دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

دفتر ما در مشهد دفتر شماست
پیگیری قراردادها و فعالیتهای ساختمانی شما در مشهد
با تجربه 30 ساله در مدیریت پروژه های ساختمانی تاسیساتی
09153118727

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پیوندها

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

آزادی در ایران اسلامی

امیر حسین میراسماعیلی خبرنگار جهان صنعت بخاطر طنزی که در اینستاگرام شخصی خود نوشته بود به ده سال زندان تعزیزی و دو سال محرومیت از فعالیت رسانه ای و جزای نقدی محکوم شد.

این حکم، دستاورد تامین آزادیهای سیاسی اجتماعی توسط جمهوری اسلامی بر اساس ماده 3 قانون اساسی کشور است. ایران چون بر اساس قانونش یک کشور مذهبی است، هر گونه اعلام نظر در مورد مذهب رسمی کشور یکنوع فعالیت سیاسی محسوب میشود و نمیتوان در ایران مرزی بین مذهب و سیاست ایجاد کرد و اگر بر اساس قانون، مردم حق داشته باشند فعالیت سیاسی مخالف دولت داشته باشند، حق خواهند داشت که در مورد مذهب رسمی هم که جزو سیاست کشور است نقد و اعلام نظر کنند. خبرنگار جوان فوق نه مخالفتی با سیاست کشور داشته و نه با مذهب، صرفا در اینستاگرام شخصی خود که بیننده بسیار محدودی دارد و بنوعی خانه اش محسوب میشود، طنزی نوشته است و ناگهان سردمداران کشور تمام مشکلات تحریمها و سه برابر شدن نرخ دلار و بالطبع همه مایحتاج مردم و اینهمه سوء استفاده هزار میلیاردی از منابع کشور را بیخیال شده و تصمیم به تادیب این خبرنگار جوان گرفتند و در حالی که هنوز پس از سالها دادگاه بابک زنجانی و دهها اختلاس کننده میلیاردی اموال کشور به نتیجه نرسیده، اول تصمیم به تعیین سرنوشت این جوان طنزپرداز گرفتند و بنوعی دو خط طنز او را خطرناکتر از بالا کشیدن چند هزار میلیارد تشخیص دادند.

 آیا مردم این کشور حق ندارند در مورد کلیشه های فکری و اجتماعی تردید کنند و آنرا به چالش بکشانند و در موردش تحقیق کنند ؟ آیا حق ندارند تردیدهای خود را با خانواده و دوستان و کسانیکه با آنان ارتباط دارند درمیان بگذارند تا یا متقاعد شوند و یا متقاعد کنند؟ آیا در این کشور کسی حق ندارد در مورد وجود خدا و اساس اسلام شک کند و سئوال بپرسد ؟ 

هر جوانی که تردیدی در مورد واقعیت ائمه پیدا کند باید ده سال زندان برود؟ آیا این همان اسلامی است که ما به جهانیان وعده میدهیم؟ آیا اینگونه مذهب را به سیاهچالی که کسی امکان خروج از آنرا ندارد تبدیل نکردیم؟ حکم دادگاه برای خبرنگار فوق شبیه احکام کلیساهای قرن 16 و انگیزیسیون مذهبی است. در عصری که ما زندگی میکنیم سه حکومت مذهبی خودنمایی میکند، اولی اسرائیل که بخاطر دفاع از یهودیت سالهاست میلیونها نفر را آواره کرده، کشته و زندانی کرده و اخیرا قانون دولت یهود را تصویب کرد که اسرائیل مختص یهودیان است و پیروان سایر مذاهب هیچ گونه حقی ندارند که شامل بیش از 50 درصد مسلمان آن کشور میشود.

 دومی جریان طالبان و داعش است که صدها هزار نفر را در افغانستان، عراق، سوریه و چند کشور آفریقایی کشت و با قوانین بدوی و شلاق و گردن زدن و زندانی کردن زنها در خانه ها داعیه تعالی انسانیت در جهان را دارد

 و سومی هم که ایران است و در پناه اسلام ناب محمدی، خبرنگاری را بخاطر طنز ده سال زندانی میکند و دختران بجرم برداشتن روسری به بیست سال زندان محکوم میشوند و شلاق زدن بابت معاشرت دختر و پسر و مشروبخواری امری رایج است .

 ما دختران ورزشکارمان را برای شرکت در مسابقات بین المللی، تقریبا در لحاف میپیچیم و باز در صورت مدال آوردن توان نمایش مسابقه آنها را در تلویزیون نداریم مثل بسکتبال سه نفره دختران و ووشو دختران، در اندونزی و مردم را مجبور میکنیم از شبکه های خارجی آنرا تماشا کنند. مدعی هستیم که قوی ترین کشور جهانیم ولی با نمایش مو و اندام یک دختر در تلویزیون، تمام بنیانهای امنیتی و مذهبی کشور به لرز در می آید!

 تنها خط قرمز کشور حفظ روسری دختران و جلوگیری از ورود آنها به ورزشگاهها شده است. اگر اینقدر دختران مایه دردسر حکومت شده اند، مانند صدر اسلام همه را زنده بگور کنیم و راحت شویم. جالب اینکه ایران ، اسرائیل و داعش هر سه یک مشی را دارند ولی هر کدام، آن دو تای دیگر را واپس گرا، مرتجع ، دیکتاتور و جنایتکار میداند و دیگر اینکه ایران و افغانستان سالهاست پایگاه ترویج اسلام با تبلیغ و توسل به زور شده اند یکی شیعه و آن یکی سنی و داعیه نجات جهان و بشریت را با توسل به مذهب دارند . جداول ضریب هوشی کشورها، ضریب هوشی این دوکشور را پایینتر از نیمی از کشورها محاسبه کرده است.

سعدی نام  مرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

نوسازی بافت فرسوده شهرها

- تشکیل ستاد ملی نوسازی بافت فرسوده به ریاست روحانی

- مدیرعامل شرکت مادرتخصصی عمران و بهسازی شهری ایران با بیان اینکه هم اکنون 130 هزار هکتار بافت فرسوده در سطح کشور داریم گفت: بیش از یک سوم جمعیت کشور در این محدوده زندگی می‌کنند

فراخوان دولت به ۲۵۰ هزار بیکار با طرح نوسازی بافت‌های فرسوده

حمایت‌های جدید دولت از نوسازی بافت‌های فرسوده

اینها سرخط خبرهای سال 1397 است که باید مردم را متقاعد کند که با خیال راحت به زندگی خود بپردازند و سردمداران مملکت با درایت و آینده نگری، درحال رقم زدن آینده بهتری برای این مرزوبومند. و اکنون دولت تنها مشکل کشور و یا یکی از بزرگترین آنها را در خرید و تملک و تخریب و ساخت مجدد مناطق مرکزی شهرها میداند و تلاش کسترده ای را آغاز کرده که به این هدف دست یابد.

بافت قدیمی دزفول

 فراموش نکنیم که عمر ساختمانها در کشور ما 30 سال است بنابراین هر محله ای پس از سی سال بافت فرسوده محسوب میشود و از زمان پهلوی یعنی 80 سال است که دولت میخواهد بافت فرسوده شهرها را امروزی کند. بافت های فرسوده ما محلات قدیمی ترند که کوچه ها ی آنها باریکترند و حتی کوچه دومتری پرپیچ و خم هم میتوان در آنجا پیدا کرد و ساختمانهایی عمدتا ویلایی و با مساحت کمتر وجود دارد که در بین آنها ، قطعاتی هم وجود دارند که تخریب شده و ساختمانهای چند طبقه در آنها ساخته شده است. مهم اینکه این مناطق یادآور فرهنگهای قدیمی کشور است و حال و هوای خاصی را برای ساکنین آن و یا کسانی که از دیگر مناطق شهری می آیند را ایجاد میکند و در میان این محلات کم نیستند ساختمانهایی که جنبه تاریخی دارند و باید حفظ شوند.

بافت قدیمی همدان

متاسفانه از زمان پهلوی این سنگ بنای غلط در کشور گذاشته شد که مناطق قدیمی شهر را مثل مناطق جدید، تغییر شکل دهند و کوچه ها را عریضتر کنند و خیابانها را از هرطرف چند متر عقب نشینی بدهند و اینگونه 80 سال است که شهرها بلاتکلیفند. اگر از همان ابتدا و حتی از الان ، تصمیم به حفظ قسمت مرکزی شهرها میگرفتیم و تمام سرمایه و انرژی را صرف ایجاد مناطق جدید باکیفیت میکردیم و در صورت لزوم قسمتی از سرمایه ای که برای تعریض خیابانها و خرید املاک مصرف شد را صرف ایجاد زیرگذرهایی برای ارتباط با اطراف مناطق قدیمی مینمودیم، اکنون یک منطقه قدیمی حفاظت شده داشتیم و قسمت عمده شهر که مطابق اصول جدید شهرسازی ساخته شده بود. خوب است که بعنوان مثال نوسازی بافت فرسوده مشهد را بررسی کنیم. ولیان آخرین استاندار زمان شاه با صرف هوش و انرژی زیاد دور حرم و یک خیابان منتهی به حرم را تخریب و تعریض کرد و چه مخالفتها و نارضایتیها که حاصل شد و موجب تسریع  انقلاب در مشهد.

