مغازه می آمدند و ضمن بستن درب مغازه با هم نهار میخوردند. ولی در زمان مناسب کارش را به بنگاهداری تبدیل میکنه، خیلی زود کارش بالا می گیره و یک دربند مغازه اش به ۶ دربند توسعه پیدا میکنه. غیر از اینکه سی چهل نفر، در بنگاهش کار می کنند، چند بنگاه دیگر را بصورت شریکی با دوستان ایجاد کرده، بخشی از سود آنها را هم میبرد. در ضمن خودش اقدام به ساخت و ساز می کند. هم از ساخت خانه سود برده و هم از فروش آنها. از قبل این درآمدها، ماشین زیر پاش چند میلیارده و کلی ملک و املاک داره، یک انگشتر پنجاه میلیونی بدستشه و شماره خیلی رند گرون قیمت داره. آقای محمدی برای دخترهایی که دنبال خانه مجردی میگردندد، جای مناسبی پیدا میکنه. گاهی هم یک سری به برخی از آنها میزنه. تا اینکه با نسیم آشنا شد. دختری  که ۱۹ سال داره و در آستانه طلاق است. روزی که حکم طلاق صادر میشه، با زنگ نسیم دنبالش میره، تا او را از دادگاه، بخانه اش ببرد. ضمنا دلداریش میده که تو هنوز زیبا و جوانی و دربهای خوشبختی برویت باز است. در بین راه در خیابان خلوتی با اجازه نسیم، لبی از او میگیره. آنقدر لب گرفتن، طولانی میشه که نسیم از حال میره. همین هات بودن نسیم بیشتر جذبش می کند. گاه و بیگاه ساعات طولانی و جذابی را با هم میگذرانند. کم کم آنقدر به نسیم و مهربونیاش وابسته میشه، که یک آپارتمان گرونقیمت بنامش میخره و کلی وسایل و یک ماشین مزدا۳.  پدر مادرشو مکه میفرسته و چند بار اونا رو با هزینه خودش به کیش و شمال میفرسته. در عوض هفته ای سه چهار روز و هر روز ۶-۷ ساعت، اوقات شاعرانه ای را با نسیم میگذرونه. خوشحال بوده که علی رغم اختلاف سنی ۳۰- ۴۰ سال، نسیم هم از این ارتباط راضیه. یکسالی میگذره و یواش یواش هر وقت که میخواسته بره خونه نسیم که در واقع خونه خودش بوده، با بهانه هایی روبرو میشه که خالم اینجاست، عمه م اومده یا دوست دوران مدرسه را دعوت کردم. او که کلیدهای خونه رو داشته، در یک موقعیت مناسب وارد خونه میشه و چند دوربین نصب میکنه. وقتی تصاویر را کنترل میکنه، میبینه نسیم یک دوست پسر همسن خودشو با چند دختر پسر دیگه دعوت میکنه و با اونا خوش میگذرونه.  وقتی اعتراض میکنه، که این زندگی رو من برات درست کردم، جواب میشنوه که ِلذتشم بردی ، من که نمیتونم همه عمر بپای توی پیرمرد بشینم، من به اندازه کافی خودم و عمرمو بپات ریختم. اگه بخوای اذیت کنی میرم به خانواده ات میگم که چطور این همه وقت منو گول زدی، از من سوءاستفاده کردی و به اونا خیانت. آقای محمدی خیلی آبرو داره. پولهایی که صرف این دختر کرده، در مقابل ثروتش چیزی نیست. خاطرات خوبی از این دوران داره و فکر میکنه ارزششو داشته. در مقابل این مشکل، کاری از پیش نمیبره. البته نسیم هر وقت که کم پول میشه، باز زنگی میزنه و دعوتش میکنه، بیاد گذشته ها با هم باشند. تا ۶ ماه آقای محمدی قهر کرده بود و میخواست نسیم را ادب کنه. ولی بعدا فکر کرد این دختر با این همه هنر و زیبایی، به هر کی رو بزنه، جواب مثبت میشنوه. انگار داره خودشو عذاب میده. دوباره نسیم را میدید. ولی دیگه به در خواست نسیم و در زمانهایی که او وقت داشت. و دیگه احساس پیروزی تسخیر قلب یک دختر 20 ساله را، با این سن زیاد نداشت.

-   آقای نجیب، یک کلینیک حیوانات در یکی از خیابانهای بالای شهر داره. درآمد بسیار خوبی از ویزیت سگ و گربه میگیره. در کنار آن پوشاک سگ و گربه را با قیمتی چند برابر لباس یک نوزاد، می فروشه. عمده صاحبان این حیوانات، دختران جوانن، که برای عقیم کردن یا ویزیت اون مراجعه میکنن. حس مادرانه به حیوانشان باعث علاقه مندی به این دکتر جوان هم میشه. دکتر محترم با برخی از این مشتریان نزدیک میشه و آنها را برای صرف شام یا نهار به خانه اش دعوت میکنه.

 

-   دکتر ۷۰ ساله ای، مطبی در جای خوبی داره و علاقه زیادی به زنان و دختران جوان داره.عادت داره، حتما سینه و بدنشان را از زیر لباس لمس کنه. جالب اینکه دخترانی که این دکتر را بهم معرفی میکنند، به هم سفارش میکنند که این دکتر اخلاقش اینطوریه. اگر شما را لمس کرد ناراحت نشوید و قصد بدی ندارد. وقتی دو دختر با هم وارد مطب میشوند و دکتر در حال لمس سینه آن یکی است، به هم چشمک میزنند و با هم میخندند. بعدا  در دور همی ها ماجرا را تعریف می کنند و از خنده ریسه می روند. البته تعداد قابل توجهی از دکتران پوست و زیبایی و دکترهایی که مشتریانشان دختران جوانند، دوستان زیادی را از میان دختران، انتخاب میکنند. تا در دور همی های شبانه، در منزلی گرد بیان و شب خوشی را سپری کنند. یا روزهای تعطیل در باغشان، از آنها پذیرایی کنند. برای این دسته ازدخترها هم، دوستی با یک دکتر، که به نظر می آید درآمد خوب و جایگاه اجتماعی بالایی داره، جذابه. یکی از همین دکترها، هنگام غروب دختری را به باغش می برد. در آنجا برای رسیدن به خواسته اش بزور متوسل میشه. وقتی دختر جیغ میکشه، میگوید بیخودی سرو صدا نکن، اینجا کسی صدایت را نمیشنوه، دختر که فکر نمیکرده به این زودی کار به اینجا برسه، فشارش می افته، و بیهوش میشه . دکتر مجبور می شه، بدون اینکه به هدفش برسه، دختر را به درمانگاه برساند و سرم به او وصل کند.

-   آقای عزیزی با فوق لیسانس استاد دانشگاه شده. شاگردان دختر زیادی داره، که دور دور ها و برنامه های جنبی در زمان کلاسها، به آنها اجازه نمیده مرتب سر کلاس بیایند. علاوه بر اینکه درسها را فرا نگرفته اند، ساعات غیبتشان هم بیش از مدت مجاز است. وقتی در اواخر ترم پیشش می آیند که مشکل را حل کنند، آنها را به دفتر کارش که خارج از دانشگاه است، دعوت میکند. تا در آنجا با هم موضوع را بررسی کنند و ببینند آیا میشود این دختر، این واحد را پاس کند یا نه. پس از امتحان ترم، دختری به او اس داده بود که استاد منو ننداز، هر جا که دوست داری بنداز! استاد دیگری به دختری از دانشجوهاش تجاوز میکنه، دختر موضوع را با خواهرش درمیان میذاره. خواهر با کمک چند تا از دوستاش، روی ماشین گرون قیمت استاد که بیرون دانشگاه پارک بود، اسید می پاشند. چون فکر می کنند با شکایت به دانشگاه،  موضوع علنی میشه و اونا انگشت نمای همه میشن. ممکنه اون مسئولی که بهش شکایت کردند، از قماش همین استاده باشه، نه تنها مشکلی رو حل نکنه، بلکه برای نون قرض دادن به اون استاد، پاپوشی هم براشون درست کنه. تازه این نوع ادعا ها قابل اثبات نیست. طرف نمیدونه واقعا این اتفاق افتاده و یا به علت دیگه ای میخوان حالشو بگیرن.

-    برخی از جوانها هم شرکتی میزنند. تعدادی دختر را بعنوان ویزیتور به کار میگیرند. این دخترها همان قدر پول میگیرند که فروش انجام دهند. اکثرا هم بعلت ناآشنایی با آن شغل، کاری از پیش نمیبرند. حداقل سودش اینست که شرکت یا مغازه، سوت و کور نیست. همیشه تعدادی کارمند بی جیره مواجب آنجا هستند. در ضمن صاحبان شرکت هم از این دختران زیبا بی نصیب نمی مانند و از لذت همنشینی با آنها برخوردارند. همین جاذبه، ویزیتورهای مرد را هم با درصد پایینتر جذب میکند. ضمن چرخیدن کار این مجموعه اقتصادی با هزینه کمتر، شور و شوق حضور کارکنان در کنار هم فضای بهتری ایجاد میکند.

 

-   فروشگاههای کیف و کفش و لباس و مایحتاج زنانه لیستی دارند که دختران خریدار، اگه دلشون خواست شماره همراهشونو می نویسند. تا کالای جدید که آمد، یا اگر مغازه آف زد، با اس ام اس خبرشان کنند. این امکان را هم برای صاحب مغازه که اکثرا جوان و خوشبرخوردند، ایجاد کند تا بعدا به افراد دلخواه زنگ بزنن. ضمن صحبت در باره اجناس جدیدی که اومده، اگه شرایط را مناسب دیدند، طرح دوستی کنند. خیلی وقتها شرایطی برای ارتباطات بعدی فروشنده و دوستانش با این دخترا فراهم میشه. میگند ناصرالدین شاه به کسی که اسبشو زین میکرده، بیشتر از وزیرش اهمیت میداده. چون کسی که اسبش را زین می کرده میتونسته چیز نوک تیزی در زیر زین بذاره که در موقعیت مناسب، در بدن اسب فرو رود و با عث رم کردن اسب و به خطر افتادن جان پادشاه شود. دختران هم جذب هرکسی که فکر کنند روزی با او سر و کار دارند، میشوند. بیشتر از هر کسی به وی لطف می کنند و یا نظرش را برای آن روز بخصوص جلب مینمایند. کاری می کنند که گلویش پیششان گیر کند و مطمئن باشند در آنزمان کارشان را راه می اندازد و در کارش نه نمی آورد.

    الان تعداد دخترهای آزاد و امروزی و تحصیلکرده که مرتب از دوست پسرشون کتک میخورن، خیلی بیشتر از زنهای دهاتیه، که شوهرای خسته و بداخلاقشون میزننشون، تازه اون زن دهاتی میتونه بره پیش مادرش یا فامیلاش درد دل کنه، هر چند ممکنه اونا نتونن راه حلی پیدا کنن، ولی این دخترای تحصیلکرده که با مامان، باباهه قهر میکنند، به امید دوست پسرشون، به کی شکایت کنن؟

اشکال شکننده بودن این زندگیها، اینست که بین دختر و پسر اعتمادی وجود ندارد و هر دو بارها اثبات کرده اند که اگر پای خوشگذرانی  باز شود، به آن پیشنهاد نه نمی گویند. بنابر این ازدواجهای سفید آنقدر هم سفید نیست و کدورتی دایمی را در دل دارد. انسان نیاز دارد، به خانواده اش اعتماد کامل داشته باشد تا در کنار آنها احساس آرامش و امنیت کند. ولی در این زندگیها حتی اگه یکی تصمیم به صداقت و راستی بگیره، طرف مقابل باورش نمیشه. دائما با سختگیریها و تهمت و بدگمانی، مختصر آسایش موجود را از بین می برد. هر زنگ و اس ام اسی میتواند طوفانی بپا کند، هر چند که آن اس ام اس را تلفن همراه داده باشد و یا پیامکی تبلیغاتی باشد.

سعدی نام  دی  97

وبلاگ:   www.blog.sadinam.com 

آدرس سایت  WWW.SADINAM.COM  :

تلگرام:      @YOUROFICE 

ایمیل   INFO@SADINAM.COM  :



  • محمد تقی سعدی نام

نبش قبر 6

داستان قرض گرفتن

          ما در یک خانه سه طبقه زندگی میکردیم، که نصف، نصف مال من و مادرم بود، یک آپارتمان که دست مستاجر بود، مال مادرم بود و من در یک آپارتمان زندگی میکردم و آپارتمان سوم هم که نصفش مال من بود و نصفش سهم مادرم، مستاجر داشت. چون من در این ساختمان زندگی میکردم و مادرم از ما دور بود، مستاجرها منو صاحبخونه میدونستند. مادرم ترجیح میداد در خانه ویلایی قدیمی با سقف شیروانی در مرکز شهر زندگی کند که با همه همسایه ها آشنا بود و خود را اسیر آپارتمان نشینی در حومه شهر نکند. این ساختمان جای یک پارک ماشین بیشتر نداشت که من ماشینمو پارک میکردم. ساختمان وقتی ساخته شده بود که ما هم مثل بقیه مردم سعی کردیم قانون شهرداری را که باید پارکینگ بیشتر باشد، دور بزنیم و زرنگی کردیم و یک پارکینگ بیشتر تعبیه نکردیم. گرفتن اجاره از مستاجرین ماجرایی داشت، سر ماه که میشد من باید با گردن کج، زنگ آپارتمان مستاجرها را میزدم و یادآوری میکردم که اجاره را بپردازند. با اینکه آخر شب میرفتم که با مرد خانه مواجه شوم، بیشتر وقتها، زن مستاجر درب را باز میکرد و میگفت آقامون خانه نیستند یا حمامند و یا خسته بودند، خوابیدند و چشم، چشم، فردا تقدیم میکنیم، بعضی وقتها اجاره پرداخت میشد و گاهی هم وعده یکی دو روز دیگه را میدادند که گاهی، ده پانزده روز ادامه پیدا میکرد و باز باید خستگی در میکردم که اول ماه بعد همین داستانها تکرار شود.

 گاهی هم زن مستاجر پیش دستی میکرد و دو سه روز مانده به اول ماه، می آمد  و ضمن گپ زدن با خانمم میگفت، که شوهرم در آمدش خوب نبوده و ممکنه این ماه چند روز دیر تر پولش جور بشه. این داستانها بیشتر نبودن مشتری و کسادی بازار و هزینه بیماری و چک برگشت خورده و چند ماه عقب افتادن حقوق و غیره بود. گاهی هم زنها  در حین گپ زدن روزانه با خانمم، تیکه می انداختند، که خوش بحال این صاحبخانه ها، ما بیچاره ها تمام ماه داریم برای اینها کار میکنیم و آخر ماه پول را دو دستی تقدیمشان میکنیم و گاهی هیچی برای خرج روزمره ما نمیماند، صاحبخانه ها بدون اینکه کاری بکنند، پول میگیرند و راحت زندگی میکنند، و یا اگر کمی عصبانی تر بودند میگفتند انشاالله خورده تان نشود، خرج دوا دکتر بشه این پولی را که بزور از ما میگیرید. هر چند که گاهی در میان همین درد دلهای زنانه، حرفهایی زده میشد که بعدا خانمم میگفت اینا اینقدر طلا می خرند، ماهی فلان قدر خرج شیرینی خریدنشان میشه، لباس مارک میخرند، هر دفعه خانمه و بچه هاش یک لباس جدید میپوشند، کادوهای اینچنینی میبرند و انگار فقط موقع اجاره دادن، بی پول میشن و یا دلشون نمیاد پول اجاره را بدهند و اینقدر نق میزنن. هر مشکلی هم که در خانه ایجاد میشد، اول درب خانه ما را میزدند که قفل درب ورودی گیر داره، سقف حمام ما نم زده، دیشب چند مهمان داشتیم، گفتند چرا صاحب خانه اتاقها را کاغذ دیواری نمیکنه؟ با این وضعیت، خیلی دارین اجاره میدین، شیر آشپزخانه چکه میکنه و غیره. مشکل بعدی جمع آوری سهم قبض آب و گاز بود که آنزمانها مشترک بود، با اینکه در قولنامه قید شده بود که سهم هر آپارتمان یک سوم از قبض است،توجیحات مختلفی آورده میشد که ما بیشتر خانه نیستیم، ما اغلب خانه مامانم اینا میریم، جمعیت ما نصف اون مستاجر دیگه است، مصرف ما کمه و مصرف اونا زیاد، انصاف نیست که به یک اندازه پول بدیم و این گفته ها که به پایان میرسید تازه پول موجود نداشتند و قول چند روز دیگه را میدادند. اکثرا من قبضها را پرداخت میکردم تا روزیکه مستاجران بر سر لطف باشند و پول آب و گازشان را پرداخت کنند. یکسال هم یک مستاجری داشتیم که سروان کلانتری بود، خانه را برای یک خانواده سه نفری اجاره کرد، خودش و همسر و دختر 5 ساله اش، بسیار هم مودب و خوش برخورد، اسباب کشی کردند و خودش و دختر 5 ساله اش در خانه مستقر شدند و گفت همسرش شهرستانیه و چند وقت رفته پیش خانواده ش . جناب سروان صبح زود درب خانه را قفل میکرد و میرفت کلانتری تا پاسی از نیمه شب و در تمام این مدت، دخترش توی خانه زندانی. بعد از چندی معلوم شد که از زنش طلاق گرفته و میترسه خانواده زنش، بچه را بدزدند. دخترش موهای بلند طلایی با فر ملایمی داشت و با چشمهای خاکستری و پوست سفید، به زیبایی عکس های کارت پستال بود و فوق العاده دوست داشتنی. یک پاسیو مشترک، بین سه آپارتمان ارتباط برقرار میکرد که گاهی این دختر، با خانمم صحبت میکرد و میگفت تنهایی توی خانه میترسه یا حوصله ش سر رفته یا بابام کی میاد و بیشتر وقتها چیزی برای خوردن نداشت و گاهی خانمم با ترس از جناب سروان، غذایی را با طناب از پاسیو به پایین میفرستاد تا این فرشته کوچولو، بخوره. اون سال برای خانواده ما ،عذاب واقعی بود، دخترکی که مثل داستانهای دیو و پری در قلعه ای زندانی است، پدری که دائما با مجرمان در ارتباطه و بیش از بقیه به همه بی اعتماده و ما که عملا در معرض ظلم بزرگ به کودک بی گناهی بودیم و به هیچ وجه نتوانستیم پدر دخترک را راضی کنیم که بچه را روزها پیش دوست و آشنایی ببره یا مهد کودک بذاره تا دخترک خردسال اینگونه تنها و زندانی نباشه.

 جالب اینکه در پایان سال اصرار داشت که یکسال دیگه هم همینجا بمونه و میگفت من فقط به شما اطمینان دارم و شما گاهی آب و غذا به بچه ام میدهید. که با هزار دلیل بی خیال شد و رفت که فرزند دلبندش را در قلعه ای دیگه، زندانی کنه. یک روز که از سر کار برمیگشتم، درب یک آپارتمان باز شد و زن مستاجر با یک جعبه شیرینی، بیرون پرید و ضمن سلام، احوالپرسی خوشخبری داد که شوهرش ماشین خریده و امشب با ماشین میاد خونه. من ضمن خوردن شیرینی تبریک گفتم و آرزو کردم به همه آرزوهایشان برسند و قبل از اینکه خداحافظی کنم، با عجله گفت بخدا این ماشینو با کلی قرض خریدیم و الانم دزدی خیلی زیاد شده، تو رو خدا اجازه بدین شبا، همین کنار گوشه پارکینک جاش بدیم. هر چی من توضیح دادم که این پارکینگ جای یک ماشین بیشتر نداره و با بزور جا دادن یک ماشین دیگه، رفت و آمد همسایه ها با مشکل مواجه میشه و باید یک وری بین سپر ماشین و دیوار رد بشن و سر و صدای همه در میاد، از طرفی صبح زود که من باید برم سرکار، اول باید شما را از خواب بیدار کنم و همه اذیت میشیم، بخرجش نرفت. ضمن تعارف مجدد شیرینی اصرار میکرد که راضی نشین ماشین ما نصیب دزدا بشه و حالا سه چهار روز ماشین اینجا پارک بشه تا ما یک راه دیگه پیداکنیم. عاقبت تو رودردایسی قبول کردم و از اون به بعد روزی دو بار کار ما جابجایی ماشین و چیدن آنها در پارکینگ بود  و بیدار کردن اول صبح اونا که دیگه بعد از چند وقت، عصبانی هم میشدند که چرا شما ساعت 7.30 باید سر کار برین، ما شبها دیر میخوابیم، خسته ایم!

با اینکه توی خونه خودمون زندگی میکردیم، ولی خیلی آقا بالا سر داشتیم و نگاه مستاجران به ما که بی شباهت نگاه به یک زالوی بی رحم نبود، اذیتمون میکرد و تصمیم گرفتیم با مستاجر زندگی نکنیم و بذار هر چی میخوان بگن، پشت سرمون باشه، نه توی رومون. زندگی با آدمایی که شما را بالاتر از خود میبینند، خالی از مشکل نیست، یک بار موقع آوردن ماشین توی پارکینگ، کلید داخل قفل نمیشد و با دقت بیشتر معلوم شد که سوراخ  کلید با قیر پر شده است، این موضوع دو بار دیگه هم با فرو کردن چوب کبریت تکرار شد، قاعدتا این میتونست کار یک پسر بچه باشه. یکی از مستاجرا، پسری ده ساله داشت و با درمیان گذاشتن موضوع این اذیت کوچولو با خانواده اش، معلوم شد که پدر و مادردر مورد صابخونه و پول زوری که میگیره با هم حرف زدند و پسرشون که حس میکرده باید از خانواده اش حمایت کنه، تصمیم گرفته قفل درب پارکینگ را که تنها استفاده کنندش، ما بودیم را دستکاری کنه. یک دوستم که دهه پنجاه توی انگلیس تحصیل کرده بود، میگفت: یک کارگر توی اونجا هر چقدر هم پولدار باشه، باز خانه اش را در محل کارگری میگیره و یک ماشین هیلمن میخره، چون اگربا کارگرها زندگی نکنه و مثل اونا نباشه، کسی باهش همکلام نمیشه و باید به تنهایی زندگی کنه. این شد که رفتیم سراغ پیدا کردن خانه ویلایی، که لازم نباشه بیخودی در غم و شادی دیگران شریک شویم. اما حالا دیگه، همه خانه های ویلایی دهه 60 و 50 را خراب میکردند و 5-6 طبقه آپارتمان میساختند و خانه ویلایی نو نبود و اگه بود در مناطقی بود که قیمت آن خارج از توان ما. من هر وقت خواستم خریدی توی زندگیم انجام بدم، همان موقع، نقطه عطف آن جنس بود و مغازه ها میگفتند داره گرون میشه و کمیابه، برای خرید خانه هم همه بنگاهها میگفتند گرون شده و الان کسی فروشنده نیست. بالاخره با کمک بنگاه املاک، خانه یی پیدا کردیم که فقط خانه بود، نه رنگ و رویی داشت، نه استحکام بنا، نه نقشه خوب، از اون خانه هایی که با جنسهای تعاونی دهه 60 و در نبود آهن و سیمان و مصالح مرغوب ساخته شده بود، بجای تیرآهن، با میلگرد، تیر ساخته بودند و سقف ضربی و بجای خاک گچ، کاهگل.

 ولی هر چه بود ما را از موقعیت نه چندان خوبمان نجات میداد. رفتیم قولنامه بنویسیم، حاج خانم هم همراه حاج آقای فروشنده، اومده بود بنگاه، که همه زود شوهرم را میشناسند و سرش را کلاه میگذارند، ما این خانه را با بدبختی و قرض و قوله ساختیم و درست نیست که سرمان را کلاه بگذارید! بنگاه دار نگاه پر معنایی کرد که ای بابا با زن جماعت که نمیشه معامله کرد. بهر حال قولنامه نوشته شد و موقع نوشتن مبلغ ما تلاش کردیم که از قیمت اولیه صاحبخانه، کمی تخفیف بگیریم که حاج خانم که قیمت را شنید با شوهرش دعواش شد که چرا اینقدر گفتی ، دست حاج آقا را گرفت ، در حالی که از بنگاه بیرون میرفتند ، درخواست ده درصد بیشتر از قیمت اولیه شوهرش را نمود. ما هم بی خیال شدیم و از بنگاهی خواستیم مورد دیگری را پیدا کند. چند روز گذشت و بنگاهی خبر داد که فردا حاج آقا بدون حاج خانم برای قولنامه میاد بنگاه، که قولنامه را امضا کند. فرداش رفتیم و بجای اینکه ما تخفیف بگیریم، فروشنده قیمت خودش را کمی بالاتر برد و معامله انجام شد. قرار شد یک سوم مبلغ را در زمان امضای قولنامه پرداخت کنیم، یک سوم زمان امضای سند در محضر و یک سوم موقع تخلیه و تحویل خانه و همچنین، اول تحویل خانه انجام شود حدود سه ماه بعد و سند هم پس از انجام مراحل بانکی. یک سوم اول را پرداخت کردم و آنروز را سر کار نرفتم تا بتوانم دو سوم بقیه را تامین کنم، یک وام از بانک مسکن میتونستم بگیرم، یک وام هم از صندوق قرض الحسنه، که اونروزها باب شده بود و فرمولش طوری بود که انگار اول شما به صندوق وام میدادی و بعد صندوق به شما، یا بالعکس. زمان ضربدر مبلغی که شما در صندوق سپرده میکردی برابر زمان ضربدر مبلغی بود که وام میگرفتی بعلاوه سه چهار درصد کارمزد. من از چندی قبل هم در بانک مسکن سپرده گذاشته بودم هم در این صندوق و وامی که صندوق میداد بیش از سه برابر وام مسکن بود. یکسری طلا و چیزهای دیگه هم بود که باید میفروختیم و سرجمع معادل پول خانه میشد. البته دبه فروشنده را حساب نکرده بودم که آنهم باید جور میشد.کار، داشت خوب پیش میرفت که یکروز بنگاهی خبر داد که فردا بیاین بنگاه. رفتم، بنگاه دار و حاج آقای فروشنده نشسته بودند و بنگاه دار به من فهموند که حاج آقا پول لازم داره و تا سه روز دیگه اگه یک سوم پول را دادین و سند زدین، مشکل حله و گرنه فروشنده میگه معامله فسخه و چون پولی را که دادین، خرج کرده، کم کم بهتون پس میده! من که قبلا هم صابون این حاج آقا، حاج خانم به تنم خورده بود، فهمیدم که یا باید همین کارو انجام بدم، یا چند وقت مجبور بشم از پله های دادگاه بالا پایین برم تا تازه برسم به همین جایی که امروز هستم، از طرفی با خوردن سند بخش عمده ای از مشکلات احتمالی حل میشد و بنفع ما بود. قول سه روز دیگه را دادم و بانک مسکن هم که در این مدت خانه را کارشناسی کرده بود،  اعلام آمادگی برای خوردن سند بنام من و سپس بنام بانک را کرد. نفس راحتی کشیدم، با پولهای دیگه ای که جمع و جور شده بود، دو میلیون کم داشتم. به صندوق مراجعه کردم، حساب کردند و گفتند زودتر از 20 روز دیگه وام قابل پرداخت نیست، آدمهای دیگه ای توی نوبتند و نوبت منو برای اون روز گذاشتند. ظهر در حالی خونه اومدم که هیچ راهی برای تامین دو میلیون پیدا نکرده بودم. با اینکه اونزمان دو میلیون مبلغ زیادی بود ولی برای 20 روز شاید میشد قرض گرفت و تنها منبع دوست و آشناها بودند. توی خونه موضوع را در میان گذاشتم و عصر به چند دوست برای قرض گرفتن سر زدم ولی همه با اتفاق جوابی دادند شبیه اینکه اگه دیروز میومدی، بود ولی امروز فلان کار را کردیم. شب خانمم با خوشحالی گفت یکی از فامیلهای نزدیکش گفته، اگه فقط برای 20 روز باشه و بدقولی نشه، من پول دارم، با تردید نگاه کردم، با اینکه به گروه خونش نمیخورد بخواد دست منو بگیره، ولی همه متفق القول بودند که خیلی آدم خوب و با خداییه.  بنظرم اومد که بیست روز زمان کمیه و بد نیست که حالا که خودش پیشنهاد کرده، دنبال راه دیگه ای نریم و از طرفی باید زودتر از شر خواسته فروشنده راحت میشدم. تلفنی تماس گرفتم و شرح کامل ماوقع را دادم و ایشان ضمن تعریف داستان بدقولی چند نفر مشابه من، فرمودند ساعت یازده شب بیا درب خونه با یک چک به مبلغ دو میلیون بعنوان تضمین، پول را بگیر، انشاالله که کار یک مسلمون دیگه هم راه بیافته. با عجله شام را خوردم و یک چک به مبلغ دو میلیون تومان نوشتم و امضا کردم و خوشحال از اینکه دو روز زودتر از قراری که گذاشتم پول جور شده، راهی خانه این مرد خدا شدم. رسیدم و زنگ زدم و این فامیل محترم که همسن و سال خودم بود، با زیر شلواری دم درب آمد و ضمن احوالپرسی، چک تضمین را گرفت، پس از چند بار وارسی تاریخ و امضا و مبلغ و پشت و روی چک، مجددا تاکید کرد که هیچ بهانه ای در موعد پرداخت پول نباشه و من هم چون قرار بود پول را از صندوق بگیرم ، اطمینان لازم را برای چندمین بار دادم. چک را با خود به خانه برد تا پول را بیاره. هنگام بازگشت چندین فقره چک دستش بود و گفت من پولهام محل کارمه و این موقع شب که پول در خانه ندارم، شما این چکها را که بتاریخ فرداست، بگیر و فردا نقدش کن، هر کدوم هم که توی حسابش پول نداشت به من زنگ بزن تا هماهنگ کنم بری از صاحب چک بگیری. با تعجب نگاهی بهش کردم که به من قول داده بود دو میلیون پول نقد میده، یازده فقره چک کم و زیاد که هر کدوم هم مال بانکی در گوشه و کنار شهر بود،بعلاوه پنجاه و شش هزار تومان پول نقد، تحویلم داد و رسید دریافت دو میلیون تومان پول هم از من گرفت. احتمالا این مرد خدا تصمیم گرفته بود که هم مشکل منو حل کنه و هم از شر نقد کردن این چکها خلاص بشه، شایدم خواسته من برای رسیدن به هدفم کمی هم زحمت بکشم. کلی تشکر کردم و خداحافظی و برگشتم با یازده فقره چکی که همش بوی اجناس عطاری میداد، بوی زردچوبه و زعفران وبوهای دیگه ای که من نمیشناختم. احتمالا توی کار عطاری بود. اون زمانها نه تنها بانکهای مختلف با هم دشمن خونی بودند بلکه شعب یک بانک هم با هم ارتباطی نداشتند و اگه شما 5 تا چک شعب مختلف بانک صادرات داشتی، نمیشد از یک شعبه بانک، همه را وصول کنی، دو راه وجود داشت، یکی اینکه همه چکها را به حساب خودت بخوابانی و فردای آنروز وصول شود یا اینکه به تک تک شعب مراجعه کنی و پول نقد بگیری که من برای اطمینان مجبور شدم راه دوم را برگزینم. فردا باز سر کار نرفتم و با تعیین یک مسیر پیچ در پیچ، راهی بانکها شدم و آخرین چک را با التماس ساعت 13.30 که بانک تعطیل میشد تبدیل به پول کردم. فردا صبح هم رفتم بانک و پولهایی که همه بیست تومنی و پنجاه تومنی و تک و توک صد تومنی بود، به تحویلدار بانک دادم و اون همه را با دست شمرد و فیش واریز را تحویلم داد. باز هم جای شکرش باقی بود که یک روز زودتر پول آماده شد. روز موعود با حضور نماینده بانک، رفتیم محضر و سند را زدیم و یک مرحله سخت دیگه از این هفتخوان رستم به اتمام رسید. دو روز از سرخوشی این موفقیت گذشته بود که وارد خانه شدم و دیدم فامیل محترم خانمم، نشسته و جلوش چایی و کلی میوه گذاشتند تا من برسم. خیلی تعجب کردم، ما معمولا بجز دعوتهای رسمی همو نمیدیدیم و حضور سرزده در خانه من، کمی عجیب بود. سلام علیک کردم و نشستم، حالا دیگه نمک گیرشم شده بودم و بیشتر باید مراعات ادب میکردم، همینطور که تند تند میوه میخورد، تعریف کرد از یکی که به فامیلشون وام داده و طرف ورشکست شده و چکهاش برگشت خورده و افتاده زندان و این دوستش دیگه نمیتونه پولشو پس بگیره و رو بمن کرد که شما هم اینقدر چک و چک بازی نکن عاقبتت زندانه! منم همین حالا پولم را لازم دارم و هر جور شده تا فردا پس بده. با اتمام حرفش یک پرتقال دیگه هم پوست کند نصفشو یکجا گذاشت توی دهنش و هنوز کاملا از گلوش پایبن نرفته بود نصفه دیگه را هم گذاشت توی دهنش و با دهان پر از پرتقال، خداحافظی شکسته بسته ای کرد و رفت. من از اول هم دلم راضی نبود که از این نوع آدما پول قرض بگیرم و حالا کاری بود که شده بود و من فقط ابزاری شدم برای اینکه چکها را از بانکهای مختلف براش نقد کنم. خیلی عصبی شدم از رفتار عجیب غریب بعضی از مردم، آخه تو که ظرفیتشو نداری چرا پیشنهاد میکنی که من قرض میدم، بعد هم میای میگی که پشیمون شدم؟ اونم واسه 15 روز؟ به یک فامیل نزدیک که مطمئن بودم پول داره ولی باهش رودروایسی داشتم و دلم نمیخواست بهش رو بزنم، زنگ زدم و موضوع را در میان گذاشتم، با روی خوش گفت همین حالا پاشین با خانواده بیاین اینجا و یکساعتی دور هم باشیم و پول هم حاضره، اگه دیرتر هم خواستی پرداخت کنی، ایرادی نداره. رفتیم و یکساعتی از اینور، اونور حرف زدیم و با دست پر پول برگشتیم. خانمم با خوشحالی به فامیلش زنگ زد که پول جور شده و اون با تعجب پرسیده بود از کی، و وقتی فهمیده بود، جوابی داده بود که انگار اونهم پولش از دست رفت و ضمن تاکید بر اینکه شوهرت همین روزا زندانی میشه گفته بود فردا عصر، بگو پولو بیاره درب خونم، نق زدم که اون دفعه من رفتم و بجای گرفتن پول یازده تا چک گرفتم و آنهمه اذیت شدم تا پولش سرجمع شد بگو بیاد درب خونه و پولشو از خودت بگیره، اونم کسی که سرقولش نبوده و هنوز پولو نداده، اومده پس بگیره، خانمم گفت اینجوریه دیگه، فامیله، باز چشممون تو چشمش  می افته، خواسته یک لطفی بکنه، ترسیده، شایدم پشیمون شده، برو پولو بهش بده. ناچار سر ساعت خدمت آقا رسیدم و پول را تقدیم کردم، سه بار پولها را دم درب شمرد، بعد هم گفت حالا میفرمودین تو، گفت بی زحمت چک پشتوانه را پس بدین، گفت تو گاو صندوق محل کارمه، بعدا بهتون میدم. دلم میخواست بگم، شما که اینهمه واسه خودت محکم کاری میکنی، چرا نوبت بقیه که میشه، ریلکس میشی؟ این ماجرا و فشار عصبی که به من وارد شد باعث شد که دیگه با این فامیل محترم روبرو نشم و رفت و آمد نکنم.

 از آن طرف فردی که ما خونه را از او خریده بودیم یکروز زنگ زد و رفتم خونش، خانمش گفت برو اون دستشویی را ببین، با تعجب نگاهی بهش کردم و با اکراه رفتم، یک دستشویی معمولی بود با کاشیهای درجه 3 از مد افتاده دهه ۶۰، گفتم خوب؟ گفت اون آینه روی دستشویی را تازه خریدیم اونم میخوان؟ منکه تعجب کرده بودم که مگر وقتی خانه را میخرند برای آینه دستشوییش قولنامه جدید مینویسند؟ گفتم نه آینه بالای دستشویی همیشه لکه میشه و با خودتون ببرین. بعد برام تعریف کرد که یکی از آشناهای ما خونه را که فروخته، همه دربهای اتاقها را هم برده، ما هم این دربها را گرون خریدیم، با خونسردی گفتم ما خانه را از شما خریدیم، دربهاشو که نخریدیم ، اگه دلتون خواست با خودتون ببرید و از خونه بیرون آمدم . شاید چون موقع خرید خیلی چانه نزدم و حتی با توجه به نوسان بازار، کمی خانه را گرانتر خریدم، فکر میکردن شاید پول دیگه یی هم بتونن بگیرن. بالاخره موعد مقرر تخلیه خانه رسید، فروشنده اصرار کرده بود که زودتر از 2 ظهر فلان روز، وسایل نیارین. وسایل را سوار کامیون کردیم و سر ساعت مقرر، در حالی که باقیمانده پول خانه را نقدا در کیسه ای ریخته بودیم، بنگاهی را هم این ساعت که کار تعطیل است، برای تحویل تحول خانه همراه آورده بودیم، رسیدیم و زنگ زدیم، حاج آقا اومد و با عصبانیت گفت چه خبره؟ خونه رو خریدین، آدما رو که نخریدین، ما داریم نهار میخوریم و هنوز خیلی کار داریم، برین فردا بیاین! ما هم با بارو بندیل و کامیون و کارگر اجاره ای، پشت درب بلاتکلیف. منم عصبانی شدم، گفتم یا طبق قرار، الان خونه را تحویل میدین یا با این پولی که پیش منه، بهترین خانه را اجاره میکنم و تا یکماه برنمیگردم، حاج آقا که فکر اینجاشو نکرده بود، رفت توی خانه و برگشت و گفت وسایلو بیارین داخل با کمک بنگاهی پشت قولنامه را هر دو امضا کردیم که خانه تحویل شد. بعد گفت ماشین من استارت نمیخوره و تا فردا اینجا بمونه، ماشین یکی از اون شورلتهای قدیمی بزرگ مثل کشتی بود، موضوع مهمی نبود ولی چون نمیدونستم چه فکری تو سر فروشنده است، گفتم حالا که خونه تحویلم شده، هیچی نباید بمونه، زنگ میزنم جرثقیل بیاد و بذارش توی خیابون. پسر حاج آقا اومد و پشت ماشین نشست و روشنش کرد و آوردش بیرون وچون عمده وسایل را برده بودند، بقیه را هم توی ماشین جا دادند و رفتند.

 اینگونه خان هفتم خریدن یک خانه هم سپری شد. البته دو سال تمام، فقط برای پرداخت وامها و قرضهایی که کرده بودم، کار میکردم و اول هر ماه از اینکه یکبار دیگه پول قسطهام جور شده و پرداخت کردم، خوشحال بودم. بعد از دو سال، بعلت تورم و کاهش ارزش مبلغ قسطها، زندگی معمول را در پیش گرفتیم.در اون دو سال، بیشتر نیازهای زندگی مانند مسافرت و تفریح و خریدهای جورواجور، فدای کسب آزادی و آرامش در زندگی شد.

سعدی نام  دی  97

وبلاگ:   www.blog.sadinam.com 

آدرس سایت  WWW.SADINAM.COM  :

تلگرام:      @YOUROFICE 

ایمیل   INFO@SADINAM.COM  :

 

  • محمد تقی سعدی نام

ورزش

ورزش

ورزش تو کشور ما یک نیاز همگانی نیست، بیشتر جنبه تفنن داره تا راهکاری برای حفظ سلامتی و تقویت بدن. اگر گروهی هم به ورزش میپردازند بیشتر هدفهای دیگه، تهییجشون کرده که برای مدتی-اغلب کوتاه- خود را یایبند آن میکنند. توی دهه پنجاه، ورزش بیشتر جنبه بازی داشت. در ورودی شهرها، تابلوهایی نصب بود که روزی یک ربع ورزش کنید و عکس یک دونده، شناگر، فوتبالیست یا بوکسور هم تزیین کننده تابلو بود، ولی انگار به زبان فارسی نوشته نشده بود و درک درستی از ورزش در میان عامه مردم وجود نداشت. آنروزها ورزش، همان ورزش باستانی بود که عده معدودی، شبها یکساعت به زورخانه محلشان سری میزدند و ضمن احوالپرسی و چاق سلامتی با همسلکان، میلی میزدند و تخته شنا و بعد همگی فردی که کباده میکشید را تماشا میکردند و از طبالی مرشد و شعرهایی که میخواند، لذت میبردند.

 همینها اغلب در خانه دمبل داشتند،- از آن دمبل های چدنی سیاه که شبیه سنگ پا بود نه از این دمبلهای خوشرنگ و ظریف با روکش پلاستیکی امروزی- و تخته شنا و اگر زورشان میرسید و جایش را داشتند یک هالترهم به وسایل فوق اضافه میشد.

 این اواخر در اندکی خانه ها، کیسه بوکس هم آویزان بود و معلوم نبود کی با این وسیله کار میکنند. استخر هم به استخرهای عمدتا روباز پارکها منحصر میشد که جوانان و نوجوانان در آن آبتنی میکردند تا شنا، چون شلوغ بود و دو سه ماه از سال بیشتر دوام نداشت و شنا در آنروزها در انحصار مردان بود و دختران اگه حالی داشتند، باید تو حوض خونشون آببازی میکردند. البته تا دلتان بخواد، کوچه ها پر از کودکان و نوجوانان و مردهای میانسال بود که تیم تشکیل داده بودند و با توپ پلاستیکی فوتبال میزدند و یا در یک کوچه باریکتر توری یا طنابی میبستند و والیبال بازی میکردند. این موضوع آنقدر شیوع داشت که در هنگام غروب کوچه ای را پیدا نمیکردی که یکی دو گروه با سر و صدای زیاد مشغول بازی نباشند.

 خانواده ها هم ناراضی از این وضع، اگر توپی توی خانه ای می افتاد احتمال اینکه مادر خانواده آنرا با چاقو پاره کند و بیرون بیاندازد زیاد بود و شکستن شیشه خانه ها با توپ، نون شیشه برها را تضمین میکرد. چقدر زیاد بودند مردان و نوجوانانی که با زیر شلوار میرفتند از مغازه محل، نانی، پنیری بخرند و با دیدن جمع بازیکنان هدفشان را از بیرون آمدن، فراموش میکردند و یکی دو ساعت بعد یکی باید میرفت و گوشزد میکرد که فلانی، همه منتظرند زود خرید کن و بیا. خانواده ها این همه تحرک و سرزندگی را که در انحصار پسران و مردان خانواده بود، حمل بر بازیگوشی می کردند و سرکوفت میزدند و فرد باشخصیت کسی بود که توی خانه اش چهارزانو بزنه  و در کوچه ها با لات و لوتا دمخور نباشه و سرش به زندگی گرم باشه. کشتی هم در جمعهای خانوادگی بسیار رواج داشت و کودکان و نوجوانان و بزرگترها دسته و پنجه ای باهم نرم میکردند و بقیه اعضای فامیل به تشویق آنان میپرداختند. در دهه 60 ،احتمالا در اثر جذابیت فیلمهای بروس لی دهه پنجاه، کاراته و تکواندو و جودوو کونگ فو رواج یافت و اندکی از جوانان صرفا مذکر خود را مشغول کردند. البته کونگ فو ممنوع شد چون ضربه مرگ داشت و ممکن بود در موارد سیاسی از آن سوء استفاده شود! تب و تاب جنگ، فوتبال و والیبال محله را کم کرد،بعد هم کمیته ها در کوچه ها گشت میزدند و اجازه بازی به نوجوانان و جوانان را نمیدادند، با این هدف که اینهایی که در کوچه ها بازی میکنند، دین و ایمان حسابی ندارند و مزاحم نوامیس مردم میشوند و اینگونه مردم را بزور راهی خانه ها کردند، انگار در خانه عبادت میکنند. در دهه 70 و اوایل 80 استخرهای خصوصی افتتاح شد و شنا را به سرگرمی بخش بزرگی از مردم تبدیل کرد و یواش یواش تبدیل به مجموعه های آبی شد و تایمی را هم به زنان اختصاص دادند. همچنین در این دهه تنیس خاکی مردان و زنان رشد قابل توجهی کرد. از نیمه دوم دهه 80 و دهه 90، که روابط دختر و پسر رایج شد، باشگاههای زیادی رونق گرفت که به بدنسازی مردان اختصاص داشت و گروههای زیادی از سنین 16 تا 40 سال را بخود جذب کرد. حالا همه لازم بود بازو داشته باشند و سینه ورزشکاری و شکم سیکس پک! 

استفاده از پودرهای انرژی زا، انواع پروتئین ، مواد نیروزا، انواع مکمل، تزریق هورمون های حیوانی، سگ ، اسب ، گربه ،  گوریل و کرگدن دغدغه جوانان شد. مشتریان باشگاهها برای پیمودن یک شبه، راه صد ساله، توصیه های سخت مربیان خود را اجرا میکردند در دوره های 40 روزه حق استفاده از مشروبات الکلی را نداشتند و حتی به دوست دخترشان نزدیک نمیشدند و شبی 17 سفیده تخم مرغ را سر میکشیدند، بعلاوه پودرها و هورمونهایی که مربی توصیه میکرد و از باشگاه میخریدند. همه برای این بود که سریعا عضلاتشان حجیم و سفت شود و پیش سر و همسر از بقیه کم نیاورند. در این سالها نیاز مبرم کشور به پودرهای مکمل آنقدر زیاد شد، که مسافران خارجی چند جعبه مکمل هم با خود می آوردند تا به قیمت مناسب بفروشند و یا به دوست و آشنایان بدهند. اگر چه اینجا هم هدف، ورزش و سلامتی نبود و عمدتا جذب دختران.با اینکه بسیاری از مکملها و تزریق هورمونها، زیان آور محسوب میشد، ولی گروههای وسیعی را راهی باشگاه ورزشی کرد و باشگاهها درآمدهای نجومی پیدا کردند، در هر خیابان دیده میشدند و برخی هم شعبات زنجیره ای خود را در نقاط مختلف شهر تاسیس میکنند که شامل شعبات آقایان و بانوان است. هزینه ماهیانه برخی از این باشگاهها از حداقل حقوق کارگری بیشتر است و مجهز به سونا و استخر و کافی شاپ بوده و گاهی یک شعبه مجهزتر دو برابر شعبه ای که در یک خیابان معمولی قرار دارد، شهریه میگیرد. از آنطرف هم باشگاههای بانوان با ژیمناستیک و بدنسازی همراه با آهنگ و رقص به پرورش دختران جوان پرداختند که چیزی از جنس مخالف خود کم نداشته باشند.

 برخی از این باشگاهها عمدتا مشغول آموزش انواع رقص عربی، اسپانیایی، ایرانی، غربی، بریک دانس، ایروبیک وآذری هستند و مشتریان زیادی هم دارند. این اولین باری بود که دختران همسان پسران فرصت این فعالیتها را بطور وسیع پیدا می کردند و ورزش ایران از انحصار مردان خارج میشد. در باشگاههای بانوان نیز انواع چربی سوزها برای آب کردن شکم و پهلو و لاغری استفاده میشود و همچنین مکملها و حجم دهنده های باسن و سینه. دختران عمدتا با هدف زنانه تر شدن وبزرگ کردن رانها و باسن و شکل دهی به پهلو و شکم وارد باشگاه میشوند و هر کدام تمرینهای متفاوتی را اجرا میکنند.

 در دهه 80 علی رغم اینکه هنوز بحث بود که کشتی مردان را با آن بدنهای نیمه عریان در تلویزیون نشان دهند، چه حکم شرعیی دارد و یا فوتبالیستها را چگونه نشان دهند که زنها حالی به حالی نشوند و کشور گناهی را مرتکب نشده باشد، یواشکی ورزش حرفه ای زنان رشد کرد و گروههای قوی والیبال و بسکتبال و ورزشهای رزمی و قایق سواری و غیره پدیدار شدند و موفق به کسب مدالهای جهانی فراوانی گردیدند هر چند که برخلاف ورزشکاران دیگر کشورها، مجبورند چنان لباسهای پوشیده ای، بپوشند که انگار قراره در قطب مسابقه بدن و با این وضع، حتی مامانشون هم نمیتونه بشناسشون.

 البته کشور را در هاله ای از ابهام فروبرد که وقتی شرعی نیست ورزش مردان را نمایش دهند، با ورزش زنان چه خاکی باید بر سر کرد و این دعوا هنوز بین علما ادامه دارد که آیا صلاح است زنان بجز لباس شویی و ظرفشویی و رفت و روب خانه آنهم فقط برای شوهرشان، به کارهای دیگر بپردازند یا نه!!!  مجادله ورود زنان به ورزشگاهها، هنوز بزرگترین موضوعی است که ذهن سیاستمدارانمان را بخود مشغول کرده که چگونه موضوع را توجیه نمایند که زنان متقاعد شوند که اگر امکانش بود، تلویزیونها را هم زنانه، مردانه میکردند که خانمها نتوانند ورزشکاران نیمه عریان مرد را ببینند، چه رسد به اینکه زنها بیایند ورزشگاه و از نزدیک شاهد بازیها باشند!

 این دهه بیلیارد و بولینگ جای فوتبال دستی و پینگ پنگ دهه های 50 و 60 را گرفت و گروههای زیادی را بخود جذب کرد.

از دهه 80 ، دو و ورزشها پارکی شیوع بیشتری پیدا کرد. در ابتدای صبح و عصرها گروههای زیادی از زن و مرد به دویدن و پیاده روی، دور پارک مشغولند ولی در طول روز توی پارکها، بیشتر مرد و زنهای مسنی را میبینی که دکتر جوابشون کرده و از سر ناچاری دارن ورزش میکنند، بعضی ها هم لنگون لنگون، انگار تازه از زیر سکته در آمدند. پسر دخترایی هم هستند که با انرژی میدوند، انگار نسخه یک مربی را دارند اجرا میکنند و قراره تو ورزش به هدف خاصی برسن. گروههای سه چهار نفری زنها ی سی چهل ساله هم هستند که دارن با هم غیبت میکنن و آروم آروم راه میرند، چند تایی مردهای بازنشسته که صرفا برای پر کردن برنامه روزانه شون با هم قدم میزنند و از موفقیتهای کوچکی که در زندگی داشتن برای هم تعریف میکنن یا تصادفی که با ماشین کردند، دست آخر از گرانی، بالا رفتن هزینه ها، بچه های زبان نفهمشون که بدون در نظر گرفتن شرایط اقتصادی، هر روز درخواست جدیدی دارند و زن بیرحمشون که از پشتی اونا در میاد و با چشم و ابرو و با کمی بداخلاقی ازشون میخواد که خواسته بچه ها رو قبول کنن و اونا هم ناچار زیر بار میرن.

خانواده هایی هم هستند  که روی ورزش بچه هاشون حساسند و از کودکی زمان و هزینه زیادی را برای ورزش بچه ها صرف میکنند، گاهی به نظر می آید این بچه از ورزش زده میشه، ولی بچه ها با شوق چندین سال، رشته را پیگیری میکنند وهدف اصلی هم قهرمانی شهر و استانه، همین امیدها و موفقیتها بچه را مشتاقتر میکنه.

ترد میل اکنون جزو لوازم اجباری بیشتر خانه ها شده، و برخی از اعضای خانواده با همت شروع به ورزش با آن میکنند تا وزن کم کنند یا تمرینات ورزشی باشگاه را تقویت نمایند و در برخی منازل هم مدتهاست که کسی به آن توجه نمیکند ولی مطمئنند که روزی دوباره تمرینات مداوم را شروع میکنند.

