دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

دفتر ما در مشهد دفتر شماست
پیگیری قراردادها و فعالیتهای ساختمانی شما در مشهد
با تجربه 30 ساله در مدیریت پروژه های ساختمانی تاسیساتی
09153118727

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پیوندها

۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

 سیاست خارجی نامطلوب و بی نتیجه ایران

با پیروزی انقلاب اسلامی ایران و نفوذی که فرهنگ کمونیسم در میان روشنفکران آنزمان و بعنوان تنها الگوی انقلاب  داشت ، تصور صدور انقلاب و پیوستن کشورهای اطراف به انقلاب ایران بر اساس آنچه که در روسیه اتفاق افتاد، مورد انتظار بود و  بر این اساس که بزودی کل منطقه تحت تاثیر انقلاب ایران یکپارچه خواهد شد سیاست خارجی متداول مورد توجه قرار نگرفت، نگرشی که فکر میکرد خیلی سریع لبنان و بحرین و افغانستان و عراق و عربستان سعودی و مصر و هند و سایر کشورهای اسلامی تحت انقلاب ایران یکپارچه شده و به مبارزه با ابرقدرتهای زمان که آمریکا و شوروی بودند، برمیخیزد. اتفاقی که هرگز نیافتاد . براساس همین تفکر رهبران کشور به گروگانگیری بزرگ دولتی تن دادند و گروگانگیری 66 نفر اعضای سفارت آمریکا که در 13 آبان 58 توسط گروهی از دانشجویان دانشگاههای تهران بخاطر سفر شاه سابق به آمریکا  و لزوم بازپسدهی شاه جهت محاکمه انجام شد، را به رسمیت شناختند و یکی از عجیبترین رفتار دولتی با سفرای دولت دیگر را به عرصه نمایش گذاشتیم. شاید در آن مقطع رهبران انقلاب فکر میکردند به همان راحتی که شاه کنار رفت و عرصه را برای اینان فراهم کرد، آمریکا و دیگر قدرتهای بزرگ هم براحتی تسلیم میشوند و ظرف چند روز شاه تحویل ایران میشود و حتی چند خواسته دیگر ما هم تامین میشود و پیروزیی بر پیروزیهایمان افزوده میشود و همگان دست پروردگار را در این پیروزیها خواهند دید! 

 اتفاق گروگانگیری اعضای یک سفارت خارجی با تایید دولت را شاید در هیج جا نتوان پیدا کرد. موضوع آنقدر غیر مرسوم بود که دولتی که توسط رهبر انقلاب ، انتخاب شده بود بخاطر آن استعفا کرد. در آنروز ها آنقدر حادثه گرایی باب شده بود که خیلی از استعفای دولت خوشحال هم شدند و فکر کردند که لابد نخست وزیر لیاقت همراهی انقلاب را از این مقطع به بعد نداشته و در همین مقطع بریده است!

 و از تسخیر سفارت آمریکا بعنوان انقلاب دوم نام برده شد.حتی اگر دولتمردان وقت با این گروگانگیری موافق بودند شاید سیاستمدارانه تر بود که رسما مسئولیت گروگانگیری را به عهده نگیرند و حمله ای هم به دانشجویان متصرف سفارت انجام ندهند و بعنوان یک واسط تلاش کنند که هدف عودت شاه اینگونه تحقق پذیرد. ولی از آنجاییکه تصوری در جامعه شکل گرفته بود که دنیا در شرایطی قرار دارد که ما به راحتی به همه خواسته هایمان میرسیم و همه دنیا لاجرم در تصرف ما خواهد بود ، بی باکانه اینکار را هم نکردیم. جالب اینکه اکثر مردم از این گروگانگیری خوشحال بودند و واقعا فکر میکردند این موضوع نقطه عطفی در تاریخ بشریت محسوب میشود و برایمان افتخار و سربلندی می آورد.این گروگانگیری 444 روز بدون اینکه به هرگونه نتیجه ای منجر شود، طول کشید و با فشارهای تبلیغاتی آمریکا و همپیمانانش مشهور به کشوری شدیم که حتی اصول اولیه دیپلماسی را هم رعایت نمیکند و نهایتا از ترس تهاجم رییس جمهور بعدی آمریکا با عجله در الجزایر توافق کردیم و گروگانها آزاد  شدند و در این میان ما مشروعیت دولتیمان را در همه جهان از دست دادیم بگونه ای که با هجوم ارتش عراق به ایران ، هیچ کشوری و یا سازمان بین المللی ناراحت نشد و از حقوق ما طرفداری نکرد و ما بدون اینکه به اشتباهمان پی ببریم و غلط بودن این رفتار را بپذیریم، همه دنیا را نکوهش کردیم که یا سرسپرده آمریکاست و یا از ترس او حقیقت را کتمان میکند.

 این شاید بزرگترین بی سیاستی تاریخی ما بود که هنوز هم آثرات منفی آنرا دولتهایمان ومردممان متحمل میشوند بدون اینکه در ازای آن سودی عاید کشور شده باشد.البته بصورت مقطعی موضوع گروگانگیری و مبارزه با آمریکا رقبای داخلی حکومت را تضعیف کرد و باعث تحکیم پایه های حکومت شد. در آنزمان با شجاعت در تمام سخنرانیها و اجتماعات کلیه قدرتهای زمان به ناسزا گرفته میشدند و مرگ برآمریکا و شوروی و انگلیس و اسرائیل حتی چین رایج بود و بقیه کشورهایی هم که ذکر نمیشدند سرسپرده کشورهایی بودند که نام برده میشد. همزمان گردهماییهایی با حضور نمایندگان انقلابی بحرین و سوریه و عراق و لبنان و عربستان و مصر و عمان و یمن و صحرای غربی و لیبی و بقیه کشورهای اسلامی و غیر اسلامی برگذار میگردید و بیش از اینکه برنامه متفکرانه ای برای تسلط بر این کشورها  و یا ایجاد تغییری در آنها وجود داشته  باشد، تبلیغ کردیم که قراره همه کشورهای دور و برمان را به آشوب بکشیم حکومتهای موجود را ساقط کنیم و اینگونه به همه اعلام جنگ دادیم بدون اینکه برای جنگ آماده شده باشیم یا برنامه مدونی داشته باشیم و نه تنها ما نتیجه مثبتی نگرفتیم که عکس العمل آن کشورها منجر به اتحاد و دشمنی علیه ما شد و اینگونه ایران که ظرف 40 ساله گذشته کوچکترین تغییری را نتوانسته در کشورهای دیگر ایجاد کند مشهور به کشوری شد که عامل بی ثباتی و ترور و عملیات تروریستی است. در ادامه به مشکلات با هر کدام از کشورها میپردازیم:

- عربستان سعودی : در ابتدای انقلاب عربستان سعودی خود را در رده قدرتی ایران حساب نمیکرد و با اتخاذ سیاست خارجی صحیحی میشد بگونه ای عمل کرد که تا حدود زیادی این کشور از ما تبعیت کند ولی عدم وجود این سیاست باعث درگیری این کشور در مراحل مختلف با ما شد و با توجه به عدم وجود سیاست قابل قبول مقابله ای، کم کم آنقدر جری شد که اکنون خود را هماورد جنگ با ایران و پیروز نهایی این جنگ احتمالی میداند.تظاهر به دشمنی با عربستان  و سایر کشورهای عربی، منجر شد به اتحاد کشورهای عربی با عراق که به ایران حمله کرده بود و اینگونه خود را در پشت صدام پنهان کردند تا ضربه نهایی به ما بخورد و از صدمات احتمالی ما مصون بمانند.اعنقاد ما به تئوری حماقت دشمنانمان منجر به این شد که در سال 66  تصمیم گرفتیم که مسجدالحرام را با دستان خالی حجاجمان فتح کنیم و پیاممان را به مسلمانهای دنیا برسانیم و اینکه پس از آن چه نتیجه ای حاصل میشود، بماند و اینگونه 275 تن از حجاجمان را به پای مرگ فرستادیم و 85 نفر مجروح و  چه همه اهانت و بی احترامی به صد هزار هموطنی که در آن سال در حج بودند و در سالهای بعد و بدون حصول هر گونه دستاورد سیاسی، تلفات را پذیرفتیم و اعلام کردیم که ایران حق پاسخ مناسب را برای خود در قبال این جنایات محفوظ میدارد و دریغ از شلیک یک تیر بسوی عربستان و یا هر گونه عملیات مقابله به مثل.

