دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

دفتر ما در مشهد دفتر شماست
پیگیری قراردادها و فعالیتهای ساختمانی شما در مشهد
با تجربه 30 ساله در مدیریت پروژه های ساختمانی تاسیساتی
09153118727

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پیوندها

قصه نبش قبر3

مدرسه ما

من در یک مدرسه دولتی درس میخوندم، از این مدرسه هایی که ته یک کوچه بلند و باریک بن بست بود و عرض کوچه به اندازه عرض درب نفررو مدرسه بود. از درچوبی که میگذشتیم، دو پله پهن آجری پایین میرفتیم و به کف حیاط بزرگ آجرفرش مدرسه میرسیدیم و عرض حیاط دوبرابر یک صف سی چل نفری دانش آموزی بودو بعدش ساختمون دو طبقه مدرسه، ساختمونی که صبحهای خنک پاییز و روزای یخ زمستون باید جلوش صف میکشیدی تا وقت کلاس بشه و اجازه بدن بریم تو کلاس، حالا روزای معمولی رو اگه میکشتنمون هم تو کلاس نمیموندیم ولی روزای خیلی سرد و برفی چرا باید صف میبستیم؟ و مث اینکه دفعه اوله داریم ساختمون مدرسه رو افتتاح میکنیم ، همه باهم بریم تو رو نمیفهمیدم و یا با چه اصراری زنگای تفریح همه رو از کلاس بیرون میکردن، کلاسای ما هیچ چیز شکستنی و خراب شدنی نداشت که فک کنی بچه ها خرابش بکنن، میز و نیمکتای چوبی و میز چهارپایه و صندلی چوبی معلم که روش یک دفتر حضورغیاب بود و تخته سیاهمون که واقعا سیاه بود و گچ و تخته پاک کن، سالهای بعد تخته سیاهها، سبز شدن و دیگه اصلا تخته نبود، دیوار گچی بود که سبز شده بود و زیرشم تخته ای بود برای گرفتن گچ و گذاشتن تخته پاک کن. اون موقعها هنوز تنبیه بدنی رایج بود ، سال اول دبستان مدیرمون با ترکه کلاس پنجمیا رو میزد و وحشت ما رو میگرفت که یه روزی هم نوبت ما بشه، ولی خوشبختانه دنیا تند تند تغییر میکرد ، تنها تنبیهی که تو دوران دبستان نصیب ما شد ، گذاشتن مداد لای انگشتا بود که خداییش خیلی درد میگرفت. این معلم ما با چنان آرامشی مدادو لای انگشتامون میذاشت و فشار میداد و کاملا از نتیجه انسان سازی این کارش مطمئن بود و تازه برای چه گناهی؟ یک خط از مشقمونو ننوشته بودیم یا بدخط بود و اصلا این سادیسمو داشت که باید تو کلاسش دو سه نفر اینجوری تنبیه میشدند و گرنه فک کنم شبش خوابش نمیبرد. لباسمون یک کت شلوار فولادی رنگ بود که یقه شو یک پارچه سفید دوخته بودن و البته فقط هفته اول مدرسه، کت شلوار محسوب میشد و پس از چند تا بازی و دعوا دیگه نمیشد اسمشو کت شلوار گذاشت ولی بهر حال تا آخر سال هم ما اونو تحمل میکردیم و هم اون ، مارو. زنگای تفریح دنبال سرهم میکردیم ومی افتادیم و پامیشدیم و البته اولین فحشای زندگیمونم یاد گرفتیمو و با خنده تکرار میکردیم و مواظب بودیم جلو معلما یا توی خونه از دهنمون در نره! احتمالا فقط ایرانیا یک زندگی دارن که میدونن خلافه ولی تو اون زندگی بیشترم بهشون خوش میگذره و راحت ترن و یک زندگی نمایشی هم دارن که خیلی مودب و حساب شده رفتار میکنن ویک کم معذبن جلو افراد غریبه و بزرگترا. زنگ آخر هم با بچه های کلاس بیرون میومدیم و کلی با هم حرف میزدیم و باز دنبال سرهم میکردیم و کیف و کتاب همدیگرو تو جوی آب و وسط خیابون پرت میکردیم وچند نفر کیف داشتن و کتاباشونو توش میذاشتن ، بعضیا هم تو پلاستیک کتاباشونو میذاشتن و بعضیا که احتمالا فقیرتر بودن پلاستیکم نداشتن. یکی از بچه ها که شجاعتر بود عملیات آکروباتیک انجام میداد یعنی میرفت رو خط سفید وسط خیابون رو آسفالتا میخوابید و ما از اینکه نمیترسه که ماشینا زیرش بگیرن بهش غبطه میخوردیم. دست آخر هم پس از خداحافظی با دلخوری راهی خونمون میشدیم.