خیابان تهران مشهد

 در خیابانهای دیگر منتهی به حرم هم طرح عقب نشینی و تعریض خیابان تصویب شد و جالب است برخی از ساختمانها که در زمان شاه عقب نشینی کردند و اکنون کلنگی محسوب میشوند در صورتی که هنوز کل خیابان تعریض نشده است و پس از آن هم آستان قدس اقدام به خرید مناطق وسیعی تحت عنوان بافت فرسوده کرده که نه تنها نتیجه ای حاصل نشده بلکه در میان کوچه پس کوچه های این مناطق قدیمی، ساختمانهایی خریداری و تخریب شده اند و عدم امنیت  برای سایر خانه ها فراهم شده است.

بافتهای قدیمی مشهد

  و با سرمایه عظیمی که صرف این موضوع شد که هدف آن ایجاد هتل و بازار و گذرگاههای وسیعتر در اطراف حرم بود، میتوانستند دهها هتل و بازار در منطقه ای جدید ایجاد کرده و با مترو به حرم متصل کنند و این بلاتکلیفی 50 ساله را هم برای شهر مشهد فراهم نکنند، موضوعی که تا سی سال آینده هم قابل حل نیست. در این میان ناراحتی صاحبان املاک مناطق قدیمی فراهم شده و بهر علت صاحبان آن نمی خواستند آن ملک را بفروشند و یا حتی به دولت بفروشند و دوست داشتند بعنوان یادگاری از نیاکانشان بازسازی و استفاده کنند و اکنون با این طرحهای غلط نارضایتی همه آنها را فراهم کردیم. اکنون بافت به اصطلاح فرسوده مشهد، تبدیل به منطقه ای قدیمی شده که در بین آن تکه های بزرگ و کوچکی تخریب شده اند و امید به اینکه روزی این منطقه سامان پیدا کند را به صفر رسانده است.

خانه ای در هفت حوض مشهد

 جالب اینکه ما شهرسازی نوین را از اروپا فرا گرفتیم حال آنکه آنان با وسواس مناطق قدیمی شهرهایشان را حفظ کرده اند.

میدان اولیویرا پرتقال

 در برلین هیچ ساختمانی قدیمی را نمیشود تخریب کرد و صرفا مالک آن حق بازسازی و یا تغییر کاربری آنرا دارد و اینگونه در شهرهای اروپایی ضمن اینکه قسمتی از شهر را آسمانخراشهای بلند و شهرسازی نوین تزیین کرده، در قسمت مرکزی شهرها ساختمانهای با عمر صد و دویست سال میبینیم که کاملا سرپا و درحال استفاده است.

مرکز تاریخی شهر آمستردام

 و همین مورد جذابیت شهرهای اروپایی را دوچندان کرده و لذت بخش است. جالب اینکه تصاویری که تبلیغ شهرهای اروپایی را میکند بیشتر تصاویر بافت قدیمی این شهرهاست تا تصاویر آسمانخراشها و مناطق جدید شهری و نمونه های آن هم ونیز، پاریس، میلان، شهرهای اسپانیا و پرتغال و هلند را میتوان نام برد. در پایان امیدواریم دولت تمام اهتمامش را بر ایجاد قسمتهای باکیفیت  جدید در شهرها نموده و دست از سر مناطق قدیمی که درصد کوچکی از مساحت شهرها را شامل میشوند، بردارد.

لیسبون پرتغال

آمستردام هلند

سعدی نام  مرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

نبش قبر5

نبش قبر5

کاشمر 1965

با خانواده صبح زود وارد کاروانسرایی شدیم که ماشین کاشمر مسافرین را سوار میکرد، یک اتوبوس دماغدار کهنه. 

شاگرد اتوبوس کرایه ما را از پدرم گرفت و به حمالها گفت ، چمدانهایمان را بالای اتوبوس بگذارند، حمال بالشتی  نمدی به پشت خود بسته بود و بارها را به پشت گرفت و از نردبان چوبی سنگینی که به کنار اتوبوس تکیه داده شده بود ، بالا رفت و دو تا چمدان ما را بالای اتوبوس روی باربند گذاشت. ما تنها مسافرینی بودیم که چمدان داشتیم، 

بقیه بارهایشان را در چادرشب بسته بودند و یا در جعبه های چوبی میوه گذاشته بودند و برخی هم بارشان در کیسه گونیهای بزرگ بود. یک مقدار از بار اتوبوس هم کالاهایی بود که برای فروش به کاشمر میفرستادند. کاپوت جلوی اتوبوس بالا بود و راننده بکمک یک نفر دیگر داشتند با زحمت بر روی آن کار میکردند و دست و صورت و لباسهای هر دو روغنی و سیاه بود. یکی میگفت خدا عاقبت ما را با این ماشین که هنوز حرکت نکرده خراب است، بخیر کند. همه دور و بر ماشین ایستاده بودند و با اقوام و آشنایانی که برای بدرقه آمده بودند ، صحبت میکردند و کسی سوار ماشین نمیشد چون معلوم نبود کی قرار است حرکت کند. من دلم میخواست زود سوار شوم و کنار شیشه بشینم، کسی جای مشخصی نداشت و این شاگرد راننده بود که تشخیص میداد که مسافرین کجا بشینند. بیشتر مسافرین روستائیانی بودند که به آبادی خود برمیگشتند و یکی دوتا مسافر کت شلواری با کراوات هم بودند که احتمالا کارمند دولتی بودند، پدر منهم دوران طرحش را بعنوان دبیر شیمی باید در دبیرستان پروین کاشمر میگذراند. بالاخره راننده از توی کاپوت ماشین بیرون آمد و هندل زد (آنزمان هنوز خیلی از ماشینها استارت نداشتند و با هندل بصورت دستی روشن میشدند) و اتوبوس با سرو صدا و دود زیاد روشن شد و شاگرد راننده فریاد کشید صلواااات و همه با خوشحالی صلوات فرستادند و سوار اتوبوس شدند. اتوبوس از کاروانسرا در میان اشک و دست تکان دادن بدرقه کنندگان خارج شد . یکنفر که صندلی پشت ما نشسته بود وقت را غنیمت شمرد و شروع کرد: برجمال محمد و آل محمد بلند صلواااااات، لال از دنیا نری صلواااات فرست ، برای سلامتی راننده صلواااات ، برای سلامتی خودتون صلواااات، برای سلامتی ماشین صلوااااات، برای سلامتی علمای اسلام صلوااااات، برای سلامتی آقا امام زمان صلوااااات، برای سلامتی مریضهای اسلام صلواااات، برای سلامتی پدرو مادرتون صلواااات  و چند تا صلوات دیگه که من گوش نکردم و مردم هم با وسواس و با صدای بلند صلوات میفرستادند و اگر گوینده برای ده مورد دیگر هم درخواست صلوات میکرد، با دست و دلبازی میفرستادند و دست آخر هم خواست که برای آنانکه دستشان از زمین و آسمان کوتاه است و برحمت خدا رفته اند یک حمد و سوره بخوانند و باز مردم شروع به خواندن کردند. ماشین به سمت تربت حیدریه حرکت کرد و از شهر که خارج شد ، جاده خاکی بود و همینطور که پیش میرفت تونلی از گرد و خاک پشت سر خود ایجاد میکرد. انگار ما در جاده تنها بودیم و هیچ ماشین دیگری در جاده دیده نمیشد. بیشتر مسافرین روی صندلیهای چوبی اتوبوس نشسته بودند ولی تعدادی روستایی هم کف اتوبوس و در راهرو بین صندلیها جای گرفته بودند و یکی از آنها دو سه تا مرغ و خروس داشت که پایشان را بسته بود و مرغ و خروسها با سینه روی کف اتوبوس خوابیده بودند و با هر حرکت اتوبوس قدقد میکردند. چندین بار اتوبوس در دست اندازهای جاده افتاد و درآمد و هربار مسافر پشت سر ما با همراهی مسافرین حداقل سه صلوات میفرستاد و اگر چاله ای که در آن افتاده بودیم بزرگتر بود، تعداد صلواتها و هیجان بلند صلوات بفرست هم بیشتر. دو سه ساعت از حرکتمان نگذشته بود که باز ماشین در چاله ای افتاد و وقتی درآمد خاموش کرد و با هندل زدن شاگرد راننده هم روشن نشد و پس از بازرسی راننده مشخص شد قطعه ای شکسته که باید از شهر بیاید. همه از ماشین پیاده شدند و روی خاکهای کنار جاده نشستند و اکثرا نانی با پنیر یا ماستی، چیزی درآوردند و شروع بخوردن کردند و راننده هم منتظربود تا ماشینی رد شود و بتوانند قطعه مورد نیاز را بیاورد ولی انگار فقط ما در این جاده بودیم ، شاید یکساعت گذشت و بالاخره سروکله ماشینی پیدا شد و دست نگه داشتند و راننده آن ماشین هم موضوع را کارشناسی کرد و با شاگرد راننده و قطعه شکسته از ما دور شدند، نمیدانم چقدر گذشت تا بالاخره ماشینی از دور پیدا شد و همه نیم خیز شدند تا ببینند شاگرد در همین ماشین است یا نه که ماشین ایستاد و شاگرد با قطعه پیاده شد و باز صلواتها برای راننده و شاگرد راننده و ماشین و دنده شروع شد و نیم ساعت بعد باز همه داخل ماشین نشسته بودیم و در حال حرکت بودیم و با صلوات فرست همراهی میکردیم و ایندفعه مردم صلواتها را بلندتر جواب میدادند و انگار خود را مقصر میدانستند که دفعه قبل صلواتها بلند نبوده و بخاطر آن ماشین خراب شده است. از خصوصیات ما ایرانیان است که هر کاستی در عالم هستی را ناشی از کاهلی و گناهان خود میدانیم نه دلیل واقعی آن اتفاق، بنابراین نه تنها خراب شدن ماشین و تصادف و مریضی و ایراد در کارها ناشی از قصور ماست که خورشیدگرفتگی و زلزله و خشکسالی و غیره هم به گناهانمان مربوط میشود. هنوز وسط صلواتها بودیم که من خوابم برد و وقتی بیدار شدم که هوا تاریک بود و ما در گاراژی در کاشمر بودیم و مسافرین پیاده میشدند. در گاراژ غوغایی بود ، حمالها بارها را از روی اتوبوس پایین میدادند و صاحبان آنها آن را میگرفتند و تعداد زیادی هم به استقبال مسافرین آمده بودند و گله داشتند که چقدر دیر رسیدید. آنزمان ما در کاشمر یک کارگر زن و مرد داشتیم که به آنها کلفت و نوکر میگفتیم و نوکرمان برای بردن چمدانها در گاراژ منتظر بود، ما هم چمدانهایمان را گرفتیم و بسمت خانه حرکت کردیم ، گاراژ در میدان اصلی شهر بود  و چهار شیر طلایی رو به چهار خیابانی که به این میدان ختم میشد، تعبیه شده بود، ظاهرا این میدان سبکی بود که در خیلی از شهرهای کوچک و بزرگ کشور کپی شده بود و بعدها که به اهواز رفتیم، میدانی به همین سبک داشت که به میدان چهارشیر مشهور بود. البته مطمئن نیستم که در وسط میدان مجسمه شاه هم بود یا نه. ما از میدان گذشتیم و در خیابان روبرو وارد اولین کوچه شده و کمی بعد به خانه رسیدیم ، درب چوبی قدیمی باز میشد و با گذشتن از یک راهرو کوتاه وارد حیاط میشدیم که یک درخت انار بزرگ پر از انارقند وسط آن خودنمایی میکرد و سه طرف حیاط اتاق بود، دو اتاق و یک راهرو بین آنها محل زندگی ما بود و اتاقهای دو طرف دیگر حیاط ، محل نگهداری مرغ و خروس، توالت و یا به اصطلاح آن زمان مستراح و اتاقهای انباری و محل نگهداری هیزم و ذغال بود. از دو اتاقی که ما داشتیم یکی قالی فرش بود و مخصوص میهمان بود و اتاق دیگر جهت خواب و زندگی ما بود و چند رختخواب در گوشه آن قرار داشت که ملافه ای روی همه آنها را می پوشاند و شب همین رختخوابها را پهن میکردیم و روی آن میخوابیدیم و فردا صبح باز آنها را جمع کرده و روی آن ملافه میکشیدیم. بجز دو اتاقی که محل زندگی ما بود و از آجر ساخته شده بود و نمای آجری داشت ، بقیه اتاقها و مستراح ، خشت و گلی بود و روی آن کاهگل کرده بودند، نمای دیوارهای خانه ها از کوچه هم، همه کاهگلی بود. 

