دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

دفتر ما در مشهد دفتر شماست
پیگیری قراردادها و فعالیتهای ساختمانی شما در مشهد
با تجربه 30 ساله در مدیریت پروژه های ساختمانی تاسیساتی
09153118727

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پیوندها

۱۱ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

قصه نبش قبر2

چادرنشینها

مدرسه به خونمون نزدیک نبود، جایی که زندگی میکردیم جزو مناطق تازه ساز بود و هنوز یک تیکه هایی بینش ساخته نشده بود و بیابون بود. برای رسیدن به مدرسه باید از این زمینهای خالی رد میشدیم. اون سال ما تازه به این شهر اومده بودیم و کلی پرس و جو کردیم که کجا ثبت نام کنیم. منطقه ما فقط یک مدرسه داشت که اونم دخترانه بود اسمشم مدرسه آذرمیدخت. اولش نمدونستیم دخترونه است، روز اول مهر بود و وارد دفتر شدیم و گفتیم اومدیم ثبت نام کنیم ، از نگاه مدیر مدرسه که انگار قاتل باباشو میدید ، فهمیدیم.  کلی به همه پسرا بدو بیراه میگفت و گفت من اجازه نمیدم شماها کنار این دخترای گلم باشین. حس گرگ بودن بهم دست داده بود، نه، حس کسی که مریضی مسری داره مثل وبا ، یا هرچی. مونده بودم باید چکار کنم ، این مدلشو تجربه نکرده بودم. فک میکردم براحتی ثبت نام میکنم و خلاص. حالا داشت تبدیل به جنگ دخترا و پسرا میشد. از لحن مدیره معلوم بود که فقط من نبودم، خیلیا برا ثبت نام اومدن و یه جوری تحت فشاره که داره برام استدلال میاره. میگفت پاشین برین تو مدرسه های شهر. شما که پسرین! مدرسه های تو شهر خیلی دور بود یعنی باید با تاکسی رفت و آمد میکردیم از اون گذشته آموزش پرورش این مدرسه رو معرفی کرده بود و قطعا اشتباه نکرده بود . پس معلوم نبود که مدیره با کی دعوا داره. خانم ناظم منو راهنمایی کرد تو حیاط بزرگ مدرسه تا ببینیم چی میشه.دیدم بیست سی تا پسر دیگه هم گوشه حیاطن! نگرانی هممونو عذاب میداد. از اینکه روز اول مدرسه ما گوشه حیاط بودیم و دانش آموزای دختر سرکلاس، اذیت بودیم ، فک میکردیم داریم از قافله بشری عقب میافتیم. هیچوقت اینقدر آرزوی سرکلاس بودن و درس خوندن درمون زنده نشده بود. زنگ تفریح که خورد و دخترا جیغ زنون وارد حیاط مدرسه شدن ، دیدنی بود. ما مثل آدمای گناهکار یه گوشه ای به دیوار چسبیده بودیم و دخترا انگار دارند به حیونای توی قفس باغ وحش نگاه می کنن. و با هم پچ پچ میکردند و میخندیدن . نمدونم چرا مارو داشتن مسخره میکردن؟ البته خیلی زود خودشونو جمع و جور کردن و لباساشونو صاف و صوف کردن یکی موهاشو مرتب میکرد چن تاشون راه رفتنشونو فراموش کرده بودنو یکیشون تلنگری خوردو نزدیک بود بیفته، حالا نوبت ما بود که بخندیم. البته خیلی زود خودمونو کنترل کردیم چون نگاه خانم ناظم به ما بودو ما هنوز پامون رو پوست خربزه!یکی از دخترا به من نزدیک شد و گفت با یک پسر باهش بریم دفتر. از مدل موهاش خیلی خوشم میومد ،یک دسته موی وسط سرشو از جلو پیشونیش به عقب شونه کرده بود و بسته بود ، انگار یک رودخونه وسط سرش بود که جهتش با بقیه موهاش فرق میکرد ،یه جوری تو مدرسه متفاوت بود. دلم میخواست بشینم باهش در مورد اوضاع مدرسه معلما حرف بزنم ولی خیلی به نظر خودخواه  میومد و گردنشو راست گرفته بود با غرور قدمهای کوتاه برمیداشت. شاید اونم میدونست که مدل موهاش قشنگه! پشت سرش رفتیم و با اشاره یکی از معلما یک سبد موزو برداشتیم که بین پسرا تقسیم کنیم. اون سال اولی بود که تغذیه رایگان در مدارس اجرا میشد و اینم روز اولش. پسرا غصه بلاتکلیفیشونو با دیدن موزا فراموش کردن. چیزی نگذشت که حیاط مدرسه پر از پوست موز شد. ما بیست سی تا پسر هنوز به دیوار مدرسه چسبیده بودیم و احساس غریبه بودن داشتیم ولی جیغ دخترا حیاطو برداشته بود. موز دخترایی که احساساتی بودنو میخواستن اونو با خواهرشون یا مامانشون بخورنو برمی داشتنو فرار، اون دختره هم گریه کنون یا جیغ زنون دنبالش ، یک گروه هم تشویقشون میکردنو از این هیجان احساس زنده بودنو خوشحالی. فقط وقتی از جلو ما رد میشدن انگار تازه یادشون میومد که ما هم هستیم و یک کم سعی میکردن باشخصیت تر از جلو ما رد شن ، ولی مگه میشد؟ اون سالا موز خیلی مهم بود یعنی هیچ خوردنی و یا طعمی خودشو با موز نمتونست مقایسه کنه. تازه وارد بازار ایران شده بود و چنان در مورد مقوی بودنش صحبت میشد که انگاری با یک کیلوش میشد رستم شد! اون دختره دوباره بهم نزدیک شد و گفت پوستا موز پسرا رو تو همون سبد جمع کنمو ببرم پشت دفتر. از اینکه برای توزیع تغذیه رایگان ، من انتخاب شده بودم راضی بودم و خودمو یک سر و گردن از بقیه بالاتر حس میکردم.بچه ها پوستا رو تو سبد ریختن و رفتم طرف دفتر. خانم ناظم صدام کردو گفت امروز برین خونه تا ببینیم تا فردا براتون چکار میکنیم. خانم مدیر موافقت کرده بود پسرا رو تو کلاسای جدا تو مدرسه بپذیره. خبرو به بقیه گفتمو همه مون یک کم با خیال راحتتر رفتیم خونه.

موقع برگشت موضوع جالبی رو دیدم یک گروه چادر نشین داشتن تو بیابونی جلو خونه ما چادر میزدن. چند تا اسب و الاغ داشتن و هف هشت تا هم سگ و چند تایی بز و گوسفند.وقتی من رد میشدم ، دو تا چادر زده بودنو بقیه رو داشتن نصب میکردن.  زن و مرد پا بپای هم کار میکردن ، چوبای کوتاهو تو زمین میکوبیدن تا طنابای چادرو به اونا محکم کنن و یک چوب بلند هم که زیر خیمه چادر میخورد و همین، نه آجری، نه سیمانی نه تیرآهنی و نصف روزه کل شهرشون علم میشدیک کم تعجب کردم آخه چادرنشینا فصل سرد به مناطق گرمتر میرفتن و نمدونم اینا اول پاییز اینجا چکار میکردن؟ چند تا بچه هم همون دورو بر ، اینور اونور میرفتن. یکی از سگاشون تازی بود، ازین سگایی که قد بلند دارن  و شکمشون تقریبا به کمرشون چسبیده و خیلی سفید، چند تا هم سگ گرگی بزرگ پشمالو داشتن، یکی دو تا هم از همین سگای معمولی که دوروبر ما زیاد بود. جرئتشو نداشتم بهشون نزدیک بشم و یا وایسم نگا کنم ولی در حال ردشدن از جاده خاکی که درست به روبروی در خونمون ختم میشد اونارو زیر نظر داشتم.

                             

 تو خونه از ماجرای مدرسه دخترانه و اتفاقایی که افتاد تعریف نکردم ، آخه بابام خیلی مذهبی بودو ترسیدم نکنه طرف خانم مدیرمونو بگیره. و من تا حالا مدرسه مختلط نرفته بودم و بدم نمیومد تجربه جدیدی داشته باشم. از چادرنشینا هم چیزی نگفتم حتما خودشون دیده بودن ،  از تو ایوون خونه ویلایی مون که اجاره کرده بودیم کل بیابون روبرو تا جایی که دوباره خونه ها شروع میشد دیده میشد و از جمله چادرنشینایی که سمت راست جاده خاکی جا خوش کرده بودن. از فردا مشکل مدرسه حل شدو ما تو یه کلاس نشستیم هر چند تا چن روز معلم نداشتیم و یک پیرمرد خیلی بداخلاق که فک کنم یکی از معلمای مدرسه بود هر یک ربع با عصبانیت در کلاسو باز میکردو بهمون میفهموند که سرصدا نکنیم یکی از بچه ها رم مبصر انتخاب کردن که اسم بدها رو رو تخته بنویسه و بعدش بدن دست خانم ناظم. منم که با یکی از بچه ها مامور تغذیه رایگان بودیم و به دفتر رفت و آمد داشتیم و هم مبصر و هم اون معلم بداخلاق بیشتر مراعاتمونو میکردن. بعد از سه چار روزم یواش یواش پای معلما به کلاسمون باز شدو درس و تکلیف شب و غیره. چند تا از معلمامونم زن بودن . یکیشون که فقط راه میرفت و درس میداد. یکبارم از من سئوال درسی کرد و بجای اینکه در مورد جوابم اظهارنظرکنه ، غش غش خندیدو گفت پسرجان تو اهل کجایی؟ منم مشهدی بودم و لهجه داشتم ، بدجوری ضایع شدم. بچه ها هم وقتو برای خندیدن و مسخره کردنم کاملا مناسب دیدن. همونجا بود که مجبور شدم تو شهر جدید لهجه قبلیمو فراموش کنمو سعی کنم تهرونی حرف بزنم . البته دیگه هیچوقت من از این خانم معلمه خوشم نیومدو باهش لج بودم .یک خانم معلم دیگه مون که جونتر و خوشگلتر بود از وقتی که میومد رو صندلی چوبی معلما مینشست پشت یک میز چهارپایه چوبی که بیشتر شبیه میز نهارخوری 4 نفره بود و روشم همیشه یک دفتر حضورو غیاب بود. خیلی وقتا هم یک تکلیفی به ما میگفتو سرشو میذاشت رو میزو میخوابید. پسرای شیطون کلاسم مدام مدادشونو زیر میزشون مینداختن تا موقع برداشتن نگاهی به زیر دامن خانم معلم بندازن و گزارش بدن که شورتش چه رنگیه. میزای ما هم یک نیمکت چوبی دو،سه نفره بود که جلوش یک میز به همان قد با جامیزی برای کتاب دفترامون. چیزی که هیچوقت برا من حل نمیشد این بود که دو سه نفر گزارشای مختلفی از رنگ شورت خانم معلم میدادن. فک کنم زیر میز میرفتن ولی روشون نمیشد نگا کنن فقط داشتن واسه بقیه کلاس شجاعت میذاشتن. یک خانم معلم زبان انگلیسی هم داشتیم که خیلی خوش اندام و قد بلند بود و لباسای شیک میپوشید و همیشه آرایش کرده بود منتها حامله بود . کلاس ما سه ردیف نیمکت داشت که سه نفر روی هر کدوم مینشستیم ، من نیمکت وسط بودم و جلو ، این معلم خوشتیپمون عادت داشت بیاد شکمشو به پشت میز نیمکت ما بچسبونه و درس بده،بنابراین بیشتر زنگ کلاس، بالای سر من ایستاده بود و دائما آب دهانش پرت میشد رو کتاب دفترم ، که من فک میکردم مال حاملگیشه و وقتی کلاس تموم میشد کتاب و دفترم تقریبا خیس بودن و هیچ راه حلی در طول سال من نتونستم برا این مشکل پیدا کنم. 


