دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

دفتر ما در مشهد دفتر شماست
پیگیری قراردادها و فعالیتهای ساختمانی شما در مشهد
با تجربه 30 ساله در مدیریت پروژه های ساختمانی تاسیساتی
09153118727

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پیوندها

۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

قصه نبش قبر3

مدرسه ما

من در یک مدرسه دولتی درس میخوندم، از این مدرسه هایی که ته یک کوچه بلند و باریک بن بست بود و عرض کوچه به اندازه عرض درب نفررو مدرسه بود. از درچوبی که میگذشتیم، دو پله پهن آجری پایین میرفتیم و به کف حیاط بزرگ آجرفرش مدرسه میرسیدیم و عرض حیاط دوبرابر یک صف سی چل نفری دانش آموزی بودو بعدش ساختمون دو طبقه مدرسه، ساختمونی که صبحهای خنک پاییز و روزای یخ زمستون باید جلوش صف میکشیدی تا وقت کلاس بشه و اجازه بدن بریم تو کلاس، حالا روزای معمولی رو اگه میکشتنمون هم تو کلاس نمیموندیم ولی روزای خیلی سرد و برفی چرا باید صف میبستیم؟ و مث اینکه دفعه اوله داریم ساختمون مدرسه رو افتتاح میکنیم ، همه باهم بریم تو رو نمیفهمیدم و یا با چه اصراری زنگای تفریح همه رو از کلاس بیرون میکردن، کلاسای ما هیچ چیز شکستنی و خراب شدنی نداشت که فک کنی بچه ها خرابش بکنن، میز و نیمکتای چوبی و میز چهارپایه و صندلی چوبی معلم که روش یک دفتر حضورغیاب بود و تخته سیاهمون که واقعا سیاه بود و گچ و تخته پاک کن، سالهای بعد تخته سیاهها، سبز شدن و دیگه اصلا تخته نبود، دیوار گچی بود که سبز شده بود و زیرشم تخته ای بود برای گرفتن گچ و گذاشتن تخته پاک کن. اون موقعها هنوز تنبیه بدنی رایج بود ، سال اول دبستان مدیرمون با ترکه کلاس پنجمیا رو میزد و وحشت ما رو میگرفت که یه روزی هم نوبت ما بشه، ولی خوشبختانه دنیا تند تند تغییر میکرد ، تنها تنبیهی که تو دوران دبستان نصیب ما شد ، گذاشتن مداد لای انگشتا بود که خداییش خیلی درد میگرفت. این معلم ما با چنان آرامشی مدادو لای انگشتامون میذاشت و فشار میداد و کاملا از نتیجه انسان سازی این کارش مطمئن بود و تازه برای چه گناهی؟ یک خط از مشقمونو ننوشته بودیم یا بدخط بود و اصلا این سادیسمو داشت که باید تو کلاسش دو سه نفر اینجوری تنبیه میشدند و گرنه فک کنم شبش خوابش نمیبرد. لباسمون یک کت شلوار فولادی رنگ بود که یقه شو یک پارچه سفید دوخته بودن و البته فقط هفته اول مدرسه، کت شلوار محسوب میشد و پس از چند تا بازی و دعوا دیگه نمیشد اسمشو کت شلوار گذاشت ولی بهر حال تا آخر سال هم ما اونو تحمل میکردیم و هم اون ، مارو. زنگای تفریح دنبال سرهم میکردیم ومی افتادیم و پامیشدیم و البته اولین فحشای زندگیمونم یاد گرفتیمو و با خنده تکرار میکردیم و مواظب بودیم جلو معلما یا توی خونه از دهنمون در نره! احتمالا فقط ایرانیا یک زندگی دارن که میدونن خلافه ولی تو اون زندگی بیشترم بهشون خوش میگذره و راحت ترن و یک زندگی نمایشی هم دارن که خیلی مودب و حساب شده رفتار میکنن ویک کم معذبن جلو افراد غریبه و بزرگترا. زنگ آخر هم با بچه های کلاس بیرون میومدیم و کلی با هم حرف میزدیم و باز دنبال سرهم میکردیم و کیف و کتاب همدیگرو تو جوی آب و وسط خیابون پرت میکردیم وچند نفر کیف داشتن و کتاباشونو توش میذاشتن ، بعضیا هم تو پلاستیک کتاباشونو میذاشتن و بعضیا که احتمالا فقیرتر بودن پلاستیکم نداشتن. یکی از بچه ها که شجاعتر بود عملیات آکروباتیک انجام میداد یعنی میرفت رو خط سفید وسط خیابون رو آسفالتا میخوابید و ما از اینکه نمیترسه که ماشینا زیرش بگیرن بهش غبطه میخوردیم. دست آخر هم پس از خداحافظی با دلخوری راهی خونمون میشدیم.تو خونه هم همیشه یک خبری بود، یا چن تا زن همسایه جمع بودند و با مادربزرگم داشتند غوره پاک میکردن که هم خشک کنن و بشه گردغوره و هم آبشو بگیرن و در مورد بقیه همسایه ها حرف میزدن و ماجرا تعریف میکردن و غش غش میخندیدن ، تو اینجور مواقع برا اینکه از کمک کوچکترها هم استفاده کنن یکی از زنها که خوش صحبت تر بود ماجرای جالبی را تعریف میکرد که همه بچه ها رو میخکوب میکرد و گاهی بزگترا پادرمیانی میکردن و قول میدادن که بقیه قصه رو نمیگن تا یکی دو تا از بچه ها بتونن بموقع به دستشویی برسن،یا چراغ پرمز بزرگ را که وسیله پخت وپز برای مهمونی ها بود را وسط حیاط گذاشته بودن و رب میجوشندن و یا دسته جمعی مشغول درست کردن خیارشور و ریختن تو تینهای روغن نیاتی بودن، بعضی روزا هم که تشت وسط حیاط بود و رژه های لباس پر، معلوم بود که یه عالم لباسو با دست تو طشت شستن و تو حوض آبکشیدن،ماهی یکبار هم روضه داشتیم که زنانه بود و دوتا آقا داشتیم یاآلله کنان میرفتن رو یک صندلی چوبی تو پذیرایی، وسط زنها مینشستن و صحبت میکردن و آخرشم اشک زنا رو در میآوردن و بعضی از زنها چنان گریه میکردن که انگار همین الان خبر خیلی بدی بهشون رسیده! ،بعدشم آقا از پذیرایی بیرون میومد و تو حال مینشست و ضمن اینکه یک چای خوشرنگ کنارش میذاشتن، یک پاکت نامه که توش پول بود به آقا میدادن و آقا بدون اینکه نگاه کنه چقدره ، میذاشت تو جیب بغلش و بعد ساعتشو از جیب ساعتی بغلش که با یک زنجیر نقره ای به قباش وصل بود در میاورد و درشو باز میکردو یک نگاهی میکرد و با عجله چایی رو میخورد و خداحافظی میکرد و در حالی که صدای چند تا حاج خانم شنیده میشد که میگفتن حاج آقا التماس دعا ، می رفت و هرکدام 10 دقیقه. وقتی هم آقا میرفت ، زنها با خوشحالی چادراشونو رو شونشون مینداختن و همگی باهم حرف میزدند و میخندیدن و در عین حال مراقب همه حرفایی که بقیه با هم میزدن، هم بودن.تو بعضی خانواده ها، بعد تموم شدن روضه یکی با سینی یا قابلمه ، دایره میزد و بقیه خانما هم با رقص دلی از عزا درمیاوردن. قبل از شروع روضه هم دور تا دور اتاق پذیرایی پتوهایی که روکش سفید داشت می انداختند و البته پشتی برای تکیه دادن و هر دو متر یک قندون قند و یک جاسیگاری! تنها چیزی که تو روضه سرو میشد چایی بود و در روزای خاصی خرما هم دور میدادن. تا چند وقت قبل تو روضه سیگار هم میذاشتن و من باید میرفتم سیگار 50 تایی هما و یک بسته سیگارفیلتردار زر میخریدم که کنار جاسیگاریها، سیگار هم باشه و برای مراسم ترحیم تو مسجدا یک ظرفای چینی دوقسمتی میذاشتن که یکطرفش سیگار بود و یک طرفش جاسیگاری.  یک حاج خانم بود که میرفت بالای مجلس مینشست وسیگارشو خودش میپیچید و میکشید و از این سیگارای آماده دوست نداشت. سیگارو بیشتر خانمای مسن تر میکشیدند و جونترا دور و بر قلیون جمع میشدند که از صبح تنه شو تو حوض انداخته بودن تا نم بکشه بعدشم با تنباکو و ذغال میم(ذغال درخت انگور) چاقش میکردن .روزی که روضه داشتیم از ظهر چند تا خانم مخصوص روضه میامدند و یکی قند میشکست و یکی سماور خیلی بزرگ که مخصوص روضه بود را روشن میکرد و استکانها را دستمال میکردند و قندونا رو پر میکردن و آماده شروع روضه میشدند، اتاق پذیرایی تنها اتاق مرتب ما بود که فقط برای روضه های ماهیانه و یا مهمون درش باز میشد و یک جفت قالی قشنگ توش فرش بود و پرده های شیک داشت و لوستر داشت و بخاریش نو بود.