 اینگونه کشور ضعیفی را به دشمن بزرگمان تبدیل کردیم که در هر زمان تلاش کرد تا با قدرت اقتصادی خود ضرباتی را به ما وارد کند و آنهم از ترس صدمات موهومی که ما اصلا برنامه  و توانی برای زدن به عربستان نداشتیم.در این سالها بجز صدمات دیپلماتیک که عربستان به ما وارد کرد، اقداماتی شبیه تیراندازی گارد دریایی عربستان به قایقهای ایرانی در 96/3/27 و کشته و اسیر کردن آنان که باز بی جواب ماند و تجاوز و آزار جنسی دو نوجوان زائر عمره ایرانی در فرودگاه جده در 94/1/8 و قربانی شدن 464 زائر ایرانی در منا در مهر 94 و بی احترامی های فراوان در صدور ویزای حج و نگه داشتن بیهوده زائران ایرانی در فرودگاهها و توهینهای زیاد به آنان در کشور عربستان علی رغم ارزآوری زیادی که حجاج ایرانی برای عربستان دارند ، را میشود نام برد و متاسفانه در این موارد هرگز سیاست خارجی بکمک نیامد تا بتواند از منافع مردم این مرز و بوم دفاع نماید و صرفا تهدیدات و دشنامهایی در صدا و سیمای ایران به آنها داده شد.

- امارات متحده عربی:این کشور در زمان پیروزی انقلاب در ضعیفترین وضعیت خود بسر میبرد و کاملا میتوانست تحت کنترل سیاسی ما قرار داشته باشد ولی بی توجهی سیاسی و رفتارهای نادرست ، این کشور را هم به دشمن بزرگی تبدیل کرد که در هر مقطعی که توانسته صدماتی را به اقتصاد و حیثیت کشور و منافع مردممان وارد کرده است. امارات متحده منافع زیادی از محدودیتهای جهانی ما برده و سالهای زیادی در صدر مسافرتهای توریستی مردم ما بوده و با توجه به اینکه نمیتوانستیم از کشورهای مبدا واردات انجام دهیم از طریق دبی بیشتر نیازمندیهای ما تامین شده و قاعدتا درصدی از مبلغ واردات ما نصیب امارات شده و باز بعلت محدودیتهای بیش از حد حکومت و فشارهای اجتماعی در کشورمان، افراد زیادی را بهمراه سرمایه هایشان به سوی دبی روانه کرد و بعد از درآمدهای نفتی امارات، ما نقش اساسی در پیشبرد اقتصاد دبی داشته ایم. و حتی دبی مرکزی شد که زنان و دختران ایرانی بخاطر کسب درآمد دلاری،با بی اخلاقی بتصاحب ثروتمندان امارات درآیند و در عین کسب بیشترین سود تجارت و موقعیت خاص ایران توسط امارات،انواع بی احترامی به ایرانیان صورت میگرفت

 و بحث سه جزیره ایرانی همیشه جزو ادعاهای دبی بوده و با پول و نفوذ حاکمان امارات ، پروسه تغییر نام خلیج فارس به خلیج عربی پیگیری میشود ، در اسفند 94 رئیس پلیس دبی خواستار اخراج همه ایرانیان از دبی شد، سرمایه گذاران ایرانی را که با تبلیغات شبکه های ماهواره ای برای خرید آپارتمانهای ساخته نشده دبی جذب کرده بودند، در اواخر دهه 80 اخراج کردند بدون اینکه خسارتی به آنها داده شود و دولت ایران هم نتوانست و یا نخواست کاری برای این انبوه هموطنانمان بکند شاید فکر کردیم چشمشان کور ، می خواستند نروند! و در 94/6/15 به بهانه کشف مواد مخدر، 152 مسافر یک پرواز ایرانی را عریان کرده و با گستاخی توسط پلیس فرودگاه بازرسی شدند و حتی از فروبردن دست در اندام زنان و دختران هم برای بازرسی خودداری نکردند  و در این میان بکارت یک دختر ایرانی را هم برداشتند و تمام مسافران ایرانی4 ساعت عریان و بلاتکلیف بودند و همه این گستاخیها را کشوری انجام میدهد که با یک موشک، کل سیستمش بهم میپاشد و ما در این 40 سال از تمام قدرتمان نتوانستیم حتی برای تهدید استفاده کنیم تا شاید کشوری به این کوچکی بخود اجازه ندهد که گستاخی بزرگی انجام دهد.

- افغانستان: زمانیکه افغانستان به تصرف دولت طرفدار شوروی درآمد ، سیل پناهجویان افغانی به سمت ایران سرازیر شد و سالها مشکلات اجتماعی زیادی را برای ما ایجاد کرد و در همین دوران کمکهای قابل توجهی به گروههای مبارز افغانستان کردیم و با این همه هزینه ، الان باید سهمی در اقتصاد و سیاست افغانستان میداشتیم که بعلت بلاتکلیفی سیاسی ما، همه سرمایه گذاریها بلااثر شده و اکنون افغانستان حتی یک کشور دوست هم محسوب نمیشود. بزرگترین حادثه ای که اتفاق افتاد و ما بی تفاوت از کنار آن گذشتیم، کشتار بیرحمانه 11 کنسول ایرانی در مزارشریف توسط نیروهای طالبان و پاکستان در 17 مرداد 77 بود و جا داشت بعنوان زهرچشم یک شهر افغانستان تصرف گردد که با توجه به عدم تسلط طالبان ، کاملا امکان پذیر بود ولی بخاطر ترسی که جنگ عراق برایمان ایجاد کرده بود، اینکار را نکردیم و ما که هنوز داریم جور گروگانگیری سفارت آمریکا را میکشیم، گذاشتیم این جنایت افغانها به فراموشی سپرده شود و در صدر کشورهایی قرار بگیریم که جان و مال مردمشان بی ارزش است.

دولت طالبان به این هم اکتفا نکرد و تمامی استانهای خراسان، سمنان،کرمان و بلوچستان محل تاخت و تازش شد و چند ایرانی را می ربودند و درخواست میلیونها تومان پول میکردند و اینگونه جان و مال مردم تباه شد و مدت مدیدی امنیت در این مناطق وجود نداشت و باز صبر انقلابی دولت مانع از هر گونه اقدامی برای این گستاخیهای یک دولت خارجی شد. در سالهای بعد هم (2001) سپاه قدس ایران کمکهای فراوانی به نیروهای آمریکایی برای فتح هرات و بقیه نقاط افغانستان کرد ولی بلاتکلیفی سیاسی مانع از بهره برداری صحیح از این کارها شد و در نهایت هم به آمریکا بدهکار شدیم و هم افغانستان.

- پاکستان:مرز این کشور همیشه محل درگیری با گروههای قاچاقچی و یا گروههای افراطی بوده است و باز سیاست خارجی مناسب و حسن همجواری نتوانست برای این مشکل راه حل مناسبی پیدا کند برای مثال در 96/10/4 در سراوان یک مرزبان ما کشته شد،در 95/4/17 چهارنفر مرزبان ما در نقطه صفر مرزی پیشین کشته شدند، در 96/2/7 نه نفر مرزبان ما در میرجاوه کشته شدند،در 94/1/18 هشت مرزبان در محل میل 239 در کمین اشرار قرار گرفته و کشته شدند، در 92/8/4 در حمله به پاسگاه 167 گزبستان هنگ سراوان 17 مرزبان ایرانی کشته و هشت نفر اسیر شدند که به خاک پاکستان منتقل شدند و صدها مورد مشابه دیگر.

 موضوع خط لوله صلح  به پاکستان و هند هم موضوع دیگری است که بخاطر بیکفایتی سیاسی سیاستمدارانمان بجایی نرسید و علی رغم هزینه انجام شده توسط ایران برای کشیدن لوله تا مرز پاکستان، با لابی آمریکا و عربستان سعودی و کمک یک و نیم میلیارد دلاری عربستان به پاکستان، موضوع مختومه شد و بازار گاز پاکستان کاملا در اختیار قطر قرار گرفت.

