دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

دفتر ما در مشهد دفتر شماست
پیگیری قراردادها و فعالیتهای ساختمانی شما در مشهد
با تجربه 30 ساله در مدیریت پروژه های ساختمانی تاسیساتی
09153118727

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پیوندها

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۷ ثبت شده است

جوانه

جوانه

درختها دوباره زنده میشوند. جوانه ی کوچک، نوید برگها و شاخه را میدهد. شکوفه، شاخه های خشک درختان و بوته ها را تزیین می کند. زندگی، دوره جدیدی را فریاد می زند. بزودی گنجشکها با سرو صدای زیاد و در حضور چند گنجشک دیگر، جفتگیریشان را بر فراز درختان جشن میگیرند. تا تخمهای کوچک، نسلشان را تداوم بخشد. بهار برای گیاهان، درختان و بسیاری از حیوانات، فصل شکوفایی، تولید مثل و ادامه زیستن است. روییدن دوباره لاله ها، گیاهان دشتها، تولد یک روباه کوچک، از تخم در آمدن پرنده زیبا، وظیفه دایمی بهار است. این اتفاق زیبا، میلیاردها سال است  تکرار میشود. هر سال گونه های جدید زیستی پدید آمدند و تنوع گیاهی، جانوری امروز را رقم زدند.

 

بهار از هزاران میلیون سال قبل از ظهور انسان، نقش زندگی ساز خود را ایفا می کند. کودک غار نشین یک میلیون سال قبل، با دیدن اولین شکوفه خوشحالی کرده. پسرک چوپان ۱۰۰۰۰ سال قبل، لاله را میشناسد. دختر جوان خرافاتی، با دیدن جفتگیری گوزنهای شمالی، خدای خورشید را واسطه میکند، که او هم به وصال عشقش برسد.

در حالی که پسرک بودایی، سجده کنان به بت التماس میکند، تا مانع شود، پدرش بخاطر خطایش تنبیهش کند، خرگوشی در حال تولد است.

 در زمان جنگهای صد ساله ایران و روم، حمله مغولها، حملات اعراب برای تحمیل دین جدیدشان به دیگران، موقع تلاش یهودیان برای به صلیب کشیدن عیسی که کفر میگفت، هنگام جنگهای جهانی و موقع انفجار بمب اتمی هیروشیما که بخاطر نجات بشریت انداخته شد، بهار  نوای زندگی را گوشزد میکرد. لک لک ها بدون توجه به خدایانی که هر روز خلق شدند تا دست و پای انسانها را ببندند، هر سال تخم گذاشتند و از جوجه هایشان مراقبت کردند.

 آن لحظه که دخترک زیبا، بخاطر عشق به پسری جوان، سنگسار میشد، دو پرنده، بی دغدغه آمیزش می کردند.

 گاوهای هند که مقدس شمرده می شدند، همانطور زاد و ولد کردند که بقیه گاوها.

  خورشید گرفتگی که نشانه خشم خدایان بخاطر گناهان بشر، قلمداد می شد، مسیر عادی زندگی بود. رعد و برق را که زمانی فریاد خدایان بر سر انسان محسوب میکردیم، باران و جوانه را نوید میدهد. زمانی که گالیله را تهدید به پرت کردن از برج پیزا می کردند تا اعتراف کند گردی زمین، کفر است، غنچه ای در حال شکفتن بود. اگر گیاهان و جانوران هوش انسان را ندارند، زندگی آرامتری را تجربه میکنند و به همنوع خود آسیب نمیزنند.

  

هوش انسانی تاحدودی راه زندگی را برای خودش هموار کرده، ولی بیش از آن با زاییدن قوانین و باید، نبایدها و اعمال متعصبانه آن، زندگی را بر بشر سخت کرده. شاید آنقدر که با قوانین ما بر همنوع خود سخت گرفتیم، زندانی کردیم، گردن زدیم، قطع عضو کردیم، بی قانونی، مایه اینهمه جنایت نشده باشد.

 با جوانه زدن گیاهان، جوانه جدیدی در اندیشه مون بزنیم و نگاهمون را به باید و نباید ها تغیر دهیم. اینگونه عزیزانی که دور برمون زندگی میکنند، زندگی آرامتری خواهند داشت.