 پرمز

یه مدرسه ملی بود نزدیک خونمون که سرویس مدرسه داشت و بچه ها با کت شلوارای مرتب توش می نشستن و بعضیاشون پاپیون هم داشتن از این مدرسه هایی که ناهار هم میخوردن و گردش علمی میرفتن و تو شهر دو تا از این مدرسه ها بود که هر دو هم سرویسشون فولکس استیشن بود. هنوز سه چارماه از حضور تو این مدرسه کلاس دومم نگذشته بود که انگار یک آشنا تو اون مدرسه ملی پیدا کردیم و منتقل شدم به مدرسه جدید البته چون دور نبودیم سرویسشو نگرفتیم و ظهرا هم برا نهار بخونه میرفتیم نمدونم چرا نسبت به اونایی که خونشون دور بود و با سرویس رفت و آمد میکردن و ناهارم تو مدرسه میخوردن حسودیم میشد. با اینحال شهریه اش برای یک سال 400 تومن بود(57 دلار) اینجا بچه ها خیلی عزیز بودن و چیزی بنام تنبیه بدنی وجود نداشت تازه کلی هم وسایل ورزشی داشت که ما تا حالا ندیده بودیم. زنگای تفریح چوبپا بازی میکریم. دو تا چوب مثل عصا بود که یک جاپا تو فاصله نیم متری از زمین داشت و بعد از اینکه پاهامونو رو جاپاها میذاشتیم با کمک چوبا راه میرفتیم تازه یک دونفره هم داشت که استفاده از اون کار ما نبود. زنگای ورزشم یک گروه ژیمناستیک کار میکردن با میله بالانس و خرک و غیره و چند تایی هم کشتی میگرفتن و هنوز تو سنهای ما پینگ پنگ بازی نمیکردن ما هم با چند تا از بچه ها دزد و پلیس بازی میکردیم.بعد ازظهرای پنج شنبه هم پروژکتور و فیلم میاوردن و فیلم میدیدیم. کاردستی بچه ها هم ساخت تابلو برق بود که با یک چراغ خواب کوچک و شاسی و باطری روشن میشد   دیگه خداییش یک سر و گردن از بچه های دیگه بالاتر بودم. ظهرا میرفتیم خونه و باز 2 تا 4 کلاس داشتیم و برمیگشتیم.

 تو مسیر یک چلوکبابی بود که همیشه بوهای خوبی از توش میومد و تبلیغش یک نفر بود که چند تا چلوکبابو با اون سر قابلمه های روحی روش ، تو یک طبق گذاشته بود و رو سرش داشت میبرد و بخار از غذاها بلند میشد و واقعا هم هنوز اینجوری چلوکباب برا بازاریا تو حجره شون میبردن. اون زمانا کسی نمیرفت رستوران غذا بخوره واسه همینم من هیچوقت عنوان نکردم که من دوس دارم یکبار برم اینجا غذا بخورم ، چند سال بعد چند تا از فامیلا از تهران اومدند و یه روز رفتیم و ساندویچ مغزخوردیم و چه خوشمزه بود و اون زمان ساندویچ فروشیهای شهرمون به پنج تا نمیرسید و ما البته تو دومین شهر بزرگ کشور بودیم. و من خوشحال که راه ساندویچ خوردنو یادگرفتم!

 اگه مهمونی دعوت میشدیم که چلوکباب با دوغ داشتند دیگه سرازپا نمیشناختیم و وقتی نفری یک نوشابه هم میدادند دیگه آخر خوشبختیمون بود. مهمونیا تو خونه بود با پلو خورش و تنگای بلور بزرگ دوغ و ترشی خانگی وظرفای چینی که فقط واسه مهمونا از تو کمد درمیومد و سفره های پارچه ای سفید . قیمه و قورمه سبزی راتوی اون بشقابای چینی سفید گل قرمز گود می ریختند طوری که  گوشتای قلمبه و یک لیمو امانی بزرگ بادکرده خودنمایی کنه و روشم با سیب زمینی سرخ کرده و یا زرده تخم مرغ آبپزرنده شده تزئین میکردند، همیشه موقع گذاشتن خورشها یک کم از آب خورش روی سفره پارچه ای سفید میریخت و سفره رو نارنجی و سبز میکرد  و قطعا حرکت چشم و ابروی تند بزرگترا رو بدنبال داشت و دیس چینی بزرگ برنج با زعفرون زرد و نارنجی روش که ازش بخار مطبوعی بلند میشد، آخرین چیزی بود که در کنار نمکدون چینی و تنگ دوغ کاکوتو قرار میگرفت و برق چشمان مهمانان را بدنبال داشت.و چه بگو بخند و شوخی سر سفره ها رواج داشت و چه خوشحال بودن مردم وقتی قرار بود برن مهمونی یا مهمون داشته باشن.واقعا مهمونی رفتن و مهمونی گرفتن خیلی بیشتر از حالا رایج بود با اینکه مردم وضعیت اقتصادی ضعیفتری داشتن. الان مردم به غار تنهایی خودشون پناه بردن و با اینکه امنیت خیلی بیشتر شده، انگار بیشتر از قبل از هم وحشت دارن.غذاها بجز موقع مهمونی ، خیلی ساده بود. تازه مد شده بود که شبای جمعه مردم پلو بخورن ، بقیه وقتا غذاها نونی بودن ، اگه مادر بزرگم حوصله شو داشت که گوشتا رو تو هاون سنگی با گوشت کوب بزرگ چوبی بکوبه، ظهر کوفته تبریزی میخوردیم(هنوز گوشت چرخکرده رایج نبود و گوشتو میکوبیدن البته چرخ گوشت دستی بود ولی کار کردن باهش خیلی زور میخواست)، گاهی هم موقع نماز صبح ، نخود و لوبیا و گوشت را تو هرکاره میذاشتن و رو چراغ سه فتیله ای و ظهر یک آبگوشت مفصل با ترشیای هفت میوه خانگی میخوردیم، تابستونم بساط آبدوغ خیار براه بود و اگه کسی از در و همسایه حضور داشت و یا دایی و عمو، کشمش و گردو و کره تلمی هم توش می زدن، اشکنه هم از اون غذاهای دوست داشتی و فوری بود و تازه هرکسی یه جور درستش میکرد، کوکو سبزی وکوکو سیب زمینی هم جزو غذاهای خوشمزه بود، بیژ بیژ هم جزو غذاهای بهتر محسوب میشد که با گوشت و سیب زمینی بود و خیلی از شبها سیب زمینی آب پز و نعنا خشک گاهی هم همراه با تخم مرغ آب پز و کره ، خیلی از روزها هم آش رشته که اینقدر میخوردیم که نمیشد از سرسفره پاشیم از بس دلمون پر شده بود و البته همیشه کنارش یک کوکو سبزی هم داشت، روزی که قرار بود آش رشته بخوریم از صبح یک نفر مامور میشد که کشکو تو تغار نم کنه و بعد اینقدر کشکارو به بدنه دون دون تغار بکشه که کشک مایع درست بشه و مواظب بود که شامل این مثل نشه که "همه کشکاش نرمه قوروته".هنوز سوپ رواج پیدا نکرده بود ولی آشهای دیگه ای هم مثل آش آلو ، کم و بیش پخته میشد و خدا نگه داره نون و پنیر و گردو و ماست چکیده و سبزی و هندوانه، که خیلی از وعده ها با ترکیبهای مختلفی خودشو بعنوان یک غذای کامل سر سفره جا میداد و اگه حرف میزدی میگفتن ننه جان خدارو شکر کن ، خیلیا همینم ندارن بخورن و اونوقت بود که زبونمون بسته میشد و نمدونم چرا موقع خوردن غذاهای بهتر ، این جمله رو نمیگفتن.

هرکاره -چراغ سه فتیله

نکته جالب اینکه مواد لازم برای غذا رو همون روز میخریدیم. روزی که آبگوشت داشتیم پنج سیر(هر سیر 75 گرم) گوشت میخریدیم با نیم کیلو نخود لوبیا قاطی که بقال سر کوچه داشت و پیاز و سیب زمینی و چون هنوز یخچال و فریزر جزئی از زندگی مردم نبود ، مجبور بودن فقط به اندازه نیاز همان روز خرید کنند. و چون مبنای زمان پخت گوشت ، چراغ سه فتیله ای بود ، بنابراین از ساعت 8 و 9 صبح دیگه کسی از قصابی گوشت نمیخرید ، چون پخته نمیشد. و یخ هم از بقالی میخریدیم که آوردنش بخونه چه سخت بود و چند بار بین راه باید میذاشتیمش رو زمین و دستامونو با هوای دهنمون گرم کنیم و بهم بمالیم تا کرخیش خوب بشه.تنها خریدهای عمده مردم برای زمستونا، پیاز بود و سیب زمینی و ذغال که باید اول تو حیاط میشستن و خشک میکردن و بعد به محل انبار ذغال منتقل میشد و وسایل ترشی که تو پاییز ترشی درس میکردن و خیارشورایی که توی ظرفای حلبی روغن می انداختن و سرشو لحیم میکردن  و ربی که با گوجه فرنگی تو خونه درست میکردن و گرفتن آبغوره برا زمستون و انداختن سرکه. گاهی گرد غوره هم درست میکردن.در واقع پرکارترین فصل زنهای خانه دار، پاییز بود که باید خودشونو برا زمستون آماده میکردن.  بیشتر وسایل با گاری اسبی جابجا میشد نفتو با گاری اسبی درب خونه میاوردن و هنوز اسب و خر و الاغ در شهر زیاد بود وواسه همین رفتگرها ته جارو سیخیشان یک کاردک فلزی وصل بود که میتوانستند فضولات این حیوانات را از روی زمین بکنند و تمیز کنند.

