دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

دفتر ما در مشهد دفتر شماست
پیگیری قراردادها و فعالیتهای ساختمانی شما در مشهد
با تجربه 30 ساله در مدیریت پروژه های ساختمانی تاسیساتی
09153118727

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پیوندها

۳۹ مطلب با موضوع «اجتماعی» ثبت شده است

جوانه

جوانه

درختها دوباره زنده میشوند. جوانه ی کوچک، نوید برگها و شاخه را میدهد. شکوفه، شاخه های خشک درختان و بوته ها را تزیین می کند. زندگی، دوره جدیدی را فریاد می زند. بزودی گنجشکها با سرو صدای زیاد و در حضور چند گنجشک دیگر، جفتگیریشان را بر فراز درختان جشن میگیرند. تا تخمهای کوچک، نسلشان را تداوم بخشد. بهار برای گیاهان، درختان و بسیاری از حیوانات، فصل شکوفایی، تولید مثل و ادامه زیستن است. روییدن دوباره لاله ها، گیاهان دشتها، تولد یک روباه کوچک، از تخم در آمدن پرنده زیبا، وظیفه دایمی بهار است. این اتفاق زیبا، میلیاردها سال است  تکرار میشود. هر سال گونه های جدید زیستی پدید آمدند و تنوع گیاهی، جانوری امروز را رقم زدند.

 

بهار از هزاران میلیون سال قبل از ظهور انسان، نقش زندگی ساز خود را ایفا می کند. کودک غار نشین یک میلیون سال قبل، با دیدن اولین شکوفه خوشحالی کرده. پسرک چوپان ۱۰۰۰۰ سال قبل، لاله را میشناسد. دختر جوان خرافاتی، با دیدن جفتگیری گوزنهای شمالی، خدای خورشید را واسطه میکند، که او هم به وصال عشقش برسد.

در حالی که پسرک بودایی، سجده کنان به بت التماس میکند، تا مانع شود، پدرش بخاطر خطایش تنبیهش کند، خرگوشی در حال تولد است.

 در زمان جنگهای صد ساله ایران و روم، حمله مغولها، حملات اعراب برای تحمیل دین جدیدشان به دیگران، موقع تلاش یهودیان برای به صلیب کشیدن عیسی که کفر میگفت، هنگام جنگهای جهانی و موقع انفجار بمب اتمی هیروشیما که بخاطر نجات بشریت انداخته شد، بهار  نوای زندگی را گوشزد میکرد. لک لک ها بدون توجه به خدایانی که هر روز خلق شدند تا دست و پای انسانها را ببندند، هر سال تخم گذاشتند و از جوجه هایشان مراقبت کردند.

 آن لحظه که دخترک زیبا، بخاطر عشق به پسری جوان، سنگسار میشد، دو پرنده، بی دغدغه آمیزش می کردند.

 گاوهای هند که مقدس شمرده می شدند، همانطور زاد و ولد کردند که بقیه گاوها.

  خورشید گرفتگی که نشانه خشم خدایان بخاطر گناهان بشر، قلمداد می شد، مسیر عادی زندگی بود. رعد و برق را که زمانی فریاد خدایان بر سر انسان محسوب میکردیم، باران و جوانه را نوید میدهد. زمانی که گالیله را تهدید به پرت کردن از برج پیزا می کردند تا اعتراف کند گردی زمین، کفر است، غنچه ای در حال شکفتن بود. اگر گیاهان و جانوران هوش انسان را ندارند، زندگی آرامتری را تجربه میکنند و به همنوع خود آسیب نمیزنند.

  

هوش انسانی تاحدودی راه زندگی را برای خودش هموار کرده، ولی بیش از آن با زاییدن قوانین و باید، نبایدها و اعمال متعصبانه آن، زندگی را بر بشر سخت کرده. شاید آنقدر که با قوانین ما بر همنوع خود سخت گرفتیم، زندانی کردیم، گردن زدیم، قطع عضو کردیم، بی قانونی، مایه اینهمه جنایت نشده باشد.

 با جوانه زدن گیاهان، جوانه جدیدی در اندیشه مون بزنیم و نگاهمون را به باید و نباید ها تغیر دهیم. اینگونه عزیزانی که دور برمون زندگی میکنند، زندگی آرامتری خواهند داشت.

سعدی نام  اسفند  97

وبلاگ:   www.blog.sadinam.com 

آدرس سایت  WWW.SADINAM.COM  :

تلگرام:      @YOUROFICE 

ایمیل   INFO@SADINAM.COM

 

 


  • محمد تقی سعدی نام

عمر بی ثمر

هر فردی در زندگی رویاهایی دارد. امیدوار دارد فرد مهمی شود. تغییراتی را در محیطش بوجود آورد. خانواده، دوستان و بستگانش در کنارش احساس امنیت و آرامش کنند. در زمینه های ورزشی، علمی، شغلی، اقتصادی و اجتماعی دست آوردهای مهمی داشته باشد. هر ایرانی دوست دارد رستم زمان خودش باشد، یا کاوه آهنگر. داریوش یا کورش. بابک خرمدین یا لااقل امیرکبیر. من در دورانی زیستم که هموطنانم، بزرگترین مصائب زندگی را تحمل کردند. جنگ، قحطی، کوپن، صف برای خرید نیازهای اولیه، درگیریهای خیابانی، اعدام، ترس، محاصره اقتصادی، خطرهجوم دولتها، تشییع پیکر شهدا، قربانیان ترور. هوش و استعدادش را نداشتم که نجات بخش این مردم شوم. سرنوشت آنان را بهبود بخشم. آنها را از این مشکلات برهانم. کشورمان، صد سال از دانش و تکنولوژی جهانی عقب است. نشد که با درخشش علمی، بخشی از آن را جبران کنم. از نظر فرهنگی، ما همچون مردمان قرن ۱۶ اروپا فکر میکنیم. مردم و کشور را با امید بهشت و بیم جهنم هدایت میکنیم. هر روز در زاد روز قدیسانمان لبخند میزنیم. و در سالمرگشان ناراحتیم. چهارصد سال پیش غربیها این مرحله را پشت سر گذاشته اند، آنها را نادان و فاسد میپنداریم. نه تنها در جهت رشد فرهنگی ملتمان کاری از پیش نبردم، که خود جزو سیاهی لشکر انقلاب بودم. تا کشور به شرایط زمان قاجار برگردد.

 بیکاری در کشورغوغا میکند. کارآفرینی نشدم که ضمن گردش بهتر اقتصاد کشور، نان آور هزاران خانواده ایران شوم. ارزش پول ملی در چهل سال اخیر، 1900 برابر کمتر شد. مردم ما 1900 برابر فقیرتر شدند. در کشور قوانین قدیمی جاری است. قوانینی که به باور تبدیل شده و نتیجه تفکرات دهه 30 است . اقتصاد دولتی، دریافت عوارض سنگین از واردات برای تقویت صنایع داخلی، اجرای کلیه امور توسط دولت، ممانعت از رشد بخش خصوصی، نگاه به کارآفرینان و سرمایه داران به چشم زالوهای اجتماع، توسعه شهرهای سنتی، توسعه صنایع مونتاژ. تعرفه های گمرکی سنگینی که هرگز موجب رشد صنعت نشد. صرفا رانتی شد برای افرادی که با مونتاژ ناقص همان کالای خارجی، سود کلانی به جیب بزنند.

 تعرفه ها فقط هزینه زندگی را برای مردم سنگین تر کرد. توسعه مالکیت دولت در صنایع نفت، پتروشیمی، ذوب آهن، خودرو، تولید و توزیع برق و گاز و آب و سوخت و مخابرات، با نظارت ضعیف دولتی، صرفا ابزاری برای سوء استفاده کارمندان دولت و شریکانشان در بازار آزاد شد.  تا سودهای کلانی را صاحب شوند، بدون اینکه ظرفیتی در کشور ایجاد شود. یا موجب توسعه کشور و هموارتر شدن زندگی مردم شوند. آنها که سودهای کلانی هم بردند، باز در منجلاب همین جامعه، دست و پا میزنند. بهترین راه بهبود زندگیشان را، در مهاجرت با پولهای باد آورده میدانند. فساد مانند موریانه در جای جای این سیستم بزرگ، رخنه کرده است. برای حل مشکل بوروکراسی دولتی کشور و بهبود آن نتوانستم اقدامی بکنم. صنایع مستقل و غیر وابسته کمی در کشور وجود دارد. آنقدر صنایع مونتاژی و از هم جدا و وابسته به واردات خارجی داریم، که با هر تحریم خارجی، صنایع خودرویی فشل میشود، صنایع رب سازی بخاطر نبود قوطی تعطیل میشود، کارخانه های روغن کشی بخاطر مواد اولیه تعطیل میشود، مرغداریها و استخرهای پرورش ماهی و دامداریها بخاطر دان مرغ و خوراک دام می خوابد، کشاورزی بخاطر بذر خارجی، سم و قطعات ماشینهای کشاورزی تضعیف میشود، کارخانجات و وسایل نقلیه بخاطر کمبود مواد اولیه و قطعات با ظرفیت کمتری کار میکنند، صادرات بخاطر صنایع بسته بندی و همه موارد فوق کاهش می یابد، کارخانجات مونتاژ هم نیمه تعطیل میشود که محدودیتی در ارسال کالاهای مونتاژی ایجاد شده. حتی محصولات بی ارزشی مانند دستمال کاغذی و مواد شوینده نایاب میشود. پس ما چه تولید میکنیم؟ پس نتیجه اینهمه افتتاح پرطمطراق کارخانجات در ۲۲ بهمن هرسال کو؟ تظاهر و تبلیغات پوچ، دنیامان را فرا گرفته. اگر کارخانه ای ساختیم، سدی ساختیم، دانشگاهی افتتاح کردیم، جاده ای احداث کردیم، ساختمان دولتی بنا کردیم، یا حتی برای مردم خانه ساختیم، هدف کار نبود، هدف این بود که در ۲۲ بهمن  افتتاحش کنیم. چه بسا پروژه های نیمه تمامی که آنرا تکمیل شده تلقی کردیم و در اخبار نمایش دادیم که افتتاح شده. در حالی که تا سالها بعد هم آماده بهره برداری نبود. گاهی یک پروژه را چند سال متناوب در اخبار افتتاح کردیم.

 نشد که حداقل یکی از این صنایع را ایجاد کنم و به تولید بپردازم. تا بخشی از صنایع مونتاژی حذف شود. عدم وجود سیستمهای بسته بندی، فروش و صادرات محصولات ارزشمند کشاورزی کشور، روستائیان را به شهرهای بزرگ کشاند. و شهرهای بی دروپیکر و بدون برنامه ریزی شهری، بزرگ و بزرگتر شدند. آلودگی هوا و ترافیک و بیکاری مردم را آزار میدهد. من توانی جهت بهبود این وضع نداشتم.  مردم ما میدانند چه دوست دارند و چه میخواهند. ولی تنبلی، بی توجهی، منفعت طلبی و زرنگی- که در زبان ما ترجمه کلاه گذاشتن سر مردم و کم فروشی است- کالاهایمان را بی کیفیت تر از قیمتش میکند. ما که عاشق کیفیت کار آلمانها و ژاپنیها هستیم، خود در عمل بگونه دیگری عمل میکنیم. نداشتن وجدان کاری در بیشتر مردم دیده میشود. کارمندی که حقوق میگیرد تا بکار مردم و وظایف خود رسیدگی کند، وقتش را صرف گپ زدن و تلفن کردن و خرید اجناس منزل و حتی انجام کار دوم میشود. کارگری که باید در مقابل مزد روزانه تلاش کند، کم کاری می کند. صنعتگر با مواد بی کیفیت محصولش را تحویل مردم میدهد. کشاورز محصولات خراب و ارزانتر را زیر محصول با کیفیت تر پنهان می کند، با قیمت محصول گرانتر می فروشد. کارگر کارخانه، دقت لازم را در تولید محصول نمیکند. وزیر و نماینده مجلسی که این افتخار نصیبشان شده، که تمام توانشان را در این مقام عالی وقف کشور بکنند، تلاششان صرف اموری میشود که وقتی این پست را از دست دادند، ثروتی کافی برای ادامه زندگی تصاحب کرده باشند. مغازه دار، اجناس را به بالاترین قیمتی که میتواند میفروشد، هیچ سود معقولی مبنای کارش نیست. فروشنده وقتی افتخار می کند، که جنسش را به چندین برابر قیمت خرید، به مردم قالب کند. سازنده ی خانه، تمام تلاشش را برای ایجاد ظاهری دلفریب و بنیانی سست برای آپارتمانی که به مردم می فروشد، میکند. جاده هایی که با هزینه زیاد و نتیجه چند سال تلاش کارگران و بکارگیری ماشین آلات می سازیم، بخاطر کمبود دانش و یا منفعت طلبی بیش از حد، در کمتر از یکسال احتیاج به تعمیر پیدا می کنند. در حالی که به هم یاد آوری میکنیم فلان جاده ای که ایتالیاییها ۵۰ سال پیش ساخته و آسفالت کردند، هنوز بخوبی و با کمترین هزینه نگهداری در حال بهره برداری است. محیطهای آموزشی، مدارس و دانشگاه نتیجه مثبتی ندارد. اساتید و معلمان نقش خود را بدرستی ایفا نمیکنند. از آخرین متدهای آموزشی اطلاع ندارند. یا در رشته خود صاحب آخرین اطلاعات علمی نیستند. هنوز همان چیزهایی را بخورد مردم میدهند که بیست سال پیش بصورت نصفه نیمه فرا گرفتند. گاهی حتی اعتقادی به آخرین متدها ندارند. الگویشان همان دبیر یا استاد پیر ۵۰ سال پیش است که درسش را فرا گرفتند. دانش آموزان و  دانشجویان انگیزه ای برای فراگیری دقیق و عمیق مطالب ندارند. فقط تلاششان بر این است که نمره ای کسب کنند و مدرکی بگیرند. اینگونه کشوری با درصد بالای تحصیلی، حاصلی ندارد. کمتر کسی در کار ی که انجام میدهد، دانش درستی دارد. در پایان آن چوپان ساده دل، موقع فروش دامهایش آب نمک به خوردشان میدهد، تا بتواند در ازایش، دام را چند کیلو سنگین تر بفروشد. از این همه زرنگی هیچ سودی عاید این ملت نشده، فقط زندگی را برای هم سخت تر کردیم و هر کس کلاه دیگری را برداشته. عاقبت همه در همین دنیای بی ارزشی که درست کردیم، زندگی میکنیم. همه از دیگران می نالیم که چرا اینگونه اند. ولی خود متنبه نمی شویم. ما و دیگران  به روشمان ادامه میدهیم. دنیایی نا امید کننده برای خود و فرزندانمان ساختیم، که امیدی به اصلاح آن نمی رود. منتظر مصلحی هستیم که بیاید و همه ما را اصلاح کند. آرزویی که تا خود درست نشویم، شدنی نیست. هنری برای سامان دادن فرهنگ مردم نداشتم. سیاست مبارزه با دشمنان خارجی هنوز همان سیاست زمان فتحعلیشاه است. تهییج مردم با دستان خالی و بدون توجه به توسعه زیرساختهای نظامی، صنعتی و اقتصادی کشور. شعار گرایی و تفکر مشت بر شمشیر پیروز است. همان اشتباهی که فتحعلیشاه خواست، با فتوای جهاد علما و بسیج مردم، بدون تامین توپ و تفنگ آن زمان، روسیه را سر جای خود بنشاند. سیاستش پس از 20 سال جنگ خانمانسوز، موجب شکست و از دست دادن مناطق وسیعی از کشور شد.نتیجه اش، هراس مردم و رهبران از جنگ شد. پس از آن، کشور شیوه تسلیم را در مقابل خواسته های دشمنان بخود گرفت. بدون جنگ، بلوچستان، هرات، بحرین از ایران جدا شد.

 هنوز همان سیاست، پس از 200 سال در کشور جاری است. تنها ابزار حکومت و مردم در مقابل دشمنان خارجی، شعار و تظاهرات خیابانی است. بدون هر گونه نتیجه ای. رهبران انقلاب، با پیروزی آسانی که در مقابل شاه بدست آوردند، اندیشیدند همینگونه با قدرتهای عالم مبارزه میکنند. پیروز میشوند. دشمنان هر روز نقشه ای برای کشور کشیدند. هنوز ما در حال جنگ و دفاع بی نتیجه ایم. حتی آن آسایشی را که ملتهای دیگر دارند، از خود سلب کردیم. با چنگ و دندان نشان دادن توخالی، دنیا را علیه خود بسیج کردیم. در زمینه سیاست خارجی، توانی برای نمایش نداشتم.

 اسراییل دیوی است، که در عصر ما حضور پیدا کرد. نه تنها ددمنشانه اهالی دور و بر خودش را آزار داد، بلکه در تمام بلایایی که در ۴۰ سال اخیر بر سر ملت ما آمده، تاثیر مستقیم داشت.  جنگ عراق، تحریمهای آمریکا، محاصره اقتصادی و  تهاجم تبلیغاتی وسیعش در دهه اخیر. اسراییل سلسله جنبان تحریمهای هسته ای و آمدن سه رییس جمهور اروپایی برای اجبار کشور برای عضویت در آژانس بود. یهودیان در این سه هزار سال عرضه ایجاد دولت یهودی را نداشتند. اسرائیل با کمک دولتهای غربی، در قرن بیستم ایجاد شد. تا دولتی با دستورالعملهای سه هزار سال پیش تورات بنیان نهد. هر چند رهبران آن گرگتر و باهوشتر از آن بودند که خود، کمترین اعتقادی به این بنیانهای مذهبی داشته باشند. کشورشان را با جدیدترین متدها پیش میبرند. ولی ذات حکومت مذهبی ابجاب میکند که مخالفان آن مذهب، را بکشند و آزار دهند. اینگونه فجایعی عظیم ببار می آید.  مسبب آن گمان میبرد، دارد قوانین الهی را اجرا میکند. آنقدر که در دنیا با نقاب مذهب جنایت شده، زورگویان، قدرت طلبان و خودخواهان عالم اینقدر نتوانستند جنایت کنند. این توان را نداشتم که همچون داستانهایی که در کودکی شنیدیم، شیشه عمر این دیو خونخوار را بزمین بزنم. ملت خود و بقیه ملتها را از شرش خلاص کنم.

عمر باثمر

در دوران عمرم کسی را آزار ندادم. به کسی آسیب نرساندم. مال مردم را نخوردم. تمام تلاشم را برای تامین خانواده ام بکار بردم. شب و روز تلاش کردم تا سرپناه مناسبی فراهم کنم. زندگیی در حد اطرافیانم سامان دهم. نه در حدود مقیاسهای کشورهای غنی و نه در حد ثروتمندان کشور و شهر خودم. در حد دوستان و آشنایان. میشد گفت از آنها پایینتر نیست. تلاش کردم که بدرستی کار کنم. هر چند استاد مناسبی نداشتم که راه درست را نشان دهد. یکی از رویاهای من در دوران دانشجویی این بود که پس از فارغ التحصیلی، دو سه سال در کشوری همچون ژاپن با حقوقی حداقل، کار آموزی کنم. پس از آن که شیوه کار کردن و روش درست حل مسایل کاری را آموختم، به عنوان یک دانش آموخته واقعی وارد جامعه کاری شوم. رویایی که حتی نشد بسویش گام بردارم. در چشم دیگران به عنوان یک مهندس، کار را در دست گرفتم. مهندسی که در دوران دانشگاه بسیاری از اصول اولیه کاری را نیاموخت. گاهی از بسیاری از کارگران با تجربه کم اطلاعتر بودم. بدون اینکه دوره آموزشی ویژه ای تدارک شود، زمام کار را بدست گرفتم. درست و غلط تصمیم گرفتم و اجرا کردم. تصمیماتی که با تجربه امروز تغییر بسیاری میکرد. حال خوشبختانه من مسئول یک کارگاه بودم. خوب و بد تصمیماتم فقط جنبه اقتصادی داشت. آنانکه که با شرایط من، وزیر، نخست وزیر، معاون وزیر و رییس جمهور شدند. آنانکه  زمام هدایت جنگ و بود و نبود جوانانمان به تصمیم درست و غلط آنان  بستگی داشت. آنانکه باید و نباید ها در کشور را ابلاغ میکردند. همه از جنس من بودند. اغلب در کار خود استاد نبودند. تجربه در حد این کار را نداشتند. اقبال و اتفاق منصوبشان کرده بود. همه ما با هم، سرنوشت کشور را اینگونه رقم زدیم. در دورانی از زندگی، تحت فشار جهش  به جلو و تامین سرپناه و زندگی آسایشی نداشتم. فقط قرضها و وامها و برنامه های آینده بود که من را هدایت میکرد. چون برده ای روزها را شب میکردم. در مقطعی ترمز را کشیدم و تلاش کردم کمی از مواهب زنده بودن برخوردار شوم. شایسته نیست که همچون بردگان مصری صبح تا شب تلاش کنم و شب از خستگی بیهوش شوم تا روزی دیگر از راه برسد. کمی به خود و خانواده پرداختم سالی یکی دو سفر را جزو الزامات گذاشتم. وسایل زندگی را بروز کردم. بعد تصمیم گرفتم که سالی دو سفر خارجی را تجربه کنم. سفر به کشوری جدید و کسب تجربه جدید. البته نه انقدر باهوش که از این سفرها دست آورد اقتصادی داشته باشم. یا تجربه ای از آن کشور ها را در کشورم پیاده سازی کنم. صرفا نگاه حسرت باری که انسان فلجی، به دوندگان مسابقات المپیک مینگرد. نگاهی همچون نگاه ناصرالدین شاه که پس از اولین سفر فرنگ، به این نتیجه رسید که ما هرگز به اینها نمیرسیم و همچون آنها نمیشویم. انگار که گروه خون ما در این دویست سال تغییر نکرده یا من نسبتی خونی با ناصرالدین شاه دارم. بعدها فکر میکردم که اگر با همان تلاش جلو میرفتم الان ملک و املاکم سر به فلک میکشید. ولی از اینکه برده وار بقیه عمرم را تباه نکردم و با قناعت روزهای شادتری را سبب شدم خوشحالم. ما در زندگی دستخوش تغییرات متضاد بودیم. ابتدا مانند اکثر مردم در خانواده ای مذهبی با دسته های بزرگی از بدها و حرامها و مکروهات آشنا شدیم. کارهای زیادی که نباید به آن فکر کرد و حتی فکر به آنهم به اندازه انجامش گناه دارد. خدا همه را ثبت میکند تا بوقتش انتقام چند برابری از کار کوچکی که کردیم بگیرد. برای یک دروغ بچه گانه، مستوجب شکنجه با گرزهای آتشی میشویم. با نخواندن نماز با صورت ما را توی آتش می اندازند. عذابهایی که خدا وعده آنرا بما داده، خیلی بدتر از جنایات وحشی ترین جنایتکاران تاریخ است. معلوم نیست جنایتکاران، این جنایات را از وعده های الهی آموخته اند یا بر عکس. پس از آن وارد جامعه مدرسه شدیم. آنجا آموختیم اینهمه باید و نباید آنقدرها هم جدی نیست. اکثر همکلاسان به بازی و شوخی  و دغدغه های دیگر می اندیشند. حلال و حرام و بهشت و جهنم در جایگاه پایینتری قرار گرفت. هر چند همیشه سایه آنها بر سرم بود. اگر دوستی را در حال آموزش پیانو میدیدم. ضمن تحسین وی امکان انجام آنرا محال میدیدم. تازه داشتم خود را با این نوع نگرش هماهنگ میکردم که انقلاب شد. حالا باز نماز و نماز جماعت و دعای ظهور، دغدغه اصلی مردم شد. بعد هم که جنگ و شهادت. جالب اینکه بقیه مردم هم همرنگ شدند. همه آنان که سه سانس پشت درب سینما صف میکشیدند تا فیلم وقتی کلفت خوشگل باشه رو ببینند، یا فیلم اژدها وارد میشود. حالا برای ثبت نام جبهه صف بسته بودند.  تمام تلاششان را برای مبارزه با دشمن بکار میبستند و چه شجاعتها و فداکاریها. آرزویشان شهادت بود. وقتی نماز جماعتی برگذار میشد، که نمیشد از آن فرار کرد. با اکراه در صف اول می ایستادند و در آخر نماز، بلند تر از بقیه دعای فرج را میخواندند. بعد گاهی چند وعده نماز نمیخواندند. بسیجیی بود که ۱۷ رکعت نمازش را بعد از بیدار شدن صبح، که اکثرا آفتاب هم طلوع کرده بود، میخواند. از اینکه پیش پیش، نمازهای تکلیفی خدا را بجا آورده بود، خوشحال هم بود. همین جوانان پرشور شهید میشدند. بعد چه تعاریفی از نماز شب خواندنشان و خواندن قران در تمام اوقات از ایشان نقل میکردند. من هم مثل بقیه تغییر نکردم، همرنگ شدم. ولی این همرنگیهای متضاد گاهی اذیت کننده بود. نمازهای از سر اجبار، نماز جماعتهای مصلحتی، شرکت در روضه ها و دعاهای جمعی، همه قسمتی از این همرنگی بود.

سعدی نام  بهمن  97

وبلاگ:   www.blog.sadinam.com 

آدرس سایت  WWW.SADINAM.COM  :

تلگرام:      @YOUROFICE 

ایمیل   INFO@SADINAM.COM

 

  • محمد تقی سعدی نام

تویتر یا میدان جنگ

چند روز پیش خبری منتشر شد که یکی از مقامات شورای نگهبان گفته بود، من در توییتر توییت میکنم. توییتر بنظرم فضای مناسبی است. نمیدونم اینکارم خلافه قانونه یا نه. من شوکه شدم، تاکنون  شورای نگهبان جزو رادیکالترین بخشهای نظام محسوب میشد و کارهایی را که  بقیه مستحب میدانستند یا لا اقل مباح، شورای نگهبان آنرا حرام میدانست یا حداقل مکروه. و اینگونه اظهار نظر لایت یکی از مقامات شورا، در مورد توییتر جالب بود. توییتری که، سامانه هایی در کشور تلاش میکنند، مردم واردش نشوند و فقط با فیلتر شکن میشه داخل شد. تازه ایشون موقع مصاحبه شک میکنه که نکنه ایراد داشته باشه که حساب توییتری داره؟ بنابر این تصمیم گرفتم یک سری به توییتر بزنم. ظاهرا ایندفعه خیلی عقب افتادم که این مقام محترم، توییت هم کردند، من هنوز واردش نشدم.

با خودم فکر کردم، توییتر هم شبکه ای شبیه اینستاگرامه، که عمدتا جوانان دم بخت و طالب دوستان جدید، دور هم گرد آمدند و گل میگند و گل میشنفند. عکسهای شب و روزشون را به هم نشون میدن. آخرین مدهای لباس و مو و ناخن و سگ را به رخ هم میکشند. لایک میکنن و در آرزوی لایکند و لایو و استوری میذارند. عشقشون اعلام درد تنهایی و پیدا کردن نیمه گمشده شونه. بی وفایی اونی که رفت و قدرشونو ندونست. و الان خدا میدونه نصیب چه دیوی شده. یا از غم اینی که از دست داده، خودکشی کرده یا دیوونه شده و سر به بیابون گذاشته. جملات تاثیر گذاری بذارند که دل سنگو آب کنه و همه بتونن به شخصیت جذاب و خصوصیات اخلاقی نویسنده پی ببرند. هرچند که صاحب پست، فقط از روی یک پست دیگه کپی کرده باشه. اونی که لایک بیشتری میگیره، خوشبخت تر و موفقتره. اصلا الان دیگه جذابیت دخترا و پسرا به ظاهرشون و تحصیلاتشون، نیست. شخصیت آدمها از روی تعداد لایکهای پستاشون، معلوم میشه. اگه هم بختشون یاری کنه، مخ جفت جدیدی را بزنند، جفتی که شاید تومنی سننار با جفتهایی که تجربه کردند، توفیر داشته باشه.

ولی اینجوری نبود. اولا که توی توییتر هیچکی اسم آدمیزاد نداره! اسمها همه، اسامی عجیب غریب شخصیتهای افسانه ای، اشیاء، تیکه کلامها، عوارض طبیعی، مشاهیر، حیوانات و غیره است. و حتما این اسامی باید با املای غلط نوشته باشه. توی اینستا هم خیلیها اسماشون را عوض میکنند. سکینه، ملیکا میشه. صغرا، نگار و اکبر، سامی. ولی اسم کوه و پرنده و درنده و غیره کمتر داریم. تازه توی اینستا هنوز مدرکاشونو به آب ندادند و هنر را در عمدا غلط نوشتن نمی دانند.

 فرق دومش اینه که گروههای عشاق دختر پسر، اینجا کمرنگ ترند. نه اینکه نباشند. ولی جو غالب با اونا نیست.

 فضا جدی تر و خشن تر از اونه که متنهای یک خطی عشقی و رمانتیک، کسی را به وجد بیاره. خیلی شبیه میدان جنگه. با صف آرایی گروههای متضاد. نمیدونم کی اعلام شده که سرنوشت کشور قراره توی توییتر تعیین بشه. اکثرا همون اول توی بیوگرافی، خط و مسیر سیاسی خودشونو تعیین کردند. تازه همونجا، گروههای مخالف را هم ذکر کردند و یک علامت ورود ممنوع براشون زدند. ظاهرا اینجا هیچ تبادل آرایی، قرار نیست صورت بگیره. هرکی همونی که هست، میخواد بمونه. حالا اگه قرار نیست کسی با نظرات بقیه آشنا بشه، خوب تو خونه ش نشسته بود. چرا اینجاست؟ لابد خدا میدونه!

جمعی از مشترکان توییتر، زدند به در بی خیالی. با خودشون هم درگیرن. دائما به خودشون و همه خواننده ها فحش میدن. پیشرفت و تمدن را در توهین می بینند. انتظار دارن مردم با این فحشها بفهمن که اینا خیلی فهمیده اند و حرفاشونو به چشم بکشند.

 

یک گروه، با آرم شیرو خورشید و شمشیر و درفش کاویانی و نقشهای باستانی حضور دارند. عکسای شازده رو به خورد بینندگانشون میدن. عکسای سیاه و سفید صد سال پیش، صفحاتشون را تزیین میکنه، که لابد جزو افتخارات مردمه. شازده ای که چهل ساله، آدمهای رند دورشو گرفتن. هی ازش پولهای بادآورده را میگیرند. و قول میدهند که امسال حتما توی تهران به تخت می نشینه. گاهی هم که روابط غربیها با ایران بدتر میشه، باهش توی بی بی سی یا صدای آمریکا مصاحبه ای میکنند، و امید واهیش بیشتر میشه. شازده هنوزم فکر میکنه مردم ایران هرشب با یاد او خوابیده اند و صبح به امید او از خواب پا میشند. سبوی شکسته و آب ریخته .