سعدی نام  اسفند  97

وبلاگ:   www.blog.sadinam.com 

آدرس سایت  WWW.SADINAM.COM  :

تلگرام:      @YOUROFICE 

ایمیل   INFO@SADINAM.COM

 

 


  • محمد تقی سعدی نام

اعتیاد من

اعتیاد من

اولین باری بود که اجازه پیدا میکردم اینقدر از خونه دور بشم. سال آخر دبیرستان بودم و اسممو توی یک کلاس کنکور نوشته بودند. خواهرم، سحر، دانشگاه میرفت و منم نباید کم می آوردم. کلاس کنکور خیلی از خونه مون دور بود. با اتوبوس سه ربع، یکساعت زمان میبرد. توی کلاسها دختر و پسر با هم بودند. من تا حالا همچین تجربه ای نداشتم. توی دبیرستان چند تا دبیر مرد داشتیم، ولی چنگی به دل نمیزدند. تنها پسرای فامیل بودند که گاهی میشد توی مهمونیای خانوادگی دیدشون. البته یک بار هم شماره شوهر خاله مو یواشکی برداشته بودم و بهش زنگ زدم، گفتم دلم گرفته. بیا با هم بریم یه جای خلوت. او هم نامردی نکرد و آمد. با هم رفتیم پای کوه. عرق هم توی ماشینش داشت. آورد، منم یکی دو پیک زدم. بعدشم سرمو گذاشتم روی زانوش و آسمونو تماشا کردم. اونم موهای قرمزمو نوازش میکرد.

 خیلی از این شوهر خاله م خوشم میومد. بنظرم یک مرد واقعی بود. از اینکه نصیب خاله م شده، حسودیم میشد. بعد یکی دو ساعت برگشتیم. شوهر خاله م لپمو بوسید و گفت هر وقت خواستی، بگو باز با هم خلوت کنیم. ولی دیگه موقعیتی پیش نیومد. بعد از یکی دو روز که کلاس کنکور رفتم، فهمیدم اکثر دخترا، با پسرا جور شدند. موقع ناهار با هم میرفتند. ظهرا دوسه ساعت علاف بودیم و صرف نمیکرد برای ناهار به خونه برگردیم. منم دوست پسر میخوام. خیلی با حاله که یکی باشه که یواشکی و دور از چشم خانواده باهش حال کنی. یواشکی زنگ بزنی. دزدکی ببینیش. وایییی دلم میخواد.  روز سوم کلاس، با دختری که کنارم نشسته بود گرم گرفتم. ظهر که شد ازش پرسیدم کجا میری؟ گفت با چند تا بچه ها میریم خونه یکی از پسرا همین دور و بر. گفتم منم بیام؟ گفت آره بیا. دنبالش راه افتادم. با سه تا دختر دیگه ، پیاده رفتیم. یکی دو خیابون اونورتر، وارد یک خونه شدیم. یک مرد میانسال و یک پسر، توی خونه بودند. با همه مون دست دادند و روبوسی کردند. کمک کردند، شال و مانتومون را درآوردیم. یکی از دخترا پاشد و برامون نیمرو درست کرد. همه نشستیم، با نوشابه خوردیم. بعد هم آهنگ گذاشتند و یکی یکی رقصیدیم. گاهی هم مرد میانسال صاحبخانه و اون پسره که اسمش دانیال بود با دخترا میرقصیدند. دانیال با من هم رقصید. موقع رقص دم گوشم گفت فردا بیا با چند تا بچه ها بریم دور دور.

 بعد از رقص ازش پرسیدم مگه دخترا فردا نمیان خونه ت؟ گفت اینجا خونه من نیست. من با این مرد، دوستم. گاهی بچه ها را میارم اینجا. از اینکه دانیال توی دخترا منو انتخاب میکرد، خوشحال شدم. بالاخره باید یک راهی پیدا میکردم که دو سه ساعت بیکاری ظهر را پر کنم. معاشرت با پسرها هم مزه میداد. فرداش، موقع ظهر از کلاس بیرون آمدم. دانیال توی کوچه منتظرم بود. لبخندی زدم و با دانیال راه افتادم. سر خیابون کمی منتظر شدیم و با هم گپ زدیم. دانیال منتظر دوستاش بود. یک پراید سفید جلومون ترمز کرد که دو تا پسر جلو نشسته بودند. دانیال درب عقب را باز کرد و تعارف کرد، اول من نشستم و بعد خودش نشست. منو به پسرا معرفی کرد. دست دادیم و راه افتادیم. راننده اسمش علی بود و دوستش حامد. علی مدام حرف میزد و توجهش به من بود. دانیال حساسیتی نشون نمیداد. یک کم دور دور کردیم. بعد جلو یک کافه ایستادیم. رفتیم روی تخت نشستیم. قلیون کشیدیم و آجیل و چایی خوردیم.