تو خونه هم همیشه یک خبری بود، یا چن تا زن همسایه جمع بودند و با مادربزرگم داشتند غوره پاک میکردن که هم خشک کنن و بشه گردغوره و هم آبشو بگیرن و در مورد بقیه همسایه ها حرف میزدن و ماجرا تعریف میکردن و غش غش میخندیدن ، تو اینجور مواقع برا اینکه از کمک کوچکترها هم استفاده کنن یکی از زنها که خوش صحبت تر بود ماجرای جالبی را تعریف میکرد که همه بچه ها رو میخکوب میکرد و گاهی بزگترا پادرمیانی میکردن و قول میدادن که بقیه قصه رو نمیگن تا یکی دو تا از بچه ها بتونن بموقع به دستشویی برسن،یا چراغ پرمز بزرگ را که وسیله پخت وپز برای مهمونی ها بود را وسط حیاط گذاشته بودن و رب میجوشندن و یا دسته جمعی مشغول درست کردن خیارشور و ریختن تو تینهای روغن نیاتی بودن، بعضی روزا هم که تشت وسط حیاط بود و رژه های لباس پر، معلوم بود که یه عالم لباسو با دست تو طشت شستن و تو حوض آبکشیدن،ماهی یکبار هم روضه داشتیم که زنانه بود و دوتا آقا داشتیم یاآلله کنان میرفتن رو یک صندلی چوبی تو پذیرایی، وسط زنها مینشستن و صحبت میکردن و آخرشم اشک زنا رو در میآوردن و بعضی از زنها چنان گریه میکردن که انگار همین الان خبر خیلی بدی بهشون رسیده! ،بعدشم آقا از پذیرایی بیرون میومد و تو حال مینشست و ضمن اینکه یک چای خوشرنگ کنارش میذاشتن، یک پاکت نامه که توش پول بود به آقا میدادن و آقا بدون اینکه نگاه کنه چقدره ، میذاشت تو جیب بغلش و بعد ساعتشو از جیب ساعتی بغلش که با یک زنجیر نقره ای به قباش وصل بود در میاورد و درشو باز میکردو یک نگاهی میکرد و با عجله چایی رو میخورد و خداحافظی میکرد و در حالی که صدای چند تا حاج خانم شنیده میشد که میگفتن حاج آقا التماس دعا ، می رفت و هرکدام 10 دقیقه. وقتی هم آقا میرفت ، زنها با خوشحالی چادراشونو رو شونشون مینداختن و همگی باهم حرف میزدند و میخندیدن و در عین حال مراقب همه حرفایی که بقیه با هم میزدن، هم بودن.تو بعضی خانواده ها، بعد تموم شدن روضه یکی با سینی یا قابلمه ، دایره میزد و بقیه خانما هم با رقص دلی از عزا درمیاوردن. قبل از شروع روضه هم دور تا دور اتاق پذیرایی پتوهایی که روکش سفید داشت می انداختند و البته پشتی برای تکیه دادن و هر دو متر یک قندون قند و یک جاسیگاری! تنها چیزی که تو روضه سرو میشد چایی بود و در روزای خاصی خرما هم دور میدادن. تا چند وقت قبل تو روضه سیگار هم میذاشتن و من باید میرفتم سیگار 50 تایی هما و یک بسته سیگارفیلتردار زر میخریدم که کنار جاسیگاریها، سیگار هم باشه و برای مراسم ترحیم تو مسجدا یک ظرفای چینی دوقسمتی میذاشتن که یکطرفش سیگار بود و یک طرفش جاسیگاری.  یک حاج خانم بود که میرفت بالای مجلس مینشست وسیگارشو خودش میپیچید و میکشید و از این سیگارای آماده دوست نداشت. سیگارو بیشتر خانمای مسن تر میکشیدند و جونترا دور و بر قلیون جمع میشدند که از صبح تنه شو تو حوض انداخته بودن تا نم بکشه بعدشم با تنباکو و ذغال میم(ذغال درخت انگور) چاقش میکردن .روزی که روضه داشتیم از ظهر چند تا خانم مخصوص روضه میامدند و یکی قند میشکست و یکی سماور خیلی بزرگ که مخصوص روضه بود را روشن میکرد و استکانها را دستمال میکردند و قندونا رو پر میکردن و آماده شروع روضه میشدند، اتاق پذیرایی تنها اتاق مرتب ما بود که فقط برای روضه های ماهیانه و یا مهمون درش باز میشد و یک جفت قالی قشنگ توش فرش بود و پرده های شیک داشت و لوستر داشت و بخاریش نو بود.