 جمعی که  خود را عاقلتر و مدرن تر از این می پندارند که بشه دوباره سلطنت را در ایران احیا کرد، دنباله رو گروههای دهه چهلی اند. جوانهای ناپخته ای که جونشونو دادند تا به دیوار فلان سفارت خارجی سنگ بزنند. یا نگهبان یک رستوران یک کمی شیکتر را ترور کردند. یا دو تا پاسبان کم سواد را کشتند. گروههایی که فکر میکردند با ترور و کشتن، میشه حکومت یک کشور را در دست گرفت. همان حماقتی که داعش هم کرد. حالا حرفهای بوی نا گرفته پنجاه سال پیش اونا، لابد  باید سرلوحه زندگی مردم امروز ما باشه. با هر تویتی که می کنن احساس میکنن دنیا روشن تر میشه. مردم از نادانی و حماقت در می آیند و خلقها آگاه میشن! میخوان اسلام انقلابی را در کشور برپا کنن، انگار اسلامی که ما الان داریم انتفاعیه. بهشت برینو جایی میدونن، که اونا با شعارای بی محتواشون، بیان و سردمدار بشن. گروهی که برای رسیدن به قدرت، اول نوکری صدام را کرد. حالا با جاسوسی برای کشورهای غربی، تلاش داره روزگار بگذرونه. اینها که خود چیزی برای عرضه و جلب نظر مردم ندارند، هرشب دعا میکنند آمریکا و اروپا تصمیم قطعی برای دخالت در ایران بگیرند، آنگونه شاید اینها بتوانند بعنوان دست نشانده، خودی در کشور نشان دهند.

دسته ای هم بین دو سه گروه فوق بلا تکلیفن. و هم با خودشون قهرن و هم با بقیه. خودشونو سکولار معرفی میکنن.  فقط میدونن اینی که الان هست نباشه. خیلی هم واسشون مهم نیست چی باشه. احتمالا هنوز وقت نکردند، فکر کنند که قراره جایگزین نظام فعلی چی قرار بدن!

بخشی دیگه، هنوز به عشق زنده نگهداشتن یاد انتخابات 88 زنده اند. واقعه ای که تنها سودش برای کشور، استفاده ابزاری غرب برای ایجاد تحریمهای بیشتر علیه مردم این کشور از طریق سازمان ملل بود. البته برای دفاع از حقوق مردم کشورمان!

یک سری، بنظر میاد اشتباهی توی توییترن. ریش دارن و و صفحاتشون پر از آیات قرآن و روایاته. بیشتر بسیجی میزنن. اسماشونم جالبه. سرباز امام زمان، نوکر ابوالفضل، دنباله رو شهدا ، خون شهید. از طرفی هم مذهبی و پیرو قوانین کشور نشون میدن. اگه توییتر تو کشور ممنوعه، اینا چطوری سر و کله شون اینجا پیدا شده؟ اینا برای زبون درازی به قوانین کشور اینجا نیستن. اینا رو یکی تشویق کرده که اینجا باشن. ولی چرا؟ لابد یک فعالیت سازمانهای مسئول کشور، مبارزه با گروههای ذکر شده بالاست. با آدمهای مومنی که لازمه قوانین کشورو بشکنن و اینجا باشن. بیان توی توییتر تا مخالفان حاضر در توییتر هوا برشون نداره.

 

 

از یک طرف هم، هرچی آدم مشهور سیاسی تو کشور داریم، از روحانی و غیر روحانی، همه توی توییتر حضور دارند. همه توییت میکنند. نظر میدن. مینویسند. ولی برای کی؟ توییت فارسی را که کسی بجز مردم این مرز و بوم نمیخونه. به مردم هم که گفتیم توی توییتر نرن، ممنوعه. پس مشتری این تویبتها و اینهمه وقت گذاشتن بزرگان کشور واسه کیه؟ یعنی برای ایرانیان مقیم خارج؟ مگه اونا چند نفرن؟ چند درصدشون حالشو دارند، توییت یک نماینده مجلس فلان شهر را بخونن، که حالا اهالی خود اون شهر هم یادشون رفته، به کی رای دادن.

این گروهها انگار گرگهایی اند که نزدیک چشمه کمین کردند. تا خرگوشهای توییتر را شکار کنند. وقتی میان از چشمه آب بخورن. داداش مردم ایران همه خودشون شکارچین.

چیزی که هنوز معلوم نیست، اینه که چی شده که توییتر یهو مرکز مبارزه افکار شده. اینهمه گروه ضد و نقیص مقابل هم لشکر کشی کردند. احساس میکنن با چند لحظه عدم حضورشون، گروه رقیب پیروز میدان نبرد میشه. و تعیین سرنوشت کشور بهش تقدیم میشه!

سعدی نام  بهمن  97

وبلاگ:   www.blog.sadinam.com 

آدرس سایت  WWW.SADINAM.COM  :

تلگرام:      @YOUROFICE 

ایمیل   INFO@SADINAM.COM  :

 

 


  • محمد تقی سعدی نام

بردگی در آزادی

این مقاله حاوی مطالب غیر اخلاقی است وصرفا به عنوان آینه زندگی برخی جوانان کشور درج میشود، اگر دوست ندارید، آنرا نخوانید.

مرد سالاری حاکم بر جامعه ایرانی و برتریی که عرف و شرع به مرد ایرانی میدهد، زن را تبدیل به شهروندی درجه دو میکند. که از بسیاری حقوق و آزادیهای فردی محروم میشود. زن، زورگویی مردان کم فرهنگتر و فشارهای روحی زیاد یا حتی درمواردی، تنبیه بدنی را تحمل میکند. با رواج فرهنگ اجباری غرب، که عمدتا ناشی از گسترش تمدن و علوم و روابط جدید اجتماعی است، زنان از کار کردن و داشتن حقوق و اقتصاد مستقل، استقبال کردند. از طرفی بخاطرافزایش مصرف گرایی خانواده ها و نیاز آنان به خرید کالاهای متنوعی که برای آسایش زندگی عرضه میشود، درآمد مرد دیگربه تنهایی کفاف هزینه های سنگین رو به رشد را نمیداد. و درصد زنان شاغل را بیشتر کرد. دردو دهه ی اخیر، با رواج تلفن همراه و اینترنت، حضور زنان درجامعه پررنگتر شد. بسیاری از روش های معمول جامعه مردسالاری کشور، نمیتوانست مانع حضور بیشتر زنان در اجتماع شود. بسیاری از دیوارهای ساخته شده، خراب شد. اسلامی شدن جامعه و محیطهای تحصیلی پس از انقلاب، بهانه تحصیل نکردن دختران را، از خانواده ها گرفت. دختران، همپای پسران تحصیلات دبستان و دبیرستان را فرا گرفتند. شاهد افزایش درصد قبولی دختران در دانشگاهها شدیم، بگونه ای که گاهی درصد قبولی دختران از پسران در دانشگاه فزونی گرفت. موجی از دختران با تحصیلات لیسانس و فوق لیسانس و دکترا وارد جامعه شدند. نگرش دختران به زندگی تغییر کرد. حال که آنان با تحصیلات عالیه امکان داشتن کار و اقتصاد مستقل را داشتند، دیگر سخت بود که قوانین عرفی و شرعی حاکم بر خانواده را گردن نهند. و بخواهند همچنان در زیر سیتره مردان زندگی کنند. اینگونه در دهه اخیر، شاهدیم که سن ازدواج دختران بالا رفته و درصد طلاق در سالهای اولیه زندگی رو به فزونی گذاشت. در دو دهه اخیر نگرش سنتی به خانواده، شکسته شد. روابط آزاد دختر و پسر قبل از ازدواج رایج شد. بسیاری از دختران، راه خلاصی از مردسالاری حاکم را در فرار از ازدواج و در پیش گرفتن زندگی اجتماعی و روابط با دوستان دختر و پسر دیدند. تلاش کردند مسیری را طی کنند که آزادتر و خوشبخت تر از مادرانشان باشند. ازدواجهای سفید رایج شد. گروه کثیری از دختران و پسران سرگرم پارتیها، دورهمی ها، دوردور در خیابانها و روابط خصوصی دور از چشم خانواده شدند. ولی اوضاع به آن خوبی که تصور میشد پیش نرفت. اثر هزاران سال حاکمیت مرد را همچنان در همین روابط آزاد و بدون هر گونه اجبار قانونی می بینیم. حتی گاهی به نظر می آید که این دختران تحصیل کرده و روشن فکر امروزی، روزگاری بمراتب سیاه تر از مادرانشان را سپری می کنند. این مدل زندگی بهرحال غیر رسمی و فاقد پشتیبانیهای قانونی و عرفی است. دختران مجبورند این سیاهی را بجان خریده و صدایشان در نیاید. غیرت همچنان در جامعه بیداد می کند. پسری که امروز با دختری آشنا شده، حق خودش میداند که بشدت او را تحت کنترل گرفته، تا مطمئن شود، شیطونی نمیکنه. با پسران دیگه ارتباط نداره و یا حتی با دخترانی در رفت و آمد باشد، که مورد تایید او باشند. جالب اینکه دختران هم این سختگیری را حمل بر عشق پسر کرده و از این دغدغه ها لذت میبرند. قبول تحقیر و خشونت، در روابط زن و مرد، سندرم استکهلم نامیده میشود. بیماریی است که درصد قابل توجهی از زنان دارند.

 دختری که تا دیروز مال تو نبوده و فردا هم احتمالا نتونی نگهش داری، اعمال غیرت براش خنده داره. پسرها هم نمیخواهند خودشان را مقید به ارتباط با فقط یک دختر بکنند. علاقه مندند بتوانند، دل دختران بیشتری را بدست آورند. راهی را که پدرانشان با تعدد زوجات و ایجاد حرمسراها طی کردند، را آزادانه ترادامه دهند. اینگونه دروغ و ظاهرسازی بشدت در روابط دختران و پسران، حاکم شده و هر کدام ضمن تلاش برای گسترش دامنه دوستان همجنس و غیر همجنس، تظاهر به عشق به طرف مقابل و پاک بودن از ارتباط با دیگری می کنند.

-    نگاربا صورت و هیکل ظریف، دختر مهربان و دوست داشتنی مرداد ماهی است. لهجه ای شیرینش همه را مجذوب خود میکند. خانواده اش زمانی وضعیت خوبی داشتند و با رفتن مادرش به  سوئد و عروس شدن سه خواهرش، به تنهایی با پدرش زندگی مینماید. نگار با اخلاق مردانه، با معرفت و از خود گذشته است و این به جذابیتش می افزاید.  احسان، دوست پسرش از قهرمانان پرورش اندام کشوره. صاحب باشگاه بزرگ ومشهوری است. احسان آنقدر با نگار از نظر سنی و جثه، اختلاف داره که دوستای احسان وقتی با هم میدیدنشون، میگفتند تو میخای با این چکار کنی؟ این هنوز خیلی بچه اس. احسان ،دوست دخترشو همه جوره حمایت میکنه و برای اینکه علامتی از مالکیت در دوست دخترش داشته باشه، هر چند روز، از سر عشق و دوستی قسمتی از بدن نگار را با گاز گرفتن و مکیدن، کبود میکنه، تا معلوم بشه صاحب داره، مثل اسبها و گوسفندا که  داغشون میکنند که از احشام بقیه تشخیص داده بشن! شاید با داشتن علامت، از نزدیک شدن دختر به دیگران جلوگیری بشه.

  هر چند که دخترا وقتی با یکی فابن، با بقیه دوست معمولین و ابایی ندارن که بگن فاب دارن و حتی جلو اونا با دوست پسر فابشون حرف بزنن، اونم حرفهایی که پسره فکر نمیکنه، ممکنه یک دختر، حتی پیش دخترای دیگه بگه، چه برسه به پسرا. نگار عاشقهای دیگه ای هم داره، یکی از این پسرا، میلاده که خیلی ثروتمنده. دفعه اولی که نگارو که تو ماشین دوستش بوده و دور دور میکردند، دیده، کنار ماشینشون اومده و یک گوشی به نگار داده و رفته. بعد به همون گوشی زنگ میزنه و تقاضای دوستی میکنه، که نگار میگه من دوست پسر دارم. با اصرار از میلاد میخواد که تا شب بیاد و گوشیشو پس بگیره. البته لطف میلاد، باعث میشه تا بتونه شماره نگارو بگیره. هر چند روز یکبار زنگ میزنه و ضمن خوش و بش، اظهار میکنه که خیلی دخترا رو دیده، ولی تابحال اینقدر مجذوب کسی نشده. این آقا میلاد چهار تا ماشین خیلی گرون داره، یک موتور 1400 کاواساکی و یک شماره خیلی رند، که همه این چیزا، دخترا رو مجذوب میکنه. یک روز که احسان مسافرت بود، میلاد بهش زنگ میزنه و وقتی میفهمه تنهاست، میگه الان یکی از بچه ها رو میفرستم، بیارنت خونه ام. نگار وارد آپارتمان مجللی میشه که در گوشه ای از هال، یک بار زیبا با انواع شیشه ها خودنمایی میکنه. توی آپارتمان دو سه تا دختر پسر دیگه هم بودند، که میهمانند. میلاد در حالی که دست یک دختر را گرفته بود و به اتاق خواب میرفت، گفت از خودت پذیرایی کن تا من برگردم. نگار تایم میگیره ببینه چقدر کارشون طول میکشه. میلاد موقع برگشت میشینه و در حالی که با هم پیک میزدن، در مورد جشن تولدش که چند روز دیگه قراره برگذار بشه، تعریف میکنه. برای جشن، یکی از آبمیوه های مشهور شهر را آورده که با انواع آبمیوه، از مهمانان پذیرایی کند، بهترین دی جی شهر دعوت شده، دو نفر کوکتل زن، انواع مشروب را، قراره سرو کنند و دویست مهمان دعوت شدند. از نگار و دوست پسرش هم برای شرکت در جشن تولد دعوت میکنه. البته بعدا سکیوریتی جشن، در لحظه آخر اجازه برگذاری مراسم را نمیده. میگه، مهمونی گزارش شده و نمیتونه جلوی آمدن گشت رو بگیره و باید مهمونی کنسل بشه.  ناچار مهمونی بهم میخوره و با جمع اندکی در جایی دیگه جشن تولد برگذار میشه.  میلاد دست آخرمیگه، امشب همینجا بمون، وقتی میفهمه نگار باید برگرده، میگه بیا چند روز با هم بریم سفر کیش یا شمال، با هم بیشتر آشنا بشیم، شاید علاقه مند شدی با من بمونی، من خیلی دوستت دارم. هروقت هم کاری داشتی، یک زنگ بزن، هرجور شده حلش میکنم. بعد پامیشن با هم میرقصن. میلاد ده بیست تا تراول روی سر نگار میریزه. آخر شب، یکی از بچه ها رو مامور میکنه که تا خونه برسوننش. نگار نقاشی خوانده بود و خواهر کوچکترش که شوهر داشت، بازیگری، هر دوشون با هنرپیشه ها، حشر و نشر داشتند و درمهمونیاشون شرکت میکردند. خواهر نگار توی یکی دو تا فیلم، منشی صحنه بود و تا نزدیکی منشیگری مهران مدیری هم پیش رفت. شوهر خواهرش با کار کردن خواهرش، مخالفتی نداشت، ولی همیشه به یکی از دست اندرکارای اون فیلمبرداری، سفارش میکرد که مراقب باشه، توهینی به زنش نشه. توی یکی از اردوهای فیلمبرداری، که خارج از شهر بود، یکی از هنر پیشه ها نزدیکای شب میرسه، ضمن خوش و بش با همه، با پررویی از مدیر صحنه میپرسه، داف ماف چی داریم؟ و جواب میدن که سه تا دخترهستند. وی در حالی که رو به خواهر نگار میکنه، میگه اینا که چهار تان، و مدیر توضیح میده این دخترو کارگردان سفارششو کرده و بی خیالش بشو. نگار با یکی از بازیگرهای فیلم "شش و بش" آشنا بود. یک روز پس از اتمام فیلم، جشنی در خانه شان بر پا کرده و زن و مرد به رقص و پایکوبی و صرف مشروب مشغول میشوند، نگار هم دعوت بود. اتفاقا همون روز، هنرپیشه، برنامه زنده ای از تلویزیون داشت. دوستانش بهش میخندند که تو خیلی خوردی، چطور با این مستی میخای بری تلویزیون؟ درحالی که جشن در منزلش همچنان ادامه داشت، به تلویزیون میره، موقع پخش زنده همه میهمانانش در خانه، به گفتگوی زنده اون، گوش میدن و میخندند که الان رفیقمون سوتی میده. یکبار نگار و احسان به یک دورهمی توی باغ دعوت میشن. پس از بازی و بگو بخند، آخر شب یک پتو توی هال می اندازند، که همه 9 نفر کنار هم بخوابند. اول احسان، کنارش نگار، بعد دختر خاله احسان، کنارشون هم دو تا دختر پسر دیگه، احسان نمیخواسته کنار دختر خاله ش بخوابه، پسری که کنار دختر خاله احسان خوابیده بود، قبل از اینکه احسان بیاد، دستشو دراز میکنه و سینه ی نگارو لمس میکنه، نگار که میدونسته اینجوری با احسان شرمیشه، میره کنار میخوابه و به احسان میگه من وسط خوابم نمیبره. اونو کنار دختر خاله ش میخوابونه، شب احساس میکنه که احسان دختر خاله شو با اون اشتباه گرفته و داره دختر خاله رو ماساژ میده. چندی بعد پدر نگار مریض میشه و وی که دلش نمیخواسته برای پول به احسان رو بزنه، به یک بنگاهدار املاک سرشناس، معرفی میشه. این بنگاهدار، شبها در خانه اش یک گروه نوازنده، اجرای زنده میکردند و بساط قمار و مشروب با دوستانش مهیا بود و نگار را کنار دستش مینشاند و میگفت برایم شانس میاره. پوکر بازی میکرد و اکثرا هم میبرد و از هر پولی که میبرد، دو سه تا تراول هم به نگار میداد. اینقدر این ماجرا تکرار شد، که بقیه بازیکنان معتقد شده بودند که حضور نگاره که برد را برای بنگاهدار، رقم میزنه. گاهی شرط میکردند که نگار، کنار دست اونا بشینه. یکبار هم نگار برای کسب پول بیشتر، با کمک یکی از دوستانش به دبی رفت ولی نه تنها پولی درنیاورد، که از اهانتهایی که بهش شده بود، مریض شد و برگشت. مجموع این غیبتهای نگار باعث شد که احسان هم بفهمه که خیلی شیطون شده و علی رغم میلش، ترکش کرد.

-    مریم  از سال آخر دبیرستان پایش به دور دور و اتو زدن باز میشه و دوستان زیادی پیدا میکنه. با کمک یکی از همینها بعد از دیپلم، دبی میره و اونجا موندگار میشه. پاتوقش هتل مسکو بود. ظرف 6 سال، دوستان پولدار عرب و ایرانی زیادی پیدا میکنه و صاحب زندگی و ثروت قابل توجهی میشه. یکی از اینها که یک جوان ایرانیست، هر وقت که برای کارش به دبی می اومد، مریمو پیش خودش میبرد و یک جواهر ده پانزده میلیونی بهش کادو میداد. مریم، یکبار برای عمل بینی به ایران برمیگرده، خواهرش که فوق لیسانس داره و با دوست پسرش زندگی میکنه، مریمو به رستوران دعوت میکنه. بعد از غذا مریم میبینه که دوست پسرخواهرش، برای حساب کردن پول غذا، کارت خواهرش را میگیره. بعد هم میفهمه که خونه و زندگیی که در آن زندگی میکنند، همه متعلق به خواهرشه. و دوست پسرش، نه تنها کمکی برای این زندگی نیست، بلکه پول هم از خواهره میگیره و ماشین خواهره هم همیشه زیر پاشه. بعد به خواهرش گله میکنه، که اگه کسی فقط برای نهار خوردن توی دبی دعوتم کنه، غیر از اینکه به بهترین رستورانها میریم، دو میلیون هم پول میگیرم ،صرفا برای اینکه اون فرد میخواد تنها غذا نخوره و گپی زده باشه، بعد تو دوست پسری داری که یک نوشابه نمیخره بیاره تو یخچالت بذاره، اسمتم گذاشتی فوق لیسانس!

-     سحر توی عقد بود که پایش به مهمانیها باز میشه. لذت معاشرت با آدمهای متفاوت و خوش مشرب و خوشتیپ را به زندگی با نامزدش ترجیح میده. بنظرش نامزدش، کاملا معمولیه و توان اظهار عشق را به اندازه پسرهای توی خیابون نداره. اکثرا از خانه بیرون میره و اتو میزنه. وی که مجبور بود ساعتی از خونه بیرون بزنه که هنوز پدرش نیومده، از ساعت دو وسه ظهر، بیرون میومد. یک روز که کلی برف باریده بود، به هوای قرار با یکی از دوستاش بیرون میاد. اون پسر که ظاهرا کاری براش پیش اومده بود، تا هفت شب دنبالشون نمیاد. سحر به همراه دو دختر همسن خودش، دست و پاهاشون از پیاده روی در برف و سرما یخ میزنه، دلشون هم نمیاد به خانه برگردند. وقتی پسر میرسه، نای راه رفتن نداشتند. یک نیم ساعتی که با گرمای بخاری ماشین گرم میشن، تازه حالت معمولی پیدا میکنند. آهنگو بلند میکنند و توی ماشین میرقصند و همه سرمایی که خورده بودند را فراموش میکنند. بخصوص وقتی حسابی دلشون حال میاد که پسره، چیز برگر مخصوص داغ براشون میخره. سحر دیگه اجازه نمیده نامزدش بهش دست بزنه. یکبار هم به نامزدش میگه، که ما همو درک نمیکنیم. اگه واقعا منو دوست داری، بیخیالم شو و بگذار زندگی کنم. من یکی دیگه را دوست دارم، دوست ندارم با دروغ زندگیمون شروع بشه. برای اینکه پدرم بعدا اذیتم نکنه، لطفا یک دلیل دیگه یی برای جداییمون عنوان کن. اینگونه از نامزدش جدا میشه و زندگی دوستانه شو ادامه میده.

-    شادی، پدرش فوت شده و با مادرش زندگی میکند، دختری دیماهی با هیکل توپر، چار شانه ، صورتی کشیده و هوش زیاد، که همیشه میدانست که چه بگوید تا بیشترین تاثیر را داشته باشد. او که اولین دوست پسرش، یکی از صاحبان نمایندگیهای مجاز خودرو بود، در همان اوان توانست با پشتیبانی مالی دوستش، دماغش را عمل و سینه اش را پروتز کند. اول یک پراید خرید، که بعدا تبدیل به 206 شد. این صاحبان نمایندگیهای مجاز خودرو، در شهرامپرطوری دارند و صاحب حرمسراهای بزرگیند. دختری که به یکی از استخر پارتیهای اینان دعوت شده بود، میگفت صد تا دختر داف زیبا، با لباس شنا دور استخر راه میرفتند و از میزهایی که چیده شده بود پذیرایی می شدند. با میهمانهای مجلس، خوش و بش میکردند و هر کدام تلاش داشتند جایی در این دم و دستگاه برای خود بیابند. گوینده که خود دختر زیبایی بود، در فضای آنجا احساس کوچکی و بی اهمیتی کرده بود. مادر شادی باشگاه ایروبیک داره  و همیشه مشتریانی هم برای آموزش خصوصی رقص، برای شادی جور میکنه. شادی که رقص فوق العاده ای داره و خودش رقص عربیش را بهتر میداند، فعالیت اجتماعی هم داره. با اینحال هر وقت چیزی میخواد و آنرا با مادرش در میان می گذاره، و مادر، به علت عدم صلاحدید و یا محدودیت مالی آنرا برآورده نمیکنه، به مادرش میگه، پس من میرم میدم و با پولش مشکلم را حل میکنم! و میدانست که زیباییش مورد توجه بسیاری است و درب خانه های زیادی برویش باز است . با اینحال ازنداشتن پدر رنج میبرد، زودرنج بود، اگر بی حرمتیی از دوستان پسر یا دختر میدید، آزرده میشد و گاهی ساعتها در بزرگراهها با سرعت رانندگی می کرد، آهنگ غمناکی میگذاشت و اشک میریخت. شادی، عاشق ماشین شاسی بویژه لگزوز بود. دوستان دخترش اینو میدونستند. هر وقت شاسی میدیدند، بشوخی بهش میگفتند، جنده خانم، شاسی. او فارغ از اینکه راننده ش کی باشه، دوست داشت باهش طرح دوستی بریزه، تا از لذت سوار شدن ماشین دلخواهش برخوردار بشه. شادی یکبار دختری را به دورهمی دوستانش میبرد و آن دختر، شب به بهانه دیرشدن، همانجا میخوابه.  فردا پسره زنگ میزنه و به شادی میگه، دمت گرم که برای دوست شدن، کلی منو دووندی، این دختره همون شب اول داد! شادی از بس خودشو داف میدونست و مطمئن بود همه جذبش میشن، علاقه داشت برای تست اعتماد بنفسش، دوست پسر دوستاشو تور کنه. سر همین موضوع اکثرا دوستای دخترش دلخور بودند. او که همچنان دوست پسر فاب هم داشت، چندین بار پسربازیهاش، لو میره و کتک مفصلی از دوست پسرش میخوره. او عاشق مشروبات گرون و سیگاری و گل  و مهمونیه. و محافل اینچنینی را از دست نمیده.

 یکشب که دور دور میکرد، پلیس ایستاده بود و ماشین او و ده بیست دختر و پسر دیگر را توقیف کرد و راهی پارکینگ. چند تا از این دختر پسرها، آنشب را در خانه یکی از همان پسرها میگذراندند. دنبال راههایی بودند که بدون آبروریزی بشود، ماشین را از پارکینگ خلاص کرد. اینگونه طرح پلیس، که قرار بوده مانع ارتباط دختر و پسر شود، نتیجه معکوس میدهد. شادی معتقده که تا ۲۶ سالگی خوش گذرانی کند و بعد به فکر ازدواج بیافتد. رویایش اینه که شوهرش از شهر دیگه ای باشه و در آن شهر زندگی کنه، چون فکر میکنه، هر جای شهر که میره، چند نفری پیدا میشن که توی مهمونیا بودند و گذشته اونو میتونن برملا کنن. او در عین شادی و بگو بخند، زودرنج و عصبانی هم هست. گاهی برای یک مطلب بی ارزش کلی سرو صدا راه می اندازه. هم آرامشه، هم سوهان روح، بهشت و جهنم را همزمان در خود داره، قلق داره و باید خیلی دقیق رفتار کنی، که روی جهنمیش نصیبت نشه. اتفاقا دوست پسرش با یک پسر و دختر دیگه آشنا بود، که آن پسر هم، همان اخلاق را داشت. در عین معرفت و مهربونی، خرده گیر و بداخلاق هم بود. گاهی دوست پسر شادی و آن دختر، که اخلاق دوست پسرش مشابه شادی بود، با هم مشورت می کردند که در هر موردی چطوری با این پسر، دختر رفتار کنند. اتفاقا وقتی اونا رو برا جشن تولد شادی دعوت میکنه، میفهمه که اون پسر هم جشن تولدش همون روزه. یعنی آدمایی که تو یک روز بدنیا میان، اخلاقهای مشابه دارن؟ باید یک تحقیقی بکنیم.

