دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

دفتر ما در مشهد دفتر شماست
پیگیری قراردادها و فعالیتهای ساختمانی شما در مشهد
با تجربه 30 ساله در مدیریت پروژه های ساختمانی تاسیساتی
09153118727

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پیوندها

۵ مطلب در دی ۱۳۹۷ ثبت شده است

بردگی در آزادی

این مقاله حاوی مطالب غیر اخلاقی است وصرفا به عنوان آینه زندگی برخی جوانان کشور درج میشود، اگر دوست ندارید، آنرا نخوانید.

مرد سالاری حاکم بر جامعه ایرانی و برتریی که عرف و شرع به مرد ایرانی میدهد، زن را تبدیل به شهروندی درجه دو میکند. که از بسیاری حقوق و آزادیهای فردی محروم میشود. زن، زورگویی مردان کم فرهنگتر و فشارهای روحی زیاد یا حتی درمواردی، تنبیه بدنی را تحمل میکند. با رواج فرهنگ اجباری غرب، که عمدتا ناشی از گسترش تمدن و علوم و روابط جدید اجتماعی است، زنان از کار کردن و داشتن حقوق و اقتصاد مستقل، استقبال کردند. از طرفی بخاطرافزایش مصرف گرایی خانواده ها و نیاز آنان به خرید کالاهای متنوعی که برای آسایش زندگی عرضه میشود، درآمد مرد دیگربه تنهایی کفاف هزینه های سنگین رو به رشد را نمیداد. و درصد زنان شاغل را بیشتر کرد. دردو دهه ی اخیر، با رواج تلفن همراه و اینترنت، حضور زنان درجامعه پررنگتر شد. بسیاری از روش های معمول جامعه مردسالاری کشور، نمیتوانست مانع حضور بیشتر زنان در اجتماع شود. بسیاری از دیوارهای ساخته شده، خراب شد. اسلامی شدن جامعه و محیطهای تحصیلی پس از انقلاب، بهانه تحصیل نکردن دختران را، از خانواده ها گرفت. دختران، همپای پسران تحصیلات دبستان و دبیرستان را فرا گرفتند. شاهد افزایش درصد قبولی دختران در دانشگاهها شدیم، بگونه ای که گاهی درصد قبولی دختران از پسران در دانشگاه فزونی گرفت. موجی از دختران با تحصیلات لیسانس و فوق لیسانس و دکترا وارد جامعه شدند. نگرش دختران به زندگی تغییر کرد. حال که آنان با تحصیلات عالیه امکان داشتن کار و اقتصاد مستقل را داشتند، دیگر سخت بود که قوانین عرفی و شرعی حاکم بر خانواده را گردن نهند. و بخواهند همچنان در زیر سیتره مردان زندگی کنند. اینگونه در دهه اخیر، شاهدیم که سن ازدواج دختران بالا رفته و درصد طلاق در سالهای اولیه زندگی رو به فزونی گذاشت. در دو دهه اخیر نگرش سنتی به خانواده، شکسته شد. روابط آزاد دختر و پسر قبل از ازدواج رایج شد. بسیاری از دختران، راه خلاصی از مردسالاری حاکم را در فرار از ازدواج و در پیش گرفتن زندگی اجتماعی و روابط با دوستان دختر و پسر دیدند. تلاش کردند مسیری را طی کنند که آزادتر و خوشبخت تر از مادرانشان باشند. ازدواجهای سفید رایج شد. گروه کثیری از دختران و پسران سرگرم پارتیها، دورهمی ها، دوردور در خیابانها و روابط خصوصی دور از چشم خانواده شدند. ولی اوضاع به آن خوبی که تصور میشد پیش نرفت. اثر هزاران سال حاکمیت مرد را همچنان در همین روابط آزاد و بدون هر گونه اجبار قانونی می بینیم. حتی گاهی به نظر می آید که این دختران تحصیل کرده و روشن فکر امروزی، روزگاری بمراتب سیاه تر از مادرانشان را سپری می کنند. این مدل زندگی بهرحال غیر رسمی و فاقد پشتیبانیهای قانونی و عرفی است. دختران مجبورند این سیاهی را بجان خریده و صدایشان در نیاید. غیرت همچنان در جامعه بیداد می کند. پسری که امروز با دختری آشنا شده، حق خودش میداند که بشدت او را تحت کنترل گرفته، تا مطمئن شود، شیطونی نمیکنه. با پسران دیگه ارتباط نداره و یا حتی با دخترانی در رفت و آمد باشد، که مورد تایید او باشند. جالب اینکه دختران هم این سختگیری را حمل بر عشق پسر کرده و از این دغدغه ها لذت میبرند. قبول تحقیر و خشونت، در روابط زن و مرد، سندرم استکهلم نامیده میشود. بیماریی است که درصد قابل توجهی از زنان دارند.

 دختری که تا دیروز مال تو نبوده و فردا هم احتمالا نتونی نگهش داری، اعمال غیرت براش خنده داره. پسرها هم نمیخواهند خودشان را مقید به ارتباط با فقط یک دختر بکنند. علاقه مندند بتوانند، دل دختران بیشتری را بدست آورند. راهی را که پدرانشان با تعدد زوجات و ایجاد حرمسراها طی کردند، را آزادانه ترادامه دهند. اینگونه دروغ و ظاهرسازی بشدت در روابط دختران و پسران، حاکم شده و هر کدام ضمن تلاش برای گسترش دامنه دوستان همجنس و غیر همجنس، تظاهر به عشق به طرف مقابل و پاک بودن از ارتباط با دیگری می کنند.

-    نگاربا صورت و هیکل ظریف، دختر مهربان و دوست داشتنی مرداد ماهی است. لهجه ای شیرینش همه را مجذوب خود میکند. خانواده اش زمانی وضعیت خوبی داشتند و با رفتن مادرش به  سوئد و عروس شدن سه خواهرش، به تنهایی با پدرش زندگی مینماید. نگار با اخلاق مردانه، با معرفت و از خود گذشته است و این به جذابیتش می افزاید.  احسان، دوست پسرش از قهرمانان پرورش اندام کشوره. صاحب باشگاه بزرگ ومشهوری است. احسان آنقدر با نگار از نظر سنی و جثه، اختلاف داره که دوستای احسان وقتی با هم میدیدنشون، میگفتند تو میخای با این چکار کنی؟ این هنوز خیلی بچه اس. احسان ،دوست دخترشو همه جوره حمایت میکنه و برای اینکه علامتی از مالکیت در دوست دخترش داشته باشه، هر چند روز، از سر عشق و دوستی قسمتی از بدن نگار را با گاز گرفتن و مکیدن، کبود میکنه، تا معلوم بشه صاحب داره، مثل اسبها و گوسفندا که  داغشون میکنند که از احشام بقیه تشخیص داده بشن! شاید با داشتن علامت، از نزدیک شدن دختر به دیگران جلوگیری بشه.

  هر چند که دخترا وقتی با یکی فابن، با بقیه دوست معمولین و ابایی ندارن که بگن فاب دارن و حتی جلو اونا با دوست پسر فابشون حرف بزنن، اونم حرفهایی که پسره فکر نمیکنه، ممکنه یک دختر، حتی پیش دخترای دیگه بگه، چه برسه به پسرا. نگار عاشقهای دیگه ای هم داره، یکی از این پسرا، میلاده که خیلی ثروتمنده. دفعه اولی که نگارو که تو ماشین دوستش بوده و دور دور میکردند، دیده، کنار ماشینشون اومده و یک گوشی به نگار داده و رفته. بعد به همون گوشی زنگ میزنه و تقاضای دوستی میکنه، که نگار میگه من دوست پسر دارم. با اصرار از میلاد میخواد که تا شب بیاد و گوشیشو پس بگیره. البته لطف میلاد، باعث میشه تا بتونه شماره نگارو بگیره. هر چند روز یکبار زنگ میزنه و ضمن خوش و بش، اظهار میکنه که خیلی دخترا رو دیده، ولی تابحال اینقدر مجذوب کسی نشده. این آقا میلاد چهار تا ماشین خیلی گرون داره، یک موتور 1400 کاواساکی و یک شماره خیلی رند، که همه این چیزا، دخترا رو مجذوب میکنه. یک روز که احسان مسافرت بود، میلاد بهش زنگ میزنه و وقتی میفهمه تنهاست، میگه الان یکی از بچه ها رو میفرستم، بیارنت خونه ام. نگار وارد آپارتمان مجللی میشه که در گوشه ای از هال، یک بار زیبا با انواع شیشه ها خودنمایی میکنه. توی آپارتمان دو سه تا دختر پسر دیگه هم بودند، که میهمانند. میلاد در حالی که دست یک دختر را گرفته بود و به اتاق خواب میرفت، گفت از خودت پذیرایی کن تا من برگردم. نگار تایم میگیره ببینه چقدر کارشون طول میکشه. میلاد موقع برگشت میشینه و در حالی که با هم پیک میزدن، در مورد جشن تولدش که چند روز دیگه قراره برگذار بشه، تعریف میکنه. برای جشن، یکی از آبمیوه های مشهور شهر را آورده که با انواع آبمیوه، از مهمانان پذیرایی کند، بهترین دی جی شهر دعوت شده، دو نفر کوکتل زن، انواع مشروب را، قراره سرو کنند و دویست مهمان دعوت شدند. از نگار و دوست پسرش هم برای شرکت در جشن تولد دعوت میکنه. البته بعدا سکیوریتی جشن، در لحظه آخر اجازه برگذاری مراسم را نمیده. میگه، مهمونی گزارش شده و نمیتونه جلوی آمدن گشت رو بگیره و باید مهمونی کنسل بشه.  ناچار مهمونی بهم میخوره و با جمع اندکی در جایی دیگه جشن تولد برگذار میشه.  میلاد دست آخرمیگه، امشب همینجا بمون، وقتی میفهمه نگار باید برگرده، میگه بیا چند روز با هم بریم سفر کیش یا شمال، با هم بیشتر آشنا بشیم، شاید علاقه مند شدی با من بمونی، من خیلی دوستت دارم. هروقت هم کاری داشتی، یک زنگ بزن، هرجور شده حلش میکنم. بعد پامیشن با هم میرقصن. میلاد ده بیست تا تراول روی سر نگار میریزه. آخر شب، یکی از بچه ها رو مامور میکنه که تا خونه برسوننش. نگار نقاشی خوانده بود و خواهر کوچکترش که شوهر داشت، بازیگری، هر دوشون با هنرپیشه ها، حشر و نشر داشتند و درمهمونیاشون شرکت میکردند. خواهر نگار توی یکی دو تا فیلم، منشی صحنه بود و تا نزدیکی منشیگری مهران مدیری هم پیش رفت. شوهر خواهرش با کار کردن خواهرش، مخالفتی نداشت، ولی همیشه به یکی از دست اندرکارای اون فیلمبرداری، سفارش میکرد که مراقب باشه، توهینی به زنش نشه. توی یکی از اردوهای فیلمبرداری، که خارج از شهر بود، یکی از هنر پیشه ها نزدیکای شب میرسه، ضمن خوش و بش با همه، با پررویی از مدیر صحنه میپرسه، داف ماف چی داریم؟ و جواب میدن که سه تا دخترهستند. وی در حالی که رو به خواهر نگار میکنه، میگه اینا که چهار تان، و مدیر توضیح میده این دخترو کارگردان سفارششو کرده و بی خیالش بشو. نگار با یکی از بازیگرهای فیلم "شش و بش" آشنا بود. یک روز پس از اتمام فیلم، جشنی در خانه شان بر پا کرده و زن و مرد به رقص و پایکوبی و صرف مشروب مشغول میشوند، نگار هم دعوت بود. اتفاقا همون روز، هنرپیشه، برنامه زنده ای از تلویزیون داشت. دوستانش بهش میخندند که تو خیلی خوردی، چطور با این مستی میخای بری تلویزیون؟ درحالی که جشن در منزلش همچنان ادامه داشت، به تلویزیون میره، موقع پخش زنده همه میهمانانش در خانه، به گفتگوی زنده اون، گوش میدن و میخندند که الان رفیقمون سوتی میده. یکبار نگار و احسان به یک دورهمی توی باغ دعوت میشن. پس از بازی و بگو بخند، آخر شب یک پتو توی هال می اندازند، که همه 9 نفر کنار هم بخوابند. اول احسان، کنارش نگار، بعد دختر خاله احسان، کنارشون هم دو تا دختر پسر دیگه، احسان نمیخواسته کنار دختر خاله ش بخوابه، پسری که کنار دختر خاله احسان خوابیده بود، قبل از اینکه احسان بیاد، دستشو دراز میکنه و سینه ی نگارو لمس میکنه، نگار که میدونسته اینجوری با احسان شرمیشه، میره کنار میخوابه و به احسان میگه من وسط خوابم نمیبره. اونو کنار دختر خاله ش میخوابونه، شب احساس میکنه که احسان دختر خاله شو با اون اشتباه گرفته و داره دختر خاله رو ماساژ میده. چندی بعد پدر نگار مریض میشه و وی که دلش نمیخواسته برای پول به احسان رو بزنه، به یک بنگاهدار املاک سرشناس، معرفی میشه. این بنگاهدار، شبها در خانه اش یک گروه نوازنده، اجرای زنده میکردند و بساط قمار و مشروب با دوستانش مهیا بود و نگار را کنار دستش مینشاند و میگفت برایم شانس میاره. پوکر بازی میکرد و اکثرا هم میبرد و از هر پولی که میبرد، دو سه تا تراول هم به نگار میداد. اینقدر این ماجرا تکرار شد، که بقیه بازیکنان معتقد شده بودند که حضور نگاره که برد را برای بنگاهدار، رقم میزنه. گاهی شرط میکردند که نگار، کنار دست اونا بشینه. یکبار هم نگار برای کسب پول بیشتر، با کمک یکی از دوستانش به دبی رفت ولی نه تنها پولی درنیاورد، که از اهانتهایی که بهش شده بود، مریض شد و برگشت. مجموع این غیبتهای نگار باعث شد که احسان هم بفهمه که خیلی شیطون شده و علی رغم میلش، ترکش کرد.

-    مریم  از سال آخر دبیرستان پایش به دور دور و اتو زدن باز میشه و دوستان زیادی پیدا میکنه. با کمک یکی از همینها بعد از دیپلم، دبی میره و اونجا موندگار میشه. پاتوقش هتل مسکو بود. ظرف 6 سال، دوستان پولدار عرب و ایرانی زیادی پیدا میکنه و صاحب زندگی و ثروت قابل توجهی میشه. یکی از اینها که یک جوان ایرانیست، هر وقت که برای کارش به دبی می اومد، مریمو پیش خودش میبرد و یک جواهر ده پانزده میلیونی بهش کادو میداد. مریم، یکبار برای عمل بینی به ایران برمیگرده، خواهرش که فوق لیسانس داره و با دوست پسرش زندگی میکنه، مریمو به رستوران دعوت میکنه. بعد از غذا مریم میبینه که دوست پسرخواهرش، برای حساب کردن پول غذا، کارت خواهرش را میگیره. بعد هم میفهمه که خونه و زندگیی که در آن زندگی میکنند، همه متعلق به خواهرشه. و دوست پسرش، نه تنها کمکی برای این زندگی نیست، بلکه پول هم از خواهره میگیره و ماشین خواهره هم همیشه زیر پاشه. بعد به خواهرش گله میکنه، که اگه کسی فقط برای نهار خوردن توی دبی دعوتم کنه، غیر از اینکه به بهترین رستورانها میریم، دو میلیون هم پول میگیرم ،صرفا برای اینکه اون فرد میخواد تنها غذا نخوره و گپی زده باشه، بعد تو دوست پسری داری که یک نوشابه نمیخره بیاره تو یخچالت بذاره، اسمتم گذاشتی فوق لیسانس!

-     سحر توی عقد بود که پایش به مهمانیها باز میشه. لذت معاشرت با آدمهای متفاوت و خوش مشرب و خوشتیپ را به زندگی با نامزدش ترجیح میده. بنظرش نامزدش، کاملا معمولیه و توان اظهار عشق را به اندازه پسرهای توی خیابون نداره. اکثرا از خانه بیرون میره و اتو میزنه. وی که مجبور بود ساعتی از خونه بیرون بزنه که هنوز پدرش نیومده، از ساعت دو وسه ظهر، بیرون میومد. یک روز که کلی برف باریده بود، به هوای قرار با یکی از دوستاش بیرون میاد. اون پسر که ظاهرا کاری براش پیش اومده بود، تا هفت شب دنبالشون نمیاد. سحر به همراه دو دختر همسن خودش، دست و پاهاشون از پیاده روی در برف و سرما یخ میزنه، دلشون هم نمیاد به خانه برگردند. وقتی پسر میرسه، نای راه رفتن نداشتند. یک نیم ساعتی که با گرمای بخاری ماشین گرم میشن، تازه حالت معمولی پیدا میکنند. آهنگو بلند میکنند و توی ماشین میرقصند و همه سرمایی که خورده بودند را فراموش میکنند. بخصوص وقتی حسابی دلشون حال میاد که پسره، چیز برگر مخصوص داغ براشون میخره. سحر دیگه اجازه نمیده نامزدش بهش دست بزنه. یکبار هم به نامزدش میگه، که ما همو درک نمیکنیم. اگه واقعا منو دوست داری، بیخیالم شو و بگذار زندگی کنم. من یکی دیگه را دوست دارم، دوست ندارم با دروغ زندگیمون شروع بشه. برای اینکه پدرم بعدا اذیتم نکنه، لطفا یک دلیل دیگه یی برای جداییمون عنوان کن. اینگونه از نامزدش جدا میشه و زندگی دوستانه شو ادامه میده.

