دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

دفتر ما در مشهد دفتر شماست
پیگیری قراردادها و فعالیتهای ساختمانی شما در مشهد
با تجربه 30 ساله در مدیریت پروژه های ساختمانی تاسیساتی
09153118727

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پیوندها

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

جام جهانی فوتبال 2018

ما و ژاپن تنها کشورهای آسیایی هستیم که در کارنامه فوتبالمان در جام جهانی2018 ، یک برد داریم و غیر از اینکه خود حضور در جام جهانی افتخار محسوب میشود و ثابت میکند که در قد و قواره ای هستیم که چنین شایستگی پیدا کردیم، در مقابل تیمهای مطرح جهانی هم خوب بازی کردن ارزش جداگانه ای دارد. چیزی که بسیار جای تعجب دارد اینست که برای اولین بار شاهدیم که همه  مردم و مسئولین با هر نوع سلیقه و طرز تفکری ، از کی روش مربی پرتغالی کشور طرفداری میکنند و اجرای اصول او را برای فوتبالمان لازم میدانند. دو چیز اینجا بسیار عجیب است یکی اینکه ما کمتر به دیگران اعتماد می کنیم که جزو فرهنگمان شده و دیگر اینکه این مربی خارجی است و اجرای بی چون و چرای دستورات این مربی خارجی، حساسیتی را ایجاد نکرده است. یادمان هست که فوتبال کشور هم مانند همه کارهای دیگر به چه فضاحتی کشیده شد و چقدر صحبت بود که اگر همان پولی را که به مربی خارجی می دهیم، به مربیان وطنی بدهیم و برایشان ارزش قائل شویم ، مربیان خودمان بهترینند و چه کشمکشی بین مربیان و بازیکنان و فدراسیون فوتبال کشور وجود داشت و بازیکنان فوتبال با باخت مقابل حریف خارجی ، عدم رضایت خود از مربی را ابراز میکردند و بالاخره کشور متقاعد شد که فوتبال علمی است که مربی و مشاور مخصوص بخود را طلب میکند و اجازه دادند که کی روش بکارگیری شود و ابتدا بی انظباطی و عدم تبعیت از مربی در بین بازیکنان آنقدر بود که مربی جدید مجبور شد چند بازیکن را کنار بگذارد تا بقیه حساب کار دستشان بیاید.ماههای اول چه مقاومتهایی میشد که اثبات کنند مربی خارجی را اخراج کنیم و از هموطنان خودمان استفاده کنیم که خوشبختانه با عملکرد بسیار خوب کی روش، نقش برآب شد و امروز همه معتقد شده اند که اگر فوتبال در سطح جهان انتظار داریم، باید از مربی جهانی استفاده کنیم. با اینکه این تفکر بسیار عاقلانه است که پس از چهل سال سعی و خطا ، به آن دست پیدا کرده ایم، باید بدانیم که با همین منطق ، برای اقتصاد، صنعت، آموزش ، ساختمانسازی ، کشورداری، ترافیک، حمل و نقل، شهرسازی، ارتش،  برنامه ریزی شهری و همه علومی که با آنها سروکار داریم ، نیاز به مشاوران و مربیان زبده جهانی هست تا با ترسیم مسیر صحیح ما را سریع و درست به اهدافمان برسانند، مسیری که سالهاست با ترس از جاسوس بودن خارجیها و یا فکر خودکفایی از آن فرار کرده ایم و با علم ناقصی که در هر زمینه داشته ایم نتوانستیم کشور را به اهداف خود برسانیم و منابع مالی بسیاری را تلف کردیم.

سعدی نام  خرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

دولت زدگی

دولت زدگی

تو تاکسی نشسته بودم راننده با هیجان و در اوج دلخوری میگفت این مملکت صاحب نداره، هیچکی بفکرمردم نیست، دولت حتی کارهای ساده را نمیکنه، همه خائنند، هندوانه و گوجه فرنگی اینقدر ارزون شده که کشاورز بیچاره براش صرف نمیکنه محصولشو بچینه و بفرسته میدون بار، چرا نباید دولت راهنمایی کنه که امسال چقدر پیاز بکارند، چقدر سیب زمینی بکارند که اینجور نشه؟ حرفاش بنظر درست میامد، خوب دولت با اینهمه کارشناس و وزارت کشاورزی و جهاد، کار به این آسونی را که میتواند انجام بدهد. یادم اومد از زمانیکه در خاطرم هست یکسال پیاز بیش از حد میکاشتند و فروش نمیرفت، یکسال سیب زمینی و هیچوقت اینهمه شکست و ناکامی درس مناسبی برای کشاورزان ما نشد که سال بعد چه بکارند که حداقل میزان ضرر کمتر شود. بخودم که آمدم دیدم یکی از مسافران رشته سخن را بدست گرفته و در تایید حرفهای راننده تاکسی میکفت دراین مملکت بیصاحب ، هیچکس نیست که مردم را راهنمایی کند که تو چه زمینه ای سرمایه گذاری کنند، تا هم نیاز های کشور تامین شود و هم ضمن کارآفرینی ، سرمایه های کشور هدر نرود، یهو همه نروند کارخانه ماکارونی بزنند ، بعد بیشترشان ورشکست شوند ، بعد همه با هم کارخانه فرش ماشینی و کاشی بزنند و به همان بلا دچار شوند، همچنین ادامه داد که خیلی از مردم سرمایه های کوچک و بزرگی دارند ولی نمیدانند کجا سرمایه گذاری کنند که بازده خوبی داشته باشد و در ضمن کشور ظرفیت جذبش را داشته باشد، خدایی حرفهاش درست بود خوب چرا دولت اینکار را نمیکند ، اینهمه وزارتخانه های بازرگانی و اقتصاد و دارایی پس چکار میکنند، این خواسته ها که کاری ندارد، کافی است چند کارشناس برای دادن این آمارها بکار بگیرند، توی همین فکرها بودم که راننده تاکسی تذکر داد که به مقصد رسیده ام ، کرایه را حساب کردم و پیاده شدم. درب مغازه ای ایستادم که خرید کنم ، یکی از دوستان صاحب مغازه با قیافه ای افسرده تعریف میکرد که قنات روستای حسن آقا  خشک شده و مردم روستا هرچی تلاش کردند که مجوز چاه بگیرند ، نمیدهند ، یکی از مامورای دولت گفته امتیاز چاه را فقط به نماینده های مجلس میدهند، اون بی انصافها هم چند میلیارد میفروشند، بیچاره ها روستائیان امسال هیچ محصولی ندارند که بفروشند. خیلی دلم برای مردم روستای حسن آقا سوخت و همونجا آرزو کردم کاش وزیر بودم و اول یک چاه برای روستای حسن آقا میزدم تا از این تنگدستی دربیایند. تو مسیر برگشت راننده تاکسی تعریف میکرد که دیشب رادیو بی بی سی میگفته که مملکت را خراب کرده اند، اینقدر مجوز چاه داده اند که آبهای زیرزمینی خشک شده و مردم بخاطر آب بجان هم افتاده اند، اهالی اصفهان آب آشامیدنی که به یزد میرفته را قطع کرده اند تا بتوانند در روستایشان هندوانه بکارند! و همان رادیو میگفته سیاست توسعه و خودکفایی کشاورزی برای کشور نیمه خشک ایران غلط است و دولت باید محصولاتی را آب بیشتری نیاز دارد از خارج وارد کند تا با بحران کم آبی بیش از این مواجه نشود و سیاستهای بدون مطالعه ایجاد سدها باعث شده که خشکسالی بیسابقه ای کشور را فرا بگیرد و بسیاری از دریاچه ها و تالابها مانند دریاچه ارومیه و هامون خشک شده است و روزی که با افتخار شروع به اجرای سیاست خودکفایی محصولات کشاورزی در کشور کردند، کسی نمیدانست که منجر به فلاکت  کشاورزان و نابودی منابع آب و کشاورزی ایران میشود. از گوشه و کنار این حرفها ی مردم را هم میشود شنید:

دولت باید به خواسته رانندگان توجه کند

دولت باید تولید را یاری دهد

دولت باید فارغ التحصیلان بیکار را جذب کند

دولت باید صرافیهای غیر مجاز را جمع کند

دولت باید مشکل آب کشاورزان را حل کند

دولت باید بدهی پرسپولیس و استقلال را پرداخت کند

دولت باید مشکل معدن داران را حل کند

دولت باید هنر ایران را به خارجیها معرفی کند

دولت باید برای تامین مسکن اقشار کم داآمد چاره اندیشی کند

دولت باید جشن تکلیف بگیرد

دولت باید تولیدکنندگان کیف و کفش را دریابد

خودروهای داخلی افتضاح است دولت باید بیشتر کنترل کند

دولت باید محصولات کشاورزی بیش از نیاز کشور را صادر کند تا محصول روی دست کشاورز نماند

دولت باید جلوی صدور محصولات کشاورزی را بگیرد تا بیش از این قیمتها بالا نرود

و خیلی باید های دیگر که مردم انتظار دارند دولت انجام دهد. دولت زدگی مردم ما تمامی ندارد، تقریبا هیچ کاری نیست که مردم فکر کنند خودشان باید همت کنند و انجام دهند. ما هنوز در دوران ارباب و رعیتی هستیم و مردم رعیتی هستند که یکی باید بگه چکار کنند و به تنهایی کاری از پیش نمیبرند. برای همین هم بیشتر دوست دارند کارمند دولت شوند و خاطرشان جمع شود که سی سال حقوق میگیرند و راحت، این مشکل دولت است که آیا میتواند به اندازه حقوقی که میدهد ، ازشان کار بخواهد. سالهاست ارباب رعیتی را برداشته اند ولی ما هنوز رعیت ماندیم، رعیتهایی که چشم بدست ارباب داریم که مشکلات را حل کند. هنوز آمادگی شرکت در جامعه ای که مردم همه وظایف را انجام میدهند و دولت صرفا با مالیاتی که از مردم میگیرد مسائل نظامی و ارتباطات خارجی را هدایت میکند را نداریم. قبل از اینکه آمادگی پیدا کنیم علوم را آوردند ، زودتر از موعد زنان را وارد جامعه کردند، زود آزادی دادند، زود خانها را برداشتند ولی ما نه آمادگی داشتیم و نه اصلا دوست داشتیم، هنوز داریم حسرت میخوریم چرا بزور حجاب را از سر زنها برداشتند و زنان را وارد اجتماع کردند ، آموزش را برای زنان رایج کردند و حق رای به زنها دادند، هنوز فکر میکنیم برای این حجاب زنها را برداشتند که بتوانند لوازم آرایش خارجی در ایران بفروشند. برداشتن آن سد بزرگ فرهنگی که هنوز گریبان زنان افغانستان را گرفته، را اینگونه تعبیر میکنیم.