یک معلم تاریخ داشتیم که مرد بود و همه خیلی دوسش داشتن و خوش زبون بود و از خاطراتش تعریف میکردو در عین اینکه کنترل کلاس دستش بود ولی نرم برخورد میکرد و هیچوقت با کسی دعواش نشد حرفاش بوی سیاسی میداد و ما خیلی دوست داشتیم واسه مون حرف بزنه . بقیه معلمامون هم مردبودن و خیلی خشن و ما باهشون نه احساس راحتی میکردیم و نه درسشونو میخوندیم ، چون دوسشون نداشتیم.در هر حال من شاگرد سوم کلاس بودم و بیشتر با دو نفر که شاگرد اول و دوم بودن میپریدم ولی گاهی با بقیه بچه های کلاس هم یک حشر و نشری داشتم. یک نفر مردودی سال قبل تو کلاس داشتیم که چون یکبار همین درسا رو خونده بود احساس رقابت با منو داشت و چند بارم بیرون مدرسه وایستاده بودیم تا یک دست و پنجه ای باهم نرم کنیم. با اینکه من اهل دعوا نبودم و خیلی هم در این زمینه هنری نداشتم، ناچارا کم نمی آوردم و پیشنهاد دعوا رو میپذیرفتم و چند تا مشت جانانه نوش جان میکردم و حالا چند تا ضربه نه چندان کاری هم میزدم تا موقعیتم از دست نرود. اینا هم چیزایی نبود که من تو خونه مطرح کنمو از نظرات دیگران بهره مند بشم و در مجموع تلاش میکردم خودم راه مناسبی رو پیش بگیرم. عملا دخترای مدرسه تو ساختمونی بودن که دفتر مدرسه بود و پسرا تو یه ساختمون جدا، بنابراین ما بجز زنگای تفریح و تو حیاط مدرسه و موقع صف بستن اول صبح با اونا برخوردی نداشتیم. وتنها تفریحمون این بود که زنگای تفریح یواشکی چندتایی که بیشتر تو چشم بودنو زیرنظر بگیریم و تو دلمون بهشون ابراز علاقه کنیم و بس. البته پسرایی بودن که دم در مدرسه وایمیستادن و شماره شونو رو یه تکه کاغذ به دخترا میدادن ولی اکثرا زندگی خودشونو میکردن. مدیر مدرسه هم که از پسرا دل خوشی نداشت و پاشو تو ساختمون ما نمیذاشت و فقط این خانم ناظم بود که بعد از زنگ تفریح ، تو ساختمون ما سرمیکشید تا مطمئن بشه که همه سرکلاسا رفتن و میشه معلما رو بفرسته سرکلاساشون. یک بارم وقتی تقریبا همه رفته بودن سر کلاس ، رو پله های ساختمون پسرا ایستاده بود که باد تندی وزید و دامنشو تا نافش بالابرد و اون تلاش میکرد که بگیرتش و پایین بیارش که منو یکی دو تا از بچه ها خجالت کشیدیم و سرمونو پایین انداختیم و زود رفتیم تو کلاس. همون روزای اولی که از مدرسه به خونه میرفتم تو مسیرم و پشت یک خونه یک سگ مرده ، افتاده بود ، با اینکه مسیر اصلی نبود من راهمو از اونطرف کج میکردم ببینم چی میشه ، تازه دعا هم میکردم که همسایه ها نفهمند و چالش کنن! و اینجوری ماهها سیر تبدیل یک سگ به اسکلتو نظاره میکردم. اما بگم از اون چادرنشینا، من روزی دوبار صبح و عصر از جلو اینا باید رد میشدم. بعد از اینکه مستقر شدن ، دیگه کار زیادی نداشتن. زناشون شیر میدوشیدن و با کنده چوب غذا درست میکردن و زیر آفتاب کارای دستی میکردن، مرداشونم هیچ کاری نداشتن و بازی میکردن، بگمونم قمار میزدن ، چون گاهی وقتا صداشون بلند بود و داشتن دعوا میکردن و زنای با ابهتشون زیرچشمی مراقبشون. گفتم که چند تا هم بچه داشتن که یک کم از من کوچیکتر بودن. یکی دوبار یکی از پسرا که از من با کیف مدرسه ام حال نکرده بود و خوشش نیومده بوده، سگا رو بطرف من چخ کرد و من بیچاره از ترس هف هشت تا سگ به سمت خونه میدویدم و سگا دنبالم و اون پسرای چادرنشینم تفریح. این چند بار شیطنت این بچه ها باعث شده بود که سگا جزو ماموریت دائمی خود بدونن که باید موقع رد شدن من یک چشم غره ای برن و یا چند قدم دنبال سرم کنن. اون سال زمستون خیلی زودتر از موقع سر رسید و برفهای پشت سرهم اومد- گمونم اواخر آبان یا اوایل آذر- و درجه حرارت خیلی پایین اومد طوری که ما افتخار میکردیم بعنوان سردترین شهر با منهای 20 درجه اسممون تو اخبار رادیو گفته میشه. یکی از این روزا من کت و کلاه کردم که اول صب برم مدرسه، کلی خودمو روبخاری گرم کردم و گرما ذخیره کردم که تا رسیدن به بخاری مدرسه دووم بیارم. با اینحال همیشه با مژه های برفک زده و دماغ سرخ شده و دستایی که جون حرکت کردن نداشت ، میرسیدیم مدرسه و مضحکه بقیه دوستان میشدیم. خلاصه اول صبحی از در خونه بیرون آمدم و با فکر سگها ، شروع به حرکت کردم، چادرنشینها هنوز از چادراشون بیرون نیومده بودن و سگها هم خوابیده بودن، ولی با حرکت من ، چشماشونو باز کردن و همینطور که سرشون رو زمین بود شروع کردند به خرناس کشیدن ، منم در حالی که چشمم به اونا بود آروم ،آروم تا میان راه رفتم که درست مقابل اونا میشد و از اونجا ناگهان با سرعت شروع به دویدن کردم و همین باعث شد که سگها هم عوعوکنان ، با سرعت دنبالم کنن، من بدو، سگا بدو ، که ناگهان یک جا یخا زیر پام شکست و توی یک گودال کوچک آب افتادم. یخو سرما تمام بدنمو گرفت، سگا هم خوشحال از اینکه وظیفه شون انجام شده به سر جای قبلیشون برگشتن. منکه هنوز صدمتر از خونه دور نشده بودم ، اشک ریزان و یخ بسته به خونه برگشتم و از شدت سرما تقریبا روی بخاری نفتی رفتم. 


پس از یکساعت با گرم شدن مجدد و خشک شدن لباسها، به سمت مدرسه حرکت کردم. منکه تا حالا تو عمرم دیر به مدرسه نرفته بودم ، صد نوع داستان رو مرور کردم که تحویل معلممون بدم بجز داستان اصلی، از فوت پدربزرگ تا تصادف با ماشین و گم شدن کلید درخونه و خلاصه هر چی که فک کنین. با این همه داستان آماده شده ، به محض اینکه در کلاسو باز کردم، کلاس از خنده منفجر شد و معلم و همه بچه ها شروع به خندیدن کردن، همه دروغهام از یادم رفت ولی خوشحال بودم که جواب عصبانیت معلمو نباید بدم. یکی از همکلاسیا صحنه سگا رو از دور دیده بود و با آب و تاب تو کلاس تعریف کرده بود.

سعدی نام آذر 96

SADINAM.COM         آدرس سایت

YOUROFICE@ تلگرام                                  

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

در اینستاگرام هم ما ایرانییم!

اینستا وسیله ای شده که مردم عکسها و نقطه نظراتشان را برای همه و یا دوستان خود به اشتراک بگذرانند و تعدادی از جوانان و نوجوانان ساعتها مشغول این نرم افزارند و از آن لذت میبرند. در این میان افرادی شاخصتر شده و صدها  و هزاران نفر فالور دارند و تریبون قویتری از بقیه را برای آنچه نمایش میدهند بدست گرفته اند. در کنار این موضوع ، مشاغل زیادی ایجاد شده که فالور افزایش میدهند و یا با کمک کسانیکه بیننده بیشتری دارند ، کالاهای خود را تبلیغ کنند، و یا حتی واسطه شده پیجهارا خرید و فروش میکنند و هرپیجی هم بسته به تعداد فالور قیمتی دارد 20k , 50k ,200k قیمت متفاوت.

              

در این کنار هک کردن پیج و بازگردوندن اونهم بازار خاص خودشو داره. با خرید و فروش پیج هم که عکس بالای پیج عوض میشه و اونی که تا دیروز عکسای دختر جذابی رو میدیده و لایک میکرده ، امروز میبینه فالور کسیه که تا حالا ندیدش و تعجب میکنه کی اینو فالو کرده! همین موضوع پیج فروشی باعث شده که گروهی خط تولید باز کردندو همزمان در حال ارتقا دهها پیجند. حال از آنجاییکه ما ایرانییم و نمیشه تو کارمون کلک و تقلب و سواستفاده از دیگران نداشته باشیم، دختره با صدتا اسم مختلف یک عکسو بخورد ملت میده و لایک میگیره. و وقتی شما هم فالور قابل توجهی داشته باشین ، ده تا عکس بین پستاتون براتون میاد که یکجورند. اولی رو لایک میکنی، بعد دومی و حتی سومی! بعد فک میکنی که این دختره رو میشناسیش و یک جایی تو محل یا محل کار دیدی، آخه خیلی آشناس!!! عکس چهارمو که لایک میکنی حس میکنی که نه! آلزایمر نداری ، همی الان این عکسو لایک کردی، اگه وقتشو داشته باشی ، برمیگردی و میبینی ، این خانم خوشگله که همیشه دعا میکردی ، با این همه زیبایی کسی بش تجاوز نکنه، بهت تجاوز کرده!!! و تا حالا چارتا لایک ازت گرفته اونم بعنف!!! به عکس خوشگلش میبخشیشو جلوتر که میری میبینی عکس پنجم و ششمو.... دهمی هم منتظرته. اوناییشون که عجولترن عکس همه پیجاشونو همزمان میزارن و اینجوریه که دستشون رو میشه و اونایی که با سیاست ترن طوری با فاصله عکسا رو میذارن که احتمال این مچ گیری کمتر میشه. ولی الان دیگه واقعا دارن رو اعصاب میرن . این دختره با عکس طاق بستانش رو تا حالا صد بار من دیدم و فک کنم یک ده باری هم لایک کردم

ما مردم ، همیشه از اینکه دیگران حقمونو خوردن یا کلامونو ورداشتن ، دادمون به آسمونه و دنبال فقط امام زمانیم که بیادو بدادمون برسه ولی همین مای مظلوم، تو هر شرایط و طبقه و موقعیتی که باشیم، زن و مرد و دختر و پسر و کوچیک و بزرگم نداره، به اسم زرنگی و هوش هر کاری رو با بقیه میکنیم و اصلنم احساس بدی حاکی از عمل زشت بهمون دست نمیده و هنوزم معتقدیم که بقیه چقدر بدند و اگه همه عین ما یبودند، دنیا گلستون میشد!!!

این خانومو نگا کنین ، ماشالله کلی هم سن داره ولی قدرت خدا هنوز عکساش مورد توجهند و با همین عکسش احتمالا ازتون هف هشت تا لایک گرفته و شما هم گفتین اشکال نداره جای مادرمونه.

                     

                            

                                                       

این دختره شیطون همینطور

                                   

و اینا!!!

                     

                  

                            

واین خانم پرستارم که بیچاره مون کرده با این تریپ کاریش!!!

                     

اینم لابد صد بار دیدین

              

یک نکته جذاب دیگه اینه که اونایی که فالور زیادی دارند. دیگه حوصله من و شما رو ندارن. همینکه هر روز عکساشونو لایک میکنیین و اگه دستور داده باشند، واسشون کامنتم میذارین!!! واسشون بسه و یه جوری تلاش میکنن از شرتون خلاص بشن و اصلا حالش به اینه که طرف یک میلیون فالور داشته باشه ولی خودش فالور کسی نباشه، بنابراین شب شما رو فالو میکنن ، دو تا عکستونم لایک میکنن ، یک کمم قربونصدقه تون میشن و وقتی شما هم گول خوردینو فالورشون شدین، یواشکی نصف شب آنفالوتون میکنن و خلاص ، میرن سراغ بعدیا. یه عده هم که خیلی اینجوری گول خوردن رفتن سراغ نرم افزار آنفالویاب ، که زود بفهمن!!!

           

جالب ترش اینه که اینایی که ای پیجای پرطرفدارو میسازن ، با اون عکسایی که بالاش میذارن ، یک دختر خیلی خوشگل یا پسر جذاب-تو خیلی از موارد صاحب پیج و صاحب عکس متفاوته!!- وقتی که کسی رو فالو میکنن و دو تاعکسشو لایک میزنن، طرف فک میکنه که این الان عاشقش شده ، یا فردا پس فردا میاد خواستگاریش اگه پسر باشه، و یا اینکه با کم رویی دخترانه یجوری به مرده میفهمونه که دوسشداره و منتظر مامانته واسه خواستگاری!

سعدی نام آذر 96

SADINAM.COM         آدرس سایت

YOUROFICE@ تلگرام                                  

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

فاز2 طراحی

پس از 4 قسمت قبلی به فاز 2 طراحی میرسیم

در این بخش مشاور جزئیات اجرایی تمامی مفروضات قبلی را تبدیل به نقشه میکند . این مرحله نیز از مراحل بسیار مهم تشکیل پروژه محسوب میشود. گاهی مشاوران عملیات تهیه نقشه های اجرایی را به گروههایی که تخصص این کار را دارند میسپارند بدون اینکه اطلاعات مراحل قبلی را کاملا به آنان منتقل کنند و خطر بزرگی میتواند پروژه را به تهدید بکشاند بگونه ای که بسیاری از مفروضات در نقشه ها لحاظ نشود و غذای آشپز چیزی غیر از آنکه سفارش داده ایم میشود و اینجا کنترل جدی کارفرما و مشاور را ایجاب مینماید. تا نقشه ها بر اساس ایده های تایید شده مشترک کارفرما و مشاور پیش برود. مراحل مهم فاز 2 عبارتند از:

1- محاسبات سازه که با توجه به کاربری و بزرگی پروژه باید توسط گروهی که کاملا تعریف پروژه به آنان تفهیم شده و تجربه لازم در آن را داشته باشند به انجام برسد و کلیه دیتایلهای قابل فهم برای کارخانه سازنده و یا گروههای کاری مجری اسکلت ، را دارا باشد. تعریف بارهای زنده و مرده مد نظر کارفرما و مشاور و طرح  ، مهمترین بخش این فعالیت است تا هم کمتر از آنچه باید و هم بیشتر از حد بهره برداری ، بارها تعیین نشده و درعین اینکه پروژه اقتصادی گردد ، خطری آن را تهدید ننماید. کامل بودن جزئیات اجرایی ، مصالح مورد استفاده و جزئیات آن ، آزمایشات مورد نیاز و نحوه اجرای آن، الزامات اجرایی مورد نظر محاسب و جدول مقادیر مصالح مورد نیاز ، بی نقص بودن این مرحله را تضمین میکند.


2- نقشه های معماری و جزئیات آن از مراحل مهم دیگر این فاز است و دقت در آن تضمینگر تحقق رویای مشترک کارفرما و مشاور پروژه است. پروژه های زیادی در ایران وجود دارد که بعلت عدم دقت در تهیه نقشه های اجرایی معماری، به بسیاری از اندازه ها و ابعاد الزامی مورد نیاز طرح دست نیافته اند و علاوه بر بدنماشدن کار، در بسیاری از موارد خواسته مورد نظر تحقق نیافته است. فرض کنید بعلت نوع فرش کف یا نوع بهره برداری ، الزام دارید که اتاقی ، دقیقا 3*4 باشد و در اثر عدم دقت در تهیه نقشه ها و ندیدن تمام عوامل تاثیر گذار، از هر بعد 10 سانت کمتر شود ، در این حال تمامی زحمات مشاور و مجری و سرمایه کارفرما هدررفته محسوب میشود. لذا بعد و در حین تهیه نقشه های پلانها و نماها ،موارد قابل بررسی این مرحله عبارتند از:

- ابعاد آسانسورها

- ابعاد راهروها

- ابعاد راه پله ها

- جزئیات ورودیهای ساختمان

- ارتفاع سقف کاذب

- ابعاد ورودیها و رمپ و ارتفاع پارکینگها

- ابعاد دربها

- ابعاد چاله های دسترسی تاسیسات

- ابعاد اتاقهای برق و گاز و آی تی

- ابعاد اتاقهای کنتور برق

- ابعاد مکانهای پیش بینی شده برای پله برقی و رمپ برقی

- ابعاد فضای تاسیساتی بین سقف کاذب و پایین ترین نقطه سقف یا تیرهای سقف

- ابعاد پیش بینی شده در نقشه ها برای تیغه ها و دیوارها ومصالح رویه تمام شده و مقایسه آن با ابعاد واقعی آنها در اجرا

- ابعاد سرویسها

- ابعاد داکتهای تاسیساتی

- ارتفاع طبقات در نقشه ها و مقایسه با ارتفاع واقعی طبقات

- کنترل ارتفاع طبقه و مطابقت با ابعاد مصالح طرای شده در نما

- کنترل ابعاد شیشه ها و ابعاد امکان پذیر و اجرایی و اقتصادی  آن در بازار

- تعیین مصالح کفها با مشخصات و رنگ

- تعیین مصالح رویه دیواره ها، ستونها، راه پله، راهروها، سقفها و سقفهای کاذب، ورودی آسانسورها ، مشخصات و رنگ آنها و اطمینان از امکان تامین آن