یک گروه هم که انواع وسایل ورزشی را برای خودشان و خانواده خریدند و بی استفاده در گوشه خانه افتاده، یک ترد میل که الان بیشتر جنبه جالباسی داره و چند ساله که کسی ازش استفاده نکرده و دائما خانم خونه نق میزنه که جامونو گرفته، دو تا اسکیت که دخترا فقط پنج جلسه ازش استفاده کردند و چون پای یکیشون در رفته، بی خیال این ورزش شدند، یک راکت تنیس و بیست سی تا توپ که یک گوشه ای خاک میخوره و آرزو میکنن یکی بیاد باهشون سرگرم بشه، گاهی یک میز پینگ پنگ که یک پایه ش شکسته و چند جا رنگ روش کنده شده و جاش گود مانده و دو تا راکت تخته سه لا با روکش پلاستیک و یک توپ تخم مرغی که یکطرفشم غور شده، توی پارکینگ خاک میخوره و وقتی حسن آقا مدیر ساختمان شد، با شوق و ذوق از همه پول جمع کرد و خرید، ولی گرفتاری اهالی نذاشته خیلی ازش استفاده کنند، یک دست لباس ژیمناستیک که فقط پنج جلسه استفاده شده و چون معلمش مهربون نبوده یک گوشه افتاده، دو دست لباس تکواندو استفاده نشده نو که حاصل ثبت نام در یک باشگاه بوده و پس از خرید با وسواس این لباسها پس از جلسه دوم، سوم و خشونت مربی و سختی تمرینات، دل بچه ها رو زده و بی خیالش شدند، در کلاس هاپکیدو ثبت نام کرند و وقتی لباسشو خریدند، دیدند حوصله اینم ندارند. دو تا دمبل ویک فنر تقویت بازو که پدر خانواده خریده و فقط چند روز باهش ورزش کرده، یک حلقه کمر که مدتهاست گوشه اتاق افتاده و دختر خانواده منتظره که یک روز رقص با اونو شروع کنه تا اندامش خوب بشه، هر چند که ماههاست اون روز نرسیده، یک میله بارفیکس که به چهارچوب درب وصل میشه و از وقتی کمهای درب را رنگ کردند، بازش کردند و کسی ازش استفاده نکرده، ولی همه مطمئنند لازمش دارند و یک روز ازش استفاده میکنند، یک توپ والیبال گرون کم باد که باید منتظر باشه سیزده بدر، بادش کنند و یکساعتی بچه های فامیل باهش بازی کنند، یک توپ پلاستیکی راه راه قرمز که یک توپ دیگه رو برش زدند و روش کشیدند تا سفت تر بشه و زیر آفتاب رنگش پریده و کسی بهش توجهی نمیکنه، دو تا راکت بدمینتون و یک توپ پردار که اگه یک روز بچه ها اردو رفتن با خودشون ببرن یا سیزده بدر، البته این راکتها، چند بارهم تو مسافرت پشت ماشین قرار گرفتند که اونجا بازی کنند ولی چون باد میومده بازی نچرخیده و  منصرف شدند. چند تا مایو و دماغ گیر و عینک شنا هم در گوشه ای خاک میخوره و مدتهاست استفاده نشده، حتی اونا رو با خودشون شمال بردند و لب دریا هم رفتند ولی حوصله شنا کردن نداشتند و استفاده نشده برگردوندن سر جای اولش.

دسته ای پرایدشونو با موتورهای مزدا استک افغانی تقویت کرده صندلیشو پایین بردند و جمعه ها یک سری به پیست ماشین سواری میزنن و یک دو دوری دور پیست میزنن تا روی بقیه را کم کنن و بعدش هم به تماشای مسابقه بقیه می شینند و تو دلشون آرزو میکنند که ماشین آقای عالی رو که باباش نمایشگاه ماشین داره و فقط پورش و بنز و بی ام و لوکس میفروشه و ماشینش خیلی توپه رو میداشتند و برای بقیه کلاس میزاشتند. توی همین پیست چند صد نفر با موتورهای ۱۰۰۰ و ۲۰۰۰ و ۱۴۰۰ با مارکهای مشهور، موتوراشونو جک زدند و یکوری روش لم دادند، موتورایی که چند صد میلیونه و قیمتش از خیلی از ماشینها بیشتره، با لباسهای موتورسواری که گاهی از ده میلیون هم تجاوز میکنه و فقط روزهای جمعه و تعطیل اجازه تردد در شهر را دارند، موتور سوار و دوستش روی موتور میشینن، توی خیابون گاز میدن و لابد قراره دل دخترا رو ببرن، دخترایی که اگه قرار باشه ابراز عقیده ای بکنند هیچ وقت به موتور با اون سرعتش نمیرسند. البته توی پیست دخترای زیادی هم برای تماشا میان و یا همراهی راننده های پیست اند و گاهی با ترس روی موتورها میشینند، اگه صاحبش اجازه بده که معمولا قند  هم تو دلش آب میشه، چند تا عکس سلفی میگیرند که تو پیجشون بذارن که ما هم موتور سنگین سوار میشیم.

 یک گروه یک اسب گرون خریدند و ماهی چند میلیون خرج نگهداریش رو به باشگاه اسب سواری میدند و الان چندین هفته است که از سر دلسوزی، جمعه ها رفتند باشگاه و فقط نیم ساعتی اسبشونو بدون اینکه سوار بشن دستشون گرفتند و راه بردند. البته هرجا میشینند فارغ از اینکه بحث چی باشه، در مورد اسب و اسب سواری و قیمت اسب ترکمنی حرف میزنن و دلشون بابت پولهایی که خرج میکنند خنک میشه، یک گروه دخترو پسر هم بجای ورزش، سگشونو پیاده روی میبرند و خدا خیر بده این سگارو که موجب پیاده روی اجباری صاحبشون شدند. ما بیشتر اسیر وسایلمونیم، از خدمتی که از اونا میگیریم.

سعدی نام  دی  97

وبلاگ:   www.blog.sadinam.com 

آدرس سایت  WWW.SADINAM.COM  :

تلگرام:      @YOUROFICE 

ایمیل   INFO@SADINAM.COM  :

 

  • محمد تقی سعدی نام

دخترانه

دخترانه
خانواده ام خیلی مذهبی اند، منم همیشه برای درست پیش رفتن کارا نذر میکنم. آنروز اتفاقی توی کلاس کنار سارا نشستم. چند روز پیش دوستم نازی، ما رو با هم آشنا کرده بود. سارا خیلی آزاد و شیطون بود. چند بار دیده بودمش که با پسرا خوش و بش میکنه حتی یکبار توی ماشین با دو تا پسر نشسته بودند و سیگار میکشیدند و غش غش میخندیدند. از این کار سارا چندشم شد. شاید دلم نمیخواست جای اون باشم، بالاخره دختر لازمه یک حریمی واسه خودش قائل باشه و به این آسونی دست یافتنی نباشه.

 تو همین فکرا بودم که یهو سارا ازم پرسید دوس پسر داری؟ من با خجالت جواب منفی دادم و سارا خیلی ساده گفت بعد کلاس با من بیا. دیگه هیچی از درس استاد را نمیفهمیدم. یعنی سارا با من چکار داره؟ نکنه بلایی سرم بیاد، اگه دسته گلی به آب بدم همه فامیل تیکه تیکه ام میکنن، اونا به کنار، اشکهای مامانمو نمیتونستم ببینم. بعد کلاس مثل بچه ها دنبال سارا راه افتادم و اون داشت با گوشیش حرف میزد و از درب دانشگاه خارج میشد. هیچ توضیحی نمیداد که برنامه چیه و کجا قراره بریم. منم روم نمیشد بپرسم، شاید میترسیدم بنظر ناشی بیام. ده دقیقه ای گذشت یک پراید جلوشون ترمز کرد سارا جلو نشست و با تحکم گفت بشین. با ترس و نگرانی درب عقب را باز کردم و نشستم. پسره چند سال از ما بزرگتر بود و یک کم لات و دهاتی به نظر می آمد. پسره با سارا دست داد و قربون صدقه اش میرفت بعد هم برگشت و خودشو معرفی کرد و دستشو دراز کرد که با من دست بده، من تا حالا با پسر دست نداده بودم ولی برای اینکه ضایع نباشه دستمو دراز کردم و دست دادم، دستش خیلی داغ بود و یک اسم دیگه خودمو معرفی کردم، انگار میدونستم کار بدیه و دارم خودمو پنهان میکنم. سارا به پسره گفت اون دوستتو برای نیلو بیار با هم باشیم، پسره زنگ زد و قرار گذاشتند بره پسره رو سوار کنه، دلم تاپ تاپ میزد، دلم میخواست پیاده بشم یا حتی ماشین تصادف کنه و نرسیم، تو همین فکرا بودم که یک جا ایستادیم و چند دقیقه بعد پسری با لبخند به ماشین نزدیک شد و درب عقب را باز کرد و کنارم نشست و خودشو علی معرفی کرد و با من و سارا دست داد، علی از دوست سارا هم ضایعتر بود، ولی بروی خودم نیاوردم، شاید از اینکه با زور سارا داشتم تجربه ای جدید در زندگی کسب میکردم ناراضی نبودم، کاری که خودم هرگز عرضه انجامشو نداشتم، چهارتایی کمی توی خیابونا چرخیدیم و بیشتر سارا بود که حرف میزد و ما گوش میکردیم و دی جی شده بود و آهنگا رو عوض میکرد و گاهی آهنگو همه با هم میخوندیم و سارا یک دستشو بالا میبرد و نشسته میرقصید. فضا اینقدر گرم و دوستانه شده بود که نگرانیم کم شد، هرچند من کنار سارا بودم و اون تو کارش وارد بود و دغدغه نداشتم. علی پبشنهاد داد وایسیم بستنی بخوریم، ماشین یک جا ایستاد و علی پرید پایین و چند دقیقه بعد با چهار تا بستنی برگشت، روی بستنی شکلات ریخته بودند، باز راه افتادیم و خوشمزه گی بستنی باعًث شد منم زبونم باز بشه و حرف بزنم. یکساعت گذشته بود که سارا گفت با مامانم باید بریم روضه مامان بزرگ و ما رو نزدیک خونه پیاده کنین و آدرس خودشو داد که بالای شهر بود. علی از من پرسید که خونه تو کجاست برسونیمت؟ سارا برگشت و با حرکت چشم بهم فهموند که با من پیاده شو. منم که اصلا دلم نمیخواست محل خونم که جای بی کلاسی بود را بدونن گفتم منم با سارا باید برم روضه. علی شماره منو گرفت تا باز بهم زنگ بزنه. من نمیدونستم شرایطمو چطور توضیح بدم که سارا برگشت و به علی گفت باباش خیلی سختگیره، شبا بهش زنگ نزنی. از اینکه اینقدر سارا درکم میکرد خوشحال بودم، انگار فکر منو میخوند. توی راه، گشت ارشاد دو تا دختر پسرو گرفته بود و داشت به داخل ون میبرد، دلم هری ریخت. مزه بگو بخند و مزه بستنی شکلات دار برام زهر شد.

 خدا رو شکر کردم که کسی متوجه من نبود چون حتما از دلهره رنگم زرد شده بود. با خودم فکر کردم اگه یک روز منو پلیس بگیره دوست دارم با یک پسر خوشتیپ و با کلاس بگیرن، که خانوادم کمتر بهم سرکوفت بزنن. با سارا پیاده شدیم و خداحافظی کردیم. سارا گفت با یک پسر دیگه قرار داره و منم رفتم سر ایستگاه اتوبوس که با خط واحد برم خونه. چند روزی با این علی سرگرم بودم و گاهی اس ام اس عاشقانه میفرستاد، گاهی جوک، منم سعی میکردم جوابهای زیبایی مثل حرفهای سارا بدم. چند بار هم تلفنی با علی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم، دیگه مثل اینکه ترسم ریخته بود و خودمو به زرنگی سارا میدیدم. یک روز علی زنگ زد و گفت بیا با هم بریم کافه، منم دو ساعت بین کلاسهام خالی بود و قبول کردم. از خودم تعجب میکردم ظرف چند روز کارم بجایی رسیده بود که تنهایی با پسر قرار میذاشتم و بدون سارا میخواستم سوار ماشین علی بشم. از اینکه توی ذهنم اینقدر سارا را بزرگ میکردم و خودمو محتاجش میدونستم لجم میگرفت. حس کردم هیچی از سارا کم ندارم و خودم بهتر میتونم برای زندگیم تصمیم بگیرم. کیفمو باز کردم و رژی که تو آستر کیف قایم کرده بودم، درآوردم و لبمو رژ زدم. نزدیکای ساعت قرارمون بود که سارا منو دید و به سمتم اومد و گفت بیا باهم با دو تا پسر بریم ناهار بخوریم. گفتم حوصله ندارم و نگفتم که قراردارم. سارا نگاه معنی داری بهم کرد و با دقت بیشتری لبامو که رژ زده بودم نگاه کرد و خندید و گفت هرجور دوست داری. باز ذهنمو خوند و دروغم لو رفت. سر ساعت قرار، کمی دورتر از درب دانشگاه ایستادم و درست لحظه ای که علی جلو پام ترمز کرد، سارا هم اونور خیابون داشت به سمت یک ماشین میرفت، منو دید و نگاهی بهم کرد که یعنی خیلی نامردی و تنها تنها. حالم از خودم و از دروغی که گفته بودم و اینقدر زود فاش شده بود بهم خورد. شایدم بهتر بود به این زودی تکروی نمیکردم و سارا را هم با خودم می آوردم، تنها نباشم، ولی کاری بود که شده بود. سوار شدم و با علی دست دادم و علی سرش را جلو آورد روبوسی کنه ، منم ناچارسرم را جلو بردم علی دو تا لپمو بوسید و بعدش یک لب ازم گرفت. قرمزی رژم روی لبشو قرمز کرد. خنده ام گرفت و بهش چشمک زدم. اونم خندید و لبشو با دست پاک کرد و راه افتادیم. پشت چراغ قرمز یک چهارراه، زنی گدایی میکرد، زود پول کوچکی از کیفم درآوردم و بهش دادم. این صدقه برای این بود که دوست و آشنایی نبینم و پلیس نگیرمون و این پسره بلایی سرم در نیاره، بعد خودم خنده ام گرفت که با صدقه به این کوچکی این همه کار؟ ولی یادم اومد که سارا روزی چند کافه و کافی شاپ میره و با چندین پسر قرار داره که هر کدومشون فکر میکنن سارا فقط با اون دوسته ، با این همه خوشگلی و خوش سرزبونی و موهایی که بلوند کرده و هر دقیقه آرایششو عوض میکنه، هیچ بلایی هم سرش نیومده، تازه به صدقه هم اعتقاد نداره، بعد من با ترس و لرز یک رژ تو کیفم داشتم و اغلب ناشیانه به لبم میزدم، سارا استادانه خودشو هفت قلم آرایش میکرد. علی صدای آهنگو بلند کرده بود، با سرعت زیاد به سمت بیرون شهر میرفت، من از سرعت زیاد میترسیدم، هم اینکه کجا داریم میریم، ولی یادم اومد که دفعه قبل با علی و دوستش بهمون خوش گذشته بود، خیالم راحت شد. علی تو جاده باریک با خط ممتد از همه ماشینا سبقت میگرفت و من اینو بحساب اینکه منو خیلی دوست داره و میخواد واسم شیرین کاری کنه میذاشتم. دو طرف این جاده کافه بود، که دختر پسرای زیادی توشون قلیون میکشیدند و چایی و تنقلات میخوردند. دخترای خندونو که میدیدم آرامش میگرفتم و تازه یک کم تاسف میخوردم که تا حالا من کجا بودم از این رفت و آمدهای لذت بخش بی بهره. بالاخره ماشین جلو یک کافه ایستاد، نفس راحتی کشیدم و پیاده شدم.

 علی ماشینو قفل کرد و اومد کنار من و دستمو گرفت و با هم وارد کافه شدیم. دور تا دور کافه تخت گذاشته بودند ، روی چند تا تخت چند تا دختر پسر دیگه نشسته بودند و گل میگفتند و گل میشنفتند ،روی قالیهای روی تختها، چند جا اثر سوختگی افتادن ذغال قلیون بود. با علی رفتیم روی یک تخت خالی نشستیم و علی روبرویم نشست. نفسی از روی رضایت و آرامش بعد از کلی جوش زدن کشیدم، یواش مقنعه ام را عقب دادم تا موهای مشکیم بیشتر دیده بشه، با خودم فکر کردم کاش منم موهامو رنگ کنم ولی وقتی یاد مدل خانواده ام افتادم، فهمیدم که شدنی نیست. دلم میخواست ببینم علی چی سفارش میده آخه منکه اهل قلیون و سیگار نبودم. یهو درب کافه باز شد و یک پلیس و یک سرباز وارد شدند، دلم هری پایین ریخت و به علی چشمک زدم. پلیسه همه تختها را نگاه کرد و صاف به سمت ما اومد. دنیا پیش چشمم تیره و تار شد، پلیسه سر تخت ما آمد و رو به علی کرد و گفت آقا مستی؟ علی که به تته پته افتاده بود گفت نه بقرآن. پلیسه گفت پس چرا اینقدر تند میرفتی و سبقت غیر مجاز میگرفتی؟ نیم ساعته که دنبالتم و برات چراغ میدم. علی گفت نه بخدا اصلا متوجه نشدم، ببخشید، غلط کردم. پلیسه گفت پاشین برین تو ماشین. باهم چه نسبتی دارین؟ رنگم زرد شد، علی با دست پاچگی گفت نامزدیم. پلیسه با خونسردی گفت حالا معلوم میشه. منکه دیگه انگار هیچی نمیفهمیدم و دنیا رو روی سرم خراب کرده بودند، بدون اینکه قدرت حرف زدن داشته باشم به سمت درب کافه حرکت کردم ولی علی یک ریز میگفت غلط کردم و از پلیسه میخواست بیخیال بشه و دست آخر هم گفت اینهمه دختر پسر اینجان، چرا فقط ما؟ پلیسه گفت شما بد رانندگی کردی و خودت و دیگرانو به خطر انداختی، نوبت اینها هم میشه. من با پلیسه سوار ماشین کلانتری شدیم، سربازم رفت تو ماشین علی که با اون بیاد کلانتری. هر چی تلاش کردم جمله تاثیر گذاری بگم که پلیسه منو پیاده کنه، آبروم نره، چیزی یادم نیومد. دم کلانتری رسیدیم و من و پلیس وارد کلانتری شدیم. علی هم با سربازه رسید. تو کلانتری مشخصاتمو پرسیدند و نوشتند و علی با تعجب بهم نگاه کرد که اسم عوضی بهش گفته بودم، ولی الان دیگه این پسره دهاتی واسم مهم نبود، نگران این بودم که خانواده ام با خبر بشن. پلیسه گفت پرونده تون میره دادگاه، شماره خانواده تونو بدین که بیان ضمانت کنن، وگرنه شب باید تو کلانتری بخوابین، فردا صبح بفرستیمتون دادگاه. من اگه یکساعت دیرتر خونه میرفتم بابام منو میکشت، نمیشد شبو اینجا بمونم، بعد چه جوابی بدم؟ تازه تو دادگاهم، لابد خانواده را خبر میکردند. شماره خونه رو دادم و صد تا صلوات نذر کردم، هیچکی خونه مون نباشه، خواهرم گوشی رو برداره و بیاد منو از این وضع نجات بده، با خواهرم شاید راحتتر میشد موضوع را حل و فصل کرد. منو بردن تو یک سلول، چند تا دختر دیگه هم بودند، عین خیالشون نبود  ،با هم حرف میزدن و قه قه میخندیدند و از اینکه اینجا با هم آشنا شدن راضی بودند و قرار میذاشتن شماره های همو بگیرن و بعدا با هم برن دور دور. یکیشون برگشت و ازم پرسید با پسر گرفتنت؟ من سرم را تکون دادم. با خنده گفت دفعه اولته؟ یهو بغضم ترکید و گریه کردم. همشون با هم خندیدند و گفتند بی خیال، کسی که خربزه میخوره پای لرزشم میشینه. یکیشون اومد نوازشم کرد و پیش خودش نشوند. من گاهی گریه میکردم و گاهی هم به داستانهای پسر بازی دخترا گوش می دادم. یکی یکی دخترا رو صدا کردند و تحویل خانواده هاشون دادند و عاقبت من تنها موندم. نمیدونم چقدر گذشت، دو ساعت، سه ساعت، دیگه حسابی شب شده بود و من دیگه گریه هم نمیکردم، نمدونستم چکار شده؟ تو دلم داشتند رخت میشستند. خونه کسی نبوده؟ چرا کسی دنبالم نیومده؟ اینجا کلانتری بیرون شهر بود و خانه ما هم خیلی دور. تازه خانواده ام ماشین هم نداشتند. دلم جوش میزد که چطوری باید تو چشم مامانم نگاه کنم و بابام اگه بفهمه چکارمیکنه؟ حتما حسابی کتکم میزد و دیگه نمیذاشت دانشگاه برم. لابد باید خونه میموندم و ظرفها را میشستم و سبزی پاک میکردم. بازم ته دلمو قرص کردم، بخوبی تموم میشه و کسی خبر دار نمیشه، آخه من صدقه داده بودم. یک ساعت دیگه هم با این فکرا گذشت که سرباز کلانتری صدام کرد. بابام تو کلانتری بود و باعصبانیت نگام کرد و صورتش قرمز شده بود، بهم تشر زد برو گم شو بیرون. من که نگاهمو ازش میدزدیدم از درب کلانتری بیرون آمدم، یهو خشکم زد، مامانم گریه کنان روی پله کلانتری نشسته بود، خواهرم با نگرانی نگاهم میکرد، دو تا از خاله هام هم ایستاده بودند و عمه م با خشم لبشو گاز میگرفت و چشم و ابرو برام نازک میکرد، دو تا از زنهای همسایه هم بودند، همه هم چادری. داداشم زیر بغل مادر بزرگمو گرفته بود و بهم نگاه نمیکرد، دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم، اشکم خشک شد و مثل آدمای برق گرفته بدون هیچ احساسی ایستادم تا ببینم سرنوشتم چی میشه. مثل آدمهای گناهکاری که فقط منتظرند زودتر درب جهنم را باز کنن و به سمتش برن. آخه ما تا حالا پای فامیلمون به کلانتری باز نشده بود. لابد مادرم بعد از تماس پلبس، گریه کنون همه فامیلو خبر کرده بود، انگار که قراره دخترشونو تشییع جنازه کنن!!! کاش حداقل این پسره یک کم بهتر بود.

سعدی نام  دی  97

وبلاگ: www.blog.sadinam.com

آدرس سایت:  WWW.SADINAM.COM 

تلگرام:    @YOUROFICE 

ایمیل:   INFO@SADINAM.COM       

 

  • محمد تقی سعدی نام

باز هم شکست ترکمانچای

با حمله عراق به کویت و تصرف آن کشور در مرداد 1369 و درخواست کمک کویت از آمریکا، پای نظامیان آمریکا به خاورمیانه باز شد و در بهمن همان سال کویت را آزاد کردند. آزادسازی راحت کویت و شکست بزرگترین ارتش خاورمیانه توسط آمریکا و تسلط نسبی بر عراق با پشتوانه قطعنامه های سازمان ملل و اجماع جهانی و خشنودی ناگفته همسایگان عراق که از تجاوزات احتمالی آن هراس داشتند، باعث شد که جرقه جدیدی در ذهن قدرتهای غربی ایجاد شود که با حضور پررنگتر در منطقه، منافع خودشان را تامین کنند و از نگرانی سیاسیشان کاسته شود و این شد که جورج بوش در اسفند 1369 با بیان اینکه "موضوع یک کشور کوچک نیست، هدف ما یک عقیده تازه است،  نظمی که در آن کشورهای مختلف تحت یک جنبش گرد هم آمده تا به آرزوهای جهانی بشریت، یعنی: صلح و امنیت، آزادی و حاکمیتِ قانون دست یابند، از نظم نوین جهانی نام برد. نظمی که اسرائیل هم نفس راحتتری میکشید و با حضور قوای بین الملی برهبری آمریکا در گوشه و کنار خاورمیانه، تهدید جدی برای اسرائیل بوجود نمی آمد. این طرز تفکر با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در28 مرداد 1370 جان بیشتری گرفت. با شکل گرفتن حادثه 11 سپتامبر آمریکا و حملات تروریستی به ساختمانهای آمریکا که القاعده افغانستان مسئولیت آن را بعهده گرفت، اولین فکری که به ذهن آمریکائیان رسید، اشغال افغانستان بود و در 15 مهر 1380 فرمان حمله به افغانستان صادر شد.

 افغانستان ظرف یکماه در کنترل نیروهای مهاجم درآمد و حامد کرزای حکومت افغانستان را تحت پشتیبانی آمریکا، در دست گرفت. این پیروزیها آنقدر شیرین بود که با اینکه عملا آمریکا با وجود صدام حسین، در عراق حضور داشت ، به بهانه وجود سلاحهای کشتار جمعی، ائتلاف غرب تصمیم به تصرف کامل عراق را گرفت و با عنوان آزادسازی عراق در اسفند 1381 حمله نهایی شروع شد و بسرعت عراق به تصرف درآمد.

 مقاومتهای مردمی بعدی در عراق و افغانستان براحتی حملات اولیه رفع نشد و هزینه های زیادی روی دست مهاجمین گذاشت و اینجا بود که غرب به اشتباه بزرگ خود پی برد، اشتباهی که منجر به نابودی حکومتهای قوی محلی شده بود، و با وجود آن قدرتها نظمی شکل گرفته بود که ملتها درگیر مسائل ملی خود بودند و با دستکاری ناشیانه آمریکا در منطقه، راه برای بازی ایران و عربستان و ترکیه و گروههای افراط گرای خشن همچون داعش و طالبان باز شد که نه سودی برای کشورهای آشوب زده داشت و نه منفعتی برای کشورهای پشتیبان شورشی ها. حاکمیت سنی عراق تبدیل به حاکمیت شیعه شد و رویاهای شیرین شیخ نشینهای خلیج فارس ،که با از بین رفتن صدام، آنها قدرت حاکم منطقه میشوند را تبدیل به هراس کرد.تلفات آمریکا 4525 نفر از جمع 4846 نفر کشته های نیروهای خارجی در عراق بود و فقط در سال 85-86 (2007)، آمریکا 904 کشته داد.  بیشترین تلفات بین آبان 84 تا اردیبهشت 87 اتفاق افتاد.

آمریکا برای مقابله با گروههای شیعه ، در مهر 85 داعش را با حمایت پنهانی شیخ نشینان خلیج فارس قدرت داد تا مبارزات علیه کشور متجاوز، تبدیل به جنگ شیعه سنی شود. و توجه گروههای شبه نظامی عراق که از 2003 تا 2005 به مبارزه با اشغالگران خارجی بود را در 2006 و 2007 به اختلافاتشان با یکدیگر معطوف کرد و تبدیل به مبارزات فرقه ای شد.

ما چه نقشی بازی کردیم؟

زمانی که آمریکا به افغانستان حمله کرد، 5 سال بود که طالبان امارت اسلامی را تشکیل داده بود و حتی اعضای سفارت ما در مزارشریف توسط مهاجمین طالبان به قتل رسیده بودند و گروههای طالبان در استانهای شرقی ما قدرت گرفتند و افراد متمول را گروگان میگرفتند و درقبال پولهای کلان آزاد میکردند و در صورت عدم دریافت بموقع پول، میکشتند و برای روستاها سهمیه مواد مخدر گذاشته بودند و مواد را تحویل میدادند و اهالی روستا موظف بودند پول مواد را ظرف چند روز پرداخت کنند ، اگر نمیکردند، طالبان دختران و زنان ده را میگرفت و به افغانستان می برد و جالب اینکه نیروهای نظامی و انتظامی نتوانستند نقش موثری بازی کنند و حاکمیت طالبان ادامه داشت، لذا در ایران کسی از حمله آمریکا به افغانستان دلخور نبود و حتی آنرا کار خدا پنداشتند که هم عراق متجاوز به ایران ، بدست آمریکا گوش مالی داده شد و حالا گروه طالبان!! ما در این میان مقداری از نیازهای ارتش آمریکا را هم تامین کردیم مانند مواد غذایی و آب ، هر چند که رسما حمله آمریکا را محکوم میکردیم. البته ترس از حمله آمریکا به ایران هم درمیان بود و ما هم جزو محورهای شرارت از طرف آمریکا اعلام شده بودیم و نمیخواستیم درگیر شویم. بعد هم که آمریکا به بهانه سلاحهای شیمیایی تصمیم به تسخیر عراق گرفت، واقعا مخالف نبودیم که آمریکا داشت دشمن قطعی ما یعنی صدام را از بین میبرد. از آنجاییکه آمریکا مانند انگلیس قدرت ایجاد سیستم حکومتی در کشورهایی که تصرف میکرد را نداشت، این فرصت برای ما پیش آمد که نفوذمان را در عراق و افغانستان توسعه دهیم و چون شیعیان عراق بیشتر بودند و برخی مراجع ما در عراق تحصیل کرده بودند، علاقه به نفوذ در عراق و ایجاد یک حکومت شیعی شبیه ایران بیشتر بود. ما در ایران همیشه نگاه به غرب داشتیم و ملل شرقی تر از خود را ضعیفتر و بی فرهنگتر از خود میدانیم. حتی در سالهای 2006 و 2007 که اوج ترور آمریکائیان در عراق بود و بخش عمده ای از مبارزات با تجاوزگران آمریکایی توسط گروههای تحت نفوذ ایران انجام میشد، آمریکا از ایران استمداد جست و کمی فشار گروههای مبارز عراق کمتر شد. این ارتباط با آمریکا و کمکی که شد، رسمی نبود و ما چه در کمکهای به آمریکا در جنگ افغانستان و چه عراق، چیزی دریافت نکردیم و صرفا کمک یکطرفه ای بود که لابد به امید مردانگی آمریکا برای جبرانش! پس از تصرف عراق و افغانستان و سوریه، نوبت ما بود و به بهانه توسعه تاسیسات اتمی، تحریمهای همه جانبه ای علیه ما ایجاد شد که چاشنی آن درگیریهای انتخاباتی 1388 بود و غرب با توسل به آن توانست همه دنیا را علیه ما یکپارچه کند و کشور علی رغم فشارهای زیاد، فقط خوشحال بود که حمله نظامی نشود  و هیچ استراتژی درستی برای حل این مشکلات نداشت. ما طبق سیاست چهل ساله مان هم باید با آمریکا و اسرائیل میجنگیدیم و هم اینکه توان نظامی و اقتصادی این جنگ را نداشتیم و از همه بدتر نبود استراتژی سیاسی و جنگی بود. ما در نگاه به تاریخ شکستها و قراردادهای ننگین قاجار، فرض را بر این گذاشتیم که آنها یا بلد نبودند و یا سرسپرده بودند و به جای اینکه اول پایه های علمی، اقتصادی، نظامی کشور را قوی کنیم و در موقع مناسب با دشمنان تسویه حساب نماییم، از ابتدا خود را درگیر جنگهای لفظی بی فایده با قدرتهای حاکم جهان کردیم و آنها هم هر روز سرنوشت جدیدی برایمان رقم زدند که جنگ 8 ساله با عراق از آن جمله است. ما در عراق و افغانستان و سوریه، جنگی دزدانه کردیم ، بدون اینکه حضور رسمی داشته باشیم، با نیروی مبارزان عراقی و افغانی و سوری ، ضربات کم اهمیتی به دشمن وارد نمودیم و اسمش را جنگ نیابتی گذاشتیم. اشکال دزدانه عملکردن اینست که هزینه ها و تلفات حضور و جنگ را تقبل میکنیم ولی از مزایای احتمالی آن نمیتوانیم برخوردار شویم چون رسما آنجا حضور نداریم، اسرائیل بارها اعلام کرد صدها موشک به مواضع ایرانیان در سوریه شلیک کرده، پدافند سوریه اعلام کرد برخی از این موشکها را منهدم نموده، در این میان یک هواپیمای روسی هم سقوط کرد، ولی ما یک آخ نگفتیم و هرگز اعلام نشد که حتی یک کشته یا مجروح دادیم، چون گفته بودیم نیروهای ما در سوریه حضور ندارند، اگر حضور نداریم پس این همه شهدای حرم چه هستند؟ نتوانستیم به جبران آن صدها موشک اسرائیلی، چند موشک به اسرائیل شلیک کنیم، شاید هم نوعی بزدلی سیاسی است که جار میزنیم، اسرائیل باید از بین برود ولی جرئت مقابله به مثل را نداریم، آخرین کسی که به اسرائیل موشک زد، صدام حسین بود که با آن وضع خفت بار کشته شد.

  فشارهای سیاسی و اقتصادی غرب ادامه پیدا کرد تا روحانی زمام امور را بدست گرفت و هنرش، واقع گرایی بود که اگر ما توان مبارزه با آمریکا را نداریم، برسر تاسیسات اتمی مصالحه کنیم و ما از خیر انرژی اتمی که حق مسلم ما بود بگذریم و آمریکا هم از بخشی از گناهانمان بگذرد و فشار اقتصادی و سیاسی را کمتر کند.

 برجام امضا شد و در کشور بین جناحها درگیری پیش آمد که برجام خیانت است یا پیروزی؟ برجام یک شکست بود، شکست کشوری که تن به خواسته دشمن داده و قراردادی را امضا کرده بود که از پاره ای حقوقش بدست خودش محروم میشد، آنهم تحت نظارت دشمنانی که چهل سال رویای پیروزی برآنان را داشت. برجام ، شکستی در حدود پیمانهای گلستان و ترکمانچای با روسیه است که ما از قسمتهای وسیعی از کشور چشم پوشیدیم و یا شکست هرات که این استان با حمایت انگلیس از ایران جدا شد. برجام افتخار نیست، پیروزی نیست، نیرنگ به دشمن نیست، قراردادی است که ملت ضعیف ما به آن تن داد چون چاره ای نداشت. آنانکه تن به این قرارداد ننگین دادند هم چاره ای نداشتند، کشور به سمتی هدایت شده بود که این توافق شاید بهترین نوشدارو برایش محسوب میشد، سیاستهای حساب نشده، شعارهای توخالی، استراتژی برمبنای هیچ و حرکت کور به امید کمکهای الهی!!! بدون رخش و شمشیر و هوش، دوست داشتیم رستم باشیم که اینگونه نشد. برجامی که پس از چندی دشمن قسم خورده ما از ادامه اش پشیمان شد، قرارداد ترکمانچایی بیش نبود.

 خوشبختانه آمریکا امروز تصمیم دارد از سوریه و افغانستان خارج شود، قسمت عمده نیروهایش را در 1390  از عراق خارج کرد. امیدواریم که این کشورها به وضع عادی با مدیریت حکومتهای قوی محلی برگردند و با آرامش منطقه، ما هم سر زندگی خود برگردیم و عاقلانه تر فکر کنیم و توهممان که فکر میکنیم، تحولات منطقه ناشی از انقلاب و عملکرد ماست به پایان برسد و انرژیمان را صرف ساماندهی این کشور شکست خورده نماییم.

سعدی نام  دی 97

www.blog.sadinam.com : وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت:

@YOUROFICE    : تلگرام

INFO@SADINAM.COM       : ایمیل

 

  • محمد تقی سعدی نام

هزینه تنبلی

هزینه تنبلی

ما در زندگی خیلی وقتها دچار تنبلیهایی میشویم که مشکلات مادی و روحی زیادی برایمان ایجاد میکند ولی باز درس نمیگیریم و تنبلی را تکرار میکنیم، گاهی این تنبلیها کوچک است و فقط روحمان را آزار میدهد و گاهی بزرگتر است و سرنوشتمان  تغییر میکند. نمیدانم برای شما هم اتفاق افتاده که باید حمام بروید ولی نمیروید و بعد مجبور میشوید موقع رفتن سر کار و یا حضور در اجتماعات، مقدار قابل توجهی به خود عطر بزنید که دیگران متوجه این تنبلی کوچک شما نشوند، تمام مدت متوجه عکس العمل دیگران باشید که آیا از بوی بد احتمالی شما اذیت شده اند یا نه؟ حمام کردن که میتواند یک ربع وقت شما را بگیرد، به تعویق می اندازید و یک روز کامل را در نگرانی به سر میبرید، یا ماشینتان کثیف است و میتوانید ظرف ده دقیقه آن را تمیز کنید ولی تنبلی باعث میشود که خود را متقاعد کنید که لازم نیست همیشه ماشین تمیز باشد و یا دارید در مصرف آب صرفه جویی میکنید و یا اینکه هوا متغیر است و ممکن است بلافاصله پس از شستن ماشین باران ببارد و زحمتتان هدر شود، آن روز سپری میشود و فردا که باز چشمتان به ماشین می افتد ، از اینکه تمیز نیست، آزرده میشوید ولی باز مقاومت میکنید، روز سوم و چهارم هم میگذرد، حالا دیگر واقعا ماشین پر از خاک است و دل به دریا میزنید و ماشین را میشویید ، پس از اتمام کار میبینید کلا بیست دقیقه وقتتان صرف شده و از دیدن تمیزی ماشین لذت میبرید و نمیدانید چرا سه چهار روز را با دل چرکین از ماشین استفاده کردید و همین یک ربع وقت را چرا بموقع صرف نکردید.همین اتفاق گاهی برای کوتاه کردن موهایمان می افتد  و تنبلی باعث میشود چندین روز اذیت شویم و در معاشرتها، نگران نگاه مردم به نا مرتبی سرمان باشیم و یا بترسیم که فرد نزدیکتری گوشزد کند که یک سری به آرایشگاه بزن و خودت را مرتب کن. بیشتر وقتها تنبلی دارد ما را راه میبرد در صورتیکه میدانیم پس از انجام کار چه نفس راحتی میکشیم و کلی استرس را از خود دور میکنیم. این تنبلی گاهی در مورد قوانینی که برای خودمان وضع میکنیم ، بسراغمان می آید مثل برنامه ورزشی که تعیین کردیم که روزی یک ربع نرمش کنیم یا پیاده روی و یا استفاده از تردمیل و یا رفتن به باشگاه ، یک نیروی غریبی ما را از انجام مرتب آن بازمیدارد و پس از چند روز تبعیت از این نیرو، از عدم رعایت آن قانون اعصابمان خورد میشود تا باز بر خود فائق می آییم و آن برنامه را از سر میگیریم و نفس راحتی میکشیم. همین اتفاق اغلب در مرتب کردن اتاق یا کمد لباس یا کتابخانه می افتد.

گاهی این تنبلیها با سرنوشتمان و آینده زندگی بازی می کند، در دوران دانشگاه و یا مدرسه قسمتی از وقتمان باید صرف فراگیری دروس شود ولی نیرویی درونی، ما را به معاشرت با دوستان و بازی و وقت گذرانی دعوت میکند و اغلب پیروز میشود و حتی در مواردی که تنها هستیم و هیچ برنامه ای نداریم، ما را به وقت گذرانی و رویابافی وامیدارد و همه کار میکنیم بجز صرف وقت روی آن درس و در آخر ترم و یا آخر سال شرمنده میشویم که درسی را آنقدر دوست داشتیم یا لازم بود فرابگیریم، نخواندیم و یا تبحر لازم در آن را پیدا نکردیم و دیگر زمان از دست رفته و قابل تغییر نیست ، گاهی این تنبلی آنقدر ادامه پیدا میکند که دوران دانشگاه و یا دوران مدرسه و یا دورانی که باید یک زبان خارجی را فرا میگرفتیم می گذرد و آن اندوخته ای که باید را نداریم و بدتر از آن، اینکه با عدم یادگیری کامل، آینده مان تغییر میکند و دیگر زمانی برای جبران نیست . من در روزهای نزدیک کنکور که باید کل مطالب مورد نیاز را مرور میکردم و با جمع بندی آنها، رتبه کنکورم را تغییر جدی میدادم، همین نیروی درونی کاری با من میکرد که از تمام چیزهایی که در زمانهای معمولی علاقه ای به آنها نداشتم، خوشم می آمد و خود را سرگرم آنها میکردم مثل دیدن یک فیلم تکراری و یا حتی گوش کردن به یک سخنرانی طولانی از رادیو و در آن روزهای حساس چنان از این کارهای بی فایده لذت می بردم که الان حسرت میخورم که چرا حالا که فرصت کافی دارم آنقدر از انجام آن کارها خوشحال نمیشوم، یا شبهای امتحان مدرسه، کتابهایی را که مدتها در کتابخانه داشتم و رغبتی به خواندن آنها نبود را با ولع از ابتدا تا انتها میخواندم و وقتی این علاقه واهی تمام میشد که نمره افتضاحی از آن امتحان کسب کرده بودم، بدتر از همه رویا بافی بود که در مواقع حساسی که نیاز به تلاش خستگی ناپذیر من داشت به سراغم می آمد و در حالی که زمان مناسبی بود که با کمی تلاش آینده ام را بسازم، خود را وقف رویابافی میکردم و  انگار که این رویا بافی سرنوشتم را تغییر میدهد نه آن درس خواندن و یا اهتمام به آن کار مهم و پس از گذشتن وقت، نه تنها رویاها به نتیجه نرسیده بود که عملا ضربه جدی به بخشی از آینده ام زده بودم. ما با غوطه ورشدن در تاسف از گذشته و یا در آرزوی آینده، زمان حال خود را فدا میکنیم. ما در طول زندگی فرصت کافی داریم که کارهایی که حالمان را بهتر میکند فرا بگیریم مانند آموزش زبان خارجی، آموزش موسیقی و آواز، آموزش خط و نقاشی و یا انواع هنرهای مشابه، آموزش چند رشته ورزشی مانند تنیس و فوتبال و والیبال، آموزش خلبانی، شرکت در برنامه های کوهنوردی و دوچرخه سواری جمعی و فرا گرفتن عمیق مطالب درسی .  یا به کارهایی بپردازیم که شادابیمان را فراهم میکند مانند انجام یکسری مطالعات کتابهای ادبیات و رمان  و یا تاریخ و پرداختن به اسب سواری، مجسمه سازی و یا انجام دوره های ژیمناستیک و حتی آموزش نرم افزارهای مورد نیاز کامپیوتر.

 اگر برای گرفتن فوق لیسانس و یا دکتری همت کرده بودید الان چقدر موقعیت اقتصادیتان متفاوت بود و یا اگر تمام توان و تلاشتان را بکار میبستید و در یک دانشگاه معتبر خارجی مدرک تخصصی میگرفتید چطور؟ کسب لذت بهتر بودن از دیگران در برخی کارها، همیشه حس اعتماد بنفس را تقویت میکند.   اغلب نداشتن امکانات مادی و یا استعداد مانع  یادگیری ما نیست بلکه تقصیر همین نیروی غریب تنبلی است که ما را به بطالت و وقت گذرانی دعوت میکند و اجازه نمیدهد که حداقل از قسمتی از وقتمان بهره ای ببریم که میتواند مایه افتخارمان باشد و یا دریچه های بزرگی را در زندگی برویمان باز کند. با آموزشهای هنرهای دلخواهمان، بخود فرصت ندادیم استعدادهایمان شکوفا شود. آیا اگر ما چند رشته مختلف علمی، هنری، ورزشی و حرفه ای را فرا گرفته بودیم، در یکی از آنها سرآمد جامعه و فامیل و دوستان نمیشدیم؟ از همه مهمتر رضایت خودمان حاصل نمیشد؟ چقدر تاکنون تنبلی در نرسیدن به خواسته هایتان موثر بوده و چقدر فرمان تصمیم گیریتان را در دست دارد؟ من که واقعا از خودم ناراضیم و میشود گفت تمام عمرم فدای اهمال و وقت گذرانی بیهوده و اتلاف وقت شده و مرا از تمام رویاهایی که در زندگی داشته ام که باید به آنها برسم بازداشته و حسرت همه آنها به دلم مانده است. وقتی در معاشرت با دیگران و یا مشاهده برنامه های تلویزیونی با افرادی آشنا میشوم که موقعیتهایی همسان و یا حتی پایینتر از من داشته اند و امروز با همتی که کرده اند، زندگی موفقی را یدک میکشند نمیدانم چگونه خود را متقاعد کنم که چرا من در موقعیت آنها قرار ندارم؟

یک دانشجوی فوق لیسانس برای اخذ مدرک،دو هزار ساعت مطالعه میکند و یک دانشجوی دکتری، 7 تا ده هزار ساعت کتاب میخواند، ما در هر سال 8640 ساعت وقت داریم و اگر شما 40 سالتان باشد و از ده سالگی میتوانستید آموزشهای لازم را فرا بگیرید، 259200 ساعت وقت دراختیار داشتید و اگر 30 درصد آن را صرف آموزش میکردید، 77760 ساعت برای آموزش وقت در اختیارتان بوده و میشد معادل هفت تا ده دکتری آموزش دیده باشید و دانشها و حرفه های مختلفی را آموخته باشید و الان کجا هستید و چقدر از زمانتان بهره بردید؟ چقدر از همت و تلاش خود احساس رضایت دارید؟

تعریف تنبلی:

تنبلی یعنی گریز از کارهایی که باید انجام شود.

 تنبلی، عدم تمایل به انجام فعالیت یا تلاش علی رغم برخورداری از توانایی کافی است.

 تنبلی محول کردن انجام کاری که تصمیم گرفته ایم به آینده است.

 تنبلی باعث کاهش اعتماد به نفس در از دست دادن زمانها و عدم کسب موفقیت است.

 تنبلی ناشی از لذت جویی آنی است که مثلا در شب امتحان به شب نشینی و تفریح میپردازیم.

 ساعتها مشغول شدن با بازیهای کامپیوتری، اغلب وسیله ایست که هراس از انجام کارهای جدیتر زندگی، ما را به آن ترغیب میکند.  اگر شما چند کار نیمه تمام دارید، جزو آدمهای تنبل هستید. با درمان تنبلی، انرژی شگرفی به زندگی ما تزریق میشود و شادابی و نشاطی می آورد که زندگی را زیباتر میکند. برخی معتقدند تنبلی یک بیماری مسری است و از فردی به دیگری سرایت میکند و یک دوست تنبل بسرعت روی فرد تاثیر میگذارد. گفته میشود ایرانیان پس از آفریقائیان و اعراب، جایگاه سوم تنبلی در جهان را دارند، فارغ از اینکه این موضوع چقدر تحقیقی است، با یک نگاه به سرنوشت دو صد سال اخیر کشور و میزان عقب افتادگی از بقیه ملتها، علی رغم وجود ثروتهای نفتی، متوجه میزان تنبلی مردم میشویم. طبق آمار 95 درصد مردم دچار مشکل تنبلی هستند، عدم تمایل به درس خواندن در مدارس و دانشگاهها، تماشای زیاد تلویزیون بجای کتابخوانی، اهمال کارمندان دولت در انجام وظایف، عدم تمایل برای کسب مهارت و تخصص از عوامل تنبلی در ایران است. اسحاق نیوتن و آلبرت انشتین جزو شاگردان تنبل کلاس بودند و چارلز داروین بسیار تنبل بود و معلمانش از آموختن ریاضی و دستور زبان به وی رنج میبردند و وقتی به علوم تجربی علاقه مند شد، سالها طول کشید تا آثارش را چاپ کند، وینستون چرچیل بسیار تنبل بود و به کالج نرفت و بی علاقه به ورزش، بیشتر دوست داشت روی صندلی گهواره ای بنشیند، پیکاسو و مندلیف هم در تنبلی مشهور بودند.

 خیلی وقتها جامعه و خانواده در توسعه تنبلی فرد موثرند ، مثلا رای او را برای ادامه تحصیل در خارج از کشور میزنند و یا متقاعدش میکنند که از تحصیل در یک رشته بهتر در شهری دیگر منصرف شود و در رشته پایینتری در شهر خودش ادامه تحصیل دهد و یا از آموزش کارهای مورد علاقه اش جلوگیری میکنند. من در سن 13 سالگی علاقه مند شدم در کلاسهایی که کانون پرورش فکری کودکان و خانه جوانان گذاشته بود شرکت کنم ولی پدرم به این علت که محیط فاسدی است مانع آن شد. یک دختر ده ساله از نزدیکانمان هشت جلسه کلاس ویولن میرفت و با رسیدن جلسات آموزش به 20 جلسه، اولین آهنگ زندگی اش را میتوانست با ویولن بنوازد، ولی مادر بزرگم آنقدر در مورد آویزان شدن از موی سر در جهنم و ریختن سرب داغ در گوشش در آن دنیا!، صحبت کرد که آن برنامه را نیمه تمام، ول کرد و هیچ فعالیت دیگری هم جایگزین آن نشد و اینگونه خانواده خوشحال بودند که نصیحتشان کارساز بوده است، در مقابل یکی از همکلاسیهای دبیرستان من، دو سال بطور مرتب روز در میان کلاس تکواندو رفته بود و موفق به دریافت کمربند سبز شده بود و هم خود از رتبه ای که بدست آورده بود خوشحال بود و هم دوستانش افتخار میکردند که دوستشان کمربند سبز تکواندو دارد.

زمانهایی را که شما استفاده لازم از آن  نبرده اید و با هدردادن آن زمانها، شرایط زندگی شما و موقعیتتان  در جامعه تغییر کرده است ، آنچه را که بواسطه تنبلی امروز ندارید هزینه های تنبلی هستند.

سعدی نام  آذر 97

www.blog.sadinam.com : وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت:

@YOUROFICE    : تلگرام

INFO@SADINAM.COM       : ایمیل

 

  • محمد تقی سعدی نام

دست و پای بیهوده

مرتضی احمدی پسر خردسال افغانی با پلاستیک سفید آبی برای خود لباسی شبیه لیونل مسی فوتبالیست تهیه میکند و این موضوع در شبکه های اجتماعی میپیچد، لیونل مسی هم از آن آگاه میشود و مرتضی احمدی را مسی کوچک مینامد و برایش توپ فوتبال و لباس امضا شده خودش را ارسال میکند . حال گروه طالبان که هر نوع ارتباط افغانها با بیگانگان و کفار را گناهی نابخشودنی میداند ، اعلام کرده که این پسر خردسال را پیدا کرده و او را تکه تکه مینماید!

برنامه ثریا قسمت 37 با عنوان "در حصار مالها" از شبکه مستند سیما پخش شد و در آن با دید تند انتقادی به ساخت مجموعه های تجاری بزرگ در تهران و مشهد و اصفهان نگاه میشد و ضمن نمایش پاره ای از این مالها، با چند نفر که اتفاقا دکتر هم بودند مصاحبه میکرد و آنها انتقاد میکردند که چرا در تهران مال با وسعت چندصدهزار متر ساخته میشود؟ چرا اطراف حرم امام رضا در مشهد هتلهای بزرگ ساختند؟ و دیگر براحتی گنبد حرم از دور دیده نمیشود و چرا در جنوب مشهد بزرگراه میسازند؟ که مسیر کوهنوردان را سد میکند و چرا ساختمانهای بلند میسازند؟ بگونه ای به موضوع نگاه میشد که انگار خیانتی بزرگ اتفاق افتاده است و بدون هیچ راه حلی و یا ارائه طریق منطقی برای جایگزینی، صرفا مخالفت با هر کاری که لازمه توسعه شهری امروزی است و در پشت الفاظی مانند از بین رفتن کسب و کارهای خرد و توسعه مصرف گرایی در میان مردم و غیره. مشهد دیگر آن مشهد 1337 نیست که سیصدهزار نفر جمعیت داشته باشد و با سی چهل هزار خانه ویلایی، مشکل سکونت مردم حل شود و کلا در مساحتی حدود ده کیلومتر مربع، مقایسه کنید با مساحت کنونی تهران که هفتصد کیلومتر مربع است و 18 میلیون جمعیت تهران و حومه را در خود جای میدهد، نیازهای شهری چنین توسعه یافته  را نمیتوان با راهکارهای سنتی چند دهه پیش  و یک حمام و مسجد و بازار، تامین  کرد ، ابزار جدید میخواهد که ساختمانهای بلند است و مالهای بزرگ و بزرگراه و مترو. مشهد اکنون سی میلیون توریست و زائر دارد که برای پذیرایی از آنان نیاز به حداقل یکصدهزار اتاق هتل است و با هتلهای دو سه طبقه تامین نمیشود و همین توریستها  بعلاوه پنج میلیون جمعیت شهر، نیاز به مراکز تجاری بزرگ جهت خرید دارند که باید تامین شود و اقدام به ساخت هزار واحد بزرگ تجاری تفریحی در جهت توسعه و جذب گردشگری است و اقتصادی و منطقی.