-    شادی، پدرش فوت شده و با مادرش زندگی میکند، دختری دیماهی با هیکل توپر، چار شانه ، صورتی کشیده و هوش زیاد، که همیشه میدانست که چه بگوید تا بیشترین تاثیر را داشته باشد. او که اولین دوست پسرش، یکی از صاحبان نمایندگیهای مجاز خودرو بود، در همان اوان توانست با پشتیبانی مالی دوستش، دماغش را عمل و سینه اش را پروتز کند. اول یک پراید خرید، که بعدا تبدیل به 206 شد. این صاحبان نمایندگیهای مجاز خودرو، در شهرامپرطوری دارند و صاحب حرمسراهای بزرگیند. دختری که به یکی از استخر پارتیهای اینان دعوت شده بود، میگفت صد تا دختر داف زیبا، با لباس شنا دور استخر راه میرفتند و از میزهایی که چیده شده بود پذیرایی می شدند. با میهمانهای مجلس، خوش و بش میکردند و هر کدام تلاش داشتند جایی در این دم و دستگاه برای خود بیابند. گوینده که خود دختر زیبایی بود، در فضای آنجا احساس کوچکی و بی اهمیتی کرده بود. مادر شادی باشگاه ایروبیک داره  و همیشه مشتریانی هم برای آموزش خصوصی رقص، برای شادی جور میکنه. شادی که رقص فوق العاده ای داره و خودش رقص عربیش را بهتر میداند، فعالیت اجتماعی هم داره. با اینحال هر وقت چیزی میخواد و آنرا با مادرش در میان می گذاره، و مادر، به علت عدم صلاحدید و یا محدودیت مالی آنرا برآورده نمیکنه، به مادرش میگه، پس من میرم میدم و با پولش مشکلم را حل میکنم! و میدانست که زیباییش مورد توجه بسیاری است و درب خانه های زیادی برویش باز است . با اینحال ازنداشتن پدر رنج میبرد، زودرنج بود، اگر بی حرمتیی از دوستان پسر یا دختر میدید، آزرده میشد و گاهی ساعتها در بزرگراهها با سرعت رانندگی می کرد، آهنگ غمناکی میگذاشت و اشک میریخت. شادی، عاشق ماشین شاسی بویژه لگزوز بود. دوستان دخترش اینو میدونستند. هر وقت شاسی میدیدند، بشوخی بهش میگفتند، جنده خانم، شاسی. او فارغ از اینکه راننده ش کی باشه، دوست داشت باهش طرح دوستی بریزه، تا از لذت سوار شدن ماشین دلخواهش برخوردار بشه. شادی یکبار دختری را به دورهمی دوستانش میبرد و آن دختر، شب به بهانه دیرشدن، همانجا میخوابه.  فردا پسره زنگ میزنه و به شادی میگه، دمت گرم که برای دوست شدن، کلی منو دووندی، این دختره همون شب اول داد! شادی از بس خودشو داف میدونست و مطمئن بود همه جذبش میشن، علاقه داشت برای تست اعتماد بنفسش، دوست پسر دوستاشو تور کنه. سر همین موضوع اکثرا دوستای دخترش دلخور بودند. او که همچنان دوست پسر فاب هم داشت، چندین بار پسربازیهاش، لو میره و کتک مفصلی از دوست پسرش میخوره. او عاشق مشروبات گرون و سیگاری و گل  و مهمونیه. و محافل اینچنینی را از دست نمیده.

 یکشب که دور دور میکرد، پلیس ایستاده بود و ماشین او و ده بیست دختر و پسر دیگر را توقیف کرد و راهی پارکینگ. چند تا از این دختر پسرها، آنشب را در خانه یکی از همان پسرها میگذراندند. دنبال راههایی بودند که بدون آبروریزی بشود، ماشین را از پارکینگ خلاص کرد. اینگونه طرح پلیس، که قرار بوده مانع ارتباط دختر و پسر شود، نتیجه معکوس میدهد. شادی معتقده که تا ۲۶ سالگی خوش گذرانی کند و بعد به فکر ازدواج بیافتد. رویایش اینه که شوهرش از شهر دیگه ای باشه و در آن شهر زندگی کنه، چون فکر میکنه، هر جای شهر که میره، چند نفری پیدا میشن که توی مهمونیا بودند و گذشته اونو میتونن برملا کنن. او در عین شادی و بگو بخند، زودرنج و عصبانی هم هست. گاهی برای یک مطلب بی ارزش کلی سرو صدا راه می اندازه. هم آرامشه، هم سوهان روح، بهشت و جهنم را همزمان در خود داره، قلق داره و باید خیلی دقیق رفتار کنی، که روی جهنمیش نصیبت نشه. اتفاقا دوست پسرش با یک پسر و دختر دیگه آشنا بود، که آن پسر هم، همان اخلاق را داشت. در عین معرفت و مهربونی، خرده گیر و بداخلاق هم بود. گاهی دوست پسر شادی و آن دختر، که اخلاق دوست پسرش مشابه شادی بود، با هم مشورت می کردند که در هر موردی چطوری با این پسر، دختر رفتار کنند. اتفاقا وقتی اونا رو برا جشن تولد شادی دعوت میکنه، میفهمه که اون پسر هم جشن تولدش همون روزه. یعنی آدمایی که تو یک روز بدنیا میان، اخلاقهای مشابه دارن؟ باید یک تحقیقی بکنیم.

-   آزاده، دختر مهر ماهی با صورتی زیبا و قد نسبتا بلند و درعین حال، ریزه میزه ، فوق العاده اجتماعی و خوش زبونه و در خانواده ای ثروتمند زندگی میکنه. اولین دوست پسرش را در ۱۵ سالگی تجربه کرده بود و به پیشنهاد او تصمیم به مسافرت با وی میگیره. چمدان بزرگی میبنده که بره، ولی مامانش مانعش میشه و بشدت باهش دعوا میکنه . موقعی که مامانه میره دستشویی ، آزاده، چمدان سنگین را بزور بلند میکنه و از در بیرون میره. در کوچه پشتی به دوستش زنگ میزنه که دنبالش بیاد. وقتی با تاکسی با دوستش به سمت ترمینال میرفتند، حسابی سرخوش و خوشحال بود، که زندگی بزرگانه را در پناه هوشش، زودتر از بقیه همسنانش شروع کرده. آزاده بعدا با قبولی دردانشگاه، آزادتر شد. روزی چند کافه با پسرها میرفت و درست مثل تایم های سینما، یکی دو ساعت یکبار، گروه عوض میکرد و با دسته ای دیگر میگشت. همیشه چند دختر، دور و برش بودند و نوچه هاش محسوب میشدند، با آنها به مهمانیها میرفت. همین باعث میشد همه جا دعوتش کنند. همه میدانستند اگر او در میهمانی باشد، ۵ تا ۱۰ دختر دیگه هم همراهشن، و فضای گرمتری ایجاد میشه. او همه وقایع خوب و بد زندگیشو با تفضیل برای مادرش تعریف میکنه و از این لحاظ مشکلی و رودروایسی با او نداره، حتی چندین بار توسط گشت ارشاد دستگیر شد، این مادرش بود که میرفت و او را آزاد میکرد، یا جرایم احتمالی دادگاه را میداد. حتی یکبار که او را از کلانتری آزاد کرده بود، با شناختی که از روحیه دخترش داشت، گفت بیخود خودتو اذیت نکن بیای خونه و بعد باز برگردی، هر جا که دوست داری بگو پیاده ت کنم. البته بشدت از پدرش چشم میزد. به همین خاطر سر ساعت ۹ خودش را خانه میرساند و خودی نشان میداد. بعد به اتاقش میرفت. تا بتونه یکی دو ساعت بعد بیرون بیاید، با دوستانش به مهمانی برود. آزاده شبها خوابش نمیبرد. به همین خاطر از مهمانیهای شبانه استقبال میکرد. برای اینکه پدرش سری به اتاقش نزنه و لو نره، همیشه نیمه عریان در اتاقش راه میره. هرگاه پدرش سری به اتاق او می زد، با شرمندگی برمیگشت. در صورت اعتراض پدرش به این وضع، جواب میداد که تمام روز من زیر مقنعه و مانتوام، یکساعت حق ندارم توی اتاق خودم راحتتر راه برم؟ همین سیاست باعث شده که پدرش از نزدیک اتاق او هم رد نمیشد. سالها رویه دزدانه بیرون آمدن از خانه را ادامه میده. دوست پسر فابش، برای کادو تولدش، یک سگ خوشگل گرون قیمت، بهش هدیه میده. آزاده خیلی خوشحال میشه و سگو مثل بچه ش دوست داره. پدرش روزهای اول غرغر میکنه، که جای سگ توی خونه نیست. آزاده و مادرش خیلی مراعات میکنند، که پدرش عصبی نشه. ولی پس از پنج شش ماه، ناگهان پدره، پاشو توی یک کفش میکنه، که سگتو از خانه بیرون ببر. آزاده با گریه میگه، من سگمو دوست دارم و بدون اون نمیتونم زندگی کنم. پدرعصبانی، هم میگه پس از این خانه گمشو برو بیرون. آزاده که فوق العاده مغروره و دلش نمیخواد حرفش زمین بیافته، یا سگشو از دست بده، چمدونشو میبنده و از خانه پدری بیرون میاد. توی همین زمان با دوست پسرش کات بوده و از طرفی دوست پسرش هم شرایطی نداشته که بتونه شب و روز ، آزاده را اسکان بده. توی این چند دفعه ای که سر ازکلانتری درآورده، با یک سروانی آشنا میشه که قول داده بود، مشکلات بازداشتی را براش حل کنه. خیلی هم ابراز علاقه مندی میکنه که گه گاهی، آزاده را ببینه. با سروان تماس میگیره و موضوع را در میان میذاره، سروان هم از خدا خواسته، میگه من یک باغ دارم که هر چند وقت دوست داشته باشی، بیا اونجا بمون، منم بعد از کارم میام بهت سر میزنم. میاد دنبال آزاده و  با هم به باغش میرن. چند روزی اونجا بود، گاهی سروان تنهایی یکی دو ساعتی پیشش بود، یکی دو بار هم با دوستانش اومدن اونجا و قلیون کشیدند و بازی کردند. ولی آزاده اونجا زندانی بود و سروان اجازه رفت و آمد بهش نمیداد. تا اینکه با یک دختری تماس میگیره که با دوست پسرش، توی یک خونه مجردی، زندگی مشکوکی داشتند. ناچار پیش اونا میره و یکماهی را با اونا سر میکنه. تا مامانش بتونه پادرمیانی کنه و اونو از این بی خانمانی نجات بده. توی این یکماه، دیگه آزاده، اون شخصیت مغرور و خوشحال و برنامه ریز نبود. رفتارش با دیگران ملتمسانه و شکست خورده بود. آزاده این هنر را داشت که با همه خیلی زود صمیمی شود و یک کمی بی حیا بود. همیشه چند تا از این دخترها را با خود، خونه میبرد و با هم قلیون میکشیدند. وقتی یکی از اونها می رفت توالت، اونم ناگهان درب توالتو باز میکرد و روبروی اون دختر شلوارشو پایین میکشید و می نشست جیش میکرد! دختره اول از این کار زشت وتجاوز به حریم خصوصی اون خیلی جا میخورد. ولی بعد که میدید آزاده، داره غش غش میخنده، یخ اونم باز می شد. وقتی از توالت بیرون می اومدند، انگار هیچ رازی با هم ندارند. مانند دوستای چندین ساله با هم میگفتند و میخندیدند. انگار که بیشتر رازهای آدمی، زیر شورتش پنهان شده، اگر اون بخش فاش بشه، مشکل دیگه ای نمیمونه. گاهی هم سه چار نفری با هم میرفتند و روبروی هم روی کف حمام جیش میکردند و غش غش میخندیدند. یا دو سه نفری با هم حمام میرفتند. او با شوخیهاش همه رو با خودش خودمونی میکرد. اینجوری اگه با این دخترا میرفت خونه دوس پسرش، توی یک فرصتی با پسرمیرفتند توی اتاق، یا پسره توی جمع باهش شوخی میکرد، دیگه از اونا خجالت نمیکشید. همینطوراونا هم، همه جا اونو با خودشون میبردند و فکر نمیکردند، اگه سارا با ما اینجا باشه، زشته. روابط زیاد اجتماعی و استفاده از هر فرصتی برای جمع بودن و دورهمی، بخصوص ساعتهایی که به عنوان دانشگاه از خونه بیرون می اومد، باعث میشد که به درس و کلاسهای دانشگاه اهمیتی نده و مشروط شد. نتونست مدرک بگیره. فرصت دانشگاه، این اهمیت را داشت که وقتی دوس پسرش زنگ بزنه که کجایی؟ آروم باهش صحبت کنه و بگه که توی کلاسه و نمیتونه حرف بزنه. اینطوری ضمن داشتن دوست پسر فاب، با جمعهای مختلفی در ارتباط بود و با آنها به خوشگذرانی میپرداخت. دوست پسرش هم که اینو فهمیده بود، ولی نمیتونست اثبات کنه، مدام با او بداخلاقی میکرد. گاهی هم کتکش میزد . چند روز با هم کات میکردند و جاذبه دو طرفه، باز اونا رو به هم وصل میکرد. آزاده هم، نیاز داشت که یک دوست پسر غیرتی را یدک بکشه، تا بخاطر ترس از اون هم که شده، بقیه مراعات شخصیتشو بکنند و امنیتش بالاتر بره.

 در اتو زدنها و خانه هر پسری رفتن مشکلاتی هم پیش می آمد. چند بار شده بود که آزاده و یکی دو تا دختر با پسری به خانه اش رفتند. و آنجا ناگهان پسره با چند نفر دیگه به جانشان افتادند، وضمن بی احترامی و ضرب و شتم و گفتن الفاظ رکیک، هر بلایی را سرشان آوردند و گریه کنان و با بدنهای کبود از آنجا بیرون آمدند. البته در این موارد شکایت کردن فایده ای نداره. دختری که همین ماجرا برایش پیش آمده بود، به دادگاه شکایت میکنه. قاضی حکم 100 ضربه شلاق برایش صادر میکند. به این دلیل که دخترها شاهدی برای جرم پسرها نداشتند، ولی چون خود اعتراف کرده بودند که کاری غیر شرعی صورت گرفته، شلاق خوردند. آزاده، یک دوست دختری داره که شوهر داره، چند بار ازش خواسته بود که یکشب با یکی دو تا دختر دیگه برن خونه شون و بگن و بخندند. اون همیشه گفته بود برو بابا، ما بیایم پیش شوهر تو چکار کنیم؟ بالاخره یک شب که هیچ فندی نداشتند، با الهام میرن اونجا و شوهردختره، خیلی با اینا گرم میگیره و ورق بازی میکنن و مشروب میخورن و بگو بخند و رقص. آخر شب، دختره میگه همه بریم روی تخت ما بخوابیم. اولش بشوخی میرن، ولی بعد  شوهره در حالی که داشته زنشو نوازش میکرده، با نگاه معنی داری، به آزاده و لباس راحتش و شلوارک کوتاهش نگاه میکنه، که آزاده، خوشش نمیاد و میاد توی هال و شبو روی کاناپه میخوابه. ولی الهام شبو پیش زن و شوهر می خوابه! آزاده تعجب میکنه که چطوری یک زن، چند تا دخترو میاره و شوهر خودشو با اونا شریک میکنه؟