 توی کافه علی چسبیده به من نشست و گاهی موقع تعریف کردن ماجرا، دستشو روی پای من میگذاشت. دلم یه جوری میشد. تا حالا پسری به من ابراز علاقه نکرده. از اینکه علی با ظاهری طبیعی دستشو به من میزد، خوشم میومد. دانیال هم روبروم نشسته بود. علی از روی گوشیش جک میخوند که بعضیاش بی تربیتی بود و همه میخندیدیم. اینقدر خوش گذشت که یهو دیدم نیم ساعتی از وقت رفتن به کلاس گذشته. دانیال و حامد توی کافه موندند. علی منو به کلاسم رسوند. قرار گذاشتیم فردا هم بریم دوردور. فرداش رفتم سر خیابون. دانیال و حامد و علی با ماشین آمدند، سوار شدم. باز یک کم گشتیم. بعد رفتیم یک کافه دیگه. انگار دانیال بی خیالم شده بود. بیشتر با علی میگفتیم و میخندیدیم. دانیال هم نگاه میکرد. درک نمیکردم توی فکر دانیال چی میگذره. اگه دختری بخواد دوست پسر منو تصاحب کنه، جرش میدم. حالا چرا دانیال داشت منو دودستی تقدیم علی میکرد نمدونم. من شماره دانیال و علی رو داشتم. برای اینکه باهشون هماهنگی کنم. علی روزی یکی دو تا جک هم برام ارسال میکرد. از اینکه خیلی بی تربیتی بود، بیشتر میخندیدم. چند روزی دیگه ندیدمشون. علی کار داشت. با دخترا ظهر میرفتیم خونه همون مرد میانسال. یک ناهار میخوردیم و میرقصیدیم، تا باز موقع کلاس بشه. بعد از یک هفته، علی زنگ زد که امروز ظهر میام دنبالت. با این گروه بیشتر به من خوش میگذشت. ظهر رفتم سر خیابون. پراید علی جلوم ترمز کرد. دانیال و حامد هم توی ماشین بودند. حامد پیاده شد. رفت عقب نشست. من جلو نشستم. علی خم شد و منو بوسید. قرمز شدم. این بوسه یک کم متفاوت بود. بعد هم یک دستشو روی شونه من گذاشت. یکدستی رانندگی میکرد. دلم میخواست دختر خاله م این دور و بر باشه، منو علی رو توی این حالت ببینه. خیلی حال میداد. باید میرفتم براش تعریف میکردم. حتما حسودیش میشد. یک کم دور دور کردیم. علی پیشنهاد کرد بریم خونش. دور همی. گفت چند نفر دیگه هم هستند. بدم نیومد. موقعی که به خونش رسیدیم. دانیال چشمک زد که توی خونه نرو. ولی من یکی دوباری که با علی بودم ازش بدی ندیده بودم. پیاده شدم. علی به دانیال هم تعارف کرد بیاد. ولی اون گفت که تو ماشین میشینه. من و علی و حامد وارد خونه شدیم. چند تا پسر دیگه هم بودند. داشتن ورق بازی میکردند. علی دست منو گرفت و توی یک اتاق برد. حامد هم اومد. اول یک کم گپ زدیم و خندیدیم. بعد شروع کردند به اذیت کردن من. رفتارشون دوستانه نبود. انگار باید از موقعیت فراهم شده حداکثر استفاده رو میکردند. داشتم ازشون میترسیدم. کم کم، گریه م دراومد. ولی اونا توجهی نمیکردند. تازه فهمیدم چرا دانیال میگفت با اینا توی خونه نرو. آخرش جیغ و داد کردم. پسرای توی خونه هم اومدند ببینن چه خبره. با پا در میونی یکی از اون پسرا، از خونه بیرون آمدم. دانیال هنوز توی ماشین بود. وقتی حال بد منو دید، پیاده شد. دستمو گرفت و پیاده از اونجا دور شدیم. برای کلاس رفتن دیر شده بود. تازه حالم خوب نبود. فکر نمیکردم اولین پسری که تجربه میکنم، اینقدر آشغال از کار در بیاد. منم شانس ندارم. پسرا نمیذارن آب توی دل دوست دخترشون تکون بخوره. بعد این احمقا اونجور رفتار کردند. کاش یکیو داشتم که بره حقشونو کف دستشون بذاره. دانیال گفت حالا که بیکاری، بریم تو پارک بشینیم. یک جای خلوت پارک را انتخاب کرد و نشستیم. از خودش صحبت میکرد که زن داره، خونه داره، ولی بیشتر ترجیح میده با دوستاش بگرده. تاکید کرد که به من هیچ کاری نداره. فقط دلش میخواد حرف بزنه. این دانیال هم پسر باحالی بود. ولی انگار نه انگار که او پسره و من دختر. همینطور که صحبت میکرد، یک چیز شیشه ای را درآورد که بعدا فهمیدم پایپه. فندک زیرش گرفت و دودشو مثل قلیون تنفس میکرد.