-   آزاده، دختر مهر ماهی با صورتی زیبا و قد نسبتا بلند و درعین حال، ریزه میزه ، فوق العاده اجتماعی و خوش زبونه و در خانواده ای ثروتمند زندگی میکنه. اولین دوست پسرش را در ۱۵ سالگی تجربه کرده بود و به پیشنهاد او تصمیم به مسافرت با وی میگیره. چمدان بزرگی میبنده که بره، ولی مامانش مانعش میشه و بشدت باهش دعوا میکنه . موقعی که مامانه میره دستشویی ، آزاده، چمدان سنگین را بزور بلند میکنه و از در بیرون میره. در کوچه پشتی به دوستش زنگ میزنه که دنبالش بیاد. وقتی با تاکسی با دوستش به سمت ترمینال میرفتند، حسابی سرخوش و خوشحال بود، که زندگی بزرگانه را در پناه هوشش، زودتر از بقیه همسنانش شروع کرده. آزاده بعدا با قبولی دردانشگاه، آزادتر شد. روزی چند کافه با پسرها میرفت و درست مثل تایم های سینما، یکی دو ساعت یکبار، گروه عوض میکرد و با دسته ای دیگر میگشت. همیشه چند دختر، دور و برش بودند و نوچه هاش محسوب میشدند، با آنها به مهمانیها میرفت. همین باعث میشد همه جا دعوتش کنند. همه میدانستند اگر او در میهمانی باشد، ۵ تا ۱۰ دختر دیگه هم همراهشن، و فضای گرمتری ایجاد میشه. او همه وقایع خوب و بد زندگیشو با تفضیل برای مادرش تعریف میکنه و از این لحاظ مشکلی و رودروایسی با او نداره، حتی چندین بار توسط گشت ارشاد دستگیر شد، این مادرش بود که میرفت و او را آزاد میکرد، یا جرایم احتمالی دادگاه را میداد. حتی یکبار که او را از کلانتری آزاد کرده بود، با شناختی که از روحیه دخترش داشت، گفت بیخود خودتو اذیت نکن بیای خونه و بعد باز برگردی، هر جا که دوست داری بگو پیاده ت کنم. البته بشدت از پدرش چشم میزد. به همین خاطر سر ساعت ۹ خودش را خانه میرساند و خودی نشان میداد. بعد به اتاقش میرفت. تا بتونه یکی دو ساعت بعد بیرون بیاید، با دوستانش به مهمانی برود. آزاده شبها خوابش نمیبرد. به همین خاطر از مهمانیهای شبانه استقبال میکرد. برای اینکه پدرش سری به اتاقش نزنه و لو نره، همیشه نیمه عریان در اتاقش راه میره. هرگاه پدرش سری به اتاق او می زد، با شرمندگی برمیگشت. در صورت اعتراض پدرش به این وضع، جواب میداد که تمام روز من زیر مقنعه و مانتوام، یکساعت حق ندارم توی اتاق خودم راحتتر راه برم؟ همین سیاست باعث شده که پدرش از نزدیک اتاق او هم رد نمیشد. سالها رویه دزدانه بیرون آمدن از خانه را ادامه میده. دوست پسر فابش، برای کادو تولدش، یک سگ خوشگل گرون قیمت، بهش هدیه میده. آزاده خیلی خوشحال میشه و سگو مثل بچه ش دوست داره. پدرش روزهای اول غرغر میکنه، که جای سگ توی خونه نیست. آزاده و مادرش خیلی مراعات میکنند، که پدرش عصبی نشه. ولی پس از پنج شش ماه، ناگهان پدره، پاشو توی یک کفش میکنه، که سگتو از خانه بیرون ببر. آزاده با گریه میگه، من سگمو دوست دارم و بدون اون نمیتونم زندگی کنم. پدرعصبانی، هم میگه پس از این خانه گمشو برو بیرون. آزاده که فوق العاده مغروره و دلش نمیخواد حرفش زمین بیافته، یا سگشو از دست بده، چمدونشو میبنده و از خانه پدری بیرون میاد. توی همین زمان با دوست پسرش کات بوده و از طرفی دوست پسرش هم شرایطی نداشته که بتونه شب و روز ، آزاده را اسکان بده. توی این چند دفعه ای که سر ازکلانتری درآورده، با یک سروانی آشنا میشه که قول داده بود، مشکلات بازداشتی را براش حل کنه. خیلی هم ابراز علاقه مندی میکنه که گه گاهی، آزاده را ببینه. با سروان تماس میگیره و موضوع را در میان میذاره، سروان هم از خدا خواسته، میگه من یک باغ دارم که هر چند وقت دوست داشته باشی، بیا اونجا بمون، منم بعد از کارم میام بهت سر میزنم. میاد دنبال آزاده و  با هم به باغش میرن. چند روزی اونجا بود، گاهی سروان تنهایی یکی دو ساعتی پیشش بود، یکی دو بار هم با دوستانش اومدن اونجا و قلیون کشیدند و بازی کردند. ولی آزاده اونجا زندانی بود و سروان اجازه رفت و آمد بهش نمیداد. تا اینکه با یک دختری تماس میگیره که با دوست پسرش، توی یک خونه مجردی، زندگی مشکوکی داشتند. ناچار پیش اونا میره و یکماهی را با اونا سر میکنه. تا مامانش بتونه پادرمیانی کنه و اونو از این بی خانمانی نجات بده. توی این یکماه، دیگه آزاده، اون شخصیت مغرور و خوشحال و برنامه ریز نبود. رفتارش با دیگران ملتمسانه و شکست خورده بود. آزاده این هنر را داشت که با همه خیلی زود صمیمی شود و یک کمی بی حیا بود. همیشه چند تا از این دخترها را با خود، خونه میبرد و با هم قلیون میکشیدند. وقتی یکی از اونها می رفت توالت، اونم ناگهان درب توالتو باز میکرد و روبروی اون دختر شلوارشو پایین میکشید و می نشست جیش میکرد! دختره اول از این کار زشت وتجاوز به حریم خصوصی اون خیلی جا میخورد. ولی بعد که میدید آزاده، داره غش غش میخنده، یخ اونم باز می شد. وقتی از توالت بیرون می اومدند، انگار هیچ رازی با هم ندارند. مانند دوستای چندین ساله با هم میگفتند و میخندیدند. انگار که بیشتر رازهای آدمی، زیر شورتش پنهان شده، اگر اون بخش فاش بشه، مشکل دیگه ای نمیمونه. گاهی هم سه چار نفری با هم میرفتند و روبروی هم روی کف حمام جیش میکردند و غش غش میخندیدند. یا دو سه نفری با هم حمام میرفتند. او با شوخیهاش همه رو با خودش خودمونی میکرد. اینجوری اگه با این دخترا میرفت خونه دوس پسرش، توی یک فرصتی با پسرمیرفتند توی اتاق، یا پسره توی جمع باهش شوخی میکرد، دیگه از اونا خجالت نمیکشید. همینطوراونا هم، همه جا اونو با خودشون میبردند و فکر نمیکردند، اگه سارا با ما اینجا باشه، زشته. روابط زیاد اجتماعی و استفاده از هر فرصتی برای جمع بودن و دورهمی، بخصوص ساعتهایی که به عنوان دانشگاه از خونه بیرون می اومد، باعث میشد که به درس و کلاسهای دانشگاه اهمیتی نده و مشروط شد. نتونست مدرک بگیره. فرصت دانشگاه، این اهمیت را داشت که وقتی دوس پسرش زنگ بزنه که کجایی؟ آروم باهش صحبت کنه و بگه که توی کلاسه و نمیتونه حرف بزنه. اینطوری ضمن داشتن دوست پسر فاب، با جمعهای مختلفی در ارتباط بود و با آنها به خوشگذرانی میپرداخت. دوست پسرش هم که اینو فهمیده بود، ولی نمیتونست اثبات کنه، مدام با او بداخلاقی میکرد. گاهی هم کتکش میزد . چند روز با هم کات میکردند و جاذبه دو طرفه، باز اونا رو به هم وصل میکرد. آزاده هم، نیاز داشت که یک دوست پسر غیرتی را یدک بکشه، تا بخاطر ترس از اون هم که شده، بقیه مراعات شخصیتشو بکنند و امنیتش بالاتر بره.

 در اتو زدنها و خانه هر پسری رفتن مشکلاتی هم پیش می آمد. چند بار شده بود که آزاده و یکی دو تا دختر با پسری به خانه اش رفتند. و آنجا ناگهان پسره با چند نفر دیگه به جانشان افتادند، وضمن بی احترامی و ضرب و شتم و گفتن الفاظ رکیک، هر بلایی را سرشان آوردند و گریه کنان و با بدنهای کبود از آنجا بیرون آمدند. البته در این موارد شکایت کردن فایده ای نداره. دختری که همین ماجرا برایش پیش آمده بود، به دادگاه شکایت میکنه. قاضی حکم 100 ضربه شلاق برایش صادر میکند. به این دلیل که دخترها شاهدی برای جرم پسرها نداشتند، ولی چون خود اعتراف کرده بودند که کاری غیر شرعی صورت گرفته، شلاق خوردند. آزاده، یک دوست دختری داره که شوهر داره، چند بار ازش خواسته بود که یکشب با یکی دو تا دختر دیگه برن خونه شون و بگن و بخندند. اون همیشه گفته بود برو بابا، ما بیایم پیش شوهر تو چکار کنیم؟ بالاخره یک شب که هیچ فندی نداشتند، با الهام میرن اونجا و شوهردختره، خیلی با اینا گرم میگیره و ورق بازی میکنن و مشروب میخورن و بگو بخند و رقص. آخر شب، دختره میگه همه بریم روی تخت ما بخوابیم. اولش بشوخی میرن، ولی بعد  شوهره در حالی که داشته زنشو نوازش میکرده، با نگاه معنی داری، به آزاده و لباس راحتش و شلوارک کوتاهش نگاه میکنه، که آزاده، خوشش نمیاد و میاد توی هال و شبو روی کاناپه میخوابه. ولی الهام شبو پیش زن و شوهر می خوابه! آزاده تعجب میکنه که چطوری یک زن، چند تا دخترو میاره و شوهر خودشو با اونا شریک میکنه؟

 دو سه سالی که از دوستی آزاده با دوست پسر فابش گذشت، با یک پسر خوشتیپ و پولدار آشنا شد. ایمان هتل داشت و عربها سالی چند میلیارد، هتلش را گارانتی میکردند. جنسیس سوار میشد. هر دو یک دل نه صد دل عاشق هم شدند. دوست پسر بداخلاق و بی کلاس قبلی را کنار گذاشت و دمخور ایمان شد. ایمان، که دوست دخترهای زیادی را تجربه کرده بود. احساس میکرد همه او را بخاطر ثروتش دوست دارند. از اینکه با دختر ثروتمند و خوشگل و خوش برخوردی آشنا شد، که ماشین گرون قیمت زیر پاشه، خونه شون بالاشهره و سرش به تنش می ارزه، راضی بود. برای آزاده، سنگ تمام میگذاشت. توی اولین مسافرتشون، هتل گرون قیمتی را گرفته بود و مسیر ورودی تا حمام اتاق هتل را گلبرگ ریخته و شمع روشن کرده بود. فضای شاعرانه ای برای اولین شب دوست جدیدش فراهم کرده بود. آزاده هم از اینکه یکی در شان خودش پیدا کرده بود، خوشحال شد. کسی که احترامشو داره، براش کادو های گرون میگیره، در بهترین رستورانها غذا میخورند. ایمان، آزاده را به میهمانی های خانوادگی خود میبرد و وی را به خانواده اش معرفی کرده بود.حالا اونا، هفته ای دو سه روز، میهمانیهای شاهانه میگیرن و یا  به میهمانی دعوت میشوند. وقتی هم که در آپارتمان ایمان بودند، بهشون خیلی خوش میگذشت. آزاده فکر میکرد پسر دلخواهش را پیدا کرده و بخشی از لباسها و وسایل شخصیشو به خانه ایمان برد، که حالا خانه خودش هم بود. در روابط با پسرها و گروههای دیگه بسیار محتاطانه عمل میکرد، تا مشکلی با دوست پسر جدیدش ایجاد نشود. بخصوص که ایمان گاهی یک موتورسوار را برای یک هفته استخدام میکرد که پیاده و سواره، آزاده را تعقیب کنه و هر جا که پیاده شد و یا هر ماشینی که سوار میشه، رو گزارش بده. خیلی حساس بود که منبعد، آزاده شیطونی نکنه. هرچند میدونست که قبلا دوست پسر فاب داشته و یکبار اتفاقی توی یک مهمونی، همو دیده بودند. جاذبه زندگی شاد با ایمان باعث شد که پس از یکی دو سال، از وی بخواد که بخواستگاریش بیاد. در کنار هم زندگی شاد و پر از خوشگذرونی داشته باشند. مطمئن بشه، یک دختر دیگه، دل ایمانو نمیبره و آزاده را ول نمیکنه. البته حسش بهش میگفت که ایمان، زندگیهای خصوصی دیگه ای هم داره. غیبتهای شبانه و جواب ندادن تلفن را، نشونه اون میدونست. این مورد اذیتش میکرد. سر این موضوعها گاهی با هم دعواشون میشد. گاهی هم آزاده نادیده میگرفت، چون میدید در تمام مهمانیهای رسمی، آزاده را بعنوان فابش معرفی میکنه و عکسهای جشنهاشونو توی اینستاش میذاره. ترجیح میداد خودش و اونو ناراحت نکنه. وقتی احساس میکرد دودرش کرده، اینم براش جا زیاد بود، وقتشو با دوستای قبلیش میگذروند. ایمان، موضوع ازدواج و خواستگاری را با خنده و شوخی رد میکرد و جواب دقیقی نمیداد. چندی بعد خواستگار سمجی برای آزاده پیدا شد. بهانه خوبی برای آزاده بود که بگوید، خوانواده مجبورم به ازدواج کردند، برای اینکه از دست این خواستگار سمج راحت بشم، بیا خواستگاری. مدام گزارش جلسه اول و دوم وسوم خواستگاری را به ایمان میداد. ایمان هم با اینکه آزاده را دوست داشت، نمیخواست خود را درگیر یک زندگی یکنواخت کند و اسیر شود. توجهی به این حرفها نمیکرد، ولی جواب منفی هم نمیداد. این موضوع غرور آزاده را جریحه دار میکرد. عاقبت برای رو کم کنی دوس پسرش، به خواستگارش جواب مثبت داد. ولی هنوز امید داشت که ایمان از او نمیگذرد. ایمان هم تا شنید آزاده عقد کرده، روابطش را قطع کرد. گفت من در شهر شناخته شده ام و نمیخوام با زن شوهر دار رفت و آمد داشته باشم. این موضوع آزاده را شکست. با دلی عزادار سعی کرد به شوهرش دلخوش کند. شوهری که به نسبت همه پسرهایی که میشناخت، معمولی تر بود. و توانایی ایجاد یک زندگی عاشقانه و شاعرانه را نداشت. و در زندگیش اثری از زرق و برق زندگی ایمان هم نبود. عاقبت با جهاز مفصلی راهی خانه شوهرش شد. او که پرده ارتجاعی داشت ، مشکلی نداشت و براحتی از دکتر تاییدیه ای گرفت، که خیال شوهرش راحت باشد. اون توی سالهای مجردی، هر جا میرفت، نازش خریدار داشت. و دست به سیاه و سفید نمیزد. بنابراین غذا درست کردن و ظرف شستن و لباس شستن توی کتش نمیرفت. ترجیح میداد رستوران بره یا غذا از آشپزخانه سفارش بده. بعد هم که دید، تنهایی توی خونه و فقط با شوهرش، دلشو میزنه، چند تا از دوستای دخترشو، هر شب به خونه می آورد. تا  با هم قلیون بکشند و صحبت کنند. اونها بخشی از کارهای خونه شو هم انجام میدادند. دست جمعی با شوهرش ورق بازی میکردند و مشروب میخوردند و میرقصیدند. تا آزاده، که توانایی غم و غصه خوردن و تنهایی را نداشت، سرگرم بشه. البته مدام حسرت میخورد که الان فلان جا مهمونیه و اگه من اونجا بودم، مورد توجه همه قرار میگرفتم. گاهی دخترا عمدی یا غیر عمدی پیش شوهرش، خودشیرینی می کردن یا خودی نشون می دادن، که اعصابش خورد میشد. فکر میکرد یکی داره شوهرشو از چنگش در میاره. ولی فرار از تنهایی، وادارش میکرد بازم دعوتشون کنه، البته بعد از دعوای مفصلی که باهشون میکرد. گاهی شوهرش هوس غذایی میکرد، او که اهل پخت و پز نبود، یکی از دخترا پا میشد و با دقت غیر معمول، غذا رو درست میکرد. هی می اومد از شوهرش می پرسید، چی دوست داری توش بریزم؟ یا دوست داری چقدر تند باشه؟ و وقتی داشتند غدا میخوردند، اگه شوهرش خیلی از غذا تعریف میکرد، لجش میگرفت. از خودش و دوستاش و شوهرش بیزار میشد. عاقبت بهانه لازم را بدست آورد،  شوهرش با دختری کم سنتر ولی بی کلاس ارتباط داشت. خانواده و فامیلش را متقاعد کرد که از شوهرش جدا شود. وسایلشو بار کرد و به خانه پدری برگشت. هر چند پسره طلاقش نداد. یک وکیل که قرار بود دنبال کار طلاقشون باشه، ۲۵ میلیون پولشونو خورد. حالا دست بدامن وکیلی دیگر شدند، تا بتواند اسم شوهر را از شناسنامه ش پاک کنه. امکان سفر خارجی با دوستانش برایش مهیا بشه. البته الان هم زندگی پر رفت و آمدی داره، ولی انگار دیگه امید نداره، که یکی مثل ایمان بتونه زندگی پر از زرق و برق و رفت و آمد و بگو بخند، براش فراهم کنه.

-   پریا دختر تیرماهی، معصوم، شهرستانی ودوست داشتنیه که دانشگاه قبول شد. تصمیم گرفت با معاشرت با افراد باکلاس، زندگی جدیدی شروع کنه. از زندگی بسته شهرستان متنفر بود. خیلی زود عاشق مشروب و گل و سیگاری شد. اگر پاش می افتاد مواد دیگه هم میکشید. او با سختی اتاقی اجاره کرده بود و با زحمت هزینه های خودش را تامین میکرد. تحصیلات دانشگاهش، ۸ سال طول کشید. عاقبت با کمک استادا تونست فوق دیپلم بگیره. در این 8 سال دوستان زیادی را تجربه کرد. حاصلش کتک خوردن بخاطر علاقه به معاشرت و دو سقط جنین بود. ناچار با همکار پدرش، که اتوبوس داشت ازدواج کرد. او در زمان عروسی با شیوه ساده ای که بکار برد، شوهرش را دلشاد کرد، که دختر بوده و وی اولین نفریست که به او نزدیک میشود. خیلی زود بچه دار شد و علی رغم اینکه دکتر گفته بود، در دوران حاملگی، سیگار و سیگاری برای بچه سم است، یواشکی تهیه میکرد. و روی پشت بام از خودش پذیرایی میکرد. البته خوشبختانه خانواده شوهرش هم اهل عرق خوری و بزن و برقص و ورق بازی اند. اینجوری خیلی توی خانواده بهش سخت نمیگذره. اونا میدونند که سیگاری هم میزنه، ولی معصومیت دوست داشتنیش، مانع از آن میشه که برویش بیاورند. عاقبت پسرش در روز تولد خودش بدنیا آمد. هنوز او خاطرات گنگی از دوران مجردیش داره که هم خوب بوده و هم بد، با این حال دلش برای آن دوران تنگ میشه.

-   الهه با شهریار، پسر یکی از مقامات مشهور شهر، دوست میشه. شهریار را با پارتی های مختلف آشنا میکنه، شهریار به تازگی توسط خانواده مذهبیش، با یک دختر فوق العاده خوشگل چادری ازدواج کرده است. ولی چون روابط آزاد، بیشتر با مذاقش جور میاد، هر وقت که میهمانی و شب نشینی خوبی در پیشه، زنگ میزنه به خانمش که من کاری برام پیش آمده و دارم میرم شهرستان. الهه که میدونه اون تازه ازدواج کرده، با خودش فکر میکنه که بمن چه، زنه خودش باید زرنگ باشه. شوهرشو جذب کنه. اگه من با اون نباشم، میره با یکی دیگه. شهریار دو تا حلقه مثل هم خریده و دست خودش و الهه کرده. چندی بعد با دختر جذاب دیگه ای آشنا میشه و ضمن خرید یک حلقه دیگه مثل حلقه خودش، یک حلقه هم دست دختر جدید میکنه. پس از چندی تعداد حلقه های مشابه توی دستش به چهار تا میرسه. البته به دخترای جدید، دیگه نمیگه من ازدواج کردم. فقط اونا خبر دارن که خیلی گرفتار کار شرکتشه.  برای همین کمتر به اونا رسیدگی میکنه.

-   سپیده دختر زرنگ و هنر مندی است. کارشو با آرایشگری شروع کرد. خیلی زود توانست، سالنی بزنه و با کمک چند تا دختر دیگه بگردونه.  به زندگیش سرو سامونی داد. امیر دوست پسرش، با او زندگی می کنه و معتاد به تریاکه. گاهی سپیده را هم تشویق میکنه که باهش کام بگیره. سپیده، هزینه های امیر را هم تامین میکنه. مادر امیر، بیکاری و اعتیاد پسرش را تقصیر سپیده می دونه. دائما با سپیده تماس میگیره و نفرینش میکنه، که از زندگی پسرم برو بیرون. سپیده الان نمیدونه، که امیر توی زندگیشه و داره معتادش میکنه، یا اون توی زندگی امیر؟

- سمیرا با مهندسی بنام سعید آشنا میشه، که زنش خارج زندگی میکنه. سعید بین ایران و خارج در رفت و آمده. وقتی سعید ایرانه، سمیرا خونه او زندگی میکنه. خانواده سمیرا مذهبین و باباش از تاجرای معروف فرشه. ولی سمیرا این زندگی را دوست نداره. مدتی از دوستی با سعید میگذره، که براش خواستگار میاد. تحت فشار خانواده ش باید ازدواج کنه. نزدیک شب عروسی که میشه، با کمک سعید پرده شو میدوزه، ولی به علت فوت یکی از اقوام داماد، عروسی عقب می افته. همان شب با خوشحالی به آغوش سعید برمیگرده. سعید قول میده هر وقت نزدیک عروسی شد، دوباره هزینه عملو میده. البته بعد مشکلاتی پیش میاد و سمیرا سوتیهایی میده، که ازدواجش بهم میخوره. حالا دیگه نبودنهای سعید براش سخت تر میشه چون تنها امیدشه. البته وقتی سعید نیست، با دوستای دخترش توی میهمونیا و دور همیا خودشو سرگرم میکنه.

-   زهرا خونه مجردی داشت و آپارتمان کناریشون، خونه مجردی امین بود. امین  خیلی پولداره و بنز سوار میشه. گاهی زهرا و امین با هم رفت و آمد میکردند و سیگار میکشیدند و گپ میزدند. یک روز که امین آمده بود، سوگند هم حضور داشت. سوگند دوست زهراست و در یکی از شهرستانهای اطراف دانشگاه آزاد میرفت،  کلی از همکلاسای دخترش حرف زد که دنبال پارتی و دور همی هستند.  امین تعارف کرد که یک روز ظهر با اونها به آپارتمان من بیاین. منم دوستامو میگم بیان، خوش بگذرونیم. قرارو با سوگند برای روز و ساعتش گذاشت. روز موعود، سوگند و سه تا از دوستاش آمدند و با زهرا به خونه امین رفتند. اونجا  امین و سه تا پسر دیگه بودند. دور هم نشستند و بعد معرفی و بگو بخند، امین به همه سیگار تعارف کرد از جمله زهرا. چون زهرا مارلبرو میکشید قبول نکرد. خودشو لوس کرد که من سیگارمو نیاوردم، برین واسم بخرین. امین هم با پررویی گفت سیگارمون وینستونه، اگه میخوای برو سیگار خودتو بیار. زهرا، که دید نازش خریدار نداره، دیگه موندنو جایز ندونست، به آپارتمان خودش برگشت و بقیه موندن. عصر که دخترها برگشتند، تعریف کردند که براشون سوسیس سرخ کردند، بعنوان مزه عرق خوردند و هر کدوم با یکی از پسرا جور شدن. زهرا تعجب کرد که اینها که اینهمه پولدارن، دلشون نیومده برای ناهار این دخترای شهرستانی که برای تفریح اونا اومدن، حداقل پیتزا سفارش بدن.

-   آقای محمدی پنجاه و چند سال دارد. صاحب بنگاه املاک بزرگ و مشهوریست. او قبلا بوتیک داشت. بیشتر مشتریانش، دخترا و زنها بودند. آنهایی را که بنظرش آمادگی داشتند، به بهانه دیدن لباس، به طبقه بالا میبرد.  تا اونجایی که طرف اجازه میداد، باهش سرگرم میشد. گاهی لباسی را هم به آنها کادو میداد. همکارش که درجریان بود، در طبقه پایین به مشتریها می رسید. گاهی هم قرارمیگذاشتن در ساعات تعطیلی ظهر، زنهایی که با آنها آشنا شده بود، به مغازه می آمدند و ضمن بستن درب مغازه با هم نهار میخوردند. ولی در زمان مناسب کارش را به بنگاهداری تبدیل میکنه، خیلی زود کارش بالا می گیره و یک دربند مغازه اش به ۶ دربند توسعه پیدا میکنه. غیر از اینکه سی چهل نفر، در بنگاهش کار می کنند، چند بنگاه دیگر را بصورت شریکی با دوستان ایجاد کرده، بخشی از سود آنها را هم میبرد. در ضمن خودش اقدام به ساخت و ساز می کند. هم از ساخت خانه سود برده و هم از فروش آنها. از قبل این درآمدها، ماشین زیر پاش چند میلیارده و کلی ملک و املاک داره، یک انگشتر پنجاه میلیونی بدستشه و شماره خیلی رند گرون قیمت داره. آقای محمدی برای دخترهایی که دنبال خانه مجردی میگردندد، جای مناسبی پیدا میکنه. گاهی هم یک سری به برخی از آنها میزنه. تا اینکه با نسیم آشنا شد. دختری  که ۱۹ سال داره و در آستانه طلاق است. روزی که حکم طلاق صادر میشه، با زنگ نسیم دنبالش میره، تا او را از دادگاه، بخانه اش ببرد. ضمنا دلداریش میده که تو هنوز زیبا و جوانی و دربهای خوشبختی برویت باز است. در بین راه در خیابان خلوتی با اجازه نسیم، لبی از او میگیره. آنقدر لب گرفتن، طولانی میشه که نسیم از حال میره. همین هات بودن نسیم بیشتر جذبش می کند. گاه و بیگاه ساعات طولانی و جذابی را با هم میگذرانند. کم کم آنقدر به نسیم و مهربونیاش وابسته میشه، که یک آپارتمان گرونقیمت بنامش میخره و کلی وسایل و یک ماشین مزدا۳.  پدر مادرشو مکه میفرسته و چند بار اونا رو با هزینه خودش به کیش و شمال میفرسته. در عوض هفته ای سه چهار روز و هر روز ۶-۷ ساعت، اوقات شاعرانه ای را با نسیم میگذرونه. خوشحال بوده که علی رغم اختلاف سنی ۳۰- ۴۰ سال، نسیم هم از این ارتباط راضیه. یکسالی میگذره و یواش یواش هر وقت که میخواسته بره خونه نسیم که در واقع خونه خودش بوده، با بهانه هایی روبرو میشه که خالم اینجاست، عمه م اومده یا دوست دوران مدرسه را دعوت کردم. او که کلیدهای خونه رو داشته، در یک موقعیت مناسب وارد خونه میشه و چند دوربین نصب میکنه. وقتی تصاویر را کنترل میکنه، میبینه نسیم یک دوست پسر همسن خودشو با چند دختر پسر دیگه دعوت میکنه و با اونا خوش میگذرونه.  وقتی اعتراض میکنه، که این زندگی رو من برات درست کردم، جواب میشنوه که ِلذتشم بردی ، من که نمیتونم همه عمر بپای توی پیرمرد بشینم، من به اندازه کافی خودم و عمرمو بپات ریختم. اگه بخوای اذیت کنی میرم به خانواده ات میگم که چطور این همه وقت منو گول زدی، از من سوءاستفاده کردی و به اونا خیانت. آقای محمدی خیلی آبرو داره. پولهایی که صرف این دختر کرده، در مقابل ثروتش چیزی نیست. خاطرات خوبی از این دوران داره و فکر میکنه ارزششو داشته. در مقابل این مشکل، کاری از پیش نمیبره. البته نسیم هر وقت که کم پول میشه، باز زنگی میزنه و دعوتش میکنه، بیاد گذشته ها با هم باشند. تا ۶ ماه آقای محمدی قهر کرده بود و میخواست نسیم را ادب کنه. ولی بعدا فکر کرد این دختر با این همه هنر و زیبایی، به هر کی رو بزنه، جواب مثبت میشنوه. انگار داره خودشو عذاب میده. دوباره نسیم را میدید. ولی دیگه به در خواست نسیم و در زمانهایی که او وقت داشت. و دیگه احساس پیروزی تسخیر قلب یک دختر 20 ساله را، با این سن زیاد نداشت.

-   آقای نجیب، یک کلینیک حیوانات در یکی از خیابانهای بالای شهر داره. درآمد بسیار خوبی از ویزیت سگ و گربه میگیره. در کنار آن پوشاک سگ و گربه را با قیمتی چند برابر لباس یک نوزاد، می فروشه. عمده صاحبان این حیوانات، دختران جوانن، که برای عقیم کردن یا ویزیت اون مراجعه میکنن. حس مادرانه به حیوانشان باعث علاقه مندی به این دکتر جوان هم میشه. دکتر محترم با برخی از این مشتریان نزدیک میشه و آنها را برای صرف شام یا نهار به خانه اش دعوت میکنه.

 

-   دکتر ۷۰ ساله ای، مطبی در جای خوبی داره و علاقه زیادی به زنان و دختران جوان داره.عادت داره، حتما سینه و بدنشان را از زیر لباس لمس کنه. جالب اینکه دخترانی که این دکتر را بهم معرفی میکنند، به هم سفارش میکنند که این دکتر اخلاقش اینطوریه. اگر شما را لمس کرد ناراحت نشوید و قصد بدی ندارد. وقتی دو دختر با هم وارد مطب میشوند و دکتر در حال لمس سینه آن یکی است، به هم چشمک میزنند و با هم میخندند. بعدا  در دور همی ها ماجرا را تعریف می کنند و از خنده ریسه می روند. البته تعداد قابل توجهی از دکتران پوست و زیبایی و دکترهایی که مشتریانشان دختران جوانند، دوستان زیادی را از میان دختران، انتخاب میکنند. تا در دور همی های شبانه، در منزلی گرد بیان و شب خوشی را سپری کنند. یا روزهای تعطیل در باغشان، از آنها پذیرایی کنند. برای این دسته ازدخترها هم، دوستی با یک دکتر، که به نظر می آید درآمد خوب و جایگاه اجتماعی بالایی داره، جذابه. یکی از همین دکترها، هنگام غروب دختری را به باغش می برد. در آنجا برای رسیدن به خواسته اش بزور متوسل میشه. وقتی دختر جیغ میکشه، میگوید بیخودی سرو صدا نکن، اینجا کسی صدایت را نمیشنوه، دختر که فکر نمیکرده به این زودی کار به اینجا برسه، فشارش می افته، و بیهوش میشه . دکتر مجبور می شه، بدون اینکه به هدفش برسه، دختر را به درمانگاه برساند و سرم به او وصل کند.

-   آقای عزیزی با فوق لیسانس استاد دانشگاه شده. شاگردان دختر زیادی داره، که دور دور ها و برنامه های جنبی در زمان کلاسها، به آنها اجازه نمیده مرتب سر کلاس بیایند. علاوه بر اینکه درسها را فرا نگرفته اند، ساعات غیبتشان هم بیش از مدت مجاز است. وقتی در اواخر ترم پیشش می آیند که مشکل را حل کنند، آنها را به دفتر کارش که خارج از دانشگاه است، دعوت میکند. تا در آنجا با هم موضوع را بررسی کنند و ببینند آیا میشود این دختر، این واحد را پاس کند یا نه. پس از امتحان ترم، دختری به او اس داده بود که استاد منو ننداز، هر جا که دوست داری بنداز! استاد دیگری به دختری از دانشجوهاش تجاوز میکنه، دختر موضوع را با خواهرش درمیان میذاره. خواهر با کمک چند تا از دوستاش، روی ماشین گرون قیمت استاد که بیرون دانشگاه پارک بود، اسید می پاشند. چون فکر می کنند با شکایت به دانشگاه،  موضوع علنی میشه و اونا انگشت نمای همه میشن. ممکنه اون مسئولی که بهش شکایت کردند، از قماش همین استاده باشه، نه تنها مشکلی رو حل نکنه، بلکه برای نون قرض دادن به اون استاد، پاپوشی هم براشون درست کنه. تازه این نوع ادعا ها قابل اثبات نیست. طرف نمیدونه واقعا این اتفاق افتاده و یا به علت دیگه ای میخوان حالشو بگیرن.