- تعیین نوع درب و پنجره ها و ورودیها و خروجیهای اظطراری با مشخصات کامل

- تعیین مشخصات محلهای تجهیزات خاص و کنترل ابعاد مورد نیاز و سایر موارد لازم


3- نقشه های تاسیساتی که آنهم از مهمتریت بخشهای فاز 2 بوده و تاثیر بسزایی در بهبود عملکرد ساختمان خواهد داشت و پس از تهیه آنها،عوامل زیر باید کنترل گردد

- تجهیزات سرمایشی شامل نوع و قیمت و برندهای مورد تایید مشاور و ابعاد واندازه ها

- تجهیزات گرمایشی ، نوع و مشخصات و قیمت و ابعاد مورد نیاز

- نقشه سه بعدی لوله کشیها و اطمینان از امکان پذیری گذر از داکتها و سقفهای کاذب

- نقشه سه بعدی کابلکشیها در ساختمان ، داکتها و سقفهای کاذب

- نقشه دقیق محل کنتورها و کابلکشی آن

- تعیین محلهای ورود برق و گاز و فاضلاب و تلفن و پیش بینی فضاهای مورد نیاز آنها

- نقشه های گازکشی ساختمان و موتورخانه

- مشخصات و نوع لوله های مورد استفاده و اتصالات

- مشخصات و نوع کابلهای مورد نیاز

- جزئیات و نحوه اتصال و هدایت لوله ها و کابلها

- نقشه های تفضیلی موتورخانه و محل نصب تجهیزات تاسیساتی

- نقشه های سه بعدی آرایش داکتها

- مشخص نمودن نحوه انتقال تجهیزات تاسیساتی ، پله های برقی، آسانسورها و غیره و همچنین امکان پذیری جابجایی آنها و تعمیرات در زمان بهره برداری

- نقشه های انتقال فاضلاب و جزییات چربی گیرها، نحوه تخلیه چربی گیرها و غیره

- نقشه های لوله آب باران ، چاهها و تامین شیب بندی مورد نیاز

- نقشه تجهیزات مورد نیاز روی بام یا طبقات و پیش بینی الزامات آن

- نقشه کانالهای هدایت هوا و هوای تازه

- نقشه های کنترل هوشمند ساختمان و جزئیات و تجهیزات و تعیین محل اتاقهای کنترل

- نقشه های آتش نشانی، تعیین زونهای آتش و پیش بینی الزامات آن برای طبقات ، پارکینگها، موتورخانه و غیره


4- کنترل نقشه های محاسباتی، معماری، نما و تاسیسات با یکدیگر. یکی از ضعفهای رایج مشاوران ایرانی ، اینست که گروههای جداگانه ای را برای محاسبات و تاسیسات و معماری بکار میگیرند و هرچند که این گروهها از متخصصترینها باشند، فرصت کنار هم نشستن و کار هماهنگ را ندارند و این موضوع مشکلات بسیار پیچیده و اکثرا لاینحل را بوجود می آوردو در موقع اجرا امکان پذیری اجرا را مختل می کند. لذا یکی از مهمترین مباحث تهیه نقشه های اجرایی فاز2 ، بررسی هماهنگی آنهاست که در اصل باید توسط مشاور انجام شود ولی کارفرما هم لازم است اطمینان از انجام این مهم را حاصل نماید که برخی از مباحث آن عبارتند از:

- اطمینان از واحد بودن نقشه های بیس محاسبات و تاسیسات و معماری

- لزوم انتقال تغییرات در حین فاز دو به سه گروه فوق

- اطمینان از انطباق محل  و اندازه داکتها، راه پله ها، چاله های آسانسور، ویدها در نقشه های بیس سه گروه

- اطمینان از تطابق ارتفاع طبقات و فاصله ارتفاع همکف از معابر در نقشه های محاسباتی و معماری

- کنترل ارتفاع تیرهای محاسباتی نهایی و اطمینان از تامین فضای تاسیساتی مورد نیاز در سقفهای کاذب

- اطمینان از عدم بیرون زدگی سقفها و تیرهای محاسباتی در نقشه های معماری

- اطمینان از هماهنگی ابعاد ستونها و محل تقاطع آنها با پیش بینی نقشه های معماری

- اطمینان از ضخامت سقفهای محاسباتی با فرضهای اولیه معماری

- پیش بینی امکان پذیری محل عبور لوله های آب باران و فاضلاب و کانالهای احتمالی از نظر نقشه های محاسباتی

- اطمینان از انطباق ارتفاع کل ساختمان در معماری و محاسبات

- پیش بینی فضای مورد نیاز نماسازی و اطمینان از پیش بینی آن در سازه

- کنترل مجدد ورودیهای ساختمان به معابر

- کنترل مجدد محلهای ورود آب و برق و گاز و فاضلاب و تلفن و اطمینان از پیش بینی واقع گرایانه فضای لازم

- کنترل امکان پذیری رمپهای خودرو و نفر از ساختمان به معابر

- کنترل ارتفاع ورودیها، رمپ پارکینگها و ارتفاع مفید طبقات پس از محاسبات

- اطمینان از لحاظ بارهای تاسیساتی در طبقات و بام در محاسبات

- کنترل مجدد چاله های آسانسور و اطمینان از امکان نصب آسانسور با ظرفیت لازم

- کنترل لحاظ شدن بار پله های برقی و رمپ برقی در سازه

- اطمینان از لحاظ شدن با نماسازی و نحوه انتقال آن در سازه

- کنترل دقیق محلهای انتقال کانالها و لوله های تاسیساتی و عدم تداخل آن با تیرها و امکان پذیری عبور از سقف

- کنترل مجدد معماری با سازه جهت اطمینان از امکان پذیری حصول اندازه های آن

- کنترل عدم تداخل ستونها و دیوارهای برشی محاسباتی با نقشه های معماری و تامین آن حتی در اثر خطاهای اجرایی

- کنترل نهایی موقعیت ساختمان و سطوح زیربنا ، با قوانین شهرداری

- کنترل امکان پذیری و نحوه دفع فاضلاب طبقات زیرین

- رفع کلیه مغایرتها و تجدید محاسبات سازه و تاسیساتی بگونه ای که انطباق صد در صدی با معماری مورد نظر ایجاد نماید

- شماره گذاری نقشه ها و ثبت تاریخ تصویب و اطمینان از عدم وجود نقشه های قدیمی و مغایر هم در آلبوم و یا پرسنل کارفرما و مشاور

- تهیه متره کامل پروژه و جدول مقادیر و اسناد مناقصه برای انتخاب پیمانکار مناسب


سعدی نام آذر 96

SADINAM.COM         آدرس سایت

YOUROFICE@ تلگرام                                  

INFO@SADINAM.COM        ایمیل



  • محمد تقی سعدی نام

دیشب لیسانسه های۲ رو تو کانال ۳ میدیدیم. دو ماه طولانی محرم و صفر جرئت روشن کردن تلویزیون خودمان را نداشتیم آخه تو این دو ماه مسئولین تلویزیون فک میکنن دنیا به آخر رسیده و جز عزاداری و گریه حق پخش هیچ برنامه ای رو ندارن. براشون هم مهم نیست که انبوه جمعیت 80 میلیونی کشور را باید جذب کنن و این جمعیت کودک و نوجوان و میانسال و مسن با ذائقه های متفاوت و ادیان و مذاهب مختلف را نباید با یک نوع برنامه راه برد. حالا خوبست که رقبای قدرتمندشان در ماهواره انواع برنامه ها را ارائه میدهند و کمی اندیشه ایجاب میکند برای جلوگیری از هل دادن مردم خوب کشورمان به آن سو باید یک مجموعه برنامه برای افراد متفاوت داشته باشند. دیگه ما ملت افراط و تفریطیم. اگه یک کانالو به عزاداری و تبیین جوانب حرکت امام حسین اختصاص دهیم کافی نیست؟ میترسیم مبادا مردم سرگرم   بقیه کانالها بشن؟ پس اگه 50 تا کانال تلویزیونی داریم همه رو با یک جور برنامه پر میکنیم طوری که مبادا لبخندی در این ماههای عزیز بر روی لب بینندگانمان بیاید!! بگذریم... سریال طنز لیسانسه های ۲ نوعی آشتی با لبخند و زندگی است. در قسمت پنجم سریال با کمال تعجب دیدیم که بازیگران در سکانسی که بخاطر جشن موفقیتی که کسب کرده بودند به استخر رفتند و عجیب اینکه با کت شلوارو لباس بیرون در آب شیرجه زدند و تازه نشان دادند که بقیه مردم هم با لباس در جکوزی حضور دارند!!! 

به کجا داریم میریم.؟ این صیانت از اعتقادات مردم است؟ اینها برای صدمه نزدن به حریم خانواده است؟ اینها حفظ اعتقادات مردم و اسلام است. تا کی با این افراطیگریها مردم را در انتخاب خوب از بد دچار شک میکنیم. تا کی این روند ادامه پیدا میکند و قرار است به کجا برسد؟ فیلمهایی که زن ، با مانتو روسری روی تخت کنار شوهرش خوابیده؟ برای خداحافظی بجای روبوسی با پسرش و شوهرش و بعد رفتنشون خودشو به دیوار میکوبه؟ برای سلام علیک با پسرش که بعد سالها از خارج برگشته از دور فقط سر تکون میده یا یکی از همراهای خانمشو بغل میکنه و گریه میکنه؟ اعضای خانواده با روسری و مقنعه تو خونشون دارن شام میخورن؟ شب عروسی زن میره رو تخت میخوابه شوهرش با لباس دامادی رو مبل؟ آیا تداعی نکردیم که دینمان ظرفیت نمایش یک فیلم سالم خانوادگی نداره؟ 

آیا به مذهبمون صدمه وارد نمیکنیم. آیا صدمه ای که اینگونه به همه مقدسات میزنیم بیشتر از این نیست که دو هنرپیشه ای که نقش خواهر و برادر را بازی میکنند واقعیتر جلوه کنند؟ آیا نشان تمیدهید که اسلام در مقابل هنر سینما کم آورده. اصلا چی رو داریم پنهان میکنیم؟ فرزندانمان که از کودکی دسترسی به اینترنت دارند و قدرت سرچ بالاتری هم از من وشما دارند پس میتوانند همه واقعیتها رو بدون نیاز به اطلاعاتی که ما در اختیارشون میذاریم ببینند. اینهمه سخت گیری و بسته بندی با چه هدفی دنبال میشود. داریم از قافله بشریت جا میمانیم و به آن افتخار هم میکنیم. همه اشتباهاتی که کلیسا در قرن 16 کرد را ما هم داریم در قرن 21میکنیم تازه خیلی بدتر. جوانان ما صب تا شب دارن موزیک گوش میکنن ما هنوز از نشان دادن آلات موسیقی در سیما عذر داریم. در دنیا در سنین ابتدایی واقعیتهای زندگی رو با معلم و فیلم آموزش میدن ما اونو تهاجم فرهنگی مینامیم. سالانه دهها هزار فیلم سینمایی و علمی و مستند داره تولید میشه و جوانان ما همزمان با دنیا دارن اونا رو دانلود میکنن و پی میگیرن بعد ما جرات نداریم دو بازیگر مردو تو استخر نشون بدیم. بیایید روشهای اجراییمان و نحوه برخورد با مسایل را مهندسی مجدد کنیم. آن چیزی را که بعنوان روش درست باور کرده ایم ،خودمان را دارد از صف خارج میکند. اینگونه میخواهیم دنیا را تشویق کنیم که مثل ما زندگی کند. با اینهمه احتیاط ، داعیه رهبری جهان را داریم. پس کو آن جسارتهای امام خمینی که موارد زیادی را که در زمان خودش حرام قطعی محسوب میشد، مباه اعلام کرد. مگر فراموش کرده ایم، شطرنج ، ورق، تخته نرد، ماهی اوزون برون و غیره. چرا گروهی برای بیمه کردن موقعیت شغلیشان احتیاطهای افراطی میکنند به قیمتی که کار اینقدر خنده دار میشود و کسی نیست که حدومرز این افراد را تعیین کند. 

جرم اینها از خلاف بسیاری از خلافکاران بیشتر است، چون با دفاع بد از اسلام و نظام دارند بزرگترین ضربه ها را به آن میزنند. بیاییم با مهندسی مجدد ، جامعه بهتر و بازتری را رقم بزنیم. این مذهب نیست که دست مارا بسته، احتمالا فهم خودمان است.

سعدی نام آذر 96

SADINAM.COM         آدرس سایت

YOUROFICE@ تلگرام                                  

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

ایران کشور قهرمانان مرده است همیشه در مواقع جنگ و سختیها ایرانیان به آخرین نقطه امیدشان که قهرمانی در آن زمان بوده دل بسته اند ولی اکثرا این آخرین نقاط اتکای مردم با حیله و فریبی از پای درآمدند و شکست دیگری بر مردم این مرزوبوم تحمیل شده است

اولین قهرمان افسانه ای ایران رستم است که زاییده ی افکار شاعر ارزشمند ایرانی، فردوسی است. این قهرمان علی رغم قدرت بدنی و توانمندی فکری ، عاقبت هم پسرش سهراب را میکشد و هم باحیله شاه کابل و همدستی برادر ناتنی اش ، شغاد در چاه پر از تیر زهرآگین به همراه اسب با وفایش ، رخش کشته میشود و داستان اینگونه شد

روزی شغاد در نهان با شاه کابل گفت:«رستم از اینکه من داماد تو هستم شرم ندارد، و از تو باژ طلب می کند؟ اکنون بیا با هم بسازیم و او را بدام آوریم و تمام جهان را از خونریزی بر او آسوده کنیم!» هر دو با هم توافق کردند و به آنجا رسیدند که نام رستم را از جهان گم کرده و اشک بر دیده دستان آورند.

شبی تا صبح نخفتند و اندیشه کردند که با رستم چه باید کرد. شغاد به شاه کابل گفت:«راه آن است که مهمانی بزرگی برپا کنیم، به هنگام می خوردن تو من را از خود بران، سخن سرد و دشنام بد بگوی، من از تو قهر کرده سوی زابل می روم و در آنجا از تو شکایت می کنم. هم نزد رستم و هم نزد دستان. آن چنان که رستم برای تلافی و حفظ من بسوی تو بیاید. در این مدت شکار گاهی را انتخاب کن و در راه آن چندین چاه به بزرگی که رستم و رخش در آن بیفتند بکن، در ته چاه نیزه های بلندی را بنشان و بر آن خنجر و دشنه ببند، تعداد چاه ها را هر چه بیشتر کنی بهتر است.

