دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

دفتر ما در مشهد دفتر شماست
پیگیری قراردادها و فعالیتهای ساختمانی شما در مشهد
با تجربه 30 ساله در مدیریت پروژه های ساختمانی تاسیساتی
09153118727

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پیوندها

دخترانه

دخترانه
خانواده ام خیلی مذهبی اند، منم همیشه برای درست پیش رفتن کارا نذر میکنم. آنروز اتفاقی توی کلاس کنار سارا نشستم. چند روز پیش دوستم نازی، ما رو با هم آشنا کرده بود. سارا خیلی آزاد و شیطون بود. چند بار دیده بودمش که با پسرا خوش و بش میکنه حتی یکبار توی ماشین با دو تا پسر نشسته بودند و سیگار میکشیدند و غش غش میخندیدند. از این کار سارا چندشم شد. شاید دلم نمیخواست جای اون باشم، بالاخره دختر لازمه یک حریمی واسه خودش قائل باشه و به این آسونی دست یافتنی نباشه.

 تو همین فکرا بودم که یهو سارا ازم پرسید دوس پسر داری؟ من با خجالت جواب منفی دادم و سارا خیلی ساده گفت بعد کلاس با من بیا. دیگه هیچی از درس استاد را نمیفهمیدم. یعنی سارا با من چکار داره؟ نکنه بلایی سرم بیاد، اگه دسته گلی به آب بدم همه فامیل تیکه تیکه ام میکنن، اونا به کنار، اشکهای مامانمو نمیتونستم ببینم. بعد کلاس مثل بچه ها دنبال سارا راه افتادم و اون داشت با گوشیش حرف میزد و از درب دانشگاه خارج میشد. هیچ توضیحی نمیداد که برنامه چیه و کجا قراره بریم. منم روم نمیشد بپرسم، شاید میترسیدم بنظر ناشی بیام. ده دقیقه ای گذشت یک پراید جلوشون ترمز کرد سارا جلو نشست و با تحکم گفت بشین. با ترس و نگرانی درب عقب را باز کردم و نشستم. پسره چند سال از ما بزرگتر بود و یک کم لات و دهاتی به نظر می آمد. پسره با سارا دست داد و قربون صدقه اش میرفت بعد هم برگشت و خودشو معرفی کرد و دستشو دراز کرد که با من دست بده، من تا حالا با پسر دست نداده بودم ولی برای اینکه ضایع نباشه دستمو دراز کردم و دست دادم، دستش خیلی داغ بود و یک اسم دیگه خودمو معرفی کردم، انگار میدونستم کار بدیه و دارم خودمو پنهان میکنم. سارا به پسره گفت اون دوستتو برای نیلو بیار با هم باشیم، پسره زنگ زد و قرار گذاشتند بره پسره رو سوار کنه، دلم تاپ تاپ میزد، دلم میخواست پیاده بشم یا حتی ماشین تصادف کنه و نرسیم، تو همین فکرا بودم که یک جا ایستادیم و چند دقیقه بعد پسری با لبخند به ماشین نزدیک شد و درب عقب را باز کرد و کنارم نشست و خودشو علی معرفی کرد و با من و سارا دست داد، علی از دوست سارا هم ضایعتر بود، ولی بروی خودم نیاوردم، شاید از اینکه با زور سارا داشتم تجربه ای جدید در زندگی کسب میکردم ناراضی نبودم، کاری که خودم هرگز عرضه انجامشو نداشتم، چهارتایی کمی توی خیابونا چرخیدیم و بیشتر سارا بود که حرف میزد و ما گوش میکردیم و دی جی شده بود و آهنگا رو عوض میکرد و گاهی آهنگو همه با هم میخوندیم و سارا یک دستشو بالا میبرد و نشسته میرقصید. فضا اینقدر گرم و دوستانه شده بود که نگرانیم کم شد، هرچند من کنار سارا بودم و اون تو کارش وارد بود و دغدغه نداشتم. علی پبشنهاد داد وایسیم بستنی بخوریم، ماشین یک جا ایستاد و علی پرید پایین و چند دقیقه بعد با چهار تا بستنی برگشت، روی بستنی شکلات ریخته بودند، باز راه افتادیم و خوشمزه گی بستنی باعًث شد منم زبونم باز بشه و حرف بزنم. یکساعت گذشته بود که سارا گفت با مامانم باید بریم روضه مامان بزرگ و ما رو نزدیک خونه پیاده کنین و آدرس خودشو داد که بالای شهر بود. علی از من پرسید که خونه تو کجاست برسونیمت؟ سارا برگشت و با حرکت چشم بهم فهموند که با من پیاده شو. منم که اصلا دلم نمیخواست محل خونم که جای بی کلاسی بود را بدونن گفتم منم با سارا باید برم روضه. علی شماره منو گرفت تا باز بهم زنگ بزنه. من نمیدونستم شرایطمو چطور توضیح بدم که سارا برگشت و به علی گفت باباش خیلی سختگیره، شبا بهش زنگ نزنی. از اینکه اینقدر سارا درکم میکرد خوشحال بودم، انگار فکر منو میخوند. توی راه، گشت ارشاد دو تا دختر پسرو گرفته بود و داشت به داخل ون میبرد، دلم هری ریخت. مزه بگو بخند و مزه بستنی شکلات دار برام زهر شد.