-    برخی از جوانها هم شرکتی میزنند. تعدادی دختر را بعنوان ویزیتور به کار میگیرند. این دخترها همان قدر پول میگیرند که فروش انجام دهند. اکثرا هم بعلت ناآشنایی با آن شغل، کاری از پیش نمیبرند. حداقل سودش اینست که شرکت یا مغازه، سوت و کور نیست. همیشه تعدادی کارمند بی جیره مواجب آنجا هستند. در ضمن صاحبان شرکت هم از این دختران زیبا بی نصیب نمی مانند و از لذت همنشینی با آنها برخوردارند. همین جاذبه، ویزیتورهای مرد را هم با درصد پایینتر جذب میکند. ضمن چرخیدن کار این مجموعه اقتصادی با هزینه کمتر، شور و شوق حضور کارکنان در کنار هم فضای بهتری ایجاد میکند.

 

-   فروشگاههای کیف و کفش و لباس و مایحتاج زنانه لیستی دارند که دختران خریدار، اگه دلشون خواست شماره همراهشونو می نویسند. تا کالای جدید که آمد، یا اگر مغازه آف زد، با اس ام اس خبرشان کنند. این امکان را هم برای صاحب مغازه که اکثرا جوان و خوشبرخوردند، ایجاد کند تا بعدا به افراد دلخواه زنگ بزنن. ضمن صحبت در باره اجناس جدیدی که اومده، اگه شرایط را مناسب دیدند، طرح دوستی کنند. خیلی وقتها شرایطی برای ارتباطات بعدی فروشنده و دوستانش با این دخترا فراهم میشه. میگند ناصرالدین شاه به کسی که اسبشو زین میکرده، بیشتر از وزیرش اهمیت میداده. چون کسی که اسبش را زین می کرده میتونسته چیز نوک تیزی در زیر زین بذاره که در موقعیت مناسب، در بدن اسب فرو رود و با عث رم کردن اسب و به خطر افتادن جان پادشاه شود. دختران هم جذب هرکسی که فکر کنند روزی با او سر و کار دارند، میشوند. بیشتر از هر کسی به وی لطف می کنند و یا نظرش را برای آن روز بخصوص جلب مینمایند. کاری می کنند که گلویش پیششان گیر کند و مطمئن باشند در آنزمان کارشان را راه می اندازد و در کارش نه نمی آورد.

    الان تعداد دخترهای آزاد و امروزی و تحصیلکرده که مرتب از دوست پسرشون کتک میخورن، خیلی بیشتر از زنهای دهاتیه، که شوهرای خسته و بداخلاقشون میزننشون، تازه اون زن دهاتی میتونه بره پیش مادرش یا فامیلاش درد دل کنه، هر چند ممکنه اونا نتونن راه حلی پیدا کنن، ولی این دخترای تحصیلکرده که با مامان، باباهه قهر میکنند، به امید دوست پسرشون، به کی شکایت کنن؟

اشکال شکننده بودن این زندگیها، اینست که بین دختر و پسر اعتمادی وجود ندارد و هر دو بارها اثبات کرده اند که اگر پای خوشگذرانی  باز شود، به آن پیشنهاد نه نمی گویند. بنابر این ازدواجهای سفید آنقدر هم سفید نیست و کدورتی دایمی را در دل دارد. انسان نیاز دارد، به خانواده اش اعتماد کامل داشته باشد تا در کنار آنها احساس آرامش و امنیت کند. ولی در این زندگیها حتی اگه یکی تصمیم به صداقت و راستی بگیره، طرف مقابل باورش نمیشه. دائما با سختگیریها و تهمت و بدگمانی، مختصر آسایش موجود را از بین می برد. هر زنگ و اس ام اسی میتواند طوفانی بپا کند، هر چند که آن اس ام اس را تلفن همراه داده باشد و یا پیامکی تبلیغاتی باشد.

سعدی نام  دی  97

وبلاگ:   www.blog.sadinam.com 

آدرس سایت  WWW.SADINAM.COM  :

تلگرام:      @YOUROFICE 

ایمیل   INFO@SADINAM.COM  :



  • محمد تقی سعدی نام

ورزش

ورزش

ورزش تو کشور ما یک نیاز همگانی نیست، بیشتر جنبه تفنن داره تا راهکاری برای حفظ سلامتی و تقویت بدن. اگر گروهی هم به ورزش میپردازند بیشتر هدفهای دیگه، تهییجشون کرده که برای مدتی-اغلب کوتاه- خود را یایبند آن میکنند. توی دهه پنجاه، ورزش بیشتر جنبه بازی داشت. در ورودی شهرها، تابلوهایی نصب بود که روزی یک ربع ورزش کنید و عکس یک دونده، شناگر، فوتبالیست یا بوکسور هم تزیین کننده تابلو بود، ولی انگار به زبان فارسی نوشته نشده بود و درک درستی از ورزش در میان عامه مردم وجود نداشت. آنروزها ورزش، همان ورزش باستانی بود که عده معدودی، شبها یکساعت به زورخانه محلشان سری میزدند و ضمن احوالپرسی و چاق سلامتی با همسلکان، میلی میزدند و تخته شنا و بعد همگی فردی که کباده میکشید را تماشا میکردند و از طبالی مرشد و شعرهایی که میخواند، لذت میبردند.

 همینها اغلب در خانه دمبل داشتند،- از آن دمبل های چدنی سیاه که شبیه سنگ پا بود نه از این دمبلهای خوشرنگ و ظریف با روکش پلاستیکی امروزی- و تخته شنا و اگر زورشان میرسید و جایش را داشتند یک هالترهم به وسایل فوق اضافه میشد.

 این اواخر در اندکی خانه ها، کیسه بوکس هم آویزان بود و معلوم نبود کی با این وسیله کار میکنند. استخر هم به استخرهای عمدتا روباز پارکها منحصر میشد که جوانان و نوجوانان در آن آبتنی میکردند تا شنا، چون شلوغ بود و دو سه ماه از سال بیشتر دوام نداشت و شنا در آنروزها در انحصار مردان بود و دختران اگه حالی داشتند، باید تو حوض خونشون آببازی میکردند. البته تا دلتان بخواد، کوچه ها پر از کودکان و نوجوانان و مردهای میانسال بود که تیم تشکیل داده بودند و با توپ پلاستیکی فوتبال میزدند و یا در یک کوچه باریکتر توری یا طنابی میبستند و والیبال بازی میکردند. این موضوع آنقدر شیوع داشت که در هنگام غروب کوچه ای را پیدا نمیکردی که یکی دو گروه با سر و صدای زیاد مشغول بازی نباشند.

 خانواده ها هم ناراضی از این وضع، اگر توپی توی خانه ای می افتاد احتمال اینکه مادر خانواده آنرا با چاقو پاره کند و بیرون بیاندازد زیاد بود و شکستن شیشه خانه ها با توپ، نون شیشه برها را تضمین میکرد. چقدر زیاد بودند مردان و نوجوانانی که با زیر شلوار میرفتند از مغازه محل، نانی، پنیری بخرند و با دیدن جمع بازیکنان هدفشان را از بیرون آمدن، فراموش میکردند و یکی دو ساعت بعد یکی باید میرفت و گوشزد میکرد که فلانی، همه منتظرند زود خرید کن و بیا. خانواده ها این همه تحرک و سرزندگی را که در انحصار پسران و مردان خانواده بود، حمل بر بازیگوشی می کردند و سرکوفت میزدند و فرد باشخصیت کسی بود که توی خانه اش چهارزانو بزنه  و در کوچه ها با لات و لوتا دمخور نباشه و سرش به زندگی گرم باشه. کشتی هم در جمعهای خانوادگی بسیار رواج داشت و کودکان و نوجوانان و بزرگترها دسته و پنجه ای باهم نرم میکردند و بقیه اعضای فامیل به تشویق آنان میپرداختند. در دهه 60 ،احتمالا در اثر جذابیت فیلمهای بروس لی دهه پنجاه، کاراته و تکواندو و جودوو کونگ فو رواج یافت و اندکی از جوانان صرفا مذکر خود را مشغول کردند. البته کونگ فو ممنوع شد چون ضربه مرگ داشت و ممکن بود در موارد سیاسی از آن سوء استفاده شود! تب و تاب جنگ، فوتبال و والیبال محله را کم کرد،بعد هم کمیته ها در کوچه ها گشت میزدند و اجازه بازی به نوجوانان و جوانان را نمیدادند، با این هدف که اینهایی که در کوچه ها بازی میکنند، دین و ایمان حسابی ندارند و مزاحم نوامیس مردم میشوند و اینگونه مردم را بزور راهی خانه ها کردند، انگار در خانه عبادت میکنند. در دهه 70 و اوایل 80 استخرهای خصوصی افتتاح شد و شنا را به سرگرمی بخش بزرگی از مردم تبدیل کرد و یواش یواش تبدیل به مجموعه های آبی شد و تایمی را هم به زنان اختصاص دادند. همچنین در این دهه تنیس خاکی مردان و زنان رشد قابل توجهی کرد. از نیمه دوم دهه 80 و دهه 90، که روابط دختر و پسر رایج شد، باشگاههای زیادی رونق گرفت که به بدنسازی مردان اختصاص داشت و گروههای زیادی از سنین 16 تا 40 سال را بخود جذب کرد. حالا همه لازم بود بازو داشته باشند و سینه ورزشکاری و شکم سیکس پک! 

استفاده از پودرهای انرژی زا، انواع پروتئین ، مواد نیروزا، انواع مکمل، تزریق هورمون های حیوانی، سگ ، اسب ، گربه ،  گوریل و کرگدن دغدغه جوانان شد. مشتریان باشگاهها برای پیمودن یک شبه، راه صد ساله، توصیه های سخت مربیان خود را اجرا میکردند در دوره های 40 روزه حق استفاده از مشروبات الکلی را نداشتند و حتی به دوست دخترشان نزدیک نمیشدند و شبی 17 سفیده تخم مرغ را سر میکشیدند، بعلاوه پودرها و هورمونهایی که مربی توصیه میکرد و از باشگاه میخریدند. همه برای این بود که سریعا عضلاتشان حجیم و سفت شود و پیش سر و همسر از بقیه کم نیاورند. در این سالها نیاز مبرم کشور به پودرهای مکمل آنقدر زیاد شد، که مسافران خارجی چند جعبه مکمل هم با خود می آوردند تا به قیمت مناسب بفروشند و یا به دوست و آشنایان بدهند. اگر چه اینجا هم هدف، ورزش و سلامتی نبود و عمدتا جذب دختران.با اینکه بسیاری از مکملها و تزریق هورمونها، زیان آور محسوب میشد، ولی گروههای وسیعی را راهی باشگاه ورزشی کرد و باشگاهها درآمدهای نجومی پیدا کردند، در هر خیابان دیده میشدند و برخی هم شعبات زنجیره ای خود را در نقاط مختلف شهر تاسیس میکنند که شامل شعبات آقایان و بانوان است. هزینه ماهیانه برخی از این باشگاهها از حداقل حقوق کارگری بیشتر است و مجهز به سونا و استخر و کافی شاپ بوده و گاهی یک شعبه مجهزتر دو برابر شعبه ای که در یک خیابان معمولی قرار دارد، شهریه میگیرد. از آنطرف هم باشگاههای بانوان با ژیمناستیک و بدنسازی همراه با آهنگ و رقص به پرورش دختران جوان پرداختند که چیزی از جنس مخالف خود کم نداشته باشند.

 برخی از این باشگاهها عمدتا مشغول آموزش انواع رقص عربی، اسپانیایی، ایرانی، غربی، بریک دانس، ایروبیک وآذری هستند و مشتریان زیادی هم دارند. این اولین باری بود که دختران همسان پسران فرصت این فعالیتها را بطور وسیع پیدا می کردند و ورزش ایران از انحصار مردان خارج میشد. در باشگاههای بانوان نیز انواع چربی سوزها برای آب کردن شکم و پهلو و لاغری استفاده میشود و همچنین مکملها و حجم دهنده های باسن و سینه. دختران عمدتا با هدف زنانه تر شدن وبزرگ کردن رانها و باسن و شکل دهی به پهلو و شکم وارد باشگاه میشوند و هر کدام تمرینهای متفاوتی را اجرا میکنند.

 در دهه 80 علی رغم اینکه هنوز بحث بود که کشتی مردان را با آن بدنهای نیمه عریان در تلویزیون نشان دهند، چه حکم شرعیی دارد و یا فوتبالیستها را چگونه نشان دهند که زنها حالی به حالی نشوند و کشور گناهی را مرتکب نشده باشد، یواشکی ورزش حرفه ای زنان رشد کرد و گروههای قوی والیبال و بسکتبال و ورزشهای رزمی و قایق سواری و غیره پدیدار شدند و موفق به کسب مدالهای جهانی فراوانی گردیدند هر چند که برخلاف ورزشکاران دیگر کشورها، مجبورند چنان لباسهای پوشیده ای، بپوشند که انگار قراره در قطب مسابقه بدن و با این وضع، حتی مامانشون هم نمیتونه بشناسشون.

 البته کشور را در هاله ای از ابهام فروبرد که وقتی شرعی نیست ورزش مردان را نمایش دهند، با ورزش زنان چه خاکی باید بر سر کرد و این دعوا هنوز بین علما ادامه دارد که آیا صلاح است زنان بجز لباس شویی و ظرفشویی و رفت و روب خانه آنهم فقط برای شوهرشان، به کارهای دیگر بپردازند یا نه!!!  مجادله ورود زنان به ورزشگاهها، هنوز بزرگترین موضوعی است که ذهن سیاستمدارانمان را بخود مشغول کرده که چگونه موضوع را توجیه نمایند که زنان متقاعد شوند که اگر امکانش بود، تلویزیونها را هم زنانه، مردانه میکردند که خانمها نتوانند ورزشکاران نیمه عریان مرد را ببینند، چه رسد به اینکه زنها بیایند ورزشگاه و از نزدیک شاهد بازیها باشند!

 این دهه بیلیارد و بولینگ جای فوتبال دستی و پینگ پنگ دهه های 50 و 60 را گرفت و گروههای زیادی را بخود جذب کرد.

از دهه 80 ، دو و ورزشها پارکی شیوع بیشتری پیدا کرد. در ابتدای صبح و عصرها گروههای زیادی از زن و مرد به دویدن و پیاده روی، دور پارک مشغولند ولی در طول روز توی پارکها، بیشتر مرد و زنهای مسنی را میبینی که دکتر جوابشون کرده و از سر ناچاری دارن ورزش میکنند، بعضی ها هم لنگون لنگون، انگار تازه از زیر سکته در آمدند. پسر دخترایی هم هستند که با انرژی میدوند، انگار نسخه یک مربی را دارند اجرا میکنند و قراره تو ورزش به هدف خاصی برسن. گروههای سه چهار نفری زنها ی سی چهل ساله هم هستند که دارن با هم غیبت میکنن و آروم آروم راه میرند، چند تایی مردهای بازنشسته که صرفا برای پر کردن برنامه روزانه شون با هم قدم میزنند و از موفقیتهای کوچکی که در زندگی داشتن برای هم تعریف میکنن یا تصادفی که با ماشین کردند، دست آخر از گرانی، بالا رفتن هزینه ها، بچه های زبان نفهمشون که بدون در نظر گرفتن شرایط اقتصادی، هر روز درخواست جدیدی دارند و زن بیرحمشون که از پشتی اونا در میاد و با چشم و ابرو و با کمی بداخلاقی ازشون میخواد که خواسته بچه ها رو قبول کنن و اونا هم ناچار زیر بار میرن.

خانواده هایی هم هستند  که روی ورزش بچه هاشون حساسند و از کودکی زمان و هزینه زیادی را برای ورزش بچه ها صرف میکنند، گاهی به نظر می آید این بچه از ورزش زده میشه، ولی بچه ها با شوق چندین سال، رشته را پیگیری میکنند وهدف اصلی هم قهرمانی شهر و استانه، همین امیدها و موفقیتها بچه را مشتاقتر میکنه.

ترد میل اکنون جزو لوازم اجباری بیشتر خانه ها شده، و برخی از اعضای خانواده با همت شروع به ورزش با آن میکنند تا وزن کم کنند یا تمرینات ورزشی باشگاه را تقویت نمایند و در برخی منازل هم مدتهاست که کسی به آن توجه نمیکند ولی مطمئنند که روزی دوباره تمرینات مداوم را شروع میکنند.

یک گروه هم که انواع وسایل ورزشی را برای خودشان و خانواده خریدند و بی استفاده در گوشه خانه افتاده، یک ترد میل که الان بیشتر جنبه جالباسی داره و چند ساله که کسی ازش استفاده نکرده و دائما خانم خونه نق میزنه که جامونو گرفته، دو تا اسکیت که دخترا فقط پنج جلسه ازش استفاده کردند و چون پای یکیشون در رفته، بی خیال این ورزش شدند، یک راکت تنیس و بیست سی تا توپ که یک گوشه ای خاک میخوره و آرزو میکنن یکی بیاد باهشون سرگرم بشه، گاهی یک میز پینگ پنگ که یک پایه ش شکسته و چند جا رنگ روش کنده شده و جاش گود مانده و دو تا راکت تخته سه لا با روکش پلاستیک و یک توپ تخم مرغی که یکطرفشم غور شده، توی پارکینگ خاک میخوره و وقتی حسن آقا مدیر ساختمان شد، با شوق و ذوق از همه پول جمع کرد و خرید، ولی گرفتاری اهالی نذاشته خیلی ازش استفاده کنند، یک دست لباس ژیمناستیک که فقط پنج جلسه استفاده شده و چون معلمش مهربون نبوده یک گوشه افتاده، دو دست لباس تکواندو استفاده نشده نو که حاصل ثبت نام در یک باشگاه بوده و پس از خرید با وسواس این لباسها پس از جلسه دوم، سوم و خشونت مربی و سختی تمرینات، دل بچه ها رو زده و بی خیالش شدند، در کلاس هاپکیدو ثبت نام کرند و وقتی لباسشو خریدند، دیدند حوصله اینم ندارند. دو تا دمبل ویک فنر تقویت بازو که پدر خانواده خریده و فقط چند روز باهش ورزش کرده، یک حلقه کمر که مدتهاست گوشه اتاق افتاده و دختر خانواده منتظره که یک روز رقص با اونو شروع کنه تا اندامش خوب بشه، هر چند که ماههاست اون روز نرسیده، یک میله بارفیکس که به چهارچوب درب وصل میشه و از وقتی کمهای درب را رنگ کردند، بازش کردند و کسی ازش استفاده نکرده، ولی همه مطمئنند لازمش دارند و یک روز ازش استفاده میکنند، یک توپ والیبال گرون کم باد که باید منتظر باشه سیزده بدر، بادش کنند و یکساعتی بچه های فامیل باهش بازی کنند، یک توپ پلاستیکی راه راه قرمز که یک توپ دیگه رو برش زدند و روش کشیدند تا سفت تر بشه و زیر آفتاب رنگش پریده و کسی بهش توجهی نمیکنه، دو تا راکت بدمینتون و یک توپ پردار که اگه یک روز بچه ها اردو رفتن با خودشون ببرن یا سیزده بدر، البته این راکتها، چند بارهم تو مسافرت پشت ماشین قرار گرفتند که اونجا بازی کنند ولی چون باد میومده بازی نچرخیده و  منصرف شدند. چند تا مایو و دماغ گیر و عینک شنا هم در گوشه ای خاک میخوره و مدتهاست استفاده نشده، حتی اونا رو با خودشون شمال بردند و لب دریا هم رفتند ولی حوصله شنا کردن نداشتند و استفاده نشده برگردوندن سر جای اولش.

دسته ای پرایدشونو با موتورهای مزدا استک افغانی تقویت کرده صندلیشو پایین بردند و جمعه ها یک سری به پیست ماشین سواری میزنن و یک دو دوری دور پیست میزنن تا روی بقیه را کم کنن و بعدش هم به تماشای مسابقه بقیه می شینند و تو دلشون آرزو میکنند که ماشین آقای عالی رو که باباش نمایشگاه ماشین داره و فقط پورش و بنز و بی ام و لوکس میفروشه و ماشینش خیلی توپه رو میداشتند و برای بقیه کلاس میزاشتند. توی همین پیست چند صد نفر با موتورهای ۱۰۰۰ و ۲۰۰۰ و ۱۴۰۰ با مارکهای مشهور، موتوراشونو جک زدند و یکوری روش لم دادند، موتورایی که چند صد میلیونه و قیمتش از خیلی از ماشینها بیشتره، با لباسهای موتورسواری که گاهی از ده میلیون هم تجاوز میکنه و فقط روزهای جمعه و تعطیل اجازه تردد در شهر را دارند، موتور سوار و دوستش روی موتور میشینن، توی خیابون گاز میدن و لابد قراره دل دخترا رو ببرن، دخترایی که اگه قرار باشه ابراز عقیده ای بکنند هیچ وقت به موتور با اون سرعتش نمیرسند. البته توی پیست دخترای زیادی هم برای تماشا میان و یا همراهی راننده های پیست اند و گاهی با ترس روی موتورها میشینند، اگه صاحبش اجازه بده که معمولا قند  هم تو دلش آب میشه، چند تا عکس سلفی میگیرند که تو پیجشون بذارن که ما هم موتور سنگین سوار میشیم.

 یک گروه یک اسب گرون خریدند و ماهی چند میلیون خرج نگهداریش رو به باشگاه اسب سواری میدند و الان چندین هفته است که از سر دلسوزی، جمعه ها رفتند باشگاه و فقط نیم ساعتی اسبشونو بدون اینکه سوار بشن دستشون گرفتند و راه بردند. البته هرجا میشینند فارغ از اینکه بحث چی باشه، در مورد اسب و اسب سواری و قیمت اسب ترکمنی حرف میزنن و دلشون بابت پولهایی که خرج میکنند خنک میشه، یک گروه دخترو پسر هم بجای ورزش، سگشونو پیاده روی میبرند و خدا خیر بده این سگارو که موجب پیاده روی اجباری صاحبشون شدند. ما بیشتر اسیر وسایلمونیم، از خدمتی که از اونا میگیریم.

سعدی نام  دی  97

وبلاگ:   www.blog.sadinam.com 

آدرس سایت  WWW.SADINAM.COM  :

تلگرام:      @YOUROFICE 

ایمیل   INFO@SADINAM.COM  :

 

  • محمد تقی سعدی نام

باز هم شکست ترکمانچای

با حمله عراق به کویت و تصرف آن کشور در مرداد 1369 و درخواست کمک کویت از آمریکا، پای نظامیان آمریکا به خاورمیانه باز شد و در بهمن همان سال کویت را آزاد کردند. آزادسازی راحت کویت و شکست بزرگترین ارتش خاورمیانه توسط آمریکا و تسلط نسبی بر عراق با پشتوانه قطعنامه های سازمان ملل و اجماع جهانی و خشنودی ناگفته همسایگان عراق که از تجاوزات احتمالی آن هراس داشتند، باعث شد که جرقه جدیدی در ذهن قدرتهای غربی ایجاد شود که با حضور پررنگتر در منطقه، منافع خودشان را تامین کنند و از نگرانی سیاسیشان کاسته شود و این شد که جورج بوش در اسفند 1369 با بیان اینکه "موضوع یک کشور کوچک نیست، هدف ما یک عقیده تازه است،  نظمی که در آن کشورهای مختلف تحت یک جنبش گرد هم آمده تا به آرزوهای جهانی بشریت، یعنی: صلح و امنیت، آزادی و حاکمیتِ قانون دست یابند، از نظم نوین جهانی نام برد. نظمی که اسرائیل هم نفس راحتتری میکشید و با حضور قوای بین الملی برهبری آمریکا در گوشه و کنار خاورمیانه، تهدید جدی برای اسرائیل بوجود نمی آمد. این طرز تفکر با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در28 مرداد 1370 جان بیشتری گرفت. با شکل گرفتن حادثه 11 سپتامبر آمریکا و حملات تروریستی به ساختمانهای آمریکا که القاعده افغانستان مسئولیت آن را بعهده گرفت، اولین فکری که به ذهن آمریکائیان رسید، اشغال افغانستان بود و در 15 مهر 1380 فرمان حمله به افغانستان صادر شد.

 افغانستان ظرف یکماه در کنترل نیروهای مهاجم درآمد و حامد کرزای حکومت افغانستان را تحت پشتیبانی آمریکا، در دست گرفت. این پیروزیها آنقدر شیرین بود که با اینکه عملا آمریکا با وجود صدام حسین، در عراق حضور داشت ، به بهانه وجود سلاحهای کشتار جمعی، ائتلاف غرب تصمیم به تصرف کامل عراق را گرفت و با عنوان آزادسازی عراق در اسفند 1381 حمله نهایی شروع شد و بسرعت عراق به تصرف درآمد.

 مقاومتهای مردمی بعدی در عراق و افغانستان براحتی حملات اولیه رفع نشد و هزینه های زیادی روی دست مهاجمین گذاشت و اینجا بود که غرب به اشتباه بزرگ خود پی برد، اشتباهی که منجر به نابودی حکومتهای قوی محلی شده بود، و با وجود آن قدرتها نظمی شکل گرفته بود که ملتها درگیر مسائل ملی خود بودند و با دستکاری ناشیانه آمریکا در منطقه، راه برای بازی ایران و عربستان و ترکیه و گروههای افراط گرای خشن همچون داعش و طالبان باز شد که نه سودی برای کشورهای آشوب زده داشت و نه منفعتی برای کشورهای پشتیبان شورشی ها. حاکمیت سنی عراق تبدیل به حاکمیت شیعه شد و رویاهای شیرین شیخ نشینهای خلیج فارس ،که با از بین رفتن صدام، آنها قدرت حاکم منطقه میشوند را تبدیل به هراس کرد.تلفات آمریکا 4525 نفر از جمع 4846 نفر کشته های نیروهای خارجی در عراق بود و فقط در سال 85-86 (2007)، آمریکا 904 کشته داد.  بیشترین تلفات بین آبان 84 تا اردیبهشت 87 اتفاق افتاد.

آمریکا برای مقابله با گروههای شیعه ، در مهر 85 داعش را با حمایت پنهانی شیخ نشینان خلیج فارس قدرت داد تا مبارزات علیه کشور متجاوز، تبدیل به جنگ شیعه سنی شود. و توجه گروههای شبه نظامی عراق که از 2003 تا 2005 به مبارزه با اشغالگران خارجی بود را در 2006 و 2007 به اختلافاتشان با یکدیگر معطوف کرد و تبدیل به مبارزات فرقه ای شد.

ما چه نقشی بازی کردیم؟

زمانی که آمریکا به افغانستان حمله کرد، 5 سال بود که طالبان امارت اسلامی را تشکیل داده بود و حتی اعضای سفارت ما در مزارشریف توسط مهاجمین طالبان به قتل رسیده بودند و گروههای طالبان در استانهای شرقی ما قدرت گرفتند و افراد متمول را گروگان میگرفتند و درقبال پولهای کلان آزاد میکردند و در صورت عدم دریافت بموقع پول، میکشتند و برای روستاها سهمیه مواد مخدر گذاشته بودند و مواد را تحویل میدادند و اهالی روستا موظف بودند پول مواد را ظرف چند روز پرداخت کنند ، اگر نمیکردند، طالبان دختران و زنان ده را میگرفت و به افغانستان می برد و جالب اینکه نیروهای نظامی و انتظامی نتوانستند نقش موثری بازی کنند و حاکمیت طالبان ادامه داشت، لذا در ایران کسی از حمله آمریکا به افغانستان دلخور نبود و حتی آنرا کار خدا پنداشتند که هم عراق متجاوز به ایران ، بدست آمریکا گوش مالی داده شد و حالا گروه طالبان!! ما در این میان مقداری از نیازهای ارتش آمریکا را هم تامین کردیم مانند مواد غذایی و آب ، هر چند که رسما حمله آمریکا را محکوم میکردیم. البته ترس از حمله آمریکا به ایران هم درمیان بود و ما هم جزو محورهای شرارت از طرف آمریکا اعلام شده بودیم و نمیخواستیم درگیر شویم. بعد هم که آمریکا به بهانه سلاحهای شیمیایی تصمیم به تسخیر عراق گرفت، واقعا مخالف نبودیم که آمریکا داشت دشمن قطعی ما یعنی صدام را از بین میبرد. از آنجاییکه آمریکا مانند انگلیس قدرت ایجاد سیستم حکومتی در کشورهایی که تصرف میکرد را نداشت، این فرصت برای ما پیش آمد که نفوذمان را در عراق و افغانستان توسعه دهیم و چون شیعیان عراق بیشتر بودند و برخی مراجع ما در عراق تحصیل کرده بودند، علاقه به نفوذ در عراق و ایجاد یک حکومت شیعی شبیه ایران بیشتر بود. ما در ایران همیشه نگاه به غرب داشتیم و ملل شرقی تر از خود را ضعیفتر و بی فرهنگتر از خود میدانیم. حتی در سالهای 2006 و 2007 که اوج ترور آمریکائیان در عراق بود و بخش عمده ای از مبارزات با تجاوزگران آمریکایی توسط گروههای تحت نفوذ ایران انجام میشد، آمریکا از ایران استمداد جست و کمی فشار گروههای مبارز عراق کمتر شد. این ارتباط با آمریکا و کمکی که شد، رسمی نبود و ما چه در کمکهای به آمریکا در جنگ افغانستان و چه عراق، چیزی دریافت نکردیم و صرفا کمک یکطرفه ای بود که لابد به امید مردانگی آمریکا برای جبرانش! پس از تصرف عراق و افغانستان و سوریه، نوبت ما بود و به بهانه توسعه تاسیسات اتمی، تحریمهای همه جانبه ای علیه ما ایجاد شد که چاشنی آن درگیریهای انتخاباتی 1388 بود و غرب با توسل به آن توانست همه دنیا را علیه ما یکپارچه کند و کشور علی رغم فشارهای زیاد، فقط خوشحال بود که حمله نظامی نشود  و هیچ استراتژی درستی برای حل این مشکلات نداشت. ما طبق سیاست چهل ساله مان هم باید با آمریکا و اسرائیل میجنگیدیم و هم اینکه توان نظامی و اقتصادی این جنگ را نداشتیم و از همه بدتر نبود استراتژی سیاسی و جنگی بود. ما در نگاه به تاریخ شکستها و قراردادهای ننگین قاجار، فرض را بر این گذاشتیم که آنها یا بلد نبودند و یا سرسپرده بودند و به جای اینکه اول پایه های علمی، اقتصادی، نظامی کشور را قوی کنیم و در موقع مناسب با دشمنان تسویه حساب نماییم، از ابتدا خود را درگیر جنگهای لفظی بی فایده با قدرتهای حاکم جهان کردیم و آنها هم هر روز سرنوشت جدیدی برایمان رقم زدند که جنگ 8 ساله با عراق از آن جمله است. ما در عراق و افغانستان و سوریه، جنگی دزدانه کردیم ، بدون اینکه حضور رسمی داشته باشیم، با نیروی مبارزان عراقی و افغانی و سوری ، ضربات کم اهمیتی به دشمن وارد نمودیم و اسمش را جنگ نیابتی گذاشتیم. اشکال دزدانه عملکردن اینست که هزینه ها و تلفات حضور و جنگ را تقبل میکنیم ولی از مزایای احتمالی آن نمیتوانیم برخوردار شویم چون رسما آنجا حضور نداریم، اسرائیل بارها اعلام کرد صدها موشک به مواضع ایرانیان در سوریه شلیک کرده، پدافند سوریه اعلام کرد برخی از این موشکها را منهدم نموده، در این میان یک هواپیمای روسی هم سقوط کرد، ولی ما یک آخ نگفتیم و هرگز اعلام نشد که حتی یک کشته یا مجروح دادیم، چون گفته بودیم نیروهای ما در سوریه حضور ندارند، اگر حضور نداریم پس این همه شهدای حرم چه هستند؟ نتوانستیم به جبران آن صدها موشک اسرائیلی، چند موشک به اسرائیل شلیک کنیم، شاید هم نوعی بزدلی سیاسی است که جار میزنیم، اسرائیل باید از بین برود ولی جرئت مقابله به مثل را نداریم، آخرین کسی که به اسرائیل موشک زد، صدام حسین بود که با آن وضع خفت بار کشته شد.