اگر ده کنی چاه بهتر ز پنج
چو خواهی که آسوده گردی ز رنج

و در نهایت:

شاه کابل گفت: نزدیک اینجا شکارگاهی است دیدنی که میش و گور بسیار دارد و کسی که اسبی تکاور دارد می‌تواند شکار بسیار بیفکند. رستم شوقش به شکار زیاد شد و کمان کیانی را به ترکش گذاشت و با زواره و چند نفر از نامداران، راه نخجیرگاهی را که در آن دهها چاه به شمشیر کنده و سر آنها را به خاشاک و خاک پوشانده بودند، در پیش گرفتند. وقتی که رخش به یکی از آن چاه‌ها رسید، از بوی خاک تازهٔ سرچاه، درنگ کرد و زمین را با نعل خود خراشید. رستم بر رخش نهیب زد. رخش وقتی که قدم در پیش گذاشت، در چاه افتاد و شکمش از تیزی شمشیرهای داخل چاه دریده شد. رستم که همهٔ بدنش به شدت مجروح شده بود، با سختی خود را تا نزدیک سر چاه بالا کشید. وقتی به اطراف نگاه کرد، شغاد بداندیش را دید و فهمید که سبب همهٔ آن بلاها اوست. در همان لحظه شاه کابل هم از راه رسید و به رستم گفت: چطور به چاه افتادی؟ بمان تا طبیبان را برای درمان بیاورم.

و اینهم شعر زیبای مهدی اخوان ثالث در وصف خان هشتم رستم:

،کوه کوهان ، مرد مردستان
،رستم دستان
،در تگ تاریکژرف چاه پهناور
،کشته هر سو بر کف و دیوارهایش نیزه وخنجر
،چاه غدر ناجوانمردان
،چاه پستان ، چاه بیدردان
چاه چونان ژرفی و پهناش ، بیشرمیش ناباور
،و غم انگیز و شگفت آور
آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند
،در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان ، گم بود
پهلوان هفت خوان ، اکنون
.طعمه دام و دهان خوان هشتم بود


قهرمان بعدی که طعمه نیرنگ شد آریوبرزن بود که در حمله اسکندر مقدونی به ایران ،با خیانت یک چوپان هموطن شکست خورد و عاقبت کشته شد و این شرح ماجرا:

درجنگ در بند پارس آخرین پاسداران ایران با شماری اندک به فرماندهی آریوبرزن در برابر سپاهیان پرشمار اسکندر مقدونی دلاورانه از میهن خویش دفاع کردند و بی پروا با سپاهیان اسکندر به مقابله پرداختند و بسیاری از آنان را به خاک نشاندند و سر انجام توانستند سپاه اسکندر را به عقب نشینی وادارند .

با وجود آریوبرزن و پاسدارانی که جانانه از میهن خویش دفاع می نمودند گذر سپاهیان اسکندر از این تنگه های کوهستانی غیر ممکن بود . پس اسکندر به نقشه ی جنگی ایرانیان در جنگ ترموپیل Thermopyle روی آورد و با کمک یک اسیر ایرانی آریوبرزن را دور زد و از بیراهه ها و تنگه های سخت کوهستانی خود را به پشت سربازان پارس رسانید و آنان را به محاصره گرفت. ( پس از اتمام جنگ نیز عمر آن اسیر چندان دوامی نیاورد و به دستور اسکندر به دلیل خیانت کشته شد.)

آریو برزن با ۴۰ سواره و ۵ هزار سرباز پیاده و وارد کردن تلفات سنگین به دشمن ، خط محاصره اسکندر را شکست و برای یاری به پایتخت به سوی پارسه شتافت ولی سپاهیانی که اسکندر دستور داده بود از راه جلگه به طرف پارسه بروند ،پیش از رسیدن او به شهر دست یافته بودند .

آریو برزن با وجود  تصرف پایتخت به دست سربازان اسکندر و در حالی که سپاهیان دشمن سخت در حالی تعقیب او بودند حاضر به تسلیم نشد و آنقدر در پیکار با دشمن پافشاری کرد که همه ی یارانش از پای افتادند و جنگ وقتی به پایان رسید که آخرین سرباز پارسی زیر فرمان آریوبرزن به خاک افتاده بود.

در کتاب اتیلا نوشتهٔ لویزدول آمده که در آخرین نبرد اسکندر که از شجاعت آریوبرزن خوشش آمده بود به او پیشنهاد داده بودکه تسلیم شود تا مجبور به کشتن او نشود ولی آریوبرزن گفته بود:"شاهنشاه ایران مرا به اینجا فرستاده تا از این مکان دفاع کنم و من تا جان در بدن دارم از این مکان دفاع خواهم کرد."

 اسکندر نیز در جواب او گفته بود:"شاه تو فرار کرده .تو نیز تسلیم شو تا به پاس شجاعتت تو را فرمانروای ایران کنم."

 ولی آریو برزن در پاسخ گفته بود :"پس حالا که شاهنشاه رفته من نیز در این مکان می مانم و آنقدر مبارزه میکنم تا بمیرم" و اسکندر که پایداری او را دیده بود دستور داد تا او را از راه دور و با نیزه و تیر بزنند.

 آنها آنقدر با تیر و نیزه او را زدند که یک نقطهٔ سالم در بدن او باقی نماند.پس از مرگ او را درهمان محل به خاک سپردند و روی قبر او نوشتند "به یاد لئونیداس*.

در این جنگ یوتاب (به معنی درخشنده و بی مانند) خواهر آریو برزن که  فرماندهی بخشی از سپاه را بر عهده گرفته بود ،در کوه ها راه را بر سپاه اسکندر بست .یوتاب و برادرش آنچنان جنگیدند تا هر دو کشته شدند و نامی درخشان از خود بر جای گذاشتند


قهرمان دیگر رستم فرخزاد است که در جنگ قادسیه  در حالی که بخاطر طوفان در پشت شتر پناه گرفته بود و عربی بدون آنکه بداند پهلوانی اینچنین حضور دارد بطمع غنیمت برجهاز شتر شمشیر میزند و جهاز شتر ،برروی رستم فرخزاد می افتد و کمرش میشکند و اینگونه یک عرب ناشناس موفق میشود سر از تنش جداکند و سعد ابی وقاص فرمانده لشکر عمر دستور می دهد او را لخت کنند تا جامه اش را بفروشد

 جنگ قادسیه در ۴۰ کیلومتری شهر فعلی نجف درگرفت در ۴ روز و سه شب طول کشید، طبری می نویس در روز چهارم جنگ، طوفان شن به پاخاست و وزش طوفان به سوی ایرانیان بود. رستم فرخزاد برای در امان ماندن از طوفان در پشت شتری پناه گرفت.در این هنگام هلال بن عُلَّقه ،‌بدون آنکه رستم را ببیند ، با شمشیر ریسمان بار استر را می برد. بار استر بر رستم می افتد و پشت او می شکند. هلال با شمشیر ضربه ای بر رستم می زند. رستم ، برای نجات جان ، خود را در رود می افکند. ولی هلال او را از آب بیرون می کشد و می کشد و سپس بانگ بر می دارد که رستم کشته شد. 
 هلال پس از کشتن رستم جسد او را نزد سعد می برد و ،‌در حضور او و به دستور او ، نعش رستم را لخت می کند و جامه و رزم افزار او را بر می گیرد و می فروشد.

درسوگ وی فردوسی اینگونه می سراید

چو با تخت منبر برابر شود / همه نام بوبکر و عمر شود
تبه گردد این رنجهای دراز/ نشیبی دراز است پیش فراز
نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر / ز اختر همه تازیان راست بهر

**************
کشاورز جنگی شود بی هنر/ نژاد و هنر کمتر آید به بر
رباید همی این از آن آن از این / ز نفرین ندانند باز آفرین
نهان بدتر از آشکارا شود / دل شاهشان سنگ خارا شود
بد اندیش گردد پدر بر پسر/ پسر بر پدر همچنین چاره گر

شود بنده بی هنر شهریارنژاد و بزرگی نیاید به کار

قهرمان بعدی  یزدگرد سوم است که تلاش زیادی را برای شکست لشکر اعراب بکار بست و کاری از پیش نبرد و در انتها بدست آسیابانی در مرو کشته شد

در مرو از سوی مرزبان مرو ماهوی سوری- که به احتمال از خاندان سورن بود- نخست مورد استقبال قرار گرفت ولی در آینده به ظاهر به دلیل خیانتی که ماهوی در مال یزدگرد کرده بود میان آنان کدورتی رخ‌داد. دلایل اختلاف میان یزدگرد و ماهوی موارد دیگری مانند بیم ماهوی از حملهٔ اعراب به مرو، در نتیجهٔ پذیرفتن یزدگرد هم ذکر شده‌است. در سال ۶۵۲ میلادی، ده سال بعد از جنگ نهاوند ماهوی سوری نیزک طرخان سرکردهٔ طوایف هپتالی طخارستان را به گرفتن یزدگرد، تشویق کرد. این نیزک ترخان در آغاز رابطهٔ خوبی با یزدگرد داشته‌است، ولی سپس رابطه‌یشان به دلیلی به تیرگی گراییده‌است. میان سپاه نیزک و یزدگرد نبردی درمی‌گیرد، اگرچه نیروهای ماهوی در کنار سپاه یزدگرد بودند، ولی به اشارهٔ او در میدان از شاهنشاه جداشده و به نیزک پیوستند. در نتیجه یزدگرد شکست خورد و گریخت. چون به مرو رسید ماهوی دروازه را به روی او نگشود و یزدگرد آواره گردید. ماهوی سوری فوجی را به گرفتن یزدگرد فرستاد. چندین روایت متفاوت و با محتوی متضاد دربارهٔ مرگ یزدگرد سوم در کتاب‌های تاریخی برجای مانده‌است.  یزدگرد، شتابان رو به فرار نهاده و خسته و درمانده به آسیابی پناه برد که شب در آنجا بگذراند در همین آسیاب، آسیابان، یزدگرد را به طمع لباس فاخر و جواهرش یا به دستور ماهوی به قتل رساند.

قهرمان بعدی ایرانیان حضرت علی بود که مورد علاقه بسیار ایرانیان واقع شد , ایشان در بسیاری مواقع از ایرانیان طرفداری  نموده و مخالف عمر فاتح ایران بودند حضرت علی هم با دسیسه دشمنانش و براحتی در حین نماز بشهادت رسید فردوسی در وصفش چنین گوید

اگر چشم داری به دیگر سرای..............به نزد نبی و علی گیر جای
گرت زین بد آید گناه منست..............چنین است و این دین و راه منست
برین زادم و هم برین بگذرم..............چنان دان که خاک پی حیدرم
دلت گر به راه خطا مایلست..............ترا دشمن اندر جهان خود دلست
نباشد جز از بی​پدر دشمنش..............که یزدان به آتش بسوزد تنش
هر آنکس که در جانش بغض علیست..............ازو زارتر در جهان زار کیست

قهرمان دیگر که با برخی روایتهای تایید نشده همسری شهربانو دختر یزدگرد سوم را داشته یعنی امام حسین ، با خیانت دعوت کنندگان کوفی و پشت کردن به وی به شهادت رسید

ابو مسلم خراسانی با جمع آوری لشکری از خراسان حکومت امویه را برانداخت و حکومت عباسیان را پایه گذاری کرد و در نهایت با دسیسه منصور عباسی کشته شد

اَبومُسْلِمِ خُراسانی  فرمانده نظامی ایرانی و رهبر جنبش سیاه‌جامگان بود که توانست با براندازی حکومت بنی امیه، حکومت بنی عباس را پایه‌گذاری کند. نام اصلی او بهزادان پسر ونداد بود که به توصیه ابراهیم امام، یکی از بزرگان بنی عباس، به عبدالرحمن تغییر نام داد و با حکم وی رهسپار خراسان شد تا رهبری جنبش ضد اموی در این منطقه را بر عهده بگیرد. وی پس از پیروزی بر حاکم خراسان و تسخیر مرو، سپاهی را روانه عراق نمود و توانست در سال ۱۳۲ هجری قمری، مروان، آخرین خلیفه اموی را شکست دهد. با بر تخت نشستن ابوالعباس عبدالله سفاح به عنوان اولین خلیفه عباسی، امارت خراسان به ابومسلم سپرده شد. اما قدرت و نفوذ وی برای خلیفه و اطرافیان او نگران کننده بود. سرانجام، ابومسلم در سال ۱۳۷ هجری قمری، به نحو توطئه آمیزی به دستور منصور، دومین خلیفه عباسی به قتل رسید.