- همسایگان شمالی: با اضمحلال شوروی ، ترکمنستان و کشورهای آذربایجان و ارمنستان و گرجستان فضای بسیار مناسبی برای ایران بود تا  ضمن توسعه روابط اقتصادی ، بتواند از نفوذ لازم در این کشورها که زمانی جزو ایران بوده اند بهره ببرد ولی خیلی زود کوته نگری تجار ما باعث شد بازارهای این کشورها بخاطر ارسال اجناس بی کیفیت بر روی ایران بسته شود و دراختیار ترکیه قرار گرفت و باز بی کفایتی سیاسی منجر به عدم حسن همجواری و دوستی ما با این کشورها گردید  ترکمنستان چند بار جریان گاز را بروی ما قطع کرد و حتی ترانزیت کالا را با مشکلات فراوانی روبرو کرد  و تیراندازی آنها بسوی ماهیگیران ایرانی در 97/1/1  منجر به کشته شدن دو نفر و اسارت دو نفر دیگر  شد و صدها زندانی ایرانی سالهاست در زندانهای ترکمنستان بسر میبرند.

  روابط با آذربایجان هم هیچوقت تعریفی نداشته و اگر گاهی تیره نبوده ، دوستانه هم نیست و مهمتر اینکه ما پس از 90 سال هنوز نتوانستیم نفت شمال را استخراج کنیم و از این منابع عظیم مالی که دراختیارمان است استفاده کنیم

- عراق و سوریه: کشور ما پس از حمله آمریکا به عراق بشدت در این دو کشور درگیر شده و هزینه های فراوانی را برای کسب نفوذ انجام داده  که امیدواریم به سرنوشت بقیه مرارتهایی که در کشورهای دیگر کشیدیم دچار نشود و در انتها سود سرمایه گذاری و حضور و نفوذ را بقیه نبرند و امیدواریم پس از این همه هزینه ، این کشورها به دشمنانمان تبدیل نشوند هرچند که همین چند روز پیش با حمله موشکی اسرائیل به پایگاه ما در سوریه، چند ایرانی کشته شدند

 و ما که هر روز چند بار اسرائیل و آمریکا را در شعار میکشیم، جرئت مقابله به مثل را نداشتیم و فقط تهدید کردیم که اگر بازهم اسرائیل از این جنایات انجام دهد، حمله متقابل میکنیم!!

ترکیه: این کشور هم به لحاظ نیازهای فراوان ما و تامین آن از طریق ترکیه، رشد قابل توجهی پیدا کرد و اکنون به یکی از قطبهای گردشگری ایرانیان هم تبدیل شده و تلاش فراوانی را مینماید که سرمایه های ایرانیان را در ویلاها و آپارتمانها جذب نماید. روابط ما با ترکیه خوشبختانه به بدی روابط با بقیه کشورهای همسایه نشده ولی درضمن نتوانسته ایم  با سیاست مناسب به دوستی پایدار این کشور اتکا کنیم.

سعدی نام فروردین 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

زندگی من

داستان زندگی من

تغییراتی را حس میکنم، چیزی در من زنده میشود،دارم احساس پیدا میکنم،پدیده ای که نمیشناسمش، احساسی از" من بودن" پدید می آمد، پوسته نازکم را میشکافم و جوانه ام را آزاد میکنم و بسمت بالا میفرستم، نور خفیفی من را صدا میکند،ندایی درونی میگه باید به آن نور برسم تا تنم را گرم کنه، هیجان رسیدن به نور لرزه ای بر اندامم می اندازه، کمی جلوتر میروم، سنگی سر راهم است و نمیخواهد بخاطر تازه واردی مثل من جابجا شود،شاید هم نمیتواند، خیلی زور میزنم، سنگ را کمی جابجا میکنم و از کنارش لیز میخورم و به بالا میروم.فکر اینکه به نور رسیدن چه مفهومی داره و چه خواهم دید، تمام سلولهای تنم را فشار میده و با امید و قدرت بیشتری خاک را میشکافم و جلو میروم و نور بیشتر میشه و هیجان من افزونتر،زمان بکندی میگذره و پیش رفتن سخت و باز هم بیشتر تلاش میکنم، خیلی تعجب میکنم که تا حالا کجا بودم؟ یعنی خواب بودم؟ هیچ خاطره ای ندارم و اصلا نمیدانم از کی اینجا بودم و یا چگونه؟ ولی اینها اهمیتی نداره، مهم اینه که من امروز هستم و دارم بجلو میرم، داره سرعتم بیشتر میشه و روشنایی بیشتر و باید این راه سخت را به اتمام برسانم، کمی دیگر جلو میروم ، نور باز هم بیشتر میشه، با پشتم تکه خاکی که راهم را بسته کنار میزنم و آنطرف می اندازم و وای!!! در میان دنیایی از نور قد علم میکنم و محو تماشای خورشید میشوم و حالا به موجودی که به من گرمای تولد داده و منو بسمت خودش کشونده سلام میکنم، البته جوابی نمیشنوم و خودم را متقاعد میکنم خورشید با هدایت من به سمت خودش ، سلام کرده است.

 من اکنون در وسط دشتی هستم که تا جایی که میبینم ادامه داره و کوهی بلند در نزدیکی من خودنمایی میکنه که پشتش کوههای بلندتری قرار داره و انگار دست همو گرفتن ، چند درخت در دور و نزدیک و بوته های خار که همه جا به چشم میخوره و معلوم نیست زنده اند یا مرده و بوته گونی در نزدیکم و هزاران جوانه ای که گویا همزاد منند و آنکس که من را دعوت کرده، گویی آنها را هم دعوت کرده و خیلیهاشون شیه منند و تعداد زیادی هم شکلشون فرق میکنه و آسمانی که تمام این دشت را فرا گرفته و من عاشق این رنگ آبیشم.رنگ آسمون هر چی به خورشید نزدیکتر میشه، سفید تر میشه و خورشید که در آسمان میدرخشه وگویا پدر همه ماست . همینجور که ساقه ام را راست میکنم و برگهای کوچکم را باز تا فرصت بزرگ شدن برگهای زیر اون ایجاد بشه، اطرافم را هم نگاه میکنم و از این صبح دل انگیز که حالا منم جزئی از آن هستم ، لذت میبرم. خورشید تند تند جایش را در آسمان عوض میکند و راهی را در آسمان می پیماید و هزاران گیاه مانند من در حال قد علم کردن و رشد کردنند، گیاهانی که مثل من امروز متولد شدند و مانند من ، هاج و واجند. باید از اطلاعات بوته گون و درختی که نزدیک من است استفاده کنم. اینجور که معلومه، این آسمان و زمین بوده اند و این منم که تازه امروز درک دیدن و فهمیدن را پیدا کردم و منم که امروز متولد شدم. گون با بی اعتنایی جواب سلامم را میدهد لابد چشمش از دیدن گیاهانی مثل من پر است، همینقدر اعتنا هم برام ارزشمنده، تشنه فهمیدن و دانستنم. با عجله سئوال میکنم، من کیم؟ کجام؟ اینجا کجاست؟ تا حالا کجا بودم؟ بعد از این چی میشه؟ تو از کی اینجایی؟  با تکان آرامی که بخودش میده، آرام میگیرم، مفهومش اینه که جوابامو میگیرم و حالا وقت زیاده. اصرار داره که من پارسال و سالهای قبل هم بودم و با شروع زمستان بوته ام از بین رفته و در بهار سال بعد دوباره سر از خاک درآورده ام، ولی من که هیچ خاطره ای ندارم، پس من نبوده ام ، شاید مادرم را میگه که لابد شبیه من بوده. نمتونم قبول کنم که زمستان خوابیدم و دوباره بیدار شدم و هیچ خاطره ای ندارم، مطمئنم که اشتباه میکنه و اگر سئوال اول را اشتباه جواب میده ، چطور به بقیه جواباش اعتماد کنم؟ حشره ای از کنارم رد میشه، از نگاهش میشه فهمید که منو میشناسه، اونم معتقده که من هر سال همینموقع سر از خاک در می آورم و در پاییز بذرم زیر خاک میره و بهار دوباره از اول. درخت آلبالوی نزدیکم هم نظرش همینه، اونم منو میشناسه،  و برای اطمینانم مشخصاتم و قدم و گلم و تعداد برگهام را توضیح میده و حتی پروانه هایی که دوستم دارند را میشناسه برای آلبالو فرق نمیکنه که اونی که ازش خاطره داره ، خودمم یا مادرمه و این منو گیج میکنه. توی دشت گیاهانی که شبیه من بودند زیاد بود و اونا همه مارو مثل هم میدیدند و معتقد بودند همه یکی هستیم و حتی اونایی که سالهای قبل اینجا بودند، من قبول ندارم، این احساس زیستن را من امروز صاحب شدم و این اولین روزیست که فرصت دیدن و دیده شدن را پیدا کردم، فرصت فهمیدن و احساس کردن، فرصت ترس و شادی، فرصت تلاش و کوشش. آنهایی که شبیه مند یا قبل از من زندگی میکردند، خواهر برادرها و اجداد منند و من فقط امروزه که دارم زندگی میکنم. خارها هم دارند تکانی بخود میدهند، انگار دارند از خواب بلند میشوند، آنها هم مانند درخت آلبالو  سالهای زیادی را بیاد دارند و عمرشان از گون هم بیشتره. همه گیاهان همزاد من بشدت دارند تلاش میکنند رشد کنند و برگ جدید دربیاورند و انگار همه احساس میکنیم از زندگی عقب مانده ایم و باید با سرعت بیشتری این عقب ماندگی را جبران کنیم. زمان بسرعت میگذره و خورشید در آسمان میدوه و حالا به وسط آسمان رسیده، گون میگه چند ساعت دیگه خورشید غروب میکنه و از حالا دلم داره برای نبودن خورشید تنگ میشه. 