  فشارهای سیاسی و اقتصادی غرب ادامه پیدا کرد تا روحانی زمام امور را بدست گرفت و هنرش، واقع گرایی بود که اگر ما توان مبارزه با آمریکا را نداریم، برسر تاسیسات اتمی مصالحه کنیم و ما از خیر انرژی اتمی که حق مسلم ما بود بگذریم و آمریکا هم از بخشی از گناهانمان بگذرد و فشار اقتصادی و سیاسی را کمتر کند.

 برجام امضا شد و در کشور بین جناحها درگیری پیش آمد که برجام خیانت است یا پیروزی؟ برجام یک شکست بود، شکست کشوری که تن به خواسته دشمن داده و قراردادی را امضا کرده بود که از پاره ای حقوقش بدست خودش محروم میشد، آنهم تحت نظارت دشمنانی که چهل سال رویای پیروزی برآنان را داشت. برجام ، شکستی در حدود پیمانهای گلستان و ترکمانچای با روسیه است که ما از قسمتهای وسیعی از کشور چشم پوشیدیم و یا شکست هرات که این استان با حمایت انگلیس از ایران جدا شد. برجام افتخار نیست، پیروزی نیست، نیرنگ به دشمن نیست، قراردادی است که ملت ضعیف ما به آن تن داد چون چاره ای نداشت. آنانکه تن به این قرارداد ننگین دادند هم چاره ای نداشتند، کشور به سمتی هدایت شده بود که این توافق شاید بهترین نوشدارو برایش محسوب میشد، سیاستهای حساب نشده، شعارهای توخالی، استراتژی برمبنای هیچ و حرکت کور به امید کمکهای الهی!!! بدون رخش و شمشیر و هوش، دوست داشتیم رستم باشیم که اینگونه نشد. برجامی که پس از چندی دشمن قسم خورده ما از ادامه اش پشیمان شد، قرارداد ترکمانچایی بیش نبود.

 خوشبختانه آمریکا امروز تصمیم دارد از سوریه و افغانستان خارج شود، قسمت عمده نیروهایش را در 1390  از عراق خارج کرد. امیدواریم که این کشورها به وضع عادی با مدیریت حکومتهای قوی محلی برگردند و با آرامش منطقه، ما هم سر زندگی خود برگردیم و عاقلانه تر فکر کنیم و توهممان که فکر میکنیم، تحولات منطقه ناشی از انقلاب و عملکرد ماست به پایان برسد و انرژیمان را صرف ساماندهی این کشور شکست خورده نماییم.

سعدی نام  دی 97

www.blog.sadinam.com : وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت:

@YOUROFICE    : تلگرام

INFO@SADINAM.COM       : ایمیل

 

  • محمد تقی سعدی نام

هزینه تنبلی

هزینه تنبلی

ما در زندگی خیلی وقتها دچار تنبلیهایی میشویم که مشکلات مادی و روحی زیادی برایمان ایجاد میکند ولی باز درس نمیگیریم و تنبلی را تکرار میکنیم، گاهی این تنبلیها کوچک است و فقط روحمان را آزار میدهد و گاهی بزرگتر است و سرنوشتمان  تغییر میکند. نمیدانم برای شما هم اتفاق افتاده که باید حمام بروید ولی نمیروید و بعد مجبور میشوید موقع رفتن سر کار و یا حضور در اجتماعات، مقدار قابل توجهی به خود عطر بزنید که دیگران متوجه این تنبلی کوچک شما نشوند، تمام مدت متوجه عکس العمل دیگران باشید که آیا از بوی بد احتمالی شما اذیت شده اند یا نه؟ حمام کردن که میتواند یک ربع وقت شما را بگیرد، به تعویق می اندازید و یک روز کامل را در نگرانی به سر میبرید، یا ماشینتان کثیف است و میتوانید ظرف ده دقیقه آن را تمیز کنید ولی تنبلی باعث میشود که خود را متقاعد کنید که لازم نیست همیشه ماشین تمیز باشد و یا دارید در مصرف آب صرفه جویی میکنید و یا اینکه هوا متغیر است و ممکن است بلافاصله پس از شستن ماشین باران ببارد و زحمتتان هدر شود، آن روز سپری میشود و فردا که باز چشمتان به ماشین می افتد ، از اینکه تمیز نیست، آزرده میشوید ولی باز مقاومت میکنید، روز سوم و چهارم هم میگذرد، حالا دیگر واقعا ماشین پر از خاک است و دل به دریا میزنید و ماشین را میشویید ، پس از اتمام کار میبینید کلا بیست دقیقه وقتتان صرف شده و از دیدن تمیزی ماشین لذت میبرید و نمیدانید چرا سه چهار روز را با دل چرکین از ماشین استفاده کردید و همین یک ربع وقت را چرا بموقع صرف نکردید.همین اتفاق گاهی برای کوتاه کردن موهایمان می افتد  و تنبلی باعث میشود چندین روز اذیت شویم و در معاشرتها، نگران نگاه مردم به نا مرتبی سرمان باشیم و یا بترسیم که فرد نزدیکتری گوشزد کند که یک سری به آرایشگاه بزن و خودت را مرتب کن. بیشتر وقتها تنبلی دارد ما را راه میبرد در صورتیکه میدانیم پس از انجام کار چه نفس راحتی میکشیم و کلی استرس را از خود دور میکنیم. این تنبلی گاهی در مورد قوانینی که برای خودمان وضع میکنیم ، بسراغمان می آید مثل برنامه ورزشی که تعیین کردیم که روزی یک ربع نرمش کنیم یا پیاده روی و یا استفاده از تردمیل و یا رفتن به باشگاه ، یک نیروی غریبی ما را از انجام مرتب آن بازمیدارد و پس از چند روز تبعیت از این نیرو، از عدم رعایت آن قانون اعصابمان خورد میشود تا باز بر خود فائق می آییم و آن برنامه را از سر میگیریم و نفس راحتی میکشیم. همین اتفاق اغلب در مرتب کردن اتاق یا کمد لباس یا کتابخانه می افتد.

گاهی این تنبلیها با سرنوشتمان و آینده زندگی بازی می کند، در دوران دانشگاه و یا مدرسه قسمتی از وقتمان باید صرف فراگیری دروس شود ولی نیرویی درونی، ما را به معاشرت با دوستان و بازی و وقت گذرانی دعوت میکند و اغلب پیروز میشود و حتی در مواردی که تنها هستیم و هیچ برنامه ای نداریم، ما را به وقت گذرانی و رویابافی وامیدارد و همه کار میکنیم بجز صرف وقت روی آن درس و در آخر ترم و یا آخر سال شرمنده میشویم که درسی را آنقدر دوست داشتیم یا لازم بود فرابگیریم، نخواندیم و یا تبحر لازم در آن را پیدا نکردیم و دیگر زمان از دست رفته و قابل تغییر نیست ، گاهی این تنبلی آنقدر ادامه پیدا میکند که دوران دانشگاه و یا دوران مدرسه و یا دورانی که باید یک زبان خارجی را فرا میگرفتیم می گذرد و آن اندوخته ای که باید را نداریم و بدتر از آن، اینکه با عدم یادگیری کامل، آینده مان تغییر میکند و دیگر زمانی برای جبران نیست . من در روزهای نزدیک کنکور که باید کل مطالب مورد نیاز را مرور میکردم و با جمع بندی آنها، رتبه کنکورم را تغییر جدی میدادم، همین نیروی درونی کاری با من میکرد که از تمام چیزهایی که در زمانهای معمولی علاقه ای به آنها نداشتم، خوشم می آمد و خود را سرگرم آنها میکردم مثل دیدن یک فیلم تکراری و یا حتی گوش کردن به یک سخنرانی طولانی از رادیو و در آن روزهای حساس چنان از این کارهای بی فایده لذت می بردم که الان حسرت میخورم که چرا حالا که فرصت کافی دارم آنقدر از انجام آن کارها خوشحال نمیشوم، یا شبهای امتحان مدرسه، کتابهایی را که مدتها در کتابخانه داشتم و رغبتی به خواندن آنها نبود را با ولع از ابتدا تا انتها میخواندم و وقتی این علاقه واهی تمام میشد که نمره افتضاحی از آن امتحان کسب کرده بودم، بدتر از همه رویا بافی بود که در مواقع حساسی که نیاز به تلاش خستگی ناپذیر من داشت به سراغم می آمد و در حالی که زمان مناسبی بود که با کمی تلاش آینده ام را بسازم، خود را وقف رویابافی میکردم و  انگار که این رویا بافی سرنوشتم را تغییر میدهد نه آن درس خواندن و یا اهتمام به آن کار مهم و پس از گذشتن وقت، نه تنها رویاها به نتیجه نرسیده بود که عملا ضربه جدی به بخشی از آینده ام زده بودم. ما با غوطه ورشدن در تاسف از گذشته و یا در آرزوی آینده، زمان حال خود را فدا میکنیم. ما در طول زندگی فرصت کافی داریم که کارهایی که حالمان را بهتر میکند فرا بگیریم مانند آموزش زبان خارجی، آموزش موسیقی و آواز، آموزش خط و نقاشی و یا انواع هنرهای مشابه، آموزش چند رشته ورزشی مانند تنیس و فوتبال و والیبال، آموزش خلبانی، شرکت در برنامه های کوهنوردی و دوچرخه سواری جمعی و فرا گرفتن عمیق مطالب درسی .  یا به کارهایی بپردازیم که شادابیمان را فراهم میکند مانند انجام یکسری مطالعات کتابهای ادبیات و رمان  و یا تاریخ و پرداختن به اسب سواری، مجسمه سازی و یا انجام دوره های ژیمناستیک و حتی آموزش نرم افزارهای مورد نیاز کامپیوتر.

 اگر برای گرفتن فوق لیسانس و یا دکتری همت کرده بودید الان چقدر موقعیت اقتصادیتان متفاوت بود و یا اگر تمام توان و تلاشتان را بکار میبستید و در یک دانشگاه معتبر خارجی مدرک تخصصی میگرفتید چطور؟ کسب لذت بهتر بودن از دیگران در برخی کارها، همیشه حس اعتماد بنفس را تقویت میکند.   اغلب نداشتن امکانات مادی و یا استعداد مانع  یادگیری ما نیست بلکه تقصیر همین نیروی غریب تنبلی است که ما را به بطالت و وقت گذرانی دعوت میکند و اجازه نمیدهد که حداقل از قسمتی از وقتمان بهره ای ببریم که میتواند مایه افتخارمان باشد و یا دریچه های بزرگی را در زندگی برویمان باز کند. با آموزشهای هنرهای دلخواهمان، بخود فرصت ندادیم استعدادهایمان شکوفا شود. آیا اگر ما چند رشته مختلف علمی، هنری، ورزشی و حرفه ای را فرا گرفته بودیم، در یکی از آنها سرآمد جامعه و فامیل و دوستان نمیشدیم؟ از همه مهمتر رضایت خودمان حاصل نمیشد؟ چقدر تاکنون تنبلی در نرسیدن به خواسته هایتان موثر بوده و چقدر فرمان تصمیم گیریتان را در دست دارد؟ من که واقعا از خودم ناراضیم و میشود گفت تمام عمرم فدای اهمال و وقت گذرانی بیهوده و اتلاف وقت شده و مرا از تمام رویاهایی که در زندگی داشته ام که باید به آنها برسم بازداشته و حسرت همه آنها به دلم مانده است. وقتی در معاشرت با دیگران و یا مشاهده برنامه های تلویزیونی با افرادی آشنا میشوم که موقعیتهایی همسان و یا حتی پایینتر از من داشته اند و امروز با همتی که کرده اند، زندگی موفقی را یدک میکشند نمیدانم چگونه خود را متقاعد کنم که چرا من در موقعیت آنها قرار ندارم؟

یک دانشجوی فوق لیسانس برای اخذ مدرک،دو هزار ساعت مطالعه میکند و یک دانشجوی دکتری، 7 تا ده هزار ساعت کتاب میخواند، ما در هر سال 8640 ساعت وقت داریم و اگر شما 40 سالتان باشد و از ده سالگی میتوانستید آموزشهای لازم را فرا بگیرید، 259200 ساعت وقت دراختیار داشتید و اگر 30 درصد آن را صرف آموزش میکردید، 77760 ساعت برای آموزش وقت در اختیارتان بوده و میشد معادل هفت تا ده دکتری آموزش دیده باشید و دانشها و حرفه های مختلفی را آموخته باشید و الان کجا هستید و چقدر از زمانتان بهره بردید؟ چقدر از همت و تلاش خود احساس رضایت دارید؟

تعریف تنبلی:

تنبلی یعنی گریز از کارهایی که باید انجام شود.

 تنبلی، عدم تمایل به انجام فعالیت یا تلاش علی رغم برخورداری از توانایی کافی است.

 تنبلی محول کردن انجام کاری که تصمیم گرفته ایم به آینده است.

 تنبلی باعث کاهش اعتماد به نفس در از دست دادن زمانها و عدم کسب موفقیت است.

 تنبلی ناشی از لذت جویی آنی است که مثلا در شب امتحان به شب نشینی و تفریح میپردازیم.

 ساعتها مشغول شدن با بازیهای کامپیوتری، اغلب وسیله ایست که هراس از انجام کارهای جدیتر زندگی، ما را به آن ترغیب میکند.  اگر شما چند کار نیمه تمام دارید، جزو آدمهای تنبل هستید. با درمان تنبلی، انرژی شگرفی به زندگی ما تزریق میشود و شادابی و نشاطی می آورد که زندگی را زیباتر میکند. برخی معتقدند تنبلی یک بیماری مسری است و از فردی به دیگری سرایت میکند و یک دوست تنبل بسرعت روی فرد تاثیر میگذارد. گفته میشود ایرانیان پس از آفریقائیان و اعراب، جایگاه سوم تنبلی در جهان را دارند، فارغ از اینکه این موضوع چقدر تحقیقی است، با یک نگاه به سرنوشت دو صد سال اخیر کشور و میزان عقب افتادگی از بقیه ملتها، علی رغم وجود ثروتهای نفتی، متوجه میزان تنبلی مردم میشویم. طبق آمار 95 درصد مردم دچار مشکل تنبلی هستند، عدم تمایل به درس خواندن در مدارس و دانشگاهها، تماشای زیاد تلویزیون بجای کتابخوانی، اهمال کارمندان دولت در انجام وظایف، عدم تمایل برای کسب مهارت و تخصص از عوامل تنبلی در ایران است. اسحاق نیوتن و آلبرت انشتین جزو شاگردان تنبل کلاس بودند و چارلز داروین بسیار تنبل بود و معلمانش از آموختن ریاضی و دستور زبان به وی رنج میبردند و وقتی به علوم تجربی علاقه مند شد، سالها طول کشید تا آثارش را چاپ کند، وینستون چرچیل بسیار تنبل بود و به کالج نرفت و بی علاقه به ورزش، بیشتر دوست داشت روی صندلی گهواره ای بنشیند، پیکاسو و مندلیف هم در تنبلی مشهور بودند.

 خیلی وقتها جامعه و خانواده در توسعه تنبلی فرد موثرند ، مثلا رای او را برای ادامه تحصیل در خارج از کشور میزنند و یا متقاعدش میکنند که از تحصیل در یک رشته بهتر در شهری دیگر منصرف شود و در رشته پایینتری در شهر خودش ادامه تحصیل دهد و یا از آموزش کارهای مورد علاقه اش جلوگیری میکنند. من در سن 13 سالگی علاقه مند شدم در کلاسهایی که کانون پرورش فکری کودکان و خانه جوانان گذاشته بود شرکت کنم ولی پدرم به این علت که محیط فاسدی است مانع آن شد. یک دختر ده ساله از نزدیکانمان هشت جلسه کلاس ویولن میرفت و با رسیدن جلسات آموزش به 20 جلسه، اولین آهنگ زندگی اش را میتوانست با ویولن بنوازد، ولی مادر بزرگم آنقدر در مورد آویزان شدن از موی سر در جهنم و ریختن سرب داغ در گوشش در آن دنیا!، صحبت کرد که آن برنامه را نیمه تمام، ول کرد و هیچ فعالیت دیگری هم جایگزین آن نشد و اینگونه خانواده خوشحال بودند که نصیحتشان کارساز بوده است، در مقابل یکی از همکلاسیهای دبیرستان من، دو سال بطور مرتب روز در میان کلاس تکواندو رفته بود و موفق به دریافت کمربند سبز شده بود و هم خود از رتبه ای که بدست آورده بود خوشحال بود و هم دوستانش افتخار میکردند که دوستشان کمربند سبز تکواندو دارد.

زمانهایی را که شما استفاده لازم از آن  نبرده اید و با هدردادن آن زمانها، شرایط زندگی شما و موقعیتتان  در جامعه تغییر کرده است ، آنچه را که بواسطه تنبلی امروز ندارید هزینه های تنبلی هستند.

سعدی نام  آذر 97

www.blog.sadinam.com : وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت:

@YOUROFICE    : تلگرام

INFO@SADINAM.COM       : ایمیل

 

  • محمد تقی سعدی نام

دست و پای بیهوده

مرتضی احمدی پسر خردسال افغانی با پلاستیک سفید آبی برای خود لباسی شبیه لیونل مسی فوتبالیست تهیه میکند و این موضوع در شبکه های اجتماعی میپیچد، لیونل مسی هم از آن آگاه میشود و مرتضی احمدی را مسی کوچک مینامد و برایش توپ فوتبال و لباس امضا شده خودش را ارسال میکند . حال گروه طالبان که هر نوع ارتباط افغانها با بیگانگان و کفار را گناهی نابخشودنی میداند ، اعلام کرده که این پسر خردسال را پیدا کرده و او را تکه تکه مینماید!

برنامه ثریا قسمت 37 با عنوان "در حصار مالها" از شبکه مستند سیما پخش شد و در آن با دید تند انتقادی به ساخت مجموعه های تجاری بزرگ در تهران و مشهد و اصفهان نگاه میشد و ضمن نمایش پاره ای از این مالها، با چند نفر که اتفاقا دکتر هم بودند مصاحبه میکرد و آنها انتقاد میکردند که چرا در تهران مال با وسعت چندصدهزار متر ساخته میشود؟ چرا اطراف حرم امام رضا در مشهد هتلهای بزرگ ساختند؟ و دیگر براحتی گنبد حرم از دور دیده نمیشود و چرا در جنوب مشهد بزرگراه میسازند؟ که مسیر کوهنوردان را سد میکند و چرا ساختمانهای بلند میسازند؟ بگونه ای به موضوع نگاه میشد که انگار خیانتی بزرگ اتفاق افتاده است و بدون هیچ راه حلی و یا ارائه طریق منطقی برای جایگزینی، صرفا مخالفت با هر کاری که لازمه توسعه شهری امروزی است و در پشت الفاظی مانند از بین رفتن کسب و کارهای خرد و توسعه مصرف گرایی در میان مردم و غیره. مشهد دیگر آن مشهد 1337 نیست که سیصدهزار نفر جمعیت داشته باشد و با سی چهل هزار خانه ویلایی، مشکل سکونت مردم حل شود و کلا در مساحتی حدود ده کیلومتر مربع، مقایسه کنید با مساحت کنونی تهران که هفتصد کیلومتر مربع است و 18 میلیون جمعیت تهران و حومه را در خود جای میدهد، نیازهای شهری چنین توسعه یافته  را نمیتوان با راهکارهای سنتی چند دهه پیش  و یک حمام و مسجد و بازار، تامین  کرد ، ابزار جدید میخواهد که ساختمانهای بلند است و مالهای بزرگ و بزرگراه و مترو. مشهد اکنون سی میلیون توریست و زائر دارد که برای پذیرایی از آنان نیاز به حداقل یکصدهزار اتاق هتل است و با هتلهای دو سه طبقه تامین نمیشود و همین توریستها  بعلاوه پنج میلیون جمعیت شهر، نیاز به مراکز تجاری بزرگ جهت خرید دارند که باید تامین شود و اقدام به ساخت هزار واحد بزرگ تجاری تفریحی در جهت توسعه و جذب گردشگری است و اقتصادی و منطقی.

دو موضوع فوق بیانگر مشکل بزرگی است که از دویست سال پیش شروع شده و ما نتوانستیم آنرا هضم نماییم. مردم خاورمیانه به همان زندگی ساده و درعین حال سخت خود ادامه میدادند و به مشکلات عادت کرده بودند که باد، نسیم جهش علمی فرهنگی را با خود از غرب آورد و ما بجای اینکه تلنگری بخوریم که  چرا خودمان ابداع کننده آن نبودیم و تلاش کنیم تا جبران مافات شود، پیله ای بدور خود بستیم که از این نسیم در امان بمانیم ، بجای استفاده از شرایط جدید با آن درگیر شدیم و سردمداران این درگیریها را روشنفکر و آزادیخواه نامیدیم. تمام تلاش خود را برای حفظ و ادامه زندگی قدیمی انجام دادیم، با هر مصنوعی که از خارج آمد مخالفت کردیم ، که باید دانش آنرا فرا میگرفتیم و خود میساختیم، کفش را در مقابل نعلین و چارق تحریم کردیم، ساعت مچی را آثار فرهنگی غرب محسوب کردیم و روحانیون ما تا دهه 50 بجای آن از ساعت جیبی استفاده کردند، کلاه شاپو را عامل توسعه زنا اعلام کردیم و استفاده از آنرا حرام، قطار دودی را بزور فشار حکومت سوار شدیم، مدرسه های جدید را تحریم کردیم تا کار مکتبخانه ها با فلک کردن بچه ها ادامه پیدا کند، با آزادی زنان و تحصیل آنان و کار کردنشان مبارزه کردیم، رادیو و تلویزیون را وسیله شیطان خواندیم و کت و شلوار غربی را مذموم دانستیم، مدهای لباس را وسیله ای برای تجارت غربیها تصور کردیم، مدتها با موسیقی رپ و شعر جدید مخالفت کردیم ، بجای فرا گرفتن دانشهای جدید در دانشگاههای غربی بچه هایمان را زیر عبا پنهان کردیم تا این مصادیق شیطانی در آنها اثر نگذارد و مادرها و پدرها تلاش کردند فرزندشان از خانه دور نشود تا به گناه آلوده نشوند.جالب اینکه در این دویست سال هر نسل بخشی از تغییرات تحمیل شده بر زندگی را میپذیرند و با تغییرات جدید مخالف می شوند .

 و آخر چه نتیجه ای، هیچ. این طوفانی بود که وزیدن گرفته بود و دیر یا زود همه را فرا میگرفت و ما فقط در تمام این دویست سال مصرف کننده باقی ماندیم ، مصرف کننده علم و دانش غرب بدون اینکه خود آنرا فرا گیریم و بی نیاز شویم. و این نوع برخورد با تغییر، در تمام خاورمیانه از افغانستان تا مصر به یک شکل ادامه پیدا کرد و تنها ژاپن بود که تمام مردمش را بسیج کرد تا بروند و این دانشها را بخانه بیاورند و بعد کره و بعد چین و بقیه کشورهای آسیای جنوب شرقی. انقلاب 57 نیز نوعی مقاومت در مقابل تغییرات وسیعی که در شکل زندگی مردم در دهه 50 و با پشتوانه ثروت بادآورده نفت ایجاد شد، بود. جالب است که در ابتدا تمامی طرحهای توسعه پنج ساله کشور را طرحهای استعماری قلمداد می کردیم و در مخالفت با توسعه سریع کشور و تغییرات فرهنگی برآمده از آن ،انقلاب شد ولی همان طرحهای جاده سازی و سدسازی و توسعه شبکه های برق و ایستگاههای رادیو تلویزیون در دهه 70 بدون هرگونه تغییری ادامه پیدا کرد و معلوم نشد کدام قسمتش استعماری بوده است. آنقدر ما گذشته را عزیز می پنداریم و به آن عادت میکنیم که در دهه 80  قرار شد پیکان وارداتی مونتاژی که دیگر با تکنولوژی روز هماهنگ نبود را از خط تولید خارج کنیم، عده ای آنرا نوعی خیانت میدانستند و به همین پیکان وارداتی عشق میورزیدند. مخالفتها با تکنولوژی غرب پس از انقلاب 57 با شدت ادامه پیدا کرد، حکومت را جانشین بحق امام زمان قلمداد کردیم،  قانون اجرای احکام اسلامی را با افتخار تصویب کردیم و هرکس با آن مخالفت کرد مرتد نامیده شد، هرچند که خیلی زود فهمیدیم که دوره دست بریدن و گردن زدن و سنگسار کردن و پرتاب مجرم از پشت بام گذشته و بی صدا، اجرایش نکردیم و یا نتوانستیم،


 بعد حجاب اجباری را تصویب کردیم و آنانی را که با باتوم در حکومت گذشته چادرچاقچورشان را کنار گذاشته بودند، بزور و با شعار یا روسری یا توسری، با حجاب کردیم، هر چند که قبلا قول داده بودیم که برای حجاب، اجباری در کار نیست!

 ویدئو ممنوع شد که نکند چشم و گوش فرزندان عزیزمان باز شود و بعد نوبت ممنوعیت ماهواره شد،

 فیلمسازان داخلی را تحت فشار گذاشتیم که مبادا قسمتهایی از زندگی روزمره را نمایش دهند که پدر مادری در فیلم هم را درآغوش بگیرند و یا حتی دستشان بهم بخورد،

 فیلمهای وارداتی خارجی هم گرفتار قیچی سانسور شد تا حدی که برای هنرپیشه زن خارجی آستین درست کردیم و یقه اش را پوشاندیم و دوست پسر را شوهر یا برادر ترجمه کردیم و گاهی بکلی داستان فیلم را عوض کردیم،هر چند که داشتیم بنوعی دروغ بخورد مردم میدادیم ولی ارزشش را داشت که مردم تاثیر بد نپذیرند و منحرف نشوند

 و کار حتی به سانسور برنامه های ورزشی و فیلمهای مستند راز بقا هم رسید، ظاهرا مردم ما هنوز آنقدر ظرفیت ندارند که جفتگیری دو پرنده را ببیند و گمراه میشوند! چقدر مردم ضعیفی داریم و چقدر باید مواظبشان باشیم که اینقدر مستعد گمراهیند! پس از انقلاب با واردات کالا مخالفت کردیم در حالی که هنوز دانش تولید مشابه آنرا نداشتیم و حتی صادرات را هم دوست نداشتیم واعتقاد بر این بود که چرا محصولات خوب کشاورزی و خاویار را کفار بخورند، ملت مسلمان ما شایسته بهترینها هستند! سر راه صادرات سدهای بزرگی گذاشتیم تا جامعه بسته ای مشابه صدها سال قبل داشته باشیم. اگر ما تولیدات خوب و با کیفیتی داشته باشیم باز هم باید اجازه دهیم ده بیست درصد از همان کالا از خارج وارد شود تا هم مردم و هم تولید کنندگان امکان مقایسه و بهبود جنس داخلی را داشته باشند و رقابت ادامه پیدا کند. گشتهای ارشاد را در شهرها راه انداختیم تا مامورانی که خود معلوم نبود چقدر اعتقاد واقعی دارند و چقدر از گناهان دوری میکنند، مراقب مردم باشند که منکری انجام ندهند و در صورت لزوم دختر و پسررا دستگیر کرده و پس از یکشب حضور در کلانتری و در کنار سربازان جوان، آنها را برای تادیب تحویل دادگاه دهند.

 در افغانستان هم طالبان آمد، طالبان به معنی طلاب و طلبه ها، که پیرو چند مکتب افراط گرای دینی هستند، ترکیبی از وهابیت، سلفی گری و دیوبندی وبا رفتار قشری و قبیله ای. کشور را امارات اسلامی نامیدند و رئیسشان خود را امیرالمومنین خواند. مخالف رادیو تلویزیون، نقاشی، مجسمه سازی و آثار هنری هستند،

 مردم را برای ادای نماز جماعت بزور از مغازه هایشان به مسجد میفرستند، همه مردان باید ریششان بلند باشد و موی سرشان کوتاه و زنها را از خیابانها جمع کردند و مخالف حضور زنان در مجامع عمومی هستند ،

 با تمام مظاهر تمدن درگیر شدند تا بتوانند شریعت را حفظ کند و تشخیص دادند که مردم اگر مانند هزار سال قبل زندگی کنند رستگار میشوند.

در عربستان و عراق و سوریه هم جوانان متعصب سنی داعش را بپا کردند تا شریعت بر مردم حاکم شود و چه جنایاتی که برای حفظ شریعت انجام ندادند و چه جانفشانیها کردند و خود را فدا میکردند تا چند نفر که  مذهب دیگری از اسلام را پیروی میکنند بکشند و یا با مبارزه با مصادیق کفر،جامعه بهتری برای دیگران فراهم کنند که همان نحوه زندگی چند صد سال قبل است. داعش گروه جهادگرای سلفی پیرو بنیادگرایی وهابی سنی است. داعش و القاعده دنباله رو سید قطب مصری هستند که در سال 1966 در مصر اعدام شد، سید قطب جهاد تهاجمی علیه غرب را واجب میدانست، مرجعیت عقل را مردود میداند مگر اینکه بموجب روایات تایید شده باشد، بی رحمی و خشونت و سربریدن برای خدا را رضایت بخش میدانند، ابوبکر بغدادی رهبرداعش میگوید ما باید کفار را قتل عام کنیم همانند کاری که در زمان پیامبر با قبیله ابوقریظه یهودی انجام شد و و خود را جانشین پیامبر می نامد.