دو موضوع فوق بیانگر مشکل بزرگی است که از دویست سال پیش شروع شده و ما نتوانستیم آنرا هضم نماییم. مردم خاورمیانه به همان زندگی ساده و درعین حال سخت خود ادامه میدادند و به مشکلات عادت کرده بودند که باد، نسیم جهش علمی فرهنگی را با خود از غرب آورد و ما بجای اینکه تلنگری بخوریم که  چرا خودمان ابداع کننده آن نبودیم و تلاش کنیم تا جبران مافات شود، پیله ای بدور خود بستیم که از این نسیم در امان بمانیم ، بجای استفاده از شرایط جدید با آن درگیر شدیم و سردمداران این درگیریها را روشنفکر و آزادیخواه نامیدیم. تمام تلاش خود را برای حفظ و ادامه زندگی قدیمی انجام دادیم، با هر مصنوعی که از خارج آمد مخالفت کردیم ، که باید دانش آنرا فرا میگرفتیم و خود میساختیم، کفش را در مقابل نعلین و چارق تحریم کردیم، ساعت مچی را آثار فرهنگی غرب محسوب کردیم و روحانیون ما تا دهه 50 بجای آن از ساعت جیبی استفاده کردند، کلاه شاپو را عامل توسعه زنا اعلام کردیم و استفاده از آنرا حرام، قطار دودی را بزور فشار حکومت سوار شدیم، مدرسه های جدید را تحریم کردیم تا کار مکتبخانه ها با فلک کردن بچه ها ادامه پیدا کند، با آزادی زنان و تحصیل آنان و کار کردنشان مبارزه کردیم، رادیو و تلویزیون را وسیله شیطان خواندیم و کت و شلوار غربی را مذموم دانستیم، مدهای لباس را وسیله ای برای تجارت غربیها تصور کردیم، مدتها با موسیقی رپ و شعر جدید مخالفت کردیم ، بجای فرا گرفتن دانشهای جدید در دانشگاههای غربی بچه هایمان را زیر عبا پنهان کردیم تا این مصادیق شیطانی در آنها اثر نگذارد و مادرها و پدرها تلاش کردند فرزندشان از خانه دور نشود تا به گناه آلوده نشوند.جالب اینکه در این دویست سال هر نسل بخشی از تغییرات تحمیل شده بر زندگی را میپذیرند و با تغییرات جدید مخالف می شوند .

 و آخر چه نتیجه ای، هیچ. این طوفانی بود که وزیدن گرفته بود و دیر یا زود همه را فرا میگرفت و ما فقط در تمام این دویست سال مصرف کننده باقی ماندیم ، مصرف کننده علم و دانش غرب بدون اینکه خود آنرا فرا گیریم و بی نیاز شویم. و این نوع برخورد با تغییر، در تمام خاورمیانه از افغانستان تا مصر به یک شکل ادامه پیدا کرد و تنها ژاپن بود که تمام مردمش را بسیج کرد تا بروند و این دانشها را بخانه بیاورند و بعد کره و بعد چین و بقیه کشورهای آسیای جنوب شرقی. انقلاب 57 نیز نوعی مقاومت در مقابل تغییرات وسیعی که در شکل زندگی مردم در دهه 50 و با پشتوانه ثروت بادآورده نفت ایجاد شد، بود. جالب است که در ابتدا تمامی طرحهای توسعه پنج ساله کشور را طرحهای استعماری قلمداد می کردیم و در مخالفت با توسعه سریع کشور و تغییرات فرهنگی برآمده از آن ،انقلاب شد ولی همان طرحهای جاده سازی و سدسازی و توسعه شبکه های برق و ایستگاههای رادیو تلویزیون در دهه 70 بدون هرگونه تغییری ادامه پیدا کرد و معلوم نشد کدام قسمتش استعماری بوده است. آنقدر ما گذشته را عزیز می پنداریم و به آن عادت میکنیم که در دهه 80  قرار شد پیکان وارداتی مونتاژی که دیگر با تکنولوژی روز هماهنگ نبود را از خط تولید خارج کنیم، عده ای آنرا نوعی خیانت میدانستند و به همین پیکان وارداتی عشق میورزیدند. مخالفتها با تکنولوژی غرب پس از انقلاب 57 با شدت ادامه پیدا کرد، حکومت را جانشین بحق امام زمان قلمداد کردیم،  قانون اجرای احکام اسلامی را با افتخار تصویب کردیم و هرکس با آن مخالفت کرد مرتد نامیده شد، هرچند که خیلی زود فهمیدیم که دوره دست بریدن و گردن زدن و سنگسار کردن و پرتاب مجرم از پشت بام گذشته و بی صدا، اجرایش نکردیم و یا نتوانستیم،


 بعد حجاب اجباری را تصویب کردیم و آنانی را که با باتوم در حکومت گذشته چادرچاقچورشان را کنار گذاشته بودند، بزور و با شعار یا روسری یا توسری، با حجاب کردیم، هر چند که قبلا قول داده بودیم که برای حجاب، اجباری در کار نیست!

 ویدئو ممنوع شد که نکند چشم و گوش فرزندان عزیزمان باز شود و بعد نوبت ممنوعیت ماهواره شد،

 فیلمسازان داخلی را تحت فشار گذاشتیم که مبادا قسمتهایی از زندگی روزمره را نمایش دهند که پدر مادری در فیلم هم را درآغوش بگیرند و یا حتی دستشان بهم بخورد،

 فیلمهای وارداتی خارجی هم گرفتار قیچی سانسور شد تا حدی که برای هنرپیشه زن خارجی آستین درست کردیم و یقه اش را پوشاندیم و دوست پسر را شوهر یا برادر ترجمه کردیم و گاهی بکلی داستان فیلم را عوض کردیم،هر چند که داشتیم بنوعی دروغ بخورد مردم میدادیم ولی ارزشش را داشت که مردم تاثیر بد نپذیرند و منحرف نشوند

 و کار حتی به سانسور برنامه های ورزشی و فیلمهای مستند راز بقا هم رسید، ظاهرا مردم ما هنوز آنقدر ظرفیت ندارند که جفتگیری دو پرنده را ببیند و گمراه میشوند! چقدر مردم ضعیفی داریم و چقدر باید مواظبشان باشیم که اینقدر مستعد گمراهیند! پس از انقلاب با واردات کالا مخالفت کردیم در حالی که هنوز دانش تولید مشابه آنرا نداشتیم و حتی صادرات را هم دوست نداشتیم واعتقاد بر این بود که چرا محصولات خوب کشاورزی و خاویار را کفار بخورند، ملت مسلمان ما شایسته بهترینها هستند! سر راه صادرات سدهای بزرگی گذاشتیم تا جامعه بسته ای مشابه صدها سال قبل داشته باشیم. اگر ما تولیدات خوب و با کیفیتی داشته باشیم باز هم باید اجازه دهیم ده بیست درصد از همان کالا از خارج وارد شود تا هم مردم و هم تولید کنندگان امکان مقایسه و بهبود جنس داخلی را داشته باشند و رقابت ادامه پیدا کند. گشتهای ارشاد را در شهرها راه انداختیم تا مامورانی که خود معلوم نبود چقدر اعتقاد واقعی دارند و چقدر از گناهان دوری میکنند، مراقب مردم باشند که منکری انجام ندهند و در صورت لزوم دختر و پسررا دستگیر کرده و پس از یکشب حضور در کلانتری و در کنار سربازان جوان، آنها را برای تادیب تحویل دادگاه دهند.

 در افغانستان هم طالبان آمد، طالبان به معنی طلاب و طلبه ها، که پیرو چند مکتب افراط گرای دینی هستند، ترکیبی از وهابیت، سلفی گری و دیوبندی وبا رفتار قشری و قبیله ای. کشور را امارات اسلامی نامیدند و رئیسشان خود را امیرالمومنین خواند. مخالف رادیو تلویزیون، نقاشی، مجسمه سازی و آثار هنری هستند،

 مردم را برای ادای نماز جماعت بزور از مغازه هایشان به مسجد میفرستند، همه مردان باید ریششان بلند باشد و موی سرشان کوتاه و زنها را از خیابانها جمع کردند و مخالف حضور زنان در مجامع عمومی هستند ،

 با تمام مظاهر تمدن درگیر شدند تا بتوانند شریعت را حفظ کند و تشخیص دادند که مردم اگر مانند هزار سال قبل زندگی کنند رستگار میشوند.

در عربستان و عراق و سوریه هم جوانان متعصب سنی داعش را بپا کردند تا شریعت بر مردم حاکم شود و چه جنایاتی که برای حفظ شریعت انجام ندادند و چه جانفشانیها کردند و خود را فدا میکردند تا چند نفر که  مذهب دیگری از اسلام را پیروی میکنند بکشند و یا با مبارزه با مصادیق کفر،جامعه بهتری برای دیگران فراهم کنند که همان نحوه زندگی چند صد سال قبل است. داعش گروه جهادگرای سلفی پیرو بنیادگرایی وهابی سنی است. داعش و القاعده دنباله رو سید قطب مصری هستند که در سال 1966 در مصر اعدام شد، سید قطب جهاد تهاجمی علیه غرب را واجب میدانست، مرجعیت عقل را مردود میداند مگر اینکه بموجب روایات تایید شده باشد، بی رحمی و خشونت و سربریدن برای خدا را رضایت بخش میدانند، ابوبکر بغدادی رهبرداعش میگوید ما باید کفار را قتل عام کنیم همانند کاری که در زمان پیامبر با قبیله ابوقریظه یهودی انجام شد و و خود را جانشین پیامبر می نامد.

 در دوران کوتاه قدرت گرفتنشان، در عراق، سوریه، مصر، لیبی، الجزایر، سومالی، عربستان، یمن، چچن و افغانستان نفوذ داشتند. دست دزدان را در خیابان قطع میکنند و زنان حتی اجازه مراجعه به دکتر را ندارند،زنان اگر صورت و اندامشان را نپوشانند بشدت مجازات میشوند، میگویند این سختگیری فقط برای جلوگیری از فساد و خودنمایی زنان است و آنرا محدودیت آزادی زنان نمیدانند و صرفا باعث پیشگیری از ابتذال است.

 داعش بطور رسمی طرفدار برده داری است و خرید و فروش زنان اسیر مجاز است، مخالف آثار باستانی است، مجسمه های شهر تاریخی هترا را خراب کردند، تکریم مقبره ها را شرک میدانند و بسیاری از بناهای مذهبی را خراب کردند، کشتن شیعیان را واجب میدانند، پس از تصرف پایگاه اسپایکر در نزدیک تکریت، 1700 سرباز شیعه عراقی را تیرباران کردند، روزه خوران را در ملا عام شلاق میزنند، سیگار، قلیان، موسیقی و کافه ممنوع است و گشتهای پلیس مذهبی براه انداختند تا جلو منکرات شهروندان را بگیرند. زناکاران را سنگسارمیکنند، همجنسگرایان را از بالای بلندی بپایین پرتاب میکنند، تصاویر کتابهای درسی را حذف کردند و تدریس زبان انگلیسی ممنوع شد. پیروانشان با بمبگذاری انتحاری ، دشمنان را تادیب میکنند و شهادت را قطار سریع السیر به سوی بهشت میدانند و یکی از این بمبگذاران انتحاری که توسط ارتش عراق دستگیر شده بود، پس از دستگیری گریه میکرد و میگفت من فقط ده دقیقه با پیوستن به پیامبر فاصله داشتم!

مقاومت جامعه سرخپوستی آمریکا را در مقابل تغییر و حفظ سنتهایشان را بیاد آوریم که نتوانستند و نخواستند خود را با دنیای جدیدی که پدید آمده بود وفق دهند و دانشهای روز و مدل بازی جدیدی که بر زندگیشان تحمیل شده بود را بیاموزند و عاقبت حذف شدند . در غیر اینصورت ما اکنون شاهد حداقل یک دولت سرخپوستی در آمریکای شمالی بودیم،  با مقاومت در مقابل تغییر بتدریج رو به اضمحلال رفتند و در سیل مهاجرین اروپایی گم شده و یا ذوب شدند. بدیهی است که مهاجرین اروپایی هم حداکثر استفاده را از این اقوام کردند و در قبال دادن چیزهای بی ارزش، آنها را وادار به کشتن بیش از یک میلیون گوزن شمالی کردند تا بتوانند با صادرات پوست آن به اروپا درآمد کلانی به جیب بزنند و با کمک همین درآمدها بتدریج سرخپوستان را عقب رانده و سرزمینشان را صاحب شدند.

 این مبارزه با غرب  و مبارزه با تغییرات بجای سوار شدن بر موج علم و دانش و پیشرفت و همزمان با بهره بردن از تمام مصنوعات و تکنولوژی غربی ادامه دارد و ته دلمان گواهی میدهد که چه خوب است همه اینها را کنار بگذاریم و دوباره زندگی اجدادمان را در پیش بگیریم.

سعدی نام  آذر 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

گذر از بن بست کشور 7

بافت شهری

در زمان انقلاب 57 شهرها هنوز وسعت نیافته بود.هنوز کوچه های پیچ در پیچ دو سه متری در مراکز شهرها به وفور یافت میشد که خاکی بود با خانه های یکی دو طبقه شیروانی و مغازه های سنتی قدیمی، بیشتر مردم مسیرها را پیاده میرفتند و یا حداکثر با اتوبوس خط واحد با بلیطهای دو ریالی، هنوز مردم مشکل پارکینگ نداشتند و یکی دو خانواده ای که در هر کوچه ماشین داشتند، ماشینشان را توی کوچه میگذاشتند و یا توی حیاط کنار حوض و باغچه خانه شان پارک میکردند. در شهرهای درجه دوم و سوم زندگی آرام زمان قاجاری ادامه داشت.

خیابان ولیعصر تهران 45

جمعیت تهران سال 55 ، 4.5 میلیون نفر بود امروز با احتساب شهرهای اقماری 18 میلیون و طبق سرشماری  95 ، 8.7 میلیون، یازده درصد جمعیت کشور را در خود جای داده و 70 هزار هکتار مساحت دارد.

نمای تهران دهه 50

پس از انقلاب با وعده های توخالی مسئولین کم تجربه وقت مبنی بر دادن خانه به همه مردم، جمعیت کلانی از روستاها ، راهی شهرها بخصوص تهران شدند، در سال 58 جوانی میگفت ما با تمام اهل روستا به تهران آمدیم و اهالی روستای ما در کل یک کوچه خانه ساختند(زمینهای زورآبادی). و علاوه بر مهاجرت بی وقفه، "فرزند کمتر زندگی بهتر" هم مورد بی مهری قرار گرفت و جمعیت کشور رو به افزایش گذاشت. در زمانهای قدیم مرسوم بود هر سلسله ای چند شهر میساخت و پایتختش را در یکی از آن شهرها توسعه میداد. یکی از بهترین راهها برای رفع مشکلات فعلی ، با توسعه جمعیت و برای جلوگیری از تراکم بیش از حد جمعیت در چند شهر، احداث شهرهای جدید بود و ضمن انتقال پایتخت، مراکز اقتصادی و دانشگاهی و صنعتی در شهرهای جداگانه ای باید شکل میگرفت ولی درگیریهای جنگ عراق و پس از آن مخالفتهای قدرتهای بزرگ و تنشهایی که درهمسایگی ما ایجاد شد مانند اشغال افغانستان و عراق و کویت و سوریه توسط آمریکا، مسئولین کشور را به روزمره گی انداخت و از هدایت برنامه ریزی شده کشور غافل ماندند، هرچند که زمامداران جدید، دنیا و هدایت آنرا ساده تر از آن میپندارند که نیازی به برنامه ریزی داشته باشد. دائما به فکر حل مشکلات امروزند و چون برنامه ای ندارند، فردا مشکلات جدیدی خلق میشود و اینگونه چهل سال گذشت . چند روز پیش یکی از فرماندهان نظامی در یک نشست تلویزیونی در جواب خبرنگاری که میپرسید چرا ما موشک با تکنولوژی پیشرفته داریم ولی هنوز از خودمان خودرو نداریم، جواب داد که ما به موشک نیاز داشتیم و چون آنرا به ما نمیفروختند، تلاش کردیم و دانشش را بدست آوردیم و اگر مجبور میشدیم، خودرو هم تولید میکردیم! و این تاییدی بر به روزمره گی افتادن و بی برنامگی دولتهای ماست که فقط جایی تلاش بیشتری کردند که مجبور بودند.البته در مورد بافت شهری مشکلات بزرگتری هم بود، اول اینکه الگوی رفتاری زمامداران جدید مربوط به 1400 سال پیش است و با آن الگو یک شهر 18 میلیونی یا ده میلیونی یا 4 میلیونی را نمیتوان سامان داد. روایتی نقل میکنند که ساختمان بلند جایگاه شیطان است، بنابراین ساخت برجهای بلندمرتبه با همین تفکر جایگاهی نداشت و تمام زمینهایی که در دهه 60 و اوایل دهه 70 به مردم و کارمندان و غیره واگذار شد و تمام ساختمانهایی که دستگاههای وابسته ، ساختند ویلایی بود. بعد که بنظر آمد دیگر شهرها جای توسعه ندارد و واگذاری زمین به آن شکل  مقدور نشد، اکثر همین خانه های ویلایی قبل از اینکه عمر مفید ساختمان که سی تا پنجاه سال است، تمام شود، با گران شدن زمین و با صرفه بودن آپارتمان سازی، خراب شد و ایندفعه اجازه دادند که ساختمان حداکثر 4 یا 5 طبقه ساخته شود . جالب اینکه در شهرک قاسم آباد مشهد که ساخت آن در دهه 60 آغاز شد، اگر کسی بیش از دو طبقه میساخت توسط شهرداری جریمه میشد، بعدها هم بلحاظ جلوگیری از توسعه بیش از حد شهرها و هم بخاطر کسب درآمد بیشتر شهرداریها، تراکم فروشی آغاز شد و صاحب زمین اجازه پیدا میکرد، یک یا دو طبقه بیشتر از تراکم تعیین شده موهوم زمین ، بیشتر بسازد و خوبست بدانیم بیشتر این تعیین تراکمها در دهه 30 و 40 در کشور انجام شده، در زمانی که شاید کسی تصور نمیکرده که جمعیت یک شهر 12 برابر شود. و دولت و شهرداریها همین قوانین سی چهل سال پیش را مبنا قرار داده و چه کشمکشی بر سر ماده صد و تخریب ساخت و ساز غیر مجاز در کشور وجود داشت و دارد که صاحب زمین چرا بجای 5 طبقه، 6 طبقه ساخته و یا بجای 3 طبقه، 4 طبقه ساخته است. چه دادگاهها و چقدر گروههای تخریب شهرداری در پناه گارد نیروی انتظامی برای تخریب طبقات غیر مجاز تلاش کردند و افرادی که مانع تخریب میشدند را دستگیر نمودند و باز دادگاه و زندان و تنبیه و همه این داستانها در دنیایی اتفاق می افتاد که معمول ساختمانهای مسکونی 20 طبقه است. جالبتر اینکه با همان نگاه ساده نگریستی به دنیا و تلاش برای حفظ شکل زندگی زمان قاجاری، وقتی در دهه 80 و90 تک و توکی ساختمانهای 20 و 30 طبقه در تهران و چند شهر بزرگ شروع به ساختن کرد، چنان برج ساز و برج سازی نمایش داده میشد و میشود، که برج ساز را در ردیف کلاهبرداران و دزدان و آدمکشان قرار گرفت و این نمایش آشتی نکردن زمامداران کشور با دنیای جدید و الزامات آن است و اگر مواردی بوده که به آن تن داده اند، چیزی بوده که از توانشان خارج شده است. پس میبینیم که اگر فرصت کافی و اعتقاد لازم برای برنامه ریزی شهری میداشتند، باز هم همین داستان تکرار میشد که همه ساختمان یکی دو طبقه بسازند و بعد از روی اجبار، اجازه دهند ساختمان با عمر 5-6 سال را خراب کنند و 4-5 طبقه بسازند و عرصه که تنگ شد چشمشان را روی هم بگذارند تا چند ساختمان 10-20 طبقه ساخته شود. در زمینه رفت و آمد هم نگاه خاص زمامداران مشکل ایجاد کرد، ابتدا الگوی یک شهر این بود که همه با اتوبوس شهری رفت و آمد کنند و به کسانیکه با ماشین شخصی به مقصد میرفتند با همان چشمی نگاه میشد که امروز به برجسازها نگاه میکنند، بعد خوشبختانه با توجه به آماده بودن طرحهای مترو تهران از زمان رژیم قبل، در تهران شروع به ساخت مترو کردند و امروز مترو تهران کمک فوق العاده ای به ترافیک تهران است. بعد که قرار شد ترافیک شهرهای بزرگ دیگر سامانی پیدا کند، با ساده اندیشی، مترو را کنار گذاشتیم و LRT را جایگزین آن کردیم. ضمن اینکه ساخت مترو شهرستانها خیلی طول کشید، چند سال هم خطهای ساخته شده آماده استفاده، منتظر حل این موضوع شدند که بجای خرید قطار، خودمان آنرا بسازیم و چون شعار فریبنده ای بود، چند سال سرمایه های هزینه شده را بلااستفاده گذاشت و چون همتی برای ساخت قطار پیدا نشد، قطار خریده شد. حالا مشکل شهری مانند مشهد اینست که ایستگاههای قطارشهری به تعداد و به طول ایستگاههای اتوبوس شهری است و دائما مانند اتوبوس خط واحد، قطار می ایستد و مسافر سوار و پیاده میکند و باز راه می افتد. در سیستمهای حمل و نقل شهری ، مترو وظیفه انتقال مسافران را بین نواحی شهری بعهده دارد و تاکسی و اتوبوس شهری در محدوده نواحی، مسافران را جابجا میکنند و حالا در شهرهای غیر تهران، قطار شهری دقیقا همان وظیفه اتوبوس خط واحد را انجام میدهد و فقط در زیر زمین و جالب اینکه باز هم اتوبوسها کار خودشان را در همان مسیر قطار انجام میدهند و حتی باعث نشده که با حذف اتوبوس در این مسیرها، ترافیک سامان بهتری یابد و با این عملکرد قطار شهری شهرستانها ، زمان رسیدن به مقصد با سواری،علی رغم ترافیک موجود، کمتر از استفاده از قطار شهری است. جالب اینکه باز شهرداریها فقط نقش مجری قانون را بازی میکنند و کسی بخود اجازه نمیدهد که پیشنهاد کند برای افزایش سرعت قطار و کاهش دفعات توقف، از هر سه یا چهار ایستگاه، فقط در یکی توقف کند تا بتواند عملکردی نزدیک به مترو پیدا کند، همان اشتباهی که چند دهه شهرداری ادامه داد و کسی در شهرداری پیدا نشد که در تراکمها ی زمینها تجدید نظر کند و این همه دوباره کاری و از بین رفتن سرمایه های مردم و کشور را باعث نشود.

ما که در کشور تجربه جنگ 8 ساله و بمباران و موشک باران را داریم و ما که نزدیک به سه دهه، سایه سیاه حمله آمریکا به کشورمان را احساس میکنیم و تجربه اشغال افغانستان و عراق و سوریه را توسط آمریکا را بچشم دیده ایم، به صلاحمان نیست که 50 درصد ملتمان را در ده شهر ساکن کنیم و ضربه پذیری مردم و کشور را اینگونه افزایش دهیم. علی رغم همه اشتباهات گذشته، امروز باید تصمیم بگیریم که  شهرهای جدیدی احداث کنیم و جمعیت رو به رشد کشور را اینگونه سکنی دهیم. طبق آمار رسمی سال 95، 11 درصد مردم کشور در تهران زندگی میکنند و اگر آمار واقعی 18 میلیونی تهران را جایگزین آمار 8 میلیون کنیم، بیش از 22 درصد جمعیت کشور را در تهران جاداده ایم و هر گونه جنگ و یا زلزله و حوادث دیگر، ضربات جبران ناپذیری را به این ملت وارد میکند و این تورم جمعیت تهران ، یک جایی باید متوقف شود. تهران اکنون مرکز سیاسی و اقتصادی و صنعتی و دانشگاهی و هنری و ورزشی و.... کشور است. برنامه ریزی کنیم که دو یا سه شهر دو میلیونی و 20 شهر نیم میلیونی جدید احداث کنیم. یک شهر بعنوان مرکز اقتصادی کشور ایجاد شود که ضمن نجات مراکز اقتصادی از ازدحام تهران، بتواند بطور علمی تر و با امکانات بیشتر، تامین مایحتاج کشور و انجام صادرات را بر عهده گیرد، البته شهری با الگوهای روز جهان باید ساخته شود تا دوباره چند سال دیگر آثار ندامت تصمیمات غلط را نداشته باشیم. در انتخاب محل این شهر و دیگر شهرها، باید مطالعات جامعی انجام شود تا مطمئن باشیم که محل مورد نظر از نظر منایع آب و نیازهای زیستی ظرفیتی چندین برابر جمعیت طراحی آن شهر را داراست. از ابتدا منطقه مسکونی شهر و منطقه محل کار یا استقرار کارخانجات و صنایع یا انبارها فاصله حداقل 60 کیلومتری داشته باشد که مردم با مترو بین قسمت مسکونی تا منطقه کاری رفت و آمد کنند. و تعداد طبقات ساختمانها را بین 30 تا 60 طبقه در نظر بگیریم و با این سیاست امکان ایجاد فضاهای باز مشترک بین ساختمانها افزایش مییابد و علاوه براینکه امکان ایجاد فضای سبز و تامین محیط زیست سالمتر را فراهم میکند، زیبایی بصری بیشتری دارد و اینگونه آن روایت موهوم که ساختمان بلند جایگاه شیطان است را فراموش کنیم. در طراحی این شهرها سعی کنیم منابع برق مستقل برای هر شهر از طریق ایجاد نیروگاههای گازی و خورشیدی و غیره ببینیم تا در زمان ایجاد مشکل برای شبکه سراسری برق و یا ایجاد مشکل در یک ناحیه از کشور، تمام مردم تحت تاثیر قرار نگیرند. در منطقه مسکونی شهر، ساختمانهای مسکونی، هتلها، گردشگاهها، مدارس، مراکز تفریحی و فروشگاههای بزرگ قرار دارند و در منطقه اداری یا صنعتی در فاصله حداقل 60 کیلومتری ساختمانهای اداری، صنعتی، نیروگاه،تصفیه آب، انبارها، نمایشگاهها و سایر مایحتاج شهر که تولید آلودگی دارند و میتواند فضای مسکونی را ناخوشایند کند، قرار میگیرد. در طراحی مرکز اقتصادی کشور ایجاد گمرک در شهر، به تسهیل واردات و صادرات کمک میکند . و برنامه این شهر بر مبنای تجمع کلیه تامین کنندگان عمده کالاهای مورد نیاز کشور و همچنین صادرکنندگان عمده و شرکتهای بزرگ حمل و نقل بین المللی اعم از زمینی و دریایی و شرکتهای بیمه مربوطه و بانکهای واسط و نمایندگان کارخانجات تولیدی بزرگ ونمایشگاههای بزرگ بین المللی دائمی و فصلی، همچنین کلیه شرکتهای خدماتی که در این میان نقش فعالی دارند، میباشد. بهتر است در این شهرها قانون حاکمیت قدرتهای متنوع بر شهر که در کشور وجود دارد، کنار گذاشته شود و یک شهردار هدایت کلی شهر را برعهده گیرد . و با هدایت شهر توسط یک سیستم واحد میتوان توقع داشت که در مرکز اقتصادی، از ایجاد کارخانجات و صنایع و یا گسترش مشاغل دیگر جلوگیری کرده و رفع نیازهای  شهری و همچنین گسترش شهر از یک برنامه خوب تبعیت کند. در شهرهای جدید از ایجاد سیستم مغازه داری شهرهای کشور باید جلوگیری کرد و چندین ساختمان تجاری بلند مرتبه تمام نیازهای شهر را در خود جای میدهد بدون اینکه تمامی خیابانها درگیر مغازه های قد و نیم قدی شود که مشکلات ترافیک و پارک خودرو را در تمام شهرها رقم زده است. یک شهر مرکز اقتصادی با ساختار و عملکرد درست میتواند وضعیت تجارت کشور را بهبود بخشد و ستاره ای به درخشانی سنگاپور ایجاد کند یا نیویورک و یا حداقل استانبول. شهر دیگری که باید در تدارک آن بود یک پایتخت سیاسی با پیش بینی جمعیتی بین یک تا دو میلیون نفر که خالی از کارخانجات و صنایع و بسیاری از مشاغل غیر ضرور و حتی خالی از ورزشگاهها و دانشگاههای عمومی و غیره باشد تا بتوان از رشد بی رویه آن در آینده جلوگیری کرد و در عین حال بتواند نیازهای مراکز دولتی، وزارتخانه ها، مجلس و سفارتخانه های خارجی را تامین کند و مدیران ارشد دولتی فارغ از دغدغه های روزمره موجود شهر بی دروپیکر تهران کنونی بتوانند به هدایت بهتر کشور مشغول شوند. در این شهر هم باید دو منطقه با فاصله 60 کیلومتر ایجاد کرد که منطقه مسکونی و هتلها و مراکز تفریحی و مراکز خرید در یکطرف قرار میگیرند و منطقه اداری و نمایشگاهها و انبارها و پادگانها و غیره در طرف دیگر واقع میشوند. تعداد قابل توجهی شهر صنعتی جدید نیاز داریم که ضمن ایجاد یک بافت جدید امروزی بتواند تسهیلت بیشتری برای تولید ایجاد کند و مشکلات محیط زیستی را کمرنگتر نماید توصیه میشود جمعیت پایه این شهرها نیم میلیون نفر محاسبه شود. در این شهرها، منطقه صنعتی با فاصله 60 کیلومتر از منطقه مسکونی در جهتی احداث شود که باد آلودگی را روی منطقه مسکونی نبرد.شهرهای صنعتی میتواند در حاشیه کویر ایجاد شود تا بیش از این مزارع و مناطق حاصل خیز کشور صرف مناطق شهری نشود . اگر فرض کنیم در یک شهر صرفا صنعتی بیست درصد نیروی کار صرف خدمات میشود 400 هزار نفر حقوق بگیر صنایع خواهند بود که با احتساب هر خانواده 4 نفر، حداقل 100 هزار کارگر در صنایع آن شهر مشغول خواهند بود البته با احتساب خانواده 4 نفری، ما باز فرض کردیم که زن خانواده کار نمیکند که باید سیستم را بگونه ای هدایت کرد که عمده زنان نیز فعالیت تولیدی یا خدماتی داشته باشند. برای فرار از مشکلات بزرگی که شهرهای ما را در بر گرفته است،تصدی سازمانهای دولتی را در این شهرها به حداقل برسانیم. خوشبختانه چند سالی است که تمرین واگذاری کار به بخش خصوصی انجام میشود، ثبت اسناد، قوه قضاییه، نیروی انتظامی، اداره گذرنامه ، شرکتهای آب و برق و گاز و تلفن پاره ای از کارها را به دفاتر پیشخوان و دفاتر 10+ و غیره واگذار کرده اند و بدون مشکلات کارها انجام میشود.در این شهرهای جدید باید کلیه خدمات ادارات دولتی توسط کارگزاران خصوصی انجام شود، خدمات پلیس، پلیس راهنمایی، اخذ مالیات، مجوزهای شهرداری، نظارت بر ساخت و ساز، دادگاهها، آمارگیری، رای گیری انتخابات ، توسعه شبکه های آب و برق و گاز و مخابرات، مدارس ، دانشگاهها و کلیه فعالیتهای شهری صرفا از کانال کارگزاران خصوصی و تحت نظارت ادارات مادر صورت گیرد. یک شهر تخصصی دیگر که باید ایجاد کرد یک شهر تخصصی هنری است که ضمن تاسیس یک یا چند دانشگاه هنری، مهد فیلمسازی، استودیوهای آهنگ، شهرک سینمایی، موزه هنر، مراکز تولید و آموزش صنایع دستی، مراکز تولید فرش، گالریهای نقاشی،سالنهای کنسرت،سالنهای نمایش، کلاسهای تخصصی هنری و مراکز آموزشی و تمام شرکتها و صنایع وابسته به هنر باشد. یک شهر تخصصی دیگر، یک شهر بزرگ دانشگاهی است که بجز چند دانشگاه داخلی، چندین دانشگاه تحت لیسانس دانشگاههای معتبر جهان انجام فعالیت کنند. در همین شهر میتوان مجموعه ای از بیمارستانهای بزرگ فراهم آورد تا بتوانند بیماران کشورهای همسایه را پوشش دهند و در ضمن از ظرفیت اساتید دانشگاه استفاده کنند و دانشگاه نیز بتواند از دانش جراحان زبر دست بیمارستان سود ببرد، شهری که بدون نیاز به ویزا بر روی تمام کشورهای همسایه و فارسی زبان باز باشد و سیل عظیم توریست درمانی را پاسخگو باشد.

چند شهر تخصصی کوچک فرآورده های کشاورزی و دامی در چند نقطه کشور میتوان ایجاد کرد که وظیفه جمع آوری و توزیع محصولات کشاورزی و دامی کشور را عهده دار باشند و تمامی صنایع تبدیلی و بسته بندی مجهز در این شهرها بتواند وظیفه توزیع داخلی محصولات کشاورزی و دامی و همچنین صادرات آنها را بعهده گیرد بسیاری از کارخانجات کمپوت و کنسرو، صنایع غذایی، بیسکویت و شکلات و تنقلات طبیعی و بسیاری از کارخانجات محصولات آرایشی جای خود را در این شهرها پیدا میکنند و گسترش مییابند.

سعدی نام  آذر 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

 


  • محمد تقی سعدی نام

فرشتگان دربند

بیشتر ادیان در محدوده شناخت ما معتقدند اول مرد آفریده شده و پس از آن زن و نگاه مذهبی یهودیت و مسیحیت و اسلام مانند همه ادیان شرقی به زن، نگاهی بسیار کم ارزش تر از نگاه به مرد است و حتی معتقدند اولین گناه را زن انجام داد که انسان از بهشت طرد شد ولذا جنس زن را عامل گناه میدانند و با پشتوانه دیدگاه همه مذاهب، ظلم به زنها خواست خدا یان محسوب میشود. هرچه به قبل برمی گردیم فضای جوامع برای زنها خشن تر و سخت تر میشود هرچند هدف اصلی هر مردی در زندگی همزیستی با یک یا چند زن بوده و تمامی قدرت طلبیها و ثروت اندوزی مردان، یک پایه اصلیش جلب توجه زن دلخواه میباشد و هدف و یا نتیجه همه جنگها کسب همنشینی با زنان بیشتر است. زنها بدون داشتن قدرت بدنی مردانه، همیشه زندگیی در حدود مرد داشته و از همان خورد و خوراک و امکانات موجود بهره بردند و این را مدیون هوش زنانه در بخدمت گرفتن قدرت و امکانات مرد هستند که منحصر به زنان است. شاید همین هوش بخدمت گرفتن مردان، است که گاهی برای زن از نماد روباه استفاده میکنیم و یا روباه را با شما یی از زن نمایش‌ میدهیم .

نکته جذابیت دیگر زن نماد باروری است که توسعه دهنده ایل و قبیله و جامعه بشری است نمادی که حتی مردهای با تفکر قدیمی و مدعیان مذهبی ضد زن هم نمیتوانند منکر آن باشند چه اینکه همه مردان قدرتمند یا متنفذین مذهبی را مادری بدنیا آوردهاست.

زنها نماد بسیاری از خدایان بشر بودند آناهیتا الهه ایرانی "آبها،فراوانی،عشق و زایش"،زن بود

"هرا" الهه زناشویی یونان، آتنا الهه عقل و هنر،آرتمیس الهه شکار و زمین، افرودیت الهه عشق و زیبایی،

آمفیتریت الهه دریا،آستریا الهه ستارگان،آتلانتا الهه رقابت و جنگجو، برخی از خدایان زن یونانند و ونوس الهه عشق و زیبایی روم بود.

 در روم قدیم یکی از تفریحات مردم دزدیدن زنان زیبا از ایالتهای همجوار بود که برای ربودن زنان سابین این پرتره را ساخته اند.

 در قانون مانو هندی سه راه برای ازدواج بود اول و بهترین آن ربودن زن دلخواه و دوم خریدن آن و عشق آخرین روش بود که مایه سرافکندگی زن و مرد را فراهم میکرد. قانون نامه مانو زن را مایه بی آبرویی و نزاع میدانست در هند قدیم زنی که شوهرش مرده بود را همراه مرد دفن میکردند که به آن رسم ساتی می گفتند و زن تحت فشار رسومات خود را همراه شوهر مرده اش زنده بگور میکرد این رسم را انگلیس در زمان استعمار بر هند ممنوع کرد.  در روم مردان حق داشتند اگر خطایی از زن سر زد او را بکشند. بموجب قانون "کروستین روم مسیحی" اگر زنی طلاق می گرفت باید ۱۸ ماه بعنوان راهبه در صومعه بسر میبرد و پس از آن حق خروج و ازدواج داشت. در جامعه اسپارتیان یونان، هدف از ازدواج تولید نسل قوی و سالم بود بنابر این شوهران سالخورده یا مریض، زنانشان را در اختیار جوانان قوی میگذاشتند تا صاحب بچه قوی و سالم شوند . در چین بمدت هزار سال و تا 1921 پاهای دختران را میبستند تا بزرگ نشود و در اندازه ۷ سانت باقی بماند و دختری که اینگونه نبود برایش شوهر پیدا نمی شد. در قبایل سورما اتیوپی، زنان و دختران مجبورند خود را به شکلهای عجیبی در آورند که باب طبع مردان قرار گیرند. اینکاها برای جلوگیری از بلایای طبیعی یک دختر زیبا و سالم و جوان را قربانی میکردند.

رفتار پادشاهان، نماد خواسته های واقعی انسان است و اکثر پادشاهان تعداد زنانشان متناسب با میزان قدرت و نفوذشان بوده و همه عاشق توسعه حرمسرا بودند ناصرالدین شاه قاجار در هنگام مرگ ۱۱۲ زن داشت فتحعلیشاه قاجار ۱۶۹ زن و ۲۱۰ فرزند داشت ودر حرمسرایش بیش از ۱۰۰۰ زن بود که برخی را ندیده بود. ملک عبدالله پادشاه سابق عربستان ۱۹ همسر و ۳۶ فرزند داشت خسرو پرویز در حرمسرایش ۳۰۰۰ زن داشت در عهد قدیم تورات آمده که داوود و سلیمان پیامبر هر کدام صد زن داشتند در چین تا ۱۳۰ زن اجازه داشتند بگیرند و تا قبل از انقلاب 1921 ننگ بود اگر کسی یک زن داشت. یکی از امپراطوران چین ۳۰۰۰ زن داشت . رامسیس دوم در مصر ۱۶۰ فرزند از زنانش داشت. پادشاهان پروس بیش از یک همسر داشتند و پادشاه ایرلند دو همسر و دو کنیز داشت. جالب اینکه اگر شاهی به یک زن قناعت میکرد و غذای معمولی میخورد حمل بر شکست و ناتوانی وی میشد. در یونان قدیم مردان اجازه داشتند با زنان دیگر هم رابطه داشته باشند.

 این حس قدیمی همنشینی با زنان بیشتر، اگر چه هنوز در خاورمیانه و آفریقا بصورت چند همسری دیده میشود ولی عملا شکل و شیوه آن تغییر کرد. با کار کردن و دریافت حقوق، اکثر زنان بی نیاز از نان آوری مرد شدند. با حضور زنان در مجامع و محل های کار ،همنشینی با زنان بصورت غیر رسمی و بدون نیاز به ازدواج وسعت پیدا کرد بگونه ای که پارتیها،دور همی ها و مجالس بزم،کنسرتها و جشنهای خیابانی زیادی برپا میشود و امکان همنشینی و شادی زنان و مردان براحتی فراهم میکند.

در نظام غربی برای رفع مشکل جدایی زن و مرد و مشکلات روحی ناشی از آن، در مدارس و دانشگاهها معاشرت آسان دخترو پسر را فراهم میکنند و قوانینی خانواده ها را از هر گونه سختگیری در این معاشرتهای منع میکند، بگونه ایکه خانواده حق جلوگیری از رفت و آمد دوست دختر یا دوست پسر عضو خانواده به اتاق فرزند را ندارد. چند سال پیش هلند بودم یک مدرسه، تالار هتل که شیشه ای بود و از لابی دیده میشد را، برای بچه های ۱۳،۱۴ سال مدرسه کرایه کرده بود و حدود ۴۰ دانش آموز دختر و پسر که نیمی از آنها هم سیاه آفریقایی بودند در این سالن ابتدا به تمرینات رقص پرداختند و بعد به دنبال سر هم کردن رسید و سپس یکی روی یکنفر میپرید و و وی را روی زمین می انداخت و هفت هشت نفر دیگه هم خودشونو روی اونها میانداختند گاهی هم یک دختر و پسر دست هم را می گرفتند و در گوشه ای به گپ زدن و بوسیدن همدیگر مشغول میشدند و گاهی فراتر از آن . مربی آنها که یک زن بود فقط در گوشه ای نشسته بود و آنها را تماشا میکرد بدون اینکه دخالتی در کارشان بکند و هدف از این فعالیت این عنوان شد که اینگونه انرژی بچه ها تخلیه میشود و آرام و بی دغدغه وارد خانه میشوند و به امور دیگر میپردازند. یعنی معاشرت با جنس مخالف بصورت آزادانه که قبلا فقط در انحصار پادشاهان و افراد بسیار ثروتمند بود، حالا در اختیار همه مردم اعم از ثروتمند و فقیر است.

زنان برای اولین بار در یکصد سال اخیر آزادیهایی پیدا کردند که تا کنون نداشتند. حق انتخاب دوست و یا شوهر را بیشتر از قبل دارند، بسیاری با داشتن شغل مستقل بینیاز از تحت تکفل مردند ، دارایی زن مستقل از مرد است ، حق رای دارند ، بسیاری از قوانین و فشارهای اجتماعی از روی آنها برداشته شده ، دیگر بعنوان یک شیئی ارزشمند به آنها نگاه نمیشود ، کمتر کسی خود را مالک زن میداند ، در دادگاهها بدادشان میرسند ، اجازه تحصیل و انتخاب شغل و محل زندگی پیدا کردند، اجازه پیدا کردند که زمان حاملگی و تعداد آنرا مدیریت کنند و خیلی از زنها فرصت پیدا کردند بیش از یک مرد را تجربه کنند. دست آوردهایی که زنها در هر جامعه با هر دینی از ژاپن و کره و چین و هند گرفته تا ایران و خاورمیانه و اروپا و آمریکا فاقد آنها بودند. البته باید گفت که زن هنوز زن است هنوز در آسیا و آفریقا و مناطق بدوی درصد قابل توجهی از فشارهای ضد انسانی روی زن وجود دارد، هنوز گناه زن مستوجب اعدام و سنگسار است، هنوز غیرت و بدبینی و کنترل زنان غوغا میکند ، روابطشان و رفت و آمدشان بشدت تحت کنترل است، هنوز زنان تحت قیمومیت مردان محسوب میشوند، هنوز ازدواجهای تحت فشار وجود دارد، هنوز پوشش اجباری و محدودیت بر زنان اعمال میشود، هنوز اجازه انداختن بچه ناخواسته را ندارند، هنوز ارث زن و مرد برابر نیست، هنوز جامعه مراقب است که این موجود گناهکار بی آبرویی ببار نیاورد و هنوز مراقبیم که این کالا به تصرف دیگران درنیاید. در جوامع اروپایی و آمریکایی با اینکه خشونتهای فوق کمتر دیده میشود ولی باز هم خشونت علیه زنان بمقدار زیادی وجود دارد شاید صد سال دیگر لازم باشد که زنان بتوانند جایگاه واقعی خود را در جامعه دست و پا کنند.

خشونت علیه زنان چگونه تعریف می‌شود؟

براساس تعریف ارائه شده از سوی «سازمان ملل متحد»، اعمال هرگونه رفتار و یا گفتار آزاردهنده از سوی مردان یا زنان که سبب آسیب‌های فیزیکی، جنسی، ذهنی یا رنج زنان شود خشونت علیه زنان تعریف می‌شود. استفاده از کلمات توهین‌آمیز و تحقیر کننده، استفاده از عبارات تهدیدآمیز، فریاد کشیدن، رفتارهای کنترل کننده، کتک زدن، اعمال زور برای برقراری رابطه جنسی و عاطفی، آسیب زدن به دستگاه تناسلی، ختنه کردن و تجاوز جنسی از جمله رفتارهای خشونت‌آمیز علیه زنان است.

با هم بد نیست پاره ای آمارهای خشونت علیه زنان در جهان کنونی را مرور کنیم:

در بنگلادش 84 درصد زنان کلمات ناخوشایند و آزار فیزیکی را تجربه میکنند. بیشتر زنان بنگلادش در کارخانه های پوشاک کار میکنند و صاحبان شرکتها توقع دارند زنان در اختیارشان باشند.در کامبوج و ویتنام سه زن از هر چهار زن مورد آزار و اذیت قرار میگیرند و 40 درصد زنان در مکانهایی که مردان جمعند احساس امنیت نمیکنند. در هند آمار خشونت علیه زنان بسیار بالاست.  37درصد زنان جهان عرب مورد خشونت جنسی قرار گرفتند.50 درصد زنان تانزانیا و 71 درصد زنان اتیوپی توسط شوهرانشان مورد اذیت واقع میشوند.تنها 12 درصد زنان آفریقای جنوبی در محله خود احساس امنیت دارند و 80 درصد زنها آزار و اذیت جنسی را تجربه کردند آفریقای جنوبی مقام اول تجاوز جنسی را دارد. 65  درصد زنهای آمریکا آزار خیابانی را تجربه کردند،23 درصد مورد آزار جنسی واقع شدند و 37 درصد میترسند شبها تنها در خیابان باشند.در آمریکای جنوبی 86 درصد مورد سوء استفاده جنسی قرار دارند و 84 درصد توسط پلیس اذیت شدند، در مکزیک 58 درصد زنها مورد تجاوز قرار میگیرند. 78 درصد زنان استرالیا مورد اذیت کلامی و فیزیکی هستند.83 میلیون زن اروپایی یعنی یک سوم زنان آنجا از 15 سالگی مورد خشونت قرار گرفتند و 55 درصد مورد آزارهای جنسی بودند و از هر بیست زن یکی مورد تجاوز قرار گرفته است. کشورهایی که بیشترین آمار خشونت علیه زنان اروپا را دارند:دانمارک 52 درصد، فنلاند 47 درصد، سوئد 46 درصد و آلمان 35 درصد، در سوئد از هر چهار زن یکی مورد تجاوز قرار میگیرد و مقام دوم تجاوز جنسی را دارد و در ایران  66 درصد زنان مورد خشونت خانگی قرار گرفته اند.

در انتها خوبست بیاد آوریم که زن، زن است و بدون زن و شادی او، زندگی مرد سرد و بیروح. همیشه حس عشق به زیبایی و لطافت زن روح مردان را آرامش و التیام میبخشد و بخش عمده ای از تلاش مرد در زندگی صرف کسب همنشینی با این موجود جذاب و دلربا است.

سعدی نام  آبان 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

گذر از بن بست کشور6

وضعیت علمی دانشگاهی

پس از انقلاب 57 حاکمان بدون تجربه حکومتی ، نگران هدایت دانشجویان  کشور و خوراندن سیستم اسلامی  به آنان بودند و عاقبت به زور متوسل شدند، تحت عنوان انقلاب فرهنگی دانشگاهها بسته شد و پس از دو سال بتدریج باز شد و دانشجویان را با شرط و شروط پذیرفتند و گروهی هم اجازه حضور پیدا نکردند. تعداد قابل توجهی دانشجو تحت عنوان سهمیه جهاد و سپاه و بنیاد شهید و بسیج بدون داشتن رتبه لازم در کنکور وارد دانشگاه شدند 


و همینها حتی اگر خیلی هم جانبدار حکومت نبودند، ابزار مناسبی جهت کنترل فضای کلاسها و دانشگاه شدند. 

و فضای جنگی حاکم بر کشور زشتی این جراحی در دانشگاهها را پوشاند و با جو ارعاب و اخراج اساتید و دانشجویان، آنها را تحت کنترل گرفتند. تعدادی از اساتید، کشور را ترک کردند و گروهی هم از دانشگاه اخراج شدند. آنقدر جنگ و دیگر مشکلات بر کشور سایه افکنده بود که پوسته ای از دانشگاه هم پیشرفت محسوب میشد.

 هر چند که در سخنرانیهای زعمای کشور بر نقش آزادی دانشجو و خط گرفتن جامعه از دانشگاه تاکید میشد ولی دیگر مخالفی را یارای زبان باز کردن در دانشگاه نبود و با نبود مخالف، موافقان هم ارزشی نداشتند و دیده نمیشدند. همه تلاش داشتند واحدها را پاس کنند و از این محیط نه چندان دوست داشتنی خارج شوند و ایرانیان مدرک گرا، مدرک گراتر شدند. اساتید هم دیگر دل و دماغی برای تشویق به تحقیق  و کار مشترک با دانشجو را نداشتند و شاید هم از برداشتهای احتمالی واهمه داشتند. چند سال بعد هم که دانشگاه آزاد ایجاد شد بدون اینکه کادری برای آن تربیت شود و در حقیقت روی ظرفیت و وقت خالی اساتید موجود دانشگاهها حساب شد و اینگونه فوق لیسانسها و حتی لیسانسها هم بعنوان استاد استفاده شدند و به تربیت سیل دانشجو تشنه مدرک پرداختند. خیلی از اصول دانشگاهی کنار گذاشته شد و جامعه بسمتی رفت که همه دکتر و مهندس باشند ، دکتر و مهندسهایی که با دستان خالی از دانشگاهها فارغ التحصیل میشدند به این امید که در محیط کار، آموزشهای لازم راببینند و این هزینه گزاف را لاجرم باید جامعه بپردازد. در آمارهای زیر میبینیم که فبل از انقلاب 57 به ازای هر 18 دانشجو ، یک استاد داشتیم و الان به ازای هر 62 دانشجو یک استاد و لحاظ اینکه بسیاری از استادان امروزی دانشگاههای غیردولتی و غیر انتفاعی ،  از نظر اصول دانشگاهی، استاد محسوب نمیشوند و یا به عبارتی در هیچ کشور دیگری به عنوان استاد استخدام نمیشوند.

مقایسه دانشگاهها و استادان قبل و بعد انقلاب 57

شاخص

سال 55

سال90

تعداد دانش آموزان

6.600.842

12.362.649

جمعیت دارای تحصیلات عالیه

310.000

5.474.000

تعداد دانشجویان

حدود 170.000 نفر

حدود 4.000.000 نفر

تعداد دانشگاه ها

223 واحد

2540واحد

تعداد کل اعضای هیئت علمی در دانشگاه ها

9282

63818

درصد استاد به دانشجو

18

62

 

منتشر شده در مورخ: 1393/11/06شناسه خبر: 224173

این اساتیدی که بکار گرفته شدند که خودشان اعتقادی به استاد بودن نداشتند، به دانشجوی  پولی دانشگاه، سخت نگرفتند و از حجم درسها کاستند و امتحانها را راحتتر برگذار کردند شاید فقط از روی مطالب جزوه! و از تقلب دانشجو چشم پوشی کردند تا زودتر این دانشجویان به مدرک برسند، سواد و دانش دیگر مطرح نبود، انقدر این جو مراعات کردن استاد و دانشجو جلو رفت که کلاس 7 ساعته دانشجویان معماری پس از یک و نیم ساعت به اتمام میرسد و دانشجوها سئوالی برای پرسیدن ندارند و یا مشکلی برای رفع شدن،خوشحال میروند به دورهمی ها برسند و استاد هم که لابد کلی چاله چوله دارد، میرود به آنها رسیدگی کند. 

پس از امتحان پایان ترم هم دانشجویانی که امکان تقلب نداشتند به شیوه های دیگری متوسل میشوند و خریدی برای استاد انجام میدهند و یا مشکلی را برایش حل میکنند تا استاد نمره قبولی به آنها بدهد و دختران هم امکانات بیشتری برای جلب توجه استاد در اختیار دارند و از لبخند و حضور در دفتر استاد گرفته تا گریه و شرح اتفاقات عجیب غریب وحتی وعده های بسیار جذابتر استفاده میکنند تا این واحد را هم پاس کنند

 و داریم اساتیدی که صرفا برای همین جاذبه ها ، وقت ارزشمند خود را در دانشگاهها تلف میکنند! و با دانشجو سر و کله میزنند و آنقدر کار بالا میگرد که اگر توقع استاد از دانشجویان دختر برآورده نشود، نمره نمی آورند و چه بسیار دانشجویان دختری که مجبورند آن واحد را حذف کنند و وقتی بگیرند که استاد دیگری برای آن درس بیاید و حاضر به قبول پیشنهاد بیشرمانه استاد نیستند.