 قبل از اینکه آمادگی پیدا کنیم ما را از عهد قجر به قرن بیستم آوردند و هنوز بهشت را در برگشت به گذشته میبینیم، اصلا انقلاب هم یکنوع دهنکجی به این تغییرات سریع و برای بازگشت به گذشته بود. در کشورهای دیگر همه فعالیتهای فرهنگی، تولیدی و خدماتی توسط شرکتهای خصوصی انجام میشود و دولت هیچگونه تصدیگری ندارد، اگر آمریکا و اروپا مثال خوبی نیست، چین و کره را بیاد آوریم، ولی ما از خصوصی سازی هم خوشمان نمیآید و ترجیح میدهیم متصدی همه کارها دولت باشد، مردمی را که سود کلانی بدست بیاورند را نمیتوانیم ببینیم، حتی اگر شرکتهای خصوصی دچار مشکلاتی بشوند مانند کارخانه ها و یا موسسات مالی و غیره ، باز مردم ما تجمع میکنند و از دولت تقاضا میکنند بدهیهای آنها را جبران کنند. این راهی که ما مجبور به رفتنش شدیم، بقیه مثل ترکیه، چین، کره و ژاپن هم شدند و اکنون همه آنها خود را منطبق کردند و فقط ما بلاتکلیفیم، چین شاید آخرین کشوری بود که با دنیا آشتی کرد و با ترس و لرز دروازه هایش را باز کرد و اکنون بعد از بیست سال دوش بدوش پیشرفته ترینها دارد میتازد و ما که دویست سال است پا به این عرصه گذاشتیم هنوز چیزی نشدیم، مدارس و دانشگاههایمان دولتی است و تازه همان دانشگاه آزاد هم دولتیه، کارخانه های ذوب آهن و خودروسازی و صنایع بزرگتر همه دولتی است ، بنادر،راه آهن، راهها،  تولید و توزیع نفت، بیشتر معادن، تولیدات نظامی، توزیع آب و برق و گاز و بسیاری از امور خدماتی حتی قضاوت و دادگاهها هنوز دارد دست دولت را میبوسد، و دولت کیست؟ فردی که هرگز از خود کارخانه ای نداشته و یا حتی هزار نفر را نان نداده و یا راهبری نکرده و همین آدم وقتی رئیس جمهور یا وزیر شد ، مشکلاتی را باید حل کند که تاکنون با آنها برخوردی نداشته و جالبه که موقعی که وزیر میشوند و یا رئیس جمهور، باید ثابت کنند که جزو طبقات فقیرند و مال و ثروتی ندارند و فوقش خانه ای دارند و این یعنی که آنها هم دستشان به دهنشان نمیرسیده و کارمندی بیش نبودند و یا همان رعیت خودمان! و البته که با همچین مدیرانی مشکلی حل نمیشود و بیشتر به مرهم میماند تا حل و اینگونه صنعت و کارخانجاتمان همان قدو قواره 40 سال قبل را دارند ، چون انتظار داریم دولت هم بفهمد که چی مورد نیاز است و هم سرمایه گذاری کند، خودش کارخانه اش را وارد کند، خودش تولید کند و کارخانه را بچرخاند و مگر یکی است، در تمام زمینه ها و اینگونه نه دولتها کاری از پیش بردند  نه مردم توقعشان را تغییر دادند و ما همچنان بلاتکلیف ماندیم. بیاییم دیدگاهمان را عوض کنیم و موضوعات را دوباره ببینیم.

 

 سعدی نام  خرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

مفاخر دوملیتی ایران

در زمان انقلاب 57 مردم ایران بوجد آمدند که کشور در دستانشان قرار گرفته است . کشوری که قبل از آن در اختیار خاندانهای سلطنتی قرار داشت که از هر خاندان احتمالا دو سه نفرشان باهوش و شجاع و کشورگشا و مردم دوست از کاردرمی آمد و مابقی بی عرضه و نالایق و کشوربربادده بوده و با ثروت و حیثیت ایرانی به خوشگذرانی و  عیاشی می پرداختند و با ظلم و ستم خود و عمالشان خون مردم را در شیشه میکردند.. از220 سال حکومت هخامنشی 70 تا 90 سال کشور توسط پادشاهان توانمند مدیریت شد و در آخر با شکست از اسکندر همه چیز بر باد رفت. اشکانیان 470 سال بر ایران حکومت کردند و تنها افراد صاحب نام آن اشک اول و اشک ششم و اشک نهم و اشک سیزدهم و چهاردهم از 29 پادشاه این سلسله، بودند.ساسانیان با 427 سال حکومت، از میان 40 پادشاه، فقط 6-7 پادشاه لایق بخود دید و آخر هم کشور را مفتضحانه به مشتی عرب پابرهنه واگذار کردند. پس از پیروزی انقلاب معلوم شد که ایران و ایرانی در درجه دوم اهمیت قرار دارد و حاکمان وقت بیشتر علاقه مندند اسلام ناب محمدی و دنباله حکومت علی را بنیان بگذارند و ایجاد یک حکومت شیعه مدنظر بود و همه مقیاسهای موجود ، اعتقاد  شد و سابقه مذهبی افراد و گناهان کرده و نکرده و لذا علم و هنر و ملیت و میهن پرستی و تاریخ ایرانی به موضوعاتی که فرصتی برای رسیدگی به آنها در آن جنگ و دعواها پیدا نمیشد تبدیل شد،آنهم در فضایی که یک فرد با عکس با کراوات ، فارغ از درجه علمی و هنری وی، اگر شایسته اعدام نبود حداقل تفاله زمان شاه نام میگرفت و مطرود جامعه . ناگهان همه افراد تحصیل کرده خارج که حسب توانمدیهای علمی و مدیریتی، مشاغلی را در زمان شاه داشتند ، خودفروخته محسوب شدند، هنرمندانی که فیلم ساخته بودند بعلت بازی در فیلمی که پای عریان دختری درآن بچشم میخورد ، گمراه و مروج فحشا نامیده شدند و اساتید دانشگاه هم بالاخره یکبار با شاه یا مقامات ارشد وی در جلسه ای عکس داشتند و گناهی نابخشودنی را بدوش میکشیدند، نوازندگان و خوانندگان و هنرپیشه های زن که بدون بحث جهنمی بودند و شاعران هم مگر میشد در شعرشان از می و مطرب و دلبر چیزی پیدا نشود ، نقاشان با کشیدن صورت انسان بر اساس روایات اسلامی در آتشند، کارخانه داران و صاحبان سرمایه زالوهای اجتماع و مرفهان بی درد  بودند. حاکمان جدید از همه مظاهر حکومت پهلوی بدگویی کردند بی حجابی زنها و حضورشان در خیابانها و مدارس و دانشگاهها و ادارات ترویج فحشا بود بانکها ضد اسلام و ترویج ربا در کشور، هنر و سینما برای به ابتذال کشیدن جامعه، مدارس و دانشگاهها ترویج دهنده فرهنگ غرب و غرب زدگی و صنایع کشور، صنعت مونتاژ وابسته به غرب بود و قاعدتا همه چی باید برمیگشت به قبل از پهلوی یعنی قاجار. 

 جنگ بین حاکمان جدید و همه آنانکه مقاومت میکردند کشور به دوران قاجار برنگردد، جنگ آسانی نبود، مجموعه ملی گرایان، روشنفکران،دانشجویان، نویسندگان، تحصیلکرده ها و حتی کمونیستها رهبری انقلاب که رهبری مذهبی بود را پذیرفته بودند و اصلا کسی مخالف پررنگ شدن مذهب در کشور نبود و دلشان میخواست ضمن حفظ ارزشهای اسلامی که تحت لوای آن، انقلاب به پیروزی رسیده بود ، کشور هم همگام با حرکت جهانی، به جلو حرکت کرده و حتی بتواند قسمتی از عقب افتادگی علمی خود را نسبت به غرب جبران کند. ولی روحانیان تازه حاکم شده احساس میکردند در 50 سال حکومت پهلوی جایگاه آنان و جایگاه دین در تصمیمات کشوری کمرنگ شده و از طرفی این اولین بار بود که امکان یک حکومت مذهبی برهبری روحانیان شکل میگرفت. مردم هم که با جدایی 50 ساله حکومت از روحانیون، و با اطمینانی که رهبران انقلاب در ابتدا داده بودند که قرار است فقط مراقب باشند نه اینکه حکومت را بدست بگیرند، حضور پررنگتر روحانیون را سوپاپ اطمینانی برای جلوگیری از انحراف سیاستمداران میدانستند.