 در دوران کوتاه قدرت گرفتنشان، در عراق، سوریه، مصر، لیبی، الجزایر، سومالی، عربستان، یمن، چچن و افغانستان نفوذ داشتند. دست دزدان را در خیابان قطع میکنند و زنان حتی اجازه مراجعه به دکتر را ندارند،زنان اگر صورت و اندامشان را نپوشانند بشدت مجازات میشوند، میگویند این سختگیری فقط برای جلوگیری از فساد و خودنمایی زنان است و آنرا محدودیت آزادی زنان نمیدانند و صرفا باعث پیشگیری از ابتذال است.

 داعش بطور رسمی طرفدار برده داری است و خرید و فروش زنان اسیر مجاز است، مخالف آثار باستانی است، مجسمه های شهر تاریخی هترا را خراب کردند، تکریم مقبره ها را شرک میدانند و بسیاری از بناهای مذهبی را خراب کردند، کشتن شیعیان را واجب میدانند، پس از تصرف پایگاه اسپایکر در نزدیک تکریت، 1700 سرباز شیعه عراقی را تیرباران کردند، روزه خوران را در ملا عام شلاق میزنند، سیگار، قلیان، موسیقی و کافه ممنوع است و گشتهای پلیس مذهبی براه انداختند تا جلو منکرات شهروندان را بگیرند. زناکاران را سنگسارمیکنند، همجنسگرایان را از بالای بلندی بپایین پرتاب میکنند، تصاویر کتابهای درسی را حذف کردند و تدریس زبان انگلیسی ممنوع شد. پیروانشان با بمبگذاری انتحاری ، دشمنان را تادیب میکنند و شهادت را قطار سریع السیر به سوی بهشت میدانند و یکی از این بمبگذاران انتحاری که توسط ارتش عراق دستگیر شده بود، پس از دستگیری گریه میکرد و میگفت من فقط ده دقیقه با پیوستن به پیامبر فاصله داشتم!

مقاومت جامعه سرخپوستی آمریکا را در مقابل تغییر و حفظ سنتهایشان را بیاد آوریم که نتوانستند و نخواستند خود را با دنیای جدیدی که پدید آمده بود وفق دهند و دانشهای روز و مدل بازی جدیدی که بر زندگیشان تحمیل شده بود را بیاموزند و عاقبت حذف شدند . در غیر اینصورت ما اکنون شاهد حداقل یک دولت سرخپوستی در آمریکای شمالی بودیم،  با مقاومت در مقابل تغییر بتدریج رو به اضمحلال رفتند و در سیل مهاجرین اروپایی گم شده و یا ذوب شدند. بدیهی است که مهاجرین اروپایی هم حداکثر استفاده را از این اقوام کردند و در قبال دادن چیزهای بی ارزش، آنها را وادار به کشتن بیش از یک میلیون گوزن شمالی کردند تا بتوانند با صادرات پوست آن به اروپا درآمد کلانی به جیب بزنند و با کمک همین درآمدها بتدریج سرخپوستان را عقب رانده و سرزمینشان را صاحب شدند.

 این مبارزه با غرب  و مبارزه با تغییرات بجای سوار شدن بر موج علم و دانش و پیشرفت و همزمان با بهره بردن از تمام مصنوعات و تکنولوژی غربی ادامه دارد و ته دلمان گواهی میدهد که چه خوب است همه اینها را کنار بگذاریم و دوباره زندگی اجدادمان را در پیش بگیریم.

سعدی نام  آذر 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

گذر از بن بست کشور 7

بافت شهری

در زمان انقلاب 57 شهرها هنوز وسعت نیافته بود.هنوز کوچه های پیچ در پیچ دو سه متری در مراکز شهرها به وفور یافت میشد که خاکی بود با خانه های یکی دو طبقه شیروانی و مغازه های سنتی قدیمی، بیشتر مردم مسیرها را پیاده میرفتند و یا حداکثر با اتوبوس خط واحد با بلیطهای دو ریالی، هنوز مردم مشکل پارکینگ نداشتند و یکی دو خانواده ای که در هر کوچه ماشین داشتند، ماشینشان را توی کوچه میگذاشتند و یا توی حیاط کنار حوض و باغچه خانه شان پارک میکردند. در شهرهای درجه دوم و سوم زندگی آرام زمان قاجاری ادامه داشت.

خیابان ولیعصر تهران 45

جمعیت تهران سال 55 ، 4.5 میلیون نفر بود امروز با احتساب شهرهای اقماری 18 میلیون و طبق سرشماری  95 ، 8.7 میلیون، یازده درصد جمعیت کشور را در خود جای داده و 70 هزار هکتار مساحت دارد.

نمای تهران دهه 50

پس از انقلاب با وعده های توخالی مسئولین کم تجربه وقت مبنی بر دادن خانه به همه مردم، جمعیت کلانی از روستاها ، راهی شهرها بخصوص تهران شدند، در سال 58 جوانی میگفت ما با تمام اهل روستا به تهران آمدیم و اهالی روستای ما در کل یک کوچه خانه ساختند(زمینهای زورآبادی). و علاوه بر مهاجرت بی وقفه، "فرزند کمتر زندگی بهتر" هم مورد بی مهری قرار گرفت و جمعیت کشور رو به افزایش گذاشت. در زمانهای قدیم مرسوم بود هر سلسله ای چند شهر میساخت و پایتختش را در یکی از آن شهرها توسعه میداد. یکی از بهترین راهها برای رفع مشکلات فعلی ، با توسعه جمعیت و برای جلوگیری از تراکم بیش از حد جمعیت در چند شهر، احداث شهرهای جدید بود و ضمن انتقال پایتخت، مراکز اقتصادی و دانشگاهی و صنعتی در شهرهای جداگانه ای باید شکل میگرفت ولی درگیریهای جنگ عراق و پس از آن مخالفتهای قدرتهای بزرگ و تنشهایی که درهمسایگی ما ایجاد شد مانند اشغال افغانستان و عراق و کویت و سوریه توسط آمریکا، مسئولین کشور را به روزمره گی انداخت و از هدایت برنامه ریزی شده کشور غافل ماندند، هرچند که زمامداران جدید، دنیا و هدایت آنرا ساده تر از آن میپندارند که نیازی به برنامه ریزی داشته باشد. دائما به فکر حل مشکلات امروزند و چون برنامه ای ندارند، فردا مشکلات جدیدی خلق میشود و اینگونه چهل سال گذشت . چند روز پیش یکی از فرماندهان نظامی در یک نشست تلویزیونی در جواب خبرنگاری که میپرسید چرا ما موشک با تکنولوژی پیشرفته داریم ولی هنوز از خودمان خودرو نداریم، جواب داد که ما به موشک نیاز داشتیم و چون آنرا به ما نمیفروختند، تلاش کردیم و دانشش را بدست آوردیم و اگر مجبور میشدیم، خودرو هم تولید میکردیم! و این تاییدی بر به روزمره گی افتادن و بی برنامگی دولتهای ماست که فقط جایی تلاش بیشتری کردند که مجبور بودند.البته در مورد بافت شهری مشکلات بزرگتری هم بود، اول اینکه الگوی رفتاری زمامداران جدید مربوط به 1400 سال پیش است و با آن الگو یک شهر 18 میلیونی یا ده میلیونی یا 4 میلیونی را نمیتوان سامان داد. روایتی نقل میکنند که ساختمان بلند جایگاه شیطان است، بنابراین ساخت برجهای بلندمرتبه با همین تفکر جایگاهی نداشت و تمام زمینهایی که در دهه 60 و اوایل دهه 70 به مردم و کارمندان و غیره واگذار شد و تمام ساختمانهایی که دستگاههای وابسته ، ساختند ویلایی بود. بعد که بنظر آمد دیگر شهرها جای توسعه ندارد و واگذاری زمین به آن شکل  مقدور نشد، اکثر همین خانه های ویلایی قبل از اینکه عمر مفید ساختمان که سی تا پنجاه سال است، تمام شود، با گران شدن زمین و با صرفه بودن آپارتمان سازی، خراب شد و ایندفعه اجازه دادند که ساختمان حداکثر 4 یا 5 طبقه ساخته شود . جالب اینکه در شهرک قاسم آباد مشهد که ساخت آن در دهه 60 آغاز شد، اگر کسی بیش از دو طبقه میساخت توسط شهرداری جریمه میشد، بعدها هم بلحاظ جلوگیری از توسعه بیش از حد شهرها و هم بخاطر کسب درآمد بیشتر شهرداریها، تراکم فروشی آغاز شد و صاحب زمین اجازه پیدا میکرد، یک یا دو طبقه بیشتر از تراکم تعیین شده موهوم زمین ، بیشتر بسازد و خوبست بدانیم بیشتر این تعیین تراکمها در دهه 30 و 40 در کشور انجام شده، در زمانی که شاید کسی تصور نمیکرده که جمعیت یک شهر 12 برابر شود. و دولت و شهرداریها همین قوانین سی چهل سال پیش را مبنا قرار داده و چه کشمکشی بر سر ماده صد و تخریب ساخت و ساز غیر مجاز در کشور وجود داشت و دارد که صاحب زمین چرا بجای 5 طبقه، 6 طبقه ساخته و یا بجای 3 طبقه، 4 طبقه ساخته است. چه دادگاهها و چقدر گروههای تخریب شهرداری در پناه گارد نیروی انتظامی برای تخریب طبقات غیر مجاز تلاش کردند و افرادی که مانع تخریب میشدند را دستگیر نمودند و باز دادگاه و زندان و تنبیه و همه این داستانها در دنیایی اتفاق می افتاد که معمول ساختمانهای مسکونی 20 طبقه است. جالبتر اینکه با همان نگاه ساده نگریستی به دنیا و تلاش برای حفظ شکل زندگی زمان قاجاری، وقتی در دهه 80 و90 تک و توکی ساختمانهای 20 و 30 طبقه در تهران و چند شهر بزرگ شروع به ساختن کرد، چنان برج ساز و برج سازی نمایش داده میشد و میشود، که برج ساز را در ردیف کلاهبرداران و دزدان و آدمکشان قرار گرفت و این نمایش آشتی نکردن زمامداران کشور با دنیای جدید و الزامات آن است و اگر مواردی بوده که به آن تن داده اند، چیزی بوده که از توانشان خارج شده است. پس میبینیم که اگر فرصت کافی و اعتقاد لازم برای برنامه ریزی شهری میداشتند، باز هم همین داستان تکرار میشد که همه ساختمان یکی دو طبقه بسازند و بعد از روی اجبار، اجازه دهند ساختمان با عمر 5-6 سال را خراب کنند و 4-5 طبقه بسازند و عرصه که تنگ شد چشمشان را روی هم بگذارند تا چند ساختمان 10-20 طبقه ساخته شود. در زمینه رفت و آمد هم نگاه خاص زمامداران مشکل ایجاد کرد، ابتدا الگوی یک شهر این بود که همه با اتوبوس شهری رفت و آمد کنند و به کسانیکه با ماشین شخصی به مقصد میرفتند با همان چشمی نگاه میشد که امروز به برجسازها نگاه میکنند، بعد خوشبختانه با توجه به آماده بودن طرحهای مترو تهران از زمان رژیم قبل، در تهران شروع به ساخت مترو کردند و امروز مترو تهران کمک فوق العاده ای به ترافیک تهران است. بعد که قرار شد ترافیک شهرهای بزرگ دیگر سامانی پیدا کند، با ساده اندیشی، مترو را کنار گذاشتیم و LRT را جایگزین آن کردیم. ضمن اینکه ساخت مترو شهرستانها خیلی طول کشید، چند سال هم خطهای ساخته شده آماده استفاده، منتظر حل این موضوع شدند که بجای خرید قطار، خودمان آنرا بسازیم و چون شعار فریبنده ای بود، چند سال سرمایه های هزینه شده را بلااستفاده گذاشت و چون همتی برای ساخت قطار پیدا نشد، قطار خریده شد. حالا مشکل شهری مانند مشهد اینست که ایستگاههای قطارشهری به تعداد و به طول ایستگاههای اتوبوس شهری است و دائما مانند اتوبوس خط واحد، قطار می ایستد و مسافر سوار و پیاده میکند و باز راه می افتد. در سیستمهای حمل و نقل شهری ، مترو وظیفه انتقال مسافران را بین نواحی شهری بعهده دارد و تاکسی و اتوبوس شهری در محدوده نواحی، مسافران را جابجا میکنند و حالا در شهرهای غیر تهران، قطار شهری دقیقا همان وظیفه اتوبوس خط واحد را انجام میدهد و فقط در زیر زمین و جالب اینکه باز هم اتوبوسها کار خودشان را در همان مسیر قطار انجام میدهند و حتی باعث نشده که با حذف اتوبوس در این مسیرها، ترافیک سامان بهتری یابد و با این عملکرد قطار شهری شهرستانها ، زمان رسیدن به مقصد با سواری،علی رغم ترافیک موجود، کمتر از استفاده از قطار شهری است. جالب اینکه باز شهرداریها فقط نقش مجری قانون را بازی میکنند و کسی بخود اجازه نمیدهد که پیشنهاد کند برای افزایش سرعت قطار و کاهش دفعات توقف، از هر سه یا چهار ایستگاه، فقط در یکی توقف کند تا بتواند عملکردی نزدیک به مترو پیدا کند، همان اشتباهی که چند دهه شهرداری ادامه داد و کسی در شهرداری پیدا نشد که در تراکمها ی زمینها تجدید نظر کند و این همه دوباره کاری و از بین رفتن سرمایه های مردم و کشور را باعث نشود.

ما که در کشور تجربه جنگ 8 ساله و بمباران و موشک باران را داریم و ما که نزدیک به سه دهه، سایه سیاه حمله آمریکا به کشورمان را احساس میکنیم و تجربه اشغال افغانستان و عراق و سوریه را توسط آمریکا را بچشم دیده ایم، به صلاحمان نیست که 50 درصد ملتمان را در ده شهر ساکن کنیم و ضربه پذیری مردم و کشور را اینگونه افزایش دهیم. علی رغم همه اشتباهات گذشته، امروز باید تصمیم بگیریم که  شهرهای جدیدی احداث کنیم و جمعیت رو به رشد کشور را اینگونه سکنی دهیم. طبق آمار رسمی سال 95، 11 درصد مردم کشور در تهران زندگی میکنند و اگر آمار واقعی 18 میلیونی تهران را جایگزین آمار 8 میلیون کنیم، بیش از 22 درصد جمعیت کشور را در تهران جاداده ایم و هر گونه جنگ و یا زلزله و حوادث دیگر، ضربات جبران ناپذیری را به این ملت وارد میکند و این تورم جمعیت تهران ، یک جایی باید متوقف شود. تهران اکنون مرکز سیاسی و اقتصادی و صنعتی و دانشگاهی و هنری و ورزشی و.... کشور است. برنامه ریزی کنیم که دو یا سه شهر دو میلیونی و 20 شهر نیم میلیونی جدید احداث کنیم. یک شهر بعنوان مرکز اقتصادی کشور ایجاد شود که ضمن نجات مراکز اقتصادی از ازدحام تهران، بتواند بطور علمی تر و با امکانات بیشتر، تامین مایحتاج کشور و انجام صادرات را بر عهده گیرد، البته شهری با الگوهای روز جهان باید ساخته شود تا دوباره چند سال دیگر آثار ندامت تصمیمات غلط را نداشته باشیم. در انتخاب محل این شهر و دیگر شهرها، باید مطالعات جامعی انجام شود تا مطمئن باشیم که محل مورد نظر از نظر منایع آب و نیازهای زیستی ظرفیتی چندین برابر جمعیت طراحی آن شهر را داراست. از ابتدا منطقه مسکونی شهر و منطقه محل کار یا استقرار کارخانجات و صنایع یا انبارها فاصله حداقل 60 کیلومتری داشته باشد که مردم با مترو بین قسمت مسکونی تا منطقه کاری رفت و آمد کنند. و تعداد طبقات ساختمانها را بین 30 تا 60 طبقه در نظر بگیریم و با این سیاست امکان ایجاد فضاهای باز مشترک بین ساختمانها افزایش مییابد و علاوه براینکه امکان ایجاد فضای سبز و تامین محیط زیست سالمتر را فراهم میکند، زیبایی بصری بیشتری دارد و اینگونه آن روایت موهوم که ساختمان بلند جایگاه شیطان است را فراموش کنیم. در طراحی این شهرها سعی کنیم منابع برق مستقل برای هر شهر از طریق ایجاد نیروگاههای گازی و خورشیدی و غیره ببینیم تا در زمان ایجاد مشکل برای شبکه سراسری برق و یا ایجاد مشکل در یک ناحیه از کشور، تمام مردم تحت تاثیر قرار نگیرند. در منطقه مسکونی شهر، ساختمانهای مسکونی، هتلها، گردشگاهها، مدارس، مراکز تفریحی و فروشگاههای بزرگ قرار دارند و در منطقه اداری یا صنعتی در فاصله حداقل 60 کیلومتری ساختمانهای اداری، صنعتی، نیروگاه،تصفیه آب، انبارها، نمایشگاهها و سایر مایحتاج شهر که تولید آلودگی دارند و میتواند فضای مسکونی را ناخوشایند کند، قرار میگیرد. در طراحی مرکز اقتصادی کشور ایجاد گمرک در شهر، به تسهیل واردات و صادرات کمک میکند . و برنامه این شهر بر مبنای تجمع کلیه تامین کنندگان عمده کالاهای مورد نیاز کشور و همچنین صادرکنندگان عمده و شرکتهای بزرگ حمل و نقل بین المللی اعم از زمینی و دریایی و شرکتهای بیمه مربوطه و بانکهای واسط و نمایندگان کارخانجات تولیدی بزرگ ونمایشگاههای بزرگ بین المللی دائمی و فصلی، همچنین کلیه شرکتهای خدماتی که در این میان نقش فعالی دارند، میباشد. بهتر است در این شهرها قانون حاکمیت قدرتهای متنوع بر شهر که در کشور وجود دارد، کنار گذاشته شود و یک شهردار هدایت کلی شهر را برعهده گیرد . و با هدایت شهر توسط یک سیستم واحد میتوان توقع داشت که در مرکز اقتصادی، از ایجاد کارخانجات و صنایع و یا گسترش مشاغل دیگر جلوگیری کرده و رفع نیازهای  شهری و همچنین گسترش شهر از یک برنامه خوب تبعیت کند. در شهرهای جدید از ایجاد سیستم مغازه داری شهرهای کشور باید جلوگیری کرد و چندین ساختمان تجاری بلند مرتبه تمام نیازهای شهر را در خود جای میدهد بدون اینکه تمامی خیابانها درگیر مغازه های قد و نیم قدی شود که مشکلات ترافیک و پارک خودرو را در تمام شهرها رقم زده است. یک شهر مرکز اقتصادی با ساختار و عملکرد درست میتواند وضعیت تجارت کشور را بهبود بخشد و ستاره ای به درخشانی سنگاپور ایجاد کند یا نیویورک و یا حداقل استانبول. شهر دیگری که باید در تدارک آن بود یک پایتخت سیاسی با پیش بینی جمعیتی بین یک تا دو میلیون نفر که خالی از کارخانجات و صنایع و بسیاری از مشاغل غیر ضرور و حتی خالی از ورزشگاهها و دانشگاههای عمومی و غیره باشد تا بتوان از رشد بی رویه آن در آینده جلوگیری کرد و در عین حال بتواند نیازهای مراکز دولتی، وزارتخانه ها، مجلس و سفارتخانه های خارجی را تامین کند و مدیران ارشد دولتی فارغ از دغدغه های روزمره موجود شهر بی دروپیکر تهران کنونی بتوانند به هدایت بهتر کشور مشغول شوند. در این شهر هم باید دو منطقه با فاصله 60 کیلومتر ایجاد کرد که منطقه مسکونی و هتلها و مراکز تفریحی و مراکز خرید در یکطرف قرار میگیرند و منطقه اداری و نمایشگاهها و انبارها و پادگانها و غیره در طرف دیگر واقع میشوند. تعداد قابل توجهی شهر صنعتی جدید نیاز داریم که ضمن ایجاد یک بافت جدید امروزی بتواند تسهیلت بیشتری برای تولید ایجاد کند و مشکلات محیط زیستی را کمرنگتر نماید توصیه میشود جمعیت پایه این شهرها نیم میلیون نفر محاسبه شود. در این شهرها، منطقه صنعتی با فاصله 60 کیلومتر از منطقه مسکونی در جهتی احداث شود که باد آلودگی را روی منطقه مسکونی نبرد.شهرهای صنعتی میتواند در حاشیه کویر ایجاد شود تا بیش از این مزارع و مناطق حاصل خیز کشور صرف مناطق شهری نشود . اگر فرض کنیم در یک شهر صرفا صنعتی بیست درصد نیروی کار صرف خدمات میشود 400 هزار نفر حقوق بگیر صنایع خواهند بود که با احتساب هر خانواده 4 نفر، حداقل 100 هزار کارگر در صنایع آن شهر مشغول خواهند بود البته با احتساب خانواده 4 نفری، ما باز فرض کردیم که زن خانواده کار نمیکند که باید سیستم را بگونه ای هدایت کرد که عمده زنان نیز فعالیت تولیدی یا خدماتی داشته باشند. برای فرار از مشکلات بزرگی که شهرهای ما را در بر گرفته است،تصدی سازمانهای دولتی را در این شهرها به حداقل برسانیم. خوشبختانه چند سالی است که تمرین واگذاری کار به بخش خصوصی انجام میشود، ثبت اسناد، قوه قضاییه، نیروی انتظامی، اداره گذرنامه ، شرکتهای آب و برق و گاز و تلفن پاره ای از کارها را به دفاتر پیشخوان و دفاتر 10+ و غیره واگذار کرده اند و بدون مشکلات کارها انجام میشود.در این شهرهای جدید باید کلیه خدمات ادارات دولتی توسط کارگزاران خصوصی انجام شود، خدمات پلیس، پلیس راهنمایی، اخذ مالیات، مجوزهای شهرداری، نظارت بر ساخت و ساز، دادگاهها، آمارگیری، رای گیری انتخابات ، توسعه شبکه های آب و برق و گاز و مخابرات، مدارس ، دانشگاهها و کلیه فعالیتهای شهری صرفا از کانال کارگزاران خصوصی و تحت نظارت ادارات مادر صورت گیرد. یک شهر تخصصی دیگر که باید ایجاد کرد یک شهر تخصصی هنری است که ضمن تاسیس یک یا چند دانشگاه هنری، مهد فیلمسازی، استودیوهای آهنگ، شهرک سینمایی، موزه هنر، مراکز تولید و آموزش صنایع دستی، مراکز تولید فرش، گالریهای نقاشی،سالنهای کنسرت،سالنهای نمایش، کلاسهای تخصصی هنری و مراکز آموزشی و تمام شرکتها و صنایع وابسته به هنر باشد. یک شهر تخصصی دیگر، یک شهر بزرگ دانشگاهی است که بجز چند دانشگاه داخلی، چندین دانشگاه تحت لیسانس دانشگاههای معتبر جهان انجام فعالیت کنند. در همین شهر میتوان مجموعه ای از بیمارستانهای بزرگ فراهم آورد تا بتوانند بیماران کشورهای همسایه را پوشش دهند و در ضمن از ظرفیت اساتید دانشگاه استفاده کنند و دانشگاه نیز بتواند از دانش جراحان زبر دست بیمارستان سود ببرد، شهری که بدون نیاز به ویزا بر روی تمام کشورهای همسایه و فارسی زبان باز باشد و سیل عظیم توریست درمانی را پاسخگو باشد.

چند شهر تخصصی کوچک فرآورده های کشاورزی و دامی در چند نقطه کشور میتوان ایجاد کرد که وظیفه جمع آوری و توزیع محصولات کشاورزی و دامی کشور را عهده دار باشند و تمامی صنایع تبدیلی و بسته بندی مجهز در این شهرها بتواند وظیفه توزیع داخلی محصولات کشاورزی و دامی و همچنین صادرات آنها را بعهده گیرد بسیاری از کارخانجات کمپوت و کنسرو، صنایع غذایی، بیسکویت و شکلات و تنقلات طبیعی و بسیاری از کارخانجات محصولات آرایشی جای خود را در این شهرها پیدا میکنند و گسترش مییابند.

سعدی نام  آذر 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

 


  • محمد تقی سعدی نام

فرشتگان دربند

بیشتر ادیان در محدوده شناخت ما معتقدند اول مرد آفریده شده و پس از آن زن و نگاه مذهبی یهودیت و مسیحیت و اسلام مانند همه ادیان شرقی به زن، نگاهی بسیار کم ارزش تر از نگاه به مرد است و حتی معتقدند اولین گناه را زن انجام داد که انسان از بهشت طرد شد ولذا جنس زن را عامل گناه میدانند و با پشتوانه دیدگاه همه مذاهب، ظلم به زنها خواست خدا یان محسوب میشود. هرچه به قبل برمی گردیم فضای جوامع برای زنها خشن تر و سخت تر میشود هرچند هدف اصلی هر مردی در زندگی همزیستی با یک یا چند زن بوده و تمامی قدرت طلبیها و ثروت اندوزی مردان، یک پایه اصلیش جلب توجه زن دلخواه میباشد و هدف و یا نتیجه همه جنگها کسب همنشینی با زنان بیشتر است. زنها بدون داشتن قدرت بدنی مردانه، همیشه زندگیی در حدود مرد داشته و از همان خورد و خوراک و امکانات موجود بهره بردند و این را مدیون هوش زنانه در بخدمت گرفتن قدرت و امکانات مرد هستند که منحصر به زنان است. شاید همین هوش بخدمت گرفتن مردان، است که گاهی برای زن از نماد روباه استفاده میکنیم و یا روباه را با شما یی از زن نمایش‌ میدهیم .

نکته جذابیت دیگر زن نماد باروری است که توسعه دهنده ایل و قبیله و جامعه بشری است نمادی که حتی مردهای با تفکر قدیمی و مدعیان مذهبی ضد زن هم نمیتوانند منکر آن باشند چه اینکه همه مردان قدرتمند یا متنفذین مذهبی را مادری بدنیا آوردهاست.

زنها نماد بسیاری از خدایان بشر بودند آناهیتا الهه ایرانی "آبها،فراوانی،عشق و زایش"،زن بود

"هرا" الهه زناشویی یونان، آتنا الهه عقل و هنر،آرتمیس الهه شکار و زمین، افرودیت الهه عشق و زیبایی،

آمفیتریت الهه دریا،آستریا الهه ستارگان،آتلانتا الهه رقابت و جنگجو، برخی از خدایان زن یونانند و ونوس الهه عشق و زیبایی روم بود.

 در روم قدیم یکی از تفریحات مردم دزدیدن زنان زیبا از ایالتهای همجوار بود که برای ربودن زنان سابین این پرتره را ساخته اند.

 در قانون مانو هندی سه راه برای ازدواج بود اول و بهترین آن ربودن زن دلخواه و دوم خریدن آن و عشق آخرین روش بود که مایه سرافکندگی زن و مرد را فراهم میکرد. قانون نامه مانو زن را مایه بی آبرویی و نزاع میدانست در هند قدیم زنی که شوهرش مرده بود را همراه مرد دفن میکردند که به آن رسم ساتی می گفتند و زن تحت فشار رسومات خود را همراه شوهر مرده اش زنده بگور میکرد این رسم را انگلیس در زمان استعمار بر هند ممنوع کرد.  در روم مردان حق داشتند اگر خطایی از زن سر زد او را بکشند. بموجب قانون "کروستین روم مسیحی" اگر زنی طلاق می گرفت باید ۱۸ ماه بعنوان راهبه در صومعه بسر میبرد و پس از آن حق خروج و ازدواج داشت. در جامعه اسپارتیان یونان، هدف از ازدواج تولید نسل قوی و سالم بود بنابر این شوهران سالخورده یا مریض، زنانشان را در اختیار جوانان قوی میگذاشتند تا صاحب بچه قوی و سالم شوند . در چین بمدت هزار سال و تا 1921 پاهای دختران را میبستند تا بزرگ نشود و در اندازه ۷ سانت باقی بماند و دختری که اینگونه نبود برایش شوهر پیدا نمی شد. در قبایل سورما اتیوپی، زنان و دختران مجبورند خود را به شکلهای عجیبی در آورند که باب طبع مردان قرار گیرند. اینکاها برای جلوگیری از بلایای طبیعی یک دختر زیبا و سالم و جوان را قربانی میکردند.

رفتار پادشاهان، نماد خواسته های واقعی انسان است و اکثر پادشاهان تعداد زنانشان متناسب با میزان قدرت و نفوذشان بوده و همه عاشق توسعه حرمسرا بودند ناصرالدین شاه قاجار در هنگام مرگ ۱۱۲ زن داشت فتحعلیشاه قاجار ۱۶۹ زن و ۲۱۰ فرزند داشت ودر حرمسرایش بیش از ۱۰۰۰ زن بود که برخی را ندیده بود. ملک عبدالله پادشاه سابق عربستان ۱۹ همسر و ۳۶ فرزند داشت خسرو پرویز در حرمسرایش ۳۰۰۰ زن داشت در عهد قدیم تورات آمده که داوود و سلیمان پیامبر هر کدام صد زن داشتند در چین تا ۱۳۰ زن اجازه داشتند بگیرند و تا قبل از انقلاب 1921 ننگ بود اگر کسی یک زن داشت. یکی از امپراطوران چین ۳۰۰۰ زن داشت . رامسیس دوم در مصر ۱۶۰ فرزند از زنانش داشت. پادشاهان پروس بیش از یک همسر داشتند و پادشاه ایرلند دو همسر و دو کنیز داشت. جالب اینکه اگر شاهی به یک زن قناعت میکرد و غذای معمولی میخورد حمل بر شکست و ناتوانی وی میشد. در یونان قدیم مردان اجازه داشتند با زنان دیگر هم رابطه داشته باشند.