 دو سه سالی که از دوستی آزاده با دوست پسر فابش گذشت، با یک پسر خوشتیپ و پولدار آشنا شد. ایمان هتل داشت و عربها سالی چند میلیارد، هتلش را گارانتی میکردند. جنسیس سوار میشد. هر دو یک دل نه صد دل عاشق هم شدند. دوست پسر بداخلاق و بی کلاس قبلی را کنار گذاشت و دمخور ایمان شد. ایمان، که دوست دخترهای زیادی را تجربه کرده بود. احساس میکرد همه او را بخاطر ثروتش دوست دارند. از اینکه با دختر ثروتمند و خوشگل و خوش برخوردی آشنا شد، که ماشین گرون قیمت زیر پاشه، خونه شون بالاشهره و سرش به تنش می ارزه، راضی بود. برای آزاده، سنگ تمام میگذاشت. توی اولین مسافرتشون، هتل گرون قیمتی را گرفته بود و مسیر ورودی تا حمام اتاق هتل را گلبرگ ریخته و شمع روشن کرده بود. فضای شاعرانه ای برای اولین شب دوست جدیدش فراهم کرده بود. آزاده هم از اینکه یکی در شان خودش پیدا کرده بود، خوشحال شد. کسی که احترامشو داره، براش کادو های گرون میگیره، در بهترین رستورانها غذا میخورند. ایمان، آزاده را به میهمانی های خانوادگی خود میبرد و وی را به خانواده اش معرفی کرده بود.حالا اونا، هفته ای دو سه روز، میهمانیهای شاهانه میگیرن و یا  به میهمانی دعوت میشوند. وقتی هم که در آپارتمان ایمان بودند، بهشون خیلی خوش میگذشت. آزاده فکر میکرد پسر دلخواهش را پیدا کرده و بخشی از لباسها و وسایل شخصیشو به خانه ایمان برد، که حالا خانه خودش هم بود. در روابط با پسرها و گروههای دیگه بسیار محتاطانه عمل میکرد، تا مشکلی با دوست پسر جدیدش ایجاد نشود. بخصوص که ایمان گاهی یک موتورسوار را برای یک هفته استخدام میکرد که پیاده و سواره، آزاده را تعقیب کنه و هر جا که پیاده شد و یا هر ماشینی که سوار میشه، رو گزارش بده. خیلی حساس بود که منبعد، آزاده شیطونی نکنه. هرچند میدونست که قبلا دوست پسر فاب داشته و یکبار اتفاقی توی یک مهمونی، همو دیده بودند. جاذبه زندگی شاد با ایمان باعث شد که پس از یکی دو سال، از وی بخواد که بخواستگاریش بیاد. در کنار هم زندگی شاد و پر از خوشگذرونی داشته باشند. مطمئن بشه، یک دختر دیگه، دل ایمانو نمیبره و آزاده را ول نمیکنه. البته حسش بهش میگفت که ایمان، زندگیهای خصوصی دیگه ای هم داره. غیبتهای شبانه و جواب ندادن تلفن را، نشونه اون میدونست. این مورد اذیتش میکرد. سر این موضوعها گاهی با هم دعواشون میشد. گاهی هم آزاده نادیده میگرفت، چون میدید در تمام مهمانیهای رسمی، آزاده را بعنوان فابش معرفی میکنه و عکسهای جشنهاشونو توی اینستاش میذاره. ترجیح میداد خودش و اونو ناراحت نکنه. وقتی احساس میکرد دودرش کرده، اینم براش جا زیاد بود، وقتشو با دوستای قبلیش میگذروند. ایمان، موضوع ازدواج و خواستگاری را با خنده و شوخی رد میکرد و جواب دقیقی نمیداد. چندی بعد خواستگار سمجی برای آزاده پیدا شد. بهانه خوبی برای آزاده بود که بگوید، خوانواده مجبورم به ازدواج کردند، برای اینکه از دست این خواستگار سمج راحت بشم، بیا خواستگاری. مدام گزارش جلسه اول و دوم وسوم خواستگاری را به ایمان میداد. ایمان هم با اینکه آزاده را دوست داشت، نمیخواست خود را درگیر یک زندگی یکنواخت کند و اسیر شود. توجهی به این حرفها نمیکرد، ولی جواب منفی هم نمیداد. این موضوع غرور آزاده را جریحه دار میکرد. عاقبت برای رو کم کنی دوس پسرش، به خواستگارش جواب مثبت داد. ولی هنوز امید داشت که ایمان از او نمیگذرد. ایمان هم تا شنید آزاده عقد کرده، روابطش را قطع کرد. گفت من در شهر شناخته شده ام و نمیخوام با زن شوهر دار رفت و آمد داشته باشم. این موضوع آزاده را شکست. با دلی عزادار سعی کرد به شوهرش دلخوش کند. شوهری که به نسبت همه پسرهایی که میشناخت، معمولی تر بود. و توانایی ایجاد یک زندگی عاشقانه و شاعرانه را نداشت. و در زندگیش اثری از زرق و برق زندگی ایمان هم نبود. عاقبت با جهاز مفصلی راهی خانه شوهرش شد. او که پرده ارتجاعی داشت ، مشکلی نداشت و براحتی از دکتر تاییدیه ای گرفت، که خیال شوهرش راحت باشد. اون توی سالهای مجردی، هر جا میرفت، نازش خریدار داشت. و دست به سیاه و سفید نمیزد. بنابراین غذا درست کردن و ظرف شستن و لباس شستن توی کتش نمیرفت. ترجیح میداد رستوران بره یا غذا از آشپزخانه سفارش بده. بعد هم که دید، تنهایی توی خونه و فقط با شوهرش، دلشو میزنه، چند تا از دوستای دخترشو، هر شب به خونه می آورد. تا  با هم قلیون بکشند و صحبت کنند. اونها بخشی از کارهای خونه شو هم انجام میدادند. دست جمعی با شوهرش ورق بازی میکردند و مشروب میخوردند و میرقصیدند. تا آزاده، که توانایی غم و غصه خوردن و تنهایی را نداشت، سرگرم بشه. البته مدام حسرت میخورد که الان فلان جا مهمونیه و اگه من اونجا بودم، مورد توجه همه قرار میگرفتم. گاهی دخترا عمدی یا غیر عمدی پیش شوهرش، خودشیرینی می کردن یا خودی نشون می دادن، که اعصابش خورد میشد. فکر میکرد یکی داره شوهرشو از چنگش در میاره. ولی فرار از تنهایی، وادارش میکرد بازم دعوتشون کنه، البته بعد از دعوای مفصلی که باهشون میکرد. گاهی شوهرش هوس غذایی میکرد، او که اهل پخت و پز نبود، یکی از دخترا پا میشد و با دقت غیر معمول، غذا رو درست میکرد. هی می اومد از شوهرش می پرسید، چی دوست داری توش بریزم؟ یا دوست داری چقدر تند باشه؟ و وقتی داشتند غدا میخوردند، اگه شوهرش خیلی از غذا تعریف میکرد، لجش میگرفت. از خودش و دوستاش و شوهرش بیزار میشد. عاقبت بهانه لازم را بدست آورد،  شوهرش با دختری کم سنتر ولی بی کلاس ارتباط داشت. خانواده و فامیلش را متقاعد کرد که از شوهرش جدا شود. وسایلشو بار کرد و به خانه پدری برگشت. هر چند پسره طلاقش نداد. یک وکیل که قرار بود دنبال کار طلاقشون باشه، ۲۵ میلیون پولشونو خورد. حالا دست بدامن وکیلی دیگر شدند، تا بتواند اسم شوهر را از شناسنامه ش پاک کنه. امکان سفر خارجی با دوستانش برایش مهیا بشه. البته الان هم زندگی پر رفت و آمدی داره، ولی انگار دیگه امید نداره، که یکی مثل ایمان بتونه زندگی پر از زرق و برق و رفت و آمد و بگو بخند، براش فراهم کنه.

-   پریا دختر تیرماهی، معصوم، شهرستانی ودوست داشتنیه که دانشگاه قبول شد. تصمیم گرفت با معاشرت با افراد باکلاس، زندگی جدیدی شروع کنه. از زندگی بسته شهرستان متنفر بود. خیلی زود عاشق مشروب و گل و سیگاری شد. اگر پاش می افتاد مواد دیگه هم میکشید. او با سختی اتاقی اجاره کرده بود و با زحمت هزینه های خودش را تامین میکرد. تحصیلات دانشگاهش، ۸ سال طول کشید. عاقبت با کمک استادا تونست فوق دیپلم بگیره. در این 8 سال دوستان زیادی را تجربه کرد. حاصلش کتک خوردن بخاطر علاقه به معاشرت و دو سقط جنین بود. ناچار با همکار پدرش، که اتوبوس داشت ازدواج کرد. او در زمان عروسی با شیوه ساده ای که بکار برد، شوهرش را دلشاد کرد، که دختر بوده و وی اولین نفریست که به او نزدیک میشود. خیلی زود بچه دار شد و علی رغم اینکه دکتر گفته بود، در دوران حاملگی، سیگار و سیگاری برای بچه سم است، یواشکی تهیه میکرد. و روی پشت بام از خودش پذیرایی میکرد. البته خوشبختانه خانواده شوهرش هم اهل عرق خوری و بزن و برقص و ورق بازی اند. اینجوری خیلی توی خانواده بهش سخت نمیگذره. اونا میدونند که سیگاری هم میزنه، ولی معصومیت دوست داشتنیش، مانع از آن میشه که برویش بیاورند. عاقبت پسرش در روز تولد خودش بدنیا آمد. هنوز او خاطرات گنگی از دوران مجردیش داره که هم خوب بوده و هم بد، با این حال دلش برای آن دوران تنگ میشه.

-   الهه با شهریار، پسر یکی از مقامات مشهور شهر، دوست میشه. شهریار را با پارتی های مختلف آشنا میکنه، شهریار به تازگی توسط خانواده مذهبیش، با یک دختر فوق العاده خوشگل چادری ازدواج کرده است. ولی چون روابط آزاد، بیشتر با مذاقش جور میاد، هر وقت که میهمانی و شب نشینی خوبی در پیشه، زنگ میزنه به خانمش که من کاری برام پیش آمده و دارم میرم شهرستان. الهه که میدونه اون تازه ازدواج کرده، با خودش فکر میکنه که بمن چه، زنه خودش باید زرنگ باشه. شوهرشو جذب کنه. اگه من با اون نباشم، میره با یکی دیگه. شهریار دو تا حلقه مثل هم خریده و دست خودش و الهه کرده. چندی بعد با دختر جذاب دیگه ای آشنا میشه و ضمن خرید یک حلقه دیگه مثل حلقه خودش، یک حلقه هم دست دختر جدید میکنه. پس از چندی تعداد حلقه های مشابه توی دستش به چهار تا میرسه. البته به دخترای جدید، دیگه نمیگه من ازدواج کردم. فقط اونا خبر دارن که خیلی گرفتار کار شرکتشه.  برای همین کمتر به اونا رسیدگی میکنه.

-   سپیده دختر زرنگ و هنر مندی است. کارشو با آرایشگری شروع کرد. خیلی زود توانست، سالنی بزنه و با کمک چند تا دختر دیگه بگردونه.  به زندگیش سرو سامونی داد. امیر دوست پسرش، با او زندگی می کنه و معتاد به تریاکه. گاهی سپیده را هم تشویق میکنه که باهش کام بگیره. سپیده، هزینه های امیر را هم تامین میکنه. مادر امیر، بیکاری و اعتیاد پسرش را تقصیر سپیده می دونه. دائما با سپیده تماس میگیره و نفرینش میکنه، که از زندگی پسرم برو بیرون. سپیده الان نمیدونه، که امیر توی زندگیشه و داره معتادش میکنه، یا اون توی زندگی امیر؟

- سمیرا با مهندسی بنام سعید آشنا میشه، که زنش خارج زندگی میکنه. سعید بین ایران و خارج در رفت و آمده. وقتی سعید ایرانه، سمیرا خونه او زندگی میکنه. خانواده سمیرا مذهبین و باباش از تاجرای معروف فرشه. ولی سمیرا این زندگی را دوست نداره. مدتی از دوستی با سعید میگذره، که براش خواستگار میاد. تحت فشار خانواده ش باید ازدواج کنه. نزدیک شب عروسی که میشه، با کمک سعید پرده شو میدوزه، ولی به علت فوت یکی از اقوام داماد، عروسی عقب می افته. همان شب با خوشحالی به آغوش سعید برمیگرده. سعید قول میده هر وقت نزدیک عروسی شد، دوباره هزینه عملو میده. البته بعد مشکلاتی پیش میاد و سمیرا سوتیهایی میده، که ازدواجش بهم میخوره. حالا دیگه نبودنهای سعید براش سخت تر میشه چون تنها امیدشه. البته وقتی سعید نیست، با دوستای دخترش توی میهمونیا و دور همیا خودشو سرگرم میکنه.

-   زهرا خونه مجردی داشت و آپارتمان کناریشون، خونه مجردی امین بود. امین  خیلی پولداره و بنز سوار میشه. گاهی زهرا و امین با هم رفت و آمد میکردند و سیگار میکشیدند و گپ میزدند. یک روز که امین آمده بود، سوگند هم حضور داشت. سوگند دوست زهراست و در یکی از شهرستانهای اطراف دانشگاه آزاد میرفت،  کلی از همکلاسای دخترش حرف زد که دنبال پارتی و دور همی هستند.  امین تعارف کرد که یک روز ظهر با اونها به آپارتمان من بیاین. منم دوستامو میگم بیان، خوش بگذرونیم. قرارو با سوگند برای روز و ساعتش گذاشت. روز موعود، سوگند و سه تا از دوستاش آمدند و با زهرا به خونه امین رفتند. اونجا  امین و سه تا پسر دیگه بودند. دور هم نشستند و بعد معرفی و بگو بخند، امین به همه سیگار تعارف کرد از جمله زهرا. چون زهرا مارلبرو میکشید قبول نکرد. خودشو لوس کرد که من سیگارمو نیاوردم، برین واسم بخرین. امین هم با پررویی گفت سیگارمون وینستونه، اگه میخوای برو سیگار خودتو بیار. زهرا، که دید نازش خریدار نداره، دیگه موندنو جایز ندونست، به آپارتمان خودش برگشت و بقیه موندن. عصر که دخترها برگشتند، تعریف کردند که براشون سوسیس سرخ کردند، بعنوان مزه عرق خوردند و هر کدوم با یکی از پسرا جور شدن. زهرا تعجب کرد که اینها که اینهمه پولدارن، دلشون نیومده برای ناهار این دخترای شهرستانی که برای تفریح اونا اومدن، حداقل پیتزا سفارش بدن.

-   آقای محمدی پنجاه و چند سال دارد. صاحب بنگاه املاک بزرگ و مشهوریست. او قبلا بوتیک داشت. بیشتر مشتریانش، دخترا و زنها بودند. آنهایی را که بنظرش آمادگی داشتند، به بهانه دیدن لباس، به طبقه بالا میبرد.  تا اونجایی که طرف اجازه میداد، باهش سرگرم میشد. گاهی لباسی را هم به آنها کادو میداد. همکارش که درجریان بود، در طبقه پایین به مشتریها می رسید. گاهی هم قرارمیگذاشتن در ساعات تعطیلی ظهر، زنهایی که با آنها آشنا شده بود، به مغازه می آمدند و ضمن بستن درب مغازه با هم نهار میخوردند. ولی در زمان مناسب کارش را به بنگاهداری تبدیل میکنه، خیلی زود کارش بالا می گیره و یک دربند مغازه اش به ۶ دربند توسعه پیدا میکنه. غیر از اینکه سی چهل نفر، در بنگاهش کار می کنند، چند بنگاه دیگر را بصورت شریکی با دوستان ایجاد کرده، بخشی از سود آنها را هم میبرد. در ضمن خودش اقدام به ساخت و ساز می کند. هم از ساخت خانه سود برده و هم از فروش آنها. از قبل این درآمدها، ماشین زیر پاش چند میلیارده و کلی ملک و املاک داره، یک انگشتر پنجاه میلیونی بدستشه و شماره خیلی رند گرون قیمت داره. آقای محمدی برای دخترهایی که دنبال خانه مجردی میگردندد، جای مناسبی پیدا میکنه. گاهی هم یک سری به برخی از آنها میزنه. تا اینکه با نسیم آشنا شد. دختری  که ۱۹ سال داره و در آستانه طلاق است. روزی که حکم طلاق صادر میشه، با زنگ نسیم دنبالش میره، تا او را از دادگاه، بخانه اش ببرد. ضمنا دلداریش میده که تو هنوز زیبا و جوانی و دربهای خوشبختی برویت باز است. در بین راه در خیابان خلوتی با اجازه نسیم، لبی از او میگیره. آنقدر لب گرفتن، طولانی میشه که نسیم از حال میره. همین هات بودن نسیم بیشتر جذبش می کند. گاه و بیگاه ساعات طولانی و جذابی را با هم میگذرانند. کم کم آنقدر به نسیم و مهربونیاش وابسته میشه، که یک آپارتمان گرونقیمت بنامش میخره و کلی وسایل و یک ماشین مزدا۳.  پدر مادرشو مکه میفرسته و چند بار اونا رو با هزینه خودش به کیش و شمال میفرسته. در عوض هفته ای سه چهار روز و هر روز ۶-۷ ساعت، اوقات شاعرانه ای را با نسیم میگذرونه. خوشحال بوده که علی رغم اختلاف سنی ۳۰- ۴۰ سال، نسیم هم از این ارتباط راضیه. یکسالی میگذره و یواش یواش هر وقت که میخواسته بره خونه نسیم که در واقع خونه خودش بوده، با بهانه هایی روبرو میشه که خالم اینجاست، عمه م اومده یا دوست دوران مدرسه را دعوت کردم. او که کلیدهای خونه رو داشته، در یک موقعیت مناسب وارد خونه میشه و چند دوربین نصب میکنه. وقتی تصاویر را کنترل میکنه، میبینه نسیم یک دوست پسر همسن خودشو با چند دختر پسر دیگه دعوت میکنه و با اونا خوش میگذرونه.  وقتی اعتراض میکنه، که این زندگی رو من برات درست کردم، جواب میشنوه که ِلذتشم بردی ، من که نمیتونم همه عمر بپای توی پیرمرد بشینم، من به اندازه کافی خودم و عمرمو بپات ریختم. اگه بخوای اذیت کنی میرم به خانواده ات میگم که چطور این همه وقت منو گول زدی، از من سوءاستفاده کردی و به اونا خیانت. آقای محمدی خیلی آبرو داره. پولهایی که صرف این دختر کرده، در مقابل ثروتش چیزی نیست. خاطرات خوبی از این دوران داره و فکر میکنه ارزششو داشته. در مقابل این مشکل، کاری از پیش نمیبره. البته نسیم هر وقت که کم پول میشه، باز زنگی میزنه و دعوتش میکنه، بیاد گذشته ها با هم باشند. تا ۶ ماه آقای محمدی قهر کرده بود و میخواست نسیم را ادب کنه. ولی بعدا فکر کرد این دختر با این همه هنر و زیبایی، به هر کی رو بزنه، جواب مثبت میشنوه. انگار داره خودشو عذاب میده. دوباره نسیم را میدید. ولی دیگه به در خواست نسیم و در زمانهایی که او وقت داشت. و دیگه احساس پیروزی تسخیر قلب یک دختر 20 ساله را، با این سن زیاد نداشت.