ما چند تا مرغ و یک خروس خیلی بزرگ داشتیم که روزها در حیاط ولو بودند و شب به اتاقشان هدایت میشدند و توالتمان یک اتاق نسبتا بزرگی بود که کاسه توالت بزرگ و گودی در گوشه ای از آن قرار داشت که من همیشه هراس داشتم که پایم لیز بخورد و داخل آن بیافتم و آنزمان گودی آن از قد من بیشتر بود.کوچه ای که خانه ما در آن قرار داشت کوچه ای باریک و پر پیچ و خم بود که نزدیک به خیابان ، یک زورخانه داشت که دو پله به پایین میخورد و پدرم شبهایی که خسته نبود یک سری به این زورخانه میزد و و میل میزد و یا تخته شنا، چند نفر بودند که کباده میکشیدند و نمیدونم چرا پدرم سراغ کباده نمیرفت. از کوچه که در می آمدیم ، در بین خانه هایی که در خیابان بودند چند مغازه هم وجود داشت که اکثرا کوچک بودند و با یک پنج دری چوبی که روی هم جمع میشدند ، بسته میشدند.

 یکی از این مغازه ها یک بقالی بود که یک پیرمرد و یک زن آن را می گرداندند. کف مغازه خاکی بود و دور تا دور آن کیسه ذغال و ذغال میم، نخودلوبیا، سبد تخم مرغ، ارزن و گندم و مویز و کشمش همه توی کیسه گونیهای بزرگ و کوچک جا گرفته بود و یکطرف مغازه هم یک بشکه شیردار نفت بود که روی یک چهارپایه چوبی گذاشته بودند و فقط تنباکو و سیگار و کبریت توی قفسه ای که روی دیوار بود قرار داشت. چند خانه آنطرفتر، یک مغازه آهنگری بود که یک تنور توی دیوار داشت و شاگرد آهنگر میدمید و آتش را فروزان میکرد و خود آهنگر قطعه آهن را در آتش میگرفت و بعد در میآورد و روی سندان بزرگی که وسط مغازه بود میگذاشت و با شاگرد نفری یک پتک بزرگ آهنی برمیداشتند و روی آن میکوبیدند و تا سرخی آهن کم میشد دوباره روی آتش میگرفتند و دوباره با پتک به آن شکل میدادند.

 چیزهایی که آهنگر درست میکرد بیشتر نعل اسب بود که اسبها را درب مغازه می آوردند و آهنگر نعل قبلی را با میخ کش بزرگش میکند و نعل جدید را با میخهای بلند میکوبید، و کلنگ و تیشه و یخ شکن و میخ بلند تولیدات دیگر آهنگر بود البته هیچ اثری از صافی و ظرافت در چیزهایی که آهنگر میساخت دیده نمی شد و همه چیززمخت بنظر می آمد. بعد از مغازه آهنگری یک  حلبی سازی بود که آفتابه و بخاری نفتی چکه ای و منقل وآبپاش و چیزهای مشابه تولید میکرد و بیشتر هم از حلبهای روغن نباتی استفاده میکرد. یک خانه آنطرفتر هم قصاب بود که روزی یک گوسفند را توی پیاده رو میکشت و به درخت کنار خیابان آویزان میکرد و کسانی که گوشت میخواستند از او خرید میکردند و ترازوی او و ترازوی بقال ، ترازوی سنتی آویز بود. 

بعد از آن یک مسجد بزرگ بود که مسجد جامع شهر بحساب می آمد که اول وارد حیاط آن میشدی که حوضی در وسط داشت وسمت راست هم مسجد و محراب قرار داشت و بیشترآنهایی که نماز جماعت میخواندند، به این مسجد می آمدند و ظهرها 20-30 نفر میشدند.در خیابان آنطرف ،توی یک کوچه  یک کارگاه رنگرزی بود که کلافهای نخ و پشم را رنگ میکرد و یکی دو تا مغازه هم که قالی میفروختند و لوازمی که برای قالی بافی لازم بود.

 ماشینهاییکه در شهر بود خیلی کم بود و یک جیپ بود که روبروی مسجد پارک میکرد و من میرفتم و توش مینشستم و فرمانش را حرکت میدادم. چند تا هم بنز 180 بودند که مسافر میبردند و آخر شب که همه خواب بودند صدای گازشان در تمام شهر می پیچید که دارند باسرعت میروند.بقیه مردم پیاده بودند و تعدادی هم با خر و اسب و قاطر حرکت میکردند و حمل بار در شهر در انحصار خرها بود.