 امام خمینی: بر حکومت آینده نظارت عالیه خواهم داشت

اینگونه انقلاب  پس از بهمن 57 به پیش رفت وتا مرداد 58 ، از چاپ تعدادی از روزنامه ها مانند آیندگان، پیغام امروز و آهنگر و تهران مصور، فردوسی و غیره بتدریج جلوگیری شد ودر خرداد 59 دانشگاهها تعطیل شد و پایگاه اصلی تحصیلکرده ها برای ابراز نظراتشان از دست رفت ولی هنوز مقاومت بنی صدر بعنوان رئیس جمهور کشور دربرابر یکجانبه گرایی مذهبی وجود داشت و او درعین ابراز همدلی برای حفظ شعائر مذهبی و تقدیس مقدسات ، پیگیر هدایت کشور بگونه ای که با بنیانهای علمی روز و اصول دیپلماسی جهانی هم بیگانه نباشد ،بود ولی روحانیان حاکم آنرا همدستی با بیگانه ، اسلام ستیزی و غرب زدگی میپنداشتند و در خرداد 60 همه پایگاههای مخالفان فرو ریخت ، جبهه ملی بعلت مخالفت با تصویب اجرای لایحه قصاص حکم ارتداد گرفت و از دایره خارج شد البته لایحه قصاص تقریبا بطور رسمی هرگز اجرا نشد و زمانه برای سنگسار کردن و قطع دست و گردن زدن و پرت کردن از بلندی و شلاق زدن مجرمان آمادگی نداشت ولی عشق روحانیان حاکم صرفا اجرای قوانین زمان حضرت علی بود و به شرایط زمانی توجهی نداشتند . بنی صدر هم در خرداد 60 سقوط کرد و گروههای چپ و ملی گرای دیگر هم ناگهان در مقابل موج بزرگی از یورش قرار گرفتند و نابود شدند. و کشور برای برگشتن به 50 سال قبل و زمان قاجار آماده شدالبته بسیاری از سبوها شکسته بود و آبها ریخته و نمیشد تاریخ را بعقب برد  و با بسیاری از تغییرات مجبور شدند کنار بیایند و یا تغییر مختصری در آن بدهند.در سال 62 قانون حجاب اجباری بدون حضور هیچ مخالفی تصویب شد و بر اساس آن هر زنی که حجاب اجباری را رعایت نکند 62 ضربه شلاق مجازات دارد و جالبه که شلاق زدن هم تقریبا بعد از قاجاریه در حال منسوخ شدن بود. و حکومت که روش رضاشاه را برای رفع حجاب بکمک باتوم محکوم کرده بود حالا خود داشت این ضایعه را بکمک شلاق به حالت اول برمیگرداند و در جامعه شعار پیشرفته یا روسری یا توسری را مرسوم کرد! 

یکی از قوانینی را که حکومت برنگرداند همان قانون حق رای زنان بود که تمام ماجراهای 15 خرداد 1342 در مخالفت با حق رای زنان که غیر اسلامی محسوب میشد، شکل گرفت.

نامه های مخالفت امام خمینی با حق رای زنان در سال 1341

 و با برگشت جامعه به سده های قبل، دیگر جایی برای بازی بسیاری از تحصیلکرده ها ، نویسندگان، حقوقدانان، تاریخنگاران، هنرمندان و غیره در کشور وجود نداشت و کشور مشی بسیار ساده اندیشانه ای را در پیش گرفت و درصدر قرار دادن مردم فقیر و ضعیف و کم سواد جامعه بعنوان مستضعفان شعار کشور شد و این گروه هم خود احتیاج به هدایتگر داشته و قدرت پیشبرد عاقلانه کشور از آنها برنمی آمد.کم کم گروههای مطرود مجبور به ترک کشور و زندگی در کشورهایی که روزی محل تحصیلشان بوده و یا امکان زندگی در آنجا هست ،شدند. در درجه اول آمریکا و کشورهای اروپایی ، تبدیل به کشورهای هدف شدند و بعد از سر ناچاری ، هر کشوری در این لیست قرار گرفت. پس از خرداد 61 که تقریبا سرزمینهای اشغالی عراق بازپس گرفته شد، جنگ بدون هیچ نتیجه ای با تلفات و خسارات فراوان تاسال 67  ادامه پیدا کرد و خانواده های زیادی برای فراری دادن فرزندانشان از رفتن به سربازی و کشته شدن در چنگ، راههای غیرقانونی فرار از کشور را درپیش گرفتند و اینگونه دومین نسلی که نمیتوانست به کشور برگردد، شکل گرفت، نسل اول که بنوعی ضدانقلاب و غربزده و مرتد و بیگانه پرست و جاسوس و شاه پرست محسوب میشدند و نسل دوم هم  با خروج غیرقانونی از کشور تحت تعقیب و فراری بودند. متاسفانه با سیاستهای رادیکال حاکمان کشور، ایران روزبروز از جامعه جهانی دور و طرد شد وما تبدیل به ملتی بدوی شدیم که در سالهای قبل زندگی میکند و لذا موج سومی برای فرار از این عقب ماندگی علمی، فرهنگی، اقتصادی در سالهای پس از جنگ جهت مهاجرت از ایران شکل گرفت و این موج در دهه 80 که احتمال تهاجم جهانی به کشورمان مانند آنچه در افغانستان و عراق اتفاق افتاد، به تمایلی عمومی تبدیل شد و علاوه بر کشورهای اروپایی ، کانادا، استرالیا ، کشورهای آسیای شرقی و جمهوریهای شوروی در لیست هدفهای مهاجرتی قرار گرفتند و شرکتهای فراوانی در دنیا برای درآمدزایی از خواسته مهاجرت ایرانیان تاسیس شدند. و چنان بصورت اپیدمی درآمده که قسمت عمده ای از مدیران ارشد دولتی، نمایندگان مجلس، وزرا و خانواده آنان، پاسپورت یک کشور غیر ایران و گرین کارت را در جیب دارند که درصورت بدتر شدن کشور بتوانند بلافاصله کشور را ترک کنند و به مدیران دوتابعیتی مشهورند.

در این چهل سال تمام تلاش حاکمان کشور صرف برگرداندن عادات مردم به رسوم اسلامی و حفظ حجاب و اصول ساده جوامع زمان قاجاری شد و تندروترها  حتی عید نوروز و چهارشنبه سوری را نماد آتش پرستی دانسته و تلاش کردند ایرانیان فقط به دستورات اسلامی بیاندیشند و ملیت و ملی گرایی که در مذهب جایی ندارد را فراموش کنند و اینگونه ناگهان تمامی شخصیتهای ایرانی بیگانه شدند و شاهان که غیر قابل دفاع بودند، شاعران و نویسندگان و بزرگان ادبی و تاریخی کشور هم هر کدام به علتی مغضوب شدند. تمامی شخصیتهای ملی ما سنی بودند که کسی از حاکمان فعلی قصد بزرگداشت آنها را ندارد، ابومسلم خراسانی که از سرداران ایرانی است که بساط امویان را برچید و موسس سلسله عباسیان شد و چون در زمان عباسیان به برخی از امامان جسارت شد، گناهکار شناخته شد و حتی تیم فوتبال مشهد که به این نام نامیده میشد را محبور کردند تغییر نام دهد و یا خیابان ایرج میرزا را تغییر نام دادند که لابد این شاعر هم معصوم نبوده و گناهی از او سرزده است. اینگونه کشور همه علائقش را باید فراموش میکرد و فقط به بعد مذهب می اندیشید که حداقل اگر در این دنیا زندگی خوبی نداشته، شاید در آن دنیا در گوشه ای از بهشت جایی را دست و پا کند. و غیر از ایرانیان زنده که یرای پیداکردن جایی که بتوانند زندگی معمولیی در آن داشته باشند، مجبور به ترک کشور و اقامت در سرزمینهای بیگانه شدند، مشاهیر کشور هم دچار بی مهری و  ناامنی شده و دیگر کسی با اطمینان از سوابق درخشان و تلاشهای بی پایان آنها یادی نمیکرد و برخی وصله ای بودند که بزور بدامان این کشور کاملا مذهبی چسیبده بودند، ناچار شدند  بیکار ننشینند و این همه بیمهری را تحمل نکنند و شیوه دوملیتی بقیه ایرانیان را درپیش بگیرند.

مولانا جلال الدین رومی یا مولانا جلال الدین بلخی که ما او را مولوی میشناسیم و همه یکصدا عاشق اویند، متاسفانه بشدت سنی بوده و در مخالفت با امام حسین گفته 

 این بیان اکنون چو خر بر یخ بماند /چون نشاید بر جهود انجیل خواند

کی توان با شیعه گفتن از عمر /کی توان بربط زدن در پیش کر 

 از علی آموز اخلاص عمل/ شیر حق را‌دان مطهر از دغل
چون عمر شیدای آن معشوق شد/ حق و باطل را چو، فاروق شد

و چون فکر کرده که دیگر جایگاهی در ایران ندارد تابعیت ترکیه را در 2007 پذیرفته و افغانستان هم در تلاش است که او را افغانی به ثبت برساند. ابن سینا هم ملیت ترک را قبول کرد هرچند ازبکستان هم ادعای او را کرده است، دولت ترکیه ابوریحان بیرونی را هم ترک میداند و همچنین قهوه خانه را که اولین بار در زمان شاه طهماسب صفوی در قزوین داشتیم را از آن خود میداند و توانسته در یونسکو بنام خود بثبت برساند

آرامگاه ابوعلی سینا در همدان

جمهوری آذربایجان نظامی گنجوی را بنام خود ثبت کرد و همچنین چوگان ورزش ایرانی و شب یلدا و موسیقی شمال خراسان را.