هاون سنگی

یه روز تعطیل ، کلی مادرم و مادربزرگم باهم پچ پچ کردنو منو صدا کردن که برم پنجاه تا نون سنگک بخرم، خرید نون خونه با من بود ولی پنجاه تا نون تا حالا نخریده بودم و بعد از کلی فضولی معلوم شد که یک بخشنامه دفاع غیر نظامی تو مدرسه مادربزرگم اومده و مدیر و معلما به این نتیجه رسیدن که میخواد جنگ بشه  و مدیره به همه توصیه کرده که مقداری اقلام بخرند،چون مادربزرگم تجربه جنگ دوم جهانی و کمبود نون را داشت تصمیم گرفتند که یه مقدار نون بخریم و خشک کنیم که اگه همه از بی نونی تو جنگ مردن ، ما حداقل زنده باشیم، منم خوشحال از اینکه یک هیجان جدید قراره به زندگی اضافه بشه و دوچرخه رو برداشتم و رفتم نونوایی سنگکی که خیلی از ما دور بود. بدبختی این بود که نونواهه گیر داده بود که پسرجان برو از بابات بپرس ظهر مهمون دارین یاشب و چه ساعتی؟ برا همون ساعت من نونو برات کنار میذارم و با زحمت من تونستم متقاعدش کنم که همین الان نونو لازم داریم، یک کم هم نگران بودم که نکنه تا چند ساعت دیگه دیر باشه و جنگ بشه و ما نتونیم 50 تا نونو بخریم! نونا رو که گرفتم رو دوچرخه گذاشتم و پیاده بسمت خونه دوچرخه رو کشوندم و تو اون لحظات هیچی از یک فاتح جنگ کم نداشتم. خونه که رسیدم همه بکار افتادن، تو اتاق زیر شیروانی چند تا بند بستند و نونا رو مثل لباس رو بندا انداختن تا خشک بشه و قرار بود همه اینکارا مخفیانه از فامیل و همسایه ها انجام بشه و در تمام مراحل ، مادربزرگم که تنها کسی بود ، تجربه جنگ داشت مانند یک فرمانده دستورات اکید صادر میکرد و بقیه رو هدایت میکرد و همه در اطاعت محض بودن. بعد از چند روز هم در یک ساعتی که مطمئن بودیم مهمان درب خونه رو نمیزنه ، چند تا چادرشب بزرگو زیر شیروانی بردیم و نونا رو توش بستیم و حالا دیگه هیچ کاری نداشتیم و منتظر جنگ موندیم! روزها و هفته ها و ماهها گذشت و هیچ خبری از جنگ نشد و یواش یواش غرغرهای مامانم به مادربزرگم شروع شد که اینهمه نون خشکو چکار کنیم ؟ دردسرتون ندم هیچ تابستونی ما اینهمه آبدوخیار نخوردیم البته با نونای خشک جنگ و بدیش این بود که نونا بوی خاک گرفته بود ولی چاره ای نبود نه میشد اسراف کرد و نونا رو دور ریخت و نه میشد مقداریشو به کسی داد، چون میترسیدیم لو بره که این همه نونو برا چی خریدیم! و این راز برای همیشه در خانواده ما مخفی ماند! اون موقعها هنوز نون خیلی مقدس بود، تو خیابون و کوچه ها که راه میرفتی ، بارها میدیدی که زنی یا مردی خم میشه و یک خرده نون رو از زمین بر میداره و فوت میکنه و میبوسه و بعدش تودرز آجرای دیوار و یا لبه پیش آمده دیوار میذاره و تو کوچه ها، رو دیوارا و لای آجرا مقدار زیادی از این خورده نونا بود که بعضیاش مال ماهها پیش بود و من ندیدم که حتی پرنده ها به اینا توجه کنند و هیچوقت نفهمیدم مردم با چه هدفی اینکارو میکنن، البته اونا فقط هدفشون این بود که زیر پا نباشه وبه بعدش کاری نداشتن.اینم از اون رسمای بود که در گذر زمان فراموش شد و الان مردم نون درسته رو خشک شده یا کپک زده دم در خونه میذارن.

روزای جمعه برنامه حموم عمومی داشتیم که این اواخر میرفتیم حموم نمره (خصوصی) و تو حموم بیشتر بچه های مدرسه رو میدیدیم چون همه مردم با یک برنامه زندگی میکردند و تازه تو خونه هم کلی برنامه ها بود که به جمعه ها اختصاص داشت، گاهی تو کوچه صدا میکرد پنبه زن و صداش میکردیم بیاد تو حیاط و پنبه های لحاف تشکا رو بزنه ، یا آب حوضی صدا میکرد، میاوردیمش آب حوضو خالی کنه، و خلاصه تا شب خیلی از مشاغل از جلو خانه ها رژه میرفتن و صدا میکردن و مشتریهاشونو پیدا میکردن از چاقو تیز کن و برف انداز و چاه خالی کن و فروشندگان دوره گرد و خریدار لوازم عتیقه و حتی گداها هر کدام با وزن و قافیه مخصوص بخود آهنگی سرمیدادند که منحصر بفرد بود و اهالی از روی آن میشناختنشان. اون روزا مغازه های جدیدی باز شدن که تلویزیون میفروختن و مارکای مشهورش شاب لورنس بود و آر سی ای و چند تا دیگه ولی هنوز تو شهر ما برنامه تلویزیونی پخش نمیشد و یه روز عصر تو مدرسه چند تا از بچه ها با عجله رفتن خونه که امروز برنامه های تلویزیونی افتتاح میشه و انگار از چند روز قبل تلویزیون خریده بودن و منتظر امروز بودن. من و چند تا از بچه ها در حالی که سعی میکردیم خجالتمونو پنهان کنیم که از این موضوع خبر نداریم، سرمونو به حرف زدن بند کردیم، ما تو خونمون رادیو هم نداشتیم آخه بابام میگفت حرومه ولی چند بار خونه فامیلا  داستانای شبشو گوش کردم و آهنگاشو و دلم نمیخواست از کنارش تکون بخورم و ترجیح میدادم بازی  با بقیه رو بیخیال بشم. دو سه روز بعد دوستم که همیشه زنگای تفریح با هم بودیم ، واسم تعریف کرد که دیشب بابام با یک تلویزیون اومده خونه و یک نفر هم اومده آنتنشو نصب کرده، بعد از رفتنش مامانم رفته یک لباس خوشگل پوشیده و اومده جلو تلویزیون رقصیده و هممون کلی دیشب  خوشحالی کردیم ، منو میگی؟ رقص؟ تلویزیون؟ خوشحالی؟ انگار دیگه معنی هیچکدوم از کلماتی که دور و برم بود را نمیفهمیدم، خیلی احساس عقب ماندگی بهم دست داد این دوستم هم خونه شون کوچکتر از ما بود و هم جاش خیلی دورافتاده تر ولی الان احساس میکردم که انگار خوشبختیهایی داره که ما نداریم و نمدونم چی گفتم که دلخور شد و رفت و یکی از بچه هایی که خانوادش مث خانواده من حروم و حلال سرشون میشد، پیشم اومد و گفت دیگه با این پسره نگرد. اینا تلویزیون دارن و جاشون تو جهنمه! یک کم از اینکه این پسره با این همه خوشبختی میره جهنم دلم خنک شد ولی بازم هر چی فک میکردم میدیدم دلم میخواد بابام تلویزیون بخره و مامانم از خوشحالی لباس خوشگل بپوشه و بیاد برقصه و هممون خوشحال باشیم!!!

 سعدی نام  بهمن 96

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل
  • محمد تقی سعدی نام

مبارزه با مواد مخدر از روی عادت

اولین قوانین مواد مخدر مربوط به 1301 میشود که ممنوعیت واردات مواد مخدر تحت فشار جامعه ملل در ایران تصویب شد و در سال 1307 قانون انحصار دولتی تریاک  تصویب شد و در سال 1334 منع کشت خشخاش و استعمال تریاک مصوب شد . با تصویب قانون اخیر واردات مواد مخدر به تجارت سودمندی تبدیل شد که در سالهای 38 تا 42 زندانهای ایران مملو از قاچاقچیان و معتادان شد. با اینحال در همه جای ایران کشت خشخاش زیر نظر دولت انجام میشد و محصول مربوطه توسط دولت خریداری شده و حتی در داروخانه ها توزیع میشد و مشهور است که برخی از خاندان سلطنتی مواد مخدر ایران و افغانستان و ترکیه را خریداری و به تبدیل و تجارت آن به اروپا مشغول بوده اند و قوانین مصوب بیشتر در پاسخ به فشارهای بین المللی بوده است. پس از انقلاب ناگهان سردمداران جدید بی تجربه ، مواد مخدر را عامل استعمار غرب پنداشتند وبا تصویب قانون 59،   برای ضربه هر چه بیشتر به قدرتمندان غربی ، به قاچاقچیان و معتادان تاختند خیلی زود کشت خشخاش ممنوعیت کامل یافت و بهترین راه براندازی مواد مخدر را در اعدام قاچاقچی یافتیم. مبارزه خستگی ناپذیر با مواد مخدر و اعدام بعنوان تنها راه حل ادامه یافت و هر از گاهی برای تقویت موتور مبارزه با مواد مخدر، قوانین جدیدی تصویب شد که باید به قوانین 67 و 76 و 89 اشاره کرد و بعنوان مثال تعداد اعدام مواد مخدر سال 65 ،158 نفر بوده که در سال 67 به 1500 نفر یعنی حدود ده برابر میرسد و در یک روز 81 نفر اعدام شده و در روز دیگر 38 نفر بدار آویخته شدند.با اینحال این رفتار تهاجمی کوچکترین تاثیری در عبور 6000 تن مواد مخدر تولیدی در افغانستان و پاکستان از ایران جهت رسیدن به اروپا و آفریقا نداشت و طبق آمارهای نیروهای انتظامی کل محموله های کشف شده هیچوقت بیش از 38 درصد محموله های عبوری نبوده است.در سال 90 روزانه 724 قاچاقچی و معتاد دستگیر شدند یعنی 260000 نفر در سال! در سال 86 ، 250000 نفر در رابطه با مواد مخدر دستگیر شدند که 246657 نفر توزیع کننده،5279 نفر مصرف کننده و 3187 نفر خارجی بودند. این مبارزات برای کشور هم ارزان تمام نشد و ظرف سی سال ، نیروی انتظامی 3700 کشته و 12000 نفر مجروح داشت. با این حال در سال 86 ، 145 تن هروئین و 1000 تن تریاک از هرات به ایران ارسال شده به این صورت که 400 دلار برای حمل 20 کیلو هروئین به روستائیان داده میشود که شبانه کالا را به ایران بیاورند و 2000 تا 2500 دلار هم به گروههای مسلح 10 نفری برای حفاظت از محموله ها می پردازند. بنابراین در این داستان بهیچ وجه به سلطان مواد مخدر ما دسترسی نداریم و کسانی را اعدام میکنیم که صرفا برای نیاز به  400 دلار(کمتر از دو میلیون تومان) همراه این تجارت میشوند و از محرومترین مردم کشورمان هستند.