بوته گون

حالا گرمای خورشید را بیشتر احساس میکنم و تنم را قلقلک میده، باید آب بیشتری جذب کنم و به برگهام برسونم. خورشید هم مثل گیاهان قدیمی بمن نگاه میکنه و انگار که منو میشناسه و با اینکه این نگاه آرامش بخشه، ولی لجم درمیاد، دلم میخواد به من بعنوان یک موجود جدید و متفاوت ، توجه خاص کنند. مورچه ها با سرعت از کنارم اینور و آنور میروند و بعد در حالی که چیزی شکار کرده اند برمیگردند، یکیشون جلو من می ایسته و منو برانداز میکنه و چند بار شاخکاشو اینور و اونور میکنه، نمدونم داره بهم سلام میکنه یا دهن کجی، بعد مستقیم به سمتم میادو از ساقه ام براحتی بالا میره و خودشو به نوک برگم میرسونه و پوسته ای که من از اون بیرون اومدم و هنوز به نوک برگم چسبیده  را برمیداره و پایین میاد، آخیش خیالم راحت شد هم از اینکه مورد توجه قرار گرفتم خوشحال بودم و هم اینکه صدمه ای به من نزد، راستش تنم زیر پاهاش قلقلک میشد و این حسو دوست داشتم، مورچه هم انگار نگرانی منو درک میکنه چون میگه نترس، فقط باید نگران گوسفند باشی که گیاهها را میخوره و یا اینکه ساقه ات زیر پای حیوان بزرگی بشکنه. لحظه به لحظه چیزهای جدیدی یاد میگیرم و سرخوشی ساده موقع تولدم داره جاشو به تجربه و دانش همراه با نگرانی خطرات پیش رو میده. تند تند آب همراه با مواد غذایی توی خاک را هورت میکشم و با کمک نور خورشید ، جونی به برگها و ساقه نحیفم میدم، حالا دیگه دو تا برگم کاملا باز شدند و جوانه دو برگ دیگر در حال رشد بودند. دلم میخواد تند تند بزرگ بشم اندازه گون، نه اندازه آلبالو، نه اندازه کوه، اصلا میخوام دستم به خورشید برسه ولی خار حالمو میگیره  و بهم میگه که عاقبت من قد خار میشم نه بلندتر. نمدونم چه حکایتیه که هرچی با خودم فکر میکنم بقیه میفهمند و جوابمو میدهند، انگار بلند بلند فکر میکنم! گاه گاهی پرنده ها دور و برم میپلکند و دانه ای شکار میکنند و جیک جیک کنان دور میشوند، نمیدونم با اون نوک تیزشون میتونند به من صدمه بزنند یا نه.دلم میخواد همیشه اینجا باشم و لذت ببرم ، دلم نمیخواهد لقمه یک چرنده بشم و یا بخاطر بی احتیاطی موجود دیگری نابود شوم و این لحظات خوشم از بین بره. دور تا دورم صدای تولد میاد و هر چند دقیقه گیاه جدیدی خندان سر از خاک برمیداره و منو یاد سرخوشی لحظه تولد خودم می اندازه و حالا نوبت منه که سنگین جواب سلام این تازه واردها را بدم، بالاخره منم برای خودم کلی تجربه کسب کردم. گوشه آسمان سفید میشه و این سفیدی بسرعت به وسط آسمان کشیده میشه و جلو خورشید را میگیره. فکر میکنم خورشید اینجوری غروب میکنه. بقیه آسمان هم سفید میشه، برقی در آسمان میزنه و بعد صدای مهیب و ناگهان تنم خیس میشه، باران شدیدی در حال باریدنه، یک قطره درشت باران روی برگم میریزه و برگم خم میشه، میترسم که برگم کنده بشه و لی نگرانیم جاشو به سرخوشی وصف ناپذیری میده، با هر قطره ای که روم میریزه دلم خنک میشه و گرمای جانبخش خورشید را به خنکی دلنوازی تبدیل میکنه، بدون هیچ استرسی تنم را به ضربات شیرین باران میسپارم و همزمان آب رسیده به ریشه را هورت میکشم و اینگونه آب حیات درون و بیرونم جریان پیدا میکنه. چند رعد و برق دیگه هم زده میشه و انگار بارانو میترسونه و قطرات را با سرعت بیشتری به سمت زمین فراری میده و با شدت بیشتری به سطح خاک و گیاهان میخورند. گون میکه رعد و برق داره گیاهها را از خواب بیدار میکنه. رخوت جذابی تنم را فرا گرفته و احساس میکنم هیچ آرزوی زیباتری از اینکه زیر باران باشم ندارم. خورشید غروب نکرده و هنوز جاش از زیر ابر پیداست و از پشت ابر هم گرمایش لذت بخش.بارش خیلی طول نمیکشه ، اول شدتش کم میشه  و بعد هم تموم و به همون سرعتی که ابرها آسمونو پر کرده بودند، دارند اونو خالی میکنند. دوباره از یکطرف آسمان آبی میشه بعد خورشید در میاد و باز با تابش خورشید تنم دوباره رخوتی بیشتر پیدا میکنه و احساس میکنم سرعت رشدم داره زیاد میشه و دو تا برگ دیگه هم باز میکنم. دور و برمو نگاه میکنم همه گیاهان بزرگتر شدند و خیلی جوانه های جدید سر از خاک در آورده اند و یک شاخه آلبالو پر از شکوفه های سفید شده و گون راست گفت ، رعد وبرق همه رو بیدار کرده.