کتابهای نظامی گنجوی

افغانستان فردوسی را به تابعیت خود درآورده و در تلاش است پوریای ولی را بنام خود ثبت کند.

قزاقستان فارابی را جزو مفاخر آن کشور میداند و ترکیه هم اعتقاد به ترک بودن او دارد. امارات متحده بادگیر را که زینت بخش معماری یزد است ،جزو هنرابداعی خود ثبت نموده و نان لواش به مالکیت فرهنگی ارمنستان درآمد و کاوه آهنگر را تاجیکستان تصرف نمود.

اکنون تنی چند از مشاهیر ایرانی هنوز باقیمانده اند که بخاطر تخلفاتی که کردند جایگاهی در کشور ندارند و چشم امیدشان به ملتی دیگریست که تابعیتشان را بپذیرد و بزرگداشتی از آنان داشته باشد.

یکی از اینها سعدی شاعر نامدار ایرانی است که عمر را تا حد پیامبری بالا برده و در مدح خلفای راشدین شعر دارد.

 دیگر عمر که لایق پیغمبری بدی...گر خواجه ی رسل نبدی ختم انبیاء  

نخستین ابوبکر پیر مرید...عمر پنجه بر پیچ دیو مرید
خردمند عثمان شب زنده دار ...چهارم علی شاه دلدل سوار

آرامگاه سعدی در شیراز

عطار هم با شعرهایی که در مدح خلفای راشدین گفته هیچ امیدی به محبت حاکمان کشور نداشته و دنبال گذرنامه دوم است که میگوید:

صدیق مطلق آنکه پس از مصطفی به حق
شایسته از او نبود هیچ پیشوا
در باخت مال ودختردرپیش یار غار
جان هم بباخته است به او یار بی دغا
فاروق اکبر آنکه چو طاها وهو شنید
در های هوی آمد وشد صید طاوها
امیر اهل دین استاد قرآن
امیر المومنین،عثمان عفان

و فکری هم به حال خیام کنید که در مقابله با خدا گفته

ابریق می مرا شکستی، ربی ،  بر من در عیش را ببستی، ربی

من مِی خورم و تو می‌کنی بدمستی،   خاکم به دهن مگر تو مستی، ربی 

و در جای دیگر گوید: 

گویند بهشت و حورعین خواهد بود    آنجا می‌ناب و انگبین خواهد بود     

گر ما مِی و معشوقه گزیدیم چه باک؟     چون عاقبت کار چنین خواهد بود

البته نباید از حق گذشت که ایران زیر و بم بسیاری در طول تاریخ داشته و زمانی بر هند ، مصر ، ترکیه فعلی ، افغانستان، ترکمنستان ، جمهوری آذربایجان، گرجستان و ارمنستان، تاجیکستان و ازبکستان، سوریه و عراق و لبنان ، یمن و کشورهای حاشیه خلیج فارس هم حاکمیت داشته است و تمام مشاهیری که در زمان حاکمیت ایران  شکل گرفته اند ، علاوه بر اینکه به ایران تعلق دارند به زادگاهشان هم متعلقند و بسیاری از مشاهیر را نمیتوان به نام یک کشور ثبت کرد مثلا زادگاه نظامی گنجوی جمهوری آذربایجان است ولی کتابهای نظامی گنجوی به فارسی است و مولوی که اکنون بنام ترکیه ثبت شده ، هیچ اثری بزبان ترکی ندارد و درپایان امیدواریم حاکمان کشور دست از یک بعدی فکر کردن بردارند و جلو تاراج مفاخر کشورمان را توسط همسایگان محترممان بگیرند.

نقشه ایران در زمان ساسانیان

سعدی نام  خرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

دکترها

دکترها

ارثهای واقعی که ما میبریم بیماریهای خانواده است نه زمین و ثروت، حالا اگه خوشبخت باشی خانواده مال و منالی هم داشته باشه یک قسمتش به شما شاید برسه شاید هم نه، ولی بیماریهای وراثتی را از همین الان بعنوان دارایی خود میتوانید حساب کنید. چند وقت پیش پدرم دچار بیماریی شد و منهم تصمیم گرفتم خودم را چک کنم ، مشکلی نداشته باشم. به یک درمانگاه خلوت رفتم و سراغ تخصص مورد نظر را گرفتم ، گفتند یکشنبه ها ساعت 11 تا 1، چهارشنبه ها ساعت 3 تا 5. چند روز گذشت و اتفاقا یکشنبه به وقتم میخورد . رفتم درمانگاه نوبت گرفتم و بعد از یک ساعت موفق به زیارت دکتر شدم. دکتر جوانی بود، با خوشرویی موضوع را شنید و آزمایشی برایم نوشت و  درضمن به دکتر گفتم جوشی روی پوستم زده ، نگاه کرد و گفت چیز مهمی نیست ، بهتره برش داری ولی باید بیای مطبم ، قیمتشم 200 هزار تومنه ! آرامشش جذبم کرد و دو سه روز بعد رفتم مطب و پول ناقابل را تقدیم کردم و ایشون با لیزر جوشو ظرف 5 دقیقه برداشتند. خوشحال از اینکه علم پیشرفت کرده و اینقدر راحت مشکلات انسانی رفع میشه برگشتم. چند روزی گرفتار بودم و بعد از دو سه هفته اقدام به آزمایش کردم و بعد از گرفتن جواب آزمایش تصمیم گرفتم مجددا خدمت دکتر برسم، از شما چه پنهان که کنار جوش قبلی یک جوش درآورده بودم سه برابر، همان یکشنبه به وقتم میخورد رفتم درمانگاه که گفتند برنامه دکتر عوض شده ، منبعد دکتر دوشنبه ها 2 تا 4 عصر و پنج شنبه ها 6 تا 8 صبح میشینه! برای اینکه مجبور نباشم همزمان با کله پزها از خونه بیرون برم ، دوشنبه را انتخاب کردم و رفتم و نوبت گرفتم و بعد از یکساعت مثل شیر باغ وحش که تو قفسش راه میره ، طول و عرض اتاق انتظارو طی کردم تا نوبتم شد، خدمت رسیدم و دکتر آزمایشو دید و اخمهایش توی هم رفت و گفت فردا باید عمل کنی ، تازه فردا دیره ، اگه امروز وقت داشتم بهتر بود و توضیح دادند که 70 درصد عملهای شهر را ایشون انجام میدهند و کلیه همشغلهای ایشون(دکترها) فقط زیر دست ایشون عمل میکنند و من شانس آوردم که به تور ایشون خوردم که اتفاقا بهترینند! حرفهای دکتر خیلی بدل مینشست و کاملا اطمینان منو جلب میکرد ولی اون جوشی که اصلا مهم نبود و حالا سه برابرشو داشتم ، نگرانم میکرد. با اینکه پس از اینهمه توضیح موفقیتهای دکتر ، بی ادبی بود که صحبتی حمل بر بی اعتمادی به این حرفهای زیبا بشه، دل به دریا زدم و گفتم راستی اون جوشه خوب شده ولی یکی سه برابرش دراومده! اخماش رفت تو هم و جوش را نگاه کرد و با خنده گفت طبیعیه! منکه تقریبا داشتم شاخ درمیاوردم علت را پرسیدم فرمودند دفعه اول برداشتن با لیزر 70 درصد احتمال ایجاد یک جوش جدید هست و دفعه بعد فقط میشه 35 درصد و پیشنهاد کردند یکبار دیگه مطب خدمت برسم ، البته قاعدتا با پرداخت دویست هزار تومان. در هر حال من خیلی شرمنده شدم که چرا اطلاعات پزشکیم کم بوده که نمدونستم جوشهای دویست هزار تومانی چند بار باید دربیان تا هم حال مریض خوب بشه هم حال دکترش! همین موضوع جوش، منو نگران کرد و ترسیدم عمل پیشنهادی دکتر را انجام بدم و بعدا باز بفهمم که تبصره ای داشته و نیاز به تکرار است و با کم رویی به دکتر گفتم ، من از عمل میترسم و باید فکر کنم. دکتر خوشروی ما ناگهان عصبانی شد و با برافروختگی گفت الان من باید با چوب بزنمت و از اتاق بندازمت بیرون که بحرفم گوش نمیکنی! تو اگر اطلاعات من را داشتی التماس میکردی همین امروز عمل کنی و کلی حرفهای دیگر. با کلی عذرخواهی از مطب بیرون آمدم و تصمیم گرفتم برای اطمینان به دکتر دیگری مراجعه کنم.فکر کردم بهتره دکتر شناخته شده ای را پیدا کنم که حرفاش قابل اطمینان باشه لذا از فامیل و در و همسایه کمک گرفتم تا بالاخره یک دکتر که چند نفر تاییدش کرده بودند، نظرم را جلب کرد. شماره ای از مطبش گرفتم ولی هر وقت زنگ میزدم کسی جواب نمیداد ، دوباره اطلاعات بیشتری کسب کردم و فهمیدم ایشان ساعت 12 تا 4 در مطبشون در مرکز شهر میشینند. یه روز با تاکسی به محل مزبور رفته و از یک ساختمان خیلی قدیمی بالا رفتم ، از اون ساختمانهایی که نرده راه پله تیغه آجری بود ، مال دهه 50، طبقه سوم با درب بسته مواجه شدم و جمعیتی که روی پله ها نشسته بودند، همه قشر آدم بودند، بلوچ، ترکمن، عرب، روستایی، شهری، زن و مرد، چهل نفری میشدند، یکیشون هم کاغذی داشت که اسم مینوشت و معلوم شد بعضی ها از 7 صبح روی این پله هایند! اسمم را نوشتم و قدمی زدم تا حدود یک ربع به یک ظهر ، منشی دکتر تشریف آورد و درب را باز کرد با دلخوری لیست تهیه شده را گرفت و گفت من به خیلیها نوبت از قبل دادم و این لیست را قبول ندارم. اوضاع بدتر از آن بود که امید داشته باشم نوبت من بشود لذا به منشی مراجعه کردم و گفتم نوبت میخوام ، منشی گفت حالاها نوبت نداریم، گفتم اشکال نداره عجله ندارم ، و ایشون یک نوبت برای 27 روز دیگه داد و البته تاکید کرد که ساعت 12 پشت درب مطب باشم درضمن اسمم را جایی ننوشت و اطمینان داد که قیافه ات خاطرم هست! در همین حال هم تلفن مطب مرتب زنگ میخورد و منشی توجهی به آن نمیکرد، گفتم آقای منشی جواب تلفن را نمیدهید؟ گفت ما جواب مراجعین حضوری را نمیتوانیم بدهیم، کمی به او حق دادم و از انتظاری که موقع زنگ زدن به مطب برای شنیدن پاسخ داشتم، شرمنده شدم. 