 و ببینید اتفاقات از این دست در دانشگاهها در این سالها، تجاوز به دانشجو و پس از آن آتش گرفتن ماشین استاد و غیره . اینگونه بستر رشد علمی فرهنگی کشور را آماده کردیم شاید هم آلوده!

 

 

تعداد موسسات آموزش عالی به تفکیک نوع وابستگی در سال تحصیلی ۹۵ – ۹۶

 

نوع وابستگی

تعداد

 

وزارت علوم، تحقیقات و فناوری

141

دانشگاه پیام نور

466

دانشگاه علمی و کاربردی

953

موسسات آموزش عالی غیرانتفاعی و غیردولتی

309

دانشگاه آزاد اسلامی

530

دانشگاه فنی و حرفه‌ای

170

جمع

2569

 

تعداد دانشجویان به تفکیک نوع وابستگی و جنسیت در سال تحصیلی ۹۵ – ۹۶

 

نوع وابستگی

مرد

زن

جمع

درصد

وزارت علوم، تحقیقات و فناوری

۳۵۷۲۵۵

329781

687036

0.18

دانشگاه پیام نور

۳۵۳۰۲۱

۱۹۳۸۶۵

۵۴۶۸۸۶

0.14

دانشگاه علمی و کاربردی

۱۵۳۷۳۳

320065

473798

0.12

موسسات آموزش عالی غیرانتفاعی و غیردولتی

۱۶۱۵۲۵

۱۷۷۸۰۰

۳۳۹۳۲۵

0.09

دانشگاه آزاد اسلامی

۶۳۷۳۱۷

۹۱۲۷۵۳

۱۵۵۰۰۷۰

0.41

دانشگاه فنی و حرفه‌ای

۶۰۴۱۸

۱۳۶۸۸۷

۱۹۷۳۰۵

0.05

جمع

1723269

۲۰۷۱۱۵۱

۳۷۹۴۴۲۰

 

 

در این 40 سال کمتر کسی دغدغه ارتقای علمی دانشگاهها را داشت ، دغدغه ارتقای علمی دانشجویان، دغدغه اعزام دانشجویان به خارج جهت کسب آخرین دستاوردهای علمی جهان، دغدغه رشد علمی اساتید، دغدغه رشد علمی کشور، دغدغه حداکثر استفاده از توان دانشجو، در این سالها واحدهای زیادی جایگزین واحدهای درسی مرسوم دانشجو شد، واحدهایی سیاسی عقیدتی جهت اطمینان از شیرفهم شدن دانشجو از دست آوردهای بزرگ سیاسی مذهبی کشور و دانشجویان هم برای خلاصی از کلاسها یا در ترمهای تابستان آنرا گرفتند و امتحان دادند و یا در طول ترم بعنوان واحدهای درسی راحتتر، گذراندند. اعزام دانشجو دیپلمه به خارج برای جلوگیری از آشنایی جوانان با جاذبه های غربی و لطمه خوردن به دینشان منسوخ شد و فقط افرادی بعد از لیسانس و پس از گذراندن سربازی امکان آنرا می یافتند که شخصا برای ادامه تحصیلت بروند. پس از انقلاب 57 کشور به این نتیجه رسید که علم و عالم لازم در کشور وجود دارد و همه برنامه ها را بر مبنای آنچه موجود بود گذاشتند و دغدغه دینی اجازه نداد که این علوم توسعه داده شود و آب را از سرچشمه بخوریم. اکنون در بسیاری از کشورها، دانشگاهها با دانشگاههای معتبر جهان لینک اند و ضمن گرفتن منابع درسی از آن دانشگاه، این فرصت برای دانشجویان فراهم میشود که چند ترم را در دانشگاه مادر بگذرانند و اینگونه سعی میشود سطح علمی دانشجویان داخلی با سطح دانشگاههای بهتر نزدیک شود. ولی مگر میشود راضی شد که جوان ما که دین درست حسابی ندارد و در داخل با این همه محدودیت موجود، باز هم بضرب گشت ارشاد و نیروی انتظامی هدایت میشود را بخاطر علم مادی به مهد فساد بفرستیم و تازه وقتی فارغ التحصیل شد برگردد و برای همه افاده کند و خدای ناکرده اصل دین را هم دیگر قبول نداشته باشد! اینگونه در بلاتکلیفی قرار گرفتیم از یک طرف مهد علم اروپا بود و ما مانند زمان قاجار میخواستیم از آن فرار کنیم و مردممان را آلوده به عقاید آنان نکنیم و از طرفی سیاست ایجاب میکرد دانشگاه داشته باشیم و کلی دانشجو تا نیازهای اداراتمان را برآورده کند و در دنیا هم بگوییم کلی دانشگاه و دانشجو داریم و اینگونه برای خراب کردن دانشگاه هم که بود آنقدر بدون پشتوانه علمی و تجهیزات آنرا کسترش دادیم که اکنون در خیلی از شهرستانهای کوچک که حتی بیمارستان ندارند، دانشگاه داریم

 و دانشجویان بخت برگشته ای که جاهای بهتر قبول نشده اند ، در این دانشگاههای نیمه روستایی تحصیل میکنند، مناطقی که حتی فرودگاه ندارد که استاد پروازی داشته باشد و اساتید و یا بعبارتی معلمهای دانشگا هی پس از چندین ساعت رانندگی به کلاس میرسند و یکی دو کلاس را با عجله برگذار میکنند و برمیگردند و اینگونه دانشجوی خام را با آخرین دست آوردهای علمی داریم آشنا میکنیم و در پایان بدون هرگونه دست آورد علمی، مدرکی به او میدهیم که ثابت کند چندین سال از عمر ارزشمندش بخوبی تلف شده است و بعد میخندیم که در میان رفتگران شهرداری چقدر لیسانس داریم و چقدر فوق لیسانس!

دو جدول زیر رتبه برخی از دانشگاههای ایران را نشان میدهد و لیست کشورهایی که صد دانشگاه برتر را در کشور خود دارند.

عملکرد دانشگاه های کشور در رتبه بندی یو اس نیوز

رتبه جهانی سال ۲۰۱۸

دانشگاه

۴۶۲

دانشگاه تهران

۴۹۷

دانشگاه آزاد واحد کرج

۵۱۹

دانشگاه صنعتی شریف

۵۹۰

دانشگاه صنعتی اصفهان

۶۶۱

دانشگاه صنعتی امیرکبیر

۷۵۶

دانشگاه علوم پزشکی تهران

۷۹۵

دانشگاه علم و صنعت ایران

۸۰۶

دانشگاه تربیت مدرس

۸۶۸

دانشگاه فردوسی مشهد

۸۸۰

دانشگاه تبریز

۱۰۹۷

دانشگاه اصفهان

۱۱۴۹

دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی

۱۲۲۴

دانشگاه علوم پزشکی شیراز

+۱۲۲۴

دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل

                       

رتبه خوبمان 462 است که با اینکه به آن افتخار میکنیم ،جای افتخار ندارد بخصوص که خیلی از کشورهایی که دانشگاه معتبر ندارند، مردمشان در بهترین دانشگاههای جهان درس میخوانند ولی ما اعزام دانشجو دیپلمه را منسوخ کردیم.   

لیست کشورهای دارای یکصد دانشگاه برتر 2016

کشور

تعداد دانشگاه جزو صد تای برتر

آمریکا

49

استرالیا

6

انگلیس

8

ژاپن

4

سوئیس

4

هلند

3

کانادا

4

بلژیک

2

دانمارک

1

اسرائیل

2

فرانسه

3

روسیه

1

سوئد

3

سنگاپور

1

آلمان

3

چین

2

فنلاند

ا

نروژ

1

 

""ستاری معاون علمی فناوری رئیس جمهور

در ابتدای انقلاب 170 هزار دانشجو در کشور وجود داشت و 100 هزار دانشجوی ایرانی نیز در خارج از کشور تحصیل می کردند و 56 هزار نفر از دانشجویان ایرانی نیز در آمریکا تحصیل می کردند.

ستاری ادامه داد: اکنون بیش از 4 میلیون و 500 هزار دانشجو در کشور تحصیل می کنند که این تعداد نسبت به سالهای ابتدایی انقلاب 25 برابر شده است و تعداد دانشجویان ایرانی که در خارج از کشور تحصیل می کنند به 48 هزار نفر رسیده و کمتر از نصف دوره سال های ابتدایی انقلاب است.""

سعدی نام  آبان 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل



  • محمد تقی سعدی نام

گذر از بن بست کشور 5

گذر از بن بست کشور 5

وضعیت موجود اجتماعی مذهبی

نتایج مشابه عملکرد سیاسی اقتصادی دو جناح حاکم در کشور، دلسردی قابل توجهی در مردم ایجاد نموده است. جامعه 8 سال صبر میکند به این امید که جناح دیگر با وعده های زیبایی که میدهد از صندوق انتخابات سر درآورد و نتایج اجتماعی اقتصادی جامعه تغییر نمیکند و بدتر هم میشود و بیشتر وعده های انتخاباتی هم در کوران حوادث گم میشود.در زمان آقای احمدی نژاد با افتخار ارزش پول ملی را به کمتر از یک سوم کاهش دادند که اقتصاد شکوفا میشود و صادرات زیاد میشود و بیشتر کشورهای موفق اینگونه رشد کردند. ولی همزمان با افزایش قیمت دلار هر مغازه داری به همان نسبت قیمت اجناس خود را بالا میبرد، اجناسی که اصلا به دلار و واردات ارتباطی ندارد و اینگونه همه چیز گرانتر شد و خواسته اقتصاددانان و دولت که کالاها ارزانتر در کشور تولید میشود و امکان صادرات آن بیشتر است، تامین نشد و فقط روحیه مردم خرابتر شد و فقیرتر شدند. در زمان آقای روحانی هم ارزش پول ملی تاکنون به حدود یک پنجم تنزل پیداکرده و جالبه که بیشترین تورم( البته آنچه بانک مرکزی اعلام کرده) در میوه حادث شده که هیچگونه ارزبری ندارد(98 درصد).

 و اینکه یک ملت ببیند ارزش پول توی جیبش در کشور خودش و در دنیا یک پنجم شده، همان اثری است که اگر صبح از خواب بلند شوند و ببینند چهار پنجم ثروتشان را دزد برده است. اصلا جالب نیست که در یکسال اخیر همه عوامل تنش زا با هم اتفاق افتاده اند. زلزله های مکرر کرمانشاه و کرمان وکشته و زخمی شدن صدها نفر و بیش از هفتاد هزار بیخانمان،

 آلودگی غیرقابل تحمل هوای خوزستان و پدیده ریزگردها که هزاران نفر را راهی بیمارستان کرده و آرامش را از این جمعیت سلب نموده است و هیچ راه حلی برای آن متصور نیست، بی آبی و خشکسالی شدیدی که بر کشور حاکم شده و کار را به بستن آب یزد توسط روستائیان اصفهان کشاند و مردم را رو در روی هم قرار داد و در بلوچستان هلال احمر آب نذری پخش میکند، درگیریهای دو جناح حاکم و اعتراضات معیشتی که جناح مخالف براه  انداخت و کنترل از دستش خارج شد و به اعتراضات ضد نظام در پاره ای از شهرها منجر گردید و چقدر مایه خوشحالی دشمنان خارجی بود و به کشته شدن و دستگیری عده زیادی انجامید. خروج آمریکا از برجام که مایه مباهات دولت همین قرارداد برجام بود، کاهش وحشتناک ارزش پول ملی که آخرین امیدهای مردم را ازبین برد، خاموشی های مکرر در کشور با توجه به اتکا به برق آبی و خشکسالی و متوقف شدن صادرات برق و در نهایت روشدن اختلاسها و سوء استفاده از رانتها با رقمهای سرسام آور 26 هزار میلیاردتومانی.

 دولتی که شعارش تورم تکرقمی بود موجب افزایش سیصد درصدی قیمتها شد.

 واقعا مگر یک ملت چقدر روحیه و انگیزه دارد که اینهمه بلا بر سرش ببارد؟ عده معدودی در کشور امکان مهاجرت دارند و همینها سرمایه هایشان را به دلار و طلا تبدیل میکنند و راهی ترکیه و گرجستان و ارمنستان و کشورهای اروپایی و کانادا و استرالیا و هر آنجایی که امکانش باشد شده اند و بخش قابل توجهی از کاهش ارزش پول هم مربوط به همین خروج سرمایه هاست ولی مگر یک ملت میشود که کوچ کنند و زادگاهشان را ترک کنند؟ مردم این کشور باید در بد و خوب میهنشان بمانند و با امید به روزهای بهتر زندگی کنند. همزمان با این وضع اجتماعی ، عده ای ذوق زده شده اند که اینجا کشور امام زمان است و در آن نباید گناه صورت بگیرد و چه بگیر و ببندها و گشت ارشاد و سپردن کنترل میزان دین مردم به نیروی انتظامی که اصلا فرشته و بیگناه نیست،

 هر کس حجابش دلخواه آن مامور نباشد راهی کلانتری شود و باز با اتکا با اینکه بابای مردم شده اند، حمله به خانه ها و باغها برای کشف احتمالی دورهمی دختر و پسر و رقص و مشروبات الکلی و جلوگیری از انجام گناه. عده ای هم تمام تلاششان برخ کشیدن روزهای عزاداری و زدن پرچمهای سیاه در هر کوی و برزن و یستن سینماها و تئاترها و مراکز خوشحالی در این روزها و قطع برنامه های یک کم جذابتر تلویزیون در روزهای عزاست.

و فکر نکنید چهارده معصوم داریم، چهارده روز در سال چیزی نیست، دو ماه محرم صفر با سه دهه فاطمیه میشود سه ماه با ماه رمضان و روایتهای مختلف از رحلت امامان، چهار و نیم ماه از سال یا به عبارتی حداقل از هر سه روز، یک روز آن عزاداری است که به زعم آقایان همه را مردم باید به سوز و گداز بپردازند و از هر گونه شادی و خوشحالی بپرهیزند و اینگونه مذهبمان رونق میگیرد!! اگر واقعا یکی از امامان امروز حضور داشت اجازه میداد هر روز کشور را نیمه تعطیل یا تعطیل کنند که سالگرد امامی در آن روز است؟ حجاب دختران هم شده خط قرمز نظام و شیشه عمر حکومت و هرکس آن را به عمد رعایت نکند دوسال زندان! حکم ده سال زندانی آن خبرنگار جوانی که در پیج خودش شوخیی کرده بود که دامن امام هشتم را میگرفت، واقعا خجالت آور و غیر قابل دفاع است و مردم دیگر هیچ حریمی که حرمت آن نگه داشته شود ندارند و حکومت همه جا سرک میکشد و خوشحالند که دارد اسلام ناب محمدی اجرا میشود. و با همین رفتارها مردم را از دین فراری کردند و روزی که جمهوری اسلامی برپا شد بیست درصد هم بی حجاب نداشتیم و خبری از رواج روابط دختر و پسر و دوست دختر و دوست پسر نبود و این همه دور همی و پارتی و استخر پارتی و مشروبخواری رایج نبود و قسمت عمده اینها بخاطر دفاع غلط از دین و اعمال فشارهای بیهوده حکومت است.

گذر از بحران اجتماعی مذهبی

در درجه اول دولت باید کلیه فعالیتهای اقتصادی خود را به بخش خصوصی منتقل کند تا بسیاری از مشکلات اجتماعی و پارتی بازیها و رانتها کاهش یابد (توصیه های گذر از بن بست کشور5) و مردم را با ضربات جدیدی مواجه نکند. حکومت در انتخاب کاندیداهای ریاست جمهوری باید دقت بیشتری انجام دهد و سه یا چهار نفری کاندید شوند که سوابق مدیریتی خوبی داشته و اطمینان از عملکرد صحیح آنها و پیشبرد مملکت قطعی است و انتخاب وزرا و سایر کارگزاران کشور هم باید در درجه اول بر مبنای توانایی و تخصص صورت گیرد و مسایل جناحی و مذهبی در درجه بعدی باشد. در بعد مسائل مذهبی هم تجدید نظر جدی لازم است، وصل کردن حجاب یک دختر در شهرستانی دور افتاده یا تهران به اساس حکومت، غلط است و درست نیست که از 18 روز تعطیلات رسمی، 11 روز آن عزاداری است و اعتقاد مذهبی یک مسئله شخصی است و دخالت حکومتها در آن همان نتایج کلیساهای قرن 16 را بدنبال خواهد داشت و توصیه میشود به هیچ وجه دولت اجازه دخالت عوامل رسمی و غیر رسمی خود را در زندگی شخصی مردم ندهد.

 

سعدی نام  شهریور 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

گذر از بن بست کشور 4

گذر از بن بست کشور 4

گذر از وضعیت اقتصادی- صنعتی

در گذر از بن بست 2 تصویری از وضع اقتصادی-صنعتی ارائه شد حال ببینیم چگونه باید تغییر کرد. بزرگترین مشکل کشور دولت زدگی است که همه کارها یا توسط دولت انجام میشود و یا بخشی از کلاف آن در دست دولت است. صنایع، بانکها، خدمات، تهیه و توزیع، سیستم قضایی، مدارس و سرمایه گذاریها. باید از این وضعیت خلاص شویم. همانطور که گفته شد کارخانجات و صنایع زیادی که یا کم بازده اند و یا ضررده، سالها بلحاظ مسائل سیاسی توسط دولت یدک کشیده میشود، شکی نیست که ارزش آنها هزاران میلیارد است ولی اگر حساب کنیم از هزینه ای که دولت ظرف 5 تا 10 سال برای آن صرف میکند، کم ارزشتر است. واگذاری آن به بخش خصوصی هم مشکلات زیادی دارد، اول اینکه حتی اگر سرمایه گذاری اینقدر پول داشته باشد میترسد که خود را انگشت نما کند دوم اینکه این مجموعه ها، کارگران اضافی زیادی دارند که بیکار کردن آنها بدون مشکل نیست. ولی باید این طوق بندگی یکبار از گردن دولت آزاد شود. ایران خودرو را مثال میزنیم،

 یکی از لایق ترین سرمایه گذاران بخش خودرو را باید انتخاب کرد و این صنعت را به وی واگذار نمود با این شرط که ظرف 5 سال در کنار روند جاری ، چند خودرو ملی تولید کند و دستش در کم و زیاد کردن نیروی انسانی و تجهیزات و امکانات باز باشد و پس از 5 سال و اطمینان طرفین از موفقیت، ارزش مجموعه یا بصورت سهام دولت محسوب گردد و یا ظرف مدتی بصورت اقساط سالیانه به دولت برگردد. اجرای خصوصی سازی نیاز به مدیران بزرگ اندیشی دارد که منافع کشور را در نظر بگیرند و خود را در کوته نگری اینکه چه کسی دارد با این کار ثروتمندتر میشود درگیر ننمایند. اینگونه ظرف 6 ماه تمام صنایع کشور حتی نفت را میتوان به بخش خصوصی واگذار کرد و دولت به نظارت ،اگر بتواند، بسنده کند.

 همین اتفاق در زمینه توزیع آب و برق و گاز و تولید آنها و مخابرات، بیمه، تامین اجتماعی،بانکها و بسیاری از فعالیتهایی که دولت رسما متولی آنها شده ، باید بیافتد. در این میان صدها هزار نفرکارمند دولت بیکار میشوند که بخشی از آنها جذب شرکتهای خصوصی خواهند شد و برای بقیه باید تدبیری اندیشید به این شکل که پس از تسویه حساب با آنها، 6 ماه تا یکسال حقوق جاری افراد همچنان به آنان پرداخت شود و اینگونه ضربه جدی به این افراد وارد نمیشود و مدتی فرصت خواهند داشت دنبال کار مناسب بگردند و از نظر دولت هم ضرر محسوب نمیشود چون این افراد مازاد بوده اند و سالها حقوق دادن به آنها ضرر محسوب میشده است. همزمان ارزش دادن به سرمایه گذاران و کارآفرینان و تضمین حقوقی آنها در جامعه الزامی است و نباید نگران بود که دولت مدافع سرمایه داران نامیده شود که دفاع از اینان دفاع از کارگران و آحاد جامعه است. از طرفی نباید دوباره اجازه داد که دولت به یک متولی بزرگ تبدیل شود. برای پیشبرد برنامه های عمرانی، همانند سایر کشورها ، به شرکتها وامهای لازم برای انجام آن کار عمرانی اعم از تولید برق و توسعه مناطق نفتی وایجاد کارخانجات خاص یا نظامی و توسعه دانشگاهها و مدارس و توسعه گردشگری وغیره داده شود که قاعدتا پس از ده تا 20 سال مجددا، این وامها به دولت پس داده میشود و محدوده ای برای دولت تعیین شود که مستقیما تملک آنها را داشته باشد که عمدتا خدمات مورد نیازی است که مستقلا پول از آنها حاصل نمیشود مانند توسعه راهها. بسیاری از الزاماتی که برای دولتهای 50 سال پیش وجود داشته که کار را خود راسا انجام دهند با توجه به تغییر فرهنگ، مرتفع شده، در 50 سال پیش مردم را تقریبا بازور متقاعد میکردند که فرزندانشان را به مدرسه بفرستند و قاعدتا آن خانواده، آمادگی روحی پرداخت هزینه سنگین تحصیلی را هم نداشت ، حال اینکه امروز مردم بیش از هر کسی به آموزش فرزندشان علاقه مندند لذا عمده مدارس مناطق شهری را میتوان از دوش دولت برداشت و به بخش خصوصی واگذار کرد و یا در مورد بیمه تامین اجتماعی همینطور، قبلا نه کارگر و نه کارفرما به بیمه اعتقاد نداشت و آنرا نوعی مالیات میدانست ولی امروز متفاوت است.

 حتی توصیه میشود که اخذ مالیاتها هم به کارگزارانی از بخش خصوصی واگذار شود همانند آنچه در مورد بیمه ها جاری است و بسیاری از سطوح دادرسی قابل واگذاری به کارگزاران است برای جلوگیری از تلنبار شدن کارهای دادرسی و افزایش گلایه مردمی.

 هرچه بتوان بدنه دولت را کوچکتر کرد ، اطمینان از تلف نشدن سرمایه های کشور ، کاهش فساد، کاهش رانت و افزایش بهره وری وجود دارد. سامان دادن تامین نیازهای کشور در بخش خصوصی کمک و حمایت دولت را میطلبد تا در آینده از ایجاد انحصار و تحت فشار گرفتن مردم جلوگیری شود. تعیین حداقل سه تامین کننده برای هرکدام از نیازها و نظارت بر آنها از جمله این اقدامات است مثل سه سلطان برای گوشت، مرغ، محصولات کشاورزی، ابزارآلات ، آهن و غیره.

 اگر این سلطانهای تامین، احساس مالکیت بر محدوده خود داشته باشند، تبدیل به ابزاری قوی جهت توسعه آن بخش چه از نظر تولید و صادرات و چه از نظر سرمایه گذاری و بهبود آن خواهند شد. اینگونه دولت ضمن نظارت کلی بر اقتصاد، فرصت بیشتری برای رسیدگی به وظایف اصلی خود که سیاست خارجی، توسعه نظامی، انجام سیاستگذاری کلان کشور می باشد، خواهد داشت و در زمانهای بین دو دولت و یا مواقعی که دولت درگیریهای خاص دارد، چرخ اقتصاد برای نیازهای مردم و کشوربدون دغدغه میچرخد.

سعدی نام  شهریور 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

گذر از بن بست کشور 3

گذر از بن بست کشور 3

گذر از وضعیت سیاسی

کشور ما 250 سال است که بخاطر ترس از قدرت نهفته مان ضعیف نگه داشته شده است. دویست سال انگلیس هراس داشت که باز نادر در ایران پیدا شود و هندوستان را بگیرد و لذا تمام سیاست خود و قدرت نظامی روسیه را بکار گرفت تا ما کوچکتر و ضعیفتر و بهم ریخته تر شویم و نتوانیم مشکلی برای مستعمره انگلیس ایجاد کنیم و 50 سال است که باید ما و بقیه کشورهای خاورمیانه را تضعیف میکردند تا اسرائیل پا بگیرد و باقی بماند . در این دویست و پنجاه سال ما چوب حضور قدرتهای خارجی را در شرق و غرب کشورمان را خورده ایم و غرب ، سیاستهای نانوشته اش را فراموش نمیکند. 500 سال است که کمر به نابودی عثمانی بسته اند و هنوز تضعیف ترکیه بدون خطر فعلی در سیاستهایشان نهفته است و هر گاه توانسته اند ضربه دیگری برآن زده اند. بنابراین نمیتوان تصور کرد که ما با غرب آشتی میکنیم و همه چیز تمام میشود. کشور 2500 ساله ایران بارها برای روم خطرساز بوده و جنگهای صد ساله داشته، با پیروزیها و شکستهای فراوان و از شرق تا هند و از غرب تا مصر و بلغارستان را در کنترل خود گرفته است. پس یا باید قوی باشد و از منافعش دفاع کند و یا آنقدر دسیسه میچینند تا از این هم ضعیفتر شود. همانگونه که در زمان قاجار، هرگز انگلیس مبارزه با ما را فراموش نکرد، اسرائیل و غرب هم ما را از یاد نمیبرد. وقتی آمریکا کل عراق را تصرف کرد که بزرگترین آلترناتیو دشمنی با اسرائیل بود، اسرائیل نفر به نفر، دانشمندان عراقی را ترور کرد تا مطمئن شود هرگز این هسته رشد نمیکند و در زمان حمله عراق به ایران که همراستا با اهداف غرب بود، حمله به تاسیسات هسته ای عراق را انجام داد

 و اکنون هر چند یکبار دانشمندان فلسطینی را در الجزایر و مالزی ترور میکند و این یعنی اینکه سیاست غرب تعطیل بردار نیست و دائما برای کنترل دشمنان بالقوه فکر و برنامه دارند. پس دوستی با غرب و همراستا شدن با آن و حتی برسمیت شناختن اسرائیل هم این برنامه های غربی را متوقف نمیکند. روزی که آمریکا افغانستان را گرفت یا عراق را، بسیار بودند ایرانیانی که فکر میکردند چه خوشبخت شدند مردم این کشورها و از این به بعد همچون یکی از ایالتهای آمریکا خواهند شد و در خوشی و رفاه غلت میزنند. و دیدیم که همان آمریکایی که برای مردم خودش شادی و زندگی آرام فراهم می آورد، نگذاشت یک روز خوش بر عراق و افغانستان بگذرد و با همان سیاست قدیمی انگلیسی، مردم را بجان هم انداخت تا نتوانند علیه آمریکائیان و منافعشان فعالیت کنند و مشکل مردم شد گروههایی مثل طالبان و داعش و درگیریهای قومی و قتل و انفجار و بمب گذاری و از توان مالی و فرهنگی کشورهایی چون عربستان هم برای این نسل کشیها استفاده کرد تا عراق و افغانستان حوزه نفوذ شیعه نشود و چه زیبا نقشه میکشند و ما باز دوباره گول میخوریم. همین عربها یکبار دیگر بتحریک انگلیس با عثمانی درگیر شدند به این امید که کشورهای مستقلی شوند و دهها سال انگلیس از اجرای این وعده طفره رفت. پس بلحاظ سیاسی راهی بجز قوی شدن و حفظ منافع کشورمان در منطقه را نداریم و مجبوریم برای آن بجنگیم ولی نه اینگونه که در این چهل سال عمل کردیم. در چهل سال گذشته ما بدون اینکه برنامه عملی داشته باشیم، دائما طبلهای جنگ را بصدا درآوردیم و بیشتر دشمنمان را هوشیار و جری کردیم . هیچ برنامه مدون و حساب شده ای نداشتیم ولی بدون علت خود را با همه از جمله همسایگانمان درگیر کردیم و این همان فرصتی بود که غرب نیاز داشت تا بتواند با قدرت همین همسایگان، ما را تضعیف کند. ما نه مرز مشترک با عربستان داریم و نه مشکل غیر قابل حل، البته در مذهب با هم اختلاف داشتیم و هم اینکه بنوعی هر کدام میخواهیم رهبر مسلمانان جلوه کنیم و بدترین کار این بود که با تبلیغات رادیو تلویزیونی ضد آل سعود تمامی نیروی آنها را برعلیه خود بکار گرفتیم،

 حمایت مالی از عراق و ایجاد شورای همکاری کشورهای خلیج فارس و پشتیبانی مالی از داعش نتیجه آن شد.

در این چهل سال هیچ کاری علیه بحرین انجام ندادیم ولی با دفاع علنی از نهضت آزادیبخش بحرین هم فقط دشمنی بحرین و همکاری آن با دشمنانمان را خریدیم. لذا باید در سیاستهای منطقه ای کشور تجدید نظر اساسی کنیم و ضمن مراودات سیاسی اقتصادی با این کشورها، نه تنها از حمایتهای آنان بهره بگیریم که مانع از پیوستن آنها به دشمنان غربی شویم. دشمنی لفظی با امارات و اردن و مصر هم نتایج مفیدی برای کشور ندارد.

 همین لفاظی ها ابتدا با آذربایجان شوروی هم شروع شد که خوشبختانه دارد در این مورد تجدید نظر میشود. کشور زمانی میتواند در هر موردی برای کشورهای اطراف شاخ و شانه بکشد که در صورت تمرد آنها آمادگی ضربه زدن نظامی و اقتصادی به آنها را داشته باشد ، ما در این چهل سال همت نداشتیم که یک موشک کوچولو به امارات یا بحرین با آنهمه مشکل سازیهایی که ایجاد کردند بزنیم، و چقدر میتوانست با جغرافیای کوچک این کشورها موثر باشد، پس روال را باید بر صلح و روابط متقابل بگذاریم. در ارتباط با اروپا و آمریکا هم باید ضمن حفظ روابط تلاش کنیم که منافعمان حفظ شود و از زیاده روی و فراموش کردن جایگاه کشور پرهیز کنیم درست است که امروز آنها شیشه عمر ما را در دست گرفتند ولی فراموش نکنیم که با ترور مرده های سیاسی چقدر روابطمان با اروپا را بخطر انداختیم و یا برای توهین به پیامبر در یک روزنامه اروپایی، کل روابط با اروپا را بر هم زدیم 

و دست آخر نه آنها تنبیه شدند و نه ما نتیجه ای گرفتیم. نتیجه اینکه استراتژی سیاسی کشور باید بگونه ای تدوین شود که اشتباهات فوق تکرار نشود و ما را به لجبازی کودکانه با دنیا نکشاند. ولی اصل پایداری استراتژی سیاسی کشور قویتر شدن و حضور و نفوذ هر چه بیشتر در منطقه است و اصل اساسیتر آن تقویت اقتصاد کشور برای تحمل هزینه هایی که حضور منطقه ای و حکومت نیاز دارد. استراتژی سیاست داخلی کشور هم باید بازنویسی شود و تجدید نظر اساسی شود. سیاست خارجی قوی در منطقه نیاز به دموکراسی در کشور و آزادی و شادی مردم کشور دارد، چیزی که تاکنون کمترین توجه به آن شده است، پشتیبان و قدرت هر حکومت، حمایت مردم آن است و کافی نیست که فقط خواست اکثریت مومن کشور مدنظر قرار گیرد و نیازمند افزودن طیفهای وسیعتری از جامعه است و برای همه مردم باید فرصت پیشرفت و زندگی و اظهار نظر قائل باشیم. یکی از ضربات جدی چهل سال اخیر مربوط به بکارگماردن مدیران صرفا مومن و خودی در کشور بوده و نابودی اقتصاد و صنعت کشور و ایجاد تغییرات جدی در جامعه ناشی از آن است و لزوم بکارگیری افراد کاردان اولویت دارد . سیاست فرستادن اجباری مردم به بهشت هم ضربات جدی به اعتقاد جوانان به مذهب و وطنپرستی زده و لزوم تجدید نظر در آن و عدم دخالت دولت در مسائل اجتماعی و زوایای خصوصی مردم وجود دارد. و توسعه گشتهای ارشاد و حاکم کردن نیروی انتظامی بر زندگی خصوصی مردم اشتباهی است که نه مذهب اجازه میدهد و نه سیاست ایجاب می کرده است.

 موج عشق به مهاجرت به کشورهای دیگر نتیجه سیاستهای غلط قبلی است.

مورد بعدی هم پرهیز از پررنگ کردن عزاداریهای مذهبی و ایجاد موانع در شادیهای ملی مردم است که باید در استراتژی داخلی کنجانده شود.


سعدی نام  شهریور 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

گذر از بن بست کشور 2

گذر از بن بست کشور 2

وضع موجود

- وضعیت اقتصادی

کشور در 40 ساله اخیر با توجه به مشکلات و مسائلی که هر روز دامن کشور را گرفته مانند جنگ و محاصره اقتصادی و ترس از حمله آمریکا و درگیریهای داخلی ، به اقتصاد نگاه درستی نداشته است . از طرف دیگر حکومت هیچ وقت از سرمایه داران بزرگ و کارخانه داران و کسانیکه حقوق بگیر زیادی  داشته باشند، خوشش نمی آید و کلمات بازمانده از فرهنگ کمونیستی مانند سرمایه دار، زالوهای اجتماع، مرفهین بی درد، استثمار کنندگان کارگر و کشاورز، تفاله های امپریالیست هنوز رایج است و همچنین احساس حکومت اینست که طبقه قوی ثروتمند دین و ایمان حسابی ندارد و هم اینکه احتمالا دل خوشی هم از حکومت مذهبی نداشته باشند و اینگونه در این 40 ساله هر وقت فردی بلحاظ اقتصادی بزرگ شده ، یا سر از دادگاه و زندان درآورده مانند محسن پهلوان (پدیده) و بابک زنجانی، یا اموالش توسط بیت رهبری تصرف شده مانند محسن رمضانی و اکثرا اینگونه افراد را بعلت رشوه و ارتباط با بیگانه و سوء استفاده بازداشت کرده و سیستمشان را از هم پاشیده اند، شاید بنظر بیاید اینجا دارد از افراد فوق دفاع میشود، موضوع اینست که افراد فوق تا خیلی بزرگ نشدند، حساسیتی برای حکومت نداشتند و کسی هم پرونده اعمالشان را بررسی نکرد. بنابراین اقتصاد خصوصی که بنیان اقتصاد یک کشور را میسازد در ایران شکل نگرفت و اقتصاد دولتی هم با توجه به تعویض مداوم مدیران در دولتها با خطهای مختلف عمدتا ضررده بوده و بیشتر سربار کشور است تا پیش برنده آن. دولتهای گرفتار کشور که بیشتر نیرویشان صرف درگیریهای جناحی و حل مشکلاتی که کشورهای بزرگ مخالف کشور سر راهشان قرار میدهند، میشود و از طرفی تلاششان در جهت توجیه مردم برای اعتقاد مذهبی بیشتر است، بار بزرگ صنعت و اقتصاد دولتی بر پشتشان همیشه سنگینی کرده و نتوانستند سامانی به آن بدهند و چندین بار هم تلاشهایی صورت گرفت که صنایع و شرکتهای دولتی به بخش خصوصی واگذار شود ولی با کوته نگری دست اندرکاران و ترس از ضرر و نگرانی بیشتر از سود کلان صاحبان جدید، به نتیجه نرسید و اینگونه صنایع عظیم نفت و خودرو و صنایع سنگین و شرکتهای بزرگ خدماتی ،بارهزینه های جاری و کارکنان بیش از حد را یدک میکشند بدون سودآوری و توسعه. شرکتهایی که نه تنها سودآوری برای دولت ندارند بلکه در تمام این 40 سال ردیفهای بودجه دولتی به آنها اختصاص داده شده و میبینیم شرکتهای بزرگ خودرویی همان کاری را میکنند که در سال 1346 انجام میدادند و ما هنوز یک خودرو ملی بدون وابستگی به خارج نداریم و عمدتا وظیفه خرید و مونتاژ و فروش به ملت را انجام دادند. هنوز داریم پژو 405 دهه 1990 را بخورد مردم میدهیم و پژو 206 سال 2000 و پراید دهه 1990  کره بدون اعمال تغییراتی که سازنده اصلی در این سالها در شکل و بدنه و موتور و تکنولوژی آنها داده است و بخاطر حفظ این کارخانه ها، عوارض 100درصدی و یا بیشتر را به کالاهای مشابه خارجی بستیم ومردممان را مجبور کردیم که یا کالای ناقص نیمه وطنی استفاده کنند و یا کالای مشابه خارجی را با چند برابر قیمت استفاده کنند و اینگونه هزینه های زندگی را برای مردم نسبتا فقیر کشور سنگین تر نموده ایم.

پژو 405 که30 سال است مونتاژ و عرضه میشود

پژو 508 جایگزین 405 در فرانسه

پژو 206 در ایران

پژو 208 فرانسه

 در سال 57 که انقلاب شد، کشورهای همرتبه اقتصادی و علمی ما کره جنوبی بود و ترکیه و کشورهای پاکستان، امارات متحده عربی، عراق و افغانستان اقتصاد ضعیفتری داشتند و اینک پس از 40 سال بی توجهی و اعمال سیاستهای غلط اقتصادی ، ترکیه و کره جنوبی خیلی از ما جلوتر رفته اند و در برخی جهات ما از افغانستان و پاکستان هم داریم عقبتر می افتیم.

مقایسه درآمد سرانه ایران و کره جنوبی و بوتسوانا در 50 سال گذشته

حداقل دستمزد ماهیانه چند کشور در سال 2017

 ترکیه 472 دلار

کره جنوبی 1123 دلار

عراق 295 دلار

عربستان سعودی 800 دلار

شانگهای چین 317 دلار

پاکستان 158 دلار

ایران 110 دلار

آنگولا 140 دلار

سعید لیلاز که کارشناس اقتصادی است میگوید درآمد سرانه کشور کمتر از سال 1355است و ما نتوانستیم ثروت کافی تولید کنیم.

مقایسه ارقام صادرات سال 2017 چند کشور

 ترکیه   157 میلیارد دلار

ایران 92 میلیارد که 50 میلیارد دلار آن  نفت است

کره جنوبی 574 میلیارد دلار

امارات 314 میلیارد دلار

با توجه به عدم امنیت ثروت و ثروتمند در ایران و عدم وجود جایگاه اجتماعی صحیحی برای سرمایه داران، کارآفرینان و ثروتمندان و نبود قوانین شفاف برای دفاع از حقوق این طبقه، بسیاری از آنان پس از رسیدن به سطح قابل قبولی از ثروت ، سرمایه های خود را خارج میکنند و در کشورهای دیگر به کار و زندگی میپردازند و اینگونه بخش قابل توجهی از ثروت اندوخته کشور خارج میشود. ثروتی که باید منجر به توسعه اقتصادی بیشتر و کارآفرینی بیشتر شود.

سعدی نام  شهریور 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

گذر از بن بست کشور 1

وضع موجود

وضع موجود در بخشهای سیاسی، اقتصادی، صنعتی، اجتماعی، مذهبی، علمی دانشگاهی، سیاست خارجی، بافت شهری، فساد، شادابی مردم و مدیریت کلان بررسی خواهد شد و سپس راههای برون رفت از بن بست، بررسی میشود 

- وضعیت سیاسی

دو جناح موجود کشور در دو دوره 8 ساله ریاست جمهوری نتایج بد مشابهی را برای مملکت رقم زدند . در دوره احمدی نژاد، نماینده جناح اصول گرا ، اجماع جهانی علیه ایران صورت گرفت و همه کشورها با همکاری کشورهای غربی و سازمان ملل ایران را تحریم کردند وتحریمهای بانکی نیز شامل ایران شد بگونه ایکه انتقال پول صادرات و نفت منوط به راههای قاچاق بود،

 ارزش پول ملی کشور 26 درصد شد و هر دلار هزار تومانی به 3800 تومان تبدیل گردید و همه این تحریمها به بهانه توسعه صنایع هسته ای انجام شد و کشور این هنر را نداشت که بمب اتمی را ساخته و آزمایش کند و بخاطر ترس از استفاده آن، کشورهای مخالف مراعات حکومت ما را بنمایند و سیاست تحریم مذهبی بمب اتمی و دادن اطمینان از عدم ساخت بمب هم منجر به جلب اعتماد آمریکا و اسرائیل نشد و اینگونه هزاران میلیارد هزینه تحقیق و توسعه صنایع هسته ای کمکی به امنیت و سرفرازی این ملت نکرد و اثر معکوس داد. تقابل جناحها، ماجراهای سال 88 را آفرید که بخش قابل توجهی از مردم متقاعد شدند که در انتخابات سال 88 تقلب شده و به درگیریهای گسترده خیابانی انجامید و گروههای قابل توجهی از مردم یا دستگیر و زندانی شده و یا از حاکمیت مایوس شدند.


از آن بدتر اینکه سازمان ملل و کشورهای غربی با استناد به سرکوب تظاهرات خیابانی مردم، بر شدت فشارها افزودند و دنیا را متقاعد کردند که حکومت ستمگر ایران باید تغییر کند.


 و صد البته بدتر اینکه آقای احمدی نژاد هم با جناح خودش درگیر شد و به مخالفت با مجلس و رهبری و مجلس خبرگان و دستگاه قضایی پرداخت و رئیس جمهوری که کشور، برای انتخاب مجددش بهای سنگین درگیریهای 88 را پرداخته بود، خود بنای مخالفت با سیستم خودش را گذاشت بدون اینکه نتیجه ارزشمندی از این همه درگیری حاصل شود و نشان عدم تسلط جناحها و مدیران کلان کشور بر اوضاع است.

 پس از آقای احمدی نژاد، آقای روحانی به نمایندگی از جناح اصلاح طلب رای آورد و همه آنانکه در سال 88 احساس شکست کرده بودند، سرخوش از پیروزی شدند. رئیس جمهور جدید مذاکرات محدود کردن صنعت هسته ای را با اروپا و آمریکا پیش برد تا به توافق برجام دست یافت تا اینگونه بتواند کشور را از محاصره شکننده اقتصادی و بانکی برهاند.

 خوشحالی مردم از توافق برجام و کاهش محدودیتهای کشور همزمان با تبلیغات شکننده و کارشکنیهای جناح اصول گرا بود که توافق را خیانت به کشور و افتادن در دامان آمریکا میپنداشتند.




 دو سال بیشتر از قرارداد برجام نگذشت که آمریکا و اسرائیل با تحلیل اثر مثبت تحریمهای قبلی که توانسته بود ایران را به پای میز مذاکره بکشاند، تصمیم به برهم زدن قرارداد برجام و تجدید تحریمها گرفتند تا بتوانند همانگونه که همه قدرتهای خاورمیانه را درهم شکسته و در کنترل خود داشتند، تکلیف ایران را هم یکسره کنند. اینگونه آمریکا از برجام خارج شد و جالب اینکه درگیری دو جناح باز حادثه آفرید و تظاهراتی را که اصول گراها جهت فشار به گروه حاکم  بعنوان مشکلات معیشتی در مشهد و چند شهر اطراف آن سامان داد، گسترش یافت و از کنترل خارج شد و در برخی شهرها در دی 96 به تظاهرات ضد نظام تبدیل شد و باز غرب را ترغیب به ایجاد فشارهای بیشتر جهت افزایش نارضایتی مردم و تسریع در براندازی نظام کرد.

 بدنبال اعلام گسترش تحریمها و عدم کنترل دولت، یکبار دیگر ارزش پول ملی 34 درصد شد و دلار 3800 تومانی به 11 هزار تومان تبدیل شد و اینگونه ظرف 9 سال ،ارزش پول ملی، یک یازدهم یا 9 درصد شد.

 هر دو جناح فارغ از شکستهای بزرگی که از درگیریهای آنها برای مملکت حادث شده، همچنان خصمانه برای قدرت میجنگند بدون اینکه بفهمند دارند زمین زیر پایشان را سست میکنند.

سعدی نام  شهریور 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

آزادی در ایران اسلامی

امیر حسین میراسماعیلی خبرنگار جهان صنعت بخاطر طنزی که در اینستاگرام شخصی خود نوشته بود به ده سال زندان تعزیزی و دو سال محرومیت از فعالیت رسانه ای و جزای نقدی محکوم شد.

این حکم، دستاورد تامین آزادیهای سیاسی اجتماعی توسط جمهوری اسلامی بر اساس ماده 3 قانون اساسی کشور است. ایران چون بر اساس قانونش یک کشور مذهبی است، هر گونه اعلام نظر در مورد مذهب رسمی کشور یکنوع فعالیت سیاسی محسوب میشود و نمیتوان در ایران مرزی بین مذهب و سیاست ایجاد کرد و اگر بر اساس قانون، مردم حق داشته باشند فعالیت سیاسی مخالف دولت داشته باشند، حق خواهند داشت که در مورد مذهب رسمی هم که جزو سیاست کشور است نقد و اعلام نظر کنند. خبرنگار جوان فوق نه مخالفتی با سیاست کشور داشته و نه با مذهب، صرفا در اینستاگرام شخصی خود که بیننده بسیار محدودی دارد و بنوعی خانه اش محسوب میشود، طنزی نوشته است و ناگهان سردمداران کشور تمام مشکلات تحریمها و سه برابر شدن نرخ دلار و بالطبع همه مایحتاج مردم و اینهمه سوء استفاده هزار میلیاردی از منابع کشور را بیخیال شده و تصمیم به تادیب این خبرنگار جوان گرفتند و در حالی که هنوز پس از سالها دادگاه بابک زنجانی و دهها اختلاس کننده میلیاردی اموال کشور به نتیجه نرسیده، اول تصمیم به تعیین سرنوشت این جوان طنزپرداز گرفتند و بنوعی دو خط طنز او را خطرناکتر از بالا کشیدن چند هزار میلیارد تشخیص دادند.

 آیا مردم این کشور حق ندارند در مورد کلیشه های فکری و اجتماعی تردید کنند و آنرا به چالش بکشانند و در موردش تحقیق کنند ؟ آیا حق ندارند تردیدهای خود را با خانواده و دوستان و کسانیکه با آنان ارتباط دارند درمیان بگذارند تا یا متقاعد شوند و یا متقاعد کنند؟ آیا در این کشور کسی حق ندارد در مورد وجود خدا و اساس اسلام شک کند و سئوال بپرسد ؟ 

هر جوانی که تردیدی در مورد واقعیت ائمه پیدا کند باید ده سال زندان برود؟ آیا این همان اسلامی است که ما به جهانیان وعده میدهیم؟ آیا اینگونه مذهب را به سیاهچالی که کسی امکان خروج از آنرا ندارد تبدیل نکردیم؟ حکم دادگاه برای خبرنگار فوق شبیه احکام کلیساهای قرن 16 و انگیزیسیون مذهبی است. در عصری که ما زندگی میکنیم سه حکومت مذهبی خودنمایی میکند، اولی اسرائیل که بخاطر دفاع از یهودیت سالهاست میلیونها نفر را آواره کرده، کشته و زندانی کرده و اخیرا قانون دولت یهود را تصویب کرد که اسرائیل مختص یهودیان است و پیروان سایر مذاهب هیچ گونه حقی ندارند که شامل بیش از 50 درصد مسلمان آن کشور میشود.

 دومی جریان طالبان و داعش است که صدها هزار نفر را در افغانستان، عراق، سوریه و چند کشور آفریقایی کشت و با قوانین بدوی و شلاق و گردن زدن و زندانی کردن زنها در خانه ها داعیه تعالی انسانیت در جهان را دارد

 و سومی هم که ایران است و در پناه اسلام ناب محمدی، خبرنگاری را بخاطر طنز ده سال زندانی میکند و دختران بجرم برداشتن روسری به بیست سال زندان محکوم میشوند و شلاق زدن بابت معاشرت دختر و پسر و مشروبخواری امری رایج است .

 ما دختران ورزشکارمان را برای شرکت در مسابقات بین المللی، تقریبا در لحاف میپیچیم و باز در صورت مدال آوردن توان نمایش مسابقه آنها را در تلویزیون نداریم مثل بسکتبال سه نفره دختران و ووشو دختران، در اندونزی و مردم را مجبور میکنیم از شبکه های خارجی آنرا تماشا کنند. مدعی هستیم که قوی ترین کشور جهانیم ولی با نمایش مو و اندام یک دختر در تلویزیون، تمام بنیانهای امنیتی و مذهبی کشور به لرز در می آید!

 تنها خط قرمز کشور حفظ روسری دختران و جلوگیری از ورود آنها به ورزشگاهها شده است. اگر اینقدر دختران مایه دردسر حکومت شده اند، مانند صدر اسلام همه را زنده بگور کنیم و راحت شویم. جالب اینکه ایران ، اسرائیل و داعش هر سه یک مشی را دارند ولی هر کدام، آن دو تای دیگر را واپس گرا، مرتجع ، دیکتاتور و جنایتکار میداند و دیگر اینکه ایران و افغانستان سالهاست پایگاه ترویج اسلام با تبلیغ و توسل به زور شده اند یکی شیعه و آن یکی سنی و داعیه نجات جهان و بشریت را با توسل به مذهب دارند . جداول ضریب هوشی کشورها، ضریب هوشی این دوکشور را پایینتر از نیمی از کشورها محاسبه کرده است.

سعدی نام  مرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

نوسازی بافت فرسوده شهرها

- تشکیل ستاد ملی نوسازی بافت فرسوده به ریاست روحانی

- مدیرعامل شرکت مادرتخصصی عمران و بهسازی شهری ایران با بیان اینکه هم اکنون 130 هزار هکتار بافت فرسوده در سطح کشور داریم گفت: بیش از یک سوم جمعیت کشور در این محدوده زندگی می‌کنند

فراخوان دولت به ۲۵۰ هزار بیکار با طرح نوسازی بافت‌های فرسوده

حمایت‌های جدید دولت از نوسازی بافت‌های فرسوده

اینها سرخط خبرهای سال 1397 است که باید مردم را متقاعد کند که با خیال راحت به زندگی خود بپردازند و سردمداران مملکت با درایت و آینده نگری، درحال رقم زدن آینده بهتری برای این مرزوبومند. و اکنون دولت تنها مشکل کشور و یا یکی از بزرگترین آنها را در خرید و تملک و تخریب و ساخت مجدد مناطق مرکزی شهرها میداند و تلاش کسترده ای را آغاز کرده که به این هدف دست یابد.

بافت قدیمی دزفول

 فراموش نکنیم که عمر ساختمانها در کشور ما 30 سال است بنابراین هر محله ای پس از سی سال بافت فرسوده محسوب میشود و از زمان پهلوی یعنی 80 سال است که دولت میخواهد بافت فرسوده شهرها را امروزی کند. بافت های فرسوده ما محلات قدیمی ترند که کوچه ها ی آنها باریکترند و حتی کوچه دومتری پرپیچ و خم هم میتوان در آنجا پیدا کرد و ساختمانهایی عمدتا ویلایی و با مساحت کمتر وجود دارد که در بین آنها ، قطعاتی هم وجود دارند که تخریب شده و ساختمانهای چند طبقه در آنها ساخته شده است. مهم اینکه این مناطق یادآور فرهنگهای قدیمی کشور است و حال و هوای خاصی را برای ساکنین آن و یا کسانی که از دیگر مناطق شهری می آیند را ایجاد میکند و در میان این محلات کم نیستند ساختمانهایی که جنبه تاریخی دارند و باید حفظ شوند.

بافت قدیمی همدان

متاسفانه از زمان پهلوی این سنگ بنای غلط در کشور گذاشته شد که مناطق قدیمی شهر را مثل مناطق جدید، تغییر شکل دهند و کوچه ها را عریضتر کنند و خیابانها را از هرطرف چند متر عقب نشینی بدهند و اینگونه 80 سال است که شهرها بلاتکلیفند. اگر از همان ابتدا و حتی از الان ، تصمیم به حفظ قسمت مرکزی شهرها میگرفتیم و تمام سرمایه و انرژی را صرف ایجاد مناطق جدید باکیفیت میکردیم و در صورت لزوم قسمتی از سرمایه ای که برای تعریض خیابانها و خرید املاک مصرف شد را صرف ایجاد زیرگذرهایی برای ارتباط با اطراف مناطق قدیمی مینمودیم، اکنون یک منطقه قدیمی حفاظت شده داشتیم و قسمت عمده شهر که مطابق اصول جدید شهرسازی ساخته شده بود. خوب است که بعنوان مثال نوسازی بافت فرسوده مشهد را بررسی کنیم. ولیان آخرین استاندار زمان شاه با صرف هوش و انرژی زیاد دور حرم و یک خیابان منتهی به حرم را تخریب و تعریض کرد و چه مخالفتها و نارضایتیها که حاصل شد و موجب تسریع  انقلاب در مشهد.