 درخت آلبالو

خورشید همچنان مسیرشو تو آسمون ادامه میده و انگار داره می افته و پایین می ره، البته نه روی سر ما ، در دوردستها و در آخر دشتی که من میبینمم. خیلی زود خورشید زرد، قرمز میشه و بعد نصفش گم میشه و می افته ولی از نوری که بالا می اومد میشد فهمید که هنوز زنده است. هنوز قطرات باران روی برگها و ساقه ام خشک نشده و نبودن خورشید، یکجور ترس و تنهایی برام میاره. گیاهان باتجربه تر آرومند و دغدغه ای ندارند و همین آرومم میکنه. سوسک زشتی با عجله از کنارم رد میشه و با دیدن من می ایسته و با تکون دادن شاخکهای درازش منو ورانداز میکنه و بهم نزدیک میشه و دهنشو توی قطره باران رو ساقه ام فرو میکنه و اونو هورت میکشه و بعد با عجله دور میشه، نمدونم چه حسی دارم و همینکه صدمه نخوردم، دلخور نیستم.بعضی از گیاهان که گل دارند، با غروب آفتاب انگار قهر کردند و گلاشونو جمع کردند انگار فقط به عشق خورشید خودنمایی میکنند و به نگاه بقیه اهمیتی نمیدهند. بتدریج داره هوا تاریک میشه و من بسختی دور و بر خودمو میبینم. حیوون بزرگ پشمالویی به من نزدیک میشود، وحشت وجودمو میگیره، حتما حالا که پشتیبانم ، خورشید غروب کرده اومده منو بخوره، حتما این گوسفنده، خوشبختانه بی تفاوت از کنارم رد میشه و بعدا فهمیدم سگ بوده. همینجور که هوا تاریکتر میشه، چراغهای کوچولویی تو آسمون روشن میشه که بعضیاشون چشمک میزنند، شروع به شمردنشون میکنم، خیلی زیادن ، حتی بیشتر از جوانه هایی که دور و برم هست و یک ماه گنده هم توی آسمون هست ، اندازه خورشید ولی سفید، گون میگه ماه مارو بسمت خودش میکشه و واسه همین تو شب قدمون بلند میشه، راست میگه ، ساقه ام داره قد میکشه و حالا دو سه برابر لحظه تولدمم. تمام شبو به هورت کشیدن آب و غذا و تماشای آسمون مشغولم، گاهی هم نسیمی تنمو نوازش میده و تکون میخورم و اینجوری خستگی یک جا ایستادنمون رفع میشه. 


همه جا رو سکوت گرفته و تنها صدای خش خش رشد گیاهان بگوش میرسه و گاهی هم صدای پای حشره ای که با عجله داره ردمیشه. من دارم به دو برگ جدید فکر میکنم. همون جایی که صبح خورشیدو دیدم ، داره روشن میشه و معلومه که خورشید داره از توی چاه در میاد. چیزی که نمیفهمم اینه که خورشید موقع غروب توی چاه اونور آسمون فرو رفت و حالا داره از چاه اینوری در میاد!! تن و بدنم تشنه اشعه سوزان خورشیده و برای بیرون اومدن خورشید لحظه شماری میکنم. با طلوع خورشید هزاران گیاه سر از خاک درآوردند و لبخند زیبای خورشید را نگاه کردند  و منو یاد خاطره لحظه تولدم می اندازه.حالا دیگه مطمئنم که خورشید هست و گم نمیشه، فقط شبا که خسته میشه میره میخوابه مثل خیلی از جانورهایی که شب غیبشون زد. ماه هنوز توی آسمونه و نمدونم چطوری خودشو گم میکنه، شاید بخاطر اینکه هیچکی در حضور خورشید به او توجه نمیکنه! آلبالو باز شکوفه بیشتری درآورده و خیلی از گیاهان یا گل جدید درآوردند ویا گلاشون را بازکردند.رفت و آمد و آواز پرنده ها هممون را سرخوش میکنه و با وزیدن نسیم صبحگاهی، همه با ریتم آواز پرنده ها میرقصیم و دشت پر میشه از خنده و خوشی و امید و جوانه و منم خوشحالم که امسال در این جشن دعوتم. تنها چیزی که آزارم میده سررسیدن بیموقع گوسفنده. حتی فک میکنم اگه قراره منو گوسفند بخوره کاش بعد از گل دادن و یخش بذرم باشه نه قبلش. دلم میخواد این شادی زیستن که بدون هیچ چمداشتی به من هدیه شده را به بچه هام که هرگز نمیبینمشون هدیه بدم. حتی با حرف گون قانع میشوم که اونایی که بهار بعدی متولد میشوند و سر از خاک درمیآورند، بچه هام نیستند بلکه خودمم که دوباره متولد شدم و فقط خاطرات زندگی فبلمو ندارم. اگر نگاه آشنای موجودات دورو برم را مبنا بگیرم، پس من سالهای قبل هم جوانه زدم و با پراکندن تعداد زیادی بذر تعداد خودمو بیشتر کردم. گاهی فکر میکنم کاش مورچه منو از گوسفند و مرگ نترسانده بود و این لحظات به این زیبایی را با این نگرانی بی نتیجه خراب نمیکردم.چند روز بعد شکوفه های آلبالو تبدیل به میوه های گرد و سبزی شده و یک روز هم کل دامنه کوه جلو من پر میشه از شقایقهای وحشی که زیبایی خیره کننده ای به دشتمون میده، حالا دیکر کوه و دشت پر از گیاههای مختلفی است که روییده اندو جای خالی روی زمین پیدا نمیشود.

 باز ظهرها زیر نور خورشید گرم گرم میشویم و کمی بعد ابرها می آیند و بارون بهاری تنمون را نوازش میده و خنک میکنه و بعد دوباره با آخرین تابشهای خورشید لذت میبریم و با کمک باد ، تمام دشت به رقص در می آید و آواز میخواند و سرخوشی مستانه ای همه را فرا میگیرد. از حالا دلم برای ترنم و آواز و رقص همنوعای من در سالهای بعد در این فضای دل انگیز تنگ میشه و از اینکه من آنزمان در بینشان نیستم و یا اگر هستم خاطرات امروزم را ندارم حسودیم میشه. روزها چنان شادمانه میگذرد که تعداد آنها از دستم دررفته است و گویی سرعت گذر روزها بیشتر شده است. خیلی زود شقایقها پرپر میشوند و بیشتر گیاهان گل میدهند  و بذرشان را می افشانند و کم کم زیر نور شدید آفتاب محو میشوند. ابرها هم چندین روز است که پیداشون نمیشه. اکنون قد من قد خار کنارم شده و همه همنوعای منهم در همین شرایطند. حالا دیگه یک آرزو دارم و اون اینکه گل بدم و ببینم گلم چه رنگه و از شما چه پنهان یک کم هم دلم جوش افتاده و با اینکه همه همنوعای من گل نداده اند ولی من به آنها کار ندارم و دلم میخواد زودتر این کار را بکنم.چند روز بعد خوابهای آشفته ام تعبیر شد و سروکله یک گله گوسفند پشمالو پیداشد قلبم داره می ایسته،اونا هیچ حسی نسبت به موجودات دور و برشون ندارند، ساقه گیاهها را بدندون میگیرندو کله گنده شون را تکون میدهند و گیاهو ریشه کن میکنند و قورت میدهند و می روند سراغ بعدی و اصلا عقلشون نمیرسه که هر کدوم از این گیاهها با کلی آرزو جوانه زده و رشد کردند، خار میگه چکار کنند اگر گیاه نخورند میمیرند. همینجور نگرانم که میبینم یک گوسفند به من زل زده و حالا داره میاد جلو، دیگه دارم مرگو بچشمم میبینم و هیچ وسیله ای برای اینکه جلو خورده شدن توسط این پشمالو را بگیرم ، ندارم . با چشمانی از حدقه درآمده میبینم که گوسفند دهن گنده شو باز کرده و کله شو به سمتم میاره، همه رویاهام رنگ میبازند و خودمو مرده به حساب میآورم. همینجور که گوسفند دهنشو بسمتم میاره چند تا از خارهای بته خار کنارم تو دماغش میره و یهو سرشو عقب میکشه، کمی با خشم نگاهم میکنه و بعد راهشو کج میکنه و از طرف دیگه میره. انگار تمام بدنم از ترس عرق کرده، کمی آرامش میگیرم و از اینکه همسایه خاردارم منو از مرگ حتمی نجات داده خوشحالم و دلم میخواد با شاخه هایم در آغوشش بگیرم. 