برگشتم و 27 روز بعد ساعت 13 و سی دقیقه مراجعه کردم بر این اساس که احتمالا دکتر زودتر از 13 نمیاد، آش همان آش بود و کاسه همان کاسه. منشی با دیدن من غر زد که خیلی دیر اومدی و قول نمیدم که نوبتت بشه. دیگه نمدونستم باید چکار کنم هم وقت قبلی گرفته بودم و حالا چون پشت درب بسته کمتر منتظر شدم ، بنظر گناهکار می آمدم. یکی از مریضها به من نزدیک شد و گفت این منشی پولی است و یک ده بیست تومنی بهش بده، منم با دلخوری 20 هزار تومان لای دفترچه گذاشتم و دادم، بازهم تاکید کرد که قول نمیده نوبتم بشه. سرانگشتی حساب کردم که اگه نصف مراجعین یعنی 25 نفر اخلاق منشی را بدونند و نفری 20 هزار تومن بدهند ، آقای منشی ماهی 13 میلیون درآمد داره، خداییش بهش حسودیم شد و تصمیم گرفتم اگه روزی گیر کردم بیام منشی یک دکتر بشم.اتاق انتظار جای نشستن برای همه را نداشت و تعدادی ایستاده بودند و چند خانواده عرب و بلوچ هم که معلوم بود مسافرند، با زن و بچه ها روی زمین ولو شده بودند و نشسته بودند.دکتر در اتاق خودش بود و منشی 10 نفر 10 نفر ، مریضها را توی مطب میفرستاد. سری دوم هم منو نفرستاد و منکه هم 27 روز قبل نوبت گرفته بودم و هم 20 هزارتومن زیر میزی داده بودم، عصبی شدم و به منشی اعتراض کردم باز در جواب گفت که دیر اومدی ولی بالاخره با 10 نفر سوم منو فرستاد تو مطب. دکتر اینجوری ندیده بودم، اتاقش پر از مریض بود و اون وسط ایستاده بود و مریضها مجبور بودند مشکلشونو جلو بقیه با صدای بلند بگویند، دکتر خیلی مسن بود، میگفت بچه هاش آمریکا هستند و اونجا طبابت میکنند و روزی ده هزار دلار درآمدشونه، یادمه که یک دادگاه در آمریکا برای گروگانهای آمریکایی در ایران هم روزی ده هزار دلار غرامت از جریمه هایی که از شرکتهای اروپایی بابت تجارت با ایران گرفته بودند، پرداخت کرده بود،بقیمت امروز خیلی خوبه ، روزی 60 70 میلیون تومن میشه و ماهی حداقل یک میلیارد و سیصد میلیون تومان، خدا بده برکت ماهی یک مازراتی تو ایران میشه اونجا که حتما ارزونتره! میگفت به منم میگن برم آمریکا ولی من دلم میخواد تو ایران خدمت کنم برای همین از هر مریض 5 هزار تومان بیشتر نمیگیرم، احتمالا نمیدونست که مابه التفاوتشو منشیش میگیره! بیشتر حرف میزد تا معاینه بیماران، انگار یه جور برنامه تبلیغاتی بود، بعضی از زنها و مردها خجالت میکشیدند بیماریشونو جلو بقیه به دکتر بگویند، ولی دکتر خیلی خودمانی بود و اگه خانمه آروم مشکلشو گفته بود با صدای بلند دوباره تکرار میکرد ، البته یک پارچه ای هم گوشه اتاق کشیده بودند که کسانی که باید معاینه میشدند میرفتن پشت اون پارچه و روی تخت، نوبتی در کار نبود، دکتر اول بچه ها را راه میانداخت ، بعد زنها، اگر روحانی یا پیرمردی با ریش بلند در جمع بود الویت داشت یا حتی کسی که کلاه سبز سرش بود یا شال سبز داشت، بالاخره بعد از اینکه من در جریان بیماری تک تک حاضران قرار گرفتم، نوبتم شد. خوشحال بودم که صبر به پایان رسیده و مشکلمو با دکتر درمیان میگذارم، همینکه پاکت آزمایش را در دستم دید گفت من این آزمایشگاه را نمیشناسم برو یک آزمایش جدید بگیر، نشانیشم منشیم بهت میده، به دکتر نمیخورد که با این آزمایشگاه گاوبندی داشته باشه ولی اصرار داشت فقط همینجا، خستگی تو تنم موند، 27 روز انتظار و ساعتها ایستادن و رفت و آمد تا مرکز شهر با تاکسی  و مترو بدون هیچ نتیجه ای هدر شد،

 همان روز به آزمایشگاه مورد نظر مراجعه کرده و آزمایش دادم و دو روز بعد نتیجه را گرفتم، دوباره با مترو و تاکسی خودم را به مطب رساندم و باز با اخم منشی روبرو شدم، میگفت باید از قبل نوبت میگرفتی و توضیح من که دکتر گفته برو آزمایش را تجدید کن و فورا بیا ، اعتباری نداشت ، خلاصه از منشی انکار و از من اصرار که امروز باید دکتر را ببینم، باز هم همان صحرای محشر و اتاق انتظاری نه چندان بزرگ و پر از قومییتهای مختلف کشور و خیلیها با عهد و عیال. حدود ساعت 3 عصر بود که نمدونم چطور شد دکتر درب مطبش را باز کرد و من را دید و نمدونم با کی عوضی گرفته بود که گفت چرا اینجایی؟ بیا توی مطب و دهان منشی بسته شد و من رفتم وسط بیماران در حال مداوا! بالاخره همه بچه ها و ریش بلندها و سیدها و زنها تمام شدند و نوبت من شد، تا نتیجه آزمایشم را که با آزمایش قبلی فرق چندانی نداشت را دید، گفت برو پیش دوستم دکتر فرید فلان بیمارستان و این آزمایش را بده و عنوان آزمایش را پشت برگه آزمایش قبلیم نوشت، بازهم نوبت حرف زدن من نشد، فقط گفتم دکتر لازم نیست توی نسخه به دکتر مربوطه بنویسی که گفت نه! سلام منو به فرید برسون و همین برگه رو نشونش بده، بدو! چنان میگفت بدو که انگار دیر شده و من میرم و ده دقیقه بعد برمیگردم. بدو دکتر کار خودش را کرد و فردای آنروز من توی بیمارستان مربوطه بودم و پرسان پرسان سراغ دکتر فرید را میگرفتم. عاقبت ایشان در بخش رادیولوژی پیدا شدند، دکتری جوان و خوش سیما با چند تا همکار دختر خوشگلتر از خودش، نوشته دکتر را دید و با خوشرویی گفت این آزمایش سه میلیون تومان هزینه دارد و سه روز باید دارو مصرف کنید و برای انجام آزمایش یا باید بیهوش شوید و یا اگر تحمل بالاتری دارید از بیحسی موضعی استفاده کنیم، خوشرویی دکتر و خوشگلی پرستاراش مانع از آن بود که من مخالفتی بکنم ، فقط ایشون گفت برگرد پیش دکتر و بگو توی نسخه مورد آزمایش را رسما درخواست کند، در حالی که منم حق را به دکتر فرید میدادم ولی فکر اینکه یک روز دیگه باید برم توی اون مطب شلوغ و با اون منشی زبان نفهم سرو کله بزنم و عاقبت کاری را که دکتر روز قبل باید میکرده را ازش تقاضا کنم، تنم را بلرز در می آورد بنابر این از دکتر خواستم منو دوباره برنگردونه و اونم مردانگی کرد و از یکی از پرستارا خواست که بره و از یکی از دکترهای همرشته توی اون بیمارستان نسخه ای بگیره که بشه براساس اون، آزمایش را انجام داد، خوشبختانه این مرحله به سادگی انجام شد و ما به پذیرش بیمارستان مراجعه کردیم و ضمن پرداخت همه پول، داروها را گرفتیم و با استرس اینکه این آزمایش چقدر درد و عوارض دارد به خانه برگشتیم.از شما چه پنهان که من حتی از یک آمپول زدن ساده هم متنفرم چه برسه به جراحی و بیهوشی و بیحسی و غیره.سه روز با دلهره "چه خواهد شد" گذشت و ما با لباس بیمارستان روی تخت خوابیدیم و پرستاره آنژیوکد به دستم وصل کرد که داروی بیحسی را تزریق کنه، ظاهرا دکتر خودش تصمیم گرفته بود که بجای بیهوشی از بیحسی موضعی استفاده کنه و منم با اینکه دلخور بودم که چرا هیچکی نظرم را نمیپرسه ولی بخاطر فرار از مشکلات بعد از بیهوشی با این تصمیم موافق بودم.بخاطر استرس زیاد شروع کردم با پرستاره صحبت کردن، معلوم شد که تکنسین اتاق عمله و شوهر داره و دو نیم میلیون حقوق میگیره و به پرستارا که پنج میلیون حقوق میگیرن، حسودیش میشه و اول خیلی از خون و عمل جراحی بخصوص بچه های کوچک حالش بهم میخورده ولی حالا یکم بیشتر میتونه خودشو کنترل کنه و سرجمع از اینکه توی این بیمارستان خیلی ازش توقعهای غیر کاری ندارن!! و جزو معدود دخترایی هست که کار میکنه  و امنیت داره، راضی بود.دکتر آمد و آزمایش با جراحی و دردهای مخصوصش شروع شد و من خودموراضی میکردم که اگه زن بودم باید هرچند سال یکبار دردهای زایمان و سزارین و یا خدای نکرده سقط جنین را تحمل کنم و حالا باید خوشحال باشم، با بدبختی آزمایش و ریکاوری پس از آن به پایان رسید و من مانند گربه ای که با تریلی تصادف کرده، عقب ماشین افتادم و به خانه برده شدم.