بعد از مسجد جامع چند خانه بود و پس از آن باغ بود که عمدتا باغ انگوری بود. نوکر و کلفت ما هم سرایدار یکی از این باغها بودند که خیلی بزرگ بود و یک ساختمان خوب داشت و من آنزمان نمیدانستم که اینها و 5 تا فرزندشان سرایدار این باغند و با خود فکر میکردم که اینها که خانه شان از خانه ما بزرگتر است چرا برای ما کار میکنند؟ مرد کارگر هر روز می آمد و پول میگرفت و چهار سیر (300 گرم) گوشت و دو تا نان میخرید و کارگر زن هم به جارو پارو و نظافت و نگهداری از بچه کوچکمان میپرداخت . یک دوستی ما داشتیم که هاشاجون به او میگفتیم و خانه اش در یکی از کوچه های خیابان مدرس فعلی بود، زنی قوی که همه خانواده را هدایت میکرد و بسیار خوش برخورد و مهربون، خانه ای خشت و گلی و بزرگ ته یک کوچه باریک ، یک درب چوبی کلونی قدیمی داشت که با کلید بلندی باز میشد

 و از در که وارد میشدیم سمت چپ یک طویله بزرگ بود که در آن یک اسب و یک خر بود و از دالان که رد میشدیم وارد یک حیاط خیلی بزرگ میشدیم که حوض بزرگی در وسط آن بود و سه طرف حیاط ساختمان دوطبقه ای وجود داشت ، یکطرفش چهار اتاق بود در دو طبقه که مربوط به هاشاجون و شوهر و پسرش میشد و طرف دیگر دختر و دامادش زندگی میکردند و طرف سوم انباری بود و تنور نونوایی ، خونه هاشاجون پر از اشیاء قدیمی و عتیقه بود ، و خیلی زمین و زارع داشت و هر چند وقت گونی های بزرگ مویز و گردو کشمش و بقیه محصولات برایش می آوردند کنار حیاط خونشه اش، ما هفته ای یکی دو بار خونه هاشاجون میرفتیم، اونا هر هفت هشت ، ده روز ، تنور را روشن میکردند و با کمک چند زن همسایه در تنور زمینی نون میپختند و نونها را خشک میکردند و در صندوق بزرگ چوبی که مخصوص نان بود ، میگذاشتند و تا دفعه بعدی که نان بپزند از آنها استفاده میکردند و گاهی برای ما هم میفرستادند. اسم پسرشان هادی بود و هر روز هادی سوار اسب توی طویله میشد و با آن بیرون میرفت و چقدر من آرزو داشتم که اسب سواری بلد بودم و مثل هادی سوار اسب میشدم. من گاهی به هادی کمک میکردم که در آخور اسب و خر کاه و یونجه بریزیم. گاهی هم با هاشاجون و مادرم به خانه یکی دیگر از همسایه هایشان میرفتیم و آنجا سوهان کاشمری میپختند، سوهان کاشمری بسیار نازک و خوشمزه است

 و در آنجا چند تا زن با هم کمک میکردند و آن را میپختند و نوع مخصوصی که قطورتر بود را هم پخته و به ما بچه ها میدادند و بعد هر کدام از همسایه ها قسمتی از سوهانهای تهیه شده را برمیداشتند. از میدان اصلی شهر به هر طرف که میرفتیم، چند صد متر آنطرفتر خاکی میشد و بعد خالی از سکنه و بیابان، در یکی از خیابانها کاروانی از شتر بود و شترها در بیابان میگشتند و ساربانی از آنها مراقبت میکرد، اگر زنی زایمانش به تاخیر می افتاد نزد ساربان میرفتند و پولی به او میدادند و زائو را از زیر شتر رد میکردند و مطمئن بودند که همانروز و یا روز بعد ، زن حامله ، زایمان خواهد کرد و در یکی از این مراسم من هم بودم و خداییش شتر و دیدن آن خوف داشت چه برسد از زیر پای شتر رد شدن ، و احتمالا همین ترس باعث تسریع در زایمان خانمها میشد.

هر چند ماه یکبار مادر بزرگم(مادر مادرم) سری از ما به کاشمر میزد و یکی دو هفته میماند، و یکبار برای اینکه به مادربزرگم خوش بگذرد ، مادرم با هاشاجون هماهنگ کرد که بیرون از شهر برویم و یک روز به تل آباد که در فاصله ده کیلومتری کاشمر بود رفتیم، اسباب سفر را که اسب و قاطر و خر بود را هاشاجون جور کرد و دو خانواده به آنجا رفتیم ، مسیر کلا بیابانی و خاکی بود و پدر و مادرم و من روی یک قاطر نشسته بودیم و مادربزرگم روی یک خر، و در بین راه نمیدونم چی شد که ما از روی قاطر افتادیم و من ترسیدم و رفتم روی خری که مادر بزرگم سوار بود و آرامتر بود سوار شدم، چند نفر هم روی اسب بودند و قاطری هم بارها را می آورد، نمیدونم چقدر در راه بودیم ولی وقتی رسیدیم بنظرم تل آباد هم بیابانی بود که جذابیتش از کاشمر بیشتر نبود و تعجب کردم که چرا اینهمه راه اومدیم. از جاهای دیدنی دیگری که ما در کاشمر میرفتیم ، باغ مزار بود و آرامگاه مدرس و سید مرتضی . یکبار هم یکی از پولدارهای کاشمر که آقای ترشیزی بود ما را به خانه اش دعوت کرد و ما اول از کمد پر از ظرفهای عتیقه اش تعجب کردیم و بعد مادرم گفت که قالیهایشان خیلی قیمتی اند و در انتها روی میز صندلی برای ناهار از ما پذیرایی کردند که آنزمان خیلی عجیب بود آنهم با ظرفهای چینی خوشگلی که ما ندیده بودیم و غذاشون هم خیلی خوشمزه بود و مادرم بعد از مهمانی گفت که ما دیگر با اینها رفت و آمد نکنیم چون سطح اینها خیلی از ما بالاتر است و آبروی ما میرود ولی من دوست داشتم بازهم خانه اینها بروم و از غذاهای خوشمزه شان در آن ظرفهای خوشگل غذا بخورم.

سعدی نام  مرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

نبش قبر 4

نبش قبر 4

تعطیلات تابستون

آخرین امتحان سال سوم دبستان را دادم و پس از خروج از جلسه امتحان، یک پیک بهمون دادند و بعد از خداحافظی با همکلاسیا، بسمت خونه روانه شدم. تحمل نداشتم خونه برسم و توی راه شروع به خواندن پیک کردم و هنوز به خونه نرسیده بودم که پیک را از اول تا آخر خوانده بودم. وارد خونه که شدم احساس سبکی میکردم ، نه مشق داشتم نه نگران حفظ جدول ضرب بودم و نه لازم بود نگران باشم که خانواده با تشر منو به سمت انجام تکالیف مدرسه هدایت کنند. از اون بچه هایی هم نبودم که دوستان زیادی بیرون از خانه منتظرش باشند و خونه نرسیده ، سر از کوچه درآورم و یا اهل فوتبال و والیبال با بچه ها توی کوچه باشم. یک سری به دو تا کفتر دم چتری که زیر راه پله ها بودند زدم ، آبشونو عوض کردم ، براشون گندم ریختم، بنظر می آمد که کفتر ماده میخواد تخم بذاره، چند تا سیخ را روی هم گذاشته بود و داشت با نوکش مرتبشون میکرد، یواشکی رفتم یکدسته از سیخهای جارو را کندم و گذاشتم توی لانه کفترها که کار کفتر ماده را ساده تر کرده باشم، بوی تند لانه شون اجازه نمیداد خیلی باهشون سرو کله بزنم، یادم نیست این کفترها کی سر از خونه ما درآورده بودند ، چند سالی بود که بودند، با اینکه هر چند وقت بالهاشون را قیچی میکردیم ولی اهل پریدن نبودند و بیشتر زندگیشون شبیه مرغها بود که فقط توی حیاط راه میرفتند و بعدشم میرفتند زیر پله ها و شیها درش را می بستیم که نصیب گربه های شیطون محل نشوند. 

گربه هایی که تا حالا چندین جوجه و گنجشک من را خورده بودند، اون زمان هنوز یخچال همگانی نشده بود و گوسفند که میکشتیم ، گوشتش را زیر سبدکاسه میگذاشتند و رویش یک هاون سنگی میگذاشتند که گربه نخوره و این گربه های شیطون یکبار سیدکاسه و هاون را انداخته بودند و قسمتی از گوشت را خورده بودند که غوغایی در خانه برپاشد و کم مانده بود که فرمان قتل عام همه گربه های دزد ازخدابی خبر صادر شود. آخرشم همه کاسه کوزه ها سر کارگری شکسته شد که گفتند درب زیرزمین که گوشتها آنجا بوده را بازگذاشته.