روزها از پی هم میگذرد صبح را با طلوع زیبای خورشید آغاز میکنم و از گرمایش در طول روز لذت میبرم،  البته حالا ظهرها خیلی گرم میشه و من بشدت تشنه میشوم، خاک سطحی هم خشک خشک شده و من غیر از اینکه قدم را بلند کردم، ریشه هام را هم هر چه بیشتر در عمق خاک که رطوبت بیشتری دارد فرستادم، با غروب زیبای آفتاب به انتظار پیداشدن ستاره ها و ماه می نشینم، ستاره ها هر روز جایشان عوض میشه و انگار دارند دور آسمان میچرخند، ماه هم کوچک و بزرگ میشود. خار که 15 سال سن دارد از روی این علامتها حساب میکرد که کی باز زمستان می آید. هر شب چند ستاره با سرعت بسوی ما می آمدند و بعد میسوختند، خار بهشون سنگ آسمانی میگفت. نزدیکهای صبح ، شبنم روی برگهایم مینشست و من قسمتی از آب مورد نیازم را از شبنم تامین میکنم. حالا شبها را بیشتر از روزها دوست دارم و موضوعات بیشتری در آسمان برای تماشاکردن وجود داره. چند تا ستاره را بیشتر از بقیه دوست دارم و گاهی زیر لب آرزوهامو با اونا درمیان میگذارم و از اینکه بعد از تموم شدن حرفم بهم چشمک میزنند، فکر میکنم حرفمو شنیدند. یکبار هم این موضوع را با گون درمیان گذاشتم بهم خندید و گفت خورشید و ماه و ستاره ها در زندگی و رشدمون تاثیر دارند ولی نمی تونند آرزوهامونو برآورده کنند، با اینکه همه گون را خیلی عاقل و با تجربه میدانند ولی من این حرفشو قبول ندارم و مطمئنم ستاره های من ، مراقب منند تازه یک دلیل هم دارم، یک شب پیش ستاره ها آرزو کردم فردا برام اتفاق خوبی بیافته، تا حدود عصر خبری نشد و بعد یکدسته پروانه خوشگل اومدند توی دشت و یکیشون که از همه بزرگتر و خوشگلتر بود روی برگم نشست، پاهاش به نرمی نسیم بود پشت بالش به رنگ شقایق بهاری و روی بالهایش رنگارنگ با طرحی چشم نواز. اینقدر خوشحال شدم که گفتم مرسی ستاره و پروانه جواب داد اسمم ستاره نیست و من توضیح دادم که آرزوی همنشینی با تو را ستاره برایم برآورده کرده و دارم از ستاره تشکر میکنم، پروانه بی توجه به حرفام بال زد و رفت. وقتی از خار شنیدم که پروانه فقط سه روز عمر میکند لجم گرفت که موجود به این زیبایی چرا باید عمرش کوتاه باشد ، اونوقت این خار زشت کنار من میتونه تا سیصد سال عمر کنه. بعد از اون بازم پروانه ها به ما سر می زنند ولی هیچکدام به زیبایی آن اولی نمی رسند. حالا قد من از خار هم یک کم بلندتره و هوا داره خنک تر میشه و طبق حساب خار اوایل شهریوره و من هنوز گل نداده ام. شبا یواشکی به ستاره ها التماس میکنم که کمکم کنن زودتر گل دربیارم و گون که احتمالا نگرانیم را درک کرده میگه که همین روزها، یک روز صبح شکوفه میکنم. همینجور هم شد چند روز بعد شکوفه کردم یک شکوفه 5 پر سفید که کمی متمایل به صورتی بود و کم کم زیر شکوفه غده ای ایجاد شد که تخمکهایم در آن شکل میگیرد. از اینکه همه چیز مطابق پیش بینی گون پیش میرود فهمیدم که بیخودی برای ستاره ها گریه زاری کردم و بهشون التماس کردم. با اینکه دیگه از ستاره ها درخواست برآورده کردن آرزو ندارم ولی هنوز دوستشون دارم، اون پروانه خوشگل  که با پاهای نازش روی برگم نشست را هم دوست دارم، عاشق خورشید هم هستم، رعد وبرق و ابر و باران را هم که خیلی وقته ندیدم دوست دارم، درخت آلبالو و بوته گون را هم دوست دارم، بذرهایی که قراره همه جا پخششون کنم و سال دیگه جوانه میزنند را هم دوست دارم و واقعا دارم باور میکنم که تولد بذرهام که سال دیگه سر از خاک در می آورند ، تولد خودم محسوب میشه و تا وقتی اونها زنده اند، منم که زنده ام، فقط همین بوته خار که یکبار هم جونمو نجات داده دوست ندارم و خیلی هم از این حسم خجالت میکشم. چند روز بعد تخمدانم ترک میخورد و با کمک باد کم کم بذرم را دور و برم پخش میکنم و روزی که آخرین تخمدانم ترکید، و بذراش ریخت، انگار بار بزرگی از روی دوشم برداشتند. حالا دیگه از هیچی نمیترسم، حالا راه تولد دوباره ام را طی کردم و باید فقط از زیباییهای دور و برم و آسمون کمال لذت راببرم حالا دلم میخواد همه بذرهام سال دیگه شکوفا بشه و تمام دشت را پر کند و در این صورت اگه چند تا از بوته هامو گوسفندا بخورند، دلخور نمیشم.

چند روز بعد  یک گله گوسفند  اومدند توی دشت، دیگه نمیترسیدم چون بوته خار نگهبان خوبی برام بود، یک گوسفند نزدیکم میشه  و با چشمای گنده اش نگام میکنه، خیلی دلم میخواد که بیاد منو بخوره و خار تو دماغش فرو بشه و خیط بشه! و من از اینکه زنده ام شادی کنم. همین کار را هم داره میکنه و دهنشو باز کرد و کله شو بسمتم آورد....

فردای اون روز گون به آلبالو گفت که دیروز گوسفند، دوست کنجکاو و پرانرژیمونو خورد

سعدی نام فروردین 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

آسمان ایرانیان همه جا یک رنگ است !

سال پرحادثه 96 در حال اتمام بود و همه آرزو میکردند این روزهای پایانی بدون حادثه جدیدی بسر برسد و وارد سال جدید شویم. سقوط دو هواپیما و تصادف وغرق کشتی نفتکش و ریزش معدن و تصادفات ریلی و جاده ای، زلزله پرتلفات کرمانشاه، زلزله های مکرر کرمان و خراسان و تهران، درگیریهای خیابانی و شورش، اعتراضات کارگری و کشاورزان، ریزگردهای کشنده خوزستان و آلودگی هوای تهران که به تعطیلی مداوم شهر منجر گردید ،سرکوب درویشانی که میخواستند از امنیت رهبر خود مطمئن شوند، دستگیری دختران خیابان انقلاب ، درگیریهای مستمر دو جناح حاکم کشور در کنار گزارشات متنوع اختلاسهای هزار میلیاردی، مجموعه مواردی بودند که مردم را متقاعد کرده بود سال 96 سال پر حادثه است و در عین اینکه آنها را ناشی از عدم تدبیر دولتمردان میدانستند،جزو بداقبالی ملت هم قلمداد میکردند و دوست داشتند با حلول سال جدید فکر کنند که مشکلات تمام میشود. عید نوروز محملی بود که مردم را وارد مرحله جدیدی میکرد تا امیدوار باشند روزهای بد و پرحادثه مانند روزهای سرد و نفس گیر زمستان میگذرد و جای خود را به شکوفایی طبیعت و شکوفه و امید خواهد داد و اثری از بداقبالیها نمیماند.مردم همانند کسی که از تاریکی به سوی نور فرار میکند در حالی که درنده ای هم بدنبالش است، با امید به سمت عید میرفتند و زیر لب دعا میکردند که خطر جدیدی تهدیدشان نکند. ولی از آنجاییکه این مردم دیگر حق هیچ آسایشی را در این دنیا ندارند، یک هفته به عید اعلام شد که در روز عید نوروز همه سینماهای کشور بعلت مصادف بودن آن با رحلت امام هادی، تعطیل است!! ترجمه این خبر این است که امسال عید نداریم ولی قدری محترمانه تر و باز در مواجهه ملیت و مذهب، این مذهب است که قرار است ملیت را لگدکوب کند و پا بر روی علایق ملی مردم گذارد.جالب اینکه در مواجهه با اینگونه تصمیمهای یکطرفه مذهبی، هیچ نهادی جرئت و جسارت دفاع از حقوق مردم را ندارد و بخود اجازه درگیر شدن با جناحهای تندرو مذهبی را نمیدهد. اینهمه نمایندگان مردم در مجلس، رئیس جمهوری که با رای مردم و برای مردم کار میکند، اینهمه وزارتخانه و سازمان و نهاد، هیچکدام سئوال نمیکنند که چرا به بهانه مصادف بودن عید با سالگرد رحلت، عید نوروز که تنها محمل شادی مردم است باید فدا شود و حتی بررسی کند که آیا با توجه به عدم قطعیت روزها در ماههای قمری، این تشخیص درست بوده یا نه؟ و در بررسی این سالگردها خوبست به این چهار نکته دقت کنیم:

1- بر اساس برآوردها 107 میلیارد انسان تاکنون زیسته اند و فوت کرده اند و درحقیقت هر روز سالمرگ بیش از 293 میلیون انسانی است که بسیاری از آنها افراد ارزشمندی بوده اند و درخور یادبود و اگر قرار باشد بر گذشتگان بگرییم ، شایسته است هر روز بگرییم. 