 این حس قدیمی همنشینی با زنان بیشتر، اگر چه هنوز در خاورمیانه و آفریقا بصورت چند همسری دیده میشود ولی عملا شکل و شیوه آن تغییر کرد. با کار کردن و دریافت حقوق، اکثر زنان بی نیاز از نان آوری مرد شدند. با حضور زنان در مجامع و محل های کار ،همنشینی با زنان بصورت غیر رسمی و بدون نیاز به ازدواج وسعت پیدا کرد بگونه ای که پارتیها،دور همی ها و مجالس بزم،کنسرتها و جشنهای خیابانی زیادی برپا میشود و امکان همنشینی و شادی زنان و مردان براحتی فراهم میکند.

در نظام غربی برای رفع مشکل جدایی زن و مرد و مشکلات روحی ناشی از آن، در مدارس و دانشگاهها معاشرت آسان دخترو پسر را فراهم میکنند و قوانینی خانواده ها را از هر گونه سختگیری در این معاشرتهای منع میکند، بگونه ایکه خانواده حق جلوگیری از رفت و آمد دوست دختر یا دوست پسر عضو خانواده به اتاق فرزند را ندارد. چند سال پیش هلند بودم یک مدرسه، تالار هتل که شیشه ای بود و از لابی دیده میشد را، برای بچه های ۱۳،۱۴ سال مدرسه کرایه کرده بود و حدود ۴۰ دانش آموز دختر و پسر که نیمی از آنها هم سیاه آفریقایی بودند در این سالن ابتدا به تمرینات رقص پرداختند و بعد به دنبال سر هم کردن رسید و سپس یکی روی یکنفر میپرید و و وی را روی زمین می انداخت و هفت هشت نفر دیگه هم خودشونو روی اونها میانداختند گاهی هم یک دختر و پسر دست هم را می گرفتند و در گوشه ای به گپ زدن و بوسیدن همدیگر مشغول میشدند و گاهی فراتر از آن . مربی آنها که یک زن بود فقط در گوشه ای نشسته بود و آنها را تماشا میکرد بدون اینکه دخالتی در کارشان بکند و هدف از این فعالیت این عنوان شد که اینگونه انرژی بچه ها تخلیه میشود و آرام و بی دغدغه وارد خانه میشوند و به امور دیگر میپردازند. یعنی معاشرت با جنس مخالف بصورت آزادانه که قبلا فقط در انحصار پادشاهان و افراد بسیار ثروتمند بود، حالا در اختیار همه مردم اعم از ثروتمند و فقیر است.

زنان برای اولین بار در یکصد سال اخیر آزادیهایی پیدا کردند که تا کنون نداشتند. حق انتخاب دوست و یا شوهر را بیشتر از قبل دارند، بسیاری با داشتن شغل مستقل بینیاز از تحت تکفل مردند ، دارایی زن مستقل از مرد است ، حق رای دارند ، بسیاری از قوانین و فشارهای اجتماعی از روی آنها برداشته شده ، دیگر بعنوان یک شیئی ارزشمند به آنها نگاه نمیشود ، کمتر کسی خود را مالک زن میداند ، در دادگاهها بدادشان میرسند ، اجازه تحصیل و انتخاب شغل و محل زندگی پیدا کردند، اجازه پیدا کردند که زمان حاملگی و تعداد آنرا مدیریت کنند و خیلی از زنها فرصت پیدا کردند بیش از یک مرد را تجربه کنند. دست آوردهایی که زنها در هر جامعه با هر دینی از ژاپن و کره و چین و هند گرفته تا ایران و خاورمیانه و اروپا و آمریکا فاقد آنها بودند. البته باید گفت که زن هنوز زن است هنوز در آسیا و آفریقا و مناطق بدوی درصد قابل توجهی از فشارهای ضد انسانی روی زن وجود دارد، هنوز گناه زن مستوجب اعدام و سنگسار است، هنوز غیرت و بدبینی و کنترل زنان غوغا میکند ، روابطشان و رفت و آمدشان بشدت تحت کنترل است، هنوز زنان تحت قیمومیت مردان محسوب میشوند، هنوز ازدواجهای تحت فشار وجود دارد، هنوز پوشش اجباری و محدودیت بر زنان اعمال میشود، هنوز اجازه انداختن بچه ناخواسته را ندارند، هنوز ارث زن و مرد برابر نیست، هنوز جامعه مراقب است که این موجود گناهکار بی آبرویی ببار نیاورد و هنوز مراقبیم که این کالا به تصرف دیگران درنیاید. در جوامع اروپایی و آمریکایی با اینکه خشونتهای فوق کمتر دیده میشود ولی باز هم خشونت علیه زنان بمقدار زیادی وجود دارد شاید صد سال دیگر لازم باشد که زنان بتوانند جایگاه واقعی خود را در جامعه دست و پا کنند.

خشونت علیه زنان چگونه تعریف می‌شود؟

براساس تعریف ارائه شده از سوی «سازمان ملل متحد»، اعمال هرگونه رفتار و یا گفتار آزاردهنده از سوی مردان یا زنان که سبب آسیب‌های فیزیکی، جنسی، ذهنی یا رنج زنان شود خشونت علیه زنان تعریف می‌شود. استفاده از کلمات توهین‌آمیز و تحقیر کننده، استفاده از عبارات تهدیدآمیز، فریاد کشیدن، رفتارهای کنترل کننده، کتک زدن، اعمال زور برای برقراری رابطه جنسی و عاطفی، آسیب زدن به دستگاه تناسلی، ختنه کردن و تجاوز جنسی از جمله رفتارهای خشونت‌آمیز علیه زنان است.

با هم بد نیست پاره ای آمارهای خشونت علیه زنان در جهان کنونی را مرور کنیم:

در بنگلادش 84 درصد زنان کلمات ناخوشایند و آزار فیزیکی را تجربه میکنند. بیشتر زنان بنگلادش در کارخانه های پوشاک کار میکنند و صاحبان شرکتها توقع دارند زنان در اختیارشان باشند.در کامبوج و ویتنام سه زن از هر چهار زن مورد آزار و اذیت قرار میگیرند و 40 درصد زنان در مکانهایی که مردان جمعند احساس امنیت نمیکنند. در هند آمار خشونت علیه زنان بسیار بالاست.  37درصد زنان جهان عرب مورد خشونت جنسی قرار گرفتند.50 درصد زنان تانزانیا و 71 درصد زنان اتیوپی توسط شوهرانشان مورد اذیت واقع میشوند.تنها 12 درصد زنان آفریقای جنوبی در محله خود احساس امنیت دارند و 80 درصد زنها آزار و اذیت جنسی را تجربه کردند آفریقای جنوبی مقام اول تجاوز جنسی را دارد. 65  درصد زنهای آمریکا آزار خیابانی را تجربه کردند،23 درصد مورد آزار جنسی واقع شدند و 37 درصد میترسند شبها تنها در خیابان باشند.در آمریکای جنوبی 86 درصد مورد سوء استفاده جنسی قرار دارند و 84 درصد توسط پلیس اذیت شدند، در مکزیک 58 درصد زنها مورد تجاوز قرار میگیرند. 78 درصد زنان استرالیا مورد اذیت کلامی و فیزیکی هستند.83 میلیون زن اروپایی یعنی یک سوم زنان آنجا از 15 سالگی مورد خشونت قرار گرفتند و 55 درصد مورد آزارهای جنسی بودند و از هر بیست زن یکی مورد تجاوز قرار گرفته است. کشورهایی که بیشترین آمار خشونت علیه زنان اروپا را دارند:دانمارک 52 درصد، فنلاند 47 درصد، سوئد 46 درصد و آلمان 35 درصد، در سوئد از هر چهار زن یکی مورد تجاوز قرار میگیرد و مقام دوم تجاوز جنسی را دارد و در ایران  66 درصد زنان مورد خشونت خانگی قرار گرفته اند.

در انتها خوبست بیاد آوریم که زن، زن است و بدون زن و شادی او، زندگی مرد سرد و بیروح. همیشه حس عشق به زیبایی و لطافت زن روح مردان را آرامش و التیام میبخشد و بخش عمده ای از تلاش مرد در زندگی صرف کسب همنشینی با این موجود جذاب و دلربا است.

سعدی نام  آبان 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

گذر از بن بست کشور6

وضعیت علمی دانشگاهی

پس از انقلاب 57 حاکمان بدون تجربه حکومتی ، نگران هدایت دانشجویان  کشور و خوراندن سیستم اسلامی  به آنان بودند و عاقبت به زور متوسل شدند، تحت عنوان انقلاب فرهنگی دانشگاهها بسته شد و پس از دو سال بتدریج باز شد و دانشجویان را با شرط و شروط پذیرفتند و گروهی هم اجازه حضور پیدا نکردند. تعداد قابل توجهی دانشجو تحت عنوان سهمیه جهاد و سپاه و بنیاد شهید و بسیج بدون داشتن رتبه لازم در کنکور وارد دانشگاه شدند 


و همینها حتی اگر خیلی هم جانبدار حکومت نبودند، ابزار مناسبی جهت کنترل فضای کلاسها و دانشگاه شدند. 

و فضای جنگی حاکم بر کشور زشتی این جراحی در دانشگاهها را پوشاند و با جو ارعاب و اخراج اساتید و دانشجویان، آنها را تحت کنترل گرفتند. تعدادی از اساتید، کشور را ترک کردند و گروهی هم از دانشگاه اخراج شدند. آنقدر جنگ و دیگر مشکلات بر کشور سایه افکنده بود که پوسته ای از دانشگاه هم پیشرفت محسوب میشد.

 هر چند که در سخنرانیهای زعمای کشور بر نقش آزادی دانشجو و خط گرفتن جامعه از دانشگاه تاکید میشد ولی دیگر مخالفی را یارای زبان باز کردن در دانشگاه نبود و با نبود مخالف، موافقان هم ارزشی نداشتند و دیده نمیشدند. همه تلاش داشتند واحدها را پاس کنند و از این محیط نه چندان دوست داشتنی خارج شوند و ایرانیان مدرک گرا، مدرک گراتر شدند. اساتید هم دیگر دل و دماغی برای تشویق به تحقیق  و کار مشترک با دانشجو را نداشتند و شاید هم از برداشتهای احتمالی واهمه داشتند. چند سال بعد هم که دانشگاه آزاد ایجاد شد بدون اینکه کادری برای آن تربیت شود و در حقیقت روی ظرفیت و وقت خالی اساتید موجود دانشگاهها حساب شد و اینگونه فوق لیسانسها و حتی لیسانسها هم بعنوان استاد استفاده شدند و به تربیت سیل دانشجو تشنه مدرک پرداختند. خیلی از اصول دانشگاهی کنار گذاشته شد و جامعه بسمتی رفت که همه دکتر و مهندس باشند ، دکتر و مهندسهایی که با دستان خالی از دانشگاهها فارغ التحصیل میشدند به این امید که در محیط کار، آموزشهای لازم راببینند و این هزینه گزاف را لاجرم باید جامعه بپردازد. در آمارهای زیر میبینیم که فبل از انقلاب 57 به ازای هر 18 دانشجو ، یک استاد داشتیم و الان به ازای هر 62 دانشجو یک استاد و لحاظ اینکه بسیاری از استادان امروزی دانشگاههای غیردولتی و غیر انتفاعی ،  از نظر اصول دانشگاهی، استاد محسوب نمیشوند و یا به عبارتی در هیچ کشور دیگری به عنوان استاد استخدام نمیشوند.

مقایسه دانشگاهها و استادان قبل و بعد انقلاب 57

شاخص

سال 55

سال90

تعداد دانش آموزان

6.600.842

12.362.649

جمعیت دارای تحصیلات عالیه

310.000

5.474.000

تعداد دانشجویان

حدود 170.000 نفر

حدود 4.000.000 نفر

تعداد دانشگاه ها

223 واحد

2540واحد

تعداد کل اعضای هیئت علمی در دانشگاه ها

9282

63818

درصد استاد به دانشجو

18

62

 

منتشر شده در مورخ: 1393/11/06شناسه خبر: 224173

این اساتیدی که بکار گرفته شدند که خودشان اعتقادی به استاد بودن نداشتند، به دانشجوی  پولی دانشگاه، سخت نگرفتند و از حجم درسها کاستند و امتحانها را راحتتر برگذار کردند شاید فقط از روی مطالب جزوه! و از تقلب دانشجو چشم پوشی کردند تا زودتر این دانشجویان به مدرک برسند، سواد و دانش دیگر مطرح نبود، انقدر این جو مراعات کردن استاد و دانشجو جلو رفت که کلاس 7 ساعته دانشجویان معماری پس از یک و نیم ساعت به اتمام میرسد و دانشجوها سئوالی برای پرسیدن ندارند و یا مشکلی برای رفع شدن،خوشحال میروند به دورهمی ها برسند و استاد هم که لابد کلی چاله چوله دارد، میرود به آنها رسیدگی کند. 

پس از امتحان پایان ترم هم دانشجویانی که امکان تقلب نداشتند به شیوه های دیگری متوسل میشوند و خریدی برای استاد انجام میدهند و یا مشکلی را برایش حل میکنند تا استاد نمره قبولی به آنها بدهد و دختران هم امکانات بیشتری برای جلب توجه استاد در اختیار دارند و از لبخند و حضور در دفتر استاد گرفته تا گریه و شرح اتفاقات عجیب غریب وحتی وعده های بسیار جذابتر استفاده میکنند تا این واحد را هم پاس کنند

 و داریم اساتیدی که صرفا برای همین جاذبه ها ، وقت ارزشمند خود را در دانشگاهها تلف میکنند! و با دانشجو سر و کله میزنند و آنقدر کار بالا میگرد که اگر توقع استاد از دانشجویان دختر برآورده نشود، نمره نمی آورند و چه بسیار دانشجویان دختری که مجبورند آن واحد را حذف کنند و وقتی بگیرند که استاد دیگری برای آن درس بیاید و حاضر به قبول پیشنهاد بیشرمانه استاد نیستند.

 و ببینید اتفاقات از این دست در دانشگاهها در این سالها، تجاوز به دانشجو و پس از آن آتش گرفتن ماشین استاد و غیره . اینگونه بستر رشد علمی فرهنگی کشور را آماده کردیم شاید هم آلوده!

 

 

تعداد موسسات آموزش عالی به تفکیک نوع وابستگی در سال تحصیلی ۹۵ – ۹۶

 

نوع وابستگی

تعداد

 

وزارت علوم، تحقیقات و فناوری

141

دانشگاه پیام نور

466

دانشگاه علمی و کاربردی

953

موسسات آموزش عالی غیرانتفاعی و غیردولتی

309

دانشگاه آزاد اسلامی

530

دانشگاه فنی و حرفه‌ای

170

جمع

2569

 

تعداد دانشجویان به تفکیک نوع وابستگی و جنسیت در سال تحصیلی ۹۵ – ۹۶

 

نوع وابستگی

مرد

زن

جمع

درصد

وزارت علوم، تحقیقات و فناوری

۳۵۷۲۵۵

329781

687036

0.18

دانشگاه پیام نور

۳۵۳۰۲۱

۱۹۳۸۶۵

۵۴۶۸۸۶

0.14

دانشگاه علمی و کاربردی

۱۵۳۷۳۳

320065

473798

0.12

موسسات آموزش عالی غیرانتفاعی و غیردولتی

۱۶۱۵۲۵

۱۷۷۸۰۰

۳۳۹۳۲۵

0.09

دانشگاه آزاد اسلامی

۶۳۷۳۱۷

۹۱۲۷۵۳

۱۵۵۰۰۷۰

0.41

دانشگاه فنی و حرفه‌ای

۶۰۴۱۸

۱۳۶۸۸۷

۱۹۷۳۰۵

0.05

جمع

1723269

۲۰۷۱۱۵۱

۳۷۹۴۴۲۰

 

 

در این 40 سال کمتر کسی دغدغه ارتقای علمی دانشگاهها را داشت ، دغدغه ارتقای علمی دانشجویان، دغدغه اعزام دانشجویان به خارج جهت کسب آخرین دستاوردهای علمی جهان، دغدغه رشد علمی اساتید، دغدغه رشد علمی کشور، دغدغه حداکثر استفاده از توان دانشجو، در این سالها واحدهای زیادی جایگزین واحدهای درسی مرسوم دانشجو شد، واحدهایی سیاسی عقیدتی جهت اطمینان از شیرفهم شدن دانشجو از دست آوردهای بزرگ سیاسی مذهبی کشور و دانشجویان هم برای خلاصی از کلاسها یا در ترمهای تابستان آنرا گرفتند و امتحان دادند و یا در طول ترم بعنوان واحدهای درسی راحتتر، گذراندند. اعزام دانشجو دیپلمه به خارج برای جلوگیری از آشنایی جوانان با جاذبه های غربی و لطمه خوردن به دینشان منسوخ شد و فقط افرادی بعد از لیسانس و پس از گذراندن سربازی امکان آنرا می یافتند که شخصا برای ادامه تحصیلت بروند. پس از انقلاب 57 کشور به این نتیجه رسید که علم و عالم لازم در کشور وجود دارد و همه برنامه ها را بر مبنای آنچه موجود بود گذاشتند و دغدغه دینی اجازه نداد که این علوم توسعه داده شود و آب را از سرچشمه بخوریم. اکنون در بسیاری از کشورها، دانشگاهها با دانشگاههای معتبر جهان لینک اند و ضمن گرفتن منابع درسی از آن دانشگاه، این فرصت برای دانشجویان فراهم میشود که چند ترم را در دانشگاه مادر بگذرانند و اینگونه سعی میشود سطح علمی دانشجویان داخلی با سطح دانشگاههای بهتر نزدیک شود. ولی مگر میشود راضی شد که جوان ما که دین درست حسابی ندارد و در داخل با این همه محدودیت موجود، باز هم بضرب گشت ارشاد و نیروی انتظامی هدایت میشود را بخاطر علم مادی به مهد فساد بفرستیم و تازه وقتی فارغ التحصیل شد برگردد و برای همه افاده کند و خدای ناکرده اصل دین را هم دیگر قبول نداشته باشد! اینگونه در بلاتکلیفی قرار گرفتیم از یک طرف مهد علم اروپا بود و ما مانند زمان قاجار میخواستیم از آن فرار کنیم و مردممان را آلوده به عقاید آنان نکنیم و از طرفی سیاست ایجاب میکرد دانشگاه داشته باشیم و کلی دانشجو تا نیازهای اداراتمان را برآورده کند و در دنیا هم بگوییم کلی دانشگاه و دانشجو داریم و اینگونه برای خراب کردن دانشگاه هم که بود آنقدر بدون پشتوانه علمی و تجهیزات آنرا کسترش دادیم که اکنون در خیلی از شهرستانهای کوچک که حتی بیمارستان ندارند، دانشگاه داریم

 و دانشجویان بخت برگشته ای که جاهای بهتر قبول نشده اند ، در این دانشگاههای نیمه روستایی تحصیل میکنند، مناطقی که حتی فرودگاه ندارد که استاد پروازی داشته باشد و اساتید و یا بعبارتی معلمهای دانشگا هی پس از چندین ساعت رانندگی به کلاس میرسند و یکی دو کلاس را با عجله برگذار میکنند و برمیگردند و اینگونه دانشجوی خام را با آخرین دست آوردهای علمی داریم آشنا میکنیم و در پایان بدون هرگونه دست آورد علمی، مدرکی به او میدهیم که ثابت کند چندین سال از عمر ارزشمندش بخوبی تلف شده است و بعد میخندیم که در میان رفتگران شهرداری چقدر لیسانس داریم و چقدر فوق لیسانس!

دو جدول زیر رتبه برخی از دانشگاههای ایران را نشان میدهد و لیست کشورهایی که صد دانشگاه برتر را در کشور خود دارند.

عملکرد دانشگاه های کشور در رتبه بندی یو اس نیوز

رتبه جهانی سال ۲۰۱۸

دانشگاه

۴۶۲

دانشگاه تهران

۴۹۷

دانشگاه آزاد واحد کرج

۵۱۹

دانشگاه صنعتی شریف

۵۹۰

دانشگاه صنعتی اصفهان

۶۶۱

دانشگاه صنعتی امیرکبیر

۷۵۶

دانشگاه علوم پزشکی تهران

۷۹۵

دانشگاه علم و صنعت ایران

۸۰۶

دانشگاه تربیت مدرس

۸۶۸

دانشگاه فردوسی مشهد

۸۸۰

دانشگاه تبریز

۱۰۹۷

دانشگاه اصفهان

۱۱۴۹

دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی

۱۲۲۴

دانشگاه علوم پزشکی شیراز

+۱۲۲۴

دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل

                       

رتبه خوبمان 462 است که با اینکه به آن افتخار میکنیم ،جای افتخار ندارد بخصوص که خیلی از کشورهایی که دانشگاه معتبر ندارند، مردمشان در بهترین دانشگاههای جهان درس میخوانند ولی ما اعزام دانشجو دیپلمه را منسوخ کردیم.   

لیست کشورهای دارای یکصد دانشگاه برتر 2016

کشور

تعداد دانشگاه جزو صد تای برتر

آمریکا

49

استرالیا

6

انگلیس

8

ژاپن

4

سوئیس

4

هلند

3

کانادا

4

بلژیک

2

دانمارک

1

اسرائیل

2

فرانسه

3

روسیه

1

سوئد

3

سنگاپور

1

آلمان

3

چین

2

فنلاند

ا

نروژ

1

 

""ستاری معاون علمی فناوری رئیس جمهور

در ابتدای انقلاب 170 هزار دانشجو در کشور وجود داشت و 100 هزار دانشجوی ایرانی نیز در خارج از کشور تحصیل می کردند و 56 هزار نفر از دانشجویان ایرانی نیز در آمریکا تحصیل می کردند.

ستاری ادامه داد: اکنون بیش از 4 میلیون و 500 هزار دانشجو در کشور تحصیل می کنند که این تعداد نسبت به سالهای ابتدایی انقلاب 25 برابر شده است و تعداد دانشجویان ایرانی که در خارج از کشور تحصیل می کنند به 48 هزار نفر رسیده و کمتر از نصف دوره سال های ابتدایی انقلاب است.""

سعدی نام  آبان 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل



  • محمد تقی سعدی نام

گذر از بن بست کشور 5

گذر از بن بست کشور 5

وضعیت موجود اجتماعی مذهبی

نتایج مشابه عملکرد سیاسی اقتصادی دو جناح حاکم در کشور، دلسردی قابل توجهی در مردم ایجاد نموده است. جامعه 8 سال صبر میکند به این امید که جناح دیگر با وعده های زیبایی که میدهد از صندوق انتخابات سر درآورد و نتایج اجتماعی اقتصادی جامعه تغییر نمیکند و بدتر هم میشود و بیشتر وعده های انتخاباتی هم در کوران حوادث گم میشود.در زمان آقای احمدی نژاد با افتخار ارزش پول ملی را به کمتر از یک سوم کاهش دادند که اقتصاد شکوفا میشود و صادرات زیاد میشود و بیشتر کشورهای موفق اینگونه رشد کردند. ولی همزمان با افزایش قیمت دلار هر مغازه داری به همان نسبت قیمت اجناس خود را بالا میبرد، اجناسی که اصلا به دلار و واردات ارتباطی ندارد و اینگونه همه چیز گرانتر شد و خواسته اقتصاددانان و دولت که کالاها ارزانتر در کشور تولید میشود و امکان صادرات آن بیشتر است، تامین نشد و فقط روحیه مردم خرابتر شد و فقیرتر شدند. در زمان آقای روحانی هم ارزش پول ملی تاکنون به حدود یک پنجم تنزل پیداکرده و جالبه که بیشترین تورم( البته آنچه بانک مرکزی اعلام کرده) در میوه حادث شده که هیچگونه ارزبری ندارد(98 درصد).

 و اینکه یک ملت ببیند ارزش پول توی جیبش در کشور خودش و در دنیا یک پنجم شده، همان اثری است که اگر صبح از خواب بلند شوند و ببینند چهار پنجم ثروتشان را دزد برده است. اصلا جالب نیست که در یکسال اخیر همه عوامل تنش زا با هم اتفاق افتاده اند. زلزله های مکرر کرمانشاه و کرمان وکشته و زخمی شدن صدها نفر و بیش از هفتاد هزار بیخانمان،

 آلودگی غیرقابل تحمل هوای خوزستان و پدیده ریزگردها که هزاران نفر را راهی بیمارستان کرده و آرامش را از این جمعیت سلب نموده است و هیچ راه حلی برای آن متصور نیست، بی آبی و خشکسالی شدیدی که بر کشور حاکم شده و کار را به بستن آب یزد توسط روستائیان اصفهان کشاند و مردم را رو در روی هم قرار داد و در بلوچستان هلال احمر آب نذری پخش میکند، درگیریهای دو جناح حاکم و اعتراضات معیشتی که جناح مخالف براه  انداخت و کنترل از دستش خارج شد و به اعتراضات ضد نظام در پاره ای از شهرها منجر گردید و چقدر مایه خوشحالی دشمنان خارجی بود و به کشته شدن و دستگیری عده زیادی انجامید. خروج آمریکا از برجام که مایه مباهات دولت همین قرارداد برجام بود، کاهش وحشتناک ارزش پول ملی که آخرین امیدهای مردم را ازبین برد، خاموشی های مکرر در کشور با توجه به اتکا به برق آبی و خشکسالی و متوقف شدن صادرات برق و در نهایت روشدن اختلاسها و سوء استفاده از رانتها با رقمهای سرسام آور 26 هزار میلیاردتومانی.

 دولتی که شعارش تورم تکرقمی بود موجب افزایش سیصد درصدی قیمتها شد.

 واقعا مگر یک ملت چقدر روحیه و انگیزه دارد که اینهمه بلا بر سرش ببارد؟ عده معدودی در کشور امکان مهاجرت دارند و همینها سرمایه هایشان را به دلار و طلا تبدیل میکنند و راهی ترکیه و گرجستان و ارمنستان و کشورهای اروپایی و کانادا و استرالیا و هر آنجایی که امکانش باشد شده اند و بخش قابل توجهی از کاهش ارزش پول هم مربوط به همین خروج سرمایه هاست ولی مگر یک ملت میشود که کوچ کنند و زادگاهشان را ترک کنند؟ مردم این کشور باید در بد و خوب میهنشان بمانند و با امید به روزهای بهتر زندگی کنند. همزمان با این وضع اجتماعی ، عده ای ذوق زده شده اند که اینجا کشور امام زمان است و در آن نباید گناه صورت بگیرد و چه بگیر و ببندها و گشت ارشاد و سپردن کنترل میزان دین مردم به نیروی انتظامی که اصلا فرشته و بیگناه نیست،

 هر کس حجابش دلخواه آن مامور نباشد راهی کلانتری شود و باز با اتکا با اینکه بابای مردم شده اند، حمله به خانه ها و باغها برای کشف احتمالی دورهمی دختر و پسر و رقص و مشروبات الکلی و جلوگیری از انجام گناه. عده ای هم تمام تلاششان برخ کشیدن روزهای عزاداری و زدن پرچمهای سیاه در هر کوی و برزن و یستن سینماها و تئاترها و مراکز خوشحالی در این روزها و قطع برنامه های یک کم جذابتر تلویزیون در روزهای عزاست.

و فکر نکنید چهارده معصوم داریم، چهارده روز در سال چیزی نیست، دو ماه محرم صفر با سه دهه فاطمیه میشود سه ماه با ماه رمضان و روایتهای مختلف از رحلت امامان، چهار و نیم ماه از سال یا به عبارتی حداقل از هر سه روز، یک روز آن عزاداری است که به زعم آقایان همه را مردم باید به سوز و گداز بپردازند و از هر گونه شادی و خوشحالی بپرهیزند و اینگونه مذهبمان رونق میگیرد!! اگر واقعا یکی از امامان امروز حضور داشت اجازه میداد هر روز کشور را نیمه تعطیل یا تعطیل کنند که سالگرد امامی در آن روز است؟ حجاب دختران هم شده خط قرمز نظام و شیشه عمر حکومت و هرکس آن را به عمد رعایت نکند دوسال زندان! حکم ده سال زندانی آن خبرنگار جوانی که در پیج خودش شوخیی کرده بود که دامن امام هشتم را میگرفت، واقعا خجالت آور و غیر قابل دفاع است و مردم دیگر هیچ حریمی که حرمت آن نگه داشته شود ندارند و حکومت همه جا سرک میکشد و خوشحالند که دارد اسلام ناب محمدی اجرا میشود. و با همین رفتارها مردم را از دین فراری کردند و روزی که جمهوری اسلامی برپا شد بیست درصد هم بی حجاب نداشتیم و خبری از رواج روابط دختر و پسر و دوست دختر و دوست پسر نبود و این همه دور همی و پارتی و استخر پارتی و مشروبخواری رایج نبود و قسمت عمده اینها بخاطر دفاع غلط از دین و اعمال فشارهای بیهوده حکومت است.

گذر از بحران اجتماعی مذهبی

در درجه اول دولت باید کلیه فعالیتهای اقتصادی خود را به بخش خصوصی منتقل کند تا بسیاری از مشکلات اجتماعی و پارتی بازیها و رانتها کاهش یابد (توصیه های گذر از بن بست کشور5) و مردم را با ضربات جدیدی مواجه نکند. حکومت در انتخاب کاندیداهای ریاست جمهوری باید دقت بیشتری انجام دهد و سه یا چهار نفری کاندید شوند که سوابق مدیریتی خوبی داشته و اطمینان از عملکرد صحیح آنها و پیشبرد مملکت قطعی است و انتخاب وزرا و سایر کارگزاران کشور هم باید در درجه اول بر مبنای توانایی و تخصص صورت گیرد و مسایل جناحی و مذهبی در درجه بعدی باشد. در بعد مسائل مذهبی هم تجدید نظر جدی لازم است، وصل کردن حجاب یک دختر در شهرستانی دور افتاده یا تهران به اساس حکومت، غلط است و درست نیست که از 18 روز تعطیلات رسمی، 11 روز آن عزاداری است و اعتقاد مذهبی یک مسئله شخصی است و دخالت حکومتها در آن همان نتایج کلیساهای قرن 16 را بدنبال خواهد داشت و توصیه میشود به هیچ وجه دولت اجازه دخالت عوامل رسمی و غیر رسمی خود را در زندگی شخصی مردم ندهد.