 پرمز

یه مدرسه ملی بود نزدیک خونمون که سرویس مدرسه داشت و بچه ها با کت شلوارای مرتب توش می نشستن و بعضیاشون پاپیون هم داشتن از این مدرسه هایی که ناهار هم میخوردن و گردش علمی میرفتن و تو شهر دو تا از این مدرسه ها بود که هر دو هم سرویسشون فولکس استیشن بود. هنوز سه چارماه از حضور تو این مدرسه کلاس دومم نگذشته بود که انگار یک آشنا تو اون مدرسه ملی پیدا کردیم و منتقل شدم به مدرسه جدید البته چون دور نبودیم سرویسشو نگرفتیم و ظهرا هم برا نهار بخونه میرفتیم نمدونم چرا نسبت به اونایی که خونشون دور بود و با سرویس رفت و آمد میکردن و ناهارم تو مدرسه میخوردن حسودیم میشد. با اینحال شهریه اش برای یک سال 400 تومن بود(57 دلار) اینجا بچه ها خیلی عزیز بودن و چیزی بنام تنبیه بدنی وجود نداشت تازه کلی هم وسایل ورزشی داشت که ما تا حالا ندیده بودیم. زنگای تفریح چوبپا بازی میکریم. دو تا چوب مثل عصا بود که یک جاپا تو فاصله نیم متری از زمین داشت و بعد از اینکه پاهامونو رو جاپاها میذاشتیم با کمک چوبا راه میرفتیم تازه یک دونفره هم داشت که استفاده از اون کار ما نبود. زنگای ورزشم یک گروه ژیمناستیک کار میکردن با میله بالانس و خرک و غیره و چند تایی هم کشتی میگرفتن و هنوز تو سنهای ما پینگ پنگ بازی نمیکردن ما هم با چند تا از بچه ها دزد و پلیس بازی میکردیم.بعد ازظهرای پنج شنبه هم پروژکتور و فیلم میاوردن و فیلم میدیدیم. کاردستی بچه ها هم ساخت تابلو برق بود که با یک چراغ خواب کوچک و شاسی و باطری روشن میشد   دیگه خداییش یک سر و گردن از بچه های دیگه بالاتر بودم. ظهرا میرفتیم خونه و باز 2 تا 4 کلاس داشتیم و برمیگشتیم.

 تو مسیر یک چلوکبابی بود که همیشه بوهای خوبی از توش میومد و تبلیغش یک نفر بود که چند تا چلوکبابو با اون سر قابلمه های روحی روش ، تو یک طبق گذاشته بود و رو سرش داشت میبرد و بخار از غذاها بلند میشد و واقعا هم هنوز اینجوری چلوکباب برا بازاریا تو حجره شون میبردن. اون زمانا کسی نمیرفت رستوران غذا بخوره واسه همینم من هیچوقت عنوان نکردم که من دوس دارم یکبار برم اینجا غذا بخورم ، چند سال بعد چند تا از فامیلا از تهران اومدند و یه روز رفتیم و ساندویچ مغزخوردیم و چه خوشمزه بود و اون زمان ساندویچ فروشیهای شهرمون به پنج تا نمیرسید و ما البته تو دومین شهر بزرگ کشور بودیم. و من خوشحال که راه ساندویچ خوردنو یادگرفتم!