2- هیچ منطق درست و عقل سلیمی قبول نمیکند که یک ملت یک روز را باید عزاداری کند چون صدها سال قبل عزیزی در این روز رحلت کرده و چنانچه همان امامان امروز زنده بودند، این اجازه را به مسئولان کشور نمیدادند که ملتی را در سوگ بنشانند برای اتفاقی در هزار سال پیش!

3- عدم قطعیت مناسبتهای اسلامی: مهمترین شخصیتهای مذهبی ما پیامبر اکرم و حضرت فاطمه بوده اند که با اینهمه اعتقاد به دقت تاریخ نگاری، برای فوت پیامبر بین 28 صفر تا 12 ربیع الاول یعنی 14 روز  روایتهای متفاوت است و در روز تولد پیامبر 7 روز اختلاف و در وفات حضرت زهرا، سی روز اختلاف است بگونه ای که ما سه دهه عزاداری میکنیم و امیدواریم یک روزش درست باشد! و در مورد امام هادی اطمینانی وجود نداره که ایشان زمان متوکل خلیفه عباسی رحلت کرده اند و یا سه خلیفه بعد از متوکل ، یعنی معتز ! و 26 جمادی الثانی بوده و یا سوم رجب؟ و با اینهمه عدم قطعیت، مقامات مذهبی ما براحتی عید نوروز را فدا میکنند.

4- عدم قطعیت روزهای ماههای قمری: همه ما بلاتکلیفی مسلمانان در تعیین عید فطر که نقطه عطفی برای مسلمین است ، آشناییم. تعیین روز عید فطر فاصله بین واجب و حرام و مرز بین بهشت و جهنم است. روزه در عید فطر حرام و روزه نگرفتن روز رمضان هم حرام.همه ساله تفاوت برداشت و تصمیم مراجع را در اعلام روز عید فطر میبینیم و نه تنها در کشورهای مختلف اسلامی در تعیین این روز اختلاف وجود دارد بلکه در کشور ما مراجع مختلف فتواهای مختلف دارند و در حالی که یکی عید اعلام کرده ، پیروان بقیه معتقد به روزه رمضانند و هر سال اختلاف پیش می آید که امروز عید است یا فردا.

با اعلام همزمانی عید نوروز و رحلت امام موظفیم برای احتراز از هر گونه بی احترامی ، فتیله خوشی در عید را پایین بکشیم و شادی نکنیم و سینماها را تعطیل کنیم و برنامه های در خور عید را برگزار نکنیم. نکته جالب اینکه علاوه بر اینکه رادیو تلویزیون در خدمت سوگواری مذهبی قرار گرفته و در روزهای رحلت امامان و روزهای قبل آن ، تمامی شبکه های صدا سیما بدون استثنا بخدمت گرفته میشوند که مبادا فردی از 80 میلیون جمعیت کشور فارغ از این غم بزرگ بماند، در تمامی میادین و حتی کوچه های مهمتر شهرهای بزرگ و کوچک کشور پرچمهای مخمل مخصوصی برای یادآوری رحلت این عزیزان  نصب میشود بهرحال کار که از محکمکاری عیب نمیکند! و در این چهار دهه حکومت مذهبی ، در هر زمینه ای ما از بشریت و دنیای علم و تکنولوژی عقب افتاده ایم، در زمینه سوگواری چیزی کم نگذاشته ایم! ساعات نزدیک به تحویل سال نزدیک میشد، ساعاتی که رادیو تلویزیون میتوانست با برنامه های شادی بخش، قسمتی از فشار روانی حوادث سال 96 را از جسم و روح 80 میلیون هموطن بردارد، هموطنانی که 40 ساله با همه بدبختیهایی که متحمل شده اند در کنار نظام مانده اند و همیشه با وفاداری کامل  در جنگ، نقاط عطف کشور و زمان انتخابات با همراهی نظام، مخالفان کشور را در شوک فروبرده اند و معلوم نیست چرا جواب اینهمه همراهی و وفاداری باید فشار بیشتر و تحمیل سختیهای بیهوده باشد. بر اساس خطی که از قبل معلوم بود، همه کانالها با دودلی و احتیاط در مورد عید صحبت میکردند و خبری از آواز و ترانه و موسیقی و رسوم سنتی عید و ترانه های محلی اقوام مختلف کشور نبود، تصویری از حاجی فیروز و عمونوروز در برنامه های تلویزیونی دیده نمیشد حتی تصاویر طبیعی گلها و آبشارها و مناظر طبیعی بهمراه ترنم موسیقی ایرانی بچشم نمیخورد، برنامه هایی که تا لحظه سال تحویل بخورد ملت داده شد رنگ و بوی مذهبی سیاسی داشت  چیزهایی که تمام 365 روز سال مردممان با آنها بمباران میشوند. یکی از کانالها تا لحظه تحویل سال ارتباط با شلمچه را پخش میکرد تا این مردمی که خود خاطره ساز جنگ بوده اند، نکند بمناسبت عید از این خاطرات غافل شوند! کانال دیگری برای تبرک این لحظات خوش، از خانواده شهدای مدافع حرم دعوت کرده بود و وجود آنها را روشنی بخش محفل سال نو میکرد، در کانال بعدی ، تمام مدت یک روحانی بنا به نظر خودش آگاهی مردم را افزایش میداد و چند کانال هم خود را با تصاویر و گزارشهایی از حرم امام رضا و چند امامزاده سرگرم میکردند تا بالاخره این لحظات تحویل سال بگذرد و مردم نفهمند که قرار است بکدام سو هدایت شوند و مهمتر اینکه خدای نکرده بعدا مسئولی مواخذه نگردد که چرا با نمایش شور و شوق اجرای مراسم عید ، دهنکجی به مذهب کرده است. البته همین ملت فداکار و وفادار هم باید درک کنند که در شرایط مساوی، مناسبتهای مذهبی بر مناسبتهای ملی الویت دارند و قرار نیست مسئولینی که با رای این ملت قدرت گرفته اند، علایق و خواسته های مردم را پیگیری کنند و در این مورد آیه داریم که اکثرهم لایعقلون و اکثرهم لایشعرون!

نوع برنامه ها که در آن هیچ اثری از شادابی برنامه های عید نبود مرا برآن داشت که بیخودی حرص نخورم و سری به برنامه های غیر از صداسیمای ایران بزنم، ویدئویی در آپارات بنام موزیک ویدئوی سورنای گروه رستاک پخش شده بود که بسیار جذاب بود و موسقی های کردی و آذری و گیلکی را با آلات موسیقی ایرانی مینواختند و برای عید نوروز اجرا شده بود و برای اینکه حساسیت کنترلچیهای دولتی را برنیانگیزند، دختران نوازنده را چنان پوشانده بودند که گویی این دختران اصلا مویی ندارند که چند لاخ آن نمایش داده شود! سپس یک سری به برنامه های تلویزیونهای آنور آبی زدم، ایرانیانی که در غل و زنجیر فشارهای مذهبی نیستند و پس از 40 سال سکونت در اروپا و آمریکا، زندگیشان سامان گرفته و راحتتر میتوانند اندیشه خود را بتصویر بکشند و همچنین همنشینی با آن مردمانی که بیش از آنکه به زور خود تکیه کنند ، با اندیشه زندگی را پیش میبرند ، قطعا در رفتار هموطنان آنور آبی ما هم تاثیر گذاشته است. 