سبدکاسه

 بعد از دیدن کفترا کتابهای درسی را با دفترها بردم یک گوشه زیرزمین گذاشتم که مطمئن باشم دیگه نمیتونند مزاحمتی برام ایجاد کنند و چند تا کتاب داستان و پیک که تقریبا بخاطر دوران مدرسه تبعید شده بودند، برداشتم و شروع به خواندن کردم. البته همه شون را قبلا چند بار خوانده بودم ولی انگار دلم واسشون تنگ شده بود. هنوز داشتم با کتابها ور میرفتم که از توی زیرزمین صدام کردند که نهار حاضره، توی زیرزمین دوتا تخت چوبی کنار هم گذاشته بودیم که روش دو تا قالیچه کهنه تر که قابل انداختن در اتاقها نبود ، پهن کرده بودیم و نهار را آنجا میخوردیم که خنک تر بود، آن وقتها هنوز کولر  آبی و گازی پاشونو توی زندگی مردم نگذاشته بود و ما یک پنکه سقفی توی حال داشتیم و یک پنکه هم برای مهمانهای احتمالی در اتاق میهمانخانه بود و همه عملا با گرمای طبیعت کنار می آمدند، شب را در ایوان میخوابیدیم که خنکتر بود، اشکالش این بود که ایوان ما شرقی بود و از ساعت 5 صبح در روزهای تابستان آفتاب میگرفت و ناچار همه رختخوابشان را برمیداشتند و بقیه خواب را در اتاق انجام میدادند ، در عوض از ساعت 4-5 بعدازظهر خنک بود و میشد عصر را در ایوان گذراند و ظهرها هم که حسابی گرم بود به زیرزمین پناه میبردیم که خنکتر بود. نهارمون آبدوغ خیار بود که توی روزهای گرم تابستون حسابی مزه میداد، همه توش نون تریت میکردند و میخوردند ولی من دوست نداشتم و نان را خالی میخوردم و چند قاشق هم آبدوغ خیار میخوردم که گاهی از توی قاشق میریخت و سر و صدای بزرگترها را در می آورد ، ولی بهر حال بعضی چیزها عوض نمیشه و روش خوردن من ادامه پیدا میکرد. ظهرها بزرگترها میخوابیدند و بچه ها را هم بزور میخواباندند و البته بیشتر برای این بود که بچه ها که خوابند ، بزرگترها با خیال راحت تر میخوابند و درضمن بچه ها که بیدارند سروصدا و دعوای احتمالی و بدوبدوشان مزاحم خواب اونها بود. خوشبختانه من از خواب اجباری معاف بودم ومیتونستم بجای خواب به خوندن کتابها و مجلات بپردازم. بعد از ظهر روی ایوانشرقی خانه ، فرش پهن میشد و سماور و سینی زیرش را می آوردند با آماده شدن چای، رسما خواب ظهر به اتمام میرسید و همه در ایوان مشغول گفتگو و خوردن چای بودند و کوچکترها هم در حیاط و زیر چشم بزرگترها به بدو بدو و بازی مشغول بودند. سماور خانه نفتی بود که دو سه سال بعد، برقی شد و یواش یواش ، سماورهای نفتی کنار رفت و چند سال بعد کتری و قوری کلا جای سماور را گرفت و سماور را از رده خارج کرد. وظیفه درست کردن چای و سرو آن بعهده مادربزرگ بود که بهیچ وجه این وظیفه خطیر را به دیگران واگذار نمیکرد و دستمزدش هم این بود که در بین دو سه تا چایی که برای بقیه میریخت ، دو سه تا چای ، بیشتر میخورد. آن زمانها هنوز مردم در استکانهای کوچک و کمر باریک چای میخوردند و این لیوانها که اکنون در آنها چای میخورند ، سوغاتی جبهه و مردم خوزستان است، آن وقتها نعلبکی زیر استکان و سینی زیر استکانها جزئی از آداب چای خوردن بود.

 بیشتر اوقات هم درست در ساعت خوردن چای عصر سروکله مهمان و یا همسایه ها، پیدا میشد و چون هنوز استفاده از  تلفن همگانی نبود، میهمانها سرزده بودند و صاحبخانه را غافلگیر میکردند و اگر میهمان ، بچه میداشت که مایه خوشحالی بچه ها بود و بساط بازی گرمتر و پرهیجانتر میشد و این بازیها بیشتر گرگم به هوا و قایم موشک بود که در حیاط خانه انجام میشد. پذیرایی از میهمان هم منحصر به چای بود و اگر میهمان خودمانی نبود ، من مجبور میشدم بلافاصله بروم و میوه ای برای پذیرایی بخرم و میهمان های غریبه و یا فامیل دور و فامیل خیلی پولدار شامل این موضوع میشدند و برای همسایه ها و یا فامیلی که دائما سرمیزدند تکلفی نداشتیم. موقع غروب من همراه پدرم به مسجد میرفتیم، پدرم خیلی علاقه داشت که من مسجد بروم و میشد گفت که این علاقه تبدیل به اجبار شده بود و برای تشویقم ، موقع برگشت از مسجد به بستنی فروشی بزرگ نزدیک مسجد میرفتیم و بستنی و یا فالوده میخوردیم که خیلی کیف میداد، این بستنی فروش که خیلی هم مشهور بود میز صندلیهایش را در محوطه کاروانسرایی که در آن قرار داشت چیده بود و شبها آنجا را آب و جارو میکردند و خوردن بستنی در هوای آزاد حسابی مزه میداد. البته پس از مدتی که من به اینکار عادت کردم و اگر یکشب بستنی نمیخوردیم، عصبانی میشدم، خریدن بستنی متوقف شد . البته  بعدها فهمیدم که پیشنهاد خوردن بستنی از سوی مادرم ارائه شده که هم من از رفتن به مسجد دلخور نشوم و هم پدرم به علاقه اش که رفتن مرتب من به مسجد بود، دست یابد. منهم مسجد رفتن بهمراه پدرم را ترک کردم و به مسجد دیگری میرفتم که نزدیکتر بود. البته دلم میخواست که مسجد نروم و با بچه ها بازی کنم ولی یک اجبار عجیبی بود که جرئت نمیکردم بگویم مسجد نمیرم. ظاهرا این اقبال دنبال سر من کرد و در دهه های 60 و 70 هم بسیار مجبور شدم که علی رغم میلم مسجد بروم و نماز جماعت بخوانم که علتش یا فامیل بود یا کار یا خانواده ولی بهر حال اجبار، اجبار است. یک مسجد نزدیکمان بود که بهش مسجد کوچیکه میگفتند و پله میخورد و طبقه بالا بود، خوبیش این بود که زود نماز مغرب و عشا را میخواندند و وسطش برای نماز غفیله و سخنرانی ، وقت تلف نمیکردند و بیشتر این مسجد میرفتم. اتفاقا امشب که وارد مسجد شدم، چند تا از بچه های همسن من که مسجد می آمدند گفتند که از امشب ، دوره قران داریم و آخر دوره هم جایزه میدهند. بعد نماز ، نیم ساعتی مینشستیم و دو تا جوان که قرآنشان خیلی خوب بود ، قرآن را با صوت میخواندند و ماها که عمدتا دبستانی بودیم چند خط قرآن را معمولی میخواندیم و جند تا از بچه ها هم تلاش میکردند که باصوت بخوانند که من هیچ وقت تمرین نکردم، شاید میترسیدم خوب نشود و آبرویم برود ولی قرآن را راحت میخواندم. بعد از مسجد خانه آمدم و کمی بعد سفره انداختیم و کتلت با سیب زمینی سرخ کرده و خیارشور داشتیم که من خیلی دوست داشتم. انگار هنوز طعم آن کتلتها که آنزمان به آن شامی کباب میگفتیم ، زیر زبانم هست آنهم با خیار شوری که در تینهای روغن نباتی خودمان می انداختیم. پس از شام در حیاط بازی میکردیم که صدای یک گله گوسفند از کوچه آمد . درب را باز کردم ، ده بیست تا گوسفند که چند تا بره کوچک هم در بین آنها بود از کوچه رد میشدند. پدرم را صدا کردم و او هم آمد آنها را دید و همینطور که داشت با چوپان حرف میزد، یهو یک بره کوچک را خرید به صد تومان (هزار ریال) و آورد داخل حیاط. ما دیگر از خوشحالی داشتیم میمردیم که کار تابستانمان درآمد و با این بره بازی میکنیم. 