خیابان تهران مشهد

 در خیابانهای دیگر منتهی به حرم هم طرح عقب نشینی و تعریض خیابان تصویب شد و جالب است برخی از ساختمانها که در زمان شاه عقب نشینی کردند و اکنون کلنگی محسوب میشوند در صورتی که هنوز کل خیابان تعریض نشده است و پس از آن هم آستان قدس اقدام به خرید مناطق وسیعی تحت عنوان بافت فرسوده کرده که نه تنها نتیجه ای حاصل نشده بلکه در میان کوچه پس کوچه های این مناطق قدیمی، ساختمانهایی خریداری و تخریب شده اند و عدم امنیت  برای سایر خانه ها فراهم شده است.

بافتهای قدیمی مشهد

  و با سرمایه عظیمی که صرف این موضوع شد که هدف آن ایجاد هتل و بازار و گذرگاههای وسیعتر در اطراف حرم بود، میتوانستند دهها هتل و بازار در منطقه ای جدید ایجاد کرده و با مترو به حرم متصل کنند و این بلاتکلیفی 50 ساله را هم برای شهر مشهد فراهم نکنند، موضوعی که تا سی سال آینده هم قابل حل نیست. در این میان ناراحتی صاحبان املاک مناطق قدیمی فراهم شده و بهر علت صاحبان آن نمی خواستند آن ملک را بفروشند و یا حتی به دولت بفروشند و دوست داشتند بعنوان یادگاری از نیاکانشان بازسازی و استفاده کنند و اکنون با این طرحهای غلط نارضایتی همه آنها را فراهم کردیم. اکنون بافت به اصطلاح فرسوده مشهد، تبدیل به منطقه ای قدیمی شده که در بین آن تکه های بزرگ و کوچکی تخریب شده اند و امید به اینکه روزی این منطقه سامان پیدا کند را به صفر رسانده است.

خانه ای در هفت حوض مشهد

 جالب اینکه ما شهرسازی نوین را از اروپا فرا گرفتیم حال آنکه آنان با وسواس مناطق قدیمی شهرهایشان را حفظ کرده اند.

میدان اولیویرا پرتقال

 در برلین هیچ ساختمانی قدیمی را نمیشود تخریب کرد و صرفا مالک آن حق بازسازی و یا تغییر کاربری آنرا دارد و اینگونه در شهرهای اروپایی ضمن اینکه قسمتی از شهر را آسمانخراشهای بلند و شهرسازی نوین تزیین کرده، در قسمت مرکزی شهرها ساختمانهای با عمر صد و دویست سال میبینیم که کاملا سرپا و درحال استفاده است.

مرکز تاریخی شهر آمستردام

 و همین مورد جذابیت شهرهای اروپایی را دوچندان کرده و لذت بخش است. جالب اینکه تصاویری که تبلیغ شهرهای اروپایی را میکند بیشتر تصاویر بافت قدیمی این شهرهاست تا تصاویر آسمانخراشها و مناطق جدید شهری و نمونه های آن هم ونیز، پاریس، میلان، شهرهای اسپانیا و پرتغال و هلند را میتوان نام برد. در پایان امیدواریم دولت تمام اهتمامش را بر ایجاد قسمتهای باکیفیت  جدید در شهرها نموده و دست از سر مناطق قدیمی که درصد کوچکی از مساحت شهرها را شامل میشوند، بردارد.

لیسبون پرتغال

آمستردام هلند

سعدی نام  مرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

نبش قبر5

نبش قبر5

کاشمر 1965

با خانواده صبح زود وارد کاروانسرایی شدیم که ماشین کاشمر مسافرین را سوار میکرد، یک اتوبوس دماغدار کهنه. 

شاگرد اتوبوس کرایه ما را از پدرم گرفت و به حمالها گفت ، چمدانهایمان را بالای اتوبوس بگذارند، حمال بالشتی  نمدی به پشت خود بسته بود و بارها را به پشت گرفت و از نردبان چوبی سنگینی که به کنار اتوبوس تکیه داده شده بود ، بالا رفت و دو تا چمدان ما را بالای اتوبوس روی باربند گذاشت. ما تنها مسافرینی بودیم که چمدان داشتیم، 

بقیه بارهایشان را در چادرشب بسته بودند و یا در جعبه های چوبی میوه گذاشته بودند و برخی هم بارشان در کیسه گونیهای بزرگ بود. یک مقدار از بار اتوبوس هم کالاهایی بود که برای فروش به کاشمر میفرستادند. کاپوت جلوی اتوبوس بالا بود و راننده بکمک یک نفر دیگر داشتند با زحمت بر روی آن کار میکردند و دست و صورت و لباسهای هر دو روغنی و سیاه بود. یکی میگفت خدا عاقبت ما را با این ماشین که هنوز حرکت نکرده خراب است، بخیر کند. همه دور و بر ماشین ایستاده بودند و با اقوام و آشنایانی که برای بدرقه آمده بودند ، صحبت میکردند و کسی سوار ماشین نمیشد چون معلوم نبود کی قرار است حرکت کند. من دلم میخواست زود سوار شوم و کنار شیشه بشینم، کسی جای مشخصی نداشت و این شاگرد راننده بود که تشخیص میداد که مسافرین کجا بشینند. بیشتر مسافرین روستائیانی بودند که به آبادی خود برمیگشتند و یکی دوتا مسافر کت شلواری با کراوات هم بودند که احتمالا کارمند دولتی بودند، پدر منهم دوران طرحش را بعنوان دبیر شیمی باید در دبیرستان پروین کاشمر میگذراند. بالاخره راننده از توی کاپوت ماشین بیرون آمد و هندل زد (آنزمان هنوز خیلی از ماشینها استارت نداشتند و با هندل بصورت دستی روشن میشدند) و اتوبوس با سرو صدا و دود زیاد روشن شد و شاگرد راننده فریاد کشید صلواااات و همه با خوشحالی صلوات فرستادند و سوار اتوبوس شدند. اتوبوس از کاروانسرا در میان اشک و دست تکان دادن بدرقه کنندگان خارج شد . یکنفر که صندلی پشت ما نشسته بود وقت را غنیمت شمرد و شروع کرد: برجمال محمد و آل محمد بلند صلواااااات، لال از دنیا نری صلواااات فرست ، برای سلامتی راننده صلواااات ، برای سلامتی خودتون صلواااات، برای سلامتی ماشین صلوااااات، برای سلامتی علمای اسلام صلوااااات، برای سلامتی آقا امام زمان صلوااااات، برای سلامتی مریضهای اسلام صلواااات، برای سلامتی پدرو مادرتون صلواااات  و چند تا صلوات دیگه که من گوش نکردم و مردم هم با وسواس و با صدای بلند صلوات میفرستادند و اگر گوینده برای ده مورد دیگر هم درخواست صلوات میکرد، با دست و دلبازی میفرستادند و دست آخر هم خواست که برای آنانکه دستشان از زمین و آسمان کوتاه است و برحمت خدا رفته اند یک حمد و سوره بخوانند و باز مردم شروع به خواندن کردند. ماشین به سمت تربت حیدریه حرکت کرد و از شهر که خارج شد ، جاده خاکی بود و همینطور که پیش میرفت تونلی از گرد و خاک پشت سر خود ایجاد میکرد. انگار ما در جاده تنها بودیم و هیچ ماشین دیگری در جاده دیده نمیشد. بیشتر مسافرین روی صندلیهای چوبی اتوبوس نشسته بودند ولی تعدادی روستایی هم کف اتوبوس و در راهرو بین صندلیها جای گرفته بودند و یکی از آنها دو سه تا مرغ و خروس داشت که پایشان را بسته بود و مرغ و خروسها با سینه روی کف اتوبوس خوابیده بودند و با هر حرکت اتوبوس قدقد میکردند. چندین بار اتوبوس در دست اندازهای جاده افتاد و درآمد و هربار مسافر پشت سر ما با همراهی مسافرین حداقل سه صلوات میفرستاد و اگر چاله ای که در آن افتاده بودیم بزرگتر بود، تعداد صلواتها و هیجان بلند صلوات بفرست هم بیشتر. دو سه ساعت از حرکتمان نگذشته بود که باز ماشین در چاله ای افتاد و وقتی درآمد خاموش کرد و با هندل زدن شاگرد راننده هم روشن نشد و پس از بازرسی راننده مشخص شد قطعه ای شکسته که باید از شهر بیاید. همه از ماشین پیاده شدند و روی خاکهای کنار جاده نشستند و اکثرا نانی با پنیر یا ماستی، چیزی درآوردند و شروع بخوردن کردند و راننده هم منتظربود تا ماشینی رد شود و بتوانند قطعه مورد نیاز را بیاورد ولی انگار فقط ما در این جاده بودیم ، شاید یکساعت گذشت و بالاخره سروکله ماشینی پیدا شد و دست نگه داشتند و راننده آن ماشین هم موضوع را کارشناسی کرد و با شاگرد راننده و قطعه شکسته از ما دور شدند، نمیدانم چقدر گذشت تا بالاخره ماشینی از دور پیدا شد و همه نیم خیز شدند تا ببینند شاگرد در همین ماشین است یا نه که ماشین ایستاد و شاگرد با قطعه پیاده شد و باز صلواتها برای راننده و شاگرد راننده و ماشین و دنده شروع شد و نیم ساعت بعد باز همه داخل ماشین نشسته بودیم و در حال حرکت بودیم و با صلوات فرست همراهی میکردیم و ایندفعه مردم صلواتها را بلندتر جواب میدادند و انگار خود را مقصر میدانستند که دفعه قبل صلواتها بلند نبوده و بخاطر آن ماشین خراب شده است. از خصوصیات ما ایرانیان است که هر کاستی در عالم هستی را ناشی از کاهلی و گناهان خود میدانیم نه دلیل واقعی آن اتفاق، بنابراین نه تنها خراب شدن ماشین و تصادف و مریضی و ایراد در کارها ناشی از قصور ماست که خورشیدگرفتگی و زلزله و خشکسالی و غیره هم به گناهانمان مربوط میشود. هنوز وسط صلواتها بودیم که من خوابم برد و وقتی بیدار شدم که هوا تاریک بود و ما در گاراژی در کاشمر بودیم و مسافرین پیاده میشدند. در گاراژ غوغایی بود ، حمالها بارها را از روی اتوبوس پایین میدادند و صاحبان آنها آن را میگرفتند و تعداد زیادی هم به استقبال مسافرین آمده بودند و گله داشتند که چقدر دیر رسیدید. آنزمان ما در کاشمر یک کارگر زن و مرد داشتیم که به آنها کلفت و نوکر میگفتیم و نوکرمان برای بردن چمدانها در گاراژ منتظر بود، ما هم چمدانهایمان را گرفتیم و بسمت خانه حرکت کردیم ، گاراژ در میدان اصلی شهر بود  و چهار شیر طلایی رو به چهار خیابانی که به این میدان ختم میشد، تعبیه شده بود، ظاهرا این میدان سبکی بود که در خیلی از شهرهای کوچک و بزرگ کشور کپی شده بود و بعدها که به اهواز رفتیم، میدانی به همین سبک داشت که به میدان چهارشیر مشهور بود. البته مطمئن نیستم که در وسط میدان مجسمه شاه هم بود یا نه. ما از میدان گذشتیم و در خیابان روبرو وارد اولین کوچه شده و کمی بعد به خانه رسیدیم ، درب چوبی قدیمی باز میشد و با گذشتن از یک راهرو کوتاه وارد حیاط میشدیم که یک درخت انار بزرگ پر از انارقند وسط آن خودنمایی میکرد و سه طرف حیاط اتاق بود، دو اتاق و یک راهرو بین آنها محل زندگی ما بود و اتاقهای دو طرف دیگر حیاط ، محل نگهداری مرغ و خروس، توالت و یا به اصطلاح آن زمان مستراح و اتاقهای انباری و محل نگهداری هیزم و ذغال بود. از دو اتاقی که ما داشتیم یکی قالی فرش بود و مخصوص میهمان بود و اتاق دیگر جهت خواب و زندگی ما بود و چند رختخواب در گوشه آن قرار داشت که ملافه ای روی همه آنها را می پوشاند و شب همین رختخوابها را پهن میکردیم و روی آن میخوابیدیم و فردا صبح باز آنها را جمع کرده و روی آن ملافه میکشیدیم. بجز دو اتاقی که محل زندگی ما بود و از آجر ساخته شده بود و نمای آجری داشت ، بقیه اتاقها و مستراح ، خشت و گلی بود و روی آن کاهگل کرده بودند، نمای دیوارهای خانه ها از کوچه هم، همه کاهگلی بود. 

ما چند تا مرغ و یک خروس خیلی بزرگ داشتیم که روزها در حیاط ولو بودند و شب به اتاقشان هدایت میشدند و توالتمان یک اتاق نسبتا بزرگی بود که کاسه توالت بزرگ و گودی در گوشه ای از آن قرار داشت که من همیشه هراس داشتم که پایم لیز بخورد و داخل آن بیافتم و آنزمان گودی آن از قد من بیشتر بود.کوچه ای که خانه ما در آن قرار داشت کوچه ای باریک و پر پیچ و خم بود که نزدیک به خیابان ، یک زورخانه داشت که دو پله به پایین میخورد و پدرم شبهایی که خسته نبود یک سری به این زورخانه میزد و و میل میزد و یا تخته شنا، چند نفر بودند که کباده میکشیدند و نمیدونم چرا پدرم سراغ کباده نمیرفت. از کوچه که در می آمدیم ، در بین خانه هایی که در خیابان بودند چند مغازه هم وجود داشت که اکثرا کوچک بودند و با یک پنج دری چوبی که روی هم جمع میشدند ، بسته میشدند.

 یکی از این مغازه ها یک بقالی بود که یک پیرمرد و یک زن آن را می گرداندند. کف مغازه خاکی بود و دور تا دور آن کیسه ذغال و ذغال میم، نخودلوبیا، سبد تخم مرغ، ارزن و گندم و مویز و کشمش همه توی کیسه گونیهای بزرگ و کوچک جا گرفته بود و یکطرف مغازه هم یک بشکه شیردار نفت بود که روی یک چهارپایه چوبی گذاشته بودند و فقط تنباکو و سیگار و کبریت توی قفسه ای که روی دیوار بود قرار داشت. چند خانه آنطرفتر، یک مغازه آهنگری بود که یک تنور توی دیوار داشت و شاگرد آهنگر میدمید و آتش را فروزان میکرد و خود آهنگر قطعه آهن را در آتش میگرفت و بعد در میآورد و روی سندان بزرگی که وسط مغازه بود میگذاشت و با شاگرد نفری یک پتک بزرگ آهنی برمیداشتند و روی آن میکوبیدند و تا سرخی آهن کم میشد دوباره روی آتش میگرفتند و دوباره با پتک به آن شکل میدادند.

 چیزهایی که آهنگر درست میکرد بیشتر نعل اسب بود که اسبها را درب مغازه می آوردند و آهنگر نعل قبلی را با میخ کش بزرگش میکند و نعل جدید را با میخهای بلند میکوبید، و کلنگ و تیشه و یخ شکن و میخ بلند تولیدات دیگر آهنگر بود البته هیچ اثری از صافی و ظرافت در چیزهایی که آهنگر میساخت دیده نمی شد و همه چیززمخت بنظر می آمد. بعد از مغازه آهنگری یک  حلبی سازی بود که آفتابه و بخاری نفتی چکه ای و منقل وآبپاش و چیزهای مشابه تولید میکرد و بیشتر هم از حلبهای روغن نباتی استفاده میکرد. یک خانه آنطرفتر هم قصاب بود که روزی یک گوسفند را توی پیاده رو میکشت و به درخت کنار خیابان آویزان میکرد و کسانی که گوشت میخواستند از او خرید میکردند و ترازوی او و ترازوی بقال ، ترازوی سنتی آویز بود. 

بعد از آن یک مسجد بزرگ بود که مسجد جامع شهر بحساب می آمد که اول وارد حیاط آن میشدی که حوضی در وسط داشت وسمت راست هم مسجد و محراب قرار داشت و بیشترآنهایی که نماز جماعت میخواندند، به این مسجد می آمدند و ظهرها 20-30 نفر میشدند.در خیابان آنطرف ،توی یک کوچه  یک کارگاه رنگرزی بود که کلافهای نخ و پشم را رنگ میکرد و یکی دو تا مغازه هم که قالی میفروختند و لوازمی که برای قالی بافی لازم بود.

 ماشینهاییکه در شهر بود خیلی کم بود و یک جیپ بود که روبروی مسجد پارک میکرد و من میرفتم و توش مینشستم و فرمانش را حرکت میدادم. چند تا هم بنز 180 بودند که مسافر میبردند و آخر شب که همه خواب بودند صدای گازشان در تمام شهر می پیچید که دارند باسرعت میروند.بقیه مردم پیاده بودند و تعدادی هم با خر و اسب و قاطر حرکت میکردند و حمل بار در شهر در انحصار خرها بود.

بعد از مسجد جامع چند خانه بود و پس از آن باغ بود که عمدتا باغ انگوری بود. نوکر و کلفت ما هم سرایدار یکی از این باغها بودند که خیلی بزرگ بود و یک ساختمان خوب داشت و من آنزمان نمیدانستم که اینها و 5 تا فرزندشان سرایدار این باغند و با خود فکر میکردم که اینها که خانه شان از خانه ما بزرگتر است چرا برای ما کار میکنند؟ مرد کارگر هر روز می آمد و پول میگرفت و چهار سیر (300 گرم) گوشت و دو تا نان میخرید و کارگر زن هم به جارو پارو و نظافت و نگهداری از بچه کوچکمان میپرداخت . یک دوستی ما داشتیم که هاشاجون به او میگفتیم و خانه اش در یکی از کوچه های خیابان مدرس فعلی بود، زنی قوی که همه خانواده را هدایت میکرد و بسیار خوش برخورد و مهربون، خانه ای خشت و گلی و بزرگ ته یک کوچه باریک ، یک درب چوبی کلونی قدیمی داشت که با کلید بلندی باز میشد

 و از در که وارد میشدیم سمت چپ یک طویله بزرگ بود که در آن یک اسب و یک خر بود و از دالان که رد میشدیم وارد یک حیاط خیلی بزرگ میشدیم که حوض بزرگی در وسط آن بود و سه طرف حیاط ساختمان دوطبقه ای وجود داشت ، یکطرفش چهار اتاق بود در دو طبقه که مربوط به هاشاجون و شوهر و پسرش میشد و طرف دیگر دختر و دامادش زندگی میکردند و طرف سوم انباری بود و تنور نونوایی ، خونه هاشاجون پر از اشیاء قدیمی و عتیقه بود ، و خیلی زمین و زارع داشت و هر چند وقت گونی های بزرگ مویز و گردو کشمش و بقیه محصولات برایش می آوردند کنار حیاط خونشه اش، ما هفته ای یکی دو بار خونه هاشاجون میرفتیم، اونا هر هفت هشت ، ده روز ، تنور را روشن میکردند و با کمک چند زن همسایه در تنور زمینی نون میپختند و نونها را خشک میکردند و در صندوق بزرگ چوبی که مخصوص نان بود ، میگذاشتند و تا دفعه بعدی که نان بپزند از آنها استفاده میکردند و گاهی برای ما هم میفرستادند. اسم پسرشان هادی بود و هر روز هادی سوار اسب توی طویله میشد و با آن بیرون میرفت و چقدر من آرزو داشتم که اسب سواری بلد بودم و مثل هادی سوار اسب میشدم. من گاهی به هادی کمک میکردم که در آخور اسب و خر کاه و یونجه بریزیم. گاهی هم با هاشاجون و مادرم به خانه یکی دیگر از همسایه هایشان میرفتیم و آنجا سوهان کاشمری میپختند، سوهان کاشمری بسیار نازک و خوشمزه است

 و در آنجا چند تا زن با هم کمک میکردند و آن را میپختند و نوع مخصوصی که قطورتر بود را هم پخته و به ما بچه ها میدادند و بعد هر کدام از همسایه ها قسمتی از سوهانهای تهیه شده را برمیداشتند. از میدان اصلی شهر به هر طرف که میرفتیم، چند صد متر آنطرفتر خاکی میشد و بعد خالی از سکنه و بیابان، در یکی از خیابانها کاروانی از شتر بود و شترها در بیابان میگشتند و ساربانی از آنها مراقبت میکرد، اگر زنی زایمانش به تاخیر می افتاد نزد ساربان میرفتند و پولی به او میدادند و زائو را از زیر شتر رد میکردند و مطمئن بودند که همانروز و یا روز بعد ، زن حامله ، زایمان خواهد کرد و در یکی از این مراسم من هم بودم و خداییش شتر و دیدن آن خوف داشت چه برسد از زیر پای شتر رد شدن ، و احتمالا همین ترس باعث تسریع در زایمان خانمها میشد.

هر چند ماه یکبار مادر بزرگم(مادر مادرم) سری از ما به کاشمر میزد و یکی دو هفته میماند، و یکبار برای اینکه به مادربزرگم خوش بگذرد ، مادرم با هاشاجون هماهنگ کرد که بیرون از شهر برویم و یک روز به تل آباد که در فاصله ده کیلومتری کاشمر بود رفتیم، اسباب سفر را که اسب و قاطر و خر بود را هاشاجون جور کرد و دو خانواده به آنجا رفتیم ، مسیر کلا بیابانی و خاکی بود و پدر و مادرم و من روی یک قاطر نشسته بودیم و مادربزرگم روی یک خر، و در بین راه نمیدونم چی شد که ما از روی قاطر افتادیم و من ترسیدم و رفتم روی خری که مادر بزرگم سوار بود و آرامتر بود سوار شدم، چند نفر هم روی اسب بودند و قاطری هم بارها را می آورد، نمیدونم چقدر در راه بودیم ولی وقتی رسیدیم بنظرم تل آباد هم بیابانی بود که جذابیتش از کاشمر بیشتر نبود و تعجب کردم که چرا اینهمه راه اومدیم. از جاهای دیدنی دیگری که ما در کاشمر میرفتیم ، باغ مزار بود و آرامگاه مدرس و سید مرتضی . یکبار هم یکی از پولدارهای کاشمر که آقای ترشیزی بود ما را به خانه اش دعوت کرد و ما اول از کمد پر از ظرفهای عتیقه اش تعجب کردیم و بعد مادرم گفت که قالیهایشان خیلی قیمتی اند و در انتها روی میز صندلی برای ناهار از ما پذیرایی کردند که آنزمان خیلی عجیب بود آنهم با ظرفهای چینی خوشگلی که ما ندیده بودیم و غذاشون هم خیلی خوشمزه بود و مادرم بعد از مهمانی گفت که ما دیگر با اینها رفت و آمد نکنیم چون سطح اینها خیلی از ما بالاتر است و آبروی ما میرود ولی من دوست داشتم بازهم خانه اینها بروم و از غذاهای خوشمزه شان در آن ظرفهای خوشگل غذا بخورم.

سعدی نام  مرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

نبش قبر 4

نبش قبر 4

تعطیلات تابستون

آخرین امتحان سال سوم دبستان را دادم و پس از خروج از جلسه امتحان، یک پیک بهمون دادند و بعد از خداحافظی با همکلاسیا، بسمت خونه روانه شدم. تحمل نداشتم خونه برسم و توی راه شروع به خواندن پیک کردم و هنوز به خونه نرسیده بودم که پیک را از اول تا آخر خوانده بودم. وارد خونه که شدم احساس سبکی میکردم ، نه مشق داشتم نه نگران حفظ جدول ضرب بودم و نه لازم بود نگران باشم که خانواده با تشر منو به سمت انجام تکالیف مدرسه هدایت کنند. از اون بچه هایی هم نبودم که دوستان زیادی بیرون از خانه منتظرش باشند و خونه نرسیده ، سر از کوچه درآورم و یا اهل فوتبال و والیبال با بچه ها توی کوچه باشم. یک سری به دو تا کفتر دم چتری که زیر راه پله ها بودند زدم ، آبشونو عوض کردم ، براشون گندم ریختم، بنظر می آمد که کفتر ماده میخواد تخم بذاره، چند تا سیخ را روی هم گذاشته بود و داشت با نوکش مرتبشون میکرد، یواشکی رفتم یکدسته از سیخهای جارو را کندم و گذاشتم توی لانه کفترها که کار کفتر ماده را ساده تر کرده باشم، بوی تند لانه شون اجازه نمیداد خیلی باهشون سرو کله بزنم، یادم نیست این کفترها کی سر از خونه ما درآورده بودند ، چند سالی بود که بودند، با اینکه هر چند وقت بالهاشون را قیچی میکردیم ولی اهل پریدن نبودند و بیشتر زندگیشون شبیه مرغها بود که فقط توی حیاط راه میرفتند و بعدشم میرفتند زیر پله ها و شیها درش را می بستیم که نصیب گربه های شیطون محل نشوند. 

گربه هایی که تا حالا چندین جوجه و گنجشک من را خورده بودند، اون زمان هنوز یخچال همگانی نشده بود و گوسفند که میکشتیم ، گوشتش را زیر سبدکاسه میگذاشتند و رویش یک هاون سنگی میگذاشتند که گربه نخوره و این گربه های شیطون یکبار سیدکاسه و هاون را انداخته بودند و قسمتی از گوشت را خورده بودند که غوغایی در خانه برپاشد و کم مانده بود که فرمان قتل عام همه گربه های دزد ازخدابی خبر صادر شود. آخرشم همه کاسه کوزه ها سر کارگری شکسته شد که گفتند درب زیرزمین که گوشتها آنجا بوده را بازگذاشته.

سبدکاسه

 بعد از دیدن کفترا کتابهای درسی را با دفترها بردم یک گوشه زیرزمین گذاشتم که مطمئن باشم دیگه نمیتونند مزاحمتی برام ایجاد کنند و چند تا کتاب داستان و پیک که تقریبا بخاطر دوران مدرسه تبعید شده بودند، برداشتم و شروع به خواندن کردم. البته همه شون را قبلا چند بار خوانده بودم ولی انگار دلم واسشون تنگ شده بود. هنوز داشتم با کتابها ور میرفتم که از توی زیرزمین صدام کردند که نهار حاضره، توی زیرزمین دوتا تخت چوبی کنار هم گذاشته بودیم که روش دو تا قالیچه کهنه تر که قابل انداختن در اتاقها نبود ، پهن کرده بودیم و نهار را آنجا میخوردیم که خنک تر بود، آن وقتها هنوز کولر  آبی و گازی پاشونو توی زندگی مردم نگذاشته بود و ما یک پنکه سقفی توی حال داشتیم و یک پنکه هم برای مهمانهای احتمالی در اتاق میهمانخانه بود و همه عملا با گرمای طبیعت کنار می آمدند، شب را در ایوان میخوابیدیم که خنکتر بود، اشکالش این بود که ایوان ما شرقی بود و از ساعت 5 صبح در روزهای تابستان آفتاب میگرفت و ناچار همه رختخوابشان را برمیداشتند و بقیه خواب را در اتاق انجام میدادند ، در عوض از ساعت 4-5 بعدازظهر خنک بود و میشد عصر را در ایوان گذراند و ظهرها هم که حسابی گرم بود به زیرزمین پناه میبردیم که خنکتر بود. نهارمون آبدوغ خیار بود که توی روزهای گرم تابستون حسابی مزه میداد، همه توش نون تریت میکردند و میخوردند ولی من دوست نداشتم و نان را خالی میخوردم و چند قاشق هم آبدوغ خیار میخوردم که گاهی از توی قاشق میریخت و سر و صدای بزرگترها را در می آورد ، ولی بهر حال بعضی چیزها عوض نمیشه و روش خوردن من ادامه پیدا میکرد. ظهرها بزرگترها میخوابیدند و بچه ها را هم بزور میخواباندند و البته بیشتر برای این بود که بچه ها که خوابند ، بزرگترها با خیال راحت تر میخوابند و درضمن بچه ها که بیدارند سروصدا و دعوای احتمالی و بدوبدوشان مزاحم خواب اونها بود. خوشبختانه من از خواب اجباری معاف بودم ومیتونستم بجای خواب به خوندن کتابها و مجلات بپردازم. بعد از ظهر روی ایوانشرقی خانه ، فرش پهن میشد و سماور و سینی زیرش را می آوردند با آماده شدن چای، رسما خواب ظهر به اتمام میرسید و همه در ایوان مشغول گفتگو و خوردن چای بودند و کوچکترها هم در حیاط و زیر چشم بزرگترها به بدو بدو و بازی مشغول بودند. سماور خانه نفتی بود که دو سه سال بعد، برقی شد و یواش یواش ، سماورهای نفتی کنار رفت و چند سال بعد کتری و قوری کلا جای سماور را گرفت و سماور را از رده خارج کرد. وظیفه درست کردن چای و سرو آن بعهده مادربزرگ بود که بهیچ وجه این وظیفه خطیر را به دیگران واگذار نمیکرد و دستمزدش هم این بود که در بین دو سه تا چایی که برای بقیه میریخت ، دو سه تا چای ، بیشتر میخورد. آن زمانها هنوز مردم در استکانهای کوچک و کمر باریک چای میخوردند و این لیوانها که اکنون در آنها چای میخورند ، سوغاتی جبهه و مردم خوزستان است، آن وقتها نعلبکی زیر استکان و سینی زیر استکانها جزئی از آداب چای خوردن بود.

 بیشتر اوقات هم درست در ساعت خوردن چای عصر سروکله مهمان و یا همسایه ها، پیدا میشد و چون هنوز استفاده از  تلفن همگانی نبود، میهمانها سرزده بودند و صاحبخانه را غافلگیر میکردند و اگر میهمان ، بچه میداشت که مایه خوشحالی بچه ها بود و بساط بازی گرمتر و پرهیجانتر میشد و این بازیها بیشتر گرگم به هوا و قایم موشک بود که در حیاط خانه انجام میشد. پذیرایی از میهمان هم منحصر به چای بود و اگر میهمان خودمانی نبود ، من مجبور میشدم بلافاصله بروم و میوه ای برای پذیرایی بخرم و میهمان های غریبه و یا فامیل دور و فامیل خیلی پولدار شامل این موضوع میشدند و برای همسایه ها و یا فامیلی که دائما سرمیزدند تکلفی نداشتیم. موقع غروب من همراه پدرم به مسجد میرفتیم، پدرم خیلی علاقه داشت که من مسجد بروم و میشد گفت که این علاقه تبدیل به اجبار شده بود و برای تشویقم ، موقع برگشت از مسجد به بستنی فروشی بزرگ نزدیک مسجد میرفتیم و بستنی و یا فالوده میخوردیم که خیلی کیف میداد، این بستنی فروش که خیلی هم مشهور بود میز صندلیهایش را در محوطه کاروانسرایی که در آن قرار داشت چیده بود و شبها آنجا را آب و جارو میکردند و خوردن بستنی در هوای آزاد حسابی مزه میداد. البته پس از مدتی که من به اینکار عادت کردم و اگر یکشب بستنی نمیخوردیم، عصبانی میشدم، خریدن بستنی متوقف شد . البته  بعدها فهمیدم که پیشنهاد خوردن بستنی از سوی مادرم ارائه شده که هم من از رفتن به مسجد دلخور نشوم و هم پدرم به علاقه اش که رفتن مرتب من به مسجد بود، دست یابد. منهم مسجد رفتن بهمراه پدرم را ترک کردم و به مسجد دیگری میرفتم که نزدیکتر بود. البته دلم میخواست که مسجد نروم و با بچه ها بازی کنم ولی یک اجبار عجیبی بود که جرئت نمیکردم بگویم مسجد نمیرم. ظاهرا این اقبال دنبال سر من کرد و در دهه های 60 و 70 هم بسیار مجبور شدم که علی رغم میلم مسجد بروم و نماز جماعت بخوانم که علتش یا فامیل بود یا کار یا خانواده ولی بهر حال اجبار، اجبار است. یک مسجد نزدیکمان بود که بهش مسجد کوچیکه میگفتند و پله میخورد و طبقه بالا بود، خوبیش این بود که زود نماز مغرب و عشا را میخواندند و وسطش برای نماز غفیله و سخنرانی ، وقت تلف نمیکردند و بیشتر این مسجد میرفتم. اتفاقا امشب که وارد مسجد شدم، چند تا از بچه های همسن من که مسجد می آمدند گفتند که از امشب ، دوره قران داریم و آخر دوره هم جایزه میدهند. بعد نماز ، نیم ساعتی مینشستیم و دو تا جوان که قرآنشان خیلی خوب بود ، قرآن را با صوت میخواندند و ماها که عمدتا دبستانی بودیم چند خط قرآن را معمولی میخواندیم و جند تا از بچه ها هم تلاش میکردند که باصوت بخوانند که من هیچ وقت تمرین نکردم، شاید میترسیدم خوب نشود و آبرویم برود ولی قرآن را راحت میخواندم. بعد از مسجد خانه آمدم و کمی بعد سفره انداختیم و کتلت با سیب زمینی سرخ کرده و خیارشور داشتیم که من خیلی دوست داشتم. انگار هنوز طعم آن کتلتها که آنزمان به آن شامی کباب میگفتیم ، زیر زبانم هست آنهم با خیار شوری که در تینهای روغن نباتی خودمان می انداختیم. پس از شام در حیاط بازی میکردیم که صدای یک گله گوسفند از کوچه آمد . درب را باز کردم ، ده بیست تا گوسفند که چند تا بره کوچک هم در بین آنها بود از کوچه رد میشدند. پدرم را صدا کردم و او هم آمد آنها را دید و همینطور که داشت با چوپان حرف میزد، یهو یک بره کوچک را خرید به صد تومان (هزار ریال) و آورد داخل حیاط. ما دیگر از خوشحالی داشتیم میمردیم که کار تابستانمان درآمد و با این بره بازی میکنیم. 

دور حوض و دور حیاط دنبال بره میکردیم و او هم با سرعت زیاد میدوید و گاهی میگرفتیمش و پشمهای فرفری پشتش و روی سرش را ناز میکردیم، مادربزرگم عزا گرفته بود که همه گلها و گیاههای توی باغچه را میخورد و من قول دادم که هر روز از سبزی فروش محل، سبزیهای بدردنخور را بگیرم و بیاورم. توی تابستان، پوست هندوانه و خربزه و پوست خیار هم که زیاد است. خلاصه شب اول را با دل خوش روی ایوان خوابیدیم و با خوشحالی به صدای بعععععععع بره گوش میکردیم و ککمان نمیگزید که همسایه ها خوشحالند یا ناراحت. از فردا کارمان درآمده بود، آب و غذا دادن به بره خیلی هم آسون نبود بخصوص که ما که دوست داشتیم زیاد چیزی بخورد و زود بزرگ شود. من چند تا سبزی فروشی دور و نزدیک را میرفتم تا غذای مناسبی تهیه کنم و روزهایی که کمتر چیزی نصیب میشد، مجبور میشدم با اکراه پوستهای هندوانه خربزه ترش شده کنار کوچه ها را بردارم و بیاورم. ولی این ببعی حسابی سرگرممون کرده بود و دور از چشم بزرگترا دنبال سرش میکردیم و باهش بازی میکردیم. البته بزرگترا خوششون نمیومد و میگفتند اگه دنبال سر بره بکنی، لاغر میشه ولی ما کاری به این کارها نداشتیم. چند روزی خیلی سرگرم بره بودیم و من کمتر به کفترها سرمیزدم و یکروز صبح که سراغشون رفتم، دیدم کفتر ماده روی دو تا تخم کوچولو خوابیده، از خوشحالی داشتم میمردم و بخودم قول دادم که آب و دون کفترها را خودم بعهده بگیرم، بدیش این بود که نمیدونستم تخم کفتر چند روزه باز میشه، مرغ را میدونستم که بعد از 21 روز باز میشه و امیدوار شدم که کفتر چون کوچیکتره، زودتر تخمش باز بشه و از اون بدتر معلوم نبود که چند روزه که کفتر تخم گذاشته. هنوز یکی دو هفته از خریده ببعی نگذشته بود که یک روز زنگ زدند و رفتم درب را باز کردم و دیدم مادربزرگ پدری ام از بابل آمده و درمیان وسایلش یک غاز بزرگ هم بود که با خود از شمال آورده بود البته خودش گفت که این غازه . راستش ما تا حالا غاز ندیده بودیم و اولین بار بود که چشممون به جمالش آشنا میشد و توی شهر ما هیچکس غاز نداشت و این خوشی ما را اضافه میکرد. این مادربزرگم گاهی تابستانها می آمد مشهد برای زیارت و دو سه ماه می ماند و چون خیلی مهربان بود، همه دوستش داشتیم. حالا به باغ وحش خونه مون که دو تا کفتر چتری و یک بره داشت، یک غاز هم اضافه شد و چه شلوغی میکرد غازه تو حیاط و صداش تا 5 تا خونه اونورتر هم میرفت و میپرید توی حوض و جیشش را توی حوض میکرد و حالا دیگه مشکل مادر بزرگم دو تا شد که هم بره باغچه را خراب کرده بود و غاز هم حوض را کثیف! 

ولی حسابی ما حال میکردیم و با داشتن کفتر و بره و غاز خوشحالتر بودیم. تازه غازه ماده بود و گاهی یک تخم خیلی بزرگ هم میکرد و ما که تا حالا بزرگتر از تخم مرغ ندیده بودیم، از دیدن اون خوشحال میشدیم و مادربزرگم هم با دیدن تخم بزرگ غاز تا حدودی از گناه غازه و کثیف کاریش گذشته بود! چقدر کیف میکردیم که با تخم غاز ، نیمرو درست میکردند و با چه ولعی میخوردیم. صبحها من میرفتم کتابخانه، یعنی یک مسجدی بود که کتابخانه هم داشت و من میرفتم و کتاب میگرفتم و همونجا توی سالنش که طبقه بالای مسجد بود میخواندم، یکبار توی فهرستاش چشمم به یک کتاب صادق هدایت خورد و چون یک داستانش را در کتاب درسی فارسی خوانده بودم، شماره اش را یاداشت کردم و به کتابدار دادم تا کتاب را بدهد، کتابدار نگاه عجیبی کرد و گفت کتاب نیست، دوباره در فهرست گشتم و کتاب دیگری از صادق هدایت پیدا کردم و شماره اش را دادم به کتابدار و باز گفت نیست، من دلخور شدم و گفتم که شما که کتابها را بیرون نمیدهید، چرا نیست و حرفش را اصلاح کرد که این کتابها بدرد تو نمیخورد و بجایش بیا داستان راستان را بخوان و من از اینکه این کتابدار احتمالا بیسواد برایم دارد بزرگتری میکند و کتابها را بد و خوب میکند و بعضی را نمیدهد دلخور شدم و از کتابخانه بیرون آمدم و تصمیم گرفتم هر طور شده این کتابها را بخوانم تا بفهمم چه بوده که این بیسواد نداده من بخوانم. همین موضوع باعث شد که چند سال بعد همه کتابهای صادق هدایت را خریدم و خواندم و همیشه در فکر بودم که کجای این کتابها بد بود که آن کتابدار مذهبی احمق از من دریغ کرد؟! غیر از کتابهایی که در کتابخانه میخواندم ، یک مجله پیام شادی بود که مادرم موافقت کرده بود هر ماه آنرا بخرم که از انتشارات مذهبی بود و دلیل موافقت خانواده من با خرید آن هم همین مذهبی بودن آن بود وگر نه من دوست داشتم کیهان بچه ها بخرم که هفتگی بود و بیشتر همسنهای من میخوندند. پیام شادی، داستانها و مطالب جالبی داشت که من هر کدام را چندین بار میخواندم تا باز یک ماه بگذرد و روزشماری میکردم تا شماره جدید آن بیاید و یکسری داستانهای دنباله دار داشت که این چشم براهی را دوچندان میکرد. 

چند روز بعد تخمهای کفترها باز شد و دو تا جوجه کفتر بدنیا آمدند که یکیش فلج بود و یکی از پاهایش کج بود، هم خوشحال بودم و هم ناراحت ، دوران روی تخم نشستن کفترها هم خیلی جالب بود که گاهی چند ساعت مرا بخود وامیداشت، وقتی کفتر ماده میخواست آب و غذا بخوره ، کفتر نر میرفت و روی تخمها مینشست و کفتر ماده پس از خوردن آب و غذا ، یک پا و یک بالش را میکشید، انگار اینجوری خستگی در میکرد و بعد آن پا و بال دیگر و اگر درب قفس باز بود کمی بیرون می آمد و دور میزد و باز زود میرفت روی تخمها مینشست، انگار به کبوتر نر اعتماد نداشت، غذا دادن جوجه ها هم بامزه بود، اکثرا کبوتر ماده و گاهی کبوتر نر، دونه میخوردند و در چینه دانشان نگاه میداشتند و با جوجه ها نوک به نوک میکردند و غذاها را در دهان جوجه خالی میکردند و اینگونه جوجه ها غذا میخوردند تا بزرگتر شدند و توانستند خودشان غذا بخورند. چند روز بعد انگار کفترها فهمیدند که یکی از جوجه ها فلج است یا یک پایش کج است و از دادن غذا به آن خودداری کردند و یک روز بعد آن جوجه مرد و اینگونه کفترهای ما از دو تا به سه تا تبدیل میشدند. روزهای تابستان من با مطالعه کتاب در کتابخانه ها و خوردن نهار با خانواده و گذراندن ظهرها تا عصر در تنهایی و خوردن چای عصرانه و رفتن به مسجد در غروب و بازی کردن با بچه ها و غاز و ببعی و رسیدگی به کفترها میگذشت.نیمی از تعطیلات تابستان گذشته بود که عمه ام از تهران برای زیارت و دید و بازدید به خونه ما آمد و شلوغی خانواده ما را بیشتر کرد. مادرم خیلی تحت تاثیر عمه بود و شاید بخاطر اینکه در تهران زندگی میکردند، آنها را باهوشتر و عاقلتر میدانست. از بخت بد یکروز که داشتم میرفتم کتابخانه، دیدم شماره جدید پیام شادی آمده و با عجله برگشتم خانه و در حالی که مادرم با عمه درحال صحبت بود ، حرفشان راقطع کردم و از مادرم درخواست پول کردم که بروم شماره جدید پیام شادی را بخرم و عمه، نمیدانم از اینکه وسط حرفش پریدم دلخور شد یا دلیل دیگری داشت که رو به مادرم کرد و گفت چه معنی دارد بچه اینقدر چیزی بخرد و اصلا خرید مجله چه معنی دارد و این حرفها نمیدونم چه تاثیری داشت که دست و پا زدن و حتی گریه کردنم هم دردی را دوا نکرد و خرید مجله من بعد ممنوع شد. حتی بعدا وقتی عمه نبود هم با مادر درمیان گذاشتم که این مجله مذهبی است و خریدشو قبول داشتید ولی با مخالفت شدید مادرم مواجه شدم و فهمیدم که این تنها موهبت زندگیم با فضولی دیگران ازبین رفته و قابل برگشت نیست و پس از آن من با حسرت، جلد مجله را از پشت ویترین مغازه نگاه میکردم و برای همیشه از خواندن داستانهای نیمه تمام آن محروم شدم. دو ماهی از ورود غاز و مادربزرگ پدری به خونمون میگذشت که فهمیدیم قراره غازو سر ییرند، با اینکه خوشحال نشدیم ولی دلمون خوش بود که بره هنوز هست، قصاب محل آمد و سر غاز را برید و ما با مادربزرگ و بقیه خانواده دور آن جمع بودیم و مادربزرگ گفت که این شعر را با هم بخونیم: ای خدا مه غاز بمرده   گردن دراز بمرده   چک چک دراز بمرده   نکرده نماز بمرده ،یعنی خدایا غاز من مرده، گردن دراز مرده، پا دراز  من مرده، نماز نخونده مرده، و همه چند بار این شعرو با هم تکرار کردیم و حتی چند قطره اشک هم ریختیم!  بعدش غازو توی آب داغ انداختند تا پرهای اونو بکنند و همون روز خوراکی مازندرانی با جگر غاز خوردیم و فردای آنروز هم برای اولین بار پلو با خوراک غاز خوردیم که خیلی از همشهریامون، طعمشو نچشیده بودند. ناگفته نمومه که در این مدت مادربزرگ پدریم که خیلی هم کاری بود چندین غذای شمالی درست کرد و ما برای اولین بار خوردیم و چیزی که همه خانواده را یکصدا عاشق خودش کرد، نازخاتون بود که یک نوع چاشنی همراه غذا بود و با بادمجان کبابی که له میشد و آبغوره و سبزی معطر مخصوص که از شمال آمده بود ، تهیه میشد.

نازخاتون

 چند روز بعد دوره قرآن مسجد تموم شد و یک شب جمعه را برای امتحان تعیین کردند که روحانی مسجد هم شرکت داشت و همه قرآن خواندیم و من نفر سوم شدم و به سه نفر اول ، حاج آقای پیش نماز جایزه میداد، دو نفر اول جایزه شان را گرفتند و حاج آقا جایزه ام را که یک آلبوم عکس چسبی بود، به من داد و خیلی خوشحال شدم چون عکسهای زیادی داشتم که توی یک پلاستیک ریخته بودم و با این آلبوم میشد سر و سامانی به آنها داد، هنوز داشتم به آلبوم نگاه میکردم که حاج آقا و دو تا جوان مجری جلسه قرآن با هم چیزی درگوشی گفتند و یکی از جوانها آلبوم را از من گرفت و گفت این یک عیبی دارد که باید آنرا عوض کنیم و فردا شب بیا و بگیر. خیلی دلخور شدم ، دو تا برنده دیگر با جایزه هایشان به خانه رفتند و من به خانواده وعده دادم که جایزه ام را فردا میدهند، فردا شب یک آلبوم عکس چسبی دیگر به من دادند که روی جلد آن عکس گل بود و من تازه فهمیدم که چرا پیشنماز به آن دو جوان اعتراض کرد و جایزه را از من گرفتند، روی جلد آلبوم قبلی، عکس یک دختر بود! با اینکه آلبوم را گرفتم و با خوشحالی خانه بردم و با همراهی بقیه خانواده، عکسهای خودم و اعضای خانواده را در آن چیدیم و از داشتن آن خوشحال بودم، ولی همان حسی که کتابدار کتابخانه در من ایجاد کرد که از دادن کتاب دلخواهم بخاطر مصلحت خودداری کرده بود، را به پیشنماز مسجد پیدا کردم و از اینکه مصلحت اندیشی کرده و آن آلبوم با عکس آن دختر خوشگل را از من گرفته و با یک آلبوم دیگر عوض کرده بود، دلخور شدم و دیگر به آن مسجد نرفتم. حالا دیگر وقت نماز شب، جایی برای رفتن نداشتم و برای اینکه خانواده نفهمند که مسجد نمیروم، همان تایم را مجبور بودم در خیابان پرسه بزنم. بره خونه ما تبدیل به گوسفند شده بود و نگرانی ما را زیادتر میکرد بخصوص وقتی بزرگترا زمزمه میکردند که گوسفنده بزرگ شده و حیاط را خیلی کثیف میکند و سروصدای همسایه ها درآمده و این پیش درآمدی برکشتن این همبازی خوب ما بود. حدسمون درست بود و یکهفته بعد به بهانه اینکه باید برای مدرسه و اول مهر آماده شوید، قصاب محل بخونه آمد و سر گوسفند همبازی ما را برید، خواهرم که خیلی گریه کرد و با مادرم قهر کرد و تا وقتی غذا با گوشت این گوسفند، درست کردند، غذا نخورد و من هم موقع کشتن گوسفند که نزدیک سه ماه جزئی از خانواده ما بود، اشکم درآمد ولی خیلی زود خودم را کنترل کردم که بقیه نبینند. گوشتهای گوسفند را قرمه کردند و در دبه فلزی گذاشتند که بتوانند هر روز مقداری از آن را در غذاهای مختلف بریزند بدون اینکه خراب شود و یا لازم باشد در فریزر بگذارند و فردای آنروز، غذای ظهر ما کله پاچه گوسفند بود و با اینکه احساس گناه میکردم، از آبگوشت و نوک زبان و قسمتی از گوشت آن خوردم و احساس لذت کردم! با خوردن کله پاچه گوسفند انگار همه بوی مهرماه را شنیدیم و دغدغه خرید کتاب و کیف مدرسه و لباس و لوازم التحریر همه را فرا گرفت و از فردای آنروز تا روز اول مهر بدنبال انجام این مهم بودیم.

سعدی نام  مرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل



  • محمد تقی سعدی نام

خندوانه

خندوانه

تقدیم به رامبد جوان

خندوانه به ابتکار رامبد جوان از سال 1393 در شبکه نسیم آغاز به پخش کرد و خیلی سریع طرفداران زیادی برای خود دست و پا نمود. خندیدن به سبکی نو هدف اصلی این برنامه شد و همین، جذابیت این برنامه را دوچندان ساخت. از دهه 70 برنامه های طنز زیادی عمدتا با مدیریت مهران مدیری تهیه شد تعدادی از آنها هم بسیار موفق بود ولی اساس آنها بهم خندیدن است و یا بدیگران خندیدن و تمسخر دیگران و اجرای آن در استودیوها انجام میشد و ارتباطی با بیننده خود نمیتوانست برقرار کند . مشخصه خوب خندوانه زنده بودن آن است و اجرای آن در حضور گروه قابل توجهی از مردم و همچنین ارتباط با خیل بیننده های تلویزیونی از طریق پیام و سایت، هدفش هم باهم خندیدن است و اینگونه ناگهان برنامه را جایگاهی مردمی بخشید .

 خندیدن و خنداندن در کشور ما، کاری عاری از گناه نیست و براحتی انگشت اتهام بسوی خنداننده دراز خواهد شد و دراین صورت عاقبتش با کرام الکاتبین است. یک ژست مذهبی غلطی که در کشور ما گرفته شده، مخالف نشان دادن مذهب با خنده و خوشحالی و شادی است و هرگونه شادی و شادمانی را ناشی از بیدینی و بیقیدی شادی کننده میخوانند و این کاشته غلط ذهنی، مردم ما را سالهاست دچار بلاتکلیفی کرده که همیشه خود را باید در تنگنایی ببینند که یکطرفش مذهب است و طرف دیگرش زندگی است که نیازمند شادی است.  این سوغات شهرنشینان مخالف ترقی و تمدن و سنتگراست که پس از مشروطه بوجود آمدند و مشروعه نام گرفت و اصالت ندارد ، تمامی اقوام ما رقصها و سرودها و آهنگهای اصیل خود را داشته اند و در جشنها و عروسیها و به هنگام برداشت محصول و تولد فرزند و زادوولد احشام و همچنین پیروزیهای نظامی به رقصها و پایکوبیها میپرداختند. همه ما رقصهای کردی و لری و ترکی و لزگی و ترکمنی و عربی, رقص چوب تربتی و و رقص بلوچی و رقص و آهنگهای بوشهری را میشناسیم.

  

 پس این پدیده نوظهور، سنت ایرانی و اسلامی نیست که اگر بود ما نباید ظرف این 1400 سال این سنتها را در اقواممان میداشتیم. این پدیده نوظهور یکصد سال است که در میان مردمی که شهرنشین شدند و دیگر نه به فرهنگ گذشته خود اتکا داشتند و نه فرهنگ جدیدی را جایگزین آن کردند، ایجاد شد، مردمی که با این شیوه خواستند مشروعیت را جایگزین مشروطیت کنند. این فرهنگ غلط در مخالفت با حکومتها که مشوق جشن و شادی بودند، تلاش کرد با دوری از شادی به گریه برای امام حسین و سایر امامان پناه ببرد. رضاشاه دردوران حکومتش جهت کاهش خرافات و افراطهای مذهبی جامعه زمان قاجار که مانع ایجاد مدارس جدید و هر کار نوی بود، محدودیتهایی برای قدرت روحانیون و ممنوعیتی برای مراسم مذهبی از جمله سوگواری امام حسین قایل شد که باعث تبدیل یک روز سوگواری امام حسین به مراسمی دوماهه شامل محرم وصفر و برتری بخشیدن این امام بر تمامی امامان و پیامبران از این لحاظ، پس از وی بود. سنتگرایان تلاش کردند عید نوروز را به هر بهانه ای، عزای عمومی اعلام کنند و از سایر جشنها به بهانه محرم و صفر و دهه های فاطمیه و ماه رمضان فرار کنند و اینگونه بتوانند به حکومتهای به زعم اینان، مشروطه و بیدین، دهن کجی کرده و شریعت خود را بالای سرشان پیش ببرند. در این صد سال دیده ایم که رهبران مذهبی به بهانه کشته شدن چند نفر، عید نوروز را عزا اعلام کرده ولی در همان حال اگر برخورد با عیدی مذهبی داشتیم در همان زمان عزا، آن مناسبت مذهبی را گرامی میداشتند و این تناقض را کسی به رخ نمیکشید.