در یکی از شبکه های لس آنجلسی چهار زن و مرد بالای 60 سال دور هم نشسته بودند و برنامه اجرا میکردند، یکیشون توضیح میداد که مدیر آمریکایی جشن شب عید که قرار بود در کاباره خودشان اجرا گردد توصیه کرده که از مردم ورودی نگیریم و اجازه دهیم همه از برنامه های ما لذت ببرند ، و گفته که با خرید نوشیدنی و غذا توسط بخش قابل توجهی از حاظران ، درآمد لازم تامین میگردد و ایشان که ظاهرا متقاعد شده بود اینکار را بکند با اینحال از شرکت کنندگان درخواست کرد که حداقل نفری دوتا نوشیدنی بخرید! تا سود ما تضمین شود و همزمان با قطع مداوم برنامه ها به تبلیغ کنسرتهای دوران عید در ترکیه و دبی و گرجستان و ارمنستان میپرداخت. دیدم این کانال از برنامه های شبکه های خودمان بدتر است و آرامشی درپی ندارد. در کانال بعدی 8 نفر برنامه تحویل سال را اجرا میکردند که جوانترینشان یک زن 40 ساله بود و بقیه منتظر عزرائیل! مگر ایرانیان مقیم خارج عقیم شده اند؟ چرا یک خواننده جدید و یا مجری و هنرپیشه جوان پدید نیامده و همه همانهایی هستند که زمان انقلاب مهاجرت کردند و گویا نسل ما محکومند با همینها بسر کنند و احتمالا در جهنم هم با همینها محشور میشویم. در این کانال همه سناریو این بود که با چند هموطن آمریکا نشین 60-70 ساله مصاحبه شود و آنهم پیرامون بیزینس محلی آنها که احتمالا هیچ جذابیتی برای یک جامعه 100 میلیونی و مناسبتی با عید نوروز نباید داشته باشد و جالب اینکه این مهاجرین ما که 40 ساله همنشین پیشرفته ترین ملت  جهانند ، یک تلویزیون را با یک زن و شوهر بهمراه یک دوست قدیمی خانوادگی میگردانند و خبری از استفاده از تخصصها و مدیریت آنچنانی و برنامه ریزی و استخدام مجری صاحب صلاحیت و سناریو نویسی و کارگردانی نیست و اگر این هموطنان ما 40 سال در خارج بسر نمیبردند و در یکی از شهرستانهای کوچک ایران زیسته بودند ، باز هم برنامه را به همین سبک و سیاق اجرا میکردند! 

یک شبکه دیگر برای استفاده حداکثری از موقعیت عید، از 20 دقیقه مانده به سال تحویل تا 20 دقیقه پس از آن به تبلیغ اسپانسرهای برنامه اش پرداخت و هر کدام سه بار! و فکر نکنید که اسپانسرش اپل و تویوتا و سامسونگ بودند، نه، دکتر ارسطو وجدانی روانشناس در یکی از شهرهای دورافتاده آمریکا، شرکت متخصص مهاجرت به کانادا، دکتر متخصص بیماریهای مقاربتی، خانم آرایشگر در لس آنجلس و انجام تتو با وقت قبلی ، یک خانم وکیل متخصص تصادفات و بیمه و این شبکه حتما درست فکر کرده، این اسپانسرها هستند که میمانند و بیننده ها می آیند و می روند! چند تا شبکه ماهواره ای هم هستند که تمام رسالتشان رهایی مردم از دست پزشکان است و موارد ساده تا پیچیده پزشکی را با ارائه داروهای مناسب درمان میکنند و با رواج این سیاست مردم دیگر نیاز به پزشک و بیمارستان ندارند. این شبکه ها ضمن اینکه یک فیلم تکراری را به نمایش میگذارند، به ازای هر 10 دقیقه از فیلم ، یک ربع به روشنگری و تبلیغ محصولات پزشکی مشغولند و چون احتمالا شنیده اند که فارسی زبانان، آلزایمر دارند هرتبلیغ را سه تا چهار بار تکرار می کنند که در طول فیلم که 8 بارفیلم بخاطر تبلیغ قطع میشود، شما 24 بار مورد استفاده آن دارو برایتان تکرار میشود که از مثل خرفهم هم فراتر میرود!!

و حتما دیده اید که موارد قابل درمان از ترک اعتیاد در 15 روز شروع میشود تا قرص افزایش قد که براحتی با 50 هزار تومان 15سانت قدتان افزایش مییابد  و بواسیر را با 40 هزار تومان درمان قطعی میکند و با سی هزارتومان 15 کیلو لاغر میشوید ، درد مفاصل و آرتروز شما هم در این کانالها درمان میشود حتی نیاز به عمل بینی هم ندارید و با مبلغ اندکی بینی شما را مانند موم به شکل و اندازه دلخواهتان در می آورد و حتی دندانهایتان را هم سفید میکند و همه توقعی که از یک بیمارستان پیشرفته دارید ، در این کانالها می یابید بدون اینکه لازم باشد مریض را ببینند و یا از جنس و سنش اطلاع داشته باشند.

 اینها خودرا روشنفکر میدانند و مدعیند که مردم باید آنها بعنوان الگوی خود قبول کنند و هنوز دستشان بجایی بند نیست اینگونه تلاش میکنند که از حماقت مردم استفاده کرده و پولدار شوند، اگر روزی مدیریت مردم دستشان بیافتد کی تضمین میکند که مردم را به سمت خوشبختی هدایت کنند؟  در پایان یک شبکه انگلیسی هم ترجیح داده بود بجای ارائه برنامه تحویل سال، به تبلیغ برنامه های روزهای آینده اش بپردازد.

و اینگونه بود که من شامل مثل مشهور از اینجا رانده ، از آنجا مانده شدم و فهمیدم که آسمان برای همه ایرانیان یک رنگ است، رفتار زمامداران قدرتمند وطنی با رفتار افراد بظاهر روشنفکر نشسته در آنطرف آبها با مردم یکسان است و هر دو مردم را بسمتی که دلشان میخواهد و منافعشان را در آن میبینند ، می کشانند نه مسیری که مردم شایسته و لایق آنند و نه راهی که عقل و منطق و خواست مردم در آن هست. برای هر دو گروه مردم ابزار بی ارزشی هستند که باید از آنها سود برد. تاریخ را بیاد می آوریم که در حمله اسکندر ، بیشتر لشکر را هموطنانمان تشکیل داده بودند و راهنمای رسیدن اسکندر به تخت جمشید، مردم همین مرزوبوم بودند که لابد دل خوشی از حاکمان ایرانی خود نداشتند. و همین اتفاق در حمله اعراب پیش آمد و لشکر اعراب در میان ایرانیانی که لشکررا همراهی میکردند گم بود و عاقبت یزدگرد سوم پادشاه وقت بدست آسیابانی ایرانی کشته شد نه توسط لشکر اعراب. و ارمنستان  در زمان اشکانیان جزئی از ایران بود و به روم پیوست و حاصل آن سه جنگ پی در پی ایران و روم شد و گرجستان در زمان آغامحمدخان قاجار خود را از حاکمیت ایران خارج کرد و حاکمیت روسیه را پذیرفت و منجر به جنگهای آغامحمد خان و فتحعلیشاه با روسیه شد  و طی قراردادهای گلستان و ترکمانچای، مناطق بیشتری از ایران جدا شد و هند از ترس ایران خود را در اختیار انگلستان قرار داد و در انقلاب مشروطیت علی رغم نفرتی که از انگلیس وجود داشت ، بسیاری از مراسم مردمی انقلاب در حیاط سفارت انگلیس برگذار میشد، با تسخیر ایران توسط انگلستان و روسیه در جنگ دوم جهانی و برکناری رضاشاه پهلوی، مردم نه تنها با خارجیان درگیر نشدند که بخاطر رهایی از ظلم حاکم خودی جشن هم گرفتند و شاید همه این اتفاقات تاریخی ناشی از این بوده که فشاری که حاکمان ایرانی بر ایرانیان میآورند همیشه بیشتر از دشمن خارجی مردم بوده است. بیاییم این نقص را برای همیشه رفع کنیم و به شادی و رفاه مردممان بیاندیشیم و برایشان نسخه نپیچیم.

سعدی نام فروردین 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

Add URL