دور حوض و دور حیاط دنبال بره میکردیم و او هم با سرعت زیاد میدوید و گاهی میگرفتیمش و پشمهای فرفری پشتش و روی سرش را ناز میکردیم، مادربزرگم عزا گرفته بود که همه گلها و گیاههای توی باغچه را میخورد و من قول دادم که هر روز از سبزی فروش محل، سبزیهای بدردنخور را بگیرم و بیاورم. توی تابستان، پوست هندوانه و خربزه و پوست خیار هم که زیاد است. خلاصه شب اول را با دل خوش روی ایوان خوابیدیم و با خوشحالی به صدای بعععععععع بره گوش میکردیم و ککمان نمیگزید که همسایه ها خوشحالند یا ناراحت. از فردا کارمان درآمده بود، آب و غذا دادن به بره خیلی هم آسون نبود بخصوص که ما که دوست داشتیم زیاد چیزی بخورد و زود بزرگ شود. من چند تا سبزی فروشی دور و نزدیک را میرفتم تا غذای مناسبی تهیه کنم و روزهایی که کمتر چیزی نصیب میشد، مجبور میشدم با اکراه پوستهای هندوانه خربزه ترش شده کنار کوچه ها را بردارم و بیاورم. ولی این ببعی حسابی سرگرممون کرده بود و دور از چشم بزرگترا دنبال سرش میکردیم و باهش بازی میکردیم. البته بزرگترا خوششون نمیومد و میگفتند اگه دنبال سر بره بکنی، لاغر میشه ولی ما کاری به این کارها نداشتیم. چند روزی خیلی سرگرم بره بودیم و من کمتر به کفترها سرمیزدم و یکروز صبح که سراغشون رفتم، دیدم کفتر ماده روی دو تا تخم کوچولو خوابیده، از خوشحالی داشتم میمردم و بخودم قول دادم که آب و دون کفترها را خودم بعهده بگیرم، بدیش این بود که نمیدونستم تخم کفتر چند روزه باز میشه، مرغ را میدونستم که بعد از 21 روز باز میشه و امیدوار شدم که کفتر چون کوچیکتره، زودتر تخمش باز بشه و از اون بدتر معلوم نبود که چند روزه که کفتر تخم گذاشته. هنوز یکی دو هفته از خریده ببعی نگذشته بود که یک روز زنگ زدند و رفتم درب را باز کردم و دیدم مادربزرگ پدری ام از بابل آمده و درمیان وسایلش یک غاز بزرگ هم بود که با خود از شمال آورده بود البته خودش گفت که این غازه . راستش ما تا حالا غاز ندیده بودیم و اولین بار بود که چشممون به جمالش آشنا میشد و توی شهر ما هیچکس غاز نداشت و این خوشی ما را اضافه میکرد. این مادربزرگم گاهی تابستانها می آمد مشهد برای زیارت و دو سه ماه می ماند و چون خیلی مهربان بود، همه دوستش داشتیم. حالا به باغ وحش خونه مون که دو تا کفتر چتری و یک بره داشت، یک غاز هم اضافه شد و چه شلوغی میکرد غازه تو حیاط و صداش تا 5 تا خونه اونورتر هم میرفت و میپرید توی حوض و جیشش را توی حوض میکرد و حالا دیگه مشکل مادر بزرگم دو تا شد که هم بره باغچه را خراب کرده بود و غاز هم حوض را کثیف! 

ولی حسابی ما حال میکردیم و با داشتن کفتر و بره و غاز خوشحالتر بودیم. تازه غازه ماده بود و گاهی یک تخم خیلی بزرگ هم میکرد و ما که تا حالا بزرگتر از تخم مرغ ندیده بودیم، از دیدن اون خوشحال میشدیم و مادربزرگم هم با دیدن تخم بزرگ غاز تا حدودی از گناه غازه و کثیف کاریش گذشته بود! چقدر کیف میکردیم که با تخم غاز ، نیمرو درست میکردند و با چه ولعی میخوردیم. صبحها من میرفتم کتابخانه، یعنی یک مسجدی بود که کتابخانه هم داشت و من میرفتم و کتاب میگرفتم و همونجا توی سالنش که طبقه بالای مسجد بود میخواندم، یکبار توی فهرستاش چشمم به یک کتاب صادق هدایت خورد و چون یک داستانش را در کتاب درسی فارسی خوانده بودم، شماره اش را یاداشت کردم و به کتابدار دادم تا کتاب را بدهد، کتابدار نگاه عجیبی کرد و گفت کتاب نیست، دوباره در فهرست گشتم و کتاب دیگری از صادق هدایت پیدا کردم و شماره اش را دادم به کتابدار و باز گفت نیست، من دلخور شدم و گفتم که شما که کتابها را بیرون نمیدهید، چرا نیست و حرفش را اصلاح کرد که این کتابها بدرد تو نمیخورد و بجایش بیا داستان راستان را بخوان و من از اینکه این کتابدار احتمالا بیسواد برایم دارد بزرگتری میکند و کتابها را بد و خوب میکند و بعضی را نمیدهد دلخور شدم و از کتابخانه بیرون آمدم و تصمیم گرفتم هر طور شده این کتابها را بخوانم تا بفهمم چه بوده که این بیسواد نداده من بخوانم. همین موضوع باعث شد که چند سال بعد همه کتابهای صادق هدایت را خریدم و خواندم و همیشه در فکر بودم که کجای این کتابها بد بود که آن کتابدار مذهبی احمق از من دریغ کرد؟! غیر از کتابهایی که در کتابخانه میخواندم ، یک مجله پیام شادی بود که مادرم موافقت کرده بود هر ماه آنرا بخرم که از انتشارات مذهبی بود و دلیل موافقت خانواده من با خرید آن هم همین مذهبی بودن آن بود وگر نه من دوست داشتم کیهان بچه ها بخرم که هفتگی بود و بیشتر همسنهای من میخوندند. پیام شادی، داستانها و مطالب جالبی داشت که من هر کدام را چندین بار میخواندم تا باز یک ماه بگذرد و روزشماری میکردم تا شماره جدید آن بیاید و یکسری داستانهای دنباله دار داشت که این چشم براهی را دوچندان میکرد. 

چند روز بعد تخمهای کفترها باز شد و دو تا جوجه کفتر بدنیا آمدند که یکیش فلج بود و یکی از پاهایش کج بود، هم خوشحال بودم و هم ناراحت ، دوران روی تخم نشستن کفترها هم خیلی جالب بود که گاهی چند ساعت مرا بخود وامیداشت، وقتی کفتر ماده میخواست آب و غذا بخوره ، کفتر نر میرفت و روی تخمها مینشست و کفتر ماده پس از خوردن آب و غذا ، یک پا و یک بالش را میکشید، انگار اینجوری خستگی در میکرد و بعد آن پا و بال دیگر و اگر درب قفس باز بود کمی بیرون می آمد و دور میزد و باز زود میرفت روی تخمها مینشست، انگار به کبوتر نر اعتماد نداشت، غذا دادن جوجه ها هم بامزه بود، اکثرا کبوتر ماده و گاهی کبوتر نر، دونه میخوردند و در چینه دانشان نگاه میداشتند و با جوجه ها نوک به نوک میکردند و غذاها را در دهان جوجه خالی میکردند و اینگونه جوجه ها غذا میخوردند تا بزرگتر شدند و توانستند خودشان غذا بخورند. چند روز بعد انگار کفترها فهمیدند که یکی از جوجه ها فلج است یا یک پایش کج است و از دادن غذا به آن خودداری کردند و یک روز بعد آن جوجه مرد و اینگونه کفترهای ما از دو تا به سه تا تبدیل میشدند. روزهای تابستان من با مطالعه کتاب در کتابخانه ها و خوردن نهار با خانواده و گذراندن ظهرها تا عصر در تنهایی و خوردن چای عصرانه و رفتن به مسجد در غروب و بازی کردن با بچه ها و غاز و ببعی و رسیدگی به کفترها میگذشت.نیمی از تعطیلات تابستان گذشته بود که عمه ام از تهران برای زیارت و دید و بازدید به خونه ما آمد و شلوغی خانواده ما را بیشتر کرد. مادرم خیلی تحت تاثیر عمه بود و شاید بخاطر اینکه در تهران زندگی میکردند، آنها را باهوشتر و عاقلتر میدانست. از بخت بد یکروز که داشتم میرفتم کتابخانه، دیدم شماره جدید پیام شادی آمده و با عجله برگشتم خانه و در حالی که مادرم با عمه درحال صحبت بود ، حرفشان راقطع کردم و از مادرم درخواست پول کردم که بروم شماره جدید پیام شادی را بخرم و عمه، نمیدانم از اینکه وسط حرفش پریدم دلخور شد یا دلیل دیگری داشت که رو به مادرم کرد و گفت چه معنی دارد بچه اینقدر چیزی بخرد و اصلا خرید مجله چه معنی دارد و این حرفها نمیدونم چه تاثیری داشت که دست و پا زدن و حتی گریه کردنم هم دردی را دوا نکرد و خرید مجله من بعد ممنوع شد. حتی بعدا وقتی عمه نبود هم با مادر درمیان گذاشتم که این مجله مذهبی است و خریدشو قبول داشتید ولی با مخالفت شدید مادرم مواجه شدم و فهمیدم که این تنها موهبت زندگیم با فضولی دیگران ازبین رفته و قابل برگشت نیست و پس از آن من با حسرت، جلد مجله را از پشت ویترین مغازه نگاه میکردم و برای همیشه از خواندن داستانهای نیمه تمام آن محروم شدم. دو ماهی از ورود غاز و مادربزرگ پدری به خونمون میگذشت که فهمیدیم قراره غازو سر ییرند، با اینکه خوشحال نشدیم ولی دلمون خوش بود که بره هنوز هست، قصاب محل آمد و سر غاز را برید و ما با مادربزرگ و بقیه خانواده دور آن جمع بودیم و مادربزرگ گفت که این شعر را با هم بخونیم: ای خدا مه غاز بمرده   گردن دراز بمرده   چک چک دراز بمرده   نکرده نماز بمرده ،یعنی خدایا غاز من مرده، گردن دراز مرده، پا دراز  من مرده، نماز نخونده مرده، و همه چند بار این شعرو با هم تکرار کردیم و حتی چند قطره اشک هم ریختیم!  بعدش غازو توی آب داغ انداختند تا پرهای اونو بکنند و همون روز خوراکی مازندرانی با جگر غاز خوردیم و فردای آنروز هم برای اولین بار پلو با خوراک غاز خوردیم که خیلی از همشهریامون، طعمشو نچشیده بودند. ناگفته نمومه که در این مدت مادربزرگ پدریم که خیلی هم کاری بود چندین غذای شمالی درست کرد و ما برای اولین بار خوردیم و چیزی که همه خانواده را یکصدا عاشق خودش کرد، نازخاتون بود که یک نوع چاشنی همراه غذا بود و با بادمجان کبابی که له میشد و آبغوره و سبزی معطر مخصوص که از شمال آمده بود ، تهیه میشد.