 خدا رو شکر کردم که کسی متوجه من نبود چون حتما از دلهره رنگم زرد شده بود. با خودم فکر کردم اگه یک روز منو پلیس بگیره دوست دارم با یک پسر خوشتیپ و با کلاس بگیرن، که خانوادم کمتر بهم سرکوفت بزنن. با سارا پیاده شدیم و خداحافظی کردیم. سارا گفت با یک پسر دیگه قرار داره و منم رفتم سر ایستگاه اتوبوس که با خط واحد برم خونه. چند روزی با این علی سرگرم بودم و گاهی اس ام اس عاشقانه میفرستاد، گاهی جوک، منم سعی میکردم جوابهای زیبایی مثل حرفهای سارا بدم. چند بار هم تلفنی با علی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم، دیگه مثل اینکه ترسم ریخته بود و خودمو به زرنگی سارا میدیدم. یک روز علی زنگ زد و گفت بیا با هم بریم کافه، منم دو ساعت بین کلاسهام خالی بود و قبول کردم. از خودم تعجب میکردم ظرف چند روز کارم بجایی رسیده بود که تنهایی با پسر قرار میذاشتم و بدون سارا میخواستم سوار ماشین علی بشم. از اینکه توی ذهنم اینقدر سارا را بزرگ میکردم و خودمو محتاجش میدونستم لجم میگرفت. حس کردم هیچی از سارا کم ندارم و خودم بهتر میتونم برای زندگیم تصمیم بگیرم. کیفمو باز کردم و رژی که تو آستر کیف قایم کرده بودم، درآوردم و لبمو رژ زدم. نزدیکای ساعت قرارمون بود که سارا منو دید و به سمتم اومد و گفت بیا باهم با دو تا پسر بریم ناهار بخوریم. گفتم حوصله ندارم و نگفتم که قراردارم. سارا نگاه معنی داری بهم کرد و با دقت بیشتری لبامو که رژ زده بودم نگاه کرد و خندید و گفت هرجور دوست داری. باز ذهنمو خوند و دروغم لو رفت. سر ساعت قرار، کمی دورتر از درب دانشگاه ایستادم و درست لحظه ای که علی جلو پام ترمز کرد، سارا هم اونور خیابون داشت به سمت یک ماشین میرفت، منو دید و نگاهی بهم کرد که یعنی خیلی نامردی و تنها تنها. حالم از خودم و از دروغی که گفته بودم و اینقدر زود فاش شده بود بهم خورد. شایدم بهتر بود به این زودی تکروی نمیکردم و سارا را هم با خودم می آوردم، تنها نباشم، ولی کاری بود که شده بود. سوار شدم و با علی دست دادم و علی سرش را جلو آورد روبوسی کنه ، منم ناچارسرم را جلو بردم علی دو تا لپمو بوسید و بعدش یک لب ازم گرفت. قرمزی رژم روی لبشو قرمز کرد. خنده ام گرفت و بهش چشمک زدم. اونم خندید و لبشو با دست پاک کرد و راه افتادیم. پشت چراغ قرمز یک چهارراه، زنی گدایی میکرد، زود پول کوچکی از کیفم درآوردم و بهش دادم. این صدقه برای این بود که دوست و آشنایی نبینم و پلیس نگیرمون و این پسره بلایی سرم در نیاره، بعد خودم خنده ام گرفت که با صدقه به این کوچکی این همه کار؟ ولی یادم اومد که سارا روزی چند کافه و کافی شاپ میره و با چندین پسر قرار داره که هر کدومشون فکر میکنن سارا فقط با اون دوسته ، با این همه خوشگلی و خوش سرزبونی و موهایی که بلوند کرده و هر دقیقه آرایششو عوض میکنه، هیچ بلایی هم سرش نیومده، تازه به صدقه هم اعتقاد نداره، بعد من با ترس و لرز یک رژ تو کیفم داشتم و اغلب ناشیانه به لبم میزدم، سارا استادانه خودشو هفت قلم آرایش میکرد. علی صدای آهنگو بلند کرده بود، با سرعت زیاد به سمت بیرون شهر میرفت، من از سرعت زیاد میترسیدم، هم اینکه کجا داریم میریم، ولی یادم اومد که دفعه قبل با علی و دوستش بهمون خوش گذشته بود، خیالم راحت شد. علی تو جاده باریک با خط ممتد از همه ماشینا سبقت میگرفت و من اینو بحساب اینکه منو خیلی دوست داره و میخواد واسم شیرین کاری کنه میذاشتم. دو طرف این جاده کافه بود، که دختر پسرای زیادی توشون قلیون میکشیدند و چایی و تنقلات میخوردند. دخترای خندونو که میدیدم آرامش میگرفتم و تازه یک کم تاسف میخوردم که تا حالا من کجا بودم از این رفت و آمدهای لذت بخش بی بهره. بالاخره ماشین جلو یک کافه ایستاد، نفس راحتی کشیدم و پیاده شدم.