مواد مخدر وارد شده به ایران به چهار مسیر هدایت میشوند از طریق قسمتهای مرکزی به مرز ترکیه،به بنادر و خط ساحلی جهت انتقال به شمال آفریقا،مرز عراق و مرز آذربایجان.جالب است که هر ازچندگاهی کشورهای غربی هم مبارزه اینچنینی با مواد مخدر را تشویق کرده اند و در سال 84 دفتر موادمخدر سازمان ملل 22 میلیون دلار برای تقویت مرزهای شرقی در مقابل قاچاقچیان در اختیار ایران قرار داده است و  قانون مبارزه با موادمخدر سال 89 با کمک دفتر موادمخدر سازمان ملل تدوین شده است. قانونی که به گسترش اعدامها انجامید و صدای همه مجامع جهانی را درآورد.در سال 89، 600 اعدام رسمی و غیر رسمی در ایران ثبت شده که 488 مورد آن مربوط به مواد مخدر است یعنی 82 درصد. و در یک روز بطور غیر رسمی 62 نفر در زندان وکیل آباد مشهد بدار آویخته شدند و در روزنامه 5 نفر اعلام شد. و این تعداد در همان سال به 144 نفر رسید و در یک روز 80 نفر در زندان بیرجند ، اعدام شدند. و در میان این اعدامیان چندین کودک و زن نیز دیده شدند. این همه تلاش بیمورد باعث شد که کمبود زندان پیدا کنیم و زندان وکیل آباد مشهد که ظرفیت 3000 نفر را داشت، 13000 نفر را در راهروها و سرویسهای بهداشتی و اتاقهای خود جاداده بود و زندان قزل حصار تهران ، سه برابر ظرفیتش زندانی داشت که 24 اسفند 89 منجر به شورش در بند 2 و 3 شد و نه زندانی و 5 نگهبان کشته و بیش از 100 مجروح بجا گذاشت.با اینحال ما با 91 مرگ ناشی از اعتیاد  از هر یک میلیون جمعیت در سال ، چهارمین رتبه در جهان را داریم یدک میکشیم و نزدیک به سه میلیون معتاد رسمی داریم و یکی از بزرگترین تولیدکنندگان شیشه در جهانیم و این دستاورد آنهمه تلاش بی نتیجه و هزینه و کشتار بوده است.

مواد مخدر در شهر

75 تا 85 درصد جوانان ما تجربه حداقل یک نوع مواد مخدر را دارند و از زمانی که تصمیم به تهیه و مصرف مواد مخدر بگیرید، یک ربع بعد با هزینه بسیار اندکی مواد دلخواه شما درب منزل تحویل میگردد و این واقعیت با آنچه مبارزه دائمی با مواد مخدر در کشور نامیده میشود ، متناقض است.

مواد موجود به دو دسته تقسیم میشوند

1- محرک که اعتیاد آور نیستند مانند آمفی تامین یا شیشه یا آیس، Mdma، قرص اکس

2- مخدر که اعتیادآورند مانند مرفین، هروئین، کوکائین، تریاک، متادون و ترامادول

Lsd فازی شبیه ماشروم دارد و با چسباندن کاغذ آن بر روی زبان استعمال میشود و 100 تا 150 هزار تومان هزینه برمیدارد

MDMA یا MD در مهمانیهای گرانقیمت سرو میشود یک گرم آن برای 10 نفر کافی است و 400 هزار تومان هزینه دارد  آنرا در آب حل کرده و در ابتدای پارتی میخورند و فرد میتواند 12 تا 24 ساعت بدون استراحت برقصد آهنگ های مورد استفاده آهنگهای ترانس و سایپوترانس و تکنو است معمولا ورودی این پارتیها 100 تا 150 هزار تومان است

قرص اکس لابراتوری 5000 تومن و هندی آن 50 هزارتومن و اروپایی 80 تا 100 هزار تومان هزینه دارد و مانند MD انرژی زیادی دارد

گل و سیگاری از مواد بسیار رایج در بین جوانان و نوجوانان است 3 گرم سیگاری حدود ده هزارتومان و برای چهارنفر استفاده میشود و گل از گرم دو هزار تا یکصدهزار فروخته میشود و یک گرم آن برای دو نفر کافی است، سیگاری بنگ است که با توتون سیگار مخلوط و در سیگار کشیده میشود و گل هم مانند سیگار در پیپر(paper) بار زده میشود

ماشروم گرمی 100 هزار تومان است و دفعات اول یک گرم میخورند که به 4 گرم هم میرسد توهم دیداری دارد و چیزهایی میبینی که در حال طبیعی نمی بینی و حالت عرفانی داره و 12 ساعت طول میکشه. ماشروم از مواد مخدر اورگانیک (طبیعی) است که ضررش از مواد مصنوعی کمتر است و مانند سلویا و تاتوره میباشد

تاتوره تخم و ریشه خارخاسک است که در عطاریها هست و بصورت جوشانده مصرف میشود فاز خواب دارد و در خواب توهم میزند

سلویا مثل سیگاری با توتون مخلوط میشود و فقط یک کام میکشند و بیشترش خطر مرگ دارد و هر دوز آن 70-80 هزار تومان هزینه دارد

پونزای شیمیایی است و اثراتی مثل سلویا دارد

ترامادول اعتیادآور و تشنج آور است و دندانها را خراب میکند 

برخورد کشورها با مواد مخدر

کشورهای دنیا با توجه به شکست جنگ با مواد مخدر و همچنین لزوم جرم زدایی از این مواد جهت کنترل استاندارد کیفیت موادی که در اختیار مصرف کننده قرار میگیرد، کم کم اقدام به عدم ممنوعیت مواد مخدر کردند

هلند در سال 1391 به آمستردام هلند رفتم، کشوری که مواد مخدر و سکس در آنجا مجاز است ، گمان میکردم جویهای آنجارا پر از اجساد معتادان بدبختی مییابم که از شدت مصرف مرده اند. در هلند در روزهای پایانی سال، دادگاهها را برای نظافت بازگشایی میکنند! در آمستردام یکصد کافی شاپ وجود دارد که مجاز به عرضه و مصرف مواد مخدرند، فروشگاههایی با گاوصندوق و ترازوهای دقیق مشابه طلافروشی و دو قسمت مجزا جهت سرو قهوه و مشروبات و موادمخدر، با سیگار وارد یکی از اینها شدم و جلو پیشخوان روی کاناپه نشستم و سفارش قهوه دادم و مشغول تماشای قسمت انتهایی که با شیشه دودی جداشده بود و چند دختر اروپایی مشغول کشیدن سیگاری بودند شدم.متصدی تذکر داد که استعمال سیگار مجاز نیست ، در حالیکه به دختران قسمت انتهایی نگاه میکردم به آن سمت رفتم ولی بادیگارد جلو درب شیشه ای بمن فهماند که بدون خرید مواد مخدر ، ورود به آن قسمت مجاز نیست، یعنی در جایی که در قسمت انتهایی آن کشیدن انواع مواد مخدر مجاز بود، در قسمت جلو آن نمیشد سیگار کشید.ناچار سیگار را خاموش کردم و به خوردن قهوه مشغول شدم . منوی مواد مخدر را که 6 صفحه بود نگاه کردم، فقط حشیش و کوکائین را میشناختم و بقیه برایم ناآشنا بود، فقط اجازه خرید ومصرف در همین مکان وجود داشت و برای خروج مواد اجازه نمیدادند،جالب که جوانان فرانسوی و ایتالیایی صرفا برای این به هلند می آیند که مصرف در اینجا مجاز است و همین مواد در کشور خودشان هم هست.

آمریکا مصرف تفریحی ماری جوانا در 4 ایالت مجاز و مصرف پزشکی آن در 23 ایالت مجاز است

پرتغال از سال 2001 از مصرف مواد مخدر جرم زدایی کرد

چکسلواکی مانند پرتغال از آزادترین کشورها برای مواد مخدر است و از سال 1999 همراه داشتن مواد برای مصرف شخصی جرم نیست

سوییس در سال 2013 از مصرف ماری جوانا جرم زدایی کرد و اتاقهایی برای تزریق در کشور موجود است

آلمان مصرف ماری جوانا برای مصارف پزشکی مجاز است

ایرلند در 2015 همراه داشتن مواد برای مصرف شخصی مجاز شد

نروژ جهت کنترل بر مصرف بیش از حد هروئین، مصرف آن مجاز شد و تعداد مرگ و میر ناشی از آن از 294 نفر به 170 نفر کاهش یافت

کانادا مصرف ماری جوانا مجاز است

در کشورهای آمریکای لاتین مانند برزیل ، اروگوئه، آرژانتین، مکزیک، هندوراس، اکوادور ، کاستاریکا، کلمبیا مصرف مواد مخدر مجاز است

نتیجه

- 60 سال مبارزه اینچنین با مواد مخدر باید ثابت کرده باشد که روش و رویکرد ما اشتباه است

- ما دایه بشریت و مردم دنیا نیستیم و باید مصالح خود را بسنجیم

- ما با اینکه همیشه خود را مخالف آمریکا و کشورهای غربی قلمداد کردیم لکن همیشه علاقه مند بوده ایم که نظر مساعدی نسبت به عملکرد ما داشته باشند

- ما در مسیر حرکت مواد مخدر در جهانیم و باید از این موقعیت ، درست استفاده کنیم

- کشتن ، دارآویختن و زندان، راه مبارزه با مواد مخدر نیست

- مردم ما مخالف پسندند و همیشه آنچه را که آنها را نهی کردیم پسندیده اند پس لطفا آنها را به سمت مواد مخدر هل ندهیم

سعدی نام  بهمن 96

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

دختر خیابان انقلاب

تقدیم به ویدا موحد

دختر خیابان انقلاب، هرزه نیست، هرجایی نیست، فاحشه نیست، معتاد هم نیست، فقط خسته است. خسته از نماد نمایشات مبارزه با غرب، مبارزه با مسیحیت، مبارزه با صهیونیزم، خسته از نمایش اجباری "مردم ما معتقدند"، خسته از اینهمه یکدستی و بی تنوعی. خسته از چوب مذهبو خوردن، خسته از نصف انسان بودن، خسته از محبوس بودن در نگاهی که اعراب 1400 سال پیش به دختران داشتند، موجود ناقص ، بی عقل، غیرقابل اطمینان، آبروبربادده، مایه سرشکستگی.