 این فرهنگ که با افتخار نام مبارزه منفی با حکومتها را بخود گرفت و متاسفانه بسیاری از روشنفکران یکصد سال اخیر هم از آن تبعیت و طرفداری کردند، مردم را همچنان در بلاتکلیفی نگه داشته بگونه ای که در دهه 60 ،دیدیم که آنقدر شور شد که روحانیون و سردمداران این رسم غلط بخود اجازه دادند که حتی در عروسیها هم  یادی از عزای امام حسین کنند و حتی بخود میبالیدند که مردم آنقدر مذهبی اند که در شادیها هم از ائمه اطهار غافل نمیشوند. با حاکمیت مردم متوسط و ضعیف شهری بر مملکت پس از انقلاب، فرهنگ مقاومت در مقابل شادی و ارجحیت عزاداری چنان حاکم شد که اقوام و روستاییان که فرهنگ درست و مشخصی را در جشنها داشتند، از ابراز آن وحشت کردند و تقریبا در دهه 60 کمتر صحبتی از رقصهای محلی و موسیقی محلی و سایر رسوم بمیان آمد. این نوع طرز تفکر با حکومت روحانیون پس از انقلاب خودش را حادتر نشان داد بگونه ای که تمام موسیقیدانان و ترانه سرایان و صاحبان سایر هنرها با ترس و لرز هنر خود را عرضه میکنند و چنانچه روحانی کوچک یا بزرگی در گوشه ای از کشور با آن مخالفت کند، هیچ فرد ونهادی قدرت دفاع از آن هنر و هنرمند را نخواهد داشت وتنها همراهی گروهی نادان در مخالفت با کار هنری مزبور را شاهد خواهیم بود. در این چهل سال بارها شاهد بودیم که اجرای زنده موسیقی و ترانه در تلویزیون رایج شده و گروههای موسیقی به اتفاق خواننده در صفحه تلویزیون ظاهر شده و به اجرا پرداخته اند و پس از چندی ، دیگر دیده نشدند و یا خواننده را نشان داده ولی نوازندگان را سانسور کردند و گاهی خواننده را با سر نوازندگان شاهد بودیم و سازهای موسیقی را نباید نمایش میدادند، گویا دیدن ساز بمثابه رویت عورت نامحرمان حرام است، چندی بعد کلا ترانه و آواز، از برنامه های تلویزیونی حذف شده است، که ناشی از اعتراض یک مقام مذهبی بوده و چون هیچ فرهنگ پایداری وجود ندارد، هیچ مدافعی پیدا نمیشود تا بتواند از تمام و یا قسمتی از اجرای این هنرها دفاع کند. این قطع و وصلهای چهل ساله نشان میدهد که این بلاتکلیفی دست بگریبان سردمداران کشور نیز هست که گروهی برای راضی کردن جمعیت 80 میلیونی کشور، معتقد به اجرای برخی از هنرها در تلویزیون و مجامع عمومی هستند و گروهی تندروتر آنرا مخالف مذهب قلمداد کرده و با تهدید، موفق به حذف آن میشوند.امام این شجاعت را داشت که شطرنج و ماهی اوزون برون را علی رغم مخالفت بسیاری از مراجع ، حلال اعلام کند، ولی هیچ مرجعی  شجاعت نداشت که هنر موسیقی و یا بخشی از آن  را بگونه ای قابل فهم برای مردم مباح اعلام کند و میرزای شیرازی هم پیدا نشد که آن را کلا تحریم کند و این بلاتکلیفی باقیست و باقی میماند و اگر مسوولی جشن با موسیقی و خواننده برپا کند که محلی باشد و یا از سیما پخش شود، هیچکس را یارای آن نیست که استدلال کند که حرام نیست و کافیست مردی که خورده مشکلی با صاحب مراسم دارد خبر شود و بیاید و فریاد برآورد که وا اسلاما ، اسلام از دست رفت، آنگاه مرجع تعیین صحت و سقم نداریم و بنا را بر درستی همان مرد بد طینت میگذاریم و صاحب مراسم شبهایی را در کلانتری میخوابد که تا قبل از تعیین تکیف این مهم، خودسرانه اقدام به برپایی چنین مراسمی نکند. 

نابسامانی درحدی است که گروه رقص چوب تربت در حضور معاون وزارت ارشاد برنامه اش را انجام میدهد و معاون مربوطه در کنار روحانیون وزارتی ومحلی و سایر مقامات برای گروه کف میزنند و با اکرام به آنها جایزه می دهند و دو روز بعد همین گروه همین رقص را در مراسم عروسی انجام میدهد و با خبر شدن گشت ارشاد ونیروی انتظامی، اعضای گروه را گرفته و با پس گردنی راهی کلانتری میکنند که دیگر در ملا عام ترویج لهو و لعب نکنند و عبرتی شود برای دیگران و اینگونه ایرانیان مجبورند آبخوردنشان را هم یواشکی انجام دهند چرا که قانون مشخصی نیست.

در چنین وضعیت بلبشویی، هنر مجریان خندوانه بیشتر بچشم می آید که ضمن اجرای برنامه ی جذابی که میتواند بیننده قابل توجهی را جذب کند، موفق میشود که تهدید و حساسیت آن گروههای تند رو را برنینگیزد. رامبد جوان که قبلا هم سریال تلویزیونی ارزشمند مسافران را سال 88 در کارنامه خود دارد، ابتکار کشف استعدادهای جدید "خنداننده شو" را بکار بست و در دو سری بسیار جذاب، موفق شد خنداننده های جوان و با استعدادی را شناسایی کرده و در مدتهای محدود چند ماهه آنانرا رشد داده و در قالب مسابقات خنداننده شو، آنها را به جامعه هنری کشور و مردم معرفی نماید. این ابتکار و شروع، که متعلق به رامبد جوان است، توانسته روح خنده و شوخی را به میان مردم رسوخ دهد و در محافل کوچک و بزرگ مردمی تکرار آنرا ببینیم. جالب است که گاهی از زبان رامبد و یا سایر مربیان خنداننده شو در برنامه های تلویزیونی شنیده میشود که فشارهای زیادی بر این برنامه و شوخیهای انجام شده توسط مجریان هم از بعد سیاسی و هم از ابعاد اخلاقی و مذهبی وارد میشود  که خوشبختانه با سیاستهای آقای جوان و سایر همکارانش، این برنامه جذاب ادامه پیدا کرده و رسالتی را بر دوش گرفته که میشود گفت خط بطلانی بر بی فرهنگی حاکم بر جوامع شهری یکصد سال اخیر بوده و مردم را به سمت زندگی همراه با لبخند و شادی هدایت میکند. این شیوه که بر اساس استندآپ کمدی پی گرفته میشود، شیوه نوینی است که در این چند سال خنده ای را بر لب این ملت مصیبت زده نشانده، ملتی که باید گفت بیش از یک قرن است که نخندیدند و شادی نکردند.

 

البته فراموش نمیکنیم همین برنامه خندوانه که هنوز دلیل قطعی برای تعطیل کردن آن پیدا نشده ، مانند بارانهای موسمی، فقط در پاره ای از سال قابل نمایش دادن است و آن هم زمانهاییست که روحانیون معزز ما از کار خسته کننده گریاندن ملت فارغ شدند و دارند کمی استراحت میکنند، مواقعی که محرم نباشد، صفر نباشد، سه دهه فاطمیه نباشد و ماه رمضان نباشد، روز قبل و بعد و روز وفات امامان نباشد که برای هرکدام چندین احتمال وفات داریم، غیر از اینها روزهای عزای دیگری هم داریم، کافیست اتوبوسی با کامیونی در گوشه ای از کشور تصادف کند تا اعلام سه روز عزای عمومی شود و یا چند نفر در رودخانه غرق شوند یا در یک هکتار از این کشور چند میلیون هکتاری سیل بیاید و یا بخاری مدرسه ای روستایی آتش بگیرد، آنگاه باز هم اعلام عزای عمومی میشود، البته این مربوط به این نیَست که مسئولان کشور تحمل شنیدن از دست دادن چند هموطن را ندارند، نه، در این کشور بجز دو سال اول جنگ که برای بازپس گیری سرزمینهای اشغالی میهنمان جنگ بود، شش سال دگر بیهوده جنگیدیم و ده ها هزار هموطن کشته شدند بدون اینکه یک متر در خاک دشمن پیش برویم و کسی دلخور نشد چون فکر مبکردند وظیفه است که صلح نکنند و بعد هم که صلح کردند هیچکس عذر خواهی نکرد که چرا شش سال بیهوده جنگیدیم، پس نگرانی از دست دادن هموطنان نیست، از عزا خوشمان میآید و همان طور که در فرانسه دنبال بهانه ای میگردند که اعلام جشن عمومی کنند، ما در ایران بدنبال بهانه ای هستیم که اعلام عزای عمومی کنیم و اصلا نباید فکر کنیم که این موضوع اثر روانی درآمد  روحانیون کشور از روزهای عزاداری در یکصد سال اخیر بوده و پولی به آنان برای روزهای دیگر داده نشده است و شاید این انتقامی است که مردم دارند پس میدهند. و البته که همه اینروزهای عزا، هیچ برنامه طنزی از جمله خندوانه حق اجرا ندارد.

 سعدی نام  مرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

جام جهانی فوتبال 2018

ما و ژاپن تنها کشورهای آسیایی هستیم که در کارنامه فوتبالمان در جام جهانی2018 ، یک برد داریم و غیر از اینکه خود حضور در جام جهانی افتخار محسوب میشود و ثابت میکند که در قد و قواره ای هستیم که چنین شایستگی پیدا کردیم، در مقابل تیمهای مطرح جهانی هم خوب بازی کردن ارزش جداگانه ای دارد. چیزی که بسیار جای تعجب دارد اینست که برای اولین بار شاهدیم که همه  مردم و مسئولین با هر نوع سلیقه و طرز تفکری ، از کی روش مربی پرتغالی کشور طرفداری میکنند و اجرای اصول او را برای فوتبالمان لازم میدانند. دو چیز اینجا بسیار عجیب است یکی اینکه ما کمتر به دیگران اعتماد می کنیم که جزو فرهنگمان شده و دیگر اینکه این مربی خارجی است و اجرای بی چون و چرای دستورات این مربی خارجی، حساسیتی را ایجاد نکرده است. یادمان هست که فوتبال کشور هم مانند همه کارهای دیگر به چه فضاحتی کشیده شد و چقدر صحبت بود که اگر همان پولی را که به مربی خارجی می دهیم، به مربیان وطنی بدهیم و برایشان ارزش قائل شویم ، مربیان خودمان بهترینند و چه کشمکشی بین مربیان و بازیکنان و فدراسیون فوتبال کشور وجود داشت و بازیکنان فوتبال با باخت مقابل حریف خارجی ، عدم رضایت خود از مربی را ابراز میکردند و بالاخره کشور متقاعد شد که فوتبال علمی است که مربی و مشاور مخصوص بخود را طلب میکند و اجازه دادند که کی روش بکارگیری شود و ابتدا بی انظباطی و عدم تبعیت از مربی در بین بازیکنان آنقدر بود که مربی جدید مجبور شد چند بازیکن را کنار بگذارد تا بقیه حساب کار دستشان بیاید.ماههای اول چه مقاومتهایی میشد که اثبات کنند مربی خارجی را اخراج کنیم و از هموطنان خودمان استفاده کنیم که خوشبختانه با عملکرد بسیار خوب کی روش، نقش برآب شد و امروز همه معتقد شده اند که اگر فوتبال در سطح جهان انتظار داریم، باید از مربی جهانی استفاده کنیم. با اینکه این تفکر بسیار عاقلانه است که پس از چهل سال سعی و خطا ، به آن دست پیدا کرده ایم، باید بدانیم که با همین منطق ، برای اقتصاد، صنعت، آموزش ، ساختمانسازی ، کشورداری، ترافیک، حمل و نقل، شهرسازی، ارتش،  برنامه ریزی شهری و همه علومی که با آنها سروکار داریم ، نیاز به مشاوران و مربیان زبده جهانی هست تا با ترسیم مسیر صحیح ما را سریع و درست به اهدافمان برسانند، مسیری که سالهاست با ترس از جاسوس بودن خارجیها و یا فکر خودکفایی از آن فرار کرده ایم و با علم ناقصی که در هر زمینه داشته ایم نتوانستیم کشور را به اهداف خود برسانیم و منابع مالی بسیاری را تلف کردیم.

سعدی نام  خرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

دولت زدگی

دولت زدگی

تو تاکسی نشسته بودم راننده با هیجان و در اوج دلخوری میگفت این مملکت صاحب نداره، هیچکی بفکرمردم نیست، دولت حتی کارهای ساده را نمیکنه، همه خائنند، هندوانه و گوجه فرنگی اینقدر ارزون شده که کشاورز بیچاره براش صرف نمیکنه محصولشو بچینه و بفرسته میدون بار، چرا نباید دولت راهنمایی کنه که امسال چقدر پیاز بکارند، چقدر سیب زمینی بکارند که اینجور نشه؟ حرفاش بنظر درست میامد، خوب دولت با اینهمه کارشناس و وزارت کشاورزی و جهاد، کار به این آسونی را که میتواند انجام بدهد. یادم اومد از زمانیکه در خاطرم هست یکسال پیاز بیش از حد میکاشتند و فروش نمیرفت، یکسال سیب زمینی و هیچوقت اینهمه شکست و ناکامی درس مناسبی برای کشاورزان ما نشد که سال بعد چه بکارند که حداقل میزان ضرر کمتر شود. بخودم که آمدم دیدم یکی از مسافران رشته سخن را بدست گرفته و در تایید حرفهای راننده تاکسی میکفت دراین مملکت بیصاحب ، هیچکس نیست که مردم را راهنمایی کند که تو چه زمینه ای سرمایه گذاری کنند، تا هم نیاز های کشور تامین شود و هم ضمن کارآفرینی ، سرمایه های کشور هدر نرود، یهو همه نروند کارخانه ماکارونی بزنند ، بعد بیشترشان ورشکست شوند ، بعد همه با هم کارخانه فرش ماشینی و کاشی بزنند و به همان بلا دچار شوند، همچنین ادامه داد که خیلی از مردم سرمایه های کوچک و بزرگی دارند ولی نمیدانند کجا سرمایه گذاری کنند که بازده خوبی داشته باشد و در ضمن کشور ظرفیت جذبش را داشته باشد، خدایی حرفهاش درست بود خوب چرا دولت اینکار را نمیکند ، اینهمه وزارتخانه های بازرگانی و اقتصاد و دارایی پس چکار میکنند، این خواسته ها که کاری ندارد، کافی است چند کارشناس برای دادن این آمارها بکار بگیرند، توی همین فکرها بودم که راننده تاکسی تذکر داد که به مقصد رسیده ام ، کرایه را حساب کردم و پیاده شدم. درب مغازه ای ایستادم که خرید کنم ، یکی از دوستان صاحب مغازه با قیافه ای افسرده تعریف میکرد که قنات روستای حسن آقا  خشک شده و مردم روستا هرچی تلاش کردند که مجوز چاه بگیرند ، نمیدهند ، یکی از مامورای دولت گفته امتیاز چاه را فقط به نماینده های مجلس میدهند، اون بی انصافها هم چند میلیارد میفروشند، بیچاره ها روستائیان امسال هیچ محصولی ندارند که بفروشند. خیلی دلم برای مردم روستای حسن آقا سوخت و همونجا آرزو کردم کاش وزیر بودم و اول یک چاه برای روستای حسن آقا میزدم تا از این تنگدستی دربیایند. تو مسیر برگشت راننده تاکسی تعریف میکرد که دیشب رادیو بی بی سی میگفته که مملکت را خراب کرده اند، اینقدر مجوز چاه داده اند که آبهای زیرزمینی خشک شده و مردم بخاطر آب بجان هم افتاده اند، اهالی اصفهان آب آشامیدنی که به یزد میرفته را قطع کرده اند تا بتوانند در روستایشان هندوانه بکارند! و همان رادیو میگفته سیاست توسعه و خودکفایی کشاورزی برای کشور نیمه خشک ایران غلط است و دولت باید محصولاتی را آب بیشتری نیاز دارد از خارج وارد کند تا با بحران کم آبی بیش از این مواجه نشود و سیاستهای بدون مطالعه ایجاد سدها باعث شده که خشکسالی بیسابقه ای کشور را فرا بگیرد و بسیاری از دریاچه ها و تالابها مانند دریاچه ارومیه و هامون خشک شده است و روزی که با افتخار شروع به اجرای سیاست خودکفایی محصولات کشاورزی در کشور کردند، کسی نمیدانست که منجر به فلاکت  کشاورزان و نابودی منابع آب و کشاورزی ایران میشود. از گوشه و کنار این حرفها ی مردم را هم میشود شنید:

دولت باید به خواسته رانندگان توجه کند

دولت باید تولید را یاری دهد

دولت باید فارغ التحصیلان بیکار را جذب کند

دولت باید صرافیهای غیر مجاز را جمع کند

دولت باید مشکل آب کشاورزان را حل کند

دولت باید بدهی پرسپولیس و استقلال را پرداخت کند

دولت باید مشکل معدن داران را حل کند

دولت باید هنر ایران را به خارجیها معرفی کند

دولت باید برای تامین مسکن اقشار کم داآمد چاره اندیشی کند

دولت باید جشن تکلیف بگیرد

دولت باید تولیدکنندگان کیف و کفش را دریابد

خودروهای داخلی افتضاح است دولت باید بیشتر کنترل کند

دولت باید محصولات کشاورزی بیش از نیاز کشور را صادر کند تا محصول روی دست کشاورز نماند

دولت باید جلوی صدور محصولات کشاورزی را بگیرد تا بیش از این قیمتها بالا نرود

و خیلی باید های دیگر که مردم انتظار دارند دولت انجام دهد. دولت زدگی مردم ما تمامی ندارد، تقریبا هیچ کاری نیست که مردم فکر کنند خودشان باید همت کنند و انجام دهند. ما هنوز در دوران ارباب و رعیتی هستیم و مردم رعیتی هستند که یکی باید بگه چکار کنند و به تنهایی کاری از پیش نمیبرند. برای همین هم بیشتر دوست دارند کارمند دولت شوند و خاطرشان جمع شود که سی سال حقوق میگیرند و راحت، این مشکل دولت است که آیا میتواند به اندازه حقوقی که میدهد ، ازشان کار بخواهد. سالهاست ارباب رعیتی را برداشته اند ولی ما هنوز رعیت ماندیم، رعیتهایی که چشم بدست ارباب داریم که مشکلات را حل کند. هنوز آمادگی شرکت در جامعه ای که مردم همه وظایف را انجام میدهند و دولت صرفا با مالیاتی که از مردم میگیرد مسائل نظامی و ارتباطات خارجی را هدایت میکند را نداریم. قبل از اینکه آمادگی پیدا کنیم علوم را آوردند ، زودتر از موعد زنان را وارد جامعه کردند، زود آزادی دادند، زود خانها را برداشتند ولی ما نه آمادگی داشتیم و نه اصلا دوست داشتیم، هنوز داریم حسرت میخوریم چرا بزور حجاب را از سر زنها برداشتند و زنان را وارد اجتماع کردند ، آموزش را برای زنان رایج کردند و حق رای به زنها دادند، هنوز فکر میکنیم برای این حجاب زنها را برداشتند که بتوانند لوازم آرایش خارجی در ایران بفروشند. برداشتن آن سد بزرگ فرهنگی که هنوز گریبان زنان افغانستان را گرفته، را اینگونه تعبیر میکنیم.

 قبل از اینکه آمادگی پیدا کنیم ما را از عهد قجر به قرن بیستم آوردند و هنوز بهشت را در برگشت به گذشته میبینیم، اصلا انقلاب هم یکنوع دهنکجی به این تغییرات سریع و برای بازگشت به گذشته بود. در کشورهای دیگر همه فعالیتهای فرهنگی، تولیدی و خدماتی توسط شرکتهای خصوصی انجام میشود و دولت هیچگونه تصدیگری ندارد، اگر آمریکا و اروپا مثال خوبی نیست، چین و کره را بیاد آوریم، ولی ما از خصوصی سازی هم خوشمان نمیآید و ترجیح میدهیم متصدی همه کارها دولت باشد، مردمی را که سود کلانی بدست بیاورند را نمیتوانیم ببینیم، حتی اگر شرکتهای خصوصی دچار مشکلاتی بشوند مانند کارخانه ها و یا موسسات مالی و غیره ، باز مردم ما تجمع میکنند و از دولت تقاضا میکنند بدهیهای آنها را جبران کنند. این راهی که ما مجبور به رفتنش شدیم، بقیه مثل ترکیه، چین، کره و ژاپن هم شدند و اکنون همه آنها خود را منطبق کردند و فقط ما بلاتکلیفیم، چین شاید آخرین کشوری بود که با دنیا آشتی کرد و با ترس و لرز دروازه هایش را باز کرد و اکنون بعد از بیست سال دوش بدوش پیشرفته ترینها دارد میتازد و ما که دویست سال است پا به این عرصه گذاشتیم هنوز چیزی نشدیم، مدارس و دانشگاههایمان دولتی است و تازه همان دانشگاه آزاد هم دولتیه، کارخانه های ذوب آهن و خودروسازی و صنایع بزرگتر همه دولتی است ، بنادر،راه آهن، راهها،  تولید و توزیع نفت، بیشتر معادن، تولیدات نظامی، توزیع آب و برق و گاز و بسیاری از امور خدماتی حتی قضاوت و دادگاهها هنوز دارد دست دولت را میبوسد، و دولت کیست؟ فردی که هرگز از خود کارخانه ای نداشته و یا حتی هزار نفر را نان نداده و یا راهبری نکرده و همین آدم وقتی رئیس جمهور یا وزیر شد ، مشکلاتی را باید حل کند که تاکنون با آنها برخوردی نداشته و جالبه که موقعی که وزیر میشوند و یا رئیس جمهور، باید ثابت کنند که جزو طبقات فقیرند و مال و ثروتی ندارند و فوقش خانه ای دارند و این یعنی که آنها هم دستشان به دهنشان نمیرسیده و کارمندی بیش نبودند و یا همان رعیت خودمان! و البته که با همچین مدیرانی مشکلی حل نمیشود و بیشتر به مرهم میماند تا حل و اینگونه صنعت و کارخانجاتمان همان قدو قواره 40 سال قبل را دارند ، چون انتظار داریم دولت هم بفهمد که چی مورد نیاز است و هم سرمایه گذاری کند، خودش کارخانه اش را وارد کند، خودش تولید کند و کارخانه را بچرخاند و مگر یکی است، در تمام زمینه ها و اینگونه نه دولتها کاری از پیش بردند  نه مردم توقعشان را تغییر دادند و ما همچنان بلاتکلیف ماندیم. بیاییم دیدگاهمان را عوض کنیم و موضوعات را دوباره ببینیم.

 

 سعدی نام  خرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

مفاخر دوملیتی ایران

در زمان انقلاب 57 مردم ایران بوجد آمدند که کشور در دستانشان قرار گرفته است . کشوری که قبل از آن در اختیار خاندانهای سلطنتی قرار داشت که از هر خاندان احتمالا دو سه نفرشان باهوش و شجاع و کشورگشا و مردم دوست از کاردرمی آمد و مابقی بی عرضه و نالایق و کشوربربادده بوده و با ثروت و حیثیت ایرانی به خوشگذرانی و  عیاشی می پرداختند و با ظلم و ستم خود و عمالشان خون مردم را در شیشه میکردند.. از220 سال حکومت هخامنشی 70 تا 90 سال کشور توسط پادشاهان توانمند مدیریت شد و در آخر با شکست از اسکندر همه چیز بر باد رفت. اشکانیان 470 سال بر ایران حکومت کردند و تنها افراد صاحب نام آن اشک اول و اشک ششم و اشک نهم و اشک سیزدهم و چهاردهم از 29 پادشاه این سلسله، بودند.ساسانیان با 427 سال حکومت، از میان 40 پادشاه، فقط 6-7 پادشاه لایق بخود دید و آخر هم کشور را مفتضحانه به مشتی عرب پابرهنه واگذار کردند. پس از پیروزی انقلاب معلوم شد که ایران و ایرانی در درجه دوم اهمیت قرار دارد و حاکمان وقت بیشتر علاقه مندند اسلام ناب محمدی و دنباله حکومت علی را بنیان بگذارند و ایجاد یک حکومت شیعه مدنظر بود و همه مقیاسهای موجود ، اعتقاد  شد و سابقه مذهبی افراد و گناهان کرده و نکرده و لذا علم و هنر و ملیت و میهن پرستی و تاریخ ایرانی به موضوعاتی که فرصتی برای رسیدگی به آنها در آن جنگ و دعواها پیدا نمیشد تبدیل شد،آنهم در فضایی که یک فرد با عکس با کراوات ، فارغ از درجه علمی و هنری وی، اگر شایسته اعدام نبود حداقل تفاله زمان شاه نام میگرفت و مطرود جامعه . ناگهان همه افراد تحصیل کرده خارج که حسب توانمدیهای علمی و مدیریتی، مشاغلی را در زمان شاه داشتند ، خودفروخته محسوب شدند، هنرمندانی که فیلم ساخته بودند بعلت بازی در فیلمی که پای عریان دختری درآن بچشم میخورد ، گمراه و مروج فحشا نامیده شدند و اساتید دانشگاه هم بالاخره یکبار با شاه یا مقامات ارشد وی در جلسه ای عکس داشتند و گناهی نابخشودنی را بدوش میکشیدند، نوازندگان و خوانندگان و هنرپیشه های زن که بدون بحث جهنمی بودند و شاعران هم مگر میشد در شعرشان از می و مطرب و دلبر چیزی پیدا نشود ، نقاشان با کشیدن صورت انسان بر اساس روایات اسلامی در آتشند، کارخانه داران و صاحبان سرمایه زالوهای اجتماع و مرفهان بی درد  بودند. حاکمان جدید از همه مظاهر حکومت پهلوی بدگویی کردند بی حجابی زنها و حضورشان در خیابانها و مدارس و دانشگاهها و ادارات ترویج فحشا بود بانکها ضد اسلام و ترویج ربا در کشور، هنر و سینما برای به ابتذال کشیدن جامعه، مدارس و دانشگاهها ترویج دهنده فرهنگ غرب و غرب زدگی و صنایع کشور، صنعت مونتاژ وابسته به غرب بود و قاعدتا همه چی باید برمیگشت به قبل از پهلوی یعنی قاجار. 

 جنگ بین حاکمان جدید و همه آنانکه مقاومت میکردند کشور به دوران قاجار برنگردد، جنگ آسانی نبود، مجموعه ملی گرایان، روشنفکران،دانشجویان، نویسندگان، تحصیلکرده ها و حتی کمونیستها رهبری انقلاب که رهبری مذهبی بود را پذیرفته بودند و اصلا کسی مخالف پررنگ شدن مذهب در کشور نبود و دلشان میخواست ضمن حفظ ارزشهای اسلامی که تحت لوای آن، انقلاب به پیروزی رسیده بود ، کشور هم همگام با حرکت جهانی، به جلو حرکت کرده و حتی بتواند قسمتی از عقب افتادگی علمی خود را نسبت به غرب جبران کند. ولی روحانیان تازه حاکم شده احساس میکردند در 50 سال حکومت پهلوی جایگاه آنان و جایگاه دین در تصمیمات کشوری کمرنگ شده و از طرفی این اولین بار بود که امکان یک حکومت مذهبی برهبری روحانیان شکل میگرفت. مردم هم که با جدایی 50 ساله حکومت از روحانیون، و با اطمینانی که رهبران انقلاب در ابتدا داده بودند که قرار است فقط مراقب باشند نه اینکه حکومت را بدست بگیرند، حضور پررنگتر روحانیون را سوپاپ اطمینانی برای جلوگیری از انحراف سیاستمداران میدانستند.

 امام خمینی: بر حکومت آینده نظارت عالیه خواهم داشت

اینگونه انقلاب  پس از بهمن 57 به پیش رفت وتا مرداد 58 ، از چاپ تعدادی از روزنامه ها مانند آیندگان، پیغام امروز و آهنگر و تهران مصور، فردوسی و غیره بتدریج جلوگیری شد ودر خرداد 59 دانشگاهها تعطیل شد و پایگاه اصلی تحصیلکرده ها برای ابراز نظراتشان از دست رفت ولی هنوز مقاومت بنی صدر بعنوان رئیس جمهور کشور دربرابر یکجانبه گرایی مذهبی وجود داشت و او درعین ابراز همدلی برای حفظ شعائر مذهبی و تقدیس مقدسات ، پیگیر هدایت کشور بگونه ای که با بنیانهای علمی روز و اصول دیپلماسی جهانی هم بیگانه نباشد ،بود ولی روحانیان حاکم آنرا همدستی با بیگانه ، اسلام ستیزی و غرب زدگی میپنداشتند و در خرداد 60 همه پایگاههای مخالفان فرو ریخت ، جبهه ملی بعلت مخالفت با تصویب اجرای لایحه قصاص حکم ارتداد گرفت و از دایره خارج شد البته لایحه قصاص تقریبا بطور رسمی هرگز اجرا نشد و زمانه برای سنگسار کردن و قطع دست و گردن زدن و پرت کردن از بلندی و شلاق زدن مجرمان آمادگی نداشت ولی عشق روحانیان حاکم صرفا اجرای قوانین زمان حضرت علی بود و به شرایط زمانی توجهی نداشتند . بنی صدر هم در خرداد 60 سقوط کرد و گروههای چپ و ملی گرای دیگر هم ناگهان در مقابل موج بزرگی از یورش قرار گرفتند و نابود شدند. و کشور برای برگشتن به 50 سال قبل و زمان قاجار آماده شدالبته بسیاری از سبوها شکسته بود و آبها ریخته و نمیشد تاریخ را بعقب برد  و با بسیاری از تغییرات مجبور شدند کنار بیایند و یا تغییر مختصری در آن بدهند.در سال 62 قانون حجاب اجباری بدون حضور هیچ مخالفی تصویب شد و بر اساس آن هر زنی که حجاب اجباری را رعایت نکند 62 ضربه شلاق مجازات دارد و جالبه که شلاق زدن هم تقریبا بعد از قاجاریه در حال منسوخ شدن بود. و حکومت که روش رضاشاه را برای رفع حجاب بکمک باتوم محکوم کرده بود حالا خود داشت این ضایعه را بکمک شلاق به حالت اول برمیگرداند و در جامعه شعار پیشرفته یا روسری یا توسری را مرسوم کرد! 

یکی از قوانینی را که حکومت برنگرداند همان قانون حق رای زنان بود که تمام ماجراهای 15 خرداد 1342 در مخالفت با حق رای زنان که غیر اسلامی محسوب میشد، شکل گرفت.

نامه های مخالفت امام خمینی با حق رای زنان در سال 1341

 و با برگشت جامعه به سده های قبل، دیگر جایی برای بازی بسیاری از تحصیلکرده ها ، نویسندگان، حقوقدانان، تاریخنگاران، هنرمندان و غیره در کشور وجود نداشت و کشور مشی بسیار ساده اندیشانه ای را در پیش گرفت و درصدر قرار دادن مردم فقیر و ضعیف و کم سواد جامعه بعنوان مستضعفان شعار کشور شد و این گروه هم خود احتیاج به هدایتگر داشته و قدرت پیشبرد عاقلانه کشور از آنها برنمی آمد.کم کم گروههای مطرود مجبور به ترک کشور و زندگی در کشورهایی که روزی محل تحصیلشان بوده و یا امکان زندگی در آنجا هست ،شدند. در درجه اول آمریکا و کشورهای اروپایی ، تبدیل به کشورهای هدف شدند و بعد از سر ناچاری ، هر کشوری در این لیست قرار گرفت. پس از خرداد 61 که تقریبا سرزمینهای اشغالی عراق بازپس گرفته شد، جنگ بدون هیچ نتیجه ای با تلفات و خسارات فراوان تاسال 67  ادامه پیدا کرد و خانواده های زیادی برای فراری دادن فرزندانشان از رفتن به سربازی و کشته شدن در چنگ، راههای غیرقانونی فرار از کشور را درپیش گرفتند و اینگونه دومین نسلی که نمیتوانست به کشور برگردد، شکل گرفت، نسل اول که بنوعی ضدانقلاب و غربزده و مرتد و بیگانه پرست و جاسوس و شاه پرست محسوب میشدند و نسل دوم هم  با خروج غیرقانونی از کشور تحت تعقیب و فراری بودند. متاسفانه با سیاستهای رادیکال حاکمان کشور، ایران روزبروز از جامعه جهانی دور و طرد شد وما تبدیل به ملتی بدوی شدیم که در سالهای قبل زندگی میکند و لذا موج سومی برای فرار از این عقب ماندگی علمی، فرهنگی، اقتصادی در سالهای پس از جنگ جهت مهاجرت از ایران شکل گرفت و این موج در دهه 80 که احتمال تهاجم جهانی به کشورمان مانند آنچه در افغانستان و عراق اتفاق افتاد، به تمایلی عمومی تبدیل شد و علاوه بر کشورهای اروپایی ، کانادا، استرالیا ، کشورهای آسیای شرقی و جمهوریهای شوروی در لیست هدفهای مهاجرتی قرار گرفتند و شرکتهای فراوانی در دنیا برای درآمدزایی از خواسته مهاجرت ایرانیان تاسیس شدند. و چنان بصورت اپیدمی درآمده که قسمت عمده ای از مدیران ارشد دولتی، نمایندگان مجلس، وزرا و خانواده آنان، پاسپورت یک کشور غیر ایران و گرین کارت را در جیب دارند که درصورت بدتر شدن کشور بتوانند بلافاصله کشور را ترک کنند و به مدیران دوتابعیتی مشهورند.

در این چهل سال تمام تلاش حاکمان کشور صرف برگرداندن عادات مردم به رسوم اسلامی و حفظ حجاب و اصول ساده جوامع زمان قاجاری شد و تندروترها  حتی عید نوروز و چهارشنبه سوری را نماد آتش پرستی دانسته و تلاش کردند ایرانیان فقط به دستورات اسلامی بیاندیشند و ملیت و ملی گرایی که در مذهب جایی ندارد را فراموش کنند و اینگونه ناگهان تمامی شخصیتهای ایرانی بیگانه شدند و شاهان که غیر قابل دفاع بودند، شاعران و نویسندگان و بزرگان ادبی و تاریخی کشور هم هر کدام به علتی مغضوب شدند. تمامی شخصیتهای ملی ما سنی بودند که کسی از حاکمان فعلی قصد بزرگداشت آنها را ندارد، ابومسلم خراسانی که از سرداران ایرانی است که بساط امویان را برچید و موسس سلسله عباسیان شد و چون در زمان عباسیان به برخی از امامان جسارت شد، گناهکار شناخته شد و حتی تیم فوتبال مشهد که به این نام نامیده میشد را محبور کردند تغییر نام دهد و یا خیابان ایرج میرزا را تغییر نام دادند که لابد این شاعر هم معصوم نبوده و گناهی از او سرزده است. اینگونه کشور همه علائقش را باید فراموش میکرد و فقط به بعد مذهب می اندیشید که حداقل اگر در این دنیا زندگی خوبی نداشته، شاید در آن دنیا در گوشه ای از بهشت جایی را دست و پا کند. و غیر از ایرانیان زنده که یرای پیداکردن جایی که بتوانند زندگی معمولیی در آن داشته باشند، مجبور به ترک کشور و اقامت در سرزمینهای بیگانه شدند، مشاهیر کشور هم دچار بی مهری و  ناامنی شده و دیگر کسی با اطمینان از سوابق درخشان و تلاشهای بی پایان آنها یادی نمیکرد و برخی وصله ای بودند که بزور بدامان این کشور کاملا مذهبی چسیبده بودند، ناچار شدند  بیکار ننشینند و این همه بیمهری را تحمل نکنند و شیوه دوملیتی بقیه ایرانیان را درپیش بگیرند.

مولانا جلال الدین رومی یا مولانا جلال الدین بلخی که ما او را مولوی میشناسیم و همه یکصدا عاشق اویند، متاسفانه بشدت سنی بوده و در مخالفت با امام حسین گفته 

 این بیان اکنون چو خر بر یخ بماند /چون نشاید بر جهود انجیل خواند

کی توان با شیعه گفتن از عمر /کی توان بربط زدن در پیش کر 

 از علی آموز اخلاص عمل/ شیر حق را‌دان مطهر از دغل
چون عمر شیدای آن معشوق شد/ حق و باطل را چو، فاروق شد

و چون فکر کرده که دیگر جایگاهی در ایران ندارد تابعیت ترکیه را در 2007 پذیرفته و افغانستان هم در تلاش است که او را افغانی به ثبت برساند. ابن سینا هم ملیت ترک را قبول کرد هرچند ازبکستان هم ادعای او را کرده است، دولت ترکیه ابوریحان بیرونی را هم ترک میداند و همچنین قهوه خانه را که اولین بار در زمان شاه طهماسب صفوی در قزوین داشتیم را از آن خود میداند و توانسته در یونسکو بنام خود بثبت برساند

آرامگاه ابوعلی سینا در همدان

جمهوری آذربایجان نظامی گنجوی را بنام خود ثبت کرد و همچنین چوگان ورزش ایرانی و شب یلدا و موسیقی شمال خراسان را.

کتابهای نظامی گنجوی

افغانستان فردوسی را به تابعیت خود درآورده و در تلاش است پوریای ولی را بنام خود ثبت کند.

قزاقستان فارابی را جزو مفاخر آن کشور میداند و ترکیه هم اعتقاد به ترک بودن او دارد. امارات متحده بادگیر را که زینت بخش معماری یزد است ،جزو هنرابداعی خود ثبت نموده و نان لواش به مالکیت فرهنگی ارمنستان درآمد و کاوه آهنگر را تاجیکستان تصرف نمود.

اکنون تنی چند از مشاهیر ایرانی هنوز باقیمانده اند که بخاطر تخلفاتی که کردند جایگاهی در کشور ندارند و چشم امیدشان به ملتی دیگریست که تابعیتشان را بپذیرد و بزرگداشتی از آنان داشته باشد.

یکی از اینها سعدی شاعر نامدار ایرانی است که عمر را تا حد پیامبری بالا برده و در مدح خلفای راشدین شعر دارد.

 دیگر عمر که لایق پیغمبری بدی...گر خواجه ی رسل نبدی ختم انبیاء  

نخستین ابوبکر پیر مرید...عمر پنجه بر پیچ دیو مرید
خردمند عثمان شب زنده دار ...چهارم علی شاه دلدل سوار

آرامگاه سعدی در شیراز

عطار هم با شعرهایی که در مدح خلفای راشدین گفته هیچ امیدی به محبت حاکمان کشور نداشته و دنبال گذرنامه دوم است که میگوید:

صدیق مطلق آنکه پس از مصطفی به حق
شایسته از او نبود هیچ پیشوا
در باخت مال ودختردرپیش یار غار
جان هم بباخته است به او یار بی دغا
فاروق اکبر آنکه چو طاها وهو شنید
در های هوی آمد وشد صید طاوها
امیر اهل دین استاد قرآن
امیر المومنین،عثمان عفان

و فکری هم به حال خیام کنید که در مقابله با خدا گفته

ابریق می مرا شکستی، ربی ،  بر من در عیش را ببستی، ربی

من مِی خورم و تو می‌کنی بدمستی،   خاکم به دهن مگر تو مستی، ربی 

و در جای دیگر گوید: 

گویند بهشت و حورعین خواهد بود    آنجا می‌ناب و انگبین خواهد بود     

گر ما مِی و معشوقه گزیدیم چه باک؟     چون عاقبت کار چنین خواهد بود

البته نباید از حق گذشت که ایران زیر و بم بسیاری در طول تاریخ داشته و زمانی بر هند ، مصر ، ترکیه فعلی ، افغانستان، ترکمنستان ، جمهوری آذربایجان، گرجستان و ارمنستان، تاجیکستان و ازبکستان، سوریه و عراق و لبنان ، یمن و کشورهای حاشیه خلیج فارس هم حاکمیت داشته است و تمام مشاهیری که در زمان حاکمیت ایران  شکل گرفته اند ، علاوه بر اینکه به ایران تعلق دارند به زادگاهشان هم متعلقند و بسیاری از مشاهیر را نمیتوان به نام یک کشور ثبت کرد مثلا زادگاه نظامی گنجوی جمهوری آذربایجان است ولی کتابهای نظامی گنجوی به فارسی است و مولوی که اکنون بنام ترکیه ثبت شده ، هیچ اثری بزبان ترکی ندارد و درپایان امیدواریم حاکمان کشور دست از یک بعدی فکر کردن بردارند و جلو تاراج مفاخر کشورمان را توسط همسایگان محترممان بگیرند.

نقشه ایران در زمان ساسانیان

سعدی نام  خرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

دکترها

دکترها

ارثهای واقعی که ما میبریم بیماریهای خانواده است نه زمین و ثروت، حالا اگه خوشبخت باشی خانواده مال و منالی هم داشته باشه یک قسمتش به شما شاید برسه شاید هم نه، ولی بیماریهای وراثتی را از همین الان بعنوان دارایی خود میتوانید حساب کنید. چند وقت پیش پدرم دچار بیماریی شد و منهم تصمیم گرفتم خودم را چک کنم ، مشکلی نداشته باشم. به یک درمانگاه خلوت رفتم و سراغ تخصص مورد نظر را گرفتم ، گفتند یکشنبه ها ساعت 11 تا 1، چهارشنبه ها ساعت 3 تا 5. چند روز گذشت و اتفاقا یکشنبه به وقتم میخورد . رفتم درمانگاه نوبت گرفتم و بعد از یک ساعت موفق به زیارت دکتر شدم. دکتر جوانی بود، با خوشرویی موضوع را شنید و آزمایشی برایم نوشت و  درضمن به دکتر گفتم جوشی روی پوستم زده ، نگاه کرد و گفت چیز مهمی نیست ، بهتره برش داری ولی باید بیای مطبم ، قیمتشم 200 هزار تومنه ! آرامشش جذبم کرد و دو سه روز بعد رفتم مطب و پول ناقابل را تقدیم کردم و ایشون با لیزر جوشو ظرف 5 دقیقه برداشتند. خوشحال از اینکه علم پیشرفت کرده و اینقدر راحت مشکلات انسانی رفع میشه برگشتم. چند روزی گرفتار بودم و بعد از دو سه هفته اقدام به آزمایش کردم و بعد از گرفتن جواب آزمایش تصمیم گرفتم مجددا خدمت دکتر برسم، از شما چه پنهان که کنار جوش قبلی یک جوش درآورده بودم سه برابر، همان یکشنبه به وقتم میخورد رفتم درمانگاه که گفتند برنامه دکتر عوض شده ، منبعد دکتر دوشنبه ها 2 تا 4 عصر و پنج شنبه ها 6 تا 8 صبح میشینه! برای اینکه مجبور نباشم همزمان با کله پزها از خونه بیرون برم ، دوشنبه را انتخاب کردم و رفتم و نوبت گرفتم و بعد از یکساعت مثل شیر باغ وحش که تو قفسش راه میره ، طول و عرض اتاق انتظارو طی کردم تا نوبتم شد، خدمت رسیدم و دکتر آزمایشو دید و اخمهایش توی هم رفت و گفت فردا باید عمل کنی ، تازه فردا دیره ، اگه امروز وقت داشتم بهتر بود و توضیح دادند که 70 درصد عملهای شهر را ایشون انجام میدهند و کلیه همشغلهای ایشون(دکترها) فقط زیر دست ایشون عمل میکنند و من شانس آوردم که به تور ایشون خوردم که اتفاقا بهترینند! حرفهای دکتر خیلی بدل مینشست و کاملا اطمینان منو جلب میکرد ولی اون جوشی که اصلا مهم نبود و حالا سه برابرشو داشتم ، نگرانم میکرد. با اینکه پس از اینهمه توضیح موفقیتهای دکتر ، بی ادبی بود که صحبتی حمل بر بی اعتمادی به این حرفهای زیبا بشه، دل به دریا زدم و گفتم راستی اون جوشه خوب شده ولی یکی سه برابرش دراومده! اخماش رفت تو هم و جوش را نگاه کرد و با خنده گفت طبیعیه! منکه تقریبا داشتم شاخ درمیاوردم علت را پرسیدم فرمودند دفعه اول برداشتن با لیزر 70 درصد احتمال ایجاد یک جوش جدید هست و دفعه بعد فقط میشه 35 درصد و پیشنهاد کردند یکبار دیگه مطب خدمت برسم ، البته قاعدتا با پرداخت دویست هزار تومان. در هر حال من خیلی شرمنده شدم که چرا اطلاعات پزشکیم کم بوده که نمدونستم جوشهای دویست هزار تومانی چند بار باید دربیان تا هم حال مریض خوب بشه هم حال دکترش! همین موضوع جوش، منو نگران کرد و ترسیدم عمل پیشنهادی دکتر را انجام بدم و بعدا باز بفهمم که تبصره ای داشته و نیاز به تکرار است و با کم رویی به دکتر گفتم ، من از عمل میترسم و باید فکر کنم. دکتر خوشروی ما ناگهان عصبانی شد و با برافروختگی گفت الان من باید با چوب بزنمت و از اتاق بندازمت بیرون که بحرفم گوش نمیکنی! تو اگر اطلاعات من را داشتی التماس میکردی همین امروز عمل کنی و کلی حرفهای دیگر. با کلی عذرخواهی از مطب بیرون آمدم و تصمیم گرفتم برای اطمینان به دکتر دیگری مراجعه کنم.فکر کردم بهتره دکتر شناخته شده ای را پیدا کنم که حرفاش قابل اطمینان باشه لذا از فامیل و در و همسایه کمک گرفتم تا بالاخره یک دکتر که چند نفر تاییدش کرده بودند، نظرم را جلب کرد. شماره ای از مطبش گرفتم ولی هر وقت زنگ میزدم کسی جواب نمیداد ، دوباره اطلاعات بیشتری کسب کردم و فهمیدم ایشان ساعت 12 تا 4 در مطبشون در مرکز شهر میشینند. یه روز با تاکسی به محل مزبور رفته و از یک ساختمان خیلی قدیمی بالا رفتم ، از اون ساختمانهایی که نرده راه پله تیغه آجری بود ، مال دهه 50، طبقه سوم با درب بسته مواجه شدم و جمعیتی که روی پله ها نشسته بودند، همه قشر آدم بودند، بلوچ، ترکمن، عرب، روستایی، شهری، زن و مرد، چهل نفری میشدند، یکیشون هم کاغذی داشت که اسم مینوشت و معلوم شد بعضی ها از 7 صبح روی این پله هایند! اسمم را نوشتم و قدمی زدم تا حدود یک ربع به یک ظهر ، منشی دکتر تشریف آورد و درب را باز کرد با دلخوری لیست تهیه شده را گرفت و گفت من به خیلیها نوبت از قبل دادم و این لیست را قبول ندارم. اوضاع بدتر از آن بود که امید داشته باشم نوبت من بشود لذا به منشی مراجعه کردم و گفتم نوبت میخوام ، منشی گفت حالاها نوبت نداریم، گفتم اشکال نداره عجله ندارم ، و ایشون یک نوبت برای 27 روز دیگه داد و البته تاکید کرد که ساعت 12 پشت درب مطب باشم درضمن اسمم را جایی ننوشت و اطمینان داد که قیافه ات خاطرم هست! در همین حال هم تلفن مطب مرتب زنگ میخورد و منشی توجهی به آن نمیکرد، گفتم آقای منشی جواب تلفن را نمیدهید؟ گفت ما جواب مراجعین حضوری را نمیتوانیم بدهیم، کمی به او حق دادم و از انتظاری که موقع زنگ زدن به مطب برای شنیدن پاسخ داشتم، شرمنده شدم. 