 منم یک کم از خودم صحبت می کردم. از گیرایی که بابام بهم میداد، نمیذاشت ناخنامو بلند کنم و برای دیر اومدن به خونه، دعوا راه می انداخت. دانیال به منم تعارف کرد یکی دو کام بگیر، تا این مشکلات یادت بره. خداییش خیلی اعصابم خورد بود. برای اینکه کم نیارم، دو کام کشیدم. یک کم که گذشت دو کام دیگه هم گرفتم. با راهنمایی دانیال، ایندفعه دودو وارد ریه م کردم. نزدیکای ساعت تعطیلی کلاس کنکور، ازش خداحافظی کردم و به سمت خونه رفتم. وقتی خونه رسیدم ، ضربان قلبم بالا رفته بود و احساس خفه گی می کردم. اون شب دوست داشتم با بابام که همیشه ازش میترسیدم، گپ بزنم وصحبت کنم. بابام محل نذاشت. حوصله حرف زدن با منو نداشت. هرچند، وقتی به دوستاش میرسید، حرفاش تمومی نداشتند. رفتم توی اتاق خودم. حس عجیبی داشتم. با اینکه کمی میترسیدم، از انجام چنین تجربه ای، راضی بودم. اونشب تا صبح خوابم نبرد. از فردا دوباره کلاس کنکور رفتم و ظهرها، با دخترا می رفتیم دورهمی. یک هفته ای گذشت، به دانیال زنگ زدم تا حالشو بپرسم. گفت: عصر یکی دو ساعت زودتر کلاستو تعطیل کن میام دنبالت. سر خیابون منتظرش بودم که دیدم داره پیاده میاد. بعد از کمی خوش و بش، گفت بریم خونه یکی از دوستام. چون دید من میترسم، گفت کسی با تو کار نداره. ما میشینیم شیشه میکشیم. تو هم یکی دو ساعت هستی، وقتش که شد برو خونه. نگران بودم بعد از کشیدن مواد، بلایی سرم بیارن. ولی یکبار دانیال وفاداریشو بهم اثبات کرده بود. سعی کرده بود نذاره با علی توی خونه برم. که اونجور اذیت نشم. درحقیقت تعارف علی به دانیال، این بود که اونم بیاد توی آزار دادن من شریک بشه، ولی اون توی ماشین مونده بود. دوست دانیال 35- 40 داشت. اونا نشستند با هم جنس کشیدند. تعارف کردند، منم دو کام گرفتم. مواد دوست دانیال که تموم شد، از خونه بیرون رفت. دانیال مواد خودشو درآورد. شروع به کشیدن کرد. منم سرمو روی شونه ش گذاشتم. دو سه کام هم با اون گرفتم. بعد هم گل توی پایپ ریخت. اونم با هم کشیدیم. وقت تعطیلی کلاس که شد، به سمت خونه راه افتادم. هوا خیلی سرد بود. ولی حال خوبی داشتم. دلم میخواست تا خونه پیاده برم. انرژیم بالا بود. دوست داشتم بدوم یا کارهای سخت انجام بدم. آخرش این حس پیروز شد. سه چهار ایستگاه زودتر از اتوبوس پیاده شدم. خودمو به دست نسیم سرد سپردم و با سرعت بیشتر از معمول، راهی خونه  شدم. با اینکه اینجوری دیرتر میرسیدم، دغدغه ای از دعوای احتمالی بابام نداشتم. شجاع شده بودم. خونه که رسیدم، دست و پام میلرزید. ضربان قلبم زیاد شده بود. بدنم میلرزید. تمرکزم زیاد شده بود. احساس میکردم دارم میمیرم. سر سفره شام، اشتها نداشتم. برای اینکه بقیه حساس نشن، با غذام بازی میکردم. دو سه روز