-   آقای نجیب، یک کلینیک حیوانات در یکی از خیابانهای بالای شهر داره. درآمد بسیار خوبی از ویزیت سگ و گربه میگیره. در کنار آن پوشاک سگ و گربه را با قیمتی چند برابر لباس یک نوزاد، می فروشه. عمده صاحبان این حیوانات، دختران جوانن، که برای عقیم کردن یا ویزیت اون مراجعه میکنن. حس مادرانه به حیوانشان باعث علاقه مندی به این دکتر جوان هم میشه. دکتر محترم با برخی از این مشتریان نزدیک میشه و آنها را برای صرف شام یا نهار به خانه اش دعوت میکنه.

 

-   دکتر ۷۰ ساله ای، مطبی در جای خوبی داره و علاقه زیادی به زنان و دختران جوان داره.عادت داره، حتما سینه و بدنشان را از زیر لباس لمس کنه. جالب اینکه دخترانی که این دکتر را بهم معرفی میکنند، به هم سفارش میکنند که این دکتر اخلاقش اینطوریه. اگر شما را لمس کرد ناراحت نشوید و قصد بدی ندارد. وقتی دو دختر با هم وارد مطب میشوند و دکتر در حال لمس سینه آن یکی است، به هم چشمک میزنند و با هم میخندند. بعدا  در دور همی ها ماجرا را تعریف می کنند و از خنده ریسه می روند. البته تعداد قابل توجهی از دکتران پوست و زیبایی و دکترهایی که مشتریانشان دختران جوانند، دوستان زیادی را از میان دختران، انتخاب میکنند. تا در دور همی های شبانه، در منزلی گرد بیان و شب خوشی را سپری کنند. یا روزهای تعطیل در باغشان، از آنها پذیرایی کنند. برای این دسته ازدخترها هم، دوستی با یک دکتر، که به نظر می آید درآمد خوب و جایگاه اجتماعی بالایی داره، جذابه. یکی از همین دکترها، هنگام غروب دختری را به باغش می برد. در آنجا برای رسیدن به خواسته اش بزور متوسل میشه. وقتی دختر جیغ میکشه، میگوید بیخودی سرو صدا نکن، اینجا کسی صدایت را نمیشنوه، دختر که فکر نمیکرده به این زودی کار به اینجا برسه، فشارش می افته، و بیهوش میشه . دکتر مجبور می شه، بدون اینکه به هدفش برسه، دختر را به درمانگاه برساند و سرم به او وصل کند.

-   آقای عزیزی با فوق لیسانس استاد دانشگاه شده. شاگردان دختر زیادی داره، که دور دور ها و برنامه های جنبی در زمان کلاسها، به آنها اجازه نمیده مرتب سر کلاس بیایند. علاوه بر اینکه درسها را فرا نگرفته اند، ساعات غیبتشان هم بیش از مدت مجاز است. وقتی در اواخر ترم پیشش می آیند که مشکل را حل کنند، آنها را به دفتر کارش که خارج از دانشگاه است، دعوت میکند. تا در آنجا با هم موضوع را بررسی کنند و ببینند آیا میشود این دختر، این واحد را پاس کند یا نه. پس از امتحان ترم، دختری به او اس داده بود که استاد منو ننداز، هر جا که دوست داری بنداز! استاد دیگری به دختری از دانشجوهاش تجاوز میکنه، دختر موضوع را با خواهرش درمیان میذاره. خواهر با کمک چند تا از دوستاش، روی ماشین گرون قیمت استاد که بیرون دانشگاه پارک بود، اسید می پاشند. چون فکر می کنند با شکایت به دانشگاه،  موضوع علنی میشه و اونا انگشت نمای همه میشن. ممکنه اون مسئولی که بهش شکایت کردند، از قماش همین استاده باشه، نه تنها مشکلی رو حل نکنه، بلکه برای نون قرض دادن به اون استاد، پاپوشی هم براشون درست کنه. تازه این نوع ادعا ها قابل اثبات نیست. طرف نمیدونه واقعا این اتفاق افتاده و یا به علت دیگه ای میخوان حالشو بگیرن.

-    برخی از جوانها هم شرکتی میزنند. تعدادی دختر را بعنوان ویزیتور به کار میگیرند. این دخترها همان قدر پول میگیرند که فروش انجام دهند. اکثرا هم بعلت ناآشنایی با آن شغل، کاری از پیش نمیبرند. حداقل سودش اینست که شرکت یا مغازه، سوت و کور نیست. همیشه تعدادی کارمند بی جیره مواجب آنجا هستند. در ضمن صاحبان شرکت هم از این دختران زیبا بی نصیب نمی مانند و از لذت همنشینی با آنها برخوردارند. همین جاذبه، ویزیتورهای مرد را هم با درصد پایینتر جذب میکند. ضمن چرخیدن کار این مجموعه اقتصادی با هزینه کمتر، شور و شوق حضور کارکنان در کنار هم فضای بهتری ایجاد میکند.

 

-   فروشگاههای کیف و کفش و لباس و مایحتاج زنانه لیستی دارند که دختران خریدار، اگه دلشون خواست شماره همراهشونو می نویسند. تا کالای جدید که آمد، یا اگر مغازه آف زد، با اس ام اس خبرشان کنند. این امکان را هم برای صاحب مغازه که اکثرا جوان و خوشبرخوردند، ایجاد کند تا بعدا به افراد دلخواه زنگ بزنن. ضمن صحبت در باره اجناس جدیدی که اومده، اگه شرایط را مناسب دیدند، طرح دوستی کنند. خیلی وقتها شرایطی برای ارتباطات بعدی فروشنده و دوستانش با این دخترا فراهم میشه. میگند ناصرالدین شاه به کسی که اسبشو زین میکرده، بیشتر از وزیرش اهمیت میداده. چون کسی که اسبش را زین می کرده میتونسته چیز نوک تیزی در زیر زین بذاره که در موقعیت مناسب، در بدن اسب فرو رود و با عث رم کردن اسب و به خطر افتادن جان پادشاه شود. دختران هم جذب هرکسی که فکر کنند روزی با او سر و کار دارند، میشوند. بیشتر از هر کسی به وی لطف می کنند و یا نظرش را برای آن روز بخصوص جلب مینمایند. کاری می کنند که گلویش پیششان گیر کند و مطمئن باشند در آنزمان کارشان را راه می اندازد و در کارش نه نمی آورد.

    الان تعداد دخترهای آزاد و امروزی و تحصیلکرده که مرتب از دوست پسرشون کتک میخورن، خیلی بیشتر از زنهای دهاتیه، که شوهرای خسته و بداخلاقشون میزننشون، تازه اون زن دهاتی میتونه بره پیش مادرش یا فامیلاش درد دل کنه، هر چند ممکنه اونا نتونن راه حلی پیدا کنن، ولی این دخترای تحصیلکرده که با مامان، باباهه قهر میکنند، به امید دوست پسرشون، به کی شکایت کنن؟

اشکال شکننده بودن این زندگیها، اینست که بین دختر و پسر اعتمادی وجود ندارد و هر دو بارها اثبات کرده اند که اگر پای خوشگذرانی  باز شود، به آن پیشنهاد نه نمی گویند. بنابر این ازدواجهای سفید آنقدر هم سفید نیست و کدورتی دایمی را در دل دارد. انسان نیاز دارد، به خانواده اش اعتماد کامل داشته باشد تا در کنار آنها احساس آرامش و امنیت کند. ولی در این زندگیها حتی اگه یکی تصمیم به صداقت و راستی بگیره، طرف مقابل باورش نمیشه. دائما با سختگیریها و تهمت و بدگمانی، مختصر آسایش موجود را از بین می برد. هر زنگ و اس ام اسی میتواند طوفانی بپا کند، هر چند که آن اس ام اس را تلفن همراه داده باشد و یا پیامکی تبلیغاتی باشد.

سعدی نام  دی  97

وبلاگ:   www.blog.sadinam.com 

آدرس سایت  WWW.SADINAM.COM  :

تلگرام:      @YOUROFICE 

ایمیل   INFO@SADINAM.COM  :



  • محمد تقی سعدی نام

نبش قبر 6

داستان قرض گرفتن

          ما در یک خانه سه طبقه زندگی میکردیم، که نصف، نصف مال من و مادرم بود، یک آپارتمان که دست مستاجر بود، مال مادرم بود و من در یک آپارتمان زندگی میکردم و آپارتمان سوم هم که نصفش مال من بود و نصفش سهم مادرم، مستاجر داشت. چون من در این ساختمان زندگی میکردم و مادرم از ما دور بود، مستاجرها منو صاحبخونه میدونستند. مادرم ترجیح میداد در خانه ویلایی قدیمی با سقف شیروانی در مرکز شهر زندگی کند که با همه همسایه ها آشنا بود و خود را اسیر آپارتمان نشینی در حومه شهر نکند. این ساختمان جای یک پارک ماشین بیشتر نداشت که من ماشینمو پارک میکردم. ساختمان وقتی ساخته شده بود که ما هم مثل بقیه مردم سعی کردیم قانون شهرداری را که باید پارکینگ بیشتر باشد، دور بزنیم و زرنگی کردیم و یک پارکینگ بیشتر تعبیه نکردیم. گرفتن اجاره از مستاجرین ماجرایی داشت، سر ماه که میشد من باید با گردن کج، زنگ آپارتمان مستاجرها را میزدم و یادآوری میکردم که اجاره را بپردازند. با اینکه آخر شب میرفتم که با مرد خانه مواجه شوم، بیشتر وقتها، زن مستاجر درب را باز میکرد و میگفت آقامون خانه نیستند یا حمامند و یا خسته بودند، خوابیدند و چشم، چشم، فردا تقدیم میکنیم، بعضی وقتها اجاره پرداخت میشد و گاهی هم وعده یکی دو روز دیگه را میدادند که گاهی، ده پانزده روز ادامه پیدا میکرد و باز باید خستگی در میکردم که اول ماه بعد همین داستانها تکرار شود.

 گاهی هم زن مستاجر پیش دستی میکرد و دو سه روز مانده به اول ماه، می آمد  و ضمن گپ زدن با خانمم میگفت، که شوهرم در آمدش خوب نبوده و ممکنه این ماه چند روز دیر تر پولش جور بشه. این داستانها بیشتر نبودن مشتری و کسادی بازار و هزینه بیماری و چک برگشت خورده و چند ماه عقب افتادن حقوق و غیره بود. گاهی هم زنها  در حین گپ زدن روزانه با خانمم، تیکه می انداختند، که خوش بحال این صاحبخانه ها، ما بیچاره ها تمام ماه داریم برای اینها کار میکنیم و آخر ماه پول را دو دستی تقدیمشان میکنیم و گاهی هیچی برای خرج روزمره ما نمیماند، صاحبخانه ها بدون اینکه کاری بکنند، پول میگیرند و راحت زندگی میکنند، و یا اگر کمی عصبانی تر بودند میگفتند انشاالله خورده تان نشود، خرج دوا دکتر بشه این پولی را که بزور از ما میگیرید. هر چند که گاهی در میان همین درد دلهای زنانه، حرفهایی زده میشد که بعدا خانمم میگفت اینا اینقدر طلا می خرند، ماهی فلان قدر خرج شیرینی خریدنشان میشه، لباس مارک میخرند، هر دفعه خانمه و بچه هاش یک لباس جدید میپوشند، کادوهای اینچنینی میبرند و انگار فقط موقع اجاره دادن، بی پول میشن و یا دلشون نمیاد پول اجاره را بدهند و اینقدر نق میزنن. هر مشکلی هم که در خانه ایجاد میشد، اول درب خانه ما را میزدند که قفل درب ورودی گیر داره، سقف حمام ما نم زده، دیشب چند مهمان داشتیم، گفتند چرا صاحب خانه اتاقها را کاغذ دیواری نمیکنه؟ با این وضعیت، خیلی دارین اجاره میدین، شیر آشپزخانه چکه میکنه و غیره. مشکل بعدی جمع آوری سهم قبض آب و گاز بود که آنزمانها مشترک بود، با اینکه در قولنامه قید شده بود که سهم هر آپارتمان یک سوم از قبض است،توجیحات مختلفی آورده میشد که ما بیشتر خانه نیستیم، ما اغلب خانه مامانم اینا میریم، جمعیت ما نصف اون مستاجر دیگه است، مصرف ما کمه و مصرف اونا زیاد، انصاف نیست که به یک اندازه پول بدیم و این گفته ها که به پایان میرسید تازه پول موجود نداشتند و قول چند روز دیگه را میدادند. اکثرا من قبضها را پرداخت میکردم تا روزیکه مستاجران بر سر لطف باشند و پول آب و گازشان را پرداخت کنند. یکسال هم یک مستاجری داشتیم که سروان کلانتری بود، خانه را برای یک خانواده سه نفری اجاره کرد، خودش و همسر و دختر 5 ساله اش، بسیار هم مودب و خوش برخورد، اسباب کشی کردند و خودش و دختر 5 ساله اش در خانه مستقر شدند و گفت همسرش شهرستانیه و چند وقت رفته پیش خانواده ش . جناب سروان صبح زود درب خانه را قفل میکرد و میرفت کلانتری تا پاسی از نیمه شب و در تمام این مدت، دخترش توی خانه زندانی. بعد از چندی معلوم شد که از زنش طلاق گرفته و میترسه خانواده زنش، بچه را بدزدند. دخترش موهای بلند طلایی با فر ملایمی داشت و با چشمهای خاکستری و پوست سفید، به زیبایی عکس های کارت پستال بود و فوق العاده دوست داشتنی. یک پاسیو مشترک، بین سه آپارتمان ارتباط برقرار میکرد که گاهی این دختر، با خانمم صحبت میکرد و میگفت تنهایی توی خانه میترسه یا حوصله ش سر رفته یا بابام کی میاد و بیشتر وقتها چیزی برای خوردن نداشت و گاهی خانمم با ترس از جناب سروان، غذایی را با طناب از پاسیو به پایین میفرستاد تا این فرشته کوچولو، بخوره. اون سال برای خانواده ما ،عذاب واقعی بود، دخترکی که مثل داستانهای دیو و پری در قلعه ای زندانی است، پدری که دائما با مجرمان در ارتباطه و بیش از بقیه به همه بی اعتماده و ما که عملا در معرض ظلم بزرگ به کودک بی گناهی بودیم و به هیچ وجه نتوانستیم پدر دخترک را راضی کنیم که بچه را روزها پیش دوست و آشنایی ببره یا مهد کودک بذاره تا دخترک خردسال اینگونه تنها و زندانی نباشه.

 جالب اینکه در پایان سال اصرار داشت که یکسال دیگه هم همینجا بمونه و میگفت من فقط به شما اطمینان دارم و شما گاهی آب و غذا به بچه ام میدهید. که با هزار دلیل بی خیال شد و رفت که فرزند دلبندش را در قلعه ای دیگه، زندانی کنه. یک روز که از سر کار برمیگشتم، درب یک آپارتمان باز شد و زن مستاجر با یک جعبه شیرینی، بیرون پرید و ضمن سلام، احوالپرسی خوشخبری داد که شوهرش ماشین خریده و امشب با ماشین میاد خونه. من ضمن خوردن شیرینی تبریک گفتم و آرزو کردم به همه آرزوهایشان برسند و قبل از اینکه خداحافظی کنم، با عجله گفت بخدا این ماشینو با کلی قرض خریدیم و الانم دزدی خیلی زیاد شده، تو رو خدا اجازه بدین شبا، همین کنار گوشه پارکینک جاش بدیم. هر چی من توضیح دادم که این پارکینگ جای یک ماشین بیشتر نداره و با بزور جا دادن یک ماشین دیگه، رفت و آمد همسایه ها با مشکل مواجه میشه و باید یک وری بین سپر ماشین و دیوار رد بشن و سر و صدای همه در میاد، از طرفی صبح زود که من باید برم سرکار، اول باید شما را از خواب بیدار کنم و همه اذیت میشیم، بخرجش نرفت. ضمن تعارف مجدد شیرینی اصرار میکرد که راضی نشین ماشین ما نصیب دزدا بشه و حالا سه چهار روز ماشین اینجا پارک بشه تا ما یک راه دیگه پیداکنیم. عاقبت تو رودردایسی قبول کردم و از اون به بعد روزی دو بار کار ما جابجایی ماشین و چیدن آنها در پارکینگ بود  و بیدار کردن اول صبح اونا که دیگه بعد از چند وقت، عصبانی هم میشدند که چرا شما ساعت 7.30 باید سر کار برین، ما شبها دیر میخوابیم، خسته ایم!