 اگه مهمونی دعوت میشدیم که چلوکباب با دوغ داشتند دیگه سرازپا نمیشناختیم و وقتی نفری یک نوشابه هم میدادند دیگه آخر خوشبختیمون بود. مهمونیا تو خونه بود با پلو خورش و تنگای بلور بزرگ دوغ و ترشی خانگی وظرفای چینی که فقط واسه مهمونا از تو کمد درمیومد و سفره های پارچه ای سفید . قیمه و قورمه سبزی راتوی اون بشقابای چینی سفید گل قرمز گود می ریختند طوری که  گوشتای قلمبه و یک لیمو امانی بزرگ بادکرده خودنمایی کنه و روشم با سیب زمینی سرخ کرده و یا زرده تخم مرغ آبپزرنده شده تزئین میکردند، همیشه موقع گذاشتن خورشها یک کم از آب خورش روی سفره پارچه ای سفید میریخت و سفره رو نارنجی و سبز میکرد  و قطعا حرکت چشم و ابروی تند بزرگترا رو بدنبال داشت و دیس چینی بزرگ برنج با زعفرون زرد و نارنجی روش که ازش بخار مطبوعی بلند میشد، آخرین چیزی بود که در کنار نمکدون چینی و تنگ دوغ کاکوتو قرار میگرفت و برق چشمان مهمانان را بدنبال داشت.و چه بگو بخند و شوخی سر سفره ها رواج داشت و چه خوشحال بودن مردم وقتی قرار بود برن مهمونی یا مهمون داشته باشن.واقعا مهمونی رفتن و مهمونی گرفتن خیلی بیشتر از حالا رایج بود با اینکه مردم وضعیت اقتصادی ضعیفتری داشتن. الان مردم به غار تنهایی خودشون پناه بردن و با اینکه امنیت خیلی بیشتر شده، انگار بیشتر از قبل از هم وحشت دارن.غذاها بجز موقع مهمونی ، خیلی ساده بود. تازه مد شده بود که شبای جمعه مردم پلو بخورن ، بقیه وقتا غذاها نونی بودن ، اگه مادر بزرگم حوصله شو داشت که گوشتا رو تو هاون سنگی با گوشت کوب بزرگ چوبی بکوبه، ظهر کوفته تبریزی میخوردیم(هنوز گوشت چرخکرده رایج نبود و گوشتو میکوبیدن البته چرخ گوشت دستی بود ولی کار کردن باهش خیلی زور میخواست)، گاهی هم موقع نماز صبح ، نخود و لوبیا و گوشت را تو هرکاره میذاشتن و رو چراغ سه فتیله ای و ظهر یک آبگوشت مفصل با ترشیای هفت میوه خانگی میخوردیم، تابستونم بساط آبدوغ خیار براه بود و اگه کسی از در و همسایه حضور داشت و یا دایی و عمو، کشمش و گردو و کره تلمی هم توش می زدن، اشکنه هم از اون غذاهای دوست داشتی و فوری بود و تازه هرکسی یه جور درستش میکرد، کوکو سبزی وکوکو سیب زمینی هم جزو غذاهای خوشمزه بود، بیژ بیژ هم جزو غذاهای بهتر محسوب میشد که با گوشت و سیب زمینی بود و خیلی از شبها سیب زمینی آب پز و نعنا خشک گاهی هم همراه با تخم مرغ آب پز و کره ، خیلی از روزها هم آش رشته که اینقدر میخوردیم که نمیشد از سرسفره پاشیم از بس دلمون پر شده بود و البته همیشه کنارش یک کوکو سبزی هم داشت، روزی که قرار بود آش رشته بخوریم از صبح یک نفر مامور میشد که کشکو تو تغار نم کنه و بعد اینقدر کشکارو به بدنه دون دون تغار بکشه که کشک مایع درست بشه و مواظب بود که شامل این مثل نشه که "همه کشکاش نرمه قوروته".هنوز سوپ رواج پیدا نکرده بود ولی آشهای دیگه ای هم مثل آش آلو ، کم و بیش پخته میشد و خدا نگه داره نون و پنیر و گردو و ماست چکیده و سبزی و هندوانه، که خیلی از وعده ها با ترکیبهای مختلفی خودشو بعنوان یک غذای کامل سر سفره جا میداد و اگه حرف میزدی میگفتن ننه جان خدارو شکر کن ، خیلیا همینم ندارن بخورن و اونوقت بود که زبونمون بسته میشد و نمدونم چرا موقع خوردن غذاهای بهتر ، این جمله رو نمیگفتن.