نازخاتون

 چند روز بعد دوره قرآن مسجد تموم شد و یک شب جمعه را برای امتحان تعیین کردند که روحانی مسجد هم شرکت داشت و همه قرآن خواندیم و من نفر سوم شدم و به سه نفر اول ، حاج آقای پیش نماز جایزه میداد، دو نفر اول جایزه شان را گرفتند و حاج آقا جایزه ام را که یک آلبوم عکس چسبی بود، به من داد و خیلی خوشحال شدم چون عکسهای زیادی داشتم که توی یک پلاستیک ریخته بودم و با این آلبوم میشد سر و سامانی به آنها داد، هنوز داشتم به آلبوم نگاه میکردم که حاج آقا و دو تا جوان مجری جلسه قرآن با هم چیزی درگوشی گفتند و یکی از جوانها آلبوم را از من گرفت و گفت این یک عیبی دارد که باید آنرا عوض کنیم و فردا شب بیا و بگیر. خیلی دلخور شدم ، دو تا برنده دیگر با جایزه هایشان به خانه رفتند و من به خانواده وعده دادم که جایزه ام را فردا میدهند، فردا شب یک آلبوم عکس چسبی دیگر به من دادند که روی جلد آن عکس گل بود و من تازه فهمیدم که چرا پیشنماز به آن دو جوان اعتراض کرد و جایزه را از من گرفتند، روی جلد آلبوم قبلی، عکس یک دختر بود! با اینکه آلبوم را گرفتم و با خوشحالی خانه بردم و با همراهی بقیه خانواده، عکسهای خودم و اعضای خانواده را در آن چیدیم و از داشتن آن خوشحال بودم، ولی همان حسی که کتابدار کتابخانه در من ایجاد کرد که از دادن کتاب دلخواهم بخاطر مصلحت خودداری کرده بود، را به پیشنماز مسجد پیدا کردم و از اینکه مصلحت اندیشی کرده و آن آلبوم با عکس آن دختر خوشگل را از من گرفته و با یک آلبوم دیگر عوض کرده بود، دلخور شدم و دیگر به آن مسجد نرفتم. حالا دیگر وقت نماز شب، جایی برای رفتن نداشتم و برای اینکه خانواده نفهمند که مسجد نمیروم، همان تایم را مجبور بودم در خیابان پرسه بزنم. بره خونه ما تبدیل به گوسفند شده بود و نگرانی ما را زیادتر میکرد بخصوص وقتی بزرگترا زمزمه میکردند که گوسفنده بزرگ شده و حیاط را خیلی کثیف میکند و سروصدای همسایه ها درآمده و این پیش درآمدی برکشتن این همبازی خوب ما بود. حدسمون درست بود و یکهفته بعد به بهانه اینکه باید برای مدرسه و اول مهر آماده شوید، قصاب محل بخونه آمد و سر گوسفند همبازی ما را برید، خواهرم که خیلی گریه کرد و با مادرم قهر کرد و تا وقتی غذا با گوشت این گوسفند، درست کردند، غذا نخورد و من هم موقع کشتن گوسفند که نزدیک سه ماه جزئی از خانواده ما بود، اشکم درآمد ولی خیلی زود خودم را کنترل کردم که بقیه نبینند. گوشتهای گوسفند را قرمه کردند و در دبه فلزی گذاشتند که بتوانند هر روز مقداری از آن را در غذاهای مختلف بریزند بدون اینکه خراب شود و یا لازم باشد در فریزر بگذارند و فردای آنروز، غذای ظهر ما کله پاچه گوسفند بود و با اینکه احساس گناه میکردم، از آبگوشت و نوک زبان و قسمتی از گوشت آن خوردم و احساس لذت کردم! با خوردن کله پاچه گوسفند انگار همه بوی مهرماه را شنیدیم و دغدغه خرید کتاب و کیف مدرسه و لباس و لوازم التحریر همه را فرا گرفت و از فردای آنروز تا روز اول مهر بدنبال انجام این مهم بودیم.

سعدی نام  مرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل



  • محمد تقی سعدی نام

خندوانه

خندوانه

تقدیم به رامبد جوان

خندوانه به ابتکار رامبد جوان از سال 1393 در شبکه نسیم آغاز به پخش کرد و خیلی سریع طرفداران زیادی برای خود دست و پا نمود. خندیدن به سبکی نو هدف اصلی این برنامه شد و همین، جذابیت این برنامه را دوچندان ساخت. از دهه 70 برنامه های طنز زیادی عمدتا با مدیریت مهران مدیری تهیه شد تعدادی از آنها هم بسیار موفق بود ولی اساس آنها بهم خندیدن است و یا بدیگران خندیدن و تمسخر دیگران و اجرای آن در استودیوها انجام میشد و ارتباطی با بیننده خود نمیتوانست برقرار کند . مشخصه خوب خندوانه زنده بودن آن است و اجرای آن در حضور گروه قابل توجهی از مردم و همچنین ارتباط با خیل بیننده های تلویزیونی از طریق پیام و سایت، هدفش هم باهم خندیدن است و اینگونه ناگهان برنامه را جایگاهی مردمی بخشید .

 خندیدن و خنداندن در کشور ما، کاری عاری از گناه نیست و براحتی انگشت اتهام بسوی خنداننده دراز خواهد شد و دراین صورت عاقبتش با کرام الکاتبین است. یک ژست مذهبی غلطی که در کشور ما گرفته شده، مخالف نشان دادن مذهب با خنده و خوشحالی و شادی است و هرگونه شادی و شادمانی را ناشی از بیدینی و بیقیدی شادی کننده میخوانند و این کاشته غلط ذهنی، مردم ما را سالهاست دچار بلاتکلیفی کرده که همیشه خود را باید در تنگنایی ببینند که یکطرفش مذهب است و طرف دیگرش زندگی است که نیازمند شادی است.  این سوغات شهرنشینان مخالف ترقی و تمدن و سنتگراست که پس از مشروطه بوجود آمدند و مشروعه نام گرفت و اصالت ندارد ، تمامی اقوام ما رقصها و سرودها و آهنگهای اصیل خود را داشته اند و در جشنها و عروسیها و به هنگام برداشت محصول و تولد فرزند و زادوولد احشام و همچنین پیروزیهای نظامی به رقصها و پایکوبیها میپرداختند. همه ما رقصهای کردی و لری و ترکی و لزگی و ترکمنی و عربی, رقص چوب تربتی و و رقص بلوچی و رقص و آهنگهای بوشهری را میشناسیم.

  

 پس این پدیده نوظهور، سنت ایرانی و اسلامی نیست که اگر بود ما نباید ظرف این 1400 سال این سنتها را در اقواممان میداشتیم. این پدیده نوظهور یکصد سال است که در میان مردمی که شهرنشین شدند و دیگر نه به فرهنگ گذشته خود اتکا داشتند و نه فرهنگ جدیدی را جایگزین آن کردند، ایجاد شد، مردمی که با این شیوه خواستند مشروعیت را جایگزین مشروطیت کنند. این فرهنگ غلط در مخالفت با حکومتها که مشوق جشن و شادی بودند، تلاش کرد با دوری از شادی به گریه برای امام حسین و سایر امامان پناه ببرد. رضاشاه دردوران حکومتش جهت کاهش خرافات و افراطهای مذهبی جامعه زمان قاجار که مانع ایجاد مدارس جدید و هر کار نوی بود، محدودیتهایی برای قدرت روحانیون و ممنوعیتی برای مراسم مذهبی از جمله سوگواری امام حسین قایل شد که باعث تبدیل یک روز سوگواری امام حسین به مراسمی دوماهه شامل محرم وصفر و برتری بخشیدن این امام بر تمامی امامان و پیامبران از این لحاظ، پس از وی بود. سنتگرایان تلاش کردند عید نوروز را به هر بهانه ای، عزای عمومی اعلام کنند و از سایر جشنها به بهانه محرم و صفر و دهه های فاطمیه و ماه رمضان فرار کنند و اینگونه بتوانند به حکومتهای به زعم اینان، مشروطه و بیدین، دهن کجی کرده و شریعت خود را بالای سرشان پیش ببرند. در این صد سال دیده ایم که رهبران مذهبی به بهانه کشته شدن چند نفر، عید نوروز را عزا اعلام کرده ولی در همان حال اگر برخورد با عیدی مذهبی داشتیم در همان زمان عزا، آن مناسبت مذهبی را گرامی میداشتند و این تناقض را کسی به رخ نمیکشید.