با اینکه توی خونه خودمون زندگی میکردیم، ولی خیلی آقا بالا سر داشتیم و نگاه مستاجران به ما که بی شباهت نگاه به یک زالوی بی رحم نبود، اذیتمون میکرد و تصمیم گرفتیم با مستاجر زندگی نکنیم و بذار هر چی میخوان بگن، پشت سرمون باشه، نه توی رومون. زندگی با آدمایی که شما را بالاتر از خود میبینند، خالی از مشکل نیست، یک بار موقع آوردن ماشین توی پارکینگ، کلید داخل قفل نمیشد و با دقت بیشتر معلوم شد که سوراخ  کلید با قیر پر شده است، این موضوع دو بار دیگه هم با فرو کردن چوب کبریت تکرار شد، قاعدتا این میتونست کار یک پسر بچه باشه. یکی از مستاجرا، پسری ده ساله داشت و با درمیان گذاشتن موضوع این اذیت کوچولو با خانواده اش، معلوم شد که پدر و مادردر مورد صابخونه و پول زوری که میگیره با هم حرف زدند و پسرشون که حس میکرده باید از خانواده اش حمایت کنه، تصمیم گرفته قفل درب پارکینگ را که تنها استفاده کنندش، ما بودیم را دستکاری کنه. یک دوستم که دهه پنجاه توی انگلیس تحصیل کرده بود، میگفت: یک کارگر توی اونجا هر چقدر هم پولدار باشه، باز خانه اش را در محل کارگری میگیره و یک ماشین هیلمن میخره، چون اگربا کارگرها زندگی نکنه و مثل اونا نباشه، کسی باهش همکلام نمیشه و باید به تنهایی زندگی کنه. این شد که رفتیم سراغ پیدا کردن خانه ویلایی، که لازم نباشه بیخودی در غم و شادی دیگران شریک شویم. اما حالا دیگه، همه خانه های ویلایی دهه 60 و 50 را خراب میکردند و 5-6 طبقه آپارتمان میساختند و خانه ویلایی نو نبود و اگه بود در مناطقی بود که قیمت آن خارج از توان ما. من هر وقت خواستم خریدی توی زندگیم انجام بدم، همان موقع، نقطه عطف آن جنس بود و مغازه ها میگفتند داره گرون میشه و کمیابه، برای خرید خانه هم همه بنگاهها میگفتند گرون شده و الان کسی فروشنده نیست. بالاخره با کمک بنگاه املاک، خانه یی پیدا کردیم که فقط خانه بود، نه رنگ و رویی داشت، نه استحکام بنا، نه نقشه خوب، از اون خانه هایی که با جنسهای تعاونی دهه 60 و در نبود آهن و سیمان و مصالح مرغوب ساخته شده بود، بجای تیرآهن، با میلگرد، تیر ساخته بودند و سقف ضربی و بجای خاک گچ، کاهگل.

 ولی هر چه بود ما را از موقعیت نه چندان خوبمان نجات میداد. رفتیم قولنامه بنویسیم، حاج خانم هم همراه حاج آقای فروشنده، اومده بود بنگاه، که همه زود شوهرم را میشناسند و سرش را کلاه میگذارند، ما این خانه را با بدبختی و قرض و قوله ساختیم و درست نیست که سرمان را کلاه بگذارید! بنگاه دار نگاه پر معنایی کرد که ای بابا با زن جماعت که نمیشه معامله کرد. بهر حال قولنامه نوشته شد و موقع نوشتن مبلغ ما تلاش کردیم که از قیمت اولیه صاحبخانه، کمی تخفیف بگیریم که حاج خانم که قیمت را شنید با شوهرش دعواش شد که چرا اینقدر گفتی ، دست حاج آقا را گرفت ، در حالی که از بنگاه بیرون میرفتند ، درخواست ده درصد بیشتر از قیمت اولیه شوهرش را نمود. ما هم بی خیال شدیم و از بنگاهی خواستیم مورد دیگری را پیدا کند. چند روز گذشت و بنگاهی خبر داد که فردا حاج آقا بدون حاج خانم برای قولنامه میاد بنگاه، که قولنامه را امضا کند. فرداش رفتیم و بجای اینکه ما تخفیف بگیریم، فروشنده قیمت خودش را کمی بالاتر برد و معامله انجام شد. قرار شد یک سوم مبلغ را در زمان امضای قولنامه پرداخت کنیم، یک سوم زمان امضای سند در محضر و یک سوم موقع تخلیه و تحویل خانه و همچنین، اول تحویل خانه انجام شود حدود سه ماه بعد و سند هم پس از انجام مراحل بانکی. یک سوم اول را پرداخت کردم و آنروز را سر کار نرفتم تا بتوانم دو سوم بقیه را تامین کنم، یک وام از بانک مسکن میتونستم بگیرم، یک وام هم از صندوق قرض الحسنه، که اونروزها باب شده بود و فرمولش طوری بود که انگار اول شما به صندوق وام میدادی و بعد صندوق به شما، یا بالعکس. زمان ضربدر مبلغی که شما در صندوق سپرده میکردی برابر زمان ضربدر مبلغی بود که وام میگرفتی بعلاوه سه چهار درصد کارمزد. من از چندی قبل هم در بانک مسکن سپرده گذاشته بودم هم در این صندوق و وامی که صندوق میداد بیش از سه برابر وام مسکن بود. یکسری طلا و چیزهای دیگه هم بود که باید میفروختیم و سرجمع معادل پول خانه میشد. البته دبه فروشنده را حساب نکرده بودم که آنهم باید جور میشد.کار، داشت خوب پیش میرفت که یکروز بنگاهی خبر داد که فردا بیاین بنگاه. رفتم، بنگاه دار و حاج آقای فروشنده نشسته بودند و بنگاه دار به من فهموند که حاج آقا پول لازم داره و تا سه روز دیگه اگه یک سوم پول را دادین و سند زدین، مشکل حله و گرنه فروشنده میگه معامله فسخه و چون پولی را که دادین، خرج کرده، کم کم بهتون پس میده! من که قبلا هم صابون این حاج آقا، حاج خانم به تنم خورده بود، فهمیدم که یا باید همین کارو انجام بدم، یا چند وقت مجبور بشم از پله های دادگاه بالا پایین برم تا تازه برسم به همین جایی که امروز هستم، از طرفی با خوردن سند بخش عمده ای از مشکلات احتمالی حل میشد و بنفع ما بود. قول سه روز دیگه را دادم و بانک مسکن هم که در این مدت خانه را کارشناسی کرده بود،  اعلام آمادگی برای خوردن سند بنام من و سپس بنام بانک را کرد. نفس راحتی کشیدم، با پولهای دیگه ای که جمع و جور شده بود، دو میلیون کم داشتم. به صندوق مراجعه کردم، حساب کردند و گفتند زودتر از 20 روز دیگه وام قابل پرداخت نیست، آدمهای دیگه ای توی نوبتند و نوبت منو برای اون روز گذاشتند. ظهر در حالی خونه اومدم که هیچ راهی برای تامین دو میلیون پیدا نکرده بودم. با اینکه اونزمان دو میلیون مبلغ زیادی بود ولی برای 20 روز شاید میشد قرض گرفت و تنها منبع دوست و آشناها بودند. توی خونه موضوع را در میان گذاشتم و عصر به چند دوست برای قرض گرفتن سر زدم ولی همه با اتفاق جوابی دادند شبیه اینکه اگه دیروز میومدی، بود ولی امروز فلان کار را کردیم. شب خانمم با خوشحالی گفت یکی از فامیلهای نزدیکش گفته، اگه فقط برای 20 روز باشه و بدقولی نشه، من پول دارم، با تردید نگاه کردم، با اینکه به گروه خونش نمیخورد بخواد دست منو بگیره، ولی همه متفق القول بودند که خیلی آدم خوب و با خداییه.  بنظرم اومد که بیست روز زمان کمیه و بد نیست که حالا که خودش پیشنهاد کرده، دنبال راه دیگه ای نریم و از طرفی باید زودتر از شر خواسته فروشنده راحت میشدم. تلفنی تماس گرفتم و شرح کامل ماوقع را دادم و ایشان ضمن تعریف داستان بدقولی چند نفر مشابه من، فرمودند ساعت یازده شب بیا درب خونه با یک چک به مبلغ دو میلیون بعنوان تضمین، پول را بگیر، انشاالله که کار یک مسلمون دیگه هم راه بیافته. با عجله شام را خوردم و یک چک به مبلغ دو میلیون تومان نوشتم و امضا کردم و خوشحال از اینکه دو روز زودتر از قراری که گذاشتم پول جور شده، راهی خانه این مرد خدا شدم. رسیدم و زنگ زدم و این فامیل محترم که همسن و سال خودم بود، با زیر شلواری دم درب آمد و ضمن احوالپرسی، چک تضمین را گرفت، پس از چند بار وارسی تاریخ و امضا و مبلغ و پشت و روی چک، مجددا تاکید کرد که هیچ بهانه ای در موعد پرداخت پول نباشه و من هم چون قرار بود پول را از صندوق بگیرم ، اطمینان لازم را برای چندمین بار دادم. چک را با خود به خانه برد تا پول را بیاره. هنگام بازگشت چندین فقره چک دستش بود و گفت من پولهام محل کارمه و این موقع شب که پول در خانه ندارم، شما این چکها را که بتاریخ فرداست، بگیر و فردا نقدش کن، هر کدوم هم که توی حسابش پول نداشت به من زنگ بزن تا هماهنگ کنم بری از صاحب چک بگیری. با تعجب نگاهی بهش کردم که به من قول داده بود دو میلیون پول نقد میده، یازده فقره چک کم و زیاد که هر کدوم هم مال بانکی در گوشه و کنار شهر بود،بعلاوه پنجاه و شش هزار تومان پول نقد، تحویلم داد و رسید دریافت دو میلیون تومان پول هم از من گرفت. احتمالا این مرد خدا تصمیم گرفته بود که هم مشکل منو حل کنه و هم از شر نقد کردن این چکها خلاص بشه، شایدم خواسته من برای رسیدن به هدفم کمی هم زحمت بکشم. کلی تشکر کردم و خداحافظی و برگشتم با یازده فقره چکی که همش بوی اجناس عطاری میداد، بوی زردچوبه و زعفران وبوهای دیگه ای که من نمیشناختم. احتمالا توی کار عطاری بود. اون زمانها نه تنها بانکهای مختلف با هم دشمن خونی بودند بلکه شعب یک بانک هم با هم ارتباطی نداشتند و اگه شما 5 تا چک شعب مختلف بانک صادرات داشتی، نمیشد از یک شعبه بانک، همه را وصول کنی، دو راه وجود داشت، یکی اینکه همه چکها را به حساب خودت بخوابانی و فردای آنروز وصول شود یا اینکه به تک تک شعب مراجعه کنی و پول نقد بگیری که من برای اطمینان مجبور شدم راه دوم را برگزینم. فردا باز سر کار نرفتم و با تعیین یک مسیر پیچ در پیچ، راهی بانکها شدم و آخرین چک را با التماس ساعت 13.30 که بانک تعطیل میشد تبدیل به پول کردم. فردا صبح هم رفتم بانک و پولهایی که همه بیست تومنی و پنجاه تومنی و تک و توک صد تومنی بود، به تحویلدار بانک دادم و اون همه را با دست شمرد و فیش واریز را تحویلم داد. باز هم جای شکرش باقی بود که یک روز زودتر پول آماده شد. روز موعود با حضور نماینده بانک، رفتیم محضر و سند را زدیم و یک مرحله سخت دیگه از این هفتخوان رستم به اتمام رسید. دو روز از سرخوشی این موفقیت گذشته بود که وارد خانه شدم و دیدم فامیل محترم خانمم، نشسته و جلوش چایی و کلی میوه گذاشتند تا من برسم. خیلی تعجب کردم، ما معمولا بجز دعوتهای رسمی همو نمیدیدیم و حضور سرزده در خانه من، کمی عجیب بود. سلام علیک کردم و نشستم، حالا دیگه نمک گیرشم شده بودم و بیشتر باید مراعات ادب میکردم، همینطور که تند تند میوه میخورد، تعریف کرد از یکی که به فامیلشون وام داده و طرف ورشکست شده و چکهاش برگشت خورده و افتاده زندان و این دوستش دیگه نمیتونه پولشو پس بگیره و رو بمن کرد که شما هم اینقدر چک و چک بازی نکن عاقبتت زندانه! منم همین حالا پولم را لازم دارم و هر جور شده تا فردا پس بده. با اتمام حرفش یک پرتقال دیگه هم پوست کند نصفشو یکجا گذاشت توی دهنش و هنوز کاملا از گلوش پایبن نرفته بود نصفه دیگه را هم گذاشت توی دهنش و با دهان پر از پرتقال، خداحافظی شکسته بسته ای کرد و رفت. من از اول هم دلم راضی نبود که از این نوع آدما پول قرض بگیرم و حالا کاری بود که شده بود و من فقط ابزاری شدم برای اینکه چکها را از بانکهای مختلف براش نقد کنم. خیلی عصبی شدم از رفتار عجیب غریب بعضی از مردم، آخه تو که ظرفیتشو نداری چرا پیشنهاد میکنی که من قرض میدم، بعد هم میای میگی که پشیمون شدم؟ اونم واسه 15 روز؟ به یک فامیل نزدیک که مطمئن بودم پول داره ولی باهش رودروایسی داشتم و دلم نمیخواست بهش رو بزنم، زنگ زدم و موضوع را در میان گذاشتم، با روی خوش گفت همین حالا پاشین با خانواده بیاین اینجا و یکساعتی دور هم باشیم و پول هم حاضره، اگه دیرتر هم خواستی پرداخت کنی، ایرادی نداره. رفتیم و یکساعتی از اینور، اونور حرف زدیم و با دست پر پول برگشتیم. خانمم با خوشحالی به فامیلش زنگ زد که پول جور شده و اون با تعجب پرسیده بود از کی، و وقتی فهمیده بود، جوابی داده بود که انگار اونهم پولش از دست رفت و ضمن تاکید بر اینکه شوهرت همین روزا زندانی میشه گفته بود فردا عصر، بگو پولو بیاره درب خونم، نق زدم که اون دفعه من رفتم و بجای گرفتن پول یازده تا چک گرفتم و آنهمه اذیت شدم تا پولش سرجمع شد بگو بیاد درب خونه و پولشو از خودت بگیره، اونم کسی که سرقولش نبوده و هنوز پولو نداده، اومده پس بگیره، خانمم گفت اینجوریه دیگه، فامیله، باز چشممون تو چشمش  می افته، خواسته یک لطفی بکنه، ترسیده، شایدم پشیمون شده، برو پولو بهش بده. ناچار سر ساعت خدمت آقا رسیدم و پول را تقدیم کردم، سه بار پولها را دم درب شمرد، بعد هم گفت حالا میفرمودین تو، گفت بی زحمت چک پشتوانه را پس بدین، گفت تو گاو صندوق محل کارمه، بعدا بهتون میدم. دلم میخواست بگم، شما که اینهمه واسه خودت محکم کاری میکنی، چرا نوبت بقیه که میشه، ریلکس میشی؟ این ماجرا و فشار عصبی که به من وارد شد باعث شد که دیگه با این فامیل محترم روبرو نشم و رفت و آمد نکنم.