 چهار پنج  روزی گذشت تا حال عادی پیدا کنم و چند روز بعد نتیجه آزمایش حاضر شد. دیگه نمیتونستم رفتن به آن مطب و سروکله زدن با منشی آن دکتر فداکار که زندگیش را وقف مردم کشورش کرده بود، دوباره تجربه کنم. پیگیری کردم فهمیدم همین دکتر توی یک بیمارستان ساعت 6 تا 7 صبح مریضها را میبینه، ساعت عجیبی برای ویزیت  مریض بود بیشتر به ساعت پیاده روی صبحگاهی یا خوردن کله پاچه میخورد ولی چاره ای نبود ما ایرانییم و ایران هم هیچ قانون و قاعده ای نداره. ساعت 6 یک روز صبح عزمم را جزم کردم و خودم را به آن بیمارستان رساندم، چشمتون روز بد نبینه، منکه فکر میکردم همه خوابند و فقط من دارم به ملاقات این دکتر میرم، 50 نفر را دیدم که در اورژانس بیمارستان وول میزنند و دکتر هم پشت یک میز نشسته و مثلا داره بیمارا را ویزیت میکنه، خیلی هم عصبانی بود و خودش میدونست که از پس این همه مریض برنمیاد و تازه سر ساعت 7 هم یک عمل جراحی تو همون بیمارستان داشت، خوبیش این بود که از اون منشی و توقع زیر میزی خبری نبود، بعد از اینکه دکتر چند ریش بلند و چند سید و بچه را دید و با چند نفر هم دعواش شد که من اگه الان آمریکا بودم چقدر درآمد داشتم، یک نفر به من نزدیک شد و گفت اگه 5.30 صبح اینجا باشین کارتون راه میوفته، اینم خیلی دکتر خوبیه فقط مدلش اینجوریه، ناچار دست خالی به امید فردا برگشتم، این چهارمین باری بود که به این دکتر مراجعه کرده بودم و هنوز یک کلمه موفق به صحبت با وی نشده بودم. 

فرداش سرساعت 5.30 تو بیمارستان بودم و اتفاقا بیمارها هم کمتر بودند و دفترچه ام را توی نوبت گذاشتند و دکتر موفق شد نتایج آزمایش جدیدم را ببینه، آزمایشو دید وبدون اینکه توضیحی بده چیزی توی دفترچه ام نوشت و گفت همین امروز برو پایین و سی تی اسکن بگیر! سی تی اسکن هم به این سادگی نبود و تا گرفتن جوابش 4 روز طول کشید ، بگذریم که اون مایعی که دادند بخورم و اون تزریقهای توی رگ ، تا چند روز حالمو عوض کرد. باز یک روز کله صبح من توی بیمارستان بودم تا سرنوشتم را دکتر مشخص کنه ، بعد یکساعت نوبتم شد که در همان لحظه پیرمردی از جلو دکتر گذشت و یکبار هوس کرد که او را اول معاینه کند، بعد از او بلوچی را در صف انتظار دید که اتفاقا ریش بلندی هم داشت و او را صدا کرد که حاجی چرا منتظری ؟ بیا ببینم چکار داری و پس از رسیدگی به مشکلش، بچه ای 5-6 ساله از جلو میزش رد شد و فریاد کشید همین بچه را بیاورید ببینم چشه و بچه بیچاره که همراه یک مریض بود ، فرار کرد و دیگه جرئت نکرد آفتابی بشه، بناچار نگاهی به آزمایشات من کرد و پس از دیدن نتیجه اوه اوهی کرد و دستور انجام یک آزمایش هسته ای را برایم نوشت. باز هم بدون هیچ نتیجه از پیش دکتر برمیگشتم بدون اینکه بتوانم توضیح دکتر را بشنوم که چه پیش بینی از وضع جسمی من دارد که هر روز دستور آزمایش دردناک جدیدی را میدهد، از دکتری که چهل مریض محاصره اش کرده اند چه انتظاری میرود؟ تصور کنید که دور و بر همین دکتر فداکار بیمارانی هستند که سوند بهشون وصله و یکی داره روی ویلچر راهشون میبره و  افرادی که همین دکتر عملشون کرده و چهار روزه که دارند می آیند که بخیه هاشون را بکشه و نوبتشون نمیشه و تو این شرایط چه انتظاری میره از کسی مثل من که داره روی پاهای خودش راه میره و خیلی هم شبیه مریضها نیست و کدوم دکتری به فردی چون من توجه میکنه؟! آزمایشگاهی که برای آزمایش هسته ای توصیه شده بود در جای مناسبی از شهر بود، براحتی با ماشینم رفتم و جلو دربش پارک کردم، کارکنانش هم همه مودب بودند و محیط جذابتری داشت، علی رغم نگرانی از مواد هسته ای، آزمایش ظرف 3-4 ساعت به انجام رسید و چند روز بعد جوابش را که منفی بود گرفتم و جواب منفی اینجا یعنی خوب، مثل دختری که نگرانه حامله باشه و آبروش ممکنه بره و جواب منفی آبی بر روی آتش نگرانیهایشه. یک روز دیگه کله صبح در محل اورژانس بیمارستان دکترمون در میان انبوه بیماران نگران حاضر بودم و ایشان پس از رویت نتایج آزمایش هسته ای فرمودند نیاز قطعی به یک عمل باز دارم و چون تا دو ماه دیگه نمیشه عمل کنند، آمپولی 500هزار تومانی را  در نسخه نوشتند تا از هلال احمر بگیرم و تاکید هم کردند برای گرفتن این آمپول از هلال احمر باید خیلی دوندگی کنم و بعد خدمت برسم تا تزریق کنند، دیگه حوصله ام از این همه بیا برو سر رفته بود ، در حالی که برای این دکتر فداکار سر تایید تکان میدادم ، میدانستم که نه آمپولو میزنم و نه دیگه این دکترو میبینم! از طرفی از خودم عصبانی بودم که کاش بر حسب تجربه بد پدر، بدنبال آزمایش و مطب و دکتر نمیرفتم و چند سالی دیگر با بی خبری خوش میگذروندم تا بیماری خودش سر و کله اش پیدا بشه و بعد خودم را درگیر این بدبختیها میکردم ولی دیگه راه برگشتی نبود و نمیشه بر روی دانستن سرپوش گذاشت.