بعد، دانیال زنگ زد که با هم باشیم. ظهر با هم رفتیم خونه یکی از دوستاش. حالا دیگه من احتیاج به تعارف نداشتم. با هم مشغول کام گرفتن از پایپ شدیم. وقتی به کلاس بر میگشتم حال خوبی داشتم. ولی ضربانم زیاد بود. تحمل سر کلاس نشستنو نداشتم. یکی دو ساعت زودتر از کلاس بیرون اومدم. پیاده روی کردم. دو سه روز بعد به دانیال زنگ زدم. گفت مواد نداره. آدرس ساقی رو داد، مواد بخرم، برم خونه یی که بود. اون موقع من هفته ای 5 هزار تومن پول توجیبی میگرفتم. با دو هزار تومن نیم سوت شیشه خریدم، رفتم پیش دانیال. نیم سوتو با هم کشیدیم. البته جواب اونو نداد ولی منو بالا برد. توی خونه با دانیال تنها بودیم. جالب اینکه هیچ توجهی به من نداشت. بعدا فهمیدم شیشه آب بدنو خشک میکنه و حسو توی مردا از بین میبره. هر چند که برای زنها اثر عکس داشت. چند بار دیگه دانیال بهم زنگ زد که سر راه از ساقی مواد بخرم، بریم با هم کام بگیریم. ساقیی که منو بهش معرفی کرده بود، پسر خوش تیپی بود. اسمش امیر بود. دلم میخواست دوست پسرم بشه. ولی اون فقط به فکر کارش بود. مواد هم نمیکشید. فقط سیگار. دانیال دلش میخواست من هر روز مواد بگیرم، بریم با هم بکشیم. ولی من فقط برای هفته ای دوبار، پول داشتم. تازه نق میزد که این مقدار کمه. یواش یواش فهمیدم، دانیال منو بخاطر پول مواد، آلوده کرده. ازش بدم اومد. ولی موادو دوست داشتم. خودم میرفتم از امیر مواد میگرفتم، گاهی توی ماشینش میکشیدم. وقتهایی هم که پول نداشتم، توی ماشین همراهیش میکردم، تا به مشتریاش برسه. بعد از دو سه ساعت، نیم سوت میداد که من بکشم. یواش یواش با امیر، سیگار هم میکشیدم و تازه فهمیدم بعد از کشیدن شیشه، سیگار حال میده. توی خونه هم خیلی نیاز داشتم سیگار بکشم، ولی نمیشد. خیلی زود قیافه م برگشت. اینو دوستام بهم میگفتند. اولین بار یکی از دخترا بعد از سه هفته که از مواد کشیدنم میگذشت، پرسید مواد میکشی؟ من حاشا کردم، ولی اون گفت قیافه ت تابلوست. اشتها به غذا هم نداشتم و چیزی نمیخوردم. این موضوع هم روی تابلو شدن ظاهرم تاثیر داشت. بهمن 78 دانشگاه قبول شدم. حالا دیگه برای خودم دو تا پایپ خریده بودم، که توی لایه کیفم پنهان میکردم. پایپ نازکه. اگه فندکو بیشتر روش بگیری، ترک میخوره و جنس از بین میره. باید پایپو با دستمال سرد، خنک کنی. اون موقع پایپ پیدا کردن خیلی سخت بود. یه بار توی دانشگاه، کیفمو پرت کردم. پایپ شکست. توی دانشگاه یک دوست پسر پیدا کردم، اسمش محمد بود. محمد سیگاری میزد. من بیشتر وقتا توی خونه محمد جاخوش میکردم. من شیشه میزدم، اون هم سیگاری. بعد هم با هم شیطونی میکردیم. اثر سیگاری عکس شیشه است. بقیه وقتها هم با هم اس ام اس بازی میکردیم. اینجوری دو ترم گذشت. آخرای