 از آن طرف فردی که ما خونه را از او خریده بودیم یکروز زنگ زد و رفتم خونش، خانمش گفت برو اون دستشویی را ببین، با تعجب نگاهی بهش کردم و با اکراه رفتم، یک دستشویی معمولی بود با کاشیهای درجه 3 از مد افتاده دهه ۶۰، گفتم خوب؟ گفت اون آینه روی دستشویی را تازه خریدیم اونم میخوان؟ منکه تعجب کرده بودم که مگر وقتی خانه را میخرند برای آینه دستشوییش قولنامه جدید مینویسند؟ گفتم نه آینه بالای دستشویی همیشه لکه میشه و با خودتون ببرین. بعد برام تعریف کرد که یکی از آشناهای ما خونه را که فروخته، همه دربهای اتاقها را هم برده، ما هم این دربها را گرون خریدیم، با خونسردی گفتم ما خانه را از شما خریدیم، دربهاشو که نخریدیم ، اگه دلتون خواست با خودتون ببرید و از خونه بیرون آمدم . شاید چون موقع خرید خیلی چانه نزدم و حتی با توجه به نوسان بازار، کمی خانه را گرانتر خریدم، فکر میکردن شاید پول دیگه یی هم بتونن بگیرن. بالاخره موعد مقرر تخلیه خانه رسید، فروشنده اصرار کرده بود که زودتر از 2 ظهر فلان روز، وسایل نیارین. وسایل را سوار کامیون کردیم و سر ساعت مقرر، در حالی که باقیمانده پول خانه را نقدا در کیسه ای ریخته بودیم، بنگاهی را هم این ساعت که کار تعطیل است، برای تحویل تحول خانه همراه آورده بودیم، رسیدیم و زنگ زدیم، حاج آقا اومد و با عصبانیت گفت چه خبره؟ خونه رو خریدین، آدما رو که نخریدین، ما داریم نهار میخوریم و هنوز خیلی کار داریم، برین فردا بیاین! ما هم با بارو بندیل و کامیون و کارگر اجاره ای، پشت درب بلاتکلیف. منم عصبانی شدم، گفتم یا طبق قرار، الان خونه را تحویل میدین یا با این پولی که پیش منه، بهترین خانه را اجاره میکنم و تا یکماه برنمیگردم، حاج آقا که فکر اینجاشو نکرده بود، رفت توی خانه و برگشت و گفت وسایلو بیارین داخل با کمک بنگاهی پشت قولنامه را هر دو امضا کردیم که خانه تحویل شد. بعد گفت ماشین من استارت نمیخوره و تا فردا اینجا بمونه، ماشین یکی از اون شورلتهای قدیمی بزرگ مثل کشتی بود، موضوع مهمی نبود ولی چون نمیدونستم چه فکری تو سر فروشنده است، گفتم حالا که خونه تحویلم شده، هیچی نباید بمونه، زنگ میزنم جرثقیل بیاد و بذارش توی خیابون. پسر حاج آقا اومد و پشت ماشین نشست و روشنش کرد و آوردش بیرون وچون عمده وسایل را برده بودند، بقیه را هم توی ماشین جا دادند و رفتند.

 اینگونه خان هفتم خریدن یک خانه هم سپری شد. البته دو سال تمام، فقط برای پرداخت وامها و قرضهایی که کرده بودم، کار میکردم و اول هر ماه از اینکه یکبار دیگه پول قسطهام جور شده و پرداخت کردم، خوشحال بودم. بعد از دو سال، بعلت تورم و کاهش ارزش مبلغ قسطها، زندگی معمول را در پیش گرفتیم.در اون دو سال، بیشتر نیازهای زندگی مانند مسافرت و تفریح و خریدهای جورواجور، فدای کسب آزادی و آرامش در زندگی شد.

سعدی نام  دی  97

وبلاگ:   www.blog.sadinam.com 

آدرس سایت  WWW.SADINAM.COM  :

تلگرام:      @YOUROFICE 

ایمیل   INFO@SADINAM.COM  :

 

  • محمد تقی سعدی نام

ورزش

ورزش

ورزش تو کشور ما یک نیاز همگانی نیست، بیشتر جنبه تفنن داره تا راهکاری برای حفظ سلامتی و تقویت بدن. اگر گروهی هم به ورزش میپردازند بیشتر هدفهای دیگه، تهییجشون کرده که برای مدتی-اغلب کوتاه- خود را یایبند آن میکنند. توی دهه پنجاه، ورزش بیشتر جنبه بازی داشت. در ورودی شهرها، تابلوهایی نصب بود که روزی یک ربع ورزش کنید و عکس یک دونده، شناگر، فوتبالیست یا بوکسور هم تزیین کننده تابلو بود، ولی انگار به زبان فارسی نوشته نشده بود و درک درستی از ورزش در میان عامه مردم وجود نداشت. آنروزها ورزش، همان ورزش باستانی بود که عده معدودی، شبها یکساعت به زورخانه محلشان سری میزدند و ضمن احوالپرسی و چاق سلامتی با همسلکان، میلی میزدند و تخته شنا و بعد همگی فردی که کباده میکشید را تماشا میکردند و از طبالی مرشد و شعرهایی که میخواند، لذت میبردند.

 همینها اغلب در خانه دمبل داشتند،- از آن دمبل های چدنی سیاه که شبیه سنگ پا بود نه از این دمبلهای خوشرنگ و ظریف با روکش پلاستیکی امروزی- و تخته شنا و اگر زورشان میرسید و جایش را داشتند یک هالترهم به وسایل فوق اضافه میشد.

 این اواخر در اندکی خانه ها، کیسه بوکس هم آویزان بود و معلوم نبود کی با این وسیله کار میکنند. استخر هم به استخرهای عمدتا روباز پارکها منحصر میشد که جوانان و نوجوانان در آن آبتنی میکردند تا شنا، چون شلوغ بود و دو سه ماه از سال بیشتر دوام نداشت و شنا در آنروزها در انحصار مردان بود و دختران اگه حالی داشتند، باید تو حوض خونشون آببازی میکردند. البته تا دلتان بخواد، کوچه ها پر از کودکان و نوجوانان و مردهای میانسال بود که تیم تشکیل داده بودند و با توپ پلاستیکی فوتبال میزدند و یا در یک کوچه باریکتر توری یا طنابی میبستند و والیبال بازی میکردند. این موضوع آنقدر شیوع داشت که در هنگام غروب کوچه ای را پیدا نمیکردی که یکی دو گروه با سر و صدای زیاد مشغول بازی نباشند.

 خانواده ها هم ناراضی از این وضع، اگر توپی توی خانه ای می افتاد احتمال اینکه مادر خانواده آنرا با چاقو پاره کند و بیرون بیاندازد زیاد بود و شکستن شیشه خانه ها با توپ، نون شیشه برها را تضمین میکرد. چقدر زیاد بودند مردان و نوجوانانی که با زیر شلوار میرفتند از مغازه محل، نانی، پنیری بخرند و با دیدن جمع بازیکنان هدفشان را از بیرون آمدن، فراموش میکردند و یکی دو ساعت بعد یکی باید میرفت و گوشزد میکرد که فلانی، همه منتظرند زود خرید کن و بیا. خانواده ها این همه تحرک و سرزندگی را که در انحصار پسران و مردان خانواده بود، حمل بر بازیگوشی می کردند و سرکوفت میزدند و فرد باشخصیت کسی بود که توی خانه اش چهارزانو بزنه  و در کوچه ها با لات و لوتا دمخور نباشه و سرش به زندگی گرم باشه. کشتی هم در جمعهای خانوادگی بسیار رواج داشت و کودکان و نوجوانان و بزرگترها دسته و پنجه ای باهم نرم میکردند و بقیه اعضای فامیل به تشویق آنان میپرداختند. در دهه 60 ،احتمالا در اثر جذابیت فیلمهای بروس لی دهه پنجاه، کاراته و تکواندو و جودوو کونگ فو رواج یافت و اندکی از جوانان صرفا مذکر خود را مشغول کردند. البته کونگ فو ممنوع شد چون ضربه مرگ داشت و ممکن بود در موارد سیاسی از آن سوء استفاده شود! تب و تاب جنگ، فوتبال و والیبال محله را کم کرد،بعد هم کمیته ها در کوچه ها گشت میزدند و اجازه بازی به نوجوانان و جوانان را نمیدادند، با این هدف که اینهایی که در کوچه ها بازی میکنند، دین و ایمان حسابی ندارند و مزاحم نوامیس مردم میشوند و اینگونه مردم را بزور راهی خانه ها کردند، انگار در خانه عبادت میکنند. در دهه 70 و اوایل 80 استخرهای خصوصی افتتاح شد و شنا را به سرگرمی بخش بزرگی از مردم تبدیل کرد و یواش یواش تبدیل به مجموعه های آبی شد و تایمی را هم به زنان اختصاص دادند. همچنین در این دهه تنیس خاکی مردان و زنان رشد قابل توجهی کرد. از نیمه دوم دهه 80 و دهه 90، که روابط دختر و پسر رایج شد، باشگاههای زیادی رونق گرفت که به بدنسازی مردان اختصاص داشت و گروههای زیادی از سنین 16 تا 40 سال را بخود جذب کرد. حالا همه لازم بود بازو داشته باشند و سینه ورزشکاری و شکم سیکس پک! 

استفاده از پودرهای انرژی زا، انواع پروتئین ، مواد نیروزا، انواع مکمل، تزریق هورمون های حیوانی، سگ ، اسب ، گربه ،  گوریل و کرگدن دغدغه جوانان شد. مشتریان باشگاهها برای پیمودن یک شبه، راه صد ساله، توصیه های سخت مربیان خود را اجرا میکردند در دوره های 40 روزه حق استفاده از مشروبات الکلی را نداشتند و حتی به دوست دخترشان نزدیک نمیشدند و شبی 17 سفیده تخم مرغ را سر میکشیدند، بعلاوه پودرها و هورمونهایی که مربی توصیه میکرد و از باشگاه میخریدند. همه برای این بود که سریعا عضلاتشان حجیم و سفت شود و پیش سر و همسر از بقیه کم نیاورند. در این سالها نیاز مبرم کشور به پودرهای مکمل آنقدر زیاد شد، که مسافران خارجی چند جعبه مکمل هم با خود می آوردند تا به قیمت مناسب بفروشند و یا به دوست و آشنایان بدهند. اگر چه اینجا هم هدف، ورزش و سلامتی نبود و عمدتا جذب دختران.با اینکه بسیاری از مکملها و تزریق هورمونها، زیان آور محسوب میشد، ولی گروههای وسیعی را راهی باشگاه ورزشی کرد و باشگاهها درآمدهای نجومی پیدا کردند، در هر خیابان دیده میشدند و برخی هم شعبات زنجیره ای خود را در نقاط مختلف شهر تاسیس میکنند که شامل شعبات آقایان و بانوان است. هزینه ماهیانه برخی از این باشگاهها از حداقل حقوق کارگری بیشتر است و مجهز به سونا و استخر و کافی شاپ بوده و گاهی یک شعبه مجهزتر دو برابر شعبه ای که در یک خیابان معمولی قرار دارد، شهریه میگیرد. از آنطرف هم باشگاههای بانوان با ژیمناستیک و بدنسازی همراه با آهنگ و رقص به پرورش دختران جوان پرداختند که چیزی از جنس مخالف خود کم نداشته باشند.

 برخی از این باشگاهها عمدتا مشغول آموزش انواع رقص عربی، اسپانیایی، ایرانی، غربی، بریک دانس، ایروبیک وآذری هستند و مشتریان زیادی هم دارند. این اولین باری بود که دختران همسان پسران فرصت این فعالیتها را بطور وسیع پیدا می کردند و ورزش ایران از انحصار مردان خارج میشد. در باشگاههای بانوان نیز انواع چربی سوزها برای آب کردن شکم و پهلو و لاغری استفاده میشود و همچنین مکملها و حجم دهنده های باسن و سینه. دختران عمدتا با هدف زنانه تر شدن وبزرگ کردن رانها و باسن و شکل دهی به پهلو و شکم وارد باشگاه میشوند و هر کدام تمرینهای متفاوتی را اجرا میکنند.

 در دهه 80 علی رغم اینکه هنوز بحث بود که کشتی مردان را با آن بدنهای نیمه عریان در تلویزیون نشان دهند، چه حکم شرعیی دارد و یا فوتبالیستها را چگونه نشان دهند که زنها حالی به حالی نشوند و کشور گناهی را مرتکب نشده باشد، یواشکی ورزش حرفه ای زنان رشد کرد و گروههای قوی والیبال و بسکتبال و ورزشهای رزمی و قایق سواری و غیره پدیدار شدند و موفق به کسب مدالهای جهانی فراوانی گردیدند هر چند که برخلاف ورزشکاران دیگر کشورها، مجبورند چنان لباسهای پوشیده ای، بپوشند که انگار قراره در قطب مسابقه بدن و با این وضع، حتی مامانشون هم نمیتونه بشناسشون.

 البته کشور را در هاله ای از ابهام فروبرد که وقتی شرعی نیست ورزش مردان را نمایش دهند، با ورزش زنان چه خاکی باید بر سر کرد و این دعوا هنوز بین علما ادامه دارد که آیا صلاح است زنان بجز لباس شویی و ظرفشویی و رفت و روب خانه آنهم فقط برای شوهرشان، به کارهای دیگر بپردازند یا نه!!!  مجادله ورود زنان به ورزشگاهها، هنوز بزرگترین موضوعی است که ذهن سیاستمدارانمان را بخود مشغول کرده که چگونه موضوع را توجیه نمایند که زنان متقاعد شوند که اگر امکانش بود، تلویزیونها را هم زنانه، مردانه میکردند که خانمها نتوانند ورزشکاران نیمه عریان مرد را ببینند، چه رسد به اینکه زنها بیایند ورزشگاه و از نزدیک شاهد بازیها باشند!

 این دهه بیلیارد و بولینگ جای فوتبال دستی و پینگ پنگ دهه های 50 و 60 را گرفت و گروههای زیادی را بخود جذب کرد.

از دهه 80 ، دو و ورزشها پارکی شیوع بیشتری پیدا کرد. در ابتدای صبح و عصرها گروههای زیادی از زن و مرد به دویدن و پیاده روی، دور پارک مشغولند ولی در طول روز توی پارکها، بیشتر مرد و زنهای مسنی را میبینی که دکتر جوابشون کرده و از سر ناچاری دارن ورزش میکنند، بعضی ها هم لنگون لنگون، انگار تازه از زیر سکته در آمدند. پسر دخترایی هم هستند که با انرژی میدوند، انگار نسخه یک مربی را دارند اجرا میکنند و قراره تو ورزش به هدف خاصی برسن. گروههای سه چهار نفری زنها ی سی چهل ساله هم هستند که دارن با هم غیبت میکنن و آروم آروم راه میرند، چند تایی مردهای بازنشسته که صرفا برای پر کردن برنامه روزانه شون با هم قدم میزنند و از موفقیتهای کوچکی که در زندگی داشتن برای هم تعریف میکنن یا تصادفی که با ماشین کردند، دست آخر از گرانی، بالا رفتن هزینه ها، بچه های زبان نفهمشون که بدون در نظر گرفتن شرایط اقتصادی، هر روز درخواست جدیدی دارند و زن بیرحمشون که از پشتی اونا در میاد و با چشم و ابرو و با کمی بداخلاقی ازشون میخواد که خواسته بچه ها رو قبول کنن و اونا هم ناچار زیر بار میرن.

خانواده هایی هم هستند  که روی ورزش بچه هاشون حساسند و از کودکی زمان و هزینه زیادی را برای ورزش بچه ها صرف میکنند، گاهی به نظر می آید این بچه از ورزش زده میشه، ولی بچه ها با شوق چندین سال، رشته را پیگیری میکنند وهدف اصلی هم قهرمانی شهر و استانه، همین امیدها و موفقیتها بچه را مشتاقتر میکنه.

ترد میل اکنون جزو لوازم اجباری بیشتر خانه ها شده، و برخی از اعضای خانواده با همت شروع به ورزش با آن میکنند تا وزن کم کنند یا تمرینات ورزشی باشگاه را تقویت نمایند و در برخی منازل هم مدتهاست که کسی به آن توجه نمیکند ولی مطمئنند که روزی دوباره تمرینات مداوم را شروع میکنند.