برگشتم و 27 روز بعد ساعت 13 و سی دقیقه مراجعه کردم بر این اساس که احتمالا دکتر زودتر از 13 نمیاد، آش همان آش بود و کاسه همان کاسه. منشی با دیدن من غر زد که خیلی دیر اومدی و قول نمیدم که نوبتت بشه. دیگه نمدونستم باید چکار کنم هم وقت قبلی گرفته بودم و حالا چون پشت درب بسته کمتر منتظر شدم ، بنظر گناهکار می آمدم. یکی از مریضها به من نزدیک شد و گفت این منشی پولی است و یک ده بیست تومنی بهش بده، منم با دلخوری 20 هزار تومان لای دفترچه گذاشتم و دادم، بازهم تاکید کرد که قول نمیده نوبتم بشه. سرانگشتی حساب کردم که اگه نصف مراجعین یعنی 25 نفر اخلاق منشی را بدونند و نفری 20 هزار تومن بدهند ، آقای منشی ماهی 13 میلیون درآمد داره، خداییش بهش حسودیم شد و تصمیم گرفتم اگه روزی گیر کردم بیام منشی یک دکتر بشم.اتاق انتظار جای نشستن برای همه را نداشت و تعدادی ایستاده بودند و چند خانواده عرب و بلوچ هم که معلوم بود مسافرند، با زن و بچه ها روی زمین ولو شده بودند و نشسته بودند.دکتر در اتاق خودش بود و منشی 10 نفر 10 نفر ، مریضها را توی مطب میفرستاد. سری دوم هم منو نفرستاد و منکه هم 27 روز قبل نوبت گرفته بودم و هم 20 هزارتومن زیر میزی داده بودم، عصبی شدم و به منشی اعتراض کردم باز در جواب گفت که دیر اومدی ولی بالاخره با 10 نفر سوم منو فرستاد تو مطب. دکتر اینجوری ندیده بودم، اتاقش پر از مریض بود و اون وسط ایستاده بود و مریضها مجبور بودند مشکلشونو جلو بقیه با صدای بلند بگویند، دکتر خیلی مسن بود، میگفت بچه هاش آمریکا هستند و اونجا طبابت میکنند و روزی ده هزار دلار درآمدشونه، یادمه که یک دادگاه در آمریکا برای گروگانهای آمریکایی در ایران هم روزی ده هزار دلار غرامت از جریمه هایی که از شرکتهای اروپایی بابت تجارت با ایران گرفته بودند، پرداخت کرده بود،بقیمت امروز خیلی خوبه ، روزی 60 70 میلیون تومن میشه و ماهی حداقل یک میلیارد و سیصد میلیون تومان، خدا بده برکت ماهی یک مازراتی تو ایران میشه اونجا که حتما ارزونتره! میگفت به منم میگن برم آمریکا ولی من دلم میخواد تو ایران خدمت کنم برای همین از هر مریض 5 هزار تومان بیشتر نمیگیرم، احتمالا نمیدونست که مابه التفاوتشو منشیش میگیره! بیشتر حرف میزد تا معاینه بیماران، انگار یه جور برنامه تبلیغاتی بود، بعضی از زنها و مردها خجالت میکشیدند بیماریشونو جلو بقیه به دکتر بگویند، ولی دکتر خیلی خودمانی بود و اگه خانمه آروم مشکلشو گفته بود با صدای بلند دوباره تکرار میکرد ، البته یک پارچه ای هم گوشه اتاق کشیده بودند که کسانی که باید معاینه میشدند میرفتن پشت اون پارچه و روی تخت، نوبتی در کار نبود، دکتر اول بچه ها را راه میانداخت ، بعد زنها، اگر روحانی یا پیرمردی با ریش بلند در جمع بود الویت داشت یا حتی کسی که کلاه سبز سرش بود یا شال سبز داشت، بالاخره بعد از اینکه من در جریان بیماری تک تک حاضران قرار گرفتم، نوبتم شد. خوشحال بودم که صبر به پایان رسیده و مشکلمو با دکتر درمیان میگذارم، همینکه پاکت آزمایش را در دستم دید گفت من این آزمایشگاه را نمیشناسم برو یک آزمایش جدید بگیر، نشانیشم منشیم بهت میده، به دکتر نمیخورد که با این آزمایشگاه گاوبندی داشته باشه ولی اصرار داشت فقط همینجا، خستگی تو تنم موند، 27 روز انتظار و ساعتها ایستادن و رفت و آمد تا مرکز شهر با تاکسی  و مترو بدون هیچ نتیجه ای هدر شد،

 همان روز به آزمایشگاه مورد نظر مراجعه کرده و آزمایش دادم و دو روز بعد نتیجه را گرفتم، دوباره با مترو و تاکسی خودم را به مطب رساندم و باز با اخم منشی روبرو شدم، میگفت باید از قبل نوبت میگرفتی و توضیح من که دکتر گفته برو آزمایش را تجدید کن و فورا بیا ، اعتباری نداشت ، خلاصه از منشی انکار و از من اصرار که امروز باید دکتر را ببینم، باز هم همان صحرای محشر و اتاق انتظاری نه چندان بزرگ و پر از قومییتهای مختلف کشور و خیلیها با عهد و عیال. حدود ساعت 3 عصر بود که نمدونم چطور شد دکتر درب مطبش را باز کرد و من را دید و نمدونم با کی عوضی گرفته بود که گفت چرا اینجایی؟ بیا توی مطب و دهان منشی بسته شد و من رفتم وسط بیماران در حال مداوا! بالاخره همه بچه ها و ریش بلندها و سیدها و زنها تمام شدند و نوبت من شد، تا نتیجه آزمایشم را که با آزمایش قبلی فرق چندانی نداشت را دید، گفت برو پیش دوستم دکتر فرید فلان بیمارستان و این آزمایش را بده و عنوان آزمایش را پشت برگه آزمایش قبلیم نوشت، بازهم نوبت حرف زدن من نشد، فقط گفتم دکتر لازم نیست توی نسخه به دکتر مربوطه بنویسی که گفت نه! سلام منو به فرید برسون و همین برگه رو نشونش بده، بدو! چنان میگفت بدو که انگار دیر شده و من میرم و ده دقیقه بعد برمیگردم. بدو دکتر کار خودش را کرد و فردای آنروز من توی بیمارستان مربوطه بودم و پرسان پرسان سراغ دکتر فرید را میگرفتم. عاقبت ایشان در بخش رادیولوژی پیدا شدند، دکتری جوان و خوش سیما با چند تا همکار دختر خوشگلتر از خودش، نوشته دکتر را دید و با خوشرویی گفت این آزمایش سه میلیون تومان هزینه دارد و سه روز باید دارو مصرف کنید و برای انجام آزمایش یا باید بیهوش شوید و یا اگر تحمل بالاتری دارید از بیحسی موضعی استفاده کنیم، خوشرویی دکتر و خوشگلی پرستاراش مانع از آن بود که من مخالفتی بکنم ، فقط ایشون گفت برگرد پیش دکتر و بگو توی نسخه مورد آزمایش را رسما درخواست کند، در حالی که منم حق را به دکتر فرید میدادم ولی فکر اینکه یک روز دیگه باید برم توی اون مطب شلوغ و با اون منشی زبان نفهم سرو کله بزنم و عاقبت کاری را که دکتر روز قبل باید میکرده را ازش تقاضا کنم، تنم را بلرز در می آورد بنابر این از دکتر خواستم منو دوباره برنگردونه و اونم مردانگی کرد و از یکی از پرستارا خواست که بره و از یکی از دکترهای همرشته توی اون بیمارستان نسخه ای بگیره که بشه براساس اون، آزمایش را انجام داد، خوشبختانه این مرحله به سادگی انجام شد و ما به پذیرش بیمارستان مراجعه کردیم و ضمن پرداخت همه پول، داروها را گرفتیم و با استرس اینکه این آزمایش چقدر درد و عوارض دارد به خانه برگشتیم.از شما چه پنهان که من حتی از یک آمپول زدن ساده هم متنفرم چه برسه به جراحی و بیهوشی و بیحسی و غیره.سه روز با دلهره "چه خواهد شد" گذشت و ما با لباس بیمارستان روی تخت خوابیدیم و پرستاره آنژیوکد به دستم وصل کرد که داروی بیحسی را تزریق کنه، ظاهرا دکتر خودش تصمیم گرفته بود که بجای بیهوشی از بیحسی موضعی استفاده کنه و منم با اینکه دلخور بودم که چرا هیچکی نظرم را نمیپرسه ولی بخاطر فرار از مشکلات بعد از بیهوشی با این تصمیم موافق بودم.بخاطر استرس زیاد شروع کردم با پرستاره صحبت کردن، معلوم شد که تکنسین اتاق عمله و شوهر داره و دو نیم میلیون حقوق میگیره و به پرستارا که پنج میلیون حقوق میگیرن، حسودیش میشه و اول خیلی از خون و عمل جراحی بخصوص بچه های کوچک حالش بهم میخورده ولی حالا یکم بیشتر میتونه خودشو کنترل کنه و سرجمع از اینکه توی این بیمارستان خیلی ازش توقعهای غیر کاری ندارن!! و جزو معدود دخترایی هست که کار میکنه  و امنیت داره، راضی بود.دکتر آمد و آزمایش با جراحی و دردهای مخصوصش شروع شد و من خودموراضی میکردم که اگه زن بودم باید هرچند سال یکبار دردهای زایمان و سزارین و یا خدای نکرده سقط جنین را تحمل کنم و حالا باید خوشحال باشم، با بدبختی آزمایش و ریکاوری پس از آن به پایان رسید و من مانند گربه ای که با تریلی تصادف کرده، عقب ماشین افتادم و به خانه برده شدم.

 چهار پنج  روزی گذشت تا حال عادی پیدا کنم و چند روز بعد نتیجه آزمایش حاضر شد. دیگه نمیتونستم رفتن به آن مطب و سروکله زدن با منشی آن دکتر فداکار که زندگیش را وقف مردم کشورش کرده بود، دوباره تجربه کنم. پیگیری کردم فهمیدم همین دکتر توی یک بیمارستان ساعت 6 تا 7 صبح مریضها را میبینه، ساعت عجیبی برای ویزیت  مریض بود بیشتر به ساعت پیاده روی صبحگاهی یا خوردن کله پاچه میخورد ولی چاره ای نبود ما ایرانییم و ایران هم هیچ قانون و قاعده ای نداره. ساعت 6 یک روز صبح عزمم را جزم کردم و خودم را به آن بیمارستان رساندم، چشمتون روز بد نبینه، منکه فکر میکردم همه خوابند و فقط من دارم به ملاقات این دکتر میرم، 50 نفر را دیدم که در اورژانس بیمارستان وول میزنند و دکتر هم پشت یک میز نشسته و مثلا داره بیمارا را ویزیت میکنه، خیلی هم عصبانی بود و خودش میدونست که از پس این همه مریض برنمیاد و تازه سر ساعت 7 هم یک عمل جراحی تو همون بیمارستان داشت، خوبیش این بود که از اون منشی و توقع زیر میزی خبری نبود، بعد از اینکه دکتر چند ریش بلند و چند سید و بچه را دید و با چند نفر هم دعواش شد که من اگه الان آمریکا بودم چقدر درآمد داشتم، یک نفر به من نزدیک شد و گفت اگه 5.30 صبح اینجا باشین کارتون راه میوفته، اینم خیلی دکتر خوبیه فقط مدلش اینجوریه، ناچار دست خالی به امید فردا برگشتم، این چهارمین باری بود که به این دکتر مراجعه کرده بودم و هنوز یک کلمه موفق به صحبت با وی نشده بودم. 

فرداش سرساعت 5.30 تو بیمارستان بودم و اتفاقا بیمارها هم کمتر بودند و دفترچه ام را توی نوبت گذاشتند و دکتر موفق شد نتایج آزمایش جدیدم را ببینه، آزمایشو دید وبدون اینکه توضیحی بده چیزی توی دفترچه ام نوشت و گفت همین امروز برو پایین و سی تی اسکن بگیر! سی تی اسکن هم به این سادگی نبود و تا گرفتن جوابش 4 روز طول کشید ، بگذریم که اون مایعی که دادند بخورم و اون تزریقهای توی رگ ، تا چند روز حالمو عوض کرد. باز یک روز کله صبح من توی بیمارستان بودم تا سرنوشتم را دکتر مشخص کنه ، بعد یکساعت نوبتم شد که در همان لحظه پیرمردی از جلو دکتر گذشت و یکبار هوس کرد که او را اول معاینه کند، بعد از او بلوچی را در صف انتظار دید که اتفاقا ریش بلندی هم داشت و او را صدا کرد که حاجی چرا منتظری ؟ بیا ببینم چکار داری و پس از رسیدگی به مشکلش، بچه ای 5-6 ساله از جلو میزش رد شد و فریاد کشید همین بچه را بیاورید ببینم چشه و بچه بیچاره که همراه یک مریض بود ، فرار کرد و دیگه جرئت نکرد آفتابی بشه، بناچار نگاهی به آزمایشات من کرد و پس از دیدن نتیجه اوه اوهی کرد و دستور انجام یک آزمایش هسته ای را برایم نوشت. باز هم بدون هیچ نتیجه از پیش دکتر برمیگشتم بدون اینکه بتوانم توضیح دکتر را بشنوم که چه پیش بینی از وضع جسمی من دارد که هر روز دستور آزمایش دردناک جدیدی را میدهد، از دکتری که چهل مریض محاصره اش کرده اند چه انتظاری میرود؟ تصور کنید که دور و بر همین دکتر فداکار بیمارانی هستند که سوند بهشون وصله و یکی داره روی ویلچر راهشون میبره و  افرادی که همین دکتر عملشون کرده و چهار روزه که دارند می آیند که بخیه هاشون را بکشه و نوبتشون نمیشه و تو این شرایط چه انتظاری میره از کسی مثل من که داره روی پاهای خودش راه میره و خیلی هم شبیه مریضها نیست و کدوم دکتری به فردی چون من توجه میکنه؟! آزمایشگاهی که برای آزمایش هسته ای توصیه شده بود در جای مناسبی از شهر بود، براحتی با ماشینم رفتم و جلو دربش پارک کردم، کارکنانش هم همه مودب بودند و محیط جذابتری داشت، علی رغم نگرانی از مواد هسته ای، آزمایش ظرف 3-4 ساعت به انجام رسید و چند روز بعد جوابش را که منفی بود گرفتم و جواب منفی اینجا یعنی خوب، مثل دختری که نگرانه حامله باشه و آبروش ممکنه بره و جواب منفی آبی بر روی آتش نگرانیهایشه. یک روز دیگه کله صبح در محل اورژانس بیمارستان دکترمون در میان انبوه بیماران نگران حاضر بودم و ایشان پس از رویت نتایج آزمایش هسته ای فرمودند نیاز قطعی به یک عمل باز دارم و چون تا دو ماه دیگه نمیشه عمل کنند، آمپولی 500هزار تومانی را  در نسخه نوشتند تا از هلال احمر بگیرم و تاکید هم کردند برای گرفتن این آمپول از هلال احمر باید خیلی دوندگی کنم و بعد خدمت برسم تا تزریق کنند، دیگه حوصله ام از این همه بیا برو سر رفته بود ، در حالی که برای این دکتر فداکار سر تایید تکان میدادم ، میدانستم که نه آمپولو میزنم و نه دیگه این دکترو میبینم! از طرفی از خودم عصبانی بودم که کاش بر حسب تجربه بد پدر، بدنبال آزمایش و مطب و دکتر نمیرفتم و چند سالی دیگر با بی خبری خوش میگذروندم تا بیماری خودش سر و کله اش پیدا بشه و بعد خودم را درگیر این بدبختیها میکردم ولی دیگه راه برگشتی نبود و نمیشه بر روی دانستن سرپوش گذاشت.


 باز از فک و فامیل و اینترنت کمک گرفتم و دکتری را که چند نفر تایید کرده بودند و در اینترنت هم با تایید 12 نفر 5ستاره شده بود! را انتخاب کردم. این دکتر وقت قبلی نمیداد روزهای هفته بجز دوشنبه و پنج شنبه از 4 تا 8 عصرمینشست و بیماران باید از 2 - 2.30 پشت درب مطب اسم مینوشتند و هر روز حداکثر 15 نفر! یک ربع به چهار رسیدم مطب و خوشبختانه نفر چهاردهم بودم و دکتر 5.30 تشریف می آورد. منشی این دکتر هم پولی بود و هفت هشت نفر را به این علت که وقت قبلی داشتند را زودتر از من راه انداخت و اینرا بیمار کناری من گفت که منشی بجای 30 هزار تومان ویزیت دکتر، 50 هزار تومان میگیرد و نوبت را جلو می اندازد، این منشی هم ماهی 6-7 میلیون تومان درآمد اینجوری داشت و با سواد خواندن و نوشتن از خیلیها جلوتر! یک عراقی هم با زن و بچه اش آمده بود و یک نفر که فارسی هم بلد بود و چون سال پیش عمل کرده بود میخواست بی نوبت دکتر را ببیند، اولش خیلی عصبانی شدم که اینها تو کشور عراق از ما طلبکارند، تو کشور خودمون هم پررویی می کنند بعد که فهمیدم دختر کوچولوش احتیاج به دکتر داره از اینکه جلو مترجمشون ایستاده بودم، شرمنده شدم، با اینکه عراقیه پررو بود و یکبار که حواس منشیه پرت شده بود خودشو تو مطب انداخته بود و به دکتر آشنایی داده بود و دکتر تایید کرده بود که میبیندش، ولی منشیه که ظاهرا شیتیلی دریافت نکرده بود تا من بودم نذاشت بره تو مطب و عین سگ مواظب بود نپره تو اتاق! این دکتر خوشبختانه مدارکمو با دقت نگاه کرد و بعد انجام معاینه، از اینکه دکتر قبلی آن آمپول عجیبو توصیه کرده تعجب کرد و محترمانه گفت اگه نزنین ، اشکالی پیش نمیاد و ایشون هم توصیه کرد علی رغم نقایص ماندگار جسمی که برایتان پیش می آید بهتره عمل جراحی بکنین! و البته توضیح داد این نوع عمل را همکار من انجام میده که دوره های خاص اونرا طی کرده و نامه ای به وی برای انجام عمل نوشت.

جالبه که به تایید پزشکان، بسیاری از عملهای باز که هنوز در ایران رایج است ، در غرب انجام نمیشود و جایگزین آن، رباطها و دستگاههای پیشرفته شده اند. ظرف دوسال اخیر با شیوع تاکسیهای اینترنتی مانند تپسی و غیره، ناگهان کیفیت جابجایی مسافر از فرش به عرش رسید و تحول بزرگی در آن ایجاد کرد و نه تنها قیمت تقریبا به نصف کاهش پیدا کرد بلکه شما در هر زمان موقعیت راننده و مسیر حرکتی آنرا میبینید و رانندگان نیز با استفاده از نرم افزارهای مسیریاب مانند ویز، قدرت انتخاب نزدیکترین و خلوت ترین مسیر منتهی به مقصد را پیدا کرده اند و همه اینها درخدمت مسافران قرار گرفته است و سنتی ترین کار خدماتی درون شهری یعنی مسافرکشی به جدیدترین سیستمها و تکنولوژیها مجهز شده است. در همین حال که رانندگان تاکسی ما اینقدر جلو رفته اند ، سیستم پزشکی ما هنوز در 50 سال پیش می زید، اولا هنوز بیمار با تمام کسالتی که دارد باید به مطبی برود و اگر ساعت رفتنش با ساعت حضور دکتر هماهنگ باشد ، ساعتها انتظار بکشد تا بتواند دکتر را ببیند و بیماران در موقعی که حال مساعدی ندارند باید مسیرهایی را بروند و انتظارهایی را بکشند که یک فرد سالم تحملش را ندارد. وجای سیستم اینترنتی که بتوان فهمید الان این تخصص مورد نظر پزشکی را کجا میشود آسانتر پیدا کرد خالی است و اینگونه هم بیماران آسوده تر به دکتر دسترسی پیدا میکنند و هم وقت خالی پزشکانی که درآنزمان بیکارترند پر میشود. و درکنار آن باید امکان مراجعه دکتر به محل بیمار بستری چه در منزل یا بیمارستان هم فراهم شود که با اینکه سالهای قبل با مبلغی بیشتر امکان پذیر بوده اکنون به کاری غیر ممکن تبدیل شده است و حتما دیده اید که دکتر ارتوپد در طیقه سوم ساختمانی که آسانسور ندارد، مطب دارد و کسی که روزی نزد این دکتر در بیمارستان پاهایش را گچ گرفته چطور برای معاینه و یا بازکردن گچ، خود را به دکتر برساند؟ همچنین جای موسسات مشاوره پزشکی هم در ایران خالی است، بجز بیماران ساده که خود میدانند به چه تخصصی مراجعه کنند، در مورد یسیاری از بیماریهای پیچیده تر لازم است این موسسات پس از بررسیهای اولیه، بیمار را راهنمایی کنند که به کدام تخصص مراجعه کند و همچنین در زمان عملهای جراحی بتوانند پزشکان متخصص با درجات متفاوت و قیمتهای آنها و نوع تجهیزات پیشرفته ای که استفاده میکنند و بیمارستانهایی که این عمل میتواند درآن انجام شود، را به بیمار توصیه کنند و بیمار حسب شرایط مالی-زمانی بهترین انتخاب را انجام دهد. الان در نقاط مختلف کشور بیمارستانها و امکانات خاص پزشکی وجود دارد که اکثر مردم فقط از طریق این نوع موسسات مشاوره میتوانند از خدمات آنها مطلع و بهره برداری کنند. امیدوارم پزشکان کشورمون در استفاده از تکنولوژیهای ارتباطی، بیش از این از رانندگان تاکسی عقب نمانند!

سعدی نام  خرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

ما بدترین نیستیم، ضعیفترینیم!!

امروز ایران در بیلبرد دنیا بعنوان کشور حامی تروریسم، جنگ افروز، دشمن موجودیت اسرائیل ،دشمن کشورهای منطقه ای ،تلاش برای تهیه سلاحهای کشتار جمعی و موشکهای دوربرد است. دنیا در تلاش است این ملت با این همه بدیها را ، از خود و از هدفهایش دور نگه دارد و حتی کوچکترین و دورترین کشورها به ما، نیز در حصول این موفقیت در تلاشند. معدود کشورهایی که هنوز در کنار ما هستند ما را بیگناه نمیدانند، آنها هم با جامعه جهانی همنوایند و همانگونه می اندیشند ولی بخاطر تقابلشان با غرب ، بعنوان برگ بازی به ما نگاه میکنند و هرگاه معامله شیرینی پیشنهاد شود ، ما را کنار میگذارند . همچنین ما برای برخی کشورها بازاری اجباری هستیم که سودهای کلانی را عایدشان میکند و این کشورها دوست ندارند این اساس بهم بخورد تا همچنان به منافع تجاری دست یابند. روزی که در ایران انقلاب کردیم، شاه را وابسته به غرب و دست نشانده میدانستیم و معتقد بودیم در قراردادهایی که با غرب میبندد، چند درصد سود بیشتری برای آنها در نظر میگیرد و مثلا در قراردادهای 50-50 با شرکتهای نفتی میتوان آنرا به 60-40 یا حتی 70-30 هم رساند و امیدوار بودیم پس از انقلاب و کسب استقلال، نگذاریم سودهای استثماری به جیب کشورهای غربی برود و مطمئن بودیم با سیاستی که داریم و رقابت بین مشتریان ، بگونه ای عمل میکنیم که سود زیادی نصیب کشور میشود و میتوانیم سریعتر و بهتر مشکلات مردم را حل کنیم ، البته این سرابی بیش نبود و ما ساده اندیشانه  به مدیریت بهترسیاستهای جهانی نگاه کرده بودیم ، سالهاست که آرزو داریم غرب با همان قراردادهای زمان شاه با ما کار کند و نفت و محصولاتمان را بخرد و ما با پولش نیازهای کشور را تامین کنیم، ولی نه اجازه داده که نفت بفروشیم و نه امکان خرید برایمان فراهم است و اینگونه ما یواشکی نفت را به یکی دو تا مشتری اجباری مثل چین و به هرقیمتی که آنها حاضر باشند، میفروشیم و در خیلی مواقع فقط باید از محصولات همان کشور خرید نماییم. شاید توقعی که در اول انقلاب داشتیم برای مردمی با ضریب هوشی 84 که در رتبه 96 دنیا قرار داریم یعنی نیمی از کشورهای دنیا از ما باهوشترند، توقع زیادی بوده است و  تعادلی را بهم زدیم که دوباره نشد کشور را در شرایط بهتری قرار دهیم و اینگونه شد.ضریب هوشی ما به نسبت همسایگان،15 رتبه کمتر از کویت،17 رتبه پایینتر از ترکمنستان،20 رتبه کمتر از عراق،25 رتبه کمتر از جمهوری  آذربایجان،34 رتبه کمتر از ترکیه،42 رتبه کمتر از گرجستان،56 رتبه کمتر از ارمنستان، و البته همرتبه عربستان و امارات و افغانستان و پاکستان و بیشتر از قطر و عمان و بحرین است. 

توهمی در میان مردم هست که ایرانیان باهوشترین مردم جهانند ولی تاریخ گواهی میدهد که اینگونه نیست. چند انگلیسی مقیم ایران در زمان قاجار توانستند با خرید چند درباری و افراد بانفوذ و متقاعد کردن سیاستمداران وقت، آنگونه بر سرنوشت ما مسلط شوند و آن بازیها را در کشور انجام دهند، چرا ما نتوانستیم با خرید آنها، همین بلا را سر انگلیس و کشورهای غربی درآوریم و یا حداقل نقشه هایشان را نقش برآب کنیم و آنها را از کشور برانیم  و غیره؟ شاهنشاهی قاجار با آنهمه کبکبه و دبدبه که پشتیبانی کامل روحانیان و مردم را نیز بهمراه داشت ، بازیچه سیاست چند انگلیسی غریب در ایران شد که تصمیم گرفتند جهت ایمنی هندوستان ، ایرانیان در نادانی و توحش باقی بمانند و چه خوب و آسان موفق شدند و چه راحت با توصیه انگلیسها وارد جنگ با روسیه شدیم و با میانجیگری و صلاحدید همین چند انگلیسی ، دوباره صلح کردیم و سرزمینهای زیادی به روسیه واگذار شد و هرات و قسمتی از بلوچستان از ایران منفک شد. اینکه صحبت از چند انگلیسی غریب میشود به این معنی است که درآنزمان هرگونه ردوبدل پیام بین سفارت انگلیس در تهران  با دولت انگلیس دهها روز طول میکشید و هرگونه دخالت نظامی انگلیس در ایران به 6 ماه تا یکسال وقت احتیاج داشت و عملا نمایندگان انگلیس با هوششان پیش رفتند نه با یک قدرت واقعی در پشت سر. پس از انقلاب هم شعار عجیب پس از شاه نوبت آمریکاست را سردادیم و اعضای سفارت آمریکا را رسما بگروگان گرفتیم و لابد اینگونه میخواستیم آمریکا را تصرف کنیم!!!

 و آنها هم برای تضعیفمان همان تز جنگهای با روسیه را در پیش گرفتند و اینبار با عراق. البته شانس آوردیم که در سیاست جهانی غرب ، تضعیف عراق الویت بیشتری از تضعیف ما داشت بنابراین هیچ سرزمینی به عراق واگذار نکردیم و البته چیزی هم نتوانستیم بگیریم و جنگ سوهانی بود که باید هر دو کشور را کند میکرد. پس از جنگ هم با فروپاشی شوروی ، ایران دیگر ارزش سوق الجیشی خود را از دست داد سیاستی که باید ایران را تقویت میکردند که روسیه به دریاهای گرم دسترسی پیدا نکند. و با مستقل شدن جمهوریهای شوروی در شمال کشورمان، فاصله شوروی با دریاهای آزاد به چندین کشور افزایش پیدا کرد.حالا دو جا در استراتژی غرب ، نامی از ما برده میشد، اولی امنیت اسرائیل بود که ما با بوق و کرنا خود را بزرگترین دشمن اسرائیل تبلیغ کردیم بدون اینکه امکانی عملی برای نابودی آن داشته باشیم و دیگر تامین انرژی جهانی بود ، اولویت امنیت اسرائیل منجر به درپیش گرفتن این سیاست شد که ما فعلا نتوانیم انرژیها را بفروشیم تا اینگونه اقتصاد ضعیف ، مانع هرگونه خطری شود و لذا مانع تراشی فروش نفت و جلوگیری از اجرای خط لوله گاز به پاکستان و هند دنباله این سیاستهاست. دهه 70 با این تعادل برای کشور ما سپری شد. در این میان هم ما میخواستیم راهی برای رسیدن به اهداف بزرگمان پیدا کنیم و هم غرب با یک قطبی شدن جهان علاقه مند شد بطور واضحتر به اهداف خود دست یابد. دهه 80 زمان تصرف افغانستان و عراق و نفوذ آمریکا در ترکمنستان و آذربایجان  شد و در همین زمان فعالیتهای معمولی و لاکپشتی ما در دستیابی به انرژی هسته ای، توسط غرب هایلایت شد تا مانع از ایجاد هرگونه خطری برای اسرائیل گردد و ما با اینکه حاضر بودیم زیر نظر آژانس جهانی فقط بسمت انرژی صلح آمیز هسته ای حرکت کنیم   ولی غرب این ریسک را نمیپذیرفت که این دانش روزی برعلیه منافعش بکار رود و لذا قوانین استعماری بر کشور دیکته شد که یکی از آنها ممنوعیت وجود رشته های هسته ای در دانشگاه بود .البته این برای حاکمان کشور که خود داعیه حکومت بر جهان را داشتند ، قابل پذیرش نبود و شعار انرژی هسته ای حق مسلم ماست  در مقابل شعار ایران برنامه حمله اتمی به کشورهای همسایه و اسرائیل  را دارد قرار گرفت.

در دهه 80 آمریکا بجز تصرف غیرقانونی دو کشور عراق و افغانستان به بهانه مبارزه با تروریسم و سلاحهای کشتارجمعی، جهت رهایی از حملات ضد آمریکایی عراقیها، با کمک عربستان و قطر و امارات گروه داعش را تاسیس کرد تا توجهات را بسمت جنگ شیعه و سنی جلب نماید  و آنقدر این تز موفقیت آمیز شد که با کمک آن توانست به رویای تصرف سوریه هم دست یابد و جنایاتی صورت گرفت که از قرن بیست و یکم انتظار نمیرفت و آمریکایی که فقط به صلح جهانی می اندیشید خود عامل غیرمستقیم سربریدن و گردن زدن و تصفیه های نژادی و تجاوز و کشتار فراوانی شد که در دو قرن اخیر بیسابقه بود. در این زمان که بتریج فشار جهانی بر گلوی ایران بیشتر و بیشتر میشد ماهم سهمی در پیشبرد حاکمیت شیعی در عراق و حضور و جلوگیری از نابودی دولت سوریه را بعهده داشتیم. در همین دهه ، اسرائیل سه ترور رسمی انجام داد که عماد مغنیه در سوریه ، ترور شیخ احمد یاسین در غزه و محمد مبحوح در دبی کشته شدند و با افتخار فیلم آنرا نشان دادند ولی چون دفاع از خود محسوب میشد ، هیچ نهادی در جهان معترض اسرائیل نشد و همچنین چند دانشمند هسته ای ما ترور شدند که شبکه های غربی خود به اسرائیل نسبت دادند.

 و مقایسه کنید با بیهوش شدن آقای اسکریپال جاسوس دوجانبه در لندن در 2018 که لندن ادعا کرد روسیه میخواسته وی را ترور کند، کشورهای اروپا و آمریکا قبل از هر گونه اثباتی روسیه را محکوم کردند و اقدام به اخراج دیپلماتهای روس نمودند آمریکا 60 دیپلمات، انگلیس 23 دیپلمات و کشورهای آلمان و فرانسه و ایتالیا و دانمارک و لهستان و هلند و اوکراین و چک و لتونی و لیتوانی مجموعا 38 دیپلمات روس را اخراج کردند!

 پس میبینیم که ترور برای دفاع از خود مجاز است اگر صاحب اجازه، قدرتمند باشد و اشغال کشورها هم شایسته دول قدرتمند است و توسعه دانش هسته ای هم اگر قویترین باشی کار پسندیده ای محسوب میشود و فقط آنان که قدرت هدایت جهان را دارند سلاحهای کشتارجمعی و موشکهای دوربرد و سایر سلاحهای دیگر را توسعه میدهند تا بتوانند در مواقع لازم از صلح جهانی حمایت کنند. در دهه 90 فشارهای جهانی به حدی رسید که ادامه حیات کشورمان ممکن نبود لذا برای دومین بار تن به مذاکره برای محدودکردن فعالیتهای هسته ای کشور دادیم که به توافق برجام منتهی شد و همین قراردادی را که گروهی در ایران تسلیم خواسته های امپریالیسم شدن میدانستند و اشتباه بزرگ سیاسی نظام ، گروههای تندرو اسرائیل و آمریکا هم اشتباه سیاسی تلقی میکردند و استدلالشان این بود که فشارهای جهانی آنقدر برای ایران کمرشکن بوده که به هر خواسته دیگری هم تن میداده و اشتباه است که در قرارداد تاحدودی شان ایران تامین شده است. گروه برتر یعنی حاکمان آمریکا عاقبت غالب شدند و از برجام خارج شدند و شرایطی را پیشنهاد کردند که اگر حمله نظامی بکنند و ایران را تصرف نمایند ، بیش از آن دستاوردی نخواهند داشت. پس غرب با همه جنایاتی که کرده حاکم بلامنازع جهان است  و اوست که تروراسرائیل در دبی را دفاع از خود میداند و حزب الله لبنان را که مانع حملات اسرائیل به لبنان است ، تروریست میداند. به رئیس جمهور سوریه اجازه مقابله با تروریستهایی را که قصد تکه تکه کردن سوریه را دارند نمیدهد ولی درمان این تروریستها در بیمارستانهای اسرائیل انساندوستی محسوب میشود. حمله موشکی اسرائیل به پایگاههای ما و سوریه توسط اسرائیل مجاز است و نوشته ما روی موشک که اسرائیل باید از صحنه روزگار حذف شود جنایتی نابخشودنی است . ما تا آمادگی مقابله با این دیو را نداشته باشیم باید هوشمندانه راهی برای گذر از این مقطع بیابیم دیوی که حاکمیت بلامنازع خود را میشناسد و از هیچ کاری هراس ندارد.اینک یکبار باید سیاستهایمان را بررسی کنیم و ببینیم چقدر برای درپیش گرفتن این سیاستها آمادگی اقتصادی و نظامی و سیاسی داریم و بدون شعارزدگی که در این 40 سال بلای جانمان بوده ببینیم این ملت را به کدام سو رهنمون کنیم که آینده معقولی برایش متصور باشد. ما که 66 رتبه هوشی از آمریکا عقبتریم و81 رتبه از انگلیس، چقدر میتوانیم امیدوار باشیم که راهی پیدا کنیم که منافعمان در مقابل مطامع این دشمنان بی رقیب و بی مهابا تامین گردد.

سعدی نام  خرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

برجام بی فرجام

برجام بی فرجام

برجام بی فرجام شد. آنهاییکه ما را با وعده و وعید تا اینجا آورده بودند، ما را راضی کردند که کارخانه ها و تاسیسات هسته ای خود را ، خودمان خراب کنیم، کاری برایشان پیش آمد و برگشتند و ما تنها ماندیم. برای اینکه کم نیاوریم، میگوییم بدون آنها هم ما این راه را ادامه میدهیم، هرچند که اصلا راهی نیست، کوچه ی بن بستی بود برای گول زدن ما، کوچه ای که جیبمان را بزنند، پس ادامه ای ندارد،  ادامه راه فقط بازدیدهای مستمر ان پی تی است برای اینکه مطمئن شوند ما دست از پا خطا نمیکنیم و اسباب بازیی نمیسازیم که موجب دردسرشان شود و فکر اینکه ما میتوانیم اروپا و آمریکا را در مقابل هم قرار دهیم و از رقابتشان به اهدافمان برسیم ، اشتباه است و چند بار آن را آزموده ایم ، کفتارها دسته جمعی حمله میکنند. پیش بینی آن پیر فرزانه درست درآمد که توافق با آمریکا راه بجایی نمیبرد . یکبار دیگر عهدنامه گلستان و ترکمانچای تکرار شد و یکبار دیگر نماینده حکومت علی گول عمروعاص را خورد و چیزی جز تفرق و اختلاف خودیها حاصل نشد، خدا کند حاصلش خوارج نباشند.اتفاقی است که افتاده. مفسر آنها خوب میگفت که گیریم ایران به توسعه انرژی هسته ای برگردد و اصلا بتواند بمب اتمی هم بسازد، تازه میشود مثل کره شمالی. بمب اتمی که آب و نان نمیشود آنهم برای ما که جزو ملتهایی نیستیم که بخود اجازه دهیم برای رسیدن به خواسته های شیطانی براحتی از این بمب استفاده کنیم و آنرا بر سر مردمان بیگناه بیاندازیم. پس بنظر راه برگشتی وجود ندارد. ما سالها وقت و هزاران میلیارد تومان بودجه کشور را صرف توسعه انرژی هسته ای کردیم که شاید سری توی سرها دربیاوریم و در دنیای سیاست جهانی قبولمان کنند، همان خواسته کره شمالی که فکر میکرد با داشتن بمب اتمی چیزی همطراز آمریکا شده است. نمیشود گفت که کارشناسان ما بررسی کرده بودند که تنها نقص تکنیکی ما، دانش هسته ایست و به آن خاطر به این سمت رفتیم. نه، صدها شاخه علمی را ما نداریم که یکی از آنها دانش هسته ای است. این مسیر صرفا جنبه تبلیغی همراه با تهدید داشت. و چه هوشیارند دشمنان ما، در یک شب سه وزیر خارجه انگلیس و فرانسه و آلمان به ایران آمدند تا وزنه شان آنقدر سنگین باشد که سیاستمدار دلرحم ایرانی دلش نیاید به مهمانان چنین عزیزی در خانه خود جواب نه بدهد و چه خوب روانشناسی ما را میدانستند و با گرفتن موافقت ما برای اجازه بازرسی سازمان انرژی اتمی و تعلیق قسمتی از فعالیتهای هسته ای بازگشتند. پس از کنفرانس تهران که سران متفقین تهران اشغال شده را محل ملاقات خود قرار دادند تا مسیر پیروزی جنگ دوم جهانی را هموار کنند، چنین اجتماعی از سران غرب در ایران سابقه نداشت. ما با اجازه خودمان کنترل آنها را پذیرفتیم و بدنبال آن آنهمه فشار و تبلیغات ضد ایرانی و محدودیتهای اقتصادی و قطعنامه های جهانی اعمال شد و وقتی وزیر خارجه مان به وزیر خارجه انگلیس که اتفاقا در قطار و در حال سفر بود زنگ زد و خواهش کرد فقط چند سانتریفیوژ دیگر برایمان بماند، وی که در تهران با لبخند دوستانه با ما صحبت میکرد، توی هم رفت و با خشونت گفت نه آقا، قرارداد بستید، میخواستید پای قرارداد را امضا نکنید. می بینید که حاکمان جهان برای حفظ موقعیتشان شوخی ندارند.

سه وزیر خارجه انگلیس آلمان و فرانسه در تهران - بیانیه سعدآباد

درست است که 8 سالی زدیم به آن در و تجهیزات هسته ای را توسعه دادیم، البته دلمان نیامد از ان پی تی خارج شویم و گذاشتیم یکی از دربهای دوستی باز بماند و ثابت کنیم ما فقط دنبال دانش صلحجویانه هسته ای هستیم و دوست داشتیم آنها هم باور کنند و تازه در فتوایی ساخت و استفاده از بمب اتم را هم حرام اعلام کردیم. اگر هنرشو داشتیم که بمب اتم را بسازیم و در گوشه ای بگذاریم خیال همه راحت میشد و کشوری میشدیم شبیه پاکستان و هند. هرچند شاید ما را مانند بقیه کشورهای صاحب بمب اتمی راحت نمیگذاشتند چون بقیه جزئی از زنجیره قدرتند و ما میخواهیم مقابل آن باشیم و این نباید بشود. پس این استخوان لای زخم را هی تکان دادیم و دنیا را تحریک کردیم.  روز بروز فشارهای غرب  با همراهی همه جهان بیشتر و بیشتر شد تا جایی که گلوی اقتصاد را فشردند و ما نتوانستیم صادرات کنیم و یا اگر کردیم پولش را برگردانیم و نیازهایمان را تامین کنیم و راه تنفسمان بسته شد. راهی که روحانی برای برجام رفت و همه زعمای کشور علی رغم میل باطنی به آن تن دادند، راهی بود که هر کس بجز روحانی هم بود باید میرفت، غریقی بودیم که تمام آنچه در توان داشتیم باید میدادیم تا بتوانیم یکبار دیگر نفس بکشیم و آنها گذاشتند فکر کنیم دنیا با ما آشتی میکند اگر کاشته های هسته ای را در کشور از ریشه درآوریم و این هم آخرش، راه برگشت به نفس تنگی می انجامد و در پیش رو هم راهی نمانده است.این بدبختیها تقصیر خودمان هم هست،چهل ساله عادت کردیم در صدر اخبار جهان باشیم آنهم نه اخباری که دارند از ما تعریف میکنند، خبرهایی بدگویی از ما راجع به گروگانگیری اعضای سفارتخانه ها، وعده نابودی کشورها، بستن تنگه هرمز و لابد اینگونه به خود و دیگران ثابت میکنیم که دنیا از ما میترسد!! در تمام دویست کشوری که در دنیا هست، هیچکدام چون ما هر روز دنیا را تهدید نمیکند، اخبار لحظه به لحظه پیشرفتهای هسته ای و موشکی، تعداد پایگاههای برون مرزی را نمیدهد. ما اولین کشور در دنیاییم که در آن جشن کیک زرد بمب اتمی گرفتیم!!

جشن کیک زرد 

و با این تبلیغات و یا بلوفها، فکر میکنیم دشمنانمان میترسند و بیخیال ما میشوند. خود را مایه نگرانی دشمن نشان میدهیم و آنها را برعلیه خود پیوند میدهیم. روزی که برجام امضا شد برای اینکه خیالشان راحت نباشد، موشک پرتاب کردیم و روی آن نوشتیم اسرائیل باید از صفحه روزگار محو گردد و امروز دارند می آیند جلو ساخت موشک را هم بگیرند، اگر در مورد هسته ای موفق شدند پس نا امید نیستند.

 روز بعد از له کردن برجام، اسرائیل رسما به محل حضور نیروهای ما و پایگاههای ما در سوریه که اینقدر لافش را میزدیم ،حمله کرد و هموطنانمان را در کنار مردم سوریه کشت و ما که سالها برای اسرائیل خط و نشان میکشیدیم، نتوانستیم از قدرت موشکی خود برای گوشمالی این کشور کوچک استفاده کنیم چون اگر حمله موشکی دوربرد میکردیم فرصت آمریکا برای تسریع حل مشکل موشکی ما فراهم میشد و اینگونه به نیرویمان صدمه خورد بدون اینکه بشود ضربه هوشمندانه ای بدشمن وارد کرد و اینچنین در موقعیتی قرار گرفتیم که اگر کشورهای عربی چنین سکوتی میکردند، انگ سرسپردگی و دست نشاندگی میزدیم و دشمن نقشه ای کشید که از هر طرف که برویم ، جز بدبختی و فقر و شکست چیزی برای میهنمان کسب نشده است.

  

حمله به محلهای استقرار ایران در سوریه توسط اسرائیل

چه شد که به اینجا رسیدیم؟ چرا ما لقمه بزرگتر از دهانمان برداشتیم؟چرا هدفهایی برای کشور تبیین کردیم و با صدای بلند آنرا فریاد زدیم که چهل ساله به آن نزدیک هم نشدیم؟ آنچه که ما بعنوان پیروزی از آن یاد میکنیم احتمالا اشتباه برداشت ماست.ما در سیاست جهانی کارگردان نیستیم، بازیگر خوبیم، نقشهایی که در افغانستان ، عراق و سوریه بازی کردیم، نقشهایی بوده که کارگردان به آن احتیاج داشت. تا زمانی که کارگردان خواست، ما در افغانستان موفق بودیم و بعد یهو همه چی تمام شد. نقشی که در عراق بازی میکنیم در کنار حضور قدرتمندانه آمریکاست و اگر واقعا روزی به دولت دوست، عراق فشار بیاورند، حضور حتی یک ایرانی در آنجا غیر ممکن خواهد شد، حکومت فعلی عراق با تایید آمریکا ایجاد شده و هیچ احساس خطری از آن ندارند و ما نباید حضورمان در عراق را بحساب حماقت غرب یا استیصال او بگذاریم. در سوریه با هزینه خودمان نقشهایی را بازی کردیم و البته تا حدودی سیاستهای ما هم اعمال شده ولی فراموش نکنیم هر روز غرب تصمیم بگیرد، حضور و رفت و آمد حتی یک ایرانی به سوریه را به بلوایی جهانی تبدیل میکند. فرق ما با بقیه کشورهای دورو برمان اینست که آنها هم با بزرگ و کوچک درگیر میشوند ولی برای تامین منافع و نفوذ خودشان و هرگاه جهت فلش تغییر کرد ، برمیگردند ولی ما نه حساب منافع خود را داریم و نه سرمایه و مردممان، بر اساس رویایی دست نیافتنی به پیش میرویم و چون هنوز نه توان نظامی و نه اقتصاد و نه نفوذ لازم برای تحقق این رویا را نداریم، تمام وقت و سرمایه مان تلف میشود و دنیا را هم با خود درگیر میکنیم.

در این چهل سال چه کردیم؟ ما اقتصاد موفق دولتی نداریم شبیه آنچه کشورهای کمونیستی درپیش بودند، اصلا معتقد شدیم دولت مدیر خوبی نیست هرچند در اصل 44 قانون اساسی حکم کردیم که تمام صنایع بزرگ، صنایع مادر، معادن بزرگ،بانکداری، بیمه و بازرگانی خارجی باید در اختیار دولت باشد و البته این هدیه طرز تفکر مارکسیستی حاکم آنزمان بر فضای فرهنگی کشورمان بوده است ، پس پا در هواییم هم صنایع در دست دولت است و طبق قانون باید باشد هم می اندیشیم که درست نیست. کارخانه های ذوب آهن، اتومبیل سازی،دخانیات ، پالایشگاهها و کارهای بزرگ خدماتی مانند مخابرات و تهیه و توزیع آب و برق و گاز و دانشگاهها ، دولتی است  ولی هر چند سال یکبار تصویب میکنیم که اینها به بخش خصوصی منتقل شود و همین بلاتکلیفی باعث شده که صنعت خودرو درست در همان مرحله تولید پیکان و کادیلاک سال 57 است، هنوز مونتاژکاریم و هر روز یک ماشین جدید، پس رفت هم کردیم، در سال 57 کادیلاک آمریکایی یعنی بهترین و لوکسترین خودرو دنیا را مونتاژ میکردیم ، بعد به مونتاژ پژو رسیدیم، آنهم نه محصول روز فرانسه ، مردممان را مجبور کردیم یک مدل پژو 405 را سی سال سوار شوند و یک مدل پراید، بگونه ایکه کشورهای مبدا این محصول، دیگر آن را نمیشناسند و حالا رسیدیم به مونتاژ ماشینهای چینی و اینگونه باید بفکر مونتاژ ماشینی از پاکستان و یا یک کشور آفریقایی برای 10 سال دیگر باشیم. و اینها اصلا تولید ملی نیستند، کارخانه هایی است که دولت را بگروگان گرفته اند یعنی دولت جرئت ندارد کارگران مازاد آن را اخراج کند و یا تغییری در مالکیت آن بدهد همینطور کارخانجات ذوب آهن و نساجی و غیره. پس اقتصاد دولتی غلطی داریم که دوست داریم از آن فاصله بگیریم ولی تا حالا نشده است. بخش خصوصی هم رشد نکرده چون از آن هم میترسیم، با اینکه استخوانهای کمونیست در روسیه و چین هم پوسیده، ولی ما هنوز سرمایه دار را زالوی اجتماع میدانیم نه کارآفرین! پس نمیگذاریم بخش خصوصی رشد کند و یا تلاش کنیم اعتبارات عمرانی را بصورت وام در اختیار کارآفرینان قرار دهیم تا خطهای برنامه بودجه کشور اینگونه پیش یرود و دولت کنترل کننده بماند ، کاری که حتی عربستان هم انجام میدهد. تازه اگر سرمایه داری هم در کشور بزرگ شد با کمک سازمان اطلاعات نقصی در آن پیدا کردیم و کل سرمایه او مصادره شد و به مردم گفتیم با سوء استفاده به اینجا رسیده است مانند رمضانی در دهه هفتاد. اگر دست ما به صاحبان شرکتهای زیمنس و تویوتا و جنرال موتور و کوکاکولا که در کشورشان افتخار آن کشور محسوب میشوند ،میرسید چه میکردیم؟ اینهم یکی از اختلافات طرز فکر ایرانی و غیر ایرانی، پیشرفت و کارخانه و دانشگاه را دوست داریم، اگر متولی آن دولت باشد، میگوییم برای لفت و لیس و سوء استفاده خودشان درست کرده اند، اگر خصوصی باشد ، مطمئنیم که خون مردم را مکیده اند که بزرگ شدند و نتیجه اینکه پس از 40 سال هنوز صفر صفریم، نه اقتصاد دولتی داریم نه خصوصی و اینگونه کشورهایی که 40 سال پیش در بربریت بسر میبردند، اکنون از ما جلوترند. در این چهل سال صنعت و اقتصاد بهبودی نداشته و تمام نیروی ما در جاهای دیگری به هرز رفته است. صرف گشتهای ارشاد که در کشور مراقبت کنند موی دختری از زیر روسری دیده نشود، جوانان در کوچه ها بازی نکنند تا نکنه متلکی به زن و دختر عابر بگویند، کنترلچیهای ما مراقب بودند که حتی در پشت پرده ساخت فیلمها هم دو نامحرم با هم تماس پیدا نکنند و گناهی در کشور حادث نشود و عرش خداوند به لرز درنیاید و هنوز کودکان این کشور نمیدانند چرا در فیلمها ، شوهران روی کاناپه میخوابند و زنشان روی تخت در حالیکه پدر و مادرشان روی یک تخت میخوابند تازه زنان در فیلمها، حتی جلو شوهر و پسرشان هم در خانه روسری دارند ولی مادرانشان بدون روسری. البته چون با خارجی هم مخالف بودیم و همه را جاسوس میدانستیم و از طرفی دلمان رضایت نمیداد فرزندانمان را برای تحصیل به خارج بفرستیم مبادا به گناهی آلوده شوند، لذا کارها را بر اساس همان دانش نیم بند موجود در کشور انجام دادیم و سدها و بندها ساختیم و ارومیه و کارون و زاینده رود خشک شد 

 دریاچه ارومیه حالا و قبلا

و استان خوزستان بعلت ریزگردها غیرقابل زندگی  و گونه های زیادی از جانوران نابود شدند و پرنده های مهاجر کاهش پیدا کردند و با توسعه بی رویه تولید محصولات کشاورزی در این کشور نیمه بیابانی، آب دارد به بزرگترین مشکل کشور تبدیل میشود.

خوزستان در ریزگردها

سعدی نام اردیبهشت 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

دنیا به کجا میرود ؟ تمدن یا توحش ؟

در قرن بیستم اختراعات و اکتشافات سرعت سرسام آوری گرفت و علم در زمینه های گوناگون توسعه پیدا نمود و دانشگاهها و دانشجویان افزایش چشمگیری داشتند و اندیشمندان بتدریج صاحبان دنیا میشدند. دو جنگ اول و دوم جهانی بعنوان اولین جنگهای تکنولوژی و بین کشورهای پیشگام علم درگرفت و از پس آن صاحبان جدید دنیا خودنمایی کردند، آمریکا، شوروی، انگلیس، فرانسه و چین . کشورهایی که به پاس موفقیتشان در جنگ صاحب رای وتو شدند و البته برای جلوگیری از جنگهای بعدی، به بازندگان این جنگها هم موقعیتهای اقتصادی اعطا شد تا در قالب آن بتوانند جاه طلبی خود را اقنا کنند، ژاپن و آلمان و ایتالیا و اینگونه جهان برای یک صلح دائمی تقسیم گردید. با اینکه پس از جنگ دوم جهانی، درگیریهایی در ویتنام و کره و کوبا بین شوروی و آمریکا درگرفت ولی میتوان 50 سال دوم قرن بیستم را جزو آرامترین سالهای کره زمین نام برد، پنجاه سالی که صرف توسعه علم و دانش، توسعه آزادیهای فردی، توسعه آزادی زنان، افزایش نقش سازمان ملل در مدیریت جهان و افزایش همه جانبه ارزش انسان شد. در این سالها توسعه تمدن بجایی رسید که گاهی بخاطر آزار یک حیوان یا قطع درخت صدای همه آزاداندیشان و به طبع آن دولتها و سازمان ملل را درمی آورد و این تصور را ایجاد میکرد که بشر علی رغم مشکلات موجود، چهارنعل به سمت انسان بودن و جهانی عاری از ظلم و ستم در حرکت است و تمامی قدرتها خود را حافظ دموکراسی بشر نشان میدادند.اتفاق مهمتر در دهه آخر قرن بیستم افتاد که اتحاد شوروی ناگهان از تمامی اقمار خود که در زمان جنگ دوم جهانی کسب کرده بود و سالها برای حفظ هر متر آن کلی تلاش میکرد،دست کشید و حتی جمهوریهایی را که در قرن نوزدهم و اوایل بیست با جنگ بدست آورده بود را هم آزاد کرد و ناگهان تنها کشور طرفدار دیکتاتوری مبتنی برایدئولوژی که میتوانست از بین برنده آزادیهای فردی و انسانی باشد نیز سیاست خود را تابع قوانین دنیای آزاد کرد

  اینگونه جنگ سرد بین شوروی و غرب هم پایان گرفت و نوید دهنده جهانی عاری از جنگ و ظلم و آدمکشی شد و اینگونه بشریت با کلی امید پا به قرن بیست و یکم گذاشت در حالی که روسیه از رقابت جهانی با آمریکا دست برداشته بود و عملا در جهان نظام تک قطبی برهبری آمریکا ایجاد شده بود. ناگهان با ظهور جورج دبلیو بوش در 2001 در ریاست جمهوری آمریکا اتفاقی باور نکردنی در همان سال افتاد و حمله ای تروریستی به یک مرکز تجارت جهانی نیویورک که اصلا ارزش نظامی نداشت صورت گرفت و با پخش مستقیم تلویزیونی همه ماجرا و حملات که خیلی شبیه فیلمهای سینمایی هالیوودی بود ، حمله به گروه القاعده افغانستان نسبت داده شد ، حمله ای که حتی در ابعاد کوچکتر هم بعدا تکرار نشد. شاید موضوع خیلی شبیه ترور جان اف کندی بود که در دهه 60 قصد داشت به مسابفه جنگ افزارهای هسته ای بین شرق و غرب پایان دهد و ترورش به دشمنان آمریکا نسبت داده شد و اینگونه مسابقات تسلیحاتی شدت یافت ، موضوعی که بعدا حتی در فیلمهای آمریکایی هم اذعان شد که تیراندازی به کندی توسط یک نفر از نیرو دریایی آمریکا صورت گرفته و سناریویی داخلی بوده است. 

طبق اطلاعاتی که بعدا منتشر شد پس از ماجرای 11 سپتامبر، آمریکا تصمیم گرفت 7 کشور خاورمیانه را در اختیار بگیرد که عبارت بودند از افغانستان، عراق، لیبی، سومالی، سوریه، لبنان و ایران.در اکتبر 2001 اولین حمله آمریکا به افغانستان با هدف نابودی طالبان و تصرف افغانستان شروع شد و پس از یک ماه افغانستان بتصرف آمریکا درآمد که موجبات تلفات دهها هزار نفر بیگناه  و تعداد بیشتری مجروح و بیخانمان شد.