بابک خرمدین که از پیروان ابومسلم خراسانی بود راه او را ادامه داد و شورش بزرگی را در منطقه آذربایجان ایجاد کرد ولی در انتها با تلاش خلیفه عباسی و با کمک هموطنش افشین کشته شد

بابک خرمدین   ۱۷ دی ماه سال ۲۱۶ خورشیدی رهبر اصلی مبارزان ایرانی خرمدین است که بعد از مرگ ابومسلم بر خلافت عباسی شوریدند.  مرگ ابومسلم را انکار کردند و معتقد بودند که ابومسلم بازخواهد گشت تا عدالت را در جهان برقرار نمایددر دوران خلافت عباسیان شمال تالش کانون شورش طولانی مدت و خطرناک علیه خلافت بود که توسط بابک خرمدین رهبری می‌شده‌است و بر شمال غرب ایران تأثیر گذاشت شورش او به روشنی از حس ضد عربی ایرانیان در آذربایجان بهره می‌برده‌استتعداد نیروهای لشکر بابک را 100 تا 300 هزار نفر برآورد کرده اند

او زندگی گمنامی درآذربایجان داشت تا اینکه مورد توجه جاویدان بن سهل، رهبر خرمی‌ها که مدت کوتاهی بعد درگذشت، قرار گرفت. بابک ادعا کرد که روح جاویدان در کالبد او وارد شده و تحریک ساکنین بذ را آغاز کرد. او قدرت جدیدی به جنبش دینی-اجتماعی که ریشه در مذهب مزدک داشت، بخشید و از روش‌های خشونت‌آمیزِ ویژه‌ای بهره گرفت. به نظر می‌رسد که قیام او از ۲۰۱ ه‍. ق/۸۱۶ م آغاز و با نقشهٔ حاتم پسر هرمثه، حاکم ارمنستان یاری شده بود و با مشکلات مختلفی در استان‌های شرقی که به دنبال آن مأمون به بغداد بازگشت، آسان گشته بود. در ۲۰۴ ه‍. ق/ ۸۱۹–۸۲۰ م مأمون، یحیی بن معاذ را به سوی بابک فرستاد که با درگیری بی‌نتیجه در موقعیت‌های مختلف (جنگی) همراه بود؛ همان‌طور که تلاش دیگر فرماندهان خلافت، شانس بهتری نداشتند. در پایان خلافت مأمون شورش تا جبال هم کشیده شد، که این باعث نخستین نگرانی خلیفه معتصم گردید و باعث شد تا او شورش این ناحیه را ریشه کن کند. در ۲۲۰ ه‍.ق / ۸۳۵ م معتصم افشین را مأمور سرکوب بابک کرد. این فرمانده قلعه‌های جادهٔ بذ را که بابک ویران کرده‌بود را تعمیر کرد و علی‌رغم شکست بغای کبیر در هشتادسر، توانست طرخان، یکی از فرماندهان شورشی را غافلگیر کند. سپس با نیروهای تحت فرماندهی جعفر خیاط و داوطلبان ابودلف تجدید قوا کرد و در ۲۲۲ ه‍.ق /۸۳۷ م اردوگاهی را تحت حفاظت دیده‌بانها برپا کرد. (چرا که مکرراً از بذ مورد هجوم واقع شده‌بود) بعد از حملهٔ ناموفق داوطلبان، بذ در ۹ رمضان ۲۲۲ ه‍. ق/۱۵ اوت ۸۳۷ م توسط نیروهای فرغانه‌ای فتح و غارت شد. بابک فرار کرد ولی توسط بزرگ ارمنستانی - سهل بن سنباط - که به او پناه داده‌بود، دستگیر شد و به افشین تحویل داده‌شد. او به سامرا فرستاده شد و در ۳ صفر ۲۲۳ / ۴ ژانویه ۸۳۸ به سامرا رسیدمعتصم او را سوار بر فیل به معرض نمایش گذاشت و با بی‌رحمی زیاد او را اعدام کرد. جنازهٔ او بر چوبهٔ دارش باقی‌ماند و منجر شد تا نامش به این منطقهٔ شهر اطلاق گردد


ادامه دارد......

سعدی نام آذر 96

SADINAM.COM         آدرس سایت

YOUROFICE@ تلگرام                                  

INFO@SADINAM.COM        ایمیل



  • محمد تقی سعدی نام

قصه نبش قبر 1

داستان خاطرات قدیمی

با تشر بابام ،برا نماز صبح از خواب پریدم تو اون روز سرد از زیر کرسی در اومدن سخت بود، مادرم با چادر نماز ، وسط اتاق داشت نماز میخواند. همه توی یک اتاق سرد ، زیر کرسی میخوابیدیم. یاد اون روزی افتادم که کرسی بخار کرده بود و هممون بحال استفراغ افتاده بودیم. خانمجانم (مادربزرگ)میگفت ذغالش خوب نبوده، ولی نه ، قبل از اینکه ذغالها سرخ بشن ، با خاکستر روی اونارو پوشونده بودند و دی اکسید کربن حاصله همه رو بحال خفگی انداخته بود. با اون حال بد تهوع ،تو هوای سرد تو حیاط باید میموندم تا حالم سر جاش بیاد. 

منقل- چهارپایه کرسی-کرسی

تو همین فکرا بودم که بابام نمازشو تموم کرده بود و داد بلندی سرم کشید که همه نماز خوندن ، تو هنوز پا نشدی - تارکصصلات-(تارک الصلواه) با دلخوری از زیر کرسی خودمو بیرون کشیدم رفتم تو حیاط. خیلی سرد بود. چند روز قبل برف سنگینی باریده بود بجز یک راه باریک که برفش با پا کوبیده شده بود بقیه حیاط پر از برف بود پام به دیواره برف خورد و رو دمپاییم و انگشتام پر از برف شد. انگشتای پام میسوخت، پامو تکوندم که برفاش بریزه. به  توالت گوشه حیاط رسیدم درب حلبی توالت موقع باز شدن به برفای کف حیاط  گیر میکرد و بزور باز میشد در رو بستم توالت یخ بود  یک کلپاسه روی آجرای دیوار توالت تند تند می دوید. سنگ توالتمون  موزاییکی و گود بود و  برف و یخ روی جای پاهاش وحشت افتادن توی توالت رو بیشتر میکرد.

کلپاسه

سنگ توالت موزاییکی

 یادمه یک صبح زود مثل امروز که اومده بودم توالت، خروسمون افتاده بود ته کاسه توالت و نمتونست تکون بخوره. با کمک بزرگترا درش آوردیم. شیر آب توالت قندیل بسته بود و لوله آفتابه مسی هم نصف لولش با یخ بسته بود.  وقتی آفتابه مسی سنگین رو کج کردم و آبش رو دستم ریخت ، انگار دستم با چاقو بریده بود و میسوخت ، بهر زحمتی بود خودمو شستم ، اشکم در اومد ولی چاره ای نبود ، مادرم میگفت اگه خوب خودتو آب نکشی ، نجسی و فرشته ها دیگه تو خونه مون نمیان. با اینکه تا حالا فرشته ها رو ندیده بودم ولی دوست نداشتم تو خونه مون نیان.

آفتابه مسی

 بدتر از اون وضو گرفتن تو آبای یخ حوض وسط حیاط بود . یک کم از یخ کنار حوض شکسته شده بود و باید طوری دستمونو تو آب میزدیم که به یخ کنارش نخوره و خونی نشه. وقتی آب یخو به صورتم زدم ، صورتم میسوخت و فک کردم داره باد میکنه ،تو خونه مونم دستشویی و توالت داشتیم ولی میگفتن اگه استفاده کنیم ، خونه بو میگیره و نجس میشه. پس باید میرفتیم تو حیاط. زمستون تابستونم سرشون نمیشد ، حتی اگه خیلی مریض بودی، اصلا انباریش کرده بودند که کسی هوس استفاده از اونجا رو نکنه، درست مثل حموم توخونمون. داشتیم ولی انگار دکوری بود . تو سرما و گرما باید میرفتیم حموم عمومی. با اون دلاکایی که با کیسه های زبرشون پوستمونو میکندند. تازه خوشحالم بودیم که چند جای پوستمون قرمز شده بود و میسوخت ، معنیش این بود که خوب تمیز شدیم.

 حوض وسط حیاط

بعد وضو گرفتن تو آب یخ ، تمام بدنم میلرزید و همین لرز سرعتمو برا بالا رفتن از پله های لیز و رسیدن به اتاق بیشتر کرد. دمپاییامو پشت در اتاق درآوردم و با عجله وارد اتاق شدم.  مواظب بودم که مادرم نبینه که پاهام تو برفا خیس شده ، و گر نه باید وایمیستادم تا پام خشک بشه و قالیمون نجس نشه! خانمجانم که زودتر از بقیه برا نماز بیدار میشد، عالدینو(والور- چراغ نفتی) روشن کرده بود و من یخ زده ، عالددینو بغل کردم و سرمو اینقدر پایین آوردم که بوی سوختگی موهام به مشام رسید. دلم نمیخواست از بغل عالددین بیرون بیام.

عالددین

 همه نمازشونو خونده بودند. غرش پدرم بهم فهموند که دیگه نمیشه نمازو تاخیر انداخت. خوبیش این بود که دو رکعت بیشتر نبود. با عجله خم و راست شدم تا بتونم دوباره عالددینو تو بغلم بگیرم ، شاید یک کم گرم بشم. 

نقاشی از پریسا

اتاقمون یخ بود، فقط زیر کرسی بود که گرمای مناسبی داشت. که اونم تا خوب دست و صورتمون خشک نمیشد ، نمیشد زیرش رفت، آخه نجس میشد!!! با تموم شدن نماز ، چشم غره همیشگی بابام بعد نماز ، از نظرم دور نماند که همیشه میگفت نمازت به کمرت بخوره. آخه با حضور قلب نماز نمیخوندم و بقول اون بجای نماز خوندن ، کله ملاق میزدم. وقتایی که با خواهرم تنها بودیم بعد نماز دور اتاق میدویدیم که نماز به کمرمون نخوره!!! هنوز خوب عالددینو بغل نکرده بودم که خانمجانم چهاردری رو به ایونو باز کرد تا هوای اتاق عوض بشه! حتی لحاف کرسی رو هم بالا میزد تا هوای اونجا هم عوض بشه یا به عبارتی یخ کنه ! ظاهرا همه اعضای خانواده ، شرایطو تحمل میکردند، نمدونم چرا فقط برای من  سخت بود. بالاخره تهویه لازم زیر کرسی انجام شد و باز موفق شدم زیر کرسی یخ کرده ولی با امید گرم شدن بخوابم. هنوز چشمام گرم نشده بود که دوباره با تشر بابام از خواب پریدم. صب شده بود باید میرفتم نون میخریدم. همه بلند شده بودند. بازم من آخرین نفر بودم . پولو تو مشتم گرفتم و دمپاییهامو پوشیدم و زدم بیرون ، دو تا از پله های پشت درمون زیر برف بود، سطح کوچه یکمتر با برف بالا اومده بود که مال چند برف پشت سرهم بود که اومده بود و این آخریش که میگفتند بی سابقه بوده. چند بار رو برف و یخا سر خوردم ولی نیوفتادم.

 نونوایی بربری سر کوچه بود همه با زیرشلواری  میرفتن نون میخریدن. آدم بزرگایی که سرشون به تنشون می ارزید ، یک عبا هم رو دوششون می انداختن.به نونوایی رسیدم ، دو تا پیرزن و یک مرد و یک پسر کوچکتر از خودم جلوم بودن، تو نونوایی گرم بود، به نونواها حسودیم میشد که کنار تنور گرم میشدن، تنور تو زمین بود و دونفر دو طرفش نشسته بودن. یکی خم میشد نونو به تنور میچسبوند و وقتی پخته میشد در میاورد و مینداخت رو سبد کنار دستش ، نفر دیگه هم چونه های خمیرو بشکل نون در میاورد و روی یک دمکنی کثیف نیم سوخته می کشید که شاطر به تنور بچسبونش ، یکی هم که ایستاده بود نونا رو از تو سبد ورمیداشت و به میخ میزد تا خنک بشه ، بعدشم میداد به مشتریا. لای انگشتای پام پر از برف بود و میسوخت و قرمز شده بود، همیشه پاهام تو زمستون سرمازده بود و گاهی برای اینکه خوب بشه ، تو آب شلغم میذاشتیم. نمدونم چرا رسم نبود که کفش بپوشیم، هیچکس برا نون خریدن و کارای دم دستی نمیپوشید، مرد و زن و دختر و پسر، گویا کفش و لباس تقدس داشت، فقط موقع مدرسه میپوشیدیم. بقیه وقتا لباس تو خانه! از پنجه های پام بدتر، سرمایی بود که از پاچه های گشاد زیرشلواریم بالا میرفت، ورجه ورجه میکردم تا نوبتم بشه، بدیش این بود که همه ده ، دوازده تا نون میخواستن و دیر نوبتمون میشد، یک دختر اومد پشت سر من، با زیر شلوار و یک بلوز تریکو سفید و دمپایی صورتی بدون جوراب و یک چادر گلدارم رو سرش انداخته بود که از دورش باد میخورد و موهای پتش و لباساشو نمیپوشوند. اونم تو دمپاییش پر برف بود و انگشتاش رنگ دمپاییش شده بود چیزی که خیلی جلب توجه میکرد و سرما و صف نونوایی رو از یاد میبرد ممه های کوچکش بود که تازه سر زده بود و از زیر بلوزش خودنمایی میکرد.  نفهمیدم از کدوم طرف اومد. دختره وقتی دید دارم نگاش می کنم ، با غرور بلوزشو پایین کشید و صاف کرد و چادرشو رو زیرشلوارش انداخت که دیده نشه.جرئت نمیکردم خوب نگاش کنم فک میکردم نونواهه حواسش به منه. از کار خودم خجالت میکشیدم. همین حواس پرتی باعث شد زود نوبتم شد و اینقدر یخ زده بودم که بسمت خونه دویدم و نفهمیدم دختره کجا میره! تو راه جند تیکه از قسمتای برشته و سوخته نونو کندم و خوردم.

 نون بربری مشهد-البته دراز بود مثل سنگک

تو این هوای سرد ، نون داغ واقعا کیف میداد. با اینکه هر روز من نون میخریدم ، ولی همیشه نون بیات میخوردیم. بابام میگفت اول نونای قبلی باید خورده بشه، بازم من خوشبخت بودم که تو راه چند تیکه نون تازه و داغ میخوردم. وقتی با پاهای قرمز شده رسیدم خونه، همه سر سفره بودن و داشتن نونای دیروزو با کره و مربا میخوردن. نونای تازه رو تو قابلمه نون گذاشتیم ، خواهرم دستشو دراز کرد و یک تکه بزرگ نون تازه کند که بخوره ، بابام اخم تندی بهش کرد  و اون از خجالت قرمز شد. منم دلم میخواست با نون تازه صبحانه بخورم ولی نمیشد. مادرم برا ماها سهم کره و مربا میذاشت ولی بابام و خودش از تو ظرف میخوردن، چیزی که همیشه باعث حسودیم میشد، این بود که هر لقمه بابام به اندازه کل سهم هر کدوم از ما، کره داشت.

ادامه دارد.......

سعدی نام آذر 96

SADINAM.COM         آدرس سایت

YOUROFICE@ تلگرام                                  

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

میدان زدگی در مشهد

"میدان زدگی " بلایی است که از ابتدای دهه 70 مشهد را فرا گرفت و هنوز که هنوز است این تب لاعلاج ادامه دارد و علیرغم پیشرفت سرسام آور علم ، از جمله علم ترافیک ، این بدبختی دامان مشهد را ول نکرده است.