یک گروه هم که انواع وسایل ورزشی را برای خودشان و خانواده خریدند و بی استفاده در گوشه خانه افتاده، یک ترد میل که الان بیشتر جنبه جالباسی داره و چند ساله که کسی ازش استفاده نکرده و دائما خانم خونه نق میزنه که جامونو گرفته، دو تا اسکیت که دخترا فقط پنج جلسه ازش استفاده کردند و چون پای یکیشون در رفته، بی خیال این ورزش شدند، یک راکت تنیس و بیست سی تا توپ که یک گوشه ای خاک میخوره و آرزو میکنن یکی بیاد باهشون سرگرم بشه، گاهی یک میز پینگ پنگ که یک پایه ش شکسته و چند جا رنگ روش کنده شده و جاش گود مانده و دو تا راکت تخته سه لا با روکش پلاستیک و یک توپ تخم مرغی که یکطرفشم غور شده، توی پارکینگ خاک میخوره و وقتی حسن آقا مدیر ساختمان شد، با شوق و ذوق از همه پول جمع کرد و خرید، ولی گرفتاری اهالی نذاشته خیلی ازش استفاده کنند، یک دست لباس ژیمناستیک که فقط پنج جلسه استفاده شده و چون معلمش مهربون نبوده یک گوشه افتاده، دو دست لباس تکواندو استفاده نشده نو که حاصل ثبت نام در یک باشگاه بوده و پس از خرید با وسواس این لباسها پس از جلسه دوم، سوم و خشونت مربی و سختی تمرینات، دل بچه ها رو زده و بی خیالش شدند، در کلاس هاپکیدو ثبت نام کرند و وقتی لباسشو خریدند، دیدند حوصله اینم ندارند. دو تا دمبل ویک فنر تقویت بازو که پدر خانواده خریده و فقط چند روز باهش ورزش کرده، یک حلقه کمر که مدتهاست گوشه اتاق افتاده و دختر خانواده منتظره که یک روز رقص با اونو شروع کنه تا اندامش خوب بشه، هر چند که ماههاست اون روز نرسیده، یک میله بارفیکس که به چهارچوب درب وصل میشه و از وقتی کمهای درب را رنگ کردند، بازش کردند و کسی ازش استفاده نکرده، ولی همه مطمئنند لازمش دارند و یک روز ازش استفاده میکنند، یک توپ والیبال گرون کم باد که باید منتظر باشه سیزده بدر، بادش کنند و یکساعتی بچه های فامیل باهش بازی کنند، یک توپ پلاستیکی راه راه قرمز که یک توپ دیگه رو برش زدند و روش کشیدند تا سفت تر بشه و زیر آفتاب رنگش پریده و کسی بهش توجهی نمیکنه، دو تا راکت بدمینتون و یک توپ پردار که اگه یک روز بچه ها اردو رفتن با خودشون ببرن یا سیزده بدر، البته این راکتها، چند بارهم تو مسافرت پشت ماشین قرار گرفتند که اونجا بازی کنند ولی چون باد میومده بازی نچرخیده و  منصرف شدند. چند تا مایو و دماغ گیر و عینک شنا هم در گوشه ای خاک میخوره و مدتهاست استفاده نشده، حتی اونا رو با خودشون شمال بردند و لب دریا هم رفتند ولی حوصله شنا کردن نداشتند و استفاده نشده برگردوندن سر جای اولش.

دسته ای پرایدشونو با موتورهای مزدا استک افغانی تقویت کرده صندلیشو پایین بردند و جمعه ها یک سری به پیست ماشین سواری میزنن و یک دو دوری دور پیست میزنن تا روی بقیه را کم کنن و بعدش هم به تماشای مسابقه بقیه می شینند و تو دلشون آرزو میکنند که ماشین آقای عالی رو که باباش نمایشگاه ماشین داره و فقط پورش و بنز و بی ام و لوکس میفروشه و ماشینش خیلی توپه رو میداشتند و برای بقیه کلاس میزاشتند. توی همین پیست چند صد نفر با موتورهای ۱۰۰۰ و ۲۰۰۰ و ۱۴۰۰ با مارکهای مشهور، موتوراشونو جک زدند و یکوری روش لم دادند، موتورایی که چند صد میلیونه و قیمتش از خیلی از ماشینها بیشتره، با لباسهای موتورسواری که گاهی از ده میلیون هم تجاوز میکنه و فقط روزهای جمعه و تعطیل اجازه تردد در شهر را دارند، موتور سوار و دوستش روی موتور میشینن، توی خیابون گاز میدن و لابد قراره دل دخترا رو ببرن، دخترایی که اگه قرار باشه ابراز عقیده ای بکنند هیچ وقت به موتور با اون سرعتش نمیرسند. البته توی پیست دخترای زیادی هم برای تماشا میان و یا همراهی راننده های پیست اند و گاهی با ترس روی موتورها میشینند، اگه صاحبش اجازه بده که معمولا قند  هم تو دلش آب میشه، چند تا عکس سلفی میگیرند که تو پیجشون بذارن که ما هم موتور سنگین سوار میشیم.

 یک گروه یک اسب گرون خریدند و ماهی چند میلیون خرج نگهداریش رو به باشگاه اسب سواری میدند و الان چندین هفته است که از سر دلسوزی، جمعه ها رفتند باشگاه و فقط نیم ساعتی اسبشونو بدون اینکه سوار بشن دستشون گرفتند و راه بردند. البته هرجا میشینند فارغ از اینکه بحث چی باشه، در مورد اسب و اسب سواری و قیمت اسب ترکمنی حرف میزنن و دلشون بابت پولهایی که خرج میکنند خنک میشه، یک گروه دخترو پسر هم بجای ورزش، سگشونو پیاده روی میبرند و خدا خیر بده این سگارو که موجب پیاده روی اجباری صاحبشون شدند. ما بیشتر اسیر وسایلمونیم، از خدمتی که از اونا میگیریم.

سعدی نام  دی  97

وبلاگ:   www.blog.sadinam.com 

آدرس سایت  WWW.SADINAM.COM  :

تلگرام:      @YOUROFICE 

ایمیل   INFO@SADINAM.COM  :

 

  • محمد تقی سعدی نام

دخترانه

دخترانه
خانواده ام خیلی مذهبی اند، منم همیشه برای درست پیش رفتن کارا نذر میکنم. آنروز اتفاقی توی کلاس کنار سارا نشستم. چند روز پیش دوستم نازی، ما رو با هم آشنا کرده بود. سارا خیلی آزاد و شیطون بود. چند بار دیده بودمش که با پسرا خوش و بش میکنه حتی یکبار توی ماشین با دو تا پسر نشسته بودند و سیگار میکشیدند و غش غش میخندیدند. از این کار سارا چندشم شد. شاید دلم نمیخواست جای اون باشم، بالاخره دختر لازمه یک حریمی واسه خودش قائل باشه و به این آسونی دست یافتنی نباشه.

 تو همین فکرا بودم که یهو سارا ازم پرسید دوس پسر داری؟ من با خجالت جواب منفی دادم و سارا خیلی ساده گفت بعد کلاس با من بیا. دیگه هیچی از درس استاد را نمیفهمیدم. یعنی سارا با من چکار داره؟ نکنه بلایی سرم بیاد، اگه دسته گلی به آب بدم همه فامیل تیکه تیکه ام میکنن، اونا به کنار، اشکهای مامانمو نمیتونستم ببینم. بعد کلاس مثل بچه ها دنبال سارا راه افتادم و اون داشت با گوشیش حرف میزد و از درب دانشگاه خارج میشد. هیچ توضیحی نمیداد که برنامه چیه و کجا قراره بریم. منم روم نمیشد بپرسم، شاید میترسیدم بنظر ناشی بیام. ده دقیقه ای گذشت یک پراید جلوشون ترمز کرد سارا جلو نشست و با تحکم گفت بشین. با ترس و نگرانی درب عقب را باز کردم و نشستم. پسره چند سال از ما بزرگتر بود و یک کم لات و دهاتی به نظر می آمد. پسره با سارا دست داد و قربون صدقه اش میرفت بعد هم برگشت و خودشو معرفی کرد و دستشو دراز کرد که با من دست بده، من تا حالا با پسر دست نداده بودم ولی برای اینکه ضایع نباشه دستمو دراز کردم و دست دادم، دستش خیلی داغ بود و یک اسم دیگه خودمو معرفی کردم، انگار میدونستم کار بدیه و دارم خودمو پنهان میکنم. سارا به پسره گفت اون دوستتو برای نیلو بیار با هم باشیم، پسره زنگ زد و قرار گذاشتند بره پسره رو سوار کنه، دلم تاپ تاپ میزد، دلم میخواست پیاده بشم یا حتی ماشین تصادف کنه و نرسیم، تو همین فکرا بودم که یک جا ایستادیم و چند دقیقه بعد پسری با لبخند به ماشین نزدیک شد و درب عقب را باز کرد و کنارم نشست و خودشو علی معرفی کرد و با من و سارا دست داد، علی از دوست سارا هم ضایعتر بود، ولی بروی خودم نیاوردم، شاید از اینکه با زور سارا داشتم تجربه ای جدید در زندگی کسب میکردم ناراضی نبودم، کاری که خودم هرگز عرضه انجامشو نداشتم، چهارتایی کمی توی خیابونا چرخیدیم و بیشتر سارا بود که حرف میزد و ما گوش میکردیم و دی جی شده بود و آهنگا رو عوض میکرد و گاهی آهنگو همه با هم میخوندیم و سارا یک دستشو بالا میبرد و نشسته میرقصید. فضا اینقدر گرم و دوستانه شده بود که نگرانیم کم شد، هرچند من کنار سارا بودم و اون تو کارش وارد بود و دغدغه نداشتم. علی پبشنهاد داد وایسیم بستنی بخوریم، ماشین یک جا ایستاد و علی پرید پایین و چند دقیقه بعد با چهار تا بستنی برگشت، روی بستنی شکلات ریخته بودند، باز راه افتادیم و خوشمزه گی بستنی باعًث شد منم زبونم باز بشه و حرف بزنم. یکساعت گذشته بود که سارا گفت با مامانم باید بریم روضه مامان بزرگ و ما رو نزدیک خونه پیاده کنین و آدرس خودشو داد که بالای شهر بود. علی از من پرسید که خونه تو کجاست برسونیمت؟ سارا برگشت و با حرکت چشم بهم فهموند که با من پیاده شو. منم که اصلا دلم نمیخواست محل خونم که جای بی کلاسی بود را بدونن گفتم منم با سارا باید برم روضه. علی شماره منو گرفت تا باز بهم زنگ بزنه. من نمیدونستم شرایطمو چطور توضیح بدم که سارا برگشت و به علی گفت باباش خیلی سختگیره، شبا بهش زنگ نزنی. از اینکه اینقدر سارا درکم میکرد خوشحال بودم، انگار فکر منو میخوند. توی راه، گشت ارشاد دو تا دختر پسرو گرفته بود و داشت به داخل ون میبرد، دلم هری ریخت. مزه بگو بخند و مزه بستنی شکلات دار برام زهر شد.

 خدا رو شکر کردم که کسی متوجه من نبود چون حتما از دلهره رنگم زرد شده بود. با خودم فکر کردم اگه یک روز منو پلیس بگیره دوست دارم با یک پسر خوشتیپ و با کلاس بگیرن، که خانوادم کمتر بهم سرکوفت بزنن. با سارا پیاده شدیم و خداحافظی کردیم. سارا گفت با یک پسر دیگه قرار داره و منم رفتم سر ایستگاه اتوبوس که با خط واحد برم خونه. چند روزی با این علی سرگرم بودم و گاهی اس ام اس عاشقانه میفرستاد، گاهی جوک، منم سعی میکردم جوابهای زیبایی مثل حرفهای سارا بدم. چند بار هم تلفنی با علی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم، دیگه مثل اینکه ترسم ریخته بود و خودمو به زرنگی سارا میدیدم. یک روز علی زنگ زد و گفت بیا با هم بریم کافه، منم دو ساعت بین کلاسهام خالی بود و قبول کردم. از خودم تعجب میکردم ظرف چند روز کارم بجایی رسیده بود که تنهایی با پسر قرار میذاشتم و بدون سارا میخواستم سوار ماشین علی بشم. از اینکه توی ذهنم اینقدر سارا را بزرگ میکردم و خودمو محتاجش میدونستم لجم میگرفت. حس کردم هیچی از سارا کم ندارم و خودم بهتر میتونم برای زندگیم تصمیم بگیرم. کیفمو باز کردم و رژی که تو آستر کیف قایم کرده بودم، درآوردم و لبمو رژ زدم. نزدیکای ساعت قرارمون بود که سارا منو دید و به سمتم اومد و گفت بیا باهم با دو تا پسر بریم ناهار بخوریم. گفتم حوصله ندارم و نگفتم که قراردارم. سارا نگاه معنی داری بهم کرد و با دقت بیشتری لبامو که رژ زده بودم نگاه کرد و خندید و گفت هرجور دوست داری. باز ذهنمو خوند و دروغم لو رفت. سر ساعت قرار، کمی دورتر از درب دانشگاه ایستادم و درست لحظه ای که علی جلو پام ترمز کرد، سارا هم اونور خیابون داشت به سمت یک ماشین میرفت، منو دید و نگاهی بهم کرد که یعنی خیلی نامردی و تنها تنها. حالم از خودم و از دروغی که گفته بودم و اینقدر زود فاش شده بود بهم خورد. شایدم بهتر بود به این زودی تکروی نمیکردم و سارا را هم با خودم می آوردم، تنها نباشم، ولی کاری بود که شده بود. سوار شدم و با علی دست دادم و علی سرش را جلو آورد روبوسی کنه ، منم ناچارسرم را جلو بردم علی دو تا لپمو بوسید و بعدش یک لب ازم گرفت. قرمزی رژم روی لبشو قرمز کرد. خنده ام گرفت و بهش چشمک زدم. اونم خندید و لبشو با دست پاک کرد و راه افتادیم. پشت چراغ قرمز یک چهارراه، زنی گدایی میکرد، زود پول کوچکی از کیفم درآوردم و بهش دادم. این صدقه برای این بود که دوست و آشنایی نبینم و پلیس نگیرمون و این پسره بلایی سرم در نیاره، بعد خودم خنده ام گرفت که با صدقه به این کوچکی این همه کار؟ ولی یادم اومد که سارا روزی چند کافه و کافی شاپ میره و با چندین پسر قرار داره که هر کدومشون فکر میکنن سارا فقط با اون دوسته ، با این همه خوشگلی و خوش سرزبونی و موهایی که بلوند کرده و هر دقیقه آرایششو عوض میکنه، هیچ بلایی هم سرش نیومده، تازه به صدقه هم اعتقاد نداره، بعد من با ترس و لرز یک رژ تو کیفم داشتم و اغلب ناشیانه به لبم میزدم، سارا استادانه خودشو هفت قلم آرایش میکرد. علی صدای آهنگو بلند کرده بود، با سرعت زیاد به سمت بیرون شهر میرفت، من از سرعت زیاد میترسیدم، هم اینکه کجا داریم میریم، ولی یادم اومد که دفعه قبل با علی و دوستش بهمون خوش گذشته بود، خیالم راحت شد. علی تو جاده باریک با خط ممتد از همه ماشینا سبقت میگرفت و من اینو بحساب اینکه منو خیلی دوست داره و میخواد واسم شیرین کاری کنه میذاشتم. دو طرف این جاده کافه بود، که دختر پسرای زیادی توشون قلیون میکشیدند و چایی و تنقلات میخوردند. دخترای خندونو که میدیدم آرامش میگرفتم و تازه یک کم تاسف میخوردم که تا حالا من کجا بودم از این رفت و آمدهای لذت بخش بی بهره. بالاخره ماشین جلو یک کافه ایستاد، نفس راحتی کشیدم و پیاده شدم.