 باز از فک و فامیل و اینترنت کمک گرفتم و دکتری را که چند نفر تایید کرده بودند و در اینترنت هم با تایید 12 نفر 5ستاره شده بود! را انتخاب کردم. این دکتر وقت قبلی نمیداد روزهای هفته بجز دوشنبه و پنج شنبه از 4 تا 8 عصرمینشست و بیماران باید از 2 - 2.30 پشت درب مطب اسم مینوشتند و هر روز حداکثر 15 نفر! یک ربع به چهار رسیدم مطب و خوشبختانه نفر چهاردهم بودم و دکتر 5.30 تشریف می آورد. منشی این دکتر هم پولی بود و هفت هشت نفر را به این علت که وقت قبلی داشتند را زودتر از من راه انداخت و اینرا بیمار کناری من گفت که منشی بجای 30 هزار تومان ویزیت دکتر، 50 هزار تومان میگیرد و نوبت را جلو می اندازد، این منشی هم ماهی 6-7 میلیون تومان درآمد اینجوری داشت و با سواد خواندن و نوشتن از خیلیها جلوتر! یک عراقی هم با زن و بچه اش آمده بود و یک نفر که فارسی هم بلد بود و چون سال پیش عمل کرده بود میخواست بی نوبت دکتر را ببیند، اولش خیلی عصبانی شدم که اینها تو کشور عراق از ما طلبکارند، تو کشور خودمون هم پررویی می کنند بعد که فهمیدم دختر کوچولوش احتیاج به دکتر داره از اینکه جلو مترجمشون ایستاده بودم، شرمنده شدم، با اینکه عراقیه پررو بود و یکبار که حواس منشیه پرت شده بود خودشو تو مطب انداخته بود و به دکتر آشنایی داده بود و دکتر تایید کرده بود که میبیندش، ولی منشیه که ظاهرا شیتیلی دریافت نکرده بود تا من بودم نذاشت بره تو مطب و عین سگ مواظب بود نپره تو اتاق! این دکتر خوشبختانه مدارکمو با دقت نگاه کرد و بعد انجام معاینه، از اینکه دکتر قبلی آن آمپول عجیبو توصیه کرده تعجب کرد و محترمانه گفت اگه نزنین ، اشکالی پیش نمیاد و ایشون هم توصیه کرد علی رغم نقایص ماندگار جسمی که برایتان پیش می آید بهتره عمل جراحی بکنین! و البته توضیح داد این نوع عمل را همکار من انجام میده که دوره های خاص اونرا طی کرده و نامه ای به وی برای انجام عمل نوشت.

جالبه که به تایید پزشکان، بسیاری از عملهای باز که هنوز در ایران رایج است ، در غرب انجام نمیشود و جایگزین آن، رباطها و دستگاههای پیشرفته شده اند. ظرف دوسال اخیر با شیوع تاکسیهای اینترنتی مانند تپسی و غیره، ناگهان کیفیت جابجایی مسافر از فرش به عرش رسید و تحول بزرگی در آن ایجاد کرد و نه تنها قیمت تقریبا به نصف کاهش پیدا کرد بلکه شما در هر زمان موقعیت راننده و مسیر حرکتی آنرا میبینید و رانندگان نیز با استفاده از نرم افزارهای مسیریاب مانند ویز، قدرت انتخاب نزدیکترین و خلوت ترین مسیر منتهی به مقصد را پیدا کرده اند و همه اینها درخدمت مسافران قرار گرفته است و سنتی ترین کار خدماتی درون شهری یعنی مسافرکشی به جدیدترین سیستمها و تکنولوژیها مجهز شده است. در همین حال که رانندگان تاکسی ما اینقدر جلو رفته اند ، سیستم پزشکی ما هنوز در 50 سال پیش می زید، اولا هنوز بیمار با تمام کسالتی که دارد باید به مطبی برود و اگر ساعت رفتنش با ساعت حضور دکتر هماهنگ باشد ، ساعتها انتظار بکشد تا بتواند دکتر را ببیند و بیماران در موقعی که حال مساعدی ندارند باید مسیرهایی را بروند و انتظارهایی را بکشند که یک فرد سالم تحملش را ندارد. وجای سیستم اینترنتی که بتوان فهمید الان این تخصص مورد نظر پزشکی را کجا میشود آسانتر پیدا کرد خالی است و اینگونه هم بیماران آسوده تر به دکتر دسترسی پیدا میکنند و هم وقت خالی پزشکانی که درآنزمان بیکارترند پر میشود. و درکنار آن باید امکان مراجعه دکتر به محل بیمار بستری چه در منزل یا بیمارستان هم فراهم شود که با اینکه سالهای قبل با مبلغی بیشتر امکان پذیر بوده اکنون به کاری غیر ممکن تبدیل شده است و حتما دیده اید که دکتر ارتوپد در طیقه سوم ساختمانی که آسانسور ندارد، مطب دارد و کسی که روزی نزد این دکتر در بیمارستان پاهایش را گچ گرفته چطور برای معاینه و یا بازکردن گچ، خود را به دکتر برساند؟ همچنین جای موسسات مشاوره پزشکی هم در ایران خالی است، بجز بیماران ساده که خود میدانند به چه تخصصی مراجعه کنند، در مورد یسیاری از بیماریهای پیچیده تر لازم است این موسسات پس از بررسیهای اولیه، بیمار را راهنمایی کنند که به کدام تخصص مراجعه کند و همچنین در زمان عملهای جراحی بتوانند پزشکان متخصص با درجات متفاوت و قیمتهای آنها و نوع تجهیزات پیشرفته ای که استفاده میکنند و بیمارستانهایی که این عمل میتواند درآن انجام شود، را به بیمار توصیه کنند و بیمار حسب شرایط مالی-زمانی بهترین انتخاب را انجام دهد. الان در نقاط مختلف کشور بیمارستانها و امکانات خاص پزشکی وجود دارد که اکثر مردم فقط از طریق این نوع موسسات مشاوره میتوانند از خدمات آنها مطلع و بهره برداری کنند. امیدوارم پزشکان کشورمون در استفاده از تکنولوژیهای ارتباطی، بیش از این از رانندگان تاکسی عقب نمانند!

سعدی نام  خرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

ما بدترین نیستیم، ضعیفترینیم!!

امروز ایران در بیلبرد دنیا بعنوان کشور حامی تروریسم، جنگ افروز، دشمن موجودیت اسرائیل ،دشمن کشورهای منطقه ای ،تلاش برای تهیه سلاحهای کشتار جمعی و موشکهای دوربرد است. دنیا در تلاش است این ملت با این همه بدیها را ، از خود و از هدفهایش دور نگه دارد و حتی کوچکترین و دورترین کشورها به ما، نیز در حصول این موفقیت در تلاشند. معدود کشورهایی که هنوز در کنار ما هستند ما را بیگناه نمیدانند، آنها هم با جامعه جهانی همنوایند و همانگونه می اندیشند ولی بخاطر تقابلشان با غرب ، بعنوان برگ بازی به ما نگاه میکنند و هرگاه معامله شیرینی پیشنهاد شود ، ما را کنار میگذارند . همچنین ما برای برخی کشورها بازاری اجباری هستیم که سودهای کلانی را عایدشان میکند و این کشورها دوست ندارند این اساس بهم بخورد تا همچنان به منافع تجاری دست یابند. روزی که در ایران انقلاب کردیم، شاه را وابسته به غرب و دست نشانده میدانستیم و معتقد بودیم در قراردادهایی که با غرب میبندد، چند درصد سود بیشتری برای آنها در نظر میگیرد و مثلا در قراردادهای 50-50 با شرکتهای نفتی میتوان آنرا به 60-40 یا حتی 70-30 هم رساند و امیدوار بودیم پس از انقلاب و کسب استقلال، نگذاریم سودهای استثماری به جیب کشورهای غربی برود و مطمئن بودیم با سیاستی که داریم و رقابت بین مشتریان ، بگونه ای عمل میکنیم که سود زیادی نصیب کشور میشود و میتوانیم سریعتر و بهتر مشکلات مردم را حل کنیم ، البته این سرابی بیش نبود و ما ساده اندیشانه  به مدیریت بهترسیاستهای جهانی نگاه کرده بودیم ، سالهاست که آرزو داریم غرب با همان قراردادهای زمان شاه با ما کار کند و نفت و محصولاتمان را بخرد و ما با پولش نیازهای کشور را تامین کنیم، ولی نه اجازه داده که نفت بفروشیم و نه امکان خرید برایمان فراهم است و اینگونه ما یواشکی نفت را به یکی دو تا مشتری اجباری مثل چین و به هرقیمتی که آنها حاضر باشند، میفروشیم و در خیلی مواقع فقط باید از محصولات همان کشور خرید نماییم. شاید توقعی که در اول انقلاب داشتیم برای مردمی با ضریب هوشی 84 که در رتبه 96 دنیا قرار داریم یعنی نیمی از کشورهای دنیا از ما باهوشترند، توقع زیادی بوده است و  تعادلی را بهم زدیم که دوباره نشد کشور را در شرایط بهتری قرار دهیم و اینگونه شد.ضریب هوشی ما به نسبت همسایگان،15 رتبه کمتر از کویت،17 رتبه پایینتر از ترکمنستان،20 رتبه کمتر از عراق،25 رتبه کمتر از جمهوری  آذربایجان،34 رتبه کمتر از ترکیه،42 رتبه کمتر از گرجستان،56 رتبه کمتر از ارمنستان، و البته همرتبه عربستان و امارات و افغانستان و پاکستان و بیشتر از قطر و عمان و بحرین است. 