خسته از بیعدالتی، خسته از تبعیض، خسته از فرار دائمی از چشم مردان که نکند با دیدن به هوس بیافتند، خسته از زندانی بودن در اتاقها و خانه ها و پشت چادرها و تحمل حجاب اجباری ،خسته از نصفه بودن. در ارث نصف برادر کوچکتر از خودش هست و در موقع گواهی و شهادت دادن، بزور دونفرشان، یکی حساب میشوند. اگر در جامعه بعضی از بارها را از دوشش برداشتند، نه برای اینکه احترامی برایش قائلند، نه ، آدم حسابش نکردند مواردی مثل سربازی اجباری

دختر خیابان انقلاب، نگران نباش، دنیا به نفع تو در حال تغییر است، پرچم خودساخته ات را به آرامی تکان بده و همین آرامشت ، دنیا را به آتش خواهد کشید، یادت باشد در یکصد سال گذشته خیلی جایگاهت تغییر کرده است، همین رهبران مذهبی در سال 42 از شاه گله کردند که چرا در انتخابات انجمنهای ایالتی و ولایتی به زنان حق رای داده، و امروز برای نشستن بر کرسیهای ریاست جمهوری و مجلس و افزایش تعداد آرایشان، این حق تو را قبول کرده اند. همینها که به اجبار زمان، درس خواندن و دانشگاه رفتن تو را قبول کردند، همینها که یواش یواش بسیاری از رشته های دانشگاهی را برای دختران مجاز کردند، همینها که تحت فشار جهانی و خجالت از آنهمه مجاهدتهای تو برای حکومت خودشان ، به آرامی لاکپشتها، فعالیت مسابقات زنان را دارند آزاد میکنند، به آرامی پرچمت را تکان بده تا آخرین قطرات شرم ناشی از غیرت و حماقت و خجالت مردانه بریزد و اجازه ورزش آزادانه دوچرخه سواری و موتورسواری و فوتبال و والیبال و شنای تو صادر شود و آنهم نه در پستوی تاریکی که کسی نمیبیند، نه تو چیزی برای سرافکندگی نداری، در جلو چشم پدران و مادران و همه آنان که قلبشان از پیروزیت شاد میشود.پرچمت را تکان بده تا شاید شرم حضورت در ورزشگاهها بریزد.

اگر اعراب سعودی بالاخره در قرن بیست و یک سرعقل آمدند و مجوز رانندگی زنان و خوانندگی و کنسرت زنان را صادر کردند، مردان ما که خود را از آنان هوشمندتر میدانند.

دختر خیابان انقلاب، پرچمت را به آرامی تکان بده، جامعه تشنه موسیقی صدایت و هنرنماییت در کنسرتهاست، جامعه دیگر نمیتواند تحمل کند که در فیلمها برای خداحافظی با شوهرت و پدرت و پسرت ، صبر میکنی تا بروند و بعد خود را به دیوار میکوبی! و یا در هنگام استقبال پسرت که پس از سالها از خارج آمده، با زن همسایه روبوسی میکنی و حق نداری واقعیتهای به این سادگی زندگی را در فیلم بنمایش بگذاری!

دختر خیابان انقلاب، پرچمت را تکان بده، بزودی بعنوان یک انسان از حق ارث برابر با برادرانت و امکان ادای شهادت مساوی با مردان برخوردار خواهی شد.

دختر خیابان انقلاب، پرچمت را در اهتزاز نگه دار، تا آنان که بهشت را زیر پای مادران میدانند، دیگر شعار "یا روسری یا توسری" را تکرار نکنند.

دختر خیابان انقلاب، پرچمت را تکان بده تا شاید قوانین دوران برده داری، تازیانه و شلاق از قوانین قرن بیست و یکم ما پاک شود. شرب خمر 74 ضربه شلاق، زنا 100 ضربه شلاق، توهین به کارمند دولت  74ضربه شلاق، نگاه به ناموس مردم   74ضربه شلاق،سرقت 74 ضربه شلاق، دشنام 74 ضربه شلاق.

دختر خیابان انقلاب، پرچمت را تکان بده، اختلافات داوری و قوانین مرد سالار حذف شود، و خیانت شوهرت به تو شرعی محسوب نگردد و خیانت تو مستوجب مرگ و سنگسار و وحشیانه ترین نگاهها.

دختر خیابان انقلاب، پرچمت را در اهتزاز نگه دار، حرکت پرچمت مبارزه با مردان نیست، مبارزه با حماقت و جهالت، سنت گرایی و برگشت به عهد برده داری است، قوانین و نگاهی که مردانمان هم چوب آن را خورده و میخورند.

سعدی نام  بهمن 96

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

خدمت اجباری سربازی، آخرین نماد دوران بردگی

در روزگاران قدیم حکام محلی و خانها ، مامورین دریافت مالیات هم بودند و از روستاها مالیات میگرفتند و خانواده هایی که توان پرداخت مالیات را نداشتند باید جوانانشان را بعنوان سرباز میدادند و گاهی هم در قبال یک مقدار مشخص زمین کشاورزی (بنه یا جفت) هم مالیات میداند و هم سرباز. در ابتدای جنگ اول جهانی و برای ساماندهی دفاع کشوری، قانون سربازی اجباری در سال 1294 بتصویب مجلس شورا رسید و بر اساس این قانون از هر 10 نفر بالای 21 سال، یک نفر بمدت دو سال به سربازی اعزام میشد و فردی که قرار بود داوطلبانه به سربازی برود ، کمکهایی از 9 نفر دیگر دریافت میکرد(مجموعا حدود صد تومان). بعدها هم سرباز گیری وظیفه وزارت کشور شدهم بسته به نیازتعداد قابل توجهی معاف میشدند.با اینکه کشور در هیچ جنگی درگیر نشد ، قوانین سختگیرانه نظام وظیفه مردم را آزار میداد و نکته جالب اینکه سربازی سدی در مقابل دانش اندوزی و یادگیری قرارگرفته است به این شکل که از 16 سالگی به هیچ نوجوانی اجازه خروج از کشور داده نمیشد که نکنه بخواد از سربازی فرار کنه و اینگونه امکان هر گونه ادامه تحصیل مردممان را در خارج غیرممکن کردیم و همچنین اگر فرد در سال اول بهر حال در کنکور که آنهم به میزان یکدهم دیپلمه ها بود ، قبول نمیشد باید پیه سربازی رفتن و دو سال اتلاف وقت را به تن خود میمالید و صد البته بعد دو سال بادخوردن هم دیگه امکانی برای رفتن به دانشگاه نبود.بعد از انقلاب بنظر می آمد که داریم به موضوع سربازی هوشمندانه تر نگاه میکنیم و در اسفند 57، مدت سربازی به یکسال کاهش یافت. که با شروع جنگ ، وحشت، قانونگذارانمان را فرا گرفت و در سال 63 قانون وظیفه اجباری 30 ساله را تصویب کردند که شامل 2 سال دوره ضرورت، 8 سال دوره احتیاط، و دو دوره 10 ساله ذخیره اول و دوم بود یعنی دو سال بردگی را به سی سال بردگی در صورت لزوم افزایش دادیم و این در حالی بود که کشور، بازپس گیری زمینهای اشغال شده توسط دشمن در جنگ 8 ساله را ، با مردم داوطلب کسب نمود و نه با سرباز اجباری! و ما که در تاریخ، به جنگ زنجیر مابین ساسانیان و اعراب می خندیم که بپای سربازان ایرانی زنجیر بوده که از صحنه جنگ فرار نکنند و نتیجه اش هم همان شد که دیدیم، اینگونه قانون اجباری سربازی 30 ساله را تدوین می کنیم و شاید این قانون را از افتخارات هم میدانیم! 

جالبه با تمام شدن جنگ ، برای تنبیه دشمنان ایران و اسلام! روزبروز قوانین سربازی را سختتر کردیم و صدور سند و گواهینامه رانندگی و هر کاری که برای زنده بودن لازم است را به پایان خدمت سربازی وصل کردیم. در دهه 70 با افزایش قابل توجه سرباز مواجه شدیم و بجای اینکه دوره سربازی را کاهش دهیم و یا افراد مازاد را معاف کنیم، دو سال عمر جوانانمان را تباه کردیم و حتی بعنوان کمک شوفر در اتوبوسهای خط واحد هم از آنها استفاده شد و همه اینها برای این بود که هم مردم پررو نشوند و هم دشمنانمان بدانند که ما سرباز جنگی خیلی داریم . در دهه 70 و 80 بیشتر مجموعه های دولتی از سربازان استفاده و یا سوء استفاده میکردند. سازمان اتوبوسرانی، شهرداری، وزارت بهداشت، آموزش پرورش، جهاد سازندگی، دانشگاهها و در مجموعه های نظامی نیز این سربازان اضافی بلای جان همه بودند و آنها هم تلاش میکردند از این بردگان رایگان درآمدزایی کنند و لذا سربازان سر از معادن و پروژه های ساختمان سازی و راهسازی و خطوط تولید کارخانه ها و گشت ارشاد و کنترل ترافیک و مواد مخدردرآوردند و در دهه 80 که موج جوانان دهه 60 به سن سربازی رسیدند و ناگهان میزان سربازان آماده اعزام از مرز دوبرابر هم بیشتر میشد، ژستهای بینتیجه در مقابل رقبای سیاسی ، مانع از آن شد که تصمیم عاقلانه تری اتخاذ شود و اینهمه هزینه صرف نگهداری سربازانی که نیاز نداریم نکنیم و از همه مهمتر، وقت آنها هم تباه نشود. در مدت محدودی به فکر زعمای ما رسید که مانند صدر اسلام که میشد برده را با پول خرید و آزاد کرد، مشمولان سربازی هم با پرداخت وجهی، سربازی را بخرند و اتفاقا به نسبت فعلی بسیار خوب بود و عده قابل توجهی با کمک خانواده و یا درآمد خود، آنرا خریدند و چند برابر آنرا در دو سالی که کار میکردند ، بدست آوردند و از این دوران بلاتکلیفی که نه خدمت محسوب میشود، نه پیشرفت ، نجات پیدا کردند ولی خیلی زود این یکذره اندیشه را هم پاک کردیم و ترسیدیم ژست حمایت از مستضعفمانمان ، تحت الشعاع قرار گیرد حال اینکه مدتهاست این طشت از روی بام افتاده و اختلاف طبقاتی موجود، صدها برابر فبل انقلاب است

مشکلات اجتماعی سربازی اجباری

- سن سربازی اجباری 18سالگی است و دقیقا زمانی که فرد قرار است وارد جامعه شود و مسئولیتهایی را عهده داربشود

-   -  هیچ ایرانی نمیتواند برنامه ریزی کند که ادامه تحصیلاتش را در یک کشور خارجی انجام دهد و امکان پیدا کند علم را از سرچشمه بیاموزد و مجبور است آنرا از زبان کسانی بیاموزد که سالیان پیش تحصیلات دانشگاهی خارجی داشته اند و یا حتی آنرا هم نداشته و هوایی از علم از پشت کتابهای با ترجمه ناقص به مشامشان رسیده است

  -  - در سال اول کنکور مجبورند در یک دانشگاه قبول شوند تا از شر سربازی که بمعنی خداحافظی با علم و دانش است، مصون بمانند و اینگونه بود که صدها دانشگاهی که به معیارهای بین المللی حتی نزدیک هم نیستند در کشور پا گرفت و فقط توانست حس مدرک گرایی را ارضا کند و نه توسعه علم و دانش . شهرستان کوچکی که درمانگاه مناسبی برای اهالی خود ندارد در حال تربیت پزشک و مهندس است!