 مشکل از آنجا شروع شد که شهرداران شهرها به ایجاد فضاهای سبز زیبا، تقاطعهای غیرهمسطح ، پارکها ، آرایش معابر با گلها وگیاهان ، پیاده رو سازی ، ایجاد پلهای عابر پیاده ، ایجاد المانهای شهری زیبا و غیره رو آوردند و استارت آن هم همزمان در اصفهان و تهران صورت گرفت و این دو شهر پیشگامان زیباسازی شهری پس از انقلاب بودند. و شهرداران هوشمند مشهد فکر کردند و فکر کردند و فکر کردند و چون جسارت انجام سایر کارها و شاید هم پولش را نداشتند ، تصمیم گرفتند هر جا دستشان میرسد میدانی بسازند و وسط آنهم اگر خدا خواست آبنمایی و گرنه یه مقدار بنفشه و یکی دو تا سرو و کاج بکارند و رسالتشان در قبال شهر انجام بدهند. این تنها کاری بود که مشکلات جانبی نداشت. ایجاد نماد در مشهد با اینهمه ناظران قدرتمند سیاسی مذهبی که هر حرکتی را توهین به عالم بشریت محسوب می کنند کار خطرناکی بود. ایجاد تقاطعهای غیر همسطح هم پول و برنامه ریزی زیادی میخواست و مشکل مهمترش این است که ممکن است دیرتر به سرانجام برسد و بدست شهردار بعدی افتتاح شود که میدانید که غیر قابل قبول است!!! پارک هم جنبه خوشی ندارد. آدمای مومن و درست حسابی که پارک نمیرند، یا جای لات و لوتا و معتاداست که نباید توسعه پیدا کنه و یا زبانم لال، محل دختر پسرای از خدا بیخبر و عشقبازی و بوس و کنار میشه که شهردار مربوطه هم در این دنیا باید جوابش را به متولیان مذهبی شهر پس بده و هم تا دنیا دنیاست ، تنش توی گور بلرزه!!! تزیین خیابانها و معابر با گل و گیاه هم هزینه نگهداری مداوم و  بالایی داشت و بعدشم اگه این مردم از خدا بی خبر ، شبی ، نصف شبی اونا رو از جا دربیارندو ببرند تو خونه هاشون بکارند یا بفروشند ، که باز شهرداری رو به مقصودش نمیرسوند و اصلا از خیرش گذشتند. پل عابر پیاده هم با این مردم تنبل ما کارایی نداشت و از فکرش گذشتند. پیاده رو سازی هم برای شهر ما اومد نداره! چن تا سازمان داریم که آب و برق و گاز و فاضلاب و مخابراته. اینا هیچ کاری انجام نمی دهند مگر اینکه خبر بشند امروز یک خیابون آسفالت شده و یا یک پیاده رو سامون گرفته، اگه حالشو داشته باشند همون روز و یا حداکثر فرداش شروع به کندن اون خیابون و پیاده رو میکنند تا مبادا یکدستی شهر دچار خدشه بشه!!!پس میبینید که شهرداری حق داشته بیخودی سرمایه هاشو تو این زمینه هدر نده. ایجاد مکانهایی مثل تئاتر و خانه جوانان و محلهای کنسرت و خانه های موسیقی و شعر و مجتمعهای سینمایی و مراکزی برای آموزش خط و نقاشی و هنرهای دستی هم که هرچند وظیفه شهرداریهاست ولی برازنده شهر مقدس مشهد نیست و اصلا هرکی همچین چیزایی میخواد و یا حتی خوابشو دیده ، همین امروز با خانواده و همه فامیلش از مشهد بره یه شهر دیگه، مهم نیس کجا فقط تو این شهر نمونه که جاش اینجا نیس!!! پس این شهردارای بیچاره ما با چی باید خودی نشون میدادند . یکیشون هم که تو سال 70 تلاش کرد چند خیابونو تعریض کنه و سامونی به ساخت و سازهای شهر بده ، با بلوای همین مردم انقلابی  و مسلمان و آتش زدن مغازه ها و مکانهای دولتی و کلانتریها و بانکها ، چنان درسی به اون و شهردارای بعدی داده شد که دیگه کسی همچین حماقتی رو نمیکنه. یک چیزی به داد شهردارای عزیز ما رسید. نقشه هایی که در دهه های سی و چهل برای مشهد ترسیم شده بود ،مملو بود از پیش بینی میادین در سر تقاطعها. این بود که شهردارای عزیز ما همین میدان سازی را سرلوحه کار خود قرار دادند و هنوز که هنوزه این روند ادامه دارد. حالا چه بلایی سر ترافیک و وقت و اعصاب مردم میاد، انشاالله اجرشون با خدا.تا سال 85 ما تو دانشجو زندگی میکردیم. از وکیل آباد که وارد دانشجو میشین یک میدون کوچک از همین سنخ وجود داره. خب اینم بر اساس طرحهای دهه 30 بوده. از اوایل دهه 80 ، غروب و شب برای رسیدن به خانه  -الزامش گذر از همین میدان بود - یک نیم ساعت سه ربعی رو از ما وقت میگرفت در حالی که محل گذر ماشین زیادی هم نبود. بعد هم که پل دانشجو هفت تیر خورد ، این میدان کوچک محل دوربرگردان ماشینهایی شد که از وکیل آباد باید به هفت تیر میرفتند در حالی که ترافیک معمولی خودش را هم داشت. واقعا غیرقابل تحمل شده بود. من که خانه ام را فروختم و از آنجا رفتم. میدان به این کوچکی  ظرفیت ترافیکی بسیار محدودی دارد ،خنده دار اینکه راهنمایی رانندگی هم قبل از میدان یک تابلو دورزدن ممنوع زد و اکثرا یک "بچه پلیس" هم میگذاشت که نکند رانندگان خاطی دوربزنند و آنها را مجبور میکرد که با گذر از چهار چراغ قرمز دور میدان ، حتما این طواف شرعی را انجام دهند. جالب است که پس از 16 سال هنوز این مشکل بدون کم و کاست وجود دارد . چند روزی است که شهرداری و راهنمایی عقلهایشان را روی هم ریخته اند و قبل از میدان یک دوربرگردان برای اکثریتی که فقط میخواهند دور بزنند، ایجاد کرده اند. ولی اینکه میدان را حذف کنند و بدون اینکه مسافت حرکت ماشینها را در تقاطع طولانی کنند و بکمک چراغهایی که الان هم هست ، ترافیک را هدایت کنند، علمی است که در عصر ما به مغز آقایان خطور نخواهد کرد. اصلا میدان در مشهد دارد مقدس میشود. من چندین مسجد را دیده ام که بخاطر تعریض و غیره تخریب کردند ولی هنوز خداروشکر به ساحت مقدس هیچ میدانی جسارت نشده است. 

نمونه های بسیار بد میدان در مشهد عبارتنداز:

-میدان استقلال 

- میدان سپاد

- میدان جهاد که با زیرگذر اصلاح شد

- میدان حر

- میدان سیدرضی

- میدان عدل خمینی

- میدان برق-بسیج- که تا حدودی اصلاح شده

- میدان اول هاشمیه-وفا- که تا حدودی اصلاح شده 

- میدان وثوق هاشمیه

- میدان وصال هاشمیه

- فلکه آب

- میدان فلسطین

- میدان راهنمایی

- میدان رضاشهر-کاوه

- میدان صیاد که تا حدودی اصلاح شده

- میدان اول هنرستان-صارمی

- میدان هفت تیر

- میدان آخر هفت تیر-هشتم شهریور

- میدان حافظ

- میدان دوم هنرستان

و صدها میدان بد دیگر

میدانها برای تقاطعهای کم رفت و آمد شهرستانهای کوچک و برای ممانعت از تصادفات مناسب است. مشهد شهری نیست که حتی در دورترین نقطه آن با هیچ فرمول ترافیکی بتوان وجود میدان را تجویز کرد. از تمامی مسئولین تقاضا دارم یک بار با دید علم ترافیک ، موضوع را بررسی کنند و همه میدانهای مشهد که ناکارآمدی اثبات شده دارند، را حذف نمایند و از قوسهای کناری آنهم برای ایجاد فضاهای سبز و زیبا و یا نصب نماد استفاده شود. همچنین بساری از تقاطعهای نزدیک به هم باید حذف شود و اینکار با ایجاد دوربرگردان مناسب در خیابان اصلیتر کاملا کارساز است. و از راهنمایی رانندگی عزیز هم تقاضامندیم میدانها را محل کاسبی و صدور جریمه نکنند. تا زمانی که میادین وجود دارد ، با تعبیه دوربرگردان قبل میدان، اجازه دور زدن ماشینها را بدهند و ظرفیت محدود میدانها را صرف اینگونه ماشینها نکنند.

آذر96

SADINAM.COM         آدرس سایت

YOUROFICE@ تلگرام                                  

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

اشتباه ما در طرح جامع شهر و تراکم

ما الگویمان رادر طرحهای جامع و تفضیلی شهرها ،از کجا گرفتیم؟ از کدام کشور برای این الگو تبعیت می کنیم؟ چگونه داریم آینده شهرها را ترسیم میکنیم؟ تاکنون این طرحها چقدر اشتباه بوده؟ کجا این اشتباهات را ثبت کردیم؟ یا اصلا اشتباهی در کار نبوده؟ نگویید که هیچ الگویی نداریم و ما خودمان قرار است الگو باشیم. و هیچ اشتباهی نبوده است.

متاسفانه مانند همه مقوله هایی که با آن سر و کار داشته ایم بجای تحقیق و تعیین الگو ، بر مبنای احساسات و فشارهای موضعی عمل شده است. در سی سال گذشته ،ساختمان هر زمین شهری در شهرهای بزرگ ،دو تا سه بار تخریب و دوباره ساخته شده است و در گزارش قبلی بیان شد که سالیانه 47 تا 80 هزار میلیارد تومان خسارت این سهل انگاری و ساده اندیشی بوده است. خسارت سرسام آوری است با این مبلغ می توان شهرهای عظیمی بنا کرد که ما آنرا صرف اشتباهاتمان کردیم. اشتباهاتی که ادامه دارد و هنوز کسی قبول ندارد که اصلا اشتباه است. چرا هنوز در طرحهای ما تراکم 100 تا 240 درصد وجود دارد؟ مگر قرار است شهرهایمان چقدر گسترش عرضی پیدا کند. چقدر ما باید پول شهرمان را صرف انتقال آب و برق و فاضلاب و گاز و خیابان و غیره کنیم.مگر سیستم حمل و نقل درون شهری ما از کارایی خوبی برخوردار است که بارهای بیشتری برآن تحمیل می کنیم؟ مگر قیمت زمین کم است که با دست و دلبازی طرحهایمان بر اساس خانه های یک تا 4 طبقه است؟ کدام منطقه شهری را سراغ دارید که کمتر از 20 طبقه نمیتوان در آن ساخت!!! در اینجا به برخی از عوامل اصلی این اشتباه ادامه دار میپردازیم

- سنت گرایی با اینکه در سفرهای خارجی، فیلمها و گزارشات خبری شهرهای بلند و جدید و  آسمانخراشها را تحسین میکنیم ولی ما هنوز نگاهمان به گذشته است ، دلمان را در صد سال گذشته جا گذاشته ایم ، رویایمان را در همان زمانها میبینیم، هنوز دوست داریم در خانه های بزرگ ویلایی زندگی کنیم ، برجهای تک و توکی که از دست در رفته و در گوشه ای از شهر خودنمایی میکند را نماد فساد اداری و سواستفاده میبینیم و برج سازان را نماد دزدی و مکیدن خون همنوعان. پیشرفت ، تمدن و همراهی با علم زمان را دوست داریم ولی برای دیگران. هنوز حرف ناصرالدین شاه در افکار ما میگذرد که ما که به اینها(غرب) نمیرسیم ، کاری کنید تا من زنده ام تغییری حاصل نشود. اصلا از ساخت و ساز خوشمان نمی آید. چند نفر از آشنایانتان را سراغ دارید که با خوشحالی بگویند در همسایگی ما دارند ساختمان جدیدی می سازند. اگر حرفی هم هست اینست که تا کی باید سر و صدا و گرد و خاک این آبادانی را تحمل کنیم. آره دوست داریم هیچ چیز تغییر نکند و ما همین زندگی سگی را ادامه دهیم. جالب است که یکی از هموطنانمان گزارشی را برای یک شبکه ماهواره ای مخالف نظام فرستاده بود که ما در جایی زندگی میکنیم که سه تا زمین بزرگ وجود داشته و از سه سال پیش هر سال یکی از آنها شروع به ساختمانسازی کرده و ما سه سال است زندگی نداریم و آن شبکه احمق هم بعنوان الگویی از ناکارآمدی نظام اینرا پخش میکرد و ابراز همدردی!!!! یعنی ایرانیان آنطرف آبها هم فکرشان فراتر نیست!!! ولی مگر میشود؟ چرا همه چیز را درست نمیبینیم. مشهد1335 کمتر از سیصد هزار نفر جمعیت داشته، الگوی مناسب آن جامعه قابل تکرار برای یک شهر چهار میلیونی با سالی بیست سی میلیون گردشگر نیست. و اشکال بزرگتر اینکه همیشه امروز را آخر دنیا حساب می کنیم. در دهه 60 سرانه خودرو چقدر بود؟ الان چقدر است؟ چند برابر تغییر؟ این گذشته را می بینیم ولی احساسمان اینست که از این بیشتر نمی شود و حداکثر افزایش قابل پیش بینی برایمان بیست سی درصد است ، از آمار 100 برابری تبعیت نمی کنیم و همین اشکال باعث میشود که آینده را درست نبینیم و باز گول بخوریم، باز غافلگیر شویم. جالب است که در دهه 70 و 80 چندین میدان بزرگ و پرهزینه و جدید در مشهد طراحی و اجرا شد. میدانهایی که اکنون به سمباده روح و وقت مردم تبدیل شده است. هنوز هم شهرداری ها ترجیح می دهند برای صرفه جویی در هزینه، در تقاطعها میدان کوچک و بزرگی را ایجاد کنند به بهانه ایجاد فضای سبز به وقت و اعصاب مردم را در ساعات پیک ترافیک صدمه بزنند در حالی که همین فضای سبز را در کنار خیابان یا چهارراه هم میشود ایجاد کرد. این مشکل فرهنگی ادامه دارد ظاهرا مجبوریم دهها سال دیگر هم در بدبختی بداندیشیدن دست و پا بزنیم و هیچ مجموعه اجتماعی و یا علمی در کشور قصد ندارد این فرهنگ را تغییر دهد

- مشکل شهرداریها  شهرداریها با بزرگتر شدن شهرها با افزایش سرسام آور هزینه ها روبرو شدند و از آن مهمتر سطح توقع درمورد خدمات شهری بسیار بالا رفت و این هم هزینه شهرداریها را صدها برابر افزود. متاسفانه شهرداریها که متولی ایجاد شهر ایده آل می باشند تنها راه نجات خود را تراکمهای کم ساختمانی دیدند تا بتوانند در سایه آن با فروش تراکم و اخذ جرایم سرسام آور فقط مشکلات امروز خود را حل کنند بدون اینکه عاقلانه به نتایج بد آن که باز دامن شهرداری را میگرفت، بیاندیشند. اینهم که در کشورهای جهان سوم رایج است که قانون بدی را مبنا قرار دهند تا در سایه آن بسیاری از مواردی شبیه رشوه و پارتی بازی و کارچاق کنی و غیره بتواند بخوبی رواج داشته باشد. حال با این دیدگاه ، همین شهرداری باید پیگیر طرحهای جامع و تفضیلی باشد. نتیجه بهتر از همینی که هست نشده. شهردارانی که خلاف همه اصول علم ترافیک شعار هرسال یک میدان را در این شهر مطرح میکرده اند سفارش دهنده طرحهای شهری بهتر از این هم نبوده اند.