 علی ماشینو قفل کرد و اومد کنار من و دستمو گرفت و با هم وارد کافه شدیم. دور تا دور کافه تخت گذاشته بودند ، روی چند تا تخت چند تا دختر پسر دیگه نشسته بودند و گل میگفتند و گل میشنفتند ،روی قالیهای روی تختها، چند جا اثر سوختگی افتادن ذغال قلیون بود. با علی رفتیم روی یک تخت خالی نشستیم و علی روبرویم نشست. نفسی از روی رضایت و آرامش بعد از کلی جوش زدن کشیدم، یواش مقنعه ام را عقب دادم تا موهای مشکیم بیشتر دیده بشه، با خودم فکر کردم کاش منم موهامو رنگ کنم ولی وقتی یاد مدل خانواده ام افتادم، فهمیدم که شدنی نیست. دلم میخواست ببینم علی چی سفارش میده آخه منکه اهل قلیون و سیگار نبودم. یهو درب کافه باز شد و یک پلیس و یک سرباز وارد شدند، دلم هری پایین ریخت و به علی چشمک زدم. پلیسه همه تختها را نگاه کرد و صاف به سمت ما اومد. دنیا پیش چشمم تیره و تار شد، پلیسه سر تخت ما آمد و رو به علی کرد و گفت آقا مستی؟ علی که به تته پته افتاده بود گفت نه بقرآن. پلیسه گفت پس چرا اینقدر تند میرفتی و سبقت غیر مجاز میگرفتی؟ نیم ساعته که دنبالتم و برات چراغ میدم. علی گفت نه بخدا اصلا متوجه نشدم، ببخشید، غلط کردم. پلیسه گفت پاشین برین تو ماشین. باهم چه نسبتی دارین؟ رنگم زرد شد، علی با دست پاچگی گفت نامزدیم. پلیسه با خونسردی گفت حالا معلوم میشه. منکه دیگه انگار هیچی نمیفهمیدم و دنیا رو روی سرم خراب کرده بودند، بدون اینکه قدرت حرف زدن داشته باشم به سمت درب کافه حرکت کردم ولی علی یک ریز میگفت غلط کردم و از پلیسه میخواست بیخیال بشه و دست آخر هم گفت اینهمه دختر پسر اینجان، چرا فقط ما؟ پلیسه گفت شما بد رانندگی کردی و خودت و دیگرانو به خطر انداختی، نوبت اینها هم میشه. من با پلیسه سوار ماشین کلانتری شدیم، سربازم رفت تو ماشین علی که با اون بیاد کلانتری. هر چی تلاش کردم جمله تاثیر گذاری بگم که پلیسه منو پیاده کنه، آبروم نره، چیزی یادم نیومد. دم کلانتری رسیدیم و من و پلیس وارد کلانتری شدیم. علی هم با سربازه رسید. تو کلانتری مشخصاتمو پرسیدند و نوشتند و علی با تعجب بهم نگاه کرد که اسم عوضی بهش گفته بودم، ولی الان دیگه این پسره دهاتی واسم مهم نبود، نگران این بودم که خانواده ام با خبر بشن. پلیسه گفت پرونده تون میره دادگاه، شماره خانواده تونو بدین که بیان ضمانت کنن، وگرنه شب باید تو کلانتری بخوابین، فردا صبح بفرستیمتون دادگاه. من اگه یکساعت دیرتر خونه میرفتم بابام منو میکشت، نمیشد شبو اینجا بمونم، بعد چه جوابی بدم؟ تازه تو دادگاهم، لابد خانواده را خبر میکردند. شماره خونه رو دادم و صد تا صلوات نذر کردم، هیچکی خونه مون نباشه، خواهرم گوشی رو برداره و بیاد منو از این وضع نجات بده، با خواهرم شاید راحتتر میشد موضوع را حل و فصل کرد. منو بردن تو یک سلول، چند تا دختر دیگه هم بودند، عین خیالشون نبود  ،با هم حرف میزدن و قه قه میخندیدند و از اینکه اینجا با هم آشنا شدن راضی بودند و قرار میذاشتن شماره های همو بگیرن و بعدا با هم برن دور دور. یکیشون برگشت و ازم پرسید با پسر گرفتنت؟ من سرم را تکون دادم. با خنده گفت دفعه اولته؟ یهو بغضم ترکید و گریه کردم. همشون با هم خندیدند و گفتند بی خیال، کسی که خربزه میخوره پای لرزشم میشینه. یکیشون اومد نوازشم کرد و پیش خودش نشوند. من گاهی گریه میکردم و گاهی هم به داستانهای پسر بازی دخترا گوش می دادم. یکی یکی دخترا رو صدا کردند و تحویل خانواده هاشون دادند و عاقبت من تنها موندم. نمیدونم چقدر گذشت، دو ساعت، سه ساعت، دیگه حسابی شب شده بود و من دیگه گریه هم نمیکردم، نمدونستم چکار شده؟ تو دلم داشتند رخت میشستند. خونه کسی نبوده؟ چرا کسی دنبالم نیومده؟ اینجا کلانتری بیرون شهر بود و خانه ما هم خیلی دور. تازه خانواده ام ماشین هم نداشتند. دلم جوش میزد که چطوری باید تو چشم مامانم نگاه کنم و بابام اگه بفهمه چکارمیکنه؟ حتما حسابی کتکم میزد و دیگه نمیذاشت دانشگاه برم. لابد باید خونه میموندم و ظرفها را میشستم و سبزی پاک میکردم. بازم ته دلمو قرص کردم، بخوبی تموم میشه و کسی خبر دار نمیشه، آخه من صدقه داده بودم. یک ساعت دیگه هم با این فکرا گذشت که سرباز کلانتری صدام کرد. بابام تو کلانتری بود و باعصبانیت نگام کرد و صورتش قرمز شده بود، بهم تشر زد برو گم شو بیرون. من که نگاهمو ازش میدزدیدم از درب کلانتری بیرون آمدم، یهو خشکم زد، مامانم گریه کنان روی پله کلانتری نشسته بود، خواهرم با نگرانی نگاهم میکرد، دو تا از خاله هام هم ایستاده بودند و عمه م با خشم لبشو گاز میگرفت و چشم و ابرو برام نازک میکرد، دو تا از زنهای همسایه هم بودند، همه هم چادری. داداشم زیر بغل مادر بزرگمو گرفته بود و بهم نگاه نمیکرد، دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم، اشکم خشک شد و مثل آدمای برق گرفته بدون هیچ احساسی ایستادم تا ببینم سرنوشتم چی میشه. مثل آدمهای گناهکاری که فقط منتظرند زودتر درب جهنم را باز کنن و به سمتش برن. آخه ما تا حالا پای فامیلمون به کلانتری باز نشده بود. لابد مادرم بعد از تماس پلبس، گریه کنون همه فامیلو خبر کرده بود، انگار که قراره دخترشونو تشییع جنازه کنن!!! کاش حداقل این پسره یک کم بهتر بود.

سعدی نام  دی  97

وبلاگ: www.blog.sadinam.com

آدرس سایت:  WWW.SADINAM.COM 

تلگرام:    @YOUROFICE 

ایمیل:   INFO@SADINAM.COM       

 

  • محمد تقی سعدی نام

باز هم شکست ترکمانچای

با حمله عراق به کویت و تصرف آن کشور در مرداد 1369 و درخواست کمک کویت از آمریکا، پای نظامیان آمریکا به خاورمیانه باز شد و در بهمن همان سال کویت را آزاد کردند. آزادسازی راحت کویت و شکست بزرگترین ارتش خاورمیانه توسط آمریکا و تسلط نسبی بر عراق با پشتوانه قطعنامه های سازمان ملل و اجماع جهانی و خشنودی ناگفته همسایگان عراق که از تجاوزات احتمالی آن هراس داشتند، باعث شد که جرقه جدیدی در ذهن قدرتهای غربی ایجاد شود که با حضور پررنگتر در منطقه، منافع خودشان را تامین کنند و از نگرانی سیاسیشان کاسته شود و این شد که جورج بوش در اسفند 1369 با بیان اینکه "موضوع یک کشور کوچک نیست، هدف ما یک عقیده تازه است،  نظمی که در آن کشورهای مختلف تحت یک جنبش گرد هم آمده تا به آرزوهای جهانی بشریت، یعنی: صلح و امنیت، آزادی و حاکمیتِ قانون دست یابند، از نظم نوین جهانی نام برد. نظمی که اسرائیل هم نفس راحتتری میکشید و با حضور قوای بین الملی برهبری آمریکا در گوشه و کنار خاورمیانه، تهدید جدی برای اسرائیل بوجود نمی آمد. این طرز تفکر با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در28 مرداد 1370 جان بیشتری گرفت. با شکل گرفتن حادثه 11 سپتامبر آمریکا و حملات تروریستی به ساختمانهای آمریکا که القاعده افغانستان مسئولیت آن را بعهده گرفت، اولین فکری که به ذهن آمریکائیان رسید، اشغال افغانستان بود و در 15 مهر 1380 فرمان حمله به افغانستان صادر شد.

 افغانستان ظرف یکماه در کنترل نیروهای مهاجم درآمد و حامد کرزای حکومت افغانستان را تحت پشتیبانی آمریکا، در دست گرفت. این پیروزیها آنقدر شیرین بود که با اینکه عملا آمریکا با وجود صدام حسین، در عراق حضور داشت ، به بهانه وجود سلاحهای کشتار جمعی، ائتلاف غرب تصمیم به تصرف کامل عراق را گرفت و با عنوان آزادسازی عراق در اسفند 1381 حمله نهایی شروع شد و بسرعت عراق به تصرف درآمد.

 مقاومتهای مردمی بعدی در عراق و افغانستان براحتی حملات اولیه رفع نشد و هزینه های زیادی روی دست مهاجمین گذاشت و اینجا بود که غرب به اشتباه بزرگ خود پی برد، اشتباهی که منجر به نابودی حکومتهای قوی محلی شده بود، و با وجود آن قدرتها نظمی شکل گرفته بود که ملتها درگیر مسائل ملی خود بودند و با دستکاری ناشیانه آمریکا در منطقه، راه برای بازی ایران و عربستان و ترکیه و گروههای افراط گرای خشن همچون داعش و طالبان باز شد که نه سودی برای کشورهای آشوب زده داشت و نه منفعتی برای کشورهای پشتیبان شورشی ها. حاکمیت سنی عراق تبدیل به حاکمیت شیعه شد و رویاهای شیرین شیخ نشینهای خلیج فارس ،که با از بین رفتن صدام، آنها قدرت حاکم منطقه میشوند را تبدیل به هراس کرد.تلفات آمریکا 4525 نفر از جمع 4846 نفر کشته های نیروهای خارجی در عراق بود و فقط در سال 85-86 (2007)، آمریکا 904 کشته داد.  بیشترین تلفات بین آبان 84 تا اردیبهشت 87 اتفاق افتاد.

آمریکا برای مقابله با گروههای شیعه ، در مهر 85 داعش را با حمایت پنهانی شیخ نشینان خلیج فارس قدرت داد تا مبارزات علیه کشور متجاوز، تبدیل به جنگ شیعه سنی شود. و توجه گروههای شبه نظامی عراق که از 2003 تا 2005 به مبارزه با اشغالگران خارجی بود را در 2006 و 2007 به اختلافاتشان با یکدیگر معطوف کرد و تبدیل به مبارزات فرقه ای شد.

ما چه نقشی بازی کردیم؟

زمانی که آمریکا به افغانستان حمله کرد، 5 سال بود که طالبان امارت اسلامی را تشکیل داده بود و حتی اعضای سفارت ما در مزارشریف توسط مهاجمین طالبان به قتل رسیده بودند و گروههای طالبان در استانهای شرقی ما قدرت گرفتند و افراد متمول را گروگان میگرفتند و درقبال پولهای کلان آزاد میکردند و در صورت عدم دریافت بموقع پول، میکشتند و برای روستاها سهمیه مواد مخدر گذاشته بودند و مواد را تحویل میدادند و اهالی روستا موظف بودند پول مواد را ظرف چند روز پرداخت کنند ، اگر نمیکردند، طالبان دختران و زنان ده را میگرفت و به افغانستان می برد و جالب اینکه نیروهای نظامی و انتظامی نتوانستند نقش موثری بازی کنند و حاکمیت طالبان ادامه داشت، لذا در ایران کسی از حمله آمریکا به افغانستان دلخور نبود و حتی آنرا کار خدا پنداشتند که هم عراق متجاوز به ایران ، بدست آمریکا گوش مالی داده شد و حالا گروه طالبان!! ما در این میان مقداری از نیازهای ارتش آمریکا را هم تامین کردیم مانند مواد غذایی و آب ، هر چند که رسما حمله آمریکا را محکوم میکردیم. البته ترس از حمله آمریکا به ایران هم درمیان بود و ما هم جزو محورهای شرارت از طرف آمریکا اعلام شده بودیم و نمیخواستیم درگیر شویم. بعد هم که آمریکا به بهانه سلاحهای شیمیایی تصمیم به تسخیر عراق گرفت، واقعا مخالف نبودیم که آمریکا داشت دشمن قطعی ما یعنی صدام را از بین میبرد. از آنجاییکه آمریکا مانند انگلیس قدرت ایجاد سیستم حکومتی در کشورهایی که تصرف میکرد را نداشت، این فرصت برای ما پیش آمد که نفوذمان را در عراق و افغانستان توسعه دهیم و چون شیعیان عراق بیشتر بودند و برخی مراجع ما در عراق تحصیل کرده بودند، علاقه به نفوذ در عراق و ایجاد یک حکومت شیعی شبیه ایران بیشتر بود. ما در ایران همیشه نگاه به غرب داشتیم و ملل شرقی تر از خود را ضعیفتر و بی فرهنگتر از خود میدانیم. حتی در سالهای 2006 و 2007 که اوج ترور آمریکائیان در عراق بود و بخش عمده ای از مبارزات با تجاوزگران آمریکایی توسط گروههای تحت نفوذ ایران انجام میشد، آمریکا از ایران استمداد جست و کمی فشار گروههای مبارز عراق کمتر شد. این ارتباط با آمریکا و کمکی که شد، رسمی نبود و ما چه در کمکهای به آمریکا در جنگ افغانستان و چه عراق، چیزی دریافت نکردیم و صرفا کمک یکطرفه ای بود که لابد به امید مردانگی آمریکا برای جبرانش! پس از تصرف عراق و افغانستان و سوریه، نوبت ما بود و به بهانه توسعه تاسیسات اتمی، تحریمهای همه جانبه ای علیه ما ایجاد شد که چاشنی آن درگیریهای انتخاباتی 1388 بود و غرب با توسل به آن توانست همه دنیا را علیه ما یکپارچه کند و کشور علی رغم فشارهای زیاد، فقط خوشحال بود که حمله نظامی نشود  و هیچ استراتژی درستی برای حل این مشکلات نداشت. ما طبق سیاست چهل ساله مان هم باید با آمریکا و اسرائیل میجنگیدیم و هم اینکه توان نظامی و اقتصادی این جنگ را نداشتیم و از همه بدتر نبود استراتژی سیاسی و جنگی بود. ما در نگاه به تاریخ شکستها و قراردادهای ننگین قاجار، فرض را بر این گذاشتیم که آنها یا بلد نبودند و یا سرسپرده بودند و به جای اینکه اول پایه های علمی، اقتصادی، نظامی کشور را قوی کنیم و در موقع مناسب با دشمنان تسویه حساب نماییم، از ابتدا خود را درگیر جنگهای لفظی بی فایده با قدرتهای حاکم جهان کردیم و آنها هم هر روز سرنوشت جدیدی برایمان رقم زدند که جنگ 8 ساله با عراق از آن جمله است. ما در عراق و افغانستان و سوریه، جنگی دزدانه کردیم ، بدون اینکه حضور رسمی داشته باشیم، با نیروی مبارزان عراقی و افغانی و سوری ، ضربات کم اهمیتی به دشمن وارد نمودیم و اسمش را جنگ نیابتی گذاشتیم. اشکال دزدانه عملکردن اینست که هزینه ها و تلفات حضور و جنگ را تقبل میکنیم ولی از مزایای احتمالی آن نمیتوانیم برخوردار شویم چون رسما آنجا حضور نداریم، اسرائیل بارها اعلام کرد صدها موشک به مواضع ایرانیان در سوریه شلیک کرده، پدافند سوریه اعلام کرد برخی از این موشکها را منهدم نموده، در این میان یک هواپیمای روسی هم سقوط کرد، ولی ما یک آخ نگفتیم و هرگز اعلام نشد که حتی یک کشته یا مجروح دادیم، چون گفته بودیم نیروهای ما در سوریه حضور ندارند، اگر حضور نداریم پس این همه شهدای حرم چه هستند؟ نتوانستیم به جبران آن صدها موشک اسرائیلی، چند موشک به اسرائیل شلیک کنیم، شاید هم نوعی بزدلی سیاسی است که جار میزنیم، اسرائیل باید از بین برود ولی جرئت مقابله به مثل را نداریم، آخرین کسی که به اسرائیل موشک زد، صدام حسین بود که با آن وضع خفت بار کشته شد.

  فشارهای سیاسی و اقتصادی غرب ادامه پیدا کرد تا روحانی زمام امور را بدست گرفت و هنرش، واقع گرایی بود که اگر ما توان مبارزه با آمریکا را نداریم، برسر تاسیسات اتمی مصالحه کنیم و ما از خیر انرژی اتمی که حق مسلم ما بود بگذریم و آمریکا هم از بخشی از گناهانمان بگذرد و فشار اقتصادی و سیاسی را کمتر کند.

 برجام امضا شد و در کشور بین جناحها درگیری پیش آمد که برجام خیانت است یا پیروزی؟ برجام یک شکست بود، شکست کشوری که تن به خواسته دشمن داده و قراردادی را امضا کرده بود که از پاره ای حقوقش بدست خودش محروم میشد، آنهم تحت نظارت دشمنانی که چهل سال رویای پیروزی برآنان را داشت. برجام ، شکستی در حدود پیمانهای گلستان و ترکمانچای با روسیه است که ما از قسمتهای وسیعی از کشور چشم پوشیدیم و یا شکست هرات که این استان با حمایت انگلیس از ایران جدا شد. برجام افتخار نیست، پیروزی نیست، نیرنگ به دشمن نیست، قراردادی است که ملت ضعیف ما به آن تن داد چون چاره ای نداشت. آنانکه تن به این قرارداد ننگین دادند هم چاره ای نداشتند، کشور به سمتی هدایت شده بود که این توافق شاید بهترین نوشدارو برایش محسوب میشد، سیاستهای حساب نشده، شعارهای توخالی، استراتژی برمبنای هیچ و حرکت کور به امید کمکهای الهی!!! بدون رخش و شمشیر و هوش، دوست داشتیم رستم باشیم که اینگونه نشد. برجامی که پس از چندی دشمن قسم خورده ما از ادامه اش پشیمان شد، قرارداد ترکمانچایی بیش نبود.

 خوشبختانه آمریکا امروز تصمیم دارد از سوریه و افغانستان خارج شود، قسمت عمده نیروهایش را در 1390  از عراق خارج کرد. امیدواریم که این کشورها به وضع عادی با مدیریت حکومتهای قوی محلی برگردند و با آرامش منطقه، ما هم سر زندگی خود برگردیم و عاقلانه تر فکر کنیم و توهممان که فکر میکنیم، تحولات منطقه ناشی از انقلاب و عملکرد ماست به پایان برسد و انرژیمان را صرف ساماندهی این کشور شکست خورده نماییم.

سعدی نام  دی 97

www.blog.sadinam.com : وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت:

@YOUROFICE    : تلگرام

INFO@SADINAM.COM       : ایمیل

 

  • محمد تقی سعدی نام

Add URL