-    - در کشور ما ارتباط دو جنس مخالف و رفع غرایز انسانی قرار است فقط با ازدواج تامین شود که تا 18 سالگی بخاطر تحصیلات دبیرستانی ، امکان پذیر نیست و از 18 سالگی هم غول سربازی مانع آن میشود.ببینیم که یک پسر حداکثر در 15 سالگی ، بالغ است و اگر در 18 سالگی وارد دانشگاه شود، چهارسال دوره لیسانس و دو سال سربازی، در 24 سالگی تازه میتواند وارد بازار کار و زندگی شود و اگر بخواهد فوق لیسانس شود این سن به 27 سالگی و درصورت باهوش بودنش و امکان اخذ دکترا، 32 سالگی را در نظر بگیرید. یعنی دکتر کشور ما باید حداقل 17 سال ریاضت بکشد تا بتواند مانند هر موجود زنده ای ، نیازهای اولیه اش تامین شود . درست است که ازدواج با تحصیل مباینت ندارد ولی فرهنگ کشور ما حکم میکند تا پسر سربازی نرود، دختری با وی ازدواج نکند. و اینگونه ما اساس خانواده را بهم ریختیم.بعد جلسات بررسی مشکلات اجتماعی در کشور ایجاد میشود، گروههای امر به معروف و نهی از منکر درست میکنیم، گشتهای ارشاد درست میکنیم و همین سربازان دور از هر گونه امکانی را عامل جلوگیری از ارتباط دختر و پسر میکنیم! نیروی انتظامی به باغها و خانه ها و دورهمیهای دختر و پسر حمله میکند و شاکیست که چرا اینها دارند گناه میکنند! یکی از علل اصلی تغییر جدی فرهنگی کشور در ده سال اخیر و عادی شدن معاشرت دختر و پسر قبل از ازدواج ناشی از همین غول سربازی بوده است که در کنار شیوع طبیعی فرهنگ جهانی خود را نشان میدهد.

- بسیاری از دانش آموختگان ما در خارج از کشور ، پس از تجربه زیر و بم زندگی در آن فرهنگها، علاقه مند میشوند که جهت خدمت به هموطنانشان، به میهن بازگردند و موضوع الزام آنها به رفتن سربازی بلافاصله پس از بازگشت، مانع آنها میشود.

         


نگاهی به سربازی در سایر کشورها

اکنون جنگ و دفاع علمی، است که فراتر از علوم دیگر پیشرفته و بسیاری از علومی را که به آن دست یافته ایم در پرتو سرمایه هایی که در جهت توانمندکردن نظامی صرف شده، کسب شده و افرادی که برای دوران محدود و از روی اجبار ، جذب نیروهای مسلح کشور شوند توانمندی لازم در استفاده از فنون پیشرفته رزمی راکسب نمیکنند و صرفا با افزایش تلفات نظامی و دست و پاگیر شدن بقیه نیروها تبدیل میشوند  لذا برخی از کشورها دوران خدمت اجباری به میهن را مانند نروژ و دانمارک دارند ولی اجازه نمیدهند مردم کوچه و بازار وارد نیروهای رزمی شوند

-    - 123 کشور دنیا ترجیح داده اند نیروهای رزمی دلخواه خود را استخدام و آموزش دهند  تا بتوانند در مواقع لازم بعنوان یگ گروه حرفه ای وارد عمل شوند که اینگروه معادل 61 درصد کشورها هستند و شامل تمامی مغزهای متفکر دنیا مثل آمریکا و انگلیس و فرانسه و آلمان و استرالیا و کانادا و ژاپن و ایتالیامیشوند و حتی کشورهای بسیار ضعیفی مانند اوگاندا،نپال،اتیوپی مالدیو هم جزو این دسته اند و در میان همسایگان ما،پاکستان،اردن،افغانستان،امارات،بحرین،بنگلادش،عراق،عربستان،عمان،قطر،لبنان و کویت هم بجای خدمت سربازی اجباری، از نیروهای حرفه ای استفاده میکنند. و اکثر این کشورها از دهه آخر قرن بیستم، سربازی اجباری را حذف کرده اند.

-    -از 200 کشور روی کره زمین فقط 17 کشور به سبک ما سربازی اجباری دارند که همه جزو کشورهای عقب افتاده فرهنگی و علمی محسوب میشوند و 9 درصد کشورهای جهانند عبارتند از: ایران،کره شمالی ، کوبا،لائوس،سومالی،زیمبابوه،کامبوج،لیبی،اریتره،ویتنام،سائوتام،سوریه، قزاقستان(12 ماه)،ارمنستان،ترکمنستان،تاجیکستان و مصر

-    - 7 کشور خدمت اجباری مدنی دارند (نظامی غیر مسلح) که شامل آنگولا ، روسیه سفید، اسپانیا،قبرس ودانمارک و الجزایر میشود

-    - 14 کشور ترکیب نیروهای داوطلب و اجباری دارند که گاهی دولت در کنار بقیه نیروهایش از آنها استفاده میکند و آنها در مورد محل و نوع خدمت خود حق انتخاب دارند که برخی از آنها عبارتند از:اندونزی،تایلند،چین(همه سربازانش داوطلبند)،مالزی و موزامبیک

-    - 17کشور سربازی اجباری زیر یک سال دارند که مهمترین آنها :روسیه،اتریش،فنلاند، اکراین،یونان،مکزیکند

در پایان توصیه میشود

-    - با توجه به اینکه سربازان به اندازه کارمندان برای دولت هزینه دارند، نیروهای داوطلب جذب نیروهای مسلح شوند و بصورت سرباز حرفه ای برای مدت 5 سال بکارگیری شوند

-    - سربازی اجباری بعنوان آخرین یادگار دوران بردگی از تاریخ ایران حذف شود

-    مسئولین تجربه جنگ 8 ساله را آویزه گوش کنند که این همت مردم غیور و داوطلب کشور بود که اجازه نداد اشغال خارجی ادامه یابد نه زور و اجبار دولتی . و در صورت لزوم باز هم تکرار میشود

-    - تجربه جنگ 8 ساله نشان داد علی رغم حضور بسیجی مردم در جبهه ها، عدم وجود سیستم پیوسته نظامی،کمبود تجهیزات پیشرفته رزمی و نبود سازماندهی رزمی ، تعداد تلفات ما را افزایش وحشتناکی داد و بیشتر در جنگ از بسیج و نیروهای پیشگام بعنوان کیسه شن استفاده شد تا بهره بردن از آنهمه دلیری و شجاعت در جهت پیروزی در نبرد و لذا تمام توان نیروهای مسلح در این جهت صرف گردد

-    - سیستم فعلی نظامی ایران که اساس سازمان رزمی  را سرباز ناآزموده قرارداده و بقیه فرماندهی میکنند غلط  و ناکارا است و با حذف سربازی اجباری ، در جهت درست هدایت میشود

    -    

سعدی نام  بهمن 96

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

جریمه های بی هدف پلیس راهنمایی

سالهاست پلیس راهنمایی رانندگی ، صبح تا شب فعالیت میکند ، در سرما و گرما، در باد و برف و باران، زیر آفتابهای داغ تابستون و سوز سرمای زمستون، ولی شیوه رانندگی و فرهنگ راندن از 50 سال گذشته در ایران فرقی نکرده ، چرا؟؟ آیا پلیس ما آموزش لازم را ندیده؟ آیا افراد لایقی نیستند؟ آیا امکانات مناسبی ندارند؟ آیا پشتیبانی کافی از آنها نمیشود؟ میدانیم که جواب همه این سئوالها خیر نیست پس کجای کار ایراد دارد؟بر اساس آخرین آمار، 20 میلیون ماشین در کشور وجود دارد و طبق بودجه 96، درآمد حاصل از جرایم رانندگی 2800 میلیارد تومن بوده و بر اساس بودجه 97 کشور، این جرایم به 3000 میلیارد تومن میرسد،  به عبارتی هر خودرو در سال 150 هزارتومن جریمه میشود ولی باز هم خودروها توقف دوبله میکنند، در محل ممنوعه ، پارک میکنند، چراغ قرمز را رد میشوند، چراغهای زرد را بصورت مسابقه ای عبور میکنند، کمربند نمی بندند، دور زدن ممنوع و عبور خلاف از کوچه های یکطرفه را داریم، ورود غیر مجاز به مناطق طرح را شاهدیم و از همه مهمتر ترافیک شهری سامون نگرفته و وقت زیادی از مردممونو میگیره و اعصابشونو بهم میریزه . این داستان منحصر به امروز نیست ، رانندگان 50 سال پیش کشورمون هم شاهد همین وضعیت بوده اند و این یعنی ما فرهنگ رانندگی را در کشور نساخته ایم و تغییری در آن ایجاد نکرده ایم و در این مقاله کنکاشی در این مورد میکنیم.


 

  

1- ما پلیس راهنمایی را برای جریمه کردن ساختیم نه برای تغییر فرهنگ!