هرکاره -چراغ سه فتیله

نکته جالب اینکه مواد لازم برای غذا رو همون روز میخریدیم. روزی که آبگوشت داشتیم پنج سیر(هر سیر 75 گرم) گوشت میخریدیم با نیم کیلو نخود لوبیا قاطی که بقال سر کوچه داشت و پیاز و سیب زمینی و چون هنوز یخچال و فریزر جزئی از زندگی مردم نبود ، مجبور بودن فقط به اندازه نیاز همان روز خرید کنند. و چون مبنای زمان پخت گوشت ، چراغ سه فتیله ای بود ، بنابراین از ساعت 8 و 9 صبح دیگه کسی از قصابی گوشت نمیخرید ، چون پخته نمیشد. و یخ هم از بقالی میخریدیم که آوردنش بخونه چه سخت بود و چند بار بین راه باید میذاشتیمش رو زمین و دستامونو با هوای دهنمون گرم کنیم و بهم بمالیم تا کرخیش خوب بشه.تنها خریدهای عمده مردم برای زمستونا، پیاز بود و سیب زمینی و ذغال که باید اول تو حیاط میشستن و خشک میکردن و بعد به محل انبار ذغال منتقل میشد و وسایل ترشی که تو پاییز ترشی درس میکردن و خیارشورایی که توی ظرفای حلبی روغن می انداختن و سرشو لحیم میکردن  و ربی که با گوجه فرنگی تو خونه درست میکردن و گرفتن آبغوره برا زمستون و انداختن سرکه. گاهی گرد غوره هم درست میکردن.در واقع پرکارترین فصل زنهای خانه دار، پاییز بود که باید خودشونو برا زمستون آماده میکردن.  بیشتر وسایل با گاری اسبی جابجا میشد نفتو با گاری اسبی درب خونه میاوردن و هنوز اسب و خر و الاغ در شهر زیاد بود وواسه همین رفتگرها ته جارو سیخیشان یک کاردک فلزی وصل بود که میتوانستند فضولات این حیوانات را از روی زمین بکنند و تمیز کنند.

هاون سنگی

یه روز تعطیل ، کلی مادرم و مادربزرگم باهم پچ پچ کردنو منو صدا کردن که برم پنجاه تا نون سنگک بخرم، خرید نون خونه با من بود ولی پنجاه تا نون تا حالا نخریده بودم و بعد از کلی فضولی معلوم شد که یک بخشنامه دفاع غیر نظامی تو مدرسه مادربزرگم اومده و مدیر و معلما به این نتیجه رسیدن که میخواد جنگ بشه  و مدیره به همه توصیه کرده که مقداری اقلام بخرند،چون مادربزرگم تجربه جنگ دوم جهانی و کمبود نون را داشت تصمیم گرفتند که یه مقدار نون بخریم و خشک کنیم که اگه همه از بی نونی تو جنگ مردن ، ما حداقل زنده باشیم، منم خوشحال از اینکه یک هیجان جدید قراره به زندگی اضافه بشه و دوچرخه رو برداشتم و رفتم نونوایی سنگکی که خیلی از ما دور بود. بدبختی این بود که نونواهه گیر داده بود که پسرجان برو از بابات بپرس ظهر مهمون دارین یاشب و چه ساعتی؟ برا همون ساعت من نونو برات کنار میذارم و با زحمت من تونستم متقاعدش کنم که همین الان نونو لازم داریم، یک کم هم نگران بودم که نکنه تا چند ساعت دیگه دیر باشه و جنگ بشه و ما نتونیم 50 تا نونو بخریم! نونا رو که گرفتم رو دوچرخه گذاشتم و پیاده بسمت خونه دوچرخه رو کشوندم و تو اون لحظات هیچی از یک فاتح جنگ کم نداشتم. خونه که رسیدم همه بکار افتادن، تو اتاق زیر شیروانی چند تا بند بستند و نونا رو مثل لباس رو بندا انداختن تا خشک بشه و قرار بود همه اینکارا مخفیانه از فامیل و همسایه ها انجام بشه و در تمام مراحل ، مادربزرگم که تنها کسی بود ، تجربه جنگ داشت مانند یک فرمانده دستورات اکید صادر میکرد و بقیه رو هدایت میکرد و همه در اطاعت محض بودن. بعد از چند روز هم در یک ساعتی که مطمئن بودیم مهمان درب خونه رو نمیزنه ، چند تا چادرشب بزرگو زیر شیروانی بردیم و نونا رو توش بستیم و حالا دیگه هیچ کاری نداشتیم و منتظر جنگ موندیم! روزها و هفته ها و ماهها گذشت و هیچ خبری از جنگ نشد و یواش یواش غرغرهای مامانم به مادربزرگم شروع شد که اینهمه نون خشکو چکار کنیم ؟ دردسرتون ندم هیچ تابستونی ما اینهمه آبدوخیار نخوردیم البته با نونای خشک جنگ و بدیش این بود که نونا بوی خاک گرفته بود ولی چاره ای نبود نه میشد اسراف کرد و نونا رو دور ریخت و نه میشد مقداریشو به کسی داد، چون میترسیدیم لو بره که این همه نونو برا چی خریدیم! و این راز برای همیشه در خانواده ما مخفی ماند! اون موقعها هنوز نون خیلی مقدس بود، تو خیابون و کوچه ها که راه میرفتی ، بارها میدیدی که زنی یا مردی خم میشه و یک خرده نون رو از زمین بر میداره و فوت میکنه و میبوسه و بعدش تودرز آجرای دیوار و یا لبه پیش آمده دیوار میذاره و تو کوچه ها، رو دیوارا و لای آجرا مقدار زیادی از این خورده نونا بود که بعضیاش مال ماهها پیش بود و من ندیدم که حتی پرنده ها به اینا توجه کنند و هیچوقت نفهمیدم مردم با چه هدفی اینکارو میکنن، البته اونا فقط هدفشون این بود که زیر پا نباشه وبه بعدش کاری نداشتن.اینم از اون رسمای بود که در گذر زمان فراموش شد و الان مردم نون درسته رو خشک شده یا کپک زده دم در خونه میذارن.