توهمی در میان مردم هست که ایرانیان باهوشترین مردم جهانند ولی تاریخ گواهی میدهد که اینگونه نیست. چند انگلیسی مقیم ایران در زمان قاجار توانستند با خرید چند درباری و افراد بانفوذ و متقاعد کردن سیاستمداران وقت، آنگونه بر سرنوشت ما مسلط شوند و آن بازیها را در کشور انجام دهند، چرا ما نتوانستیم با خرید آنها، همین بلا را سر انگلیس و کشورهای غربی درآوریم و یا حداقل نقشه هایشان را نقش برآب کنیم و آنها را از کشور برانیم  و غیره؟ شاهنشاهی قاجار با آنهمه کبکبه و دبدبه که پشتیبانی کامل روحانیان و مردم را نیز بهمراه داشت ، بازیچه سیاست چند انگلیسی غریب در ایران شد که تصمیم گرفتند جهت ایمنی هندوستان ، ایرانیان در نادانی و توحش باقی بمانند و چه خوب و آسان موفق شدند و چه راحت با توصیه انگلیسها وارد جنگ با روسیه شدیم و با میانجیگری و صلاحدید همین چند انگلیسی ، دوباره صلح کردیم و سرزمینهای زیادی به روسیه واگذار شد و هرات و قسمتی از بلوچستان از ایران منفک شد. اینکه صحبت از چند انگلیسی غریب میشود به این معنی است که درآنزمان هرگونه ردوبدل پیام بین سفارت انگلیس در تهران  با دولت انگلیس دهها روز طول میکشید و هرگونه دخالت نظامی انگلیس در ایران به 6 ماه تا یکسال وقت احتیاج داشت و عملا نمایندگان انگلیس با هوششان پیش رفتند نه با یک قدرت واقعی در پشت سر. پس از انقلاب هم شعار عجیب پس از شاه نوبت آمریکاست را سردادیم و اعضای سفارت آمریکا را رسما بگروگان گرفتیم و لابد اینگونه میخواستیم آمریکا را تصرف کنیم!!!

 و آنها هم برای تضعیفمان همان تز جنگهای با روسیه را در پیش گرفتند و اینبار با عراق. البته شانس آوردیم که در سیاست جهانی غرب ، تضعیف عراق الویت بیشتری از تضعیف ما داشت بنابراین هیچ سرزمینی به عراق واگذار نکردیم و البته چیزی هم نتوانستیم بگیریم و جنگ سوهانی بود که باید هر دو کشور را کند میکرد. پس از جنگ هم با فروپاشی شوروی ، ایران دیگر ارزش سوق الجیشی خود را از دست داد سیاستی که باید ایران را تقویت میکردند که روسیه به دریاهای گرم دسترسی پیدا نکند. و با مستقل شدن جمهوریهای شوروی در شمال کشورمان، فاصله شوروی با دریاهای آزاد به چندین کشور افزایش پیدا کرد.حالا دو جا در استراتژی غرب ، نامی از ما برده میشد، اولی امنیت اسرائیل بود که ما با بوق و کرنا خود را بزرگترین دشمن اسرائیل تبلیغ کردیم بدون اینکه امکانی عملی برای نابودی آن داشته باشیم و دیگر تامین انرژی جهانی بود ، اولویت امنیت اسرائیل منجر به درپیش گرفتن این سیاست شد که ما فعلا نتوانیم انرژیها را بفروشیم تا اینگونه اقتصاد ضعیف ، مانع هرگونه خطری شود و لذا مانع تراشی فروش نفت و جلوگیری از اجرای خط لوله گاز به پاکستان و هند دنباله این سیاستهاست. دهه 70 با این تعادل برای کشور ما سپری شد. در این میان هم ما میخواستیم راهی برای رسیدن به اهداف بزرگمان پیدا کنیم و هم غرب با یک قطبی شدن جهان علاقه مند شد بطور واضحتر به اهداف خود دست یابد. دهه 80 زمان تصرف افغانستان و عراق و نفوذ آمریکا در ترکمنستان و آذربایجان  شد و در همین زمان فعالیتهای معمولی و لاکپشتی ما در دستیابی به انرژی هسته ای، توسط غرب هایلایت شد تا مانع از ایجاد هرگونه خطری برای اسرائیل گردد و ما با اینکه حاضر بودیم زیر نظر آژانس جهانی فقط بسمت انرژی صلح آمیز هسته ای حرکت کنیم   ولی غرب این ریسک را نمیپذیرفت که این دانش روزی برعلیه منافعش بکار رود و لذا قوانین استعماری بر کشور دیکته شد که یکی از آنها ممنوعیت وجود رشته های هسته ای در دانشگاه بود .البته این برای حاکمان کشور که خود داعیه حکومت بر جهان را داشتند ، قابل پذیرش نبود و شعار انرژی هسته ای حق مسلم ماست  در مقابل شعار ایران برنامه حمله اتمی به کشورهای همسایه و اسرائیل  را دارد قرار گرفت.

در دهه 80 آمریکا بجز تصرف غیرقانونی دو کشور عراق و افغانستان به بهانه مبارزه با تروریسم و سلاحهای کشتارجمعی، جهت رهایی از حملات ضد آمریکایی عراقیها، با کمک عربستان و قطر و امارات گروه داعش را تاسیس کرد تا توجهات را بسمت جنگ شیعه و سنی جلب نماید  و آنقدر این تز موفقیت آمیز شد که با کمک آن توانست به رویای تصرف سوریه هم دست یابد و جنایاتی صورت گرفت که از قرن بیست و یکم انتظار نمیرفت و آمریکایی که فقط به صلح جهانی می اندیشید خود عامل غیرمستقیم سربریدن و گردن زدن و تصفیه های نژادی و تجاوز و کشتار فراوانی شد که در دو قرن اخیر بیسابقه بود. در این زمان که بتریج فشار جهانی بر گلوی ایران بیشتر و بیشتر میشد ماهم سهمی در پیشبرد حاکمیت شیعی در عراق و حضور و جلوگیری از نابودی دولت سوریه را بعهده داشتیم. در همین دهه ، اسرائیل سه ترور رسمی انجام داد که عماد مغنیه در سوریه ، ترور شیخ احمد یاسین در غزه و محمد مبحوح در دبی کشته شدند و با افتخار فیلم آنرا نشان دادند ولی چون دفاع از خود محسوب میشد ، هیچ نهادی در جهان معترض اسرائیل نشد و همچنین چند دانشمند هسته ای ما ترور شدند که شبکه های غربی خود به اسرائیل نسبت دادند.

 و مقایسه کنید با بیهوش شدن آقای اسکریپال جاسوس دوجانبه در لندن در 2018 که لندن ادعا کرد روسیه میخواسته وی را ترور کند، کشورهای اروپا و آمریکا قبل از هر گونه اثباتی روسیه را محکوم کردند و اقدام به اخراج دیپلماتهای روس نمودند آمریکا 60 دیپلمات، انگلیس 23 دیپلمات و کشورهای آلمان و فرانسه و ایتالیا و دانمارک و لهستان و هلند و اوکراین و چک و لتونی و لیتوانی مجموعا 38 دیپلمات روس را اخراج کردند!

 پس میبینیم که ترور برای دفاع از خود مجاز است اگر صاحب اجازه، قدرتمند باشد و اشغال کشورها هم شایسته دول قدرتمند است و توسعه دانش هسته ای هم اگر قویترین باشی کار پسندیده ای محسوب میشود و فقط آنان که قدرت هدایت جهان را دارند سلاحهای کشتارجمعی و موشکهای دوربرد و سایر سلاحهای دیگر را توسعه میدهند تا بتوانند در مواقع لازم از صلح جهانی حمایت کنند. در دهه 90 فشارهای جهانی به حدی رسید که ادامه حیات کشورمان ممکن نبود لذا برای دومین بار تن به مذاکره برای محدودکردن فعالیتهای هسته ای کشور دادیم که به توافق برجام منتهی شد و همین قراردادی را که گروهی در ایران تسلیم خواسته های امپریالیسم شدن میدانستند و اشتباه بزرگ سیاسی نظام ، گروههای تندرو اسرائیل و آمریکا هم اشتباه سیاسی تلقی میکردند و استدلالشان این بود که فشارهای جهانی آنقدر برای ایران کمرشکن بوده که به هر خواسته دیگری هم تن میداده و اشتباه است که در قرارداد تاحدودی شان ایران تامین شده است. گروه برتر یعنی حاکمان آمریکا عاقبت غالب شدند و از برجام خارج شدند و شرایطی را پیشنهاد کردند که اگر حمله نظامی بکنند و ایران را تصرف نمایند ، بیش از آن دستاوردی نخواهند داشت. پس غرب با همه جنایاتی که کرده حاکم بلامنازع جهان است  و اوست که تروراسرائیل در دبی را دفاع از خود میداند و حزب الله لبنان را که مانع حملات اسرائیل به لبنان است ، تروریست میداند. به رئیس جمهور سوریه اجازه مقابله با تروریستهایی را که قصد تکه تکه کردن سوریه را دارند نمیدهد ولی درمان این تروریستها در بیمارستانهای اسرائیل انساندوستی محسوب میشود. حمله موشکی اسرائیل به پایگاههای ما و سوریه توسط اسرائیل مجاز است و نوشته ما روی موشک که اسرائیل باید از صحنه روزگار حذف شود جنایتی نابخشودنی است . ما تا آمادگی مقابله با این دیو را نداشته باشیم باید هوشمندانه راهی برای گذر از این مقطع بیابیم دیوی که حاکمیت بلامنازع خود را میشناسد و از هیچ کاری هراس ندارد.اینک یکبار باید سیاستهایمان را بررسی کنیم و ببینیم چقدر برای درپیش گرفتن این سیاستها آمادگی اقتصادی و نظامی و سیاسی داریم و بدون شعارزدگی که در این 40 سال بلای جانمان بوده ببینیم این ملت را به کدام سو رهنمون کنیم که آینده معقولی برایش متصور باشد. ما که 66 رتبه هوشی از آمریکا عقبتریم و81 رتبه از انگلیس، چقدر میتوانیم امیدوار باشیم که راهی پیدا کنیم که منافعمان در مقابل مطامع این دشمنان بی رقیب و بی مهابا تامین گردد.

سعدی نام  خرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

Add URL