سالهاست که برای اطمینان از عملکرد مناسب پلیسهای راهنمایی، برایشان مشق شب تعیین کردیم و یک دفترچه 50 یا 100 برگی جریمه دستشان دادیم که امروز آنرا خرج کنند! و پلیسهای باهوشترمان ، از قبل مکانهایی که در محدوده شان بیشترین تخلف صورت میگیرد را زیر نظر کرده اند و یکی دو ساعت در آنجا کمین میکنند و تند تند برگ جریمه صادر میکنند و خوشحال از اینکه مردم آنقدر متخلف هستند که آنها توانسته اند در این زمان کم وظیفه شان را به ملت و میهن انجام دهند و برگه های جریمه را تمام کنند! و پس از صدور آخرین برگ جریمه ، بدون هیچگونه احساس مسئولیتی در قبال افرادی که بعد از آن خلاف میکنند ، راهی انجام کارهای دیگرشان میشوند. اینگونه است که افرادی که جریمه شده اند ، صرفا بدشانس بوده اند  و در واقع کار بدی نکردند و فردی که امروز جریمه شده ، فردا همان تخلف را میکند و گاهی در حضور پلیس ! و جریمه نمیشود و اینگونه است که مردم بجای دوری از تخلف رانندگی بهتر است "و ان یکاد" بخوانند تا از شر بدبیاری مصون بمانند. 

2- جریمه تخلفات رانندگی همیشگی نیست، اتفاقیه!

  همه ما بسته به شخصیتمان ،چند نوع از تخلفهای رانندگی را مرتبا در طول سال مرتکب میشویم ولی فقط چند بار در سال بدشانسی می آوریم و جریمه میشویم ولی چون بنوعی کمک به دولت محسوب میشود، دلخور نیستیم. در تهران تاکسی سوار شده بودم و راننده تاکسی، پیرمرد باشخصیتی بود که وسط مسیر ، تلفنی با پسرش حرف میزد و پسرش که ظاهرا برای گرفتن میزان جریمه تاکسی مراجعه کرده بود، میگفت که جریمه دوماهه سه و نیم میلیون تومن شده و پدره اول جلو پسرش کمی شرمنده شد و گفت ، بیشترش مال این بوده که من نمدونستم دوربین فلانجا کار میکنه ولی در آخر هم اینجوری پسرش رو متقاعد کرد که روزی پنجاه هزار تومن جریمه ، برای تاکسی طبیعیه!!! توی یک نمایشگاه ماشین بودم در خیابونی که چندین نمایشگاه بود و تعداد زیادی ماشین تو پیاده رو و کنار خیابان در محل پارک ممنوع ، در انتظار خریدار بودند. یهو دیدم همه دارن با عجله از نمایشگاه خارج میشن، از آبدارچی که تنها فرد باقیمانده در مغازه بود، علت را جویا شدم، گفت پلیس اومده، رفتن ماشینا رو جابجا کنند! اومدم بیرون،دهها نفر با عجله ماشینا رو از تو پیاده رو بیرون میبردن و از کنار خیابون ، برمیداشتن، پلیس هم با آرامش و در عین اطلاع از این وضعیت، مشغول جریمه ماشینهای جلو دستش بود. چند تا از نمایشگاهدارن با خوشرویی جلو رفتن و با پلیس دست دادن و کمی خوش و بش کردن، بنظرم یکیشون موقع دست دادن، یک تراول هم کف دستش چسبیده بود!! پلیس وظیفه شناس ، یکی دو تا ماشین دیگه رو جریمه کرد و با عصبانیت دستور داد همه ماشینا رو بردارین، بعدشم سوار بنز سفید آبیش شد و رفت. دوباره همه ماشینها برگشتن تو پیاده رو و کار و زندگی بحالت اولش برگشت. بسیاری از مشاغلی که نیاز به رفت و آمد ماشین دارند و یا مدام در حال تخلیه بار جلو مغازه اند و تخلف رانندگی نیاز مبرم شغلشان میباشد ، با پلیس آن محدوده از در دوستی درمیآیند و اونو تو رودرواسی میذارن که اجازه بده کارشان را انجام دهند و گاهی هم از خجالتش در می آیند! بهرحال وقتی همه دارند خلاف می کنند ، حق با آنهایی است که حداقل ، به معیشت پلیس کمک میکنند!!

3- پلیسها هم تخلف رانندگی دارند

پلیسی که برای اصلاح رانندگان متخلف ، استخدام شده و هدفش بهبود ترافیک است و برای این موضوع ، ماهها آموزش دیده، نباید بتواند خودش خلاف کند ، ولی کم و بیش شاهد این موضوع در کنار و گوشه شهر هستیم و این نشان میدهد که ما حتی موفق نبودیم فرهنگ مورد نظر را ، در مربیان آن زنده کنیم. در خیابانی که بعلت پارک دوبله متعدد، رفت و آمد بکندی انجام میشود، ناگهان بنز خوشرنگ پلیس راهنمایی آژیرکشان ، سر میرسد و در حالی که در بلندگو حرفهایی را با صدای گوش خراش میزند، خود دوبله پارک میکند و با عجله از ماشین پیاده میشود که مانع از انجام این کار زشت توسط بقیه شود! و در تمام نیم ساعت ، یکساعتی که با تمام توان دارد تلاش میکند که ماشینهای متخلف را هدایت کند که محل را ترک کنند و یا در صورت اجبار، چند تا را هم جریمه میکند، خود یک لاین خیابان را اشغال کرده و ماشینهای عبوری مجبور میشوند ، در محل توقف ماشین پلیس، تغییر لاین دهند تا او بتواند به وظیفه اش برسد. و پلیسهایی را دیده ایم که صرفا برای انجام سریعتر وظایفشان، در محل دور زدن ممنوع، مجبور به اینکار میشوند و یا توقف دوبله کنند که افسر مربوطه خرید کوچکی را از مغازه انجام دهد. البته نباید فراموش کنیم که افسران راهنمایی، زمانی را کنار مردم همین مرز و بوم بوده اند و از کودکی با همین فرهنگ رانندگی ، خو گرفته اند، صدها برابر زمان دوره ای است که در این سازمان دیده اند، پس اگر در لباس شخصی ، تخلفی را بکنند ، کاری دور از انتظار نیست و در این موقع اگر پلیسی هم متعرضشان بشود حق دارند به وی گوشزد کنند که ما همکاریم و کارتشان را نشان دهند و البته که آن پلیس در حال خدمت، پس از اطلاع، بلافاصله احترامی میگذارد و از جریمه کردن منصرف میشود.در روزنامه های دهه پنجاه، آنزمان که پلیس زن هم داشتیم، مقاله ای در توصیف این قشر منتشر شده بود که تیترش این بود که پلیسهای زن، همسرانشان را هم جریمه میکنند! و نویسنده مقاله ضمن قبول اینکه پلیس راهنمایی ، عرفا حق دارد از تخلف افراد آشنا بگذرد، تاکید کرده بود که پلیسهای زن حتی از این حق خود هم ، استفاده نمی کنند. می بینید که از پنجاه سال قبل فرق نکردیم!! نکته جالبتر اینکه تلاش کردم این مقاله را از بایگانی روزنامه های کیهان و اطلاعات پیدا کنم ولی با این همه پیشرفت نرم افزاری ، متوجه شدم اصلا روزنامه های قبل از انقلاب این دو نشریه مشهور، قابل جستجو نیست! شاید برای جلوگیری از انحراف مردم است!

4- زمینه های اجبار به تخلف رانندگی را حذف نمیکنیم

در خیابانهایی که محل خرید مردم است، هیچ جایی برای توقف کوتاه مدت و یا بلند مدت جهت پیاده شدن و انجام خرید نیست و فردی که مسیر طولانی را طی کرده تا از این مغازه ها ، نیازش را تامین کند ، یا باید دوبله پارک کند و بکارش برسد و یا باید از خرید منصرف شود و برگردد، شما در این مواقع ، چه میکنید؟ تابلو توقف مطلقا ممنوع و یا گماردن پلیس که مشکل را حل نمیکند. مردم باید چه کنند ؟ آیا در ابتدا و یا انتهای آن خیابان فضایی برای پارک انبوه ماشینهای مراجعه کننده ، ایجاد کرده ایم؟ در این مواقع ، افسرهای راهنمایی که با خانواده برای خرید مراجعه میکنند، چه میکنند؟ اگر حتی تا دو خیابان بالاتر هم احتمال وجود جای پارک نباشد، برمیگردند؟ آیا مورد شماتت خانواده قرار نمیگیرند که دست خالی برگشته اند؟ نکته جالب عدم وجود فرهنگ لازم، اینست که همه آن مغازه دارها میدانند که وجود محل پارک، تضمین کننده خرید مردم از ایشان است ولی همه آنها، اول صبح ماشینشان را جلو مغازه شان پارک میکنند و اینگونه است که سرتاسر خیابان ، صرفا صرف پارک  ماشینهای مغازه داران شده و فضایی برای مشتریان نمانده است. راهنمایی رانندگی که عمدتا نقش جریمه کردن مردم متخلف را بازی کرده ، هرگز بفکرش نرسیده که چگونه سیستم را هدایت کند که سال بسال زمینه های تخلف کمترشود و فقط راه را در افزایش جرایم دیده است. چرا هیچگونه تلاشی در ایجاد پارکینگهای عمومی در گوشه و کنار شهر نکرده است؟ برجها، مجموعه های بزرگ تجاری و اداری، روز بروز دارد ساخته میشود ولی جای پارکینگها که تکمیل کننده این زنجیره است خالی است. همان نقاطی که چهل سال پیش ، کمبود فضای پارک داشته ، امروز هم دارد فقط بیشتر از گذشته. اگر درآمد راهنمایی را از محل جریمه ها که سه هزار میلیارد تومن در سال است در نظر بگیریم و به ازای هر فضای پارک ، 31 متر مربع، و هزینه ساخت پارکینگ طبقاتی متری یک میلیون تومان، میتوان سالانه یکصدهزار جای پارک جدید ایجاد نمود و کافی بود در مراکز خرید و مناطق پرجمعیت ، کسبه مهم محل را تشویق میکردیم جهت سهولت جذب مشتری و افزایش درآمد خودشان، پارکینگ طبقاتی بزنند و وامی با بهره 3-4 درصد، پنج یا ده ساله پرداخت میکردیم و یا مجموعه های جدید در حال احداث را متقاعد میکردیم با این وام سه یا چهار طبقه اضافی روی ساختمان برای پارکینگ عمومی بزنند(اکنون احداث پارکینگ در طبقات فوقانی ساختمان مرسوم شده و اقتصادی تر است) و اینگونه هم تجارت مردم رونق بیشتری میگرفت و هم پول راهنمایی مجددا به خزانه برمیگشت و هم اینکه سال بسال ، مشکلات را حل میکردیم. و پارکینک در مناطق پر رفت و آمد ، توجیه اقتصادی هم دارد و هزینه های خودش را درمیآورد. نکته دیگر ناکارآمدی میدانهاست که نه تنها سهولتی برای ترافیک نیست ، بلکه کلاف سردرگمی ایجاد میکند که چند پلیس هم نمیتوانند ، ترافیک را هدایت کنند و این ابزار ناکارآمد بطور سنتی جاافتاده و در شهرهایی مثل مشهد ، هرسال هم برتعدادش افزوده میشودو باز ماشینهایی که قصد دور زدن از آخر خیابان را دارند، با یک تابلو دور زدن ممنوع ،مجبورشان میکنیم وارد همین میدانی شوند که ظرفیت محدودی دارد و چه همه تلاش میکنند پرسنل زحمتکش راهنمایی که نکند خودرویی ، این قانون را نقض کند. همینطور تابلوهای دور زدن ممنوع سر چهاراه ها. و چه اصراری ما در راهنمایی رانندگی داریم که مردم دور نزنند!! برخی از خیابانها را دقت کنید سر چهارراه تابلو دور زدن ممنوع داریم ، حال اگر انتظار پشت چراغ قرمز را بکشید و به هر کدام از سه خیابان چهارراه بروید، آنها هم تا چراغ قرمز بعدی امکان دور زدن را ندارند و سر آن چهار راهها هم باز تابلو دور زدن ممنوع. یعنی اگر ما ایرانیها هنر خلاف کردن را نداشتیم گاهی هرگز به مقصد نمیرسیدیم و اینهم از هنر مهندسی ترافیک راهنمایی رانندگیمان. درست است که در حین دور زدن ممکن است گره های کوچکی در ترافیک ایجاد شود ولی اینهم درست نیست که با ظرفیت محدود خیابانها، ماشینها را مجبور کنیم مسیرهای طولانیتری بپیمایند.