 علی ماشینو قفل کرد و اومد کنار من و دستمو گرفت و با هم وارد کافه شدیم. دور تا دور کافه تخت گذاشته بودند ، روی چند تا تخت چند تا دختر پسر دیگه نشسته بودند و گل میگفتند و گل میشنفتند ،روی قالیهای روی تختها، چند جا اثر سوختگی افتادن ذغال قلیون بود. با علی رفتیم روی یک تخت خالی نشستیم و علی روبرویم نشست. نفسی از روی رضایت و آرامش بعد از کلی جوش زدن کشیدم، یواش مقنعه ام را عقب دادم تا موهای مشکیم بیشتر دیده بشه، با خودم فکر کردم کاش منم موهامو رنگ کنم ولی وقتی یاد مدل خانواده ام افتادم، فهمیدم که شدنی نیست. دلم میخواست ببینم علی چی سفارش میده آخه منکه اهل قلیون و سیگار نبودم. یهو درب کافه باز شد و یک پلیس و یک سرباز وارد شدند، دلم هری پایین ریخت و به علی چشمک زدم. پلیسه همه تختها را نگاه کرد و صاف به سمت ما اومد. دنیا پیش چشمم تیره و تار شد، پلیسه سر تخت ما آمد و رو به علی کرد و گفت آقا مستی؟ علی که به تته پته افتاده بود گفت نه بقرآن. پلیسه گفت پس چرا اینقدر تند میرفتی و سبقت غیر مجاز میگرفتی؟ نیم ساعته که دنبالتم و برات چراغ میدم. علی گفت نه بخدا اصلا متوجه نشدم، ببخشید، غلط کردم. پلیسه گفت پاشین برین تو ماشین. باهم چه نسبتی دارین؟ رنگم زرد شد، علی با دست پاچگی گفت نامزدیم. پلیسه با خونسردی گفت حالا معلوم میشه. منکه دیگه انگار هیچی نمیفهمیدم و دنیا رو روی سرم خراب کرده بودند، بدون اینکه قدرت حرف زدن داشته باشم به سمت درب کافه حرکت کردم ولی علی یک ریز میگفت غلط کردم و از پلیسه میخواست بیخیال بشه و دست آخر هم گفت اینهمه دختر پسر اینجان، چرا فقط ما؟ پلیسه گفت شما بد رانندگی کردی و خودت و دیگرانو به خطر انداختی، نوبت اینها هم میشه. من با پلیسه سوار ماشین کلانتری شدیم، سربازم رفت تو ماشین علی که با اون بیاد کلانتری. هر چی تلاش کردم جمله تاثیر گذاری بگم که پلیسه منو پیاده کنه، آبروم نره، چیزی یادم نیومد. دم کلانتری رسیدیم و من و پلیس وارد کلانتری شدیم. علی هم با سربازه رسید. تو کلانتری مشخصاتمو پرسیدند و نوشتند و علی با تعجب بهم نگاه کرد که اسم عوضی بهش گفته بودم، ولی الان دیگه این پسره دهاتی واسم مهم نبود، نگران این بودم که خانواده ام با خبر بشن. پلیسه گفت پرونده تون میره دادگاه، شماره خانواده تونو بدین که بیان ضمانت کنن، وگرنه شب باید تو کلانتری بخوابین، فردا صبح بفرستیمتون دادگاه. من اگه یکساعت دیرتر خونه میرفتم بابام منو میکشت، نمیشد شبو اینجا بمونم، بعد چه جوابی بدم؟ تازه تو دادگاهم، لابد خانواده را خبر میکردند. شماره خونه رو دادم و صد تا صلوات نذر کردم، هیچکی خونه مون نباشه، خواهرم گوشی رو برداره و بیاد منو از این وضع نجات بده، با خواهرم شاید راحتتر میشد موضوع را حل و فصل کرد. منو بردن تو یک سلول، چند تا دختر دیگه هم بودند، عین خیالشون نبود  ،با هم حرف میزدن و قه قه میخندیدند و از اینکه اینجا با هم آشنا شدن راضی بودند و قرار میذاشتن شماره های همو بگیرن و بعدا با هم برن دور دور. یکیشون برگشت و ازم پرسید با پسر گرفتنت؟ من سرم را تکون دادم. با خنده گفت دفعه اولته؟ یهو بغضم ترکید و گریه کردم. همشون با هم خندیدند و گفتند بی خیال، کسی که خربزه میخوره پای لرزشم میشینه. یکیشون اومد نوازشم کرد و پیش خودش نشوند. من گاهی گریه میکردم و گاهی هم به داستانهای پسر بازی دخترا گوش می دادم. یکی یکی دخترا رو صدا کردند و تحویل خانواده هاشون دادند و عاقبت من تنها موندم. نمیدونم چقدر گذشت، دو ساعت، سه ساعت، دیگه حسابی شب شده بود و من دیگه گریه هم نمیکردم، نمدونستم چکار شده؟ تو دلم داشتند رخت میشستند. خونه کسی نبوده؟ چرا کسی دنبالم نیومده؟ اینجا کلانتری بیرون شهر بود و خانه ما هم خیلی دور. تازه خانواده ام ماشین هم نداشتند. دلم جوش میزد که چطوری باید تو چشم مامانم نگاه کنم و بابام اگه بفهمه چکارمیکنه؟ حتما حسابی کتکم میزد و دیگه نمیذاشت دانشگاه برم. لابد باید خونه میموندم و ظرفها را میشستم و سبزی پاک میکردم. بازم ته دلمو قرص کردم، بخوبی تموم میشه و کسی خبر دار نمیشه، آخه من صدقه داده بودم. یک ساعت دیگه هم با این فکرا گذشت که سرباز کلانتری صدام کرد. بابام تو کلانتری بود و باعصبانیت نگام کرد و صورتش قرمز شده بود، بهم تشر زد برو گم شو بیرون. من که نگاهمو ازش میدزدیدم از درب کلانتری بیرون آمدم، یهو خشکم زد، مامانم گریه کنان روی پله کلانتری نشسته بود، خواهرم با نگرانی نگاهم میکرد، دو تا از خاله هام هم ایستاده بودند و عمه م با خشم لبشو گاز میگرفت و چشم و ابرو برام نازک میکرد، دو تا از زنهای همسایه هم بودند، همه هم چادری. داداشم زیر بغل مادر بزرگمو گرفته بود و بهم نگاه نمیکرد، دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم، اشکم خشک شد و مثل آدمای برق گرفته بدون هیچ احساسی ایستادم تا ببینم سرنوشتم چی میشه. مثل آدمهای گناهکاری که فقط منتظرند زودتر درب جهنم را باز کنن و به سمتش برن. آخه ما تا حالا پای فامیلمون به کلانتری باز نشده بود. لابد مادرم بعد از تماس پلبس، گریه کنون همه فامیلو خبر کرده بود، انگار که قراره دخترشونو تشییع جنازه کنن!!! کاش حداقل این پسره یک کم بهتر بود.

سعدی نام  دی  97

وبلاگ: www.blog.sadinam.com

آدرس سایت:  WWW.SADINAM.COM 

تلگرام:    @YOUROFICE 

ایمیل:   INFO@SADINAM.COM       

 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

Add URL