روزای جمعه برنامه حموم عمومی داشتیم که این اواخر میرفتیم حموم نمره (خصوصی) و تو حموم بیشتر بچه های مدرسه رو میدیدیم چون همه مردم با یک برنامه زندگی میکردند و تازه تو خونه هم کلی برنامه ها بود که به جمعه ها اختصاص داشت، گاهی تو کوچه صدا میکرد پنبه زن و صداش میکردیم بیاد تو حیاط و پنبه های لحاف تشکا رو بزنه ، یا آب حوضی صدا میکرد، میاوردیمش آب حوضو خالی کنه، و خلاصه تا شب خیلی از مشاغل از جلو خانه ها رژه میرفتن و صدا میکردن و مشتریهاشونو پیدا میکردن از چاقو تیز کن و برف انداز و چاه خالی کن و فروشندگان دوره گرد و خریدار لوازم عتیقه و حتی گداها هر کدام با وزن و قافیه مخصوص بخود آهنگی سرمیدادند که منحصر بفرد بود و اهالی از روی آن میشناختنشان. اون روزا مغازه های جدیدی باز شدن که تلویزیون میفروختن و مارکای مشهورش شاب لورنس بود و آر سی ای و چند تا دیگه ولی هنوز تو شهر ما برنامه تلویزیونی پخش نمیشد و یه روز عصر تو مدرسه چند تا از بچه ها با عجله رفتن خونه که امروز برنامه های تلویزیونی افتتاح میشه و انگار از چند روز قبل تلویزیون خریده بودن و منتظر امروز بودن. من و چند تا از بچه ها در حالی که سعی میکردیم خجالتمونو پنهان کنیم که از این موضوع خبر نداریم، سرمونو به حرف زدن بند کردیم، ما تو خونمون رادیو هم نداشتیم آخه بابام میگفت حرومه ولی چند بار خونه فامیلا  داستانای شبشو گوش کردم و آهنگاشو و دلم نمیخواست از کنارش تکون بخورم و ترجیح میدادم بازی  با بقیه رو بیخیال بشم. دو سه روز بعد دوستم که همیشه زنگای تفریح با هم بودیم ، واسم تعریف کرد که دیشب بابام با یک تلویزیون اومده خونه و یک نفر هم اومده آنتنشو نصب کرده، بعد از رفتنش مامانم رفته یک لباس خوشگل پوشیده و اومده جلو تلویزیون رقصیده و هممون کلی دیشب  خوشحالی کردیم ، منو میگی؟ رقص؟ تلویزیون؟ خوشحالی؟ انگار دیگه معنی هیچکدوم از کلماتی که دور و برم بود را نمیفهمیدم، خیلی احساس عقب ماندگی بهم دست داد این دوستم هم خونه شون کوچکتر از ما بود و هم جاش خیلی دورافتاده تر ولی الان احساس میکردم که انگار خوشبختیهایی داره که ما نداریم و نمدونم چی گفتم که دلخور شد و رفت و یکی از بچه هایی که خانوادش مث خانواده من حروم و حلال سرشون میشد، پیشم اومد و گفت دیگه با این پسره نگرد. اینا تلویزیون دارن و جاشون تو جهنمه! یک کم از اینکه این پسره با این همه خوشبختی میره جهنم دلم خنک شد ولی بازم هر چی فک میکردم میدیدم دلم میخواد بابام تلویزیون بخره و مامانم از خوشحالی لباس خوشگل بپوشه و بیاد برقصه و هممون خوشحال باشیم!!!

 سعدی نام  بهمن 96

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

Add URL