یکبار از گرگان بطرف مشهد رانندگی میکردم یک کامیونت حامل خنزر پنزر مانع حرکت من شد و در آن جاده پر رفت و آمد امکان سبقت هم نبود و این کامیون قدیمی باسرعت کم وسط جاده را گرفته بود و میرفت و انبوه ماشینها را پشت سر خود نگه داشته بود. با توجه به نوع بارش هیچ دیدی نسبت به جلو نداشتم و این در رانندگی جاده ای خطرناک است چون خطر را از قبل نمی بینی و فقط با ترمز یکباره ماشین جلویی مجبوری به استقبال تصادف بروی. پس از 20 دقیقه حوصلم سر رفت و با اینکه خط ممتد بود، از یک لحظه عدم عبور ماشین روبرو استفاده کردم و به هر بدبختی سبقت گرفتم، درست پس از پایان سبقت ، ماشین پلیس منتظرم بود و علامت داد که بایستم، با دلخوری ایستادم و نقهای پلیس راهور را تحمل کردم و جریمه شدم ، البته هفت هشت ماشین دیگه هم همینکارو کردند و جریمه شدند، در انتها به پلیس گفتم اگه ما رو جریمه کردی، حقمون بود ولی باید این کامیون قراضه با سرعت کم که جاده رو بند آورده بود را هم نگه میداشتی و نمیذاشتی این داستان ادامه پیدا کنه، چنان نگاهم کرد که بنظر همکارش بود و عمدا این صحنه رو ایجاد کرده بود که پلیس بتونه ماها رو جریمه کنه! جالبه که سبقت از سمت راست جریمه داره ولی ماشینی که با سرعت کم داره در خط سبقت حرکت میکنه معمولا جریمه نمیشه. بیشتر تلفات جاده ای مربوط به کامیونهایی که در سربالایی با سرعت تقریبا صفر ، وسط جاده را میگیرند و میروند و صدها خودرو را پشت سر خود زندانی میکنند و یک نفر کم صبر مثل من که مجبور میشه سبقت بگیره با ماشین روبرویی تصادف میکنه و چند نفر کشته میشوند و هیچکس عامل اصلی رو که کامیونه که راهو بسته، حتی سرزنش هم نمیکنه.

5- اتوبوسها عامل اصلی بی نظمی ترافیک

ما در دهه های اخیر عقلمون رسیده که حضور کامیونها و ماشینهای بزرگ در ترافیک شهری، سم است و در برخی شهرها حتی جابجایی مصالح ساختمانی و مواد غذایی را هم بجز نیمه شبها ممنوع کرده اند که کاملا صحیح است. خیابانهای شلوغ ما جایی برای ماشینهای بزرگ که از قدرت تحرک پایینتری برخوردارند، نیست و دائما باعث تصادف و راه بندان میشود ولی در همین حال از افزایش ناوگان اتوبوسرانی در شهر حمایت میشود! یکی از سمهای مهلک ترافیک شهری ما ، اتوبوسهای شهری است. سرعت کم، انعطاف پذیری کم، دود و سر و صدای زیاد و بدتر از همه بی نظمی رانندگان آن. ما ایستگاه اتوبوس داریم  ولی راننده ای که بتواند اتوبوس را درست در ایستگاه پارک کند و بعد اقدام به سوار و پیاده کردن مسافر کند ، نداریم.اگر خیابان سه لاین دارد، اتوبوس در لاین وسط ، اقدام به سوار و پیاده کردن میکند و یک لاین هم که محل پارک خودرو هاست ،این یعنی عملا خیابان یک لاین برای حرکت دارد. جالبتر اینکه پلیس راهنمایی ما، ضعیف کش است ، یعنی تا حالا من ندیدم اتوبوسهای شهری را جریمه کنند و این آنها را به سلطان خیابانها تبدیل کرده است. همین دیشب بود که رئیس جمهور محترم وعده میداد که ناوگان اتوبوسرانی را نوسازی میکند و توسعه میدهد! توسعه ناوگان اتوبوسرانی در شهرها ، از آن وعده های شعار گونه است که هیچ مجموعه تحقیقاتی ، سود و ضرر آن را در ترافیک بررسی نکرده ولی همه اونو بعنوان یک اصل لازم پذیرفته ایم! خوش بینانه ترین آمارها حاکی از پوشش 22 درصد سفرها در تهران توسط اتوبوس است  و مقایسه کنید پکن را با جمعیت 22 میلیونی(بیش از دو برابر تهران) که کلا هزار دستگاه اتوبوس دارد و ما داریم زمزمه تامین 13000 اتوبوس را در خیابانهای شلوغ تهران سر میدهیم . با احتساب قیمت 500 میلیونی هر اتوبوس شهری و بازدهی حداکثر 5 ساله آن در شهری مثل تهران،سالانه 1330 میلیارد تومان باید خرج ناوگان اتوبوسرانی در تهران کنیم که بازدهی ناموفق و ناهمگونی آنرا با خیابانهای شهر دیده ایم و این سرمایه گذاری در مترو بسیار اثربخشتر و علمی تر است.در شهرهای بزرگ فقط مترو و تاکسی ، مشترکا میتوانند کارساز باشند و افزایش اتوبوس در شهر ، بجز ایجاد گره های بزرگتر ترافیکی، کاری از پیش نمیبرد. بدتر از آن مسیرهای ویژه اتوبوس است که راهنمایی رانندگی بعنوان یک نسخه شفابخش برای هر دردی بکار میبرد! بسیار دیده ایم که ماشینها با بدبختی ترافیک را پشت سر میگذارند در حالی که نیمی از عرض خیابان به اتوبوسهایی اختصاص پیدا کرده که هر نیم ساعت، یکیشون ، دودکنان ردمیشه. VIP شدند اتوبوسهای ناکارآمد در شهرهای ما. مگه چند درصد مسافران شهری را ، اتوبوسها دارن جابجا میکنند؟ در حقیقت حمایت از اتوبوسها، کینه دیرینه ایست که با قشر مرفه بیدرد داریم که در ماشینهای شخصی دارند در شهر گردش میکنند! و لابد مرفهین نیمه بیدرد که سوار تاکسی شدند! و با همگانی شدن مالکیت خودرو، هنوز فراموش نکرده ایم.

6- استفاده از سرباز و افراد آموزش ندیده برای کلاف سردرگم ترافیک

از آنجاییکه سربازان بردگانی تقریبا رایگانند، بخشی از آنها هم نصیب راهنمایی رانندگی میشود و جالب اینکه از آنها بعنوان نسخه شفابخش ترافیک استفاده میشه.بخش عمده ای از رانندگان ماشینهای پلیس راهنمایی ، سربازانند و از برخی از آنها برای جریمه کردن و هدایت ترافیک هم استفاده میشود. جوانهایی که اگر لباسشان را عوض کنند و پشت ماشینشان بشینند، چندین پلیس باید مراقبت کنند که بر حسب سنشان ،تخلف نکنند و اینگونه مربیان ما دارند مردم را هدایت میکنند تا از فرهنگ ترافیکی بهتری برخوردار شوند.

در پایان برای بهبود عملکرد راهنمایی رانندگی توصیه های زیر قابل بررسی است:

- سناریو بهبود ترافیک شهری ،با همکاری سازمان ترافیک، شهرداری، و راهنمایی رانندگی، بازنویسی شود

- بر اساس سناریو جدید، پلیس راهنمایی بازآموزی گردد

- طرح بمدت یکسال با تمام نیرو و توان اجرا گردد بگونه ای که خلا زمانی و یا مکانی در اجرا نداشته باشد

- برای امکان تمرکز بهتر، ابتدا در شهرهای محدودی اجرایی شود

- بستر رانندگی سالم و رفع عوامل تخلف ایجاد گردد

- نگاه راهنمایی به ترافیک و رانندگان، اصلاح بستر باشد و نه عقوبت مجرم و یا درآمدزایی

- افزایش جرایم رانندگی در حدی که مانع محسوب گردد نه درآمدزا

سعدی نام  بهمن 96

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

Add URL