سربازان آمریکا در افغانستان

در 2003 آمریکا به بهانه تولید سلاحهای شیمیایی حمله به عراق را آغاز کرد و عراق ظرف سه هفته به تصرف آمریکا درآمد و بیش از 600 هزار نفر تلفات انسانی برجای گذاشت و میلیونها نفر مجروح و بیخانمان شدند. در سال 2011 حمله آمریکا به لیبی انجام گرفت و ضمن کشتن رهبر این کشور، سرزمینی بی قانون و بی صاحب که محل کشتار مردم بیگناه را فراهم میکرد ، ایجاد نمود. در 2004 جماعت توحید و جهاد در عراق بعنوان شاخه ای از القاعده ایجاد شد که به درگیری با نیروهای شیعه  و انفجار ماشین در مکانهای پرجمعیت و عملیات انتحاری و کشتار مردم در مساجد و انفجار مکانهای مذهبی مشغول شد و مبارزه با نیروهای آمریکایی غاصب عراق را که تا آنزمان صدمات بزرگی به آمریکا زده بود و حتی آمریکا از ایران هم درخواست کمک کرده بود رابه فراموشی برد و در 2006 حکومت اسلامی عراق را در شهر الانبار شروع کردند و در 2013 با تصرف قسمتهایی از سوریه و عراق به داعش مشهور شدند 

محدوده اشغالی داعش

داعش طرفدار قرائت خشن وهابیت از اسلام بود و وحشیگریهای فراوانی را تحت اجرای اسلام انجام دادند و قاعدتا هزینه های سرسام آور این جنگ توسط کشورهای عربی مخالف نظام شیعی عراق و با چراغ سبز آمریکا انجام میشد بگونه ایکه حتی اسرائیل صرفا جهت بشردوستی مجروحان داعش را در اسرائیل درمان میکرد

دیدار رهبران اسرائیل از مجروحان داعش

 صدها هزار نفر سالها تحت بدترین خفقانهای مذهبی بودند و صدها دست و گردن قطع شد و برای کوچکترین گناهان شلاق زده شد و زنان و کودکان بیشترین صدمه را میخوردند بگونه ایکه جهاد نکاح ایجاد شد و زنان برای تامین جنسی سربازان داعش موظف به هر کاری بودند و اسارت گرفتن و خرید و فروش دختران و هدیه دادن آنها رایج!!

وضعیت زنان اسیر داعش

 در حالیکه داعش با آنهمه جنایات شروع به تصرف سوریه و ایجاد جنگ و بلوا در آنجا میکرد آمریکا جنایات داعش را مطرح نکرد وشعار برکناری اسد در سوریه را به بهانه جنایات حقوق بشری سر میداد و تا اینجا باز داعش و غرب یک هدف داشتند و سوریه ی آرام به کارزاری تبدیل شد که صدها هزار نفر مجبور به ترک خانه و کاشانه خود شدند و سالهاست که طعم تلخ بیخانمانی و جنگ و فقر را می چشند.در 2015 عربستان و متحدانش با چراغ سبز آمریکا بمباران هوایی بمن را آغاز کردند تا رژیم دیگری که مخالف حقوق بشر و صلح جهانی است را از پای درآورند. ایران هم از 2003 به بهانه تولید سلاحهای هسته ای تحت شدیدترین فشارها قرار گرفت و با اینکه به تمام سازهای آمریکا رقصید و بزور به عضویت آژانس بین المللی انرژی اتمی درآمد و تمامی قوانین تحمیلی این نهاد را زیر ذره بینهای شدید انجام داد روز بروز به بهانه های واهی فشارهای اقتصادی و بازرگانی و بانکی و دارویی و غیره بر کشور شدید تر میشد و حتی زمانی که کشور حاضر شد تمامی تاسیسات و تجهیزات انرژی اتمی که با صدها میلیارد تومان هزینه و سالها صرف وقت درست شده بود را خراب کند  و عطای انرژی هسته ای را به لقایش ببخشد و نسخه غرب را مو به مو پیاده کند، هنوز هم از گناهانش نگذشته اند و داستان تحریم و فشارها ادامه دارد .

وضعیت ایرانیان بر روی دریایی از ثروت

نکته اینکه تمامی این جنگها برای دفاع از صلح و تمام کشتارها برای حفظ حقوق بشر انجام میشد و هرکس با آن مخالفت میکرد یا تروریست بود یا طرفدار تروریستها و نکته بعدی اینکه هیچکدام از این کشورها بکمک آمریکا و غرب از خشونت پاک نشد و در تمام این کشورها ترور و بمب گذاری و حملات تروریستی غوغا میکند و مردم آن کشورها هنوز روی آرامش را ندیده اند.جالبه در این میان بقیه کشورها هم امنیت ندارند . ترامپ در اولین سفر خود به عربستان میرود و اعلام می کند کشورهای عربی باید سهمشان را از هزینه های خاورمیانه ای آمریکا پرداخت کنند و ادعا میکند در این 17 سال 7 تریلیون دلار هزینه کرده است و فقط ظرف سه روز 500 میلیارد دلار قرارداد با عربستان امضا میکند 

 در این میان تهدید پیراهن عثمان کردن کمکهای مالی به تروریستها توسط این کشورها و نگرانی از بلایی که آمریکا بر سر ایران و عراق و افغانستان و سوریه آورده، کشورهای عربی را مجبور به دادن هرگونه بهایی به آمریکا می نماید.

کشورهای انگلیس و فرانسه در تمام این حملات سهمی را از غنائم داشته اند و روسیه تا 2015 هیچگونه ابراز مخالفتی با تهاجم آمریکا نداشت و از آن زمان هم دائما مورد تهدید آمریکا و غرب برای اعمال محدودیتهای شدید اقتصادی است و چین هم که صرفا دلش را به توسعه صادرات خوش کرده، اخیرا محدودیتهای صادراتی برایش از طرف آمریکا وضع شده و روسیه ، چین ، ایران و کره شمالی بعنوان چهار کشور عامل نقض حقوق بشر و چالشی برای نظم جهانی در جهان ذکر میشوند.اینگونه تمام سالهای قرن بیست ویکم به بدترین شکلی عدم امنیت و جنگ بر جهان حاکم بوده و وحشیانه ترین رفتارهای ضد انسانی که گمان میرفت با پیشرفت و تمدن انسان به فراموشی می رود، دوباره سایه شومش را بر زمین گسترده است بدون اینکه دولتها و ملتهای جهان جرئت و جسارت ایستادگی در مقابل آن را داشته باشند و آمریکا اینگونه استیلای خودش بر جهان را دارد جشن میگیرد.

شیردوشی آمریکا از دنیا

سعدی نام اردیبهشت 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

آزادی از زندگی

آزادی از زندگی 

دو تا از آشنایان من ، عاشقانه همدیگر را دوست داشتند و پنهان و آشکار برای زندگی مشترک ابراز علاقه  میکردند و  ترسها و بیمها از مخالفت دیگران و سنگهایی که پیش پا میگذارند هر دو را آزرده و نگران میکرد تا بالاخره زندگی لبخندش را نمایان کرد و این دو به وصال هم رسیدند و نمونه ای شدند از زوجهای عاشقی که تحسین و حسرت دیگران را برمی انگیزند. 

این دو دلداده روزهای طلایی زندگی را پشت سر میگذاردند بی آنکه چیزی بتواند ذره ای از شیرینی زندگی را برایشان کم کند و پس از دو سال خبر بارداری ، خوان نعمت دیگری برایشان باز کرد  و برگی دیگر به دفتر خوشیختی این زوج زیبا افزود. رفتند و آمدند و مراقبت کردند و همراهی و عاقبت فرزند که دختر به غایت زیبایی بود چشم به جهان گشود و این دو دلداده را غرق شادی کرد .  خوشبختی احساس شخصی انسانهاست و به میزان مال و اموال و مقدار قدرت  و امکاناتی که فرد دارد وابسته نیست و در حالی که فردی با موقعیت مشخص احساس پوچی و بیهودگی میکند ، شخص دیگری با همان موقعیت و میزان کامیابی میشود خود را خوشیختترین احساس کند . بهر حال این زوج با عشقشان بهمدیگر و به فرزند زیبایشان جزو معدود خوشبخترینهای دنیا محسوب میشدند و اصلا بهم اجازه نمیدادند که مشکلی آن دیگری را بیازارد. 

نه ماهی از تولد فرزند دلبندشان گذشته بود که زنی از نزدیکان برای احوالپرسی سری به آنها میزند و ضمن در آغوش گرفتن فرزند به نظرش می آید که کودک طبیعی نیست و به نسبت سنش ، میزان حرکتی و هوش کمتری را دارد و نگاهش آنگونه که باید، نافذ نیست. در حالی که سخت بوده که با نگاه عاشقانه این پدر و مادر عاشق به طفلشان ایرادی از کودک بگیرد، ناچار موضوع را  به نرمی درمیان میگذارد و درخواست میکند بچه را به دکتری نشان دهند. زن و شوهر پس از رفتن میهمان ، بهم دلداری میدهند که حرف زده شده مربوط به حسادت احتمالی بوده و در حالی که هر کدام بشدت نگران بودند، سعی در آرامش دیگری داشتند. آنشب تقریبا خواب بچشم دو عاشق نرفت و فردا به اتفاق پیش بهترین دکتری که میشناختند رفتند و دکتر پس از معاینات اولیه تایید کرد که مشکلاتی وجود دارد که ناشی از ازدواج فامیلی بوده است. در زمان برگشتن از مطب دیگر برق خوشبختی در چشمان این دو کبوتر عاشق دیده نمیشد و در عین ناباوری باید قبول میکردند که فرزند دلبندشان معلول ذهنی حرکتی است و هیچ درمانی هم برای آن شناخته شده نیست.

 آسمان آبی و نورانی زندگی آنان خیلی زود تبدیل به شب سرد هولناکی میشد که این دو عاشق سزاوار آن نبودند. روزها از پی هم گذشت تمام هوش این زوج سابقا خوشبخت صرف این میشد که از دیگران اطلاعات دکترهای خوب را پیدا کنند، دکتری نماند که مراجعه نکنند، برگشت خوشبختیشان وابسته به باز شدن این گره کور بود. چند نفر توصیه کردند بروند اروپا، آلمان و انگلیس و حتی اسرائیل را زیر پا گذاشتند و همه جا یک جواب شنیدند، این مشکل مادرزادی معالجه ندارد. حالا حتی میترسیدند که دوباره بچه دار شوند، زیر نظر دکتر دو بچه دیگر آوردند که خوشبختانه سالم بودند. ولی این غمشان را کاهش نمیداد، دو کبوتر شکسته بالی بودند که دیگر آن شور و اشتیاق به زندگی را نداشتند حتی فرزندانشان هم از داشتن چنان خواهری جلو دوست و آشنا احساس سرشکستگی میکردند. دختر معلولشان بزرگ و بزرگتر میشد و هرچند احساسات خوب انسانی را مانند تفکر و قدرت یادگیری و توان حرکتی را نداشت ولی بجای آن حس مقایسه خود با دیگران و حس حسادت و احساس درد ناتوانیش روز بروز افزایش می یافت و ضمن اینکه خود میفهمید که از دیگران خیلی عقبتر است ، گریه هایش و بازشدن عقده هایش بقیه را هم عذاب میداد. چاره ای نبود آواری بود که بر سر این خانواده خراب شده بود و باید میسوختند و میساختند و تحمل میکردند. کودک بزرگ و بزرگتر میشد ولی هنوز مانند یک نوزاد هیچ کنترلی برخود نداشت و تمام نیازهای خوردن و نظافت باید توسط والدین انجام میشد و حالا آثار بلوغش هم ظاهر میشد ، دیگر مادرش توان نظافت و بردن حمام و دستشویی را نداشت و کودک باید انتظار میکشید شب که پدرش خسته از سر کار برمیگردد، حمامش کند . در تمام این سالها ، این پدر و مادر باهم به هیچ میهمانی و یا عروسی و یا سفری نرفتند و حتما یکی از بچه مراقبت میکرد، هم بردن بچه کار مشکلی بود و از آن مهمتر، این کودک با دیدن کودکان همسن خود، تحمل خود را از دست میداد و چنان شیونی میکرد که تحملش برای همه دشوار بود. و ایندو همان زوج خوشبختی بودند که جدایی ناپذیر مینمودند و دست تقدیر حالا اینگونه بزمینشان زده بود. هنوز هم به پزشک مراجعه میکردند و دکترها محترمانه حرفشان این بود که دعا کنید زودتر این کودک بمیرد تا هم خودش راحت شود و هم شما. در همین اوان دوباره این زوج زیر نظر دکتر بچه دار شدند و هنوز جنین 6 ماهه بود که کودک معلولشان مرد، درست است که خیلی گریه کردند و خاکسپاری داشتند و تعزیه گرفتند ولی همه فامیل خوشحال بودند که این بلا از سر این خانواده ناکام رفع شد و شاید پدر و مادر هم بدون اینکه ابراز کنند نزدیک به همین نظر را داشتند بچه هایشان هم داشتند نفسی میکشیدند و مانند گرسنه ای که تازه به غذا رسیده، مدام به دیدار فامیل می رفتند و هر هفته سفری به شمال. یواش یواش زخم پانزده ساله این خانواده داشت بهبود پیدا میکرد که بچه بدنیا آمد و دقیقا همان شکل فرزند اولی و با همان وضعیت معلول ذهنی!!! و این گونه خانواده ای تباه شد و فرصت لبخند زدن و شادی را برای تمام عمر از دست داد.

چرا همه گذاشتند تمام عمر یک خانواده 4 نفری که میشد با خنده و خوشبختی و ایام خوب به سر شود صرف نگهداری تکه گوشتی شود که هیچکس آینده ای برای آن متصور نبود؟ چرا زندگی 4 انسان فدای جنینی نیمه کاره شد. چرا نمیشد با خلاص کردن این تکه گوشت ، خانواده ای را از درد و غم نجات داد؟ 

چرا مرگ خوش این طفل ناقص جنایت محسوب شود و تباه کردن عمر یک خانواده 4 نفره سالم گناه نیست؟ اگر به زندگی پرندگان دقت کنید ، جوجه هایی را که به هر علت ناقص میشوند را غذا نمیدهند و از لانه بیرون می اندازند تا بتوانند تمام انرژی خود را صرف جوجه های سالمشان کنند که میتوانند ادامه دهنده نسل باشند. چه بسیار افرادی داریم که خوب زندگی کردند و فرزندان خود را به جایگاه های علمی اجتماعی مناسب رسانده و در حد توان، زندگی مناسبی را اداره نمودند ولی از بد حادثه، به بیماریی مبتلا شده اند که علاجی ندارد و تنها کار باقیمانده اینست که درد و رنج بکشند تا آن بیماری آنقدر پیشرفت کند که منجر به مرگشان شود. چرا نباید این گروه اجازه داشته باشند که این دوران را کوتاه کنند و از پزشکان بخواهند که مرگ خوش ( اتانازی ، مرگیاری ، هومرگ ) را برایشان تجویز کنند؟ 

نگویید که در صورت تصویب چنین قانونی ممکن است در این قالب جنایاتی صورت گیرد که این نگرانی شامل همه قوانین است. درست است که مواردی وجود دارد که فردی را همه فکر میکرده اند لاجرم دارد میمیرد، بگونه ای نجات پیدا کرده ولی نباید این نگرانی اجازه دهد که ما گروه کثیری را مجبور به تحمل درد و رنج بی پایان و تقبل هزینه های سرسام آور پزشکی و اشغال امکانات محدود پزشکی کشور کنیم بلکه میشود دقت عمل گروه تصمیم ساز مرگ خوش را بالا برد که حتما چند پزشک متخصص و مسئول هستند. هرچند مرگ خوش ابتدا در آلمان نازی شروع شد و چون قرار بود این رژیم کوبیده شود ، این موضوع را هم در ادامه جانی بودن نازی ها ذکر میکنند ، لکن الان کشور های زیادی مرگ خوش را تصویب کرده و حسب درخواست مریض و خانواده وی ، توسط پزشکان تجویز میشود و به دو شیوه مستقیم و غیر مستقیم دسته بندی میشود . تجویز داروی کشنده و یا جدا کردن مریض از دستگاههای حمایتی شیوه مستقیم محسوب شده  و در شیوه غیر مستقیم ، پزشک با تجویز دارویی، مقدمات مرگ بیمار را فراهم میکند. در کشورهای هلند، بلزیک، سوئیس، لوکزامبورگ و ایالات واشنگتن ، مونتانا، کالیفرنیا و اورگان آمریکا، روش غیر مستقیم قانونی است و پس از بررسی کمیسیون پزشکی انجام میشود و در سوئد و هلند حق پایان دادن به زندگی قانونی است .

 با اینکه مشهور است که کلیسا با مرگ خوش مخالف است ولی مرگ پاپ ژان پل دوم، رهبر سابق کلیسا بیانگر اینست که درخواست مرگ خوش را کرده و در آخرین صحبتش به پیروانش گفته" بگذارید بروم خانه پدر" و پزشکان بر اساس خواست وی مراقبت لازم را برای زنده نگه داشتن او نکردند. در فیلم آمریکایی مشهور لیست سیاه ، بازیگر نقش اول فیلم، درخواست دوستش که سرطان استخوان دارد و باید درد بی پایانی را تحمل کند را اجابت میکند و مرگ او را تسهیل میکند. جالب است که محدودیتهای قانونی کشورها در زمینه مرگ خوش، سوئیس را تبدیل به کشوری کرده که افرادی که مریضیهای لاعلاج دارند را به عنوان آخرین سفر، به این کشور زیبا بکشاند و در آنجا با مرگ خوش و مرگ با عزت زندگی خود را پایان دهند.

"ژان ژاک دوگوش" سناتور بلژیکی که کارزاری را در حمایت از اوتانازی هدایت می کند در دفاع از قانونی شدن مرگ خودخواسته بیماران و از جمله بیماران خردسال در این کشور می گوید: واقعیت این است که امکانی که ما ایجاد کردیم به وضعیتی منجر شد که حالا خیلی از بیماران به نوعی آرامش خاطر دارند، چون می دانند که می توانند از این امکان استفاده کنند. البته اجباری به استفاده از این گزینه ندارند اما همین که چنین امکانی وجود داشته باشد تغییر بزرگی در وضعیت بسیاری از آنان ایجاد می کند.

به گزارش یورونیوز، بلژیک در سال ۲۰۱۴ مرگ خودخواسته برای بیماران زیر سن قانونی را به شرط رضایت والدین شان مجاز اعلام کرده و در حال حاضر تنها کشور دنیا است که اوتانازی را بدون محدودیت سنی مجاز می‌شمارد.

هلند هم اجازه مرگ خودخواسته را به کودکان داده اما سن این کودکان باید بالای ۱۲ سال باشد

کانادا نیز قوانینی را در ژوئن سال جاری تصویب کرد که به پزشکان اجازه می‌دهد تا به بیماری که خواهان اتانازی است، کمک کنند.

درسوئیس اجازه داده می شود که فردی مثلا با تجویز داروی سمی به مرگ فرد بیمار کمک کند.

سعدی نام اردیبهشت 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

 سیاست خارجی نامطلوب و بی نتیجه ایران

با پیروزی انقلاب اسلامی ایران و نفوذی که فرهنگ کمونیسم در میان روشنفکران آنزمان و بعنوان تنها الگوی انقلاب  داشت ، تصور صدور انقلاب و پیوستن کشورهای اطراف به انقلاب ایران بر اساس آنچه که در روسیه اتفاق افتاد، مورد انتظار بود و  بر این اساس که بزودی کل منطقه تحت تاثیر انقلاب ایران یکپارچه خواهد شد سیاست خارجی متداول مورد توجه قرار نگرفت، نگرشی که فکر میکرد خیلی سریع لبنان و بحرین و افغانستان و عراق و عربستان سعودی و مصر و هند و سایر کشورهای اسلامی تحت انقلاب ایران یکپارچه شده و به مبارزه با ابرقدرتهای زمان که آمریکا و شوروی بودند، برمیخیزد. اتفاقی که هرگز نیافتاد . براساس همین تفکر رهبران کشور به گروگانگیری بزرگ دولتی تن دادند و گروگانگیری 66 نفر اعضای سفارت آمریکا که در 13 آبان 58 توسط گروهی از دانشجویان دانشگاههای تهران بخاطر سفر شاه سابق به آمریکا  و لزوم بازپسدهی شاه جهت محاکمه انجام شد، را به رسمیت شناختند و یکی از عجیبترین رفتار دولتی با سفرای دولت دیگر را به عرصه نمایش گذاشتیم. شاید در آن مقطع رهبران انقلاب فکر میکردند به همان راحتی که شاه کنار رفت و عرصه را برای اینان فراهم کرد، آمریکا و دیگر قدرتهای بزرگ هم براحتی تسلیم میشوند و ظرف چند روز شاه تحویل ایران میشود و حتی چند خواسته دیگر ما هم تامین میشود و پیروزیی بر پیروزیهایمان افزوده میشود و همگان دست پروردگار را در این پیروزیها خواهند دید! 

 اتفاق گروگانگیری اعضای یک سفارت خارجی با تایید دولت را شاید در هیج جا نتوان پیدا کرد. موضوع آنقدر غیر مرسوم بود که دولتی که توسط رهبر انقلاب ، انتخاب شده بود بخاطر آن استعفا کرد. در آنروز ها آنقدر حادثه گرایی باب شده بود که خیلی از استعفای دولت خوشحال هم شدند و فکر کردند که لابد نخست وزیر لیاقت همراهی انقلاب را از این مقطع به بعد نداشته و در همین مقطع بریده است!

 و از تسخیر سفارت آمریکا بعنوان انقلاب دوم نام برده شد.حتی اگر دولتمردان وقت با این گروگانگیری موافق بودند شاید سیاستمدارانه تر بود که رسما مسئولیت گروگانگیری را به عهده نگیرند و حمله ای هم به دانشجویان متصرف سفارت انجام ندهند و بعنوان یک واسط تلاش کنند که هدف عودت شاه اینگونه تحقق پذیرد. ولی از آنجاییکه تصوری در جامعه شکل گرفته بود که دنیا در شرایطی قرار دارد که ما به راحتی به همه خواسته هایمان میرسیم و همه دنیا لاجرم در تصرف ما خواهد بود ، بی باکانه اینکار را هم نکردیم. جالب اینکه اکثر مردم از این گروگانگیری خوشحال بودند و واقعا فکر میکردند این موضوع نقطه عطفی در تاریخ بشریت محسوب میشود و برایمان افتخار و سربلندی می آورد.این گروگانگیری 444 روز بدون اینکه به هرگونه نتیجه ای منجر شود، طول کشید و با فشارهای تبلیغاتی آمریکا و همپیمانانش مشهور به کشوری شدیم که حتی اصول اولیه دیپلماسی را هم رعایت نمیکند و نهایتا از ترس تهاجم رییس جمهور بعدی آمریکا با عجله در الجزایر توافق کردیم و گروگانها آزاد  شدند و در این میان ما مشروعیت دولتیمان را در همه جهان از دست دادیم بگونه ای که با هجوم ارتش عراق به ایران ، هیچ کشوری و یا سازمان بین المللی ناراحت نشد و از حقوق ما طرفداری نکرد و ما بدون اینکه به اشتباهمان پی ببریم و غلط بودن این رفتار را بپذیریم، همه دنیا را نکوهش کردیم که یا سرسپرده آمریکاست و یا از ترس او حقیقت را کتمان میکند.

 این شاید بزرگترین بی سیاستی تاریخی ما بود که هنوز هم آثرات منفی آنرا دولتهایمان ومردممان متحمل میشوند بدون اینکه در ازای آن سودی عاید کشور شده باشد.البته بصورت مقطعی موضوع گروگانگیری و مبارزه با آمریکا رقبای داخلی حکومت را تضعیف کرد و باعث تحکیم پایه های حکومت شد. در آنزمان با شجاعت در تمام سخنرانیها و اجتماعات کلیه قدرتهای زمان به ناسزا گرفته میشدند و مرگ برآمریکا و شوروی و انگلیس و اسرائیل حتی چین رایج بود و بقیه کشورهایی هم که ذکر نمیشدند سرسپرده کشورهایی بودند که نام برده میشد. همزمان گردهماییهایی با حضور نمایندگان انقلابی بحرین و سوریه و عراق و لبنان و عربستان و مصر و عمان و یمن و صحرای غربی و لیبی و بقیه کشورهای اسلامی و غیر اسلامی برگذار میگردید و بیش از اینکه برنامه متفکرانه ای برای تسلط بر این کشورها  و یا ایجاد تغییری در آنها وجود داشته  باشد، تبلیغ کردیم که قراره همه کشورهای دور و برمان را به آشوب بکشیم حکومتهای موجود را ساقط کنیم و اینگونه به همه اعلام جنگ دادیم بدون اینکه برای جنگ آماده شده باشیم یا برنامه مدونی داشته باشیم و نه تنها ما نتیجه مثبتی نگرفتیم که عکس العمل آن کشورها منجر به اتحاد و دشمنی علیه ما شد و اینگونه ایران که ظرف 40 ساله گذشته کوچکترین تغییری را نتوانسته در کشورهای دیگر ایجاد کند مشهور به کشوری شد که عامل بی ثباتی و ترور و عملیات تروریستی است. در ادامه به مشکلات با هر کدام از کشورها میپردازیم:

- عربستان سعودی : در ابتدای انقلاب عربستان سعودی خود را در رده قدرتی ایران حساب نمیکرد و با اتخاذ سیاست خارجی صحیحی میشد بگونه ای عمل کرد که تا حدود زیادی این کشور از ما تبعیت کند ولی عدم وجود این سیاست باعث درگیری این کشور در مراحل مختلف با ما شد و با توجه به عدم وجود سیاست قابل قبول مقابله ای، کم کم آنقدر جری شد که اکنون خود را هماورد جنگ با ایران و پیروز نهایی این جنگ احتمالی میداند.تظاهر به دشمنی با عربستان  و سایر کشورهای عربی، منجر شد به اتحاد کشورهای عربی با عراق که به ایران حمله کرده بود و اینگونه خود را در پشت صدام پنهان کردند تا ضربه نهایی به ما بخورد و از صدمات احتمالی ما مصون بمانند.اعنقاد ما به تئوری حماقت دشمنانمان منجر به این شد که در سال 66  تصمیم گرفتیم که مسجدالحرام را با دستان خالی حجاجمان فتح کنیم و پیاممان را به مسلمانهای دنیا برسانیم و اینکه پس از آن چه نتیجه ای حاصل میشود، بماند و اینگونه 275 تن از حجاجمان را به پای مرگ فرستادیم و 85 نفر مجروح و  چه همه اهانت و بی احترامی به صد هزار هموطنی که در آن سال در حج بودند و در سالهای بعد و بدون حصول هر گونه دستاورد سیاسی، تلفات را پذیرفتیم و اعلام کردیم که ایران حق پاسخ مناسب را برای خود در قبال این جنایات محفوظ میدارد و دریغ از شلیک یک تیر بسوی عربستان و یا هر گونه عملیات مقابله به مثل.

 اینگونه کشور ضعیفی را به دشمن بزرگمان تبدیل کردیم که در هر زمان تلاش کرد تا با قدرت اقتصادی خود ضرباتی را به ما وارد کند و آنهم از ترس صدمات موهومی که ما اصلا برنامه  و توانی برای زدن به عربستان نداشتیم.در این سالها بجز صدمات دیپلماتیک که عربستان به ما وارد کرد، اقداماتی شبیه تیراندازی گارد دریایی عربستان به قایقهای ایرانی در 96/3/27 و کشته و اسیر کردن آنان که باز بی جواب ماند و تجاوز و آزار جنسی دو نوجوان زائر عمره ایرانی در فرودگاه جده در 94/1/8 و قربانی شدن 464 زائر ایرانی در منا در مهر 94 و بی احترامی های فراوان در صدور ویزای حج و نگه داشتن بیهوده زائران ایرانی در فرودگاهها و توهینهای زیاد به آنان در کشور عربستان علی رغم ارزآوری زیادی که حجاج ایرانی برای عربستان دارند ، را میشود نام برد و متاسفانه در این موارد هرگز سیاست خارجی بکمک نیامد تا بتواند از منافع مردم این مرز و بوم دفاع نماید و صرفا تهدیدات و دشنامهایی در صدا و سیمای ایران به آنها داده شد.

- امارات متحده عربی:این کشور در زمان پیروزی انقلاب در ضعیفترین وضعیت خود بسر میبرد و کاملا میتوانست تحت کنترل سیاسی ما قرار داشته باشد ولی بی توجهی سیاسی و رفتارهای نادرست ، این کشور را هم به دشمن بزرگی تبدیل کرد که در هر مقطعی که توانسته صدماتی را به اقتصاد و حیثیت کشور و منافع مردممان وارد کرده است. امارات متحده منافع زیادی از محدودیتهای جهانی ما برده و سالهای زیادی در صدر مسافرتهای توریستی مردم ما بوده و با توجه به اینکه نمیتوانستیم از کشورهای مبدا واردات انجام دهیم از طریق دبی بیشتر نیازمندیهای ما تامین شده و قاعدتا درصدی از مبلغ واردات ما نصیب امارات شده و باز بعلت محدودیتهای بیش از حد حکومت و فشارهای اجتماعی در کشورمان، افراد زیادی را بهمراه سرمایه هایشان به سوی دبی روانه کرد و بعد از درآمدهای نفتی امارات، ما نقش اساسی در پیشبرد اقتصاد دبی داشته ایم. و حتی دبی مرکزی شد که زنان و دختران ایرانی بخاطر کسب درآمد دلاری،با بی اخلاقی بتصاحب ثروتمندان امارات درآیند و در عین کسب بیشترین سود تجارت و موقعیت خاص ایران توسط امارات،انواع بی احترامی به ایرانیان صورت میگرفت

 و بحث سه جزیره ایرانی همیشه جزو ادعاهای دبی بوده و با پول و نفوذ حاکمان امارات ، پروسه تغییر نام خلیج فارس به خلیج عربی پیگیری میشود ، در اسفند 94 رئیس پلیس دبی خواستار اخراج همه ایرانیان از دبی شد، سرمایه گذاران ایرانی را که با تبلیغات شبکه های ماهواره ای برای خرید آپارتمانهای ساخته نشده دبی جذب کرده بودند، در اواخر دهه 80 اخراج کردند بدون اینکه خسارتی به آنها داده شود و دولت ایران هم نتوانست و یا نخواست کاری برای این انبوه هموطنانمان بکند شاید فکر کردیم چشمشان کور ، می خواستند نروند! و در 94/6/15 به بهانه کشف مواد مخدر، 152 مسافر یک پرواز ایرانی را عریان کرده و با گستاخی توسط پلیس فرودگاه بازرسی شدند و حتی از فروبردن دست در اندام زنان و دختران هم برای بازرسی خودداری نکردند  و در این میان بکارت یک دختر ایرانی را هم برداشتند و تمام مسافران ایرانی4 ساعت عریان و بلاتکلیف بودند و همه این گستاخیها را کشوری انجام میدهد که با یک موشک، کل سیستمش بهم میپاشد و ما در این 40 سال از تمام قدرتمان نتوانستیم حتی برای تهدید استفاده کنیم تا شاید کشوری به این کوچکی بخود اجازه ندهد که گستاخی بزرگی انجام دهد.

- افغانستان: زمانیکه افغانستان به تصرف دولت طرفدار شوروی درآمد ، سیل پناهجویان افغانی به سمت ایران سرازیر شد و سالها مشکلات اجتماعی زیادی را برای ما ایجاد کرد و در همین دوران کمکهای قابل توجهی به گروههای مبارز افغانستان کردیم و با این همه هزینه ، الان باید سهمی در اقتصاد و سیاست افغانستان میداشتیم که بعلت بلاتکلیفی سیاسی ما، همه سرمایه گذاریها بلااثر شده و اکنون افغانستان حتی یک کشور دوست هم محسوب نمیشود. بزرگترین حادثه ای که اتفاق افتاد و ما بی تفاوت از کنار آن گذشتیم، کشتار بیرحمانه 11 کنسول ایرانی در مزارشریف توسط نیروهای طالبان و پاکستان در 17 مرداد 77 بود و جا داشت بعنوان زهرچشم یک شهر افغانستان تصرف گردد که با توجه به عدم تسلط طالبان ، کاملا امکان پذیر بود ولی بخاطر ترسی که جنگ عراق برایمان ایجاد کرده بود، اینکار را نکردیم و ما که هنوز داریم جور گروگانگیری سفارت آمریکا را میکشیم، گذاشتیم این جنایت افغانها به فراموشی سپرده شود و در صدر کشورهایی قرار بگیریم که جان و مال مردمشان بی ارزش است.

دولت طالبان به این هم اکتفا نکرد و تمامی استانهای خراسان، سمنان،کرمان و بلوچستان محل تاخت و تازش شد و چند ایرانی را می ربودند و درخواست میلیونها تومان پول میکردند و اینگونه جان و مال مردم تباه شد و مدت مدیدی امنیت در این مناطق وجود نداشت و باز صبر انقلابی دولت مانع از هر گونه اقدامی برای این گستاخیهای یک دولت خارجی شد. در سالهای بعد هم (2001) سپاه قدس ایران کمکهای فراوانی به نیروهای آمریکایی برای فتح هرات و بقیه نقاط افغانستان کرد ولی بلاتکلیفی سیاسی مانع از بهره برداری صحیح از این کارها شد و در نهایت هم به آمریکا بدهکار شدیم و هم افغانستان.

- پاکستان:مرز این کشور همیشه محل درگیری با گروههای قاچاقچی و یا گروههای افراطی بوده است و باز سیاست خارجی مناسب و حسن همجواری نتوانست برای این مشکل راه حل مناسبی پیدا کند برای مثال در 96/10/4 در سراوان یک مرزبان ما کشته شد،در 95/4/17 چهارنفر مرزبان ما در نقطه صفر مرزی پیشین کشته شدند، در 96/2/7 نه نفر مرزبان ما در میرجاوه کشته شدند،در 94/1/18 هشت مرزبان در محل میل 239 در کمین اشرار قرار گرفته و کشته شدند، در 92/8/4 در حمله به پاسگاه 167 گزبستان هنگ سراوان 17 مرزبان ایرانی کشته و هشت نفر اسیر شدند که به خاک پاکستان منتقل شدند و صدها مورد مشابه دیگر.

 موضوع خط لوله صلح  به پاکستان و هند هم موضوع دیگری است که بخاطر بیکفایتی سیاسی سیاستمدارانمان بجایی نرسید و علی رغم هزینه انجام شده توسط ایران برای کشیدن لوله تا مرز پاکستان، با لابی آمریکا و عربستان سعودی و کمک یک و نیم میلیارد دلاری عربستان به پاکستان، موضوع مختومه شد و بازار گاز پاکستان کاملا در اختیار قطر قرار گرفت.

- همسایگان شمالی: با اضمحلال شوروی ، ترکمنستان و کشورهای آذربایجان و ارمنستان و گرجستان فضای بسیار مناسبی برای ایران بود تا  ضمن توسعه روابط اقتصادی ، بتواند از نفوذ لازم در این کشورها که زمانی جزو ایران بوده اند بهره ببرد ولی خیلی زود کوته نگری تجار ما باعث شد بازارهای این کشورها بخاطر ارسال اجناس بی کیفیت بر روی ایران بسته شود و دراختیار ترکیه قرار گرفت و باز بی کفایتی سیاسی منجر به عدم حسن همجواری و دوستی ما با این کشورها گردید  ترکمنستان چند بار جریان گاز را بروی ما قطع کرد و حتی ترانزیت کالا را با مشکلات فراوانی روبرو کرد  و تیراندازی آنها بسوی ماهیگیران ایرانی در 97/1/1  منجر به کشته شدن دو نفر و اسارت دو نفر دیگر  شد و صدها زندانی ایرانی سالهاست در زندانهای ترکمنستان بسر میبرند.

  روابط با آذربایجان هم هیچوقت تعریفی نداشته و اگر گاهی تیره نبوده ، دوستانه هم نیست و مهمتر اینکه ما پس از 90 سال هنوز نتوانستیم نفت شمال را استخراج کنیم و از این منابع عظیم مالی که دراختیارمان است استفاده کنیم

- عراق و سوریه: کشور ما پس از حمله آمریکا به عراق بشدت در این دو کشور درگیر شده و هزینه های فراوانی را برای کسب نفوذ انجام داده  که امیدواریم به سرنوشت بقیه مرارتهایی که در کشورهای دیگر کشیدیم دچار نشود و در انتها سود سرمایه گذاری و حضور و نفوذ را بقیه نبرند و امیدواریم پس از این همه هزینه ، این کشورها به دشمنانمان تبدیل نشوند هرچند که همین چند روز پیش با حمله موشکی اسرائیل به پایگاه ما در سوریه، چند ایرانی کشته شدند

 و ما که هر روز چند بار اسرائیل و آمریکا را در شعار میکشیم، جرئت مقابله به مثل را نداشتیم و فقط تهدید کردیم که اگر بازهم اسرائیل از این جنایات انجام دهد، حمله متقابل میکنیم!!

ترکیه: این کشور هم به لحاظ نیازهای فراوان ما و تامین آن از طریق ترکیه، رشد قابل توجهی پیدا کرد و اکنون به یکی از قطبهای گردشگری ایرانیان هم تبدیل شده و تلاش فراوانی را مینماید که سرمایه های ایرانیان را در ویلاها و آپارتمانها جذب نماید. روابط ما با ترکیه خوشبختانه به بدی روابط با بقیه کشورهای همسایه نشده ولی درضمن نتوانسته ایم  با سیاست مناسب به دوستی پایدار این کشور اتکا کنیم.

سعدی نام فروردین 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

زندگی من

داستان زندگی من

تغییراتی را حس میکنم، چیزی در من زنده میشود،دارم احساس پیدا میکنم،پدیده ای که نمیشناسمش، احساسی از" من بودن" پدید می آمد، پوسته نازکم را میشکافم و جوانه ام را آزاد میکنم و بسمت بالا میفرستم، نور خفیفی من را صدا میکند،ندایی درونی میگه باید به آن نور برسم تا تنم را گرم کنه، هیجان رسیدن به نور لرزه ای بر اندامم می اندازه، کمی جلوتر میروم، سنگی سر راهم است و نمیخواهد بخاطر تازه واردی مثل من جابجا شود،شاید هم نمیتواند، خیلی زور میزنم، سنگ را کمی جابجا میکنم و از کنارش لیز میخورم و به بالا میروم.فکر اینکه به نور رسیدن چه مفهومی داره و چه خواهم دید، تمام سلولهای تنم را فشار میده و با امید و قدرت بیشتری خاک را میشکافم و جلو میروم و نور بیشتر میشه و هیجان من افزونتر،زمان بکندی میگذره و پیش رفتن سخت و باز هم بیشتر تلاش میکنم، خیلی تعجب میکنم که تا حالا کجا بودم؟ یعنی خواب بودم؟ هیچ خاطره ای ندارم و اصلا نمیدانم از کی اینجا بودم و یا چگونه؟ ولی اینها اهمیتی نداره، مهم اینه که من امروز هستم و دارم بجلو میرم، داره سرعتم بیشتر میشه و روشنایی بیشتر و باید این راه سخت را به اتمام برسانم، کمی دیگر جلو میروم ، نور باز هم بیشتر میشه، با پشتم تکه خاکی که راهم را بسته کنار میزنم و آنطرف می اندازم و وای!!! در میان دنیایی از نور قد علم میکنم و محو تماشای خورشید میشوم و حالا به موجودی که به من گرمای تولد داده و منو بسمت خودش کشونده سلام میکنم، البته جوابی نمیشنوم و خودم را متقاعد میکنم خورشید با هدایت من به سمت خودش ، سلام کرده است.

 من اکنون در وسط دشتی هستم که تا جایی که میبینم ادامه داره و کوهی بلند در نزدیکی من خودنمایی میکنه که پشتش کوههای بلندتری قرار داره و انگار دست همو گرفتن ، چند درخت در دور و نزدیک و بوته های خار که همه جا به چشم میخوره و معلوم نیست زنده اند یا مرده و بوته گونی در نزدیکم و هزاران جوانه ای که گویا همزاد منند و آنکس که من را دعوت کرده، گویی آنها را هم دعوت کرده و خیلیهاشون شیه منند و تعداد زیادی هم شکلشون فرق میکنه و آسمانی که تمام این دشت را فرا گرفته و من عاشق این رنگ آبیشم.رنگ آسمون هر چی به خورشید نزدیکتر میشه، سفید تر میشه و خورشید که در آسمان میدرخشه وگویا پدر همه ماست . همینجور که ساقه ام را راست میکنم و برگهای کوچکم را باز تا فرصت بزرگ شدن برگهای زیر اون ایجاد بشه، اطرافم را هم نگاه میکنم و از این صبح دل انگیز که حالا منم جزئی از آن هستم ، لذت میبرم. خورشید تند تند جایش را در آسمان عوض میکند و راهی را در آسمان می پیماید و هزاران گیاه مانند من در حال قد علم کردن و رشد کردنند، گیاهانی که مثل من امروز متولد شدند و مانند من ، هاج و واجند. باید از اطلاعات بوته گون و درختی که نزدیک من است استفاده کنم. اینجور که معلومه، این آسمان و زمین بوده اند و این منم که تازه امروز درک دیدن و فهمیدن را پیدا کردم و منم که امروز متولد شدم. گون با بی اعتنایی جواب سلامم را میدهد لابد چشمش از دیدن گیاهانی مثل من پر است، همینقدر اعتنا هم برام ارزشمنده، تشنه فهمیدن و دانستنم. با عجله سئوال میکنم، من کیم؟ کجام؟ اینجا کجاست؟ تا حالا کجا بودم؟ بعد از این چی میشه؟ تو از کی اینجایی؟  با تکان آرامی که بخودش میده، آرام میگیرم، مفهومش اینه که جوابامو میگیرم و حالا وقت زیاده. اصرار داره که من پارسال و سالهای قبل هم بودم و با شروع زمستان بوته ام از بین رفته و در بهار سال بعد دوباره سر از خاک درآورده ام، ولی من که هیچ خاطره ای ندارم، پس من نبوده ام ، شاید مادرم را میگه که لابد شبیه من بوده. نمتونم قبول کنم که زمستان خوابیدم و دوباره بیدار شدم و هیچ خاطره ای ندارم، مطمئنم که اشتباه میکنه و اگر سئوال اول را اشتباه جواب میده ، چطور به بقیه جواباش اعتماد کنم؟ حشره ای از کنارم رد میشه، از نگاهش میشه فهمید که منو میشناسه، اونم معتقده که من هر سال همینموقع سر از خاک در می آورم و در پاییز بذرم زیر خاک میره و بهار دوباره از اول. درخت آلبالوی نزدیکم هم نظرش همینه، اونم منو میشناسه،  و برای اطمینانم مشخصاتم و قدم و گلم و تعداد برگهام را توضیح میده و حتی پروانه هایی که دوستم دارند را میشناسه برای آلبالو فرق نمیکنه که اونی که ازش خاطره داره ، خودمم یا مادرمه و این منو گیج میکنه. توی دشت گیاهانی که شبیه من بودند زیاد بود و اونا همه مارو مثل هم میدیدند و معتقد بودند همه یکی هستیم و حتی اونایی که سالهای قبل اینجا بودند، من قبول ندارم، این احساس زیستن را من امروز صاحب شدم و این اولین روزیست که فرصت دیدن و دیده شدن را پیدا کردم، فرصت فهمیدن و احساس کردن، فرصت ترس و شادی، فرصت تلاش و کوشش. آنهایی که شبیه مند یا قبل از من زندگی میکردند، خواهر برادرها و اجداد منند و من فقط امروزه که دارم زندگی میکنم. خارها هم دارند تکانی بخود میدهند، انگار دارند از خواب بلند میشوند، آنها هم مانند درخت آلبالو  سالهای زیادی را بیاد دارند و عمرشان از گون هم بیشتره. همه گیاهان همزاد من بشدت دارند تلاش میکنند رشد کنند و برگ جدید دربیاورند و انگار همه احساس میکنیم از زندگی عقب مانده ایم و باید با سرعت بیشتری این عقب ماندگی را جبران کنیم. زمان بسرعت میگذره و خورشید در آسمان میدوه و حالا به وسط آسمان رسیده، گون میگه چند ساعت دیگه خورشید غروب میکنه و از حالا دلم داره برای نبودن خورشید تنگ میشه. 

بوته گون

حالا گرمای خورشید را بیشتر احساس میکنم و تنم را قلقلک میده، باید آب بیشتری جذب کنم و به برگهام برسونم. خورشید هم مثل گیاهان قدیمی بمن نگاه میکنه و انگار که منو میشناسه و با اینکه این نگاه آرامش بخشه، ولی لجم درمیاد، دلم میخواد به من بعنوان یک موجود جدید و متفاوت ، توجه خاص کنند. مورچه ها با سرعت از کنارم اینور و آنور میروند و بعد در حالی که چیزی شکار کرده اند برمیگردند، یکیشون جلو من می ایسته و منو برانداز میکنه و چند بار شاخکاشو اینور و اونور میکنه، نمدونم داره بهم سلام میکنه یا دهن کجی، بعد مستقیم به سمتم میادو از ساقه ام براحتی بالا میره و خودشو به نوک برگم میرسونه و پوسته ای که من از اون بیرون اومدم و هنوز به نوک برگم چسبیده  را برمیداره و پایین میاد، آخیش خیالم راحت شد هم از اینکه مورد توجه قرار گرفتم خوشحال بودم و هم اینکه صدمه ای به من نزد، راستش تنم زیر پاهاش قلقلک میشد و این حسو دوست داشتم، مورچه هم انگار نگرانی منو درک میکنه چون میگه نترس، فقط باید نگران گوسفند باشی که گیاهها را میخوره و یا اینکه ساقه ات زیر پای حیوان بزرگی بشکنه. لحظه به لحظه چیزهای جدیدی یاد میگیرم و سرخوشی ساده موقع تولدم داره جاشو به تجربه و دانش همراه با نگرانی خطرات پیش رو میده. تند تند آب همراه با مواد غذایی توی خاک را هورت میکشم و با کمک نور خورشید ، جونی به برگها و ساقه نحیفم میدم، حالا دیگه دو تا برگم کاملا باز شدند و جوانه دو برگ دیگر در حال رشد بودند. دلم میخواد تند تند بزرگ بشم اندازه گون، نه اندازه آلبالو، نه اندازه کوه، اصلا میخوام دستم به خورشید برسه ولی خار حالمو میگیره  و بهم میگه که عاقبت من قد خار میشم نه بلندتر. نمدونم چه حکایتیه که هرچی با خودم فکر میکنم بقیه میفهمند و جوابمو میدهند، انگار بلند بلند فکر میکنم! گاه گاهی پرنده ها دور و برم میپلکند و دانه ای شکار میکنند و جیک جیک کنان دور میشوند، نمیدونم با اون نوک تیزشون میتونند به من صدمه بزنند یا نه.دلم میخواد همیشه اینجا باشم و لذت ببرم ، دلم نمیخواهد لقمه یک چرنده بشم و یا بخاطر بی احتیاطی موجود دیگری نابود شوم و این لحظات خوشم از بین بره. دور تا دورم صدای تولد میاد و هر چند دقیقه گیاه جدیدی خندان سر از خاک برمیداره و منو یاد سرخوشی لحظه تولد خودم می اندازه و حالا نوبت منه که سنگین جواب سلام این تازه واردها را بدم، بالاخره منم برای خودم کلی تجربه کسب کردم. گوشه آسمان سفید میشه و این سفیدی بسرعت به وسط آسمان کشیده میشه و جلو خورشید را میگیره. فکر میکنم خورشید اینجوری غروب میکنه. بقیه آسمان هم سفید میشه، برقی در آسمان میزنه و بعد صدای مهیب و ناگهان تنم خیس میشه، باران شدیدی در حال باریدنه، یک قطره درشت باران روی برگم میریزه و برگم خم میشه، میترسم که برگم کنده بشه و لی نگرانیم جاشو به سرخوشی وصف ناپذیری میده، با هر قطره ای که روم میریزه دلم خنک میشه و گرمای جانبخش خورشید را به خنکی دلنوازی تبدیل میکنه، بدون هیچ استرسی تنم را به ضربات شیرین باران میسپارم و همزمان آب رسیده به ریشه را هورت میکشم و اینگونه آب حیات درون و بیرونم جریان پیدا میکنه. چند رعد و برق دیگه هم زده میشه و انگار بارانو میترسونه و قطرات را با سرعت بیشتری به سمت زمین فراری میده و با شدت بیشتری به سطح خاک و گیاهان میخورند. گون میکه رعد و برق داره گیاهها را از خواب بیدار میکنه. رخوت جذابی تنم را فرا گرفته و احساس میکنم هیچ آرزوی زیباتری از اینکه زیر باران باشم ندارم. خورشید غروب نکرده و هنوز جاش از زیر ابر پیداست و از پشت ابر هم گرمایش لذت بخش.بارش خیلی طول نمیکشه ، اول شدتش کم میشه  و بعد هم تموم و به همون سرعتی که ابرها آسمونو پر کرده بودند، دارند اونو خالی میکنند. دوباره از یکطرف آسمان آبی میشه بعد خورشید در میاد و باز با تابش خورشید تنم دوباره رخوتی بیشتر پیدا میکنه و احساس میکنم سرعت رشدم داره زیاد میشه و دو تا برگ دیگه هم باز میکنم. دور و برمو نگاه میکنم همه گیاهان بزرگتر شدند و خیلی جوانه های جدید سر از خاک در آورده اند و یک شاخه آلبالو پر از شکوفه های سفید شده و گون راست گفت ، رعد وبرق همه رو بیدار کرده.

 درخت آلبالو

خورشید همچنان مسیرشو تو آسمون ادامه میده و انگار داره می افته و پایین می ره، البته نه روی سر ما ، در دوردستها و در آخر دشتی که من میبینمم. خیلی زود خورشید زرد، قرمز میشه و بعد نصفش گم میشه و می افته ولی از نوری که بالا می اومد میشد فهمید که هنوز زنده است. هنوز قطرات باران روی برگها و ساقه ام خشک نشده و نبودن خورشید، یکجور ترس و تنهایی برام میاره. گیاهان باتجربه تر آرومند و دغدغه ای ندارند و همین آرومم میکنه. سوسک زشتی با عجله از کنارم رد میشه و با دیدن من می ایسته و با تکون دادن شاخکهای درازش منو ورانداز میکنه و بهم نزدیک میشه و دهنشو توی قطره باران رو ساقه ام فرو میکنه و اونو هورت میکشه و بعد با عجله دور میشه، نمدونم چه حسی دارم و همینکه صدمه نخوردم، دلخور نیستم.بعضی از گیاهان که گل دارند، با غروب آفتاب انگار قهر کردند و گلاشونو جمع کردند انگار فقط به عشق خورشید خودنمایی میکنند و به نگاه بقیه اهمیتی نمیدهند. بتدریج داره هوا تاریک میشه و من بسختی دور و بر خودمو میبینم. حیوون بزرگ پشمالویی به من نزدیک میشود، وحشت وجودمو میگیره، حتما حالا که پشتیبانم ، خورشید غروب کرده اومده منو بخوره، حتما این گوسفنده، خوشبختانه بی تفاوت از کنارم رد میشه و بعدا فهمیدم سگ بوده. همینجور که هوا تاریکتر میشه، چراغهای کوچولویی تو آسمون روشن میشه که بعضیاشون چشمک میزنند، شروع به شمردنشون میکنم، خیلی زیادن ، حتی بیشتر از جوانه هایی که دور و برم هست و یک ماه گنده هم توی آسمون هست ، اندازه خورشید ولی سفید، گون میگه ماه مارو بسمت خودش میکشه و واسه همین تو شب قدمون بلند میشه، راست میگه ، ساقه ام داره قد میکشه و حالا دو سه برابر لحظه تولدمم. تمام شبو به هورت کشیدن آب و غذا و تماشای آسمون مشغولم، گاهی هم نسیمی تنمو نوازش میده و تکون م