در میدان با افزایش زمان خروج وسیله نقلیه از تقاطع بعلت مسافت بیشتر و ایجاد دهها تقاطع در اثر جهتهای مختلف ماشینها ، کلاف سردرگمی در زمانهای پیک انتظار داشته باشیم


- راه حل چیست؟ تاکی ساختمانهای دو تا چهارطبقه قرار است بسازیم. تا کی در طراحی شهرها زمینها را لقمه لقمه میکنیم و بناهای کوچک در زمینهای کوچک میسازیم. چرا هنوز دور 40 درصدی از زمین که ساخته نمیشود ، دیوار می کشیم؟ چرا جسارت نداریم که این فضاها را سر هم ببینیم و جلوه شهرمان را بیشتر کنیم. در خانه های شرکت نفتی و چند سازمان دیگر ، فضاهای ساخته نشده مجموعه های مسکونی ، فضای سبز بسیار چشم نواز و یک دستی را ایجاد میکرد. شهرهای بزرگ ما از آسمان ده بزرگی است مملو از قلکهای کوچک بدون هرگونه فضای سبز. تا کی شهرهایمان را سرخود و بر مبنای علاقه شخصی چند مدیر ناآگاه طراحی میکنیم و از کی قرار است الگوهای پیشرفته علمی را مبنا قرار دهیم؟ لطفا بعنوان تکلیف شب ، به این سئوالها پاسخ دهید


آذز 96

SADINAM.COM         آدرس سایت

YOUROFICE@ تلگرام                                  

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

مشهد شهر متفاوتی است ، مانند زن شوهرداره ، اجازه ش دست خودش نیست ، هر کاری نمیتونه بکنه ، در هر مسیری نمیتونه بره ، هر حرکتش بسمت توسعه هزار تفسیر داره ، در آخر هم خیلیها مخالف میشن ، بدیش اینه که توسعه این شهر فقط چند مخالفت موضعی رو بدنبال نداره ، نه فراتر از اینه ، بوی کفر میده ، بنای ناسازگاری با خدا گذاشتنه ، مخالفت با همه انبیا و ائمه محسوب میشه ، پس بهتره بی خیالش شد ، عاقبت خوشی نداره ، یعنی عاقبت به خیر نمیشی. بناها در این شهر مثل زنهای ناصرالدین شاهند! حق ندارند از سوگلی شاه بهتر باشند ، بلندتر باشند ! جذابتر باشند ! حتی یکسری نماها را برتن داشته باشند. و از این فراتر باید در حال تعظیم و تکریم باشند ! پس ساختمانسازی در مشهد کار مهندسی نیست، یک کار سیاسی مذهبیه ! خیلی باید از کنار راه بری تا تننه ات به تنه بزرگی گیر نکنه و انگی به پروژه ت نخوره ، در این صورت پرونده اعمالت بعد از یزید رسیدگی میشه! مردم مشهد هم به محتاطی ساختمانها هستند ، روزه شک دار نمی گیرند ،اگر انگی بهت بخوره ، کسی فکر نمیکنه که باید بررسی کنه که آیا حق با تو هست یا نه ، همه میگن مسیرتو باید عوض کنی ، اینقدر که موضوع پاک بشه ، پس تنهای تنهایی ، حتی خدا هم پشتت نیست ، چرا که اگه ازت پشتیبانی کنه باید جواب بده که قله چینگ کلاغ چرا بلند و پرهیبته! اینجا اصلا موضوع مذهب و اهمیت به آن نیست ، موضوع از این حرفا گذشته ، اگه خود امام رضا هم بیاد بهش مجوز یک ساختمان بلند و شیک نمیدن ، حرف مرد که نباید عوض بشه !!! پس میبینین که کنسرت فقط مشکل مشهد نیست ، موضوع بسیار عمیقتر و ریشه ای تره .

 


قله چینگ کلاغ مشهد

با این حال چند بنای یادگاری و بیادماندنی در مشهد هست که با هم مرور میکنیم:

1- آرامگاه فردوسی - این بنا در 20 کیلومتری شمال مشهد و با الهام از مقبره کوروش در پاسارگاد در سال47 توسط مهندس هوشنگ سیحون در محل قبر حکیم ابوالقاسم فردوسی ،به اتمام رسید. نمای بیرونی بنا شامل عناصر تزئینی هخامنشی به خصوص ستونها و سرستونها است و اشعاری که بر اضلاع چهارگانه بنا نگاشته شده از حکیم فردوسی و معرف اندیشه و شخصیت وی می باشد. بخش فوقانی بنا بصورت توخالی ساخته شده و فضای داخلی آن نیز علاوه بر الهام گرفتن از معماری دوره اشکانی شامل 20 ستون مرمری در پائین و 8 ستون در بخش فوقانی است. در بخش هایی از آرامگاه نیز دیوارنگارههایی از فریدون صدیقی نصب گردیده که نمایش صحنه هایی از روایات شاهنامه است. این مجموعه 6 هکتاری دارای یک موزه و کتابخانه هست.



ابوالقاسم فردوسی توسی، شاعر حماسه سرای ایرانی است که در سال ۳۲۹ هجری قمری در توس خراسان متولد شد و در سال ۴۱۶ هجری قمری در گذشت. به عقیده ی بسیاری از کارشناسان، وی را می توان بزرگترین سراینده ی پارسی‌گو دانست که موفق شد در مدت زمان زندگی اش به یکی از بزرگترین کارها دست بزند و شاهنامه را بسراید.  هنگامی که زبان دانش و ادبیات در ایران زبان عربی بود، فردوسی با سرودن شاهنامه توانست جانی تازه به فرهنگ ما ببخشد و همه ی ما جاودانگی زبان فارسی را تا به امروز مدیون تلاش های او هستیم.

شاهنامه کتابی است که در آن نزدیک به ۶۰۰۰۰ بیت وجود دارد و به عنوان یکی از بزرگ ترین و برجسته ترین سروده های حماسه ای جهان از آن یاد می شود که نتیجه ی دست کم سی سال رنج و تلاش فردوسی است. این شاهکار ادبی، اسطوره‌ها، افسانه ها و تاریخ ایران را از آغاز تا حمله اعراب به ایران در سده ی هفتم و در چهار دودمان پادشاهی پیشدادیان، کیانیان، اشکانیان و ساسانیان به تصویر می کشد و سه بخش اسطوره‌ای (از روزگار کیومرث تا پادشاهی فریدون)، پهلوانی (از خیزش کاوه آهنگر تا مرگ رستم) و تاریخی (از پادشاهی بهمن و پیدایش اسکندر تا گشایش ایران به دست اعراب) را در بر دارد.




2- آرامگاه نادرشاه افشارآرامگاه کنونی نادرشاه  در ضلع شمال غربی چهارراه شهدا (نادری سابق) واقع است. این بنا در باغی به مساحت ۱۴۴۰۰ متر مربع ساخته شده‌، آرامگاه شامل سکویی دوازده پله‌ای، محل گور، پوششی خیمه مانند بر روی قبر، سکویی مرتفع در مجاور قبر با مجسمه نادرشاه سوار بر اسب و سه تن دیگر در پی او، یک غرفه فروش کتاب و دو تالار برای موزه‌است.


مجسمه نادر شاه سوار بر اسب به همراه تنی چند از سربازانش بر فراز یک حجم سنگی مرتفع توسط مجسمه ساز فقیدابوالحسن صدیقی ساخته شده است. مصالح مقبره غالباً از سنگهای خشن و سخت گرانیت کوهسنگی مشهد است. بعضی از قطعات سنگ بسیار بزرگ انتخاب شده تا تداعی کننده مقبره دوم ساخته خود نادرشاه باشد. پوشش آرامگاه کاملاً به مانند چادر عشایری است، که نادر در آن زاده و هم کشته شده‌است. پوشش دیوارهای داخلی آرامگاه نیز از سنگهای مرمراخرایی رنگ مراغه انتخاب شده تا قتل نادرشاه در داخل چادر را بهتر تداعی کند. این بنا هم توسط هوشنگ سیحون در سال 42 به پایان رسید

تالار آرامگاه به شکل مربع، از دو دیوار قرمز رنگ سنگی بسته و دو قسمت ستون بندی باز تشکیل شده است که سنگ مزار نادر در گوشه این مربع در پناه دو دیوار جا دارد و به طرف بیرون نگاه می‌کند. این زاویه و پناه و باز بودن تالار ، تداعی کننده حالت صحنه جنگ و دفاع و حمله می باشد. همچنین رنگ قرمز دو دیوار به معنی جنگ بوده و برجستگی های با اندازه های متفاوت سنگی که از دو دیوار بیرون آمده اند نبردهای مختلف نادر را نشان می‌دهد


3- مسجد گوهرشاداین بنای تاریخی در جنوب حرم مطهر رضوی قرار دارد و به دستور بانو گوهرشاد، دختر امیر غیاث‌الدین ترخان از امرای جغتایی، همسر شاهرخ، فرزند امیر تیمور گورکانی در سال 821 قمری توسط معمار معروف عصر تیموریان، قوام الدین بن زین الدین شیرازی و با استفاده از آجر و گچ و به شیوه معماری اسلامی در شرق صورت گرفت.


ساختن مسجد حدود دوازده سال به طول انجامید.بنای عظیم مسجد، به شیوه‌ معماری مشرق زمین به صورت حجیم‌سازی و سازه‌ چهار ایوانی با آجرها و مصالح ساختمانی قرن نهم ساخته شده است و می‌توان گفت یکی از شاهکارهای معماری دنیاست. طاق‌های گنبدی‌شکل مسجد و مناره‌های آن با ویژگی و تزئینات خاص و با استفاده از سبک مقرنس، همچنین نقوش و خطوط دیوار بر روی زمینه‌ گچی و معرق‌کاری ممتاز عصر تیموری، جلوه‌های بی‌نظیری از هنر ایرانی را  نشان میدهد. منبر صاحب الزمان(عج) واقع در کنار محراب ایوان مقصوره، از لحاظ قدمت حائز اهمیت است. این منبر نفیس، از چوب گردو و گلابی با شیوه‌ منبت‌کاری و قلم‌زنی بدون به‌کاررفتن میخ در آن، به دست پرتوان استاد محمد نجار خراسانی، منبت‌کار معروف عصر فتحعلی‌شاه قاجار ساخته شده و دارای 5/7مترارتفاع و چهارده پله است. منبر صاحب الزمان(عج) در سال 1325 شمسی توسط مرحوم استاد حیدر نیکنام گلپایگانی مرمّت شد. گنبد رفیع مسجد بر فراز ایوان مقصوره، بر عظمت این بنا افزوده است. ارتفاع گنبد حدود 41 متر و فضای خالی بین دو پوشش گنبد، 10متر است. سطح خارجی آن با آجر لعاب‌دار و یک کتیبه با خط کوفی تزئین شده است. در دو طرف این ایوان، دو مناره هر کدام به ارتفاع 43 متر از کف مسجد ساخته شده و دارای کتیبه‌هایی چند است. مسجد گوهرشاد صحنی به وسعت 2800 مترمربع دارد و زیربنای آن 9410متر مربع است.



4- آرامگاه خیام- مجموعه خیام ( موزه و آرامگاه ) یا آرامگاه خیام در جنوب شرقی نیشابور (130 کیلومتری مشهد)در انتهای خیابان خیام قرار دارد. خیام هم از شخصیتهای مورد ظلم قرار گرفته ایران است که برخی میگویند میخواره بوده و برخی ترجیح میدهند بخاطر فساد احتمالی اخلاقی فراموشش کنند. اینگونه ما با تاریخمان برخورد کرده ایم.


مساحت باغ خیام ۲۰ هزار متر مربع و طول بنای یادبود مشبک آن ۱۸ متر است و اطراف آن را کاج‌های همیشه سبز احاطه کرده‌اندبنای آرامگاه از آهن و سنگ و به صورت گنبدی رفیع با ۱۰ پایه ساخته شده است و پایه‌های آن با اشکال هندسی و لوزی‌های بزرگ و کوچک به یکدیگر متصل شده است. بر اطراف پایه‌های گنبد، هرم‌هایی از سنگ‌های بزرگ و آب‌نماهای سنگی ساخته شده است که داخل آن کاشی‌کاری شده است.آرامگاه خیام از ساختمان‌‌های شاخص طراحی شده در ایران است که تلفیقی موفق از عناصر سنتی و مدرن را به نمایش گذاشته استاستاد هوشنگ سیحون، خود درباره این بنا می‌گویند :خیام در واقع سه شخصیت دارد، ریاضی‌دان، منجم و شاعر که باید هر سه شخصیت در بنا نشان داده می‌شد

دور تا دور برج در کنار چشمه سارها، یک دایره وسیع به مرکز خود برج ساخته شد. همه از سنگ گرانیت با اجزا مثلثی شکل و تورفتگی‌ها و برون آمدگی‌هایی که تا اندازه‌ای شکل خیمه را تداعی می‌کنند  و این اشاره به نام خیام است. چون پدرش خیمه‌دوز بود و نام او به همین مناسبت انتخاب شد. سطح داخل و خارج مقبره با کاشی‌های معرق و اشعار خیام مزین شده است. رباعیات را استاد جلال همایی انتخاب کرده است و زیبا نویسی‌ها توسط مرتضی عبدالرسولی انجام شد. در تاریخ معماری ایران این اولین بار بود که خط شکسته نستعلیق‌ در تزیینات یک بنا به کار می‌رفت. از داخل نیز همین لوزی‌ها پر از شعر با نقش گل و برگ و پیچک، با کاشی معرق تزیین شدند و تماما اشاره به شخصیت شاعر خیام دارند. این کار تحت نظارت طراح و معمار بنا، مهندس سیحون انجام شده و نمونه‌ای منحصر به فرد از کاربرد خط تعلیق نیز در کتیبه‌نگاری بناها به‌شمار می‌رود. خط تعلیق هر چند امروزه فراموش شده اما نخستین خط ایرانی است و در روزگار خیام در میان کاتبان کاربرد فراوانی داشت. روکار بنا، معرق‌کاری سنگی است و با قطعات نازک سنگ‌های محکم و شفاف ساخته شده است. محمد غفاری، نقاش برجسته و معروف ایرانی در سال ۱۲۲۴ خورشیدی در شهر زیبای کاشان چشم به جهان گشود. بیشتر اعضای خانواده او اهل هنر بودند و نقاشی از اهمیت ممتازی میان آن‌ها برخوردار بود. عموی او از نقاشان بنام آن زمان بود و پدرش در طراحی منظره و چاپ‌ سنگی استاد بود. پدر هنرمند وی وقتی از استعداد او خبردار شد، یک دسته کاغذ و مداد خوب برای او خریداری نمود و او را تشویق به جدی گرفتن نقاشی نمود.