ترم دوم بود که مامانم از توی کمدم پایپ پیدا کرد. خانواده م فهمیدند که من خطا میکنم. همون شب بابام، گوشیمو ازم گرفت و چک کرد. گوشی پر از پیامهای عاشقانه من و محمد بود. پیامها همه چی رو برملا کرد. بابام که اس ام اسها رو خوند، گوشیمو شکست. بعدش هم  قلبش گرفت. بردنش بیمارستان. حالا دیگه من نمیتونستم توی چشم مامانمو خواهرم نگاه کنم. کارایی که کرده بودم به کنار، بابامم به کشتن دادم. دیگه خودم مهم نبودم. دعا میکردم بلایی سر بابام نیاد. تمام صورت گریه میکردم. درست مثل وقتی که علی و حامد به جونم افتاده بودند. بابام دو شب توی بیمارستان بستری شد. ولی خدا را شکر به خیر گذشت. با اینکه وسط امتحانات بهمن 88 بودیم، بابام دیگه نذاشت دانشگاه برم. دو سال توی خونه زندانی بودم تا ترک کنم. منو ترک اعتیاد میبردند، پیش روانشناس. روانشناسه هیچ درکی از شیشه و اعتیاد نداشت. منم از ترس اینکه همه حرفامو به مامانم منتقل کنه، توضیحی بهش نمیدادم. واسه همین هیچ کمکی نمیتونست به من بکنه. صرفا بخاطر گریه های مامانم بود که وقتمو باهش تلف میکردم. شبها بعد از خوردن قرصایی که بهم میداد، ، تشنج میکردم. گاهی میبردنم بیمارستان. حمله پونیک عصبی بود، سرم بهم وصل میکردند. همه میگفتند، کدوم احمقی این قرصا رو داده؟ قرصها همون حالت شیشه رو بهم میداد. میلرزیدم و تمرکزم زیاد میشد. حس مردن داشتم. شبها پیش مامانم میخوابیدم. همه نگران بودند با این حال بدم، بمیرم. قرصها بی خیالم میکردند و خواب آلود. از قرص خوردن خسته شده بودم. بالاخره این دو سال لعنتی گذشت. خیلی تنها و گناهکار و زندانی بودم. همه فامیل به چشم بدی بهم نگاه میکردند. انگار عزیزی رو کشته بودم. حتی هیچکیو نداشتم باهش درد دل کنم. گوشی هم نداشتم به کسی زنگ بزنم. دوباره کنکور شرکت کردم و مهر 90 دانشگاه قبول شدم. بعضی از واحدهای گذرانده دوره قبلی توی تطبیق، پذیرفته شد. دوباره به محمد وصل شدم. با هم گل و سیگاری میزدیم. یار تنهاییم بود. یه روز با تاکسی داشتم میرفتم خونه محمد. راننده تاکسی، کنار زد و گفت اشکال نداره من یک کم پایپ بزنم. گفتم نه. داشت شیشه می کشید. خداییش هوس کردم. دلم میخواست بهم تعارف کنه، ولی نکرد. رفتم خونه محمد، دوستاش هم بودند. داشتند شیشه میکشیدند. دوباره هوس کردم. منم همراهیشون کردم. بعد از اینکه چند کام گرفتم، یهو فشارم افتاد. تشنج شدم. بچه ها ترسیدند. بردنم بیمارستان. بدنم دیگه شیشه قبول نمیکرد. حالا فقط گل و سیگاری و سیگار. چه روزگار بدی رو گذروندم.

سعدی نام  اسفند  97

وبلاگ:   www.blog.sadinam.com 

آدرس سایت  WWW.SADINAM.COM  :

تلگرام:      @YOUROFICE 

ایمیل   INFO@SADINAM.COM

 

 


  • محمد تقی سعدی نام

Add URL