 این فرهنگ که با افتخار نام مبارزه منفی با حکومتها را بخود گرفت و متاسفانه بسیاری از روشنفکران یکصد سال اخیر هم از آن تبعیت و طرفداری کردند، مردم را همچنان در بلاتکلیفی نگه داشته بگونه ای که در دهه 60 ،دیدیم که آنقدر شور شد که روحانیون و سردمداران این رسم غلط بخود اجازه دادند که حتی در عروسیها هم  یادی از عزای امام حسین کنند و حتی بخود میبالیدند که مردم آنقدر مذهبی اند که در شادیها هم از ائمه اطهار غافل نمیشوند. با حاکمیت مردم متوسط و ضعیف شهری بر مملکت پس از انقلاب، فرهنگ مقاومت در مقابل شادی و ارجحیت عزاداری چنان حاکم شد که اقوام و روستاییان که فرهنگ درست و مشخصی را در جشنها داشتند، از ابراز آن وحشت کردند و تقریبا در دهه 60 کمتر صحبتی از رقصهای محلی و موسیقی محلی و سایر رسوم بمیان آمد. این نوع طرز تفکر با حکومت روحانیون پس از انقلاب خودش را حادتر نشان داد بگونه ای که تمام موسیقیدانان و ترانه سرایان و صاحبان سایر هنرها با ترس و لرز هنر خود را عرضه میکنند و چنانچه روحانی کوچک یا بزرگی در گوشه ای از کشور با آن مخالفت کند، هیچ فرد ونهادی قدرت دفاع از آن هنر و هنرمند را نخواهد داشت وتنها همراهی گروهی نادان در مخالفت با کار هنری مزبور را شاهد خواهیم بود. در این چهل سال بارها شاهد بودیم که اجرای زنده موسیقی و ترانه در تلویزیون رایج شده و گروههای موسیقی به اتفاق خواننده در صفحه تلویزیون ظاهر شده و به اجرا پرداخته اند و پس از چندی ، دیگر دیده نشدند و یا خواننده را نشان داده ولی نوازندگان را سانسور کردند و گاهی خواننده را با سر نوازندگان شاهد بودیم و سازهای موسیقی را نباید نمایش میدادند، گویا دیدن ساز بمثابه رویت عورت نامحرمان حرام است، چندی بعد کلا ترانه و آواز، از برنامه های تلویزیونی حذف شده است، که ناشی از اعتراض یک مقام مذهبی بوده و چون هیچ فرهنگ پایداری وجود ندارد، هیچ مدافعی پیدا نمیشود تا بتواند از تمام و یا قسمتی از اجرای این هنرها دفاع کند. این قطع و وصلهای چهل ساله نشان میدهد که این بلاتکلیفی دست بگریبان سردمداران کشور نیز هست که گروهی برای راضی کردن جمعیت 80 میلیونی کشور، معتقد به اجرای برخی از هنرها در تلویزیون و مجامع عمومی هستند و گروهی تندروتر آنرا مخالف مذهب قلمداد کرده و با تهدید، موفق به حذف آن میشوند.امام این شجاعت را داشت که شطرنج و ماهی اوزون برون را علی رغم مخالفت بسیاری از مراجع ، حلال اعلام کند، ولی هیچ مرجعی  شجاعت نداشت که هنر موسیقی و یا بخشی از آن  را بگونه ای قابل فهم برای مردم مباح اعلام کند و میرزای شیرازی هم پیدا نشد که آن را کلا تحریم کند و این بلاتکلیفی باقیست و باقی میماند و اگر مسوولی جشن با موسیقی و خواننده برپا کند که محلی باشد و یا از سیما پخش شود، هیچکس را یارای آن نیست که استدلال کند که حرام نیست و کافیست مردی که خورده مشکلی با صاحب مراسم دارد خبر شود و بیاید و فریاد برآورد که وا اسلاما ، اسلام از دست رفت، آنگاه مرجع تعیین صحت و سقم نداریم و بنا را بر درستی همان مرد بد طینت میگذاریم و صاحب مراسم شبهایی را در کلانتری میخوابد که تا قبل از تعیین تکیف این مهم، خودسرانه اقدام به برپایی چنین مراسمی نکند. 

نابسامانی درحدی است که گروه رقص چوب تربت در حضور معاون وزارت ارشاد برنامه اش را انجام میدهد و معاون مربوطه در کنار روحانیون وزارتی ومحلی و سایر مقامات برای گروه کف میزنند و با اکرام به آنها جایزه می دهند و دو روز بعد همین گروه همین رقص را در مراسم عروسی انجام میدهد و با خبر شدن گشت ارشاد ونیروی انتظامی، اعضای گروه را گرفته و با پس گردنی راهی کلانتری میکنند که دیگر در ملا عام ترویج لهو و لعب نکنند و عبرتی شود برای دیگران و اینگونه ایرانیان مجبورند آبخوردنشان را هم یواشکی انجام دهند چرا که قانون مشخصی نیست.

در چنین وضعیت بلبشویی، هنر مجریان خندوانه بیشتر بچشم می آید که ضمن اجرای برنامه ی جذابی که میتواند بیننده قابل توجهی را جذب کند، موفق میشود که تهدید و حساسیت آن گروههای تند رو را برنینگیزد. رامبد جوان که قبلا هم سریال تلویزیونی ارزشمند مسافران را سال 88 در کارنامه خود دارد، ابتکار کشف استعدادهای جدید "خنداننده شو" را بکار بست و در دو سری بسیار جذاب، موفق شد خنداننده های جوان و با استعدادی را شناسایی کرده و در مدتهای محدود چند ماهه آنانرا رشد داده و در قالب مسابقات خنداننده شو، آنها را به جامعه هنری کشور و مردم معرفی نماید. این ابتکار و شروع، که متعلق به رامبد جوان است، توانسته روح خنده و شوخی را به میان مردم رسوخ دهد و در محافل کوچک و بزرگ مردمی تکرار آنرا ببینیم. جالب است که گاهی از زبان رامبد و یا سایر مربیان خنداننده شو در برنامه های تلویزیونی شنیده میشود که فشارهای زیادی بر این برنامه و شوخیهای انجام شده توسط مجریان هم از بعد سیاسی و هم از ابعاد اخلاقی و مذهبی وارد میشود  که خوشبختانه با سیاستهای آقای جوان و سایر همکارانش، این برنامه جذاب ادامه پیدا کرده و رسالتی را بر دوش گرفته که میشود گفت خط بطلانی بر بی فرهنگی حاکم بر جوامع شهری یکصد سال اخیر بوده و مردم را به سمت زندگی همراه با لبخند و شادی هدایت میکند. این شیوه که بر اساس استندآپ کمدی پی گرفته میشود، شیوه نوینی است که در این چند سال خنده ای را بر لب این ملت مصیبت زده نشانده، ملتی که باید گفت بیش از یک قرن است که نخندیدند و شادی نکردند.

 

البته فراموش نمیکنیم همین برنامه خندوانه که هنوز دلیل قطعی برای تعطیل کردن آن پیدا نشده ، مانند بارانهای موسمی، فقط در پاره ای از سال قابل نمایش دادن است و آن هم زمانهاییست که روحانیون معزز ما از کار خسته کننده گریاندن ملت فارغ شدند و دارند کمی استراحت میکنند، مواقعی که محرم نباشد، صفر نباشد، سه دهه فاطمیه نباشد و ماه رمضان نباشد، روز قبل و بعد و روز وفات امامان نباشد که برای هرکدام چندین احتمال وفات داریم، غیر از اینها روزهای عزای دیگری هم داریم، کافیست اتوبوسی با کامیونی در گوشه ای از کشور تصادف کند تا اعلام سه روز عزای عمومی شود و یا چند نفر در رودخانه غرق شوند یا در یک هکتار از این کشور چند میلیون هکتاری سیل بیاید و یا بخاری مدرسه ای روستایی آتش بگیرد، آنگاه باز هم اعلام عزای عمومی میشود، البته این مربوط به این نیَست که مسئولان کشور تحمل شنیدن از دست دادن چند هموطن را ندارند، نه، در این کشور بجز دو سال اول جنگ که برای بازپس گیری سرزمینهای اشغالی میهنمان جنگ بود، شش سال دگر بیهوده جنگیدیم و ده ها هزار هموطن کشته شدند بدون اینکه یک متر در خاک دشمن پیش برویم و کسی دلخور نشد چون فکر مبکردند وظیفه است که صلح نکنند و بعد هم که صلح کردند هیچکس عذر خواهی نکرد که چرا شش سال بیهوده جنگیدیم، پس نگرانی از دست دادن هموطنان نیست، از عزا خوشمان میآید و همان طور که در فرانسه دنبال بهانه ای میگردند که اعلام جشن عمومی کنند، ما در ایران بدنبال بهانه ای هستیم که اعلام عزای عمومی کنیم و اصلا نباید فکر کنیم که این موضوع اثر روانی درآمد  روحانیون کشور از روزهای عزاداری در یکصد سال اخیر بوده و پولی به آنان برای روزهای دیگر داده نشده است و شاید این انتقامی است که مردم دارند پس میدهند. و البته که همه اینروزهای عزا، هیچ برنامه طنزی از جمله خندوانه حق اجرا ندارد.

 سعدی نام  مرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

Add URL