در پایین قوس‌های اصلی نما وقتی از رو به رو به آن نگاه کنید، دو قوس کوتاه‌تر نیز دیده می‌شوند که در اصل تلاقی قوس‌های متقاطع هستند. به‌طور کلی می‌توان گفت حجم کلی این مقبره از پوست‌های سه‌بعدی در فضا به‌دست آمده است که در یک حرکت نرم دو نوع قوس ذکر شده را به هم پیوند می‌دهند. این قوس‌ها و پوشش آن‌ها در بالا، اشکال هندسی مخروطی شکلی را پدید آورده که ابتکاری هندسی به شمار می‌رود.

5- آرامگاه کمال الملکدر آرامگاه کمال الملک که توسط هوشنگ سیحون ساخته شده و آنهم در نیشابور و 130 کیلومتری مشهد قراردارد، اوج خلاقیت معماری در استفاده از عناصر معماری سنتی ایرانی در تلفیقی جدید و موزون دیده می‌شود. هندسه ، نقش برجسته‌ای در به‌وجود آمدن آرامگاه کمال‌الملک دارد. در بنا شش قوس نیم دایره نما و چهار قوس متقاطع که بر روی اقطار وجود دارند، دیده می‌شود.


محمد غفاری در نوجوانی به تهران سفر کرد و به همراه برادر بزرگ‌تر خود در مدرسه دارالفنون به تحصیل در رشته نقاشی شد. ناصر الدین شاه او را در سال سوم تحصیلی‌اش کشف کرد. ناصرالدین شاه زمانی که در حال بازدید از مدرسه دارالفنون بود، تحت تاثیر تابلویی که وی از چهره اعتضاد السلطنه کشیده بود، قرار گرفت و دستور داد تا او را به‌عنوان نقاش به استخدام دربار درآورند.


در اوایل ورود به دربار محمد غفاری را با لقب «خان» صدا می‌زدند. پس از مدتی، ناصرالدین شاه آنقدر مجذوب کارهای او شده بود که خود به شاگردی او در آمد و به او لقب نقاش‌باشی را عطا کرد. محمد غفاری در مدت حضورش در دربار نزدیک به ۱۷۰ تابلو نقاشی کرد که معروف‌ترین تابلویی که از او در دربار به جای مانده تابلوی نقاشی تالار آینه است که پس از کشیدن آن از سوی ناصرالدین‌ شاه ملقب به کمال‌ الملک شد.


  6-  کاخ شاه ملک آباد - اطلاعات کمی در این مورد وجود دارد .در حکومت پهلوی کاخی در ضلع جنوبی باغ ملک آباد مشهد با زیر بنای 1387 متر مربع احداث شد طرح دکوراسیون و مبلمان داخلی‌ای این کاخ از شرکت فرانسوی، ظروف موجود در کاخ از آلمان و تابلوهای نقاشی از ایتالیا خریداری و به این مکان انتقال یافت. پس از انقلاب اسلامی این مکان در سال 1359 به کاخ موزه تبدیل شد.


آذر 96

SADINAM.COM         آدرس سایت

YOUROFICE@     تلگرام                                  

INFO@SADINAM.CoM      ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

6 برج بلند دنیا


6- برج میلاد

این برج چند منظوره که در شرق گیشا تهران واقع شده، 435 متر تا نوک آنتن آن ارتفاع دارد و لابی آن 6 طبقه است و مقام ششم بلندترین برجهای دنیا را از آن خود کرده است. سر برج 12 طبقه است و سقف آن در ارتفاع 315 متری  است. این برج در سال 2000 شروع به ساخت کرد و پس از 9 سال در 2009 به بهره برداری رسید. سرآرشیتکت پروژه محمد رضا حافظی بود و اجرا توسط شرکت بلندپایه انجام شد.6 آسانسور با سرعت 7 متر بر ثانیه بازدیدکنندگان را به سر برج هدایت می کند و 154000 متر زیربنا دارد.این برج بخشی از یک پروژه 5 میلیون متری شاهستان پهلوی بوده که توسط یک شرکت آمریکایی طرح شده است که با پول آنروز 5 میلیارد و با پول امروز 21 میلیارد دلار هزینه برآورد شده است.


5- برج تلویزیون شانگهای چین یا برج اورینتال پیرل با 468 متر مقام پنجم را دارد. این برج 14 طبقه که تا 350 متری طبقات آن ادامه دارد،دارای 6 آسانسور است توسط شرکت طراحی آرشیتکتی مدرن شانگهای طراحی شده و گروه اورینتال شانگهای آنرا ساخت. برج در سال 1991 شروع و در 1994 به پایان رسید. 118 متر ارتفاع آنتن است. این برج در 2010 آتش گرفت


4- برج استانکینو مسکو که برج  رادیو و تلویزیون است با ارتفاع 540 متر مقام چهارم را دارد و نکته جذابتر اینکه در 1963 شروع و در 1967 به پایان رسیده است. برج 120 طبقه دارد که در 360 متری به پایان میرسد و 15000 متر زیربنا دارد. برج توسط نیکلای نیکتین  و برای پنجاهمین سال انقلاب روسیه طراحی و ساخته شد. این برج برای 49 سال بلندترین در اروپا ماند. این برج در 2000 آتش گرفت و 4 نفر مردند.


3- برج سی ان

برج سی ان با 553 متر ارتفاع در تورنتو کانادا بعنوان سومین برج دنیا خودنمایی میکند. ساخت برج در 1973 شروع و در 1976 به پایان رسید و 32 سال بعنوان بلندترین در جهان خودنمایی میکرد. این برج امضای تورنتو است و دو میلیون بازدید کننده داشته است. این برج برای رقابت با برج استانیکو ساخته شد و برج خلیفه دبی آنرا از اول بودن انداخت. برج 63 میلیون دلار هزینه داشت. طبقات برج در 457 متری به پایان میرسد.


2-  برج کانتون با 604 متر در گوانجو چین بعنوان دومین برج بلند دنیا خودنمایی میکند. برج در فاصله 2005 تا 2010 ساخته شد و 450 میلیون دلار هزینه داشت. طبقات آن تا 462 متری است و 37 طبقه دارد و 114 هزار متر زیربنا دارد و 9 آسانسور در آن تعبیه شد. طراح آن آی بی ای و سازنده آن شرکت مشهور آروپ است.


1- برج درخت آسمانی توکیو

این برج بین 2008 تا 2012 در توکیو ژاپن با 634 متر ارتفاع ساخته شد.600 میلیون دلار هزینه شدو ساختمان آن در 495 متری تمام میشود.32 طبق روی زمین و 3 طبقه زیر زمین دارد و 13 آسانسور آنرا پشتیبانی میکند. طراحی با نیکن سککی و سازنده آن  شرکت ابایاشی است.


1 Tokyo Skytree 634 m (2,080 ft) 2012 Steel  Japan Tokyo Became tallest tower in 2011, second tallest freestanding structure in the world
2 Canton Tower 604 m (1,982 ft) 2010 Steel & concrete  China Guangzhou Tallest in the world 2009–11
3 CN Tower 553.33 m (1,815.4 ft) 1976 Concrete  Canada Toronto Tallest freestanding structure in the world 1975–2007, tallest in the western hemisphere
4 Ostankino Tower 540.1 m (1,772 ft) 1967 Concrete  Russia Moscow Tallest freestanding structure in the world, 1967–75, tallest in Europe
5 Oriental Pearl Tower 468 m (1,535 ft) 1994 Concrete  China Shanghai Tallest in China 1994–2007
6 Milad Tower 435 m (1,427 ft) 2007 Concrete  Iran Tehran Tallest in the Middle East

آذر 96


SADINAM.COM         آدرس سایت

YOUROFICE@     تلگرام                                  

INFO@SADINAM.CoM      ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام
مدیریت پروژه ساختمانی4
در سه قسمت قبل مواردی را در رابطه با تعریف پروژه دیدیم و حالا ادامه آن.

دیدیم که انتخاب مشاور خوب، سرنوشت سازترین بخش پروژه است.پس از انتخاب، فاز یک پروژه شروع میشود. اگر مطابق توصیه های قبل پروژه فاز صفر مناسبی داشته باشد استارت فاز یک بسیار آسانتر و روشنتر است و اگر نداشته باشد عمده آن وظایف در این مرحله باید تصمیم گیری و به مشاور گفته شود.فارغ از شرح وظایف فاز یک پروژه که در قراردادهای تیپ برنامه بودجه به تفضیل آمده است موارد زیر مهمترین مسایلی است که باید مدنظر قرار گیرد
-جایگذاری پروژه در زمین
فقط در زمینهای کوچک مسکونی است که محل قرارگیری بنا در زمین قطعی تر است و در بقیه موارد این موضوع باید با دقت انجام شود.ورودیهای ساختمان و ورودیهای پارکینگ نقش تعیین کننده ای در این مهم دارد و اگر زمین چند نبش باشد اهمیت معابر را باید در نظر گرفت. همیشه سرمایه گذاران در میان و یا انتهای کار تاسف میخورند که چرا در این مرحله همه موارد از جمله قوانین شهرداریها را در نظر نگرفته اند. 
- تعیین تعداد طبقات
تعداد طبقات بر اساس کاربری پروژه و قوانین شهرداری تعیین می شود و همچنین تعداد طبقات زیر همکف. همیشه سرمایه گذاران با توجه به محدودیتهای ارتفاع ساختمان در تعریف طبقات منفی حرص می زنند و تلاش می کنند تعداد آن زیاد شود. حال آنکه خاکبرداری با ارتفاع زیاد هزینه و دغدغه های زیادی را دارد و بحث تحکیم دیواره ها نیز هزینه سرسام آوری را طلب میکند. جالب اینکه در پایان طبقات منفی که با هزینه چند برابر طبقات رویی ساخته شده ، اثر بخشی کمتری دارد. توصیه من اینست که طبقات منفی به یک یا حداکثر دو محدود شود و تمام نیاز هایی که بطور مرسوم در زیرزمین محدود شده را در طبقات نیز می توان ایجاد کرد که مهمترین آنها پارکینگها هستند.
- تعیین پلانهای اولیه طبقات
این بخش هم جزو مهمترین مراحل کار است که میتواند بهره وری پروژه را چندین برابر نماید.راه پله ها ، آسانسورها، پله ها و رمپهای برقی دست و دلبازانه جانمایی گردند و مسیرهای حرکتی افقی و عمودی بر اساس کاربری پروژه تعیین شوند. ورودیها و ورودی و خروجی پارکینگ با توجه به قوانین معابر تعیین شوند. واحدهای پروژه بر حسب نوع کاربری شکل گیرد و بر اساس فاز صفر پروژه و یا نظر بهره برداران مطمئن گردید که سناریو بهره برداری بدون نقص تامین میگردد.تغییرات بعدی ممکن است مشکل یک قسمت را رفع کند ولی مشکلات و هزینه های زیادی را تحمیل میکند.یک بار دیگر قوانین شهرداری، ترافیک و آتش نشانی مرور شود تا هزینه ها و اتلاف زمان بعدی به حداقل کاهش پیدا کند. در مواردی که کارفرما فکر میکند که این دسته از مشکلات را بعدا حل میکند، سناریو دومی را در نظر بگیرید که اگر به هر علت موفق نشد چه مسیری را طی کنید تا پروژه دچار بلاتکلیفی نگردد.
- تعیین نوع اسکلت و سقف
این موضوع با توجه به کاربری ساختمان ، محل آن و توجیه اقتصادی انواع اسکلت تعیین میگردد. خوشبختانه اکثر ساختمانها به سمت اسکلت بتنی هدایت شده اند که هم اقتصادی تر است و تخصصهای اجرای آن نیز رو به افزایش است. ساختمانهای اسکلت فولادی که اکنون در کارخانه ها ساخته میشود و در محل نصب میگردد از اطمینان پذیری و قابلیت تست بهتری برخوردار هستند ولی هزینه های سرسام آور ضدآتش کردن آن و عدم اطمینان به روشهای اجرایی ضد حریق نمودن ، در درجه بعدی انتخاب قرار میگیرند.
یک نکته فرهنگی که در این مرحله باید مورد نظر قرار گیرد اینست که همیشه ایده های کارفرما در حال تغییر است و در طول اجرا چندین بار تغییراتی در پلانها، داکتها، تعداد آسانسورها ویا محل پله برقیها و یا سایر بازشوهای ساختمان صورت میگیرد لذا با اطمینان از از وجود این فرهنگ بد، انتخاب سقفهای پس تنیده که این تغییرپذیری را نمی پذیرند، اشتباه فاحشی است.



- تعیین خط مشی تاسیساتی پروژه
محل ترانسهای شرکت برق، محل مبدل گاز، محل ورودی آب و فاضلاب پروژه ،محل کنتورهای برق و اتاق سوییچینگ و تلفن و اتاق مانیتورینگ از مواردی هستند که در پلانها پیش بینی نمی شوند و بعد کارفرما و مشاور مجبور میشوند نقاطی را که برای کاربریهای اصلی در نظر گرفته اند ، فدا کنند در همین مرحله فضای لازم برای اینکار باید دیده شود.همچنین نوع تاسیساتی که برای گرمایش و سرمایش لازم است مشخص شود. کوته نگری و خساست در مورد تاسیسات ، بهره برداری پروژه را با مشکل مواجه میکند. پروژه را با ساختمانهای چند سال قبل که با تکنولوژی آنزمان ساخته شده مقایسه نکنید. هر پروژه باید سی تا پنجاه سال قابل بهره برداری باشد پس موظفید از آخرین تکنولوژیهای تاسیساتی استفاده کنید تا این اتفاق بیافتد.
- پیشبینی مرحله ساخت
در این مرحله چکونگی ساخت،محل تاورها و بالابرها، محل تجهیز کارگاه ،محل استقرار پمپ بتن و کامیونهای مربوطه و دپو مصالح روشن شود تا در زمان شروع عملیات اجرایی با مشکلات کمتری مواجه باشید.


آذر 96

SADINAM.COM         آدرس سایت

YOUROFICE@     تلگرام                                  

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

Add URL