 

سعدی نام  شهریور 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

گذر از بن بست کشور 4

گذر از بن بست کشور 4

گذر از وضعیت اقتصادی- صنعتی

در گذر از بن بست 2 تصویری از وضع اقتصادی-صنعتی ارائه شد حال ببینیم چگونه باید تغییر کرد. بزرگترین مشکل کشور دولت زدگی است که همه کارها یا توسط دولت انجام میشود و یا بخشی از کلاف آن در دست دولت است. صنایع، بانکها، خدمات، تهیه و توزیع، سیستم قضایی، مدارس و سرمایه گذاریها. باید از این وضعیت خلاص شویم. همانطور که گفته شد کارخانجات و صنایع زیادی که یا کم بازده اند و یا ضررده، سالها بلحاظ مسائل سیاسی توسط دولت یدک کشیده میشود، شکی نیست که ارزش آنها هزاران میلیارد است ولی اگر حساب کنیم از هزینه ای که دولت ظرف 5 تا 10 سال برای آن صرف میکند، کم ارزشتر است. واگذاری آن به بخش خصوصی هم مشکلات زیادی دارد، اول اینکه حتی اگر سرمایه گذاری اینقدر پول داشته باشد میترسد که خود را انگشت نما کند دوم اینکه این مجموعه ها، کارگران اضافی زیادی دارند که بیکار کردن آنها بدون مشکل نیست. ولی باید این طوق بندگی یکبار از گردن دولت آزاد شود. ایران خودرو را مثال میزنیم،

 یکی از لایق ترین سرمایه گذاران بخش خودرو را باید انتخاب کرد و این صنعت را به وی واگذار نمود با این شرط که ظرف 5 سال در کنار روند جاری ، چند خودرو ملی تولید کند و دستش در کم و زیاد کردن نیروی انسانی و تجهیزات و امکانات باز باشد و پس از 5 سال و اطمینان طرفین از موفقیت، ارزش مجموعه یا بصورت سهام دولت محسوب گردد و یا ظرف مدتی بصورت اقساط سالیانه به دولت برگردد. اجرای خصوصی سازی نیاز به مدیران بزرگ اندیشی دارد که منافع کشور را در نظر بگیرند و خود را در کوته نگری اینکه چه کسی دارد با این کار ثروتمندتر میشود درگیر ننمایند. اینگونه ظرف 6 ماه تمام صنایع کشور حتی نفت را میتوان به بخش خصوصی واگذار کرد و دولت به نظارت ،اگر بتواند، بسنده کند.

 همین اتفاق در زمینه توزیع آب و برق و گاز و تولید آنها و مخابرات، بیمه، تامین اجتماعی،بانکها و بسیاری از فعالیتهایی که دولت رسما متولی آنها شده ، باید بیافتد. در این میان صدها هزار نفرکارمند دولت بیکار میشوند که بخشی از آنها جذب شرکتهای خصوصی خواهند شد و برای بقیه باید تدبیری اندیشید به این شکل که پس از تسویه حساب با آنها، 6 ماه تا یکسال حقوق جاری افراد همچنان به آنان پرداخت شود و اینگونه ضربه جدی به این افراد وارد نمیشود و مدتی فرصت خواهند داشت دنبال کار مناسب بگردند و از نظر دولت هم ضرر محسوب نمیشود چون این افراد مازاد بوده اند و سالها حقوق دادن به آنها ضرر محسوب میشده است. همزمان ارزش دادن به سرمایه گذاران و کارآفرینان و تضمین حقوقی آنها در جامعه الزامی است و نباید نگران بود که دولت مدافع سرمایه داران نامیده شود که دفاع از اینان دفاع از کارگران و آحاد جامعه است. از طرفی نباید دوباره اجازه داد که دولت به یک متولی بزرگ تبدیل شود. برای پیشبرد برنامه های عمرانی، همانند سایر کشورها ، به شرکتها وامهای لازم برای انجام آن کار عمرانی اعم از تولید برق و توسعه مناطق نفتی وایجاد کارخانجات خاص یا نظامی و توسعه دانشگاهها و مدارس و توسعه گردشگری وغیره داده شود که قاعدتا پس از ده تا 20 سال مجددا، این وامها به دولت پس داده میشود و محدوده ای برای دولت تعیین شود که مستقیما تملک آنها را داشته باشد که عمدتا خدمات مورد نیازی است که مستقلا پول از آنها حاصل نمیشود مانند توسعه راهها. بسیاری از الزاماتی که برای دولتهای 50 سال پیش وجود داشته که کار را خود راسا انجام دهند با توجه به تغییر فرهنگ، مرتفع شده، در 50 سال پیش مردم را تقریبا بازور متقاعد میکردند که فرزندانشان را به مدرسه بفرستند و قاعدتا آن خانواده، آمادگی روحی پرداخت هزینه سنگین تحصیلی را هم نداشت ، حال اینکه امروز مردم بیش از هر کسی به آموزش فرزندشان علاقه مندند لذا عمده مدارس مناطق شهری را میتوان از دوش دولت برداشت و به بخش خصوصی واگذار کرد و یا در مورد بیمه تامین اجتماعی همینطور، قبلا نه کارگر و نه کارفرما به بیمه اعتقاد نداشت و آنرا نوعی مالیات میدانست ولی امروز متفاوت است.

 حتی توصیه میشود که اخذ مالیاتها هم به کارگزارانی از بخش خصوصی واگذار شود همانند آنچه در مورد بیمه ها جاری است و بسیاری از سطوح دادرسی قابل واگذاری به کارگزاران است برای جلوگیری از تلنبار شدن کارهای دادرسی و افزایش گلایه مردمی.

 هرچه بتوان بدنه دولت را کوچکتر کرد ، اطمینان از تلف نشدن سرمایه های کشور ، کاهش فساد، کاهش رانت و افزایش بهره وری وجود دارد. سامان دادن تامین نیازهای کشور در بخش خصوصی کمک و حمایت دولت را میطلبد تا در آینده از ایجاد انحصار و تحت فشار گرفتن مردم جلوگیری شود. تعیین حداقل سه تامین کننده برای هرکدام از نیازها و نظارت بر آنها از جمله این اقدامات است مثل سه سلطان برای گوشت، مرغ، محصولات کشاورزی، ابزارآلات ، آهن و غیره.

 اگر این سلطانهای تامین، احساس مالکیت بر محدوده خود داشته باشند، تبدیل به ابزاری قوی جهت توسعه آن بخش چه از نظر تولید و صادرات و چه از نظر سرمایه گذاری و بهبود آن خواهند شد. اینگونه دولت ضمن نظارت کلی بر اقتصاد، فرصت بیشتری برای رسیدگی به وظایف اصلی خود که سیاست خارجی، توسعه نظامی، انجام سیاستگذاری کلان کشور می باشد، خواهد داشت و در زمانهای بین دو دولت و یا مواقعی که دولت درگیریهای خاص دارد، چرخ اقتصاد برای نیازهای مردم و کشوربدون دغدغه میچرخد.

سعدی نام  شهریور 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

گذر از بن بست کشور 3

گذر از بن بست کشور 3

گذر از وضعیت سیاسی

کشور ما 250 سال است که بخاطر ترس از قدرت نهفته مان ضعیف نگه داشته شده است. دویست سال انگلیس هراس داشت که باز نادر در ایران پیدا شود و هندوستان را بگیرد و لذا تمام سیاست خود و قدرت نظامی روسیه را بکار گرفت تا ما کوچکتر و ضعیفتر و بهم ریخته تر شویم و نتوانیم مشکلی برای مستعمره انگلیس ایجاد کنیم و 50 سال است که باید ما و بقیه کشورهای خاورمیانه را تضعیف میکردند تا اسرائیل پا بگیرد و باقی بماند . در این دویست و پنجاه سال ما چوب حضور قدرتهای خارجی را در شرق و غرب کشورمان را خورده ایم و غرب ، سیاستهای نانوشته اش را فراموش نمیکند. 500 سال است که کمر به نابودی عثمانی بسته اند و هنوز تضعیف ترکیه بدون خطر فعلی در سیاستهایشان نهفته است و هر گاه توانسته اند ضربه دیگری برآن زده اند. بنابراین نمیتوان تصور کرد که ما با غرب آشتی میکنیم و همه چیز تمام میشود. کشور 2500 ساله ایران بارها برای روم خطرساز بوده و جنگهای صد ساله داشته، با پیروزیها و شکستهای فراوان و از شرق تا هند و از غرب تا مصر و بلغارستان را در کنترل خود گرفته است. پس یا باید قوی باشد و از منافعش دفاع کند و یا آنقدر دسیسه میچینند تا از این هم ضعیفتر شود. همانگونه که در زمان قاجار، هرگز انگلیس مبارزه با ما را فراموش نکرد، اسرائیل و غرب هم ما را از یاد نمیبرد. وقتی آمریکا کل عراق را تصرف کرد که بزرگترین آلترناتیو دشمنی با اسرائیل بود، اسرائیل نفر به نفر، دانشمندان عراقی را ترور کرد تا مطمئن شود هرگز این هسته رشد نمیکند و در زمان حمله عراق به ایران که همراستا با اهداف غرب بود، حمله به تاسیسات هسته ای عراق را انجام داد

 و اکنون هر چند یکبار دانشمندان فلسطینی را در الجزایر و مالزی ترور میکند و این یعنی اینکه سیاست غرب تعطیل بردار نیست و دائما برای کنترل دشمنان بالقوه فکر و برنامه دارند. پس دوستی با غرب و همراستا شدن با آن و حتی برسمیت شناختن اسرائیل هم این برنامه های غربی را متوقف نمیکند. روزی که آمریکا افغانستان را گرفت یا عراق را، بسیار بودند ایرانیانی که فکر میکردند چه خوشبخت شدند مردم این کشورها و از این به بعد همچون یکی از ایالتهای آمریکا خواهند شد و در خوشی و رفاه غلت میزنند. و دیدیم که همان آمریکایی که برای مردم خودش شادی و زندگی آرام فراهم می آورد، نگذاشت یک روز خوش بر عراق و افغانستان بگذرد و با همان سیاست قدیمی انگلیسی، مردم را بجان هم انداخت تا نتوانند علیه آمریکائیان و منافعشان فعالیت کنند و مشکل مردم شد گروههایی مثل طالبان و داعش و درگیریهای قومی و قتل و انفجار و بمب گذاری و از توان مالی و فرهنگی کشورهایی چون عربستان هم برای این نسل کشیها استفاده کرد تا عراق و افغانستان حوزه نفوذ شیعه نشود و چه زیبا نقشه میکشند و ما باز دوباره گول میخوریم. همین عربها یکبار دیگر بتحریک انگلیس با عثمانی درگیر شدند به این امید که کشورهای مستقلی شوند و دهها سال انگلیس از اجرای این وعده طفره رفت. پس بلحاظ سیاسی راهی بجز قوی شدن و حفظ منافع کشورمان در منطقه را نداریم و مجبوریم برای آن بجنگیم ولی نه اینگونه که در این چهل سال عمل کردیم. در چهل سال گذشته ما بدون اینکه برنامه عملی داشته باشیم، دائما طبلهای جنگ را بصدا درآوردیم و بیشتر دشمنمان را هوشیار و جری کردیم . هیچ برنامه مدون و حساب شده ای نداشتیم ولی بدون علت خود را با همه از جمله همسایگانمان درگیر کردیم و این همان فرصتی بود که غرب نیاز داشت تا بتواند با قدرت همین همسایگان، ما را تضعیف کند. ما نه مرز مشترک با عربستان داریم و نه مشکل غیر قابل حل، البته در مذهب با هم اختلاف داشتیم و هم اینکه بنوعی هر کدام میخواهیم رهبر مسلمانان جلوه کنیم و بدترین کار این بود که با تبلیغات رادیو تلویزیونی ضد آل سعود تمامی نیروی آنها را برعلیه خود بکار گرفتیم،

 حمایت مالی از عراق و ایجاد شورای همکاری کشورهای خلیج فارس و پشتیبانی مالی از داعش نتیجه آن شد.

در این چهل سال هیچ کاری علیه بحرین انجام ندادیم ولی با دفاع علنی از نهضت آزادیبخش بحرین هم فقط دشمنی بحرین و همکاری آن با دشمنانمان را خریدیم. لذا باید در سیاستهای منطقه ای کشور تجدید نظر اساسی کنیم و ضمن مراودات سیاسی اقتصادی با این کشورها، نه تنها از حمایتهای آنان بهره بگیریم که مانع از پیوستن آنها به دشمنان غربی شویم. دشمنی لفظی با امارات و اردن و مصر هم نتایج مفیدی برای کشور ندارد.

 همین لفاظی ها ابتدا با آذربایجان شوروی هم شروع شد که خوشبختانه دارد در این مورد تجدید نظر میشود. کشور زمانی میتواند در هر موردی برای کشورهای اطراف شاخ و شانه بکشد که در صورت تمرد آنها آمادگی ضربه زدن نظامی و اقتصادی به آنها را داشته باشد ، ما در این چهل سال همت نداشتیم که یک موشک کوچولو به امارات یا بحرین با آنهمه مشکل سازیهایی که ایجاد کردند بزنیم، و چقدر میتوانست با جغرافیای کوچک این کشورها موثر باشد، پس روال را باید بر صلح و روابط متقابل بگذاریم. در ارتباط با اروپا و آمریکا هم باید ضمن حفظ روابط تلاش کنیم که منافعمان حفظ شود و از زیاده روی و فراموش کردن جایگاه کشور پرهیز کنیم درست است که امروز آنها شیشه عمر ما را در دست گرفتند ولی فراموش نکنیم که با ترور مرده های سیاسی چقدر روابطمان با اروپا را بخطر انداختیم و یا برای توهین به پیامبر در یک روزنامه اروپایی، کل روابط با اروپا را بر هم زدیم 

و دست آخر نه آنها تنبیه شدند و نه ما نتیجه ای گرفتیم. نتیجه اینکه استراتژی سیاسی کشور باید بگونه ای تدوین شود که اشتباهات فوق تکرار نشود و ما را به لجبازی کودکانه با دنیا نکشاند. ولی اصل پایداری استراتژی سیاسی کشور قویتر شدن و حضور و نفوذ هر چه بیشتر در منطقه است و اصل اساسیتر آن تقویت اقتصاد کشور برای تحمل هزینه هایی که حضور منطقه ای و حکومت نیاز دارد. استراتژی سیاست داخلی کشور هم باید بازنویسی شود و تجدید نظر اساسی شود. سیاست خارجی قوی در منطقه نیاز به دموکراسی در کشور و آزادی و شادی مردم کشور دارد، چیزی که تاکنون کمترین توجه به آن شده است، پشتیبان و قدرت هر حکومت، حمایت مردم آن است و کافی نیست که فقط خواست اکثریت مومن کشور مدنظر قرار گیرد و نیازمند افزودن طیفهای وسیعتری از جامعه است و برای همه مردم باید فرصت پیشرفت و زندگی و اظهار نظر قائل باشیم. یکی از ضربات جدی چهل سال اخیر مربوط به بکارگماردن مدیران صرفا مومن و خودی در کشور بوده و نابودی اقتصاد و صنعت کشور و ایجاد تغییرات جدی در جامعه ناشی از آن است و لزوم بکارگیری افراد کاردان اولویت دارد . سیاست فرستادن اجباری مردم به بهشت هم ضربات جدی به اعتقاد جوانان به مذهب و وطنپرستی زده و لزوم تجدید نظر در آن و عدم دخالت دولت در مسائل اجتماعی و زوایای خصوصی مردم وجود دارد. و توسعه گشتهای ارشاد و حاکم کردن نیروی انتظامی بر زندگی خصوصی مردم اشتباهی است که نه مذهب اجازه میدهد و نه سیاست ایجاب می کرده است.

 موج عشق به مهاجرت به کشورهای دیگر نتیجه سیاستهای غلط قبلی است.

مورد بعدی هم پرهیز از پررنگ کردن عزاداریهای مذهبی و ایجاد موانع در شادیهای ملی مردم است که باید در استراتژی داخلی کنجانده شود.


سعدی نام  شهریور 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

گذر از بن بست کشور 2

گذر از بن بست کشور 2

وضع موجود

- وضعیت اقتصادی

کشور در 40 ساله اخیر با توجه به مشکلات و مسائلی که هر روز دامن کشور را گرفته مانند جنگ و محاصره اقتصادی و ترس از حمله آمریکا و درگیریهای داخلی ، به اقتصاد نگاه درستی نداشته است . از طرف دیگر حکومت هیچ وقت از سرمایه داران بزرگ و کارخانه داران و کسانیکه حقوق بگیر زیادی  داشته باشند، خوشش نمی آید و کلمات بازمانده از فرهنگ کمونیستی مانند سرمایه دار، زالوهای اجتماع، مرفهین بی درد، استثمار کنندگان کارگر و کشاورز، تفاله های امپریالیست هنوز رایج است و همچنین احساس حکومت اینست که طبقه قوی ثروتمند دین و ایمان حسابی ندارد و هم اینکه احتمالا دل خوشی هم از حکومت مذهبی نداشته باشند و اینگونه در این 40 ساله هر وقت فردی بلحاظ اقتصادی بزرگ شده ، یا سر از دادگاه و زندان درآورده مانند محسن پهلوان (پدیده) و بابک زنجانی، یا اموالش توسط بیت رهبری تصرف شده مانند محسن رمضانی و اکثرا اینگونه افراد را بعلت رشوه و ارتباط با بیگانه و سوء استفاده بازداشت کرده و سیستمشان را از هم پاشیده اند، شاید بنظر بیاید اینجا دارد از افراد فوق دفاع میشود، موضوع اینست که افراد فوق تا خیلی بزرگ نشدند، حساسیتی برای حکومت نداشتند و کسی هم پرونده اعمالشان را بررسی نکرد. بنابراین اقتصاد خصوصی که بنیان اقتصاد یک کشور را میسازد در ایران شکل نگرفت و اقتصاد دولتی هم با توجه به تعویض مداوم مدیران در دولتها با خطهای مختلف عمدتا ضررده بوده و بیشتر سربار کشور است تا پیش برنده آن. دولتهای گرفتار کشور که بیشتر نیرویشان صرف درگیریهای جناحی و حل مشکلاتی که کشورهای بزرگ مخالف کشور سر راهشان قرار میدهند، میشود و از طرفی تلاششان در جهت توجیه مردم برای اعتقاد مذهبی بیشتر است، بار بزرگ صنعت و اقتصاد دولتی بر پشتشان همیشه سنگینی کرده و نتوانستند سامانی به آن بدهند و چندین بار هم تلاشهایی صورت گرفت که صنایع و شرکتهای دولتی به بخش خصوصی واگذار شود ولی با کوته نگری دست اندرکاران و ترس از ضرر و نگرانی بیشتر از سود کلان صاحبان جدید، به نتیجه نرسید و اینگونه صنایع عظیم نفت و خودرو و صنایع سنگین و شرکتهای بزرگ خدماتی ،بارهزینه های جاری و کارکنان بیش از حد را یدک میکشند بدون سودآوری و توسعه. شرکتهایی که نه تنها سودآوری برای دولت ندارند بلکه در تمام این 40 سال ردیفهای بودجه دولتی به آنها اختصاص داده شده و میبینیم شرکتهای بزرگ خودرویی همان کاری را میکنند که در سال 1346 انجام میدادند و ما هنوز یک خودرو ملی بدون وابستگی به خارج نداریم و عمدتا وظیفه خرید و مونتاژ و فروش به ملت را انجام دادند. هنوز داریم پژو 405 دهه 1990 را بخورد مردم میدهیم و پژو 206 سال 2000 و پراید دهه 1990  کره بدون اعمال تغییراتی که سازنده اصلی در این سالها در شکل و بدنه و موتور و تکنولوژی آنها داده است و بخاطر حفظ این کارخانه ها، عوارض 100درصدی و یا بیشتر را به کالاهای مشابه خارجی بستیم ومردممان را مجبور کردیم که یا کالای ناقص نیمه وطنی استفاده کنند و یا کالای مشابه خارجی را با چند برابر قیمت استفاده کنند و اینگونه هزینه های زندگی را برای مردم نسبتا فقیر کشور سنگین تر نموده ایم.

پژو 405 که30 سال است مونتاژ و عرضه میشود

پژو 508 جایگزین 405 در فرانسه

پژو 206 در ایران

پژو 208 فرانسه

 در سال 57 که انقلاب شد، کشورهای همرتبه اقتصادی و علمی ما کره جنوبی بود و ترکیه و کشورهای پاکستان، امارات متحده عربی، عراق و افغانستان اقتصاد ضعیفتری داشتند و اینک پس از 40 سال بی توجهی و اعمال سیاستهای غلط اقتصادی ، ترکیه و کره جنوبی خیلی از ما جلوتر رفته اند و در برخی جهات ما از افغانستان و پاکستان هم داریم عقبتر می افتیم.

مقایسه درآمد سرانه ایران و کره جنوبی و بوتسوانا در 50 سال گذشته

حداقل دستمزد ماهیانه چند کشور در سال 2017

 ترکیه 472 دلار

کره جنوبی 1123 دلار

عراق 295 دلار

عربستان سعودی 800 دلار

شانگهای چین 317 دلار

پاکستان 158 دلار

ایران 110 دلار

آنگولا 140 دلار

سعید لیلاز که کارشناس اقتصادی است میگوید درآمد سرانه کشور کمتر از سال 1355است و ما نتوانستیم ثروت کافی تولید کنیم.

مقایسه ارقام صادرات سال 2017 چند کشور

 ترکیه   157 میلیارد دلار

ایران 92 میلیارد که 50 میلیارد دلار آن  نفت است

کره جنوبی 574 میلیارد دلار

امارات 314 میلیارد دلار

با توجه به عدم امنیت ثروت و ثروتمند در ایران و عدم وجود جایگاه اجتماعی صحیحی برای سرمایه داران، کارآفرینان و ثروتمندان و نبود قوانین شفاف برای دفاع از حقوق این طبقه، بسیاری از آنان پس از رسیدن به سطح قابل قبولی از ثروت ، سرمایه های خود را خارج میکنند و در کشورهای دیگر به کار و زندگی میپردازند و اینگونه بخش قابل توجهی از ثروت اندوخته کشور خارج میشود. ثروتی که باید منجر به توسعه اقتصادی بیشتر و کارآفرینی بیشتر شود.

سعدی نام  شهریور 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

گذر از بن بست کشور 1

وضع موجود

وضع موجود در بخشهای سیاسی، اقتصادی، صنعتی، اجتماعی، مذهبی، علمی دانشگاهی، سیاست خارجی، بافت شهری، فساد، شادابی مردم و مدیریت کلان بررسی خواهد شد و سپس راههای برون رفت از بن بست، بررسی میشود 

- وضعیت سیاسی

دو جناح موجود کشور در دو دوره 8 ساله ریاست جمهوری نتایج بد مشابهی را برای مملکت رقم زدند . در دوره احمدی نژاد، نماینده جناح اصول گرا ، اجماع جهانی علیه ایران صورت گرفت و همه کشورها با همکاری کشورهای غربی و سازمان ملل ایران را تحریم کردند وتحریمهای بانکی نیز شامل ایران شد بگونه ایکه انتقال پول صادرات و نفت منوط به راههای قاچاق بود،

 ارزش پول ملی کشور 26 درصد شد و هر دلار هزار تومانی به 3800 تومان تبدیل گردید و همه این تحریمها به بهانه توسعه صنایع هسته ای انجام شد و کشور این هنر را نداشت که بمب اتمی را ساخته و آزمایش کند و بخاطر ترس از استفاده آن، کشورهای مخالف مراعات حکومت ما را بنمایند و سیاست تحریم مذهبی بمب اتمی و دادن اطمینان از عدم ساخت بمب هم منجر به جلب اعتماد آمریکا و اسرائیل نشد و اینگونه هزاران میلیارد هزینه تحقیق و توسعه صنایع هسته ای کمکی به امنیت و سرفرازی این ملت نکرد و اثر معکوس داد. تقابل جناحها، ماجراهای سال 88 را آفرید که بخش قابل توجهی از مردم متقاعد شدند که در انتخابات سال 88 تقلب شده و به درگیریهای گسترده خیابانی انجامید و گروههای قابل توجهی از مردم یا دستگیر و زندانی شده و یا از حاکمیت مایوس شدند.


از آن بدتر اینکه سازمان ملل و کشورهای غربی با استناد به سرکوب تظاهرات خیابانی مردم، بر شدت فشارها افزودند و دنیا را متقاعد کردند که حکومت ستمگر ایران باید تغییر کند.


 و صد البته بدتر اینکه آقای احمدی نژاد هم با جناح خودش درگیر شد و به مخالفت با مجلس و رهبری و مجلس خبرگان و دستگاه قضایی پرداخت و رئیس جمهوری که کشور، برای انتخاب مجددش بهای سنگین درگیریهای 88 را پرداخته بود، خود بنای مخالفت با سیستم خودش را گذاشت بدون اینکه نتیجه ارزشمندی از این همه درگیری حاصل شود و نشان عدم تسلط جناحها و مدیران کلان کشور بر اوضاع است.

 پس از آقای احمدی نژاد، آقای روحانی به نمایندگی از جناح اصلاح طلب رای آورد و همه آنانکه در سال 88 احساس شکست کرده بودند، سرخوش از پیروزی شدند. رئیس جمهور جدید مذاکرات محدود کردن صنعت هسته ای را با اروپا و آمریکا پیش برد تا به توافق برجام دست یافت تا اینگونه بتواند کشور را از محاصره شکننده اقتصادی و بانکی برهاند.

 خوشحالی مردم از توافق برجام و کاهش محدودیتهای کشور همزمان با تبلیغات شکننده و کارشکنیهای جناح اصول گرا بود که توافق را خیانت به کشور و افتادن در دامان آمریکا میپنداشتند.




 دو سال بیشتر از قرارداد برجام نگذشت که آمریکا و اسرائیل با تحلیل اثر مثبت تحریمهای قبلی که توانسته بود ایران را به پای میز مذاکره بکشاند، تصمیم به برهم زدن قرارداد برجام و تجدید تحریمها گرفتند تا بتوانند همانگونه که همه قدرتهای خاورمیانه را درهم شکسته و در کنترل خود داشتند، تکلیف ایران را هم یکسره کنند. اینگونه آمریکا از برجام خارج شد و جالب اینکه درگیری دو جناح باز حادثه آفرید و تظاهراتی را که اصول گراها جهت فشار به گروه حاکم  بعنوان مشکلات معیشتی در مشهد و چند شهر اطراف آن سامان داد، گسترش یافت و از کنترل خارج شد و در برخی شهرها در دی 96 به تظاهرات ضد نظام تبدیل شد و باز غرب را ترغیب به ایجاد فشارهای بیشتر جهت افزایش نارضایتی مردم و تسریع در براندازی نظام کرد.

 بدنبال اعلام گسترش تحریمها و عدم کنترل دولت، یکبار دیگر ارزش پول ملی 34 درصد شد و دلار 3800 تومانی به 11 هزار تومان تبدیل شد و اینگونه ظرف 9 سال ،ارزش پول ملی، یک یازدهم یا 9 درصد شد.

 هر دو جناح فارغ از شکستهای بزرگی که از درگیریهای آنها برای مملکت حادث شده، همچنان خصمانه برای قدرت میجنگند بدون اینکه بفهمند دارند زمین زیر پایشان را سست میکنند.

سعدی نام  شهریور 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

آزادی در ایران اسلامی

امیر حسین میراسماعیلی خبرنگار جهان صنعت بخاطر طنزی که در اینستاگرام شخصی خود نوشته بود به ده سال زندان تعزیزی و دو سال محرومیت از فعالیت رسانه ای و جزای نقدی محکوم شد.

این حکم، دستاورد تامین آزادیهای سیاسی اجتماعی توسط جمهوری اسلامی بر اساس ماده 3 قانون اساسی کشور است. ایران چون بر اساس قانونش یک کشور مذهبی است، هر گونه اعلام نظر در مورد مذهب رسمی کشور یکنوع فعالیت سیاسی محسوب میشود و نمیتوان در ایران مرزی بین مذهب و سیاست ایجاد کرد و اگر بر اساس قانون، مردم حق داشته باشند فعالیت سیاسی مخالف دولت داشته باشند، حق خواهند داشت که در مورد مذهب رسمی هم که جزو سیاست کشور است نقد و اعلام نظر کنند. خبرنگار جوان فوق نه مخالفتی با سیاست کشور داشته و نه با مذهب، صرفا در اینستاگرام شخصی خود که بیننده بسیار محدودی دارد و بنوعی خانه اش محسوب میشود، طنزی نوشته است و ناگهان سردمداران کشور تمام مشکلات تحریمها و سه برابر شدن نرخ دلار و بالطبع همه مایحتاج مردم و اینهمه سوء استفاده هزار میلیاردی از منابع کشور را بیخیال شده و تصمیم به تادیب این خبرنگار جوان گرفتند و در حالی که هنوز پس از سالها دادگاه بابک زنجانی و دهها اختلاس کننده میلیاردی اموال کشور به نتیجه نرسیده، اول تصمیم به تعیین سرنوشت این جوان طنزپرداز گرفتند و بنوعی دو خط طنز او را خطرناکتر از بالا کشیدن چند هزار میلیارد تشخیص دادند.

 آیا مردم این کشور حق ندارند در مورد کلیشه های فکری و اجتماعی تردید کنند و آنرا به چالش بکشانند و در موردش تحقیق کنند ؟ آیا حق ندارند تردیدهای خود را با خانواده و دوستان و کسانیکه با آنان ارتباط دارند درمیان بگذارند تا یا متقاعد شوند و یا متقاعد کنند؟ آیا در این کشور کسی حق ندارد در مورد وجود خدا و اساس اسلام شک کند و سئوال بپرسد ؟ 

هر جوانی که تردیدی در مورد واقعیت ائمه پیدا کند باید ده سال زندان برود؟ آیا این همان اسلامی است که ما به جهانیان وعده میدهیم؟ آیا اینگونه مذهب را به سیاهچالی که کسی امکان خروج از آنرا ندارد تبدیل نکردیم؟ حکم دادگاه برای خبرنگار فوق شبیه احکام کلیساهای قرن 16 و انگیزیسیون مذهبی است. در عصری که ما زندگی میکنیم سه حکومت مذهبی خودنمایی میکند، اولی اسرائیل که بخاطر دفاع از یهودیت سالهاست میلیونها نفر را آواره کرده، کشته و زندانی کرده و اخیرا قانون دولت یهود را تصویب کرد که اسرائیل مختص یهودیان است و پیروان سایر مذاهب هیچ گونه حقی ندارند که شامل بیش از 50 درصد مسلمان آن کشور میشود.

 دومی جریان طالبان و داعش است که صدها هزار نفر را در افغانستان، عراق، سوریه و چند کشور آفریقایی کشت و با قوانین بدوی و شلاق و گردن زدن و زندانی کردن زنها در خانه ها داعیه تعالی انسانیت در جهان را دارد

 و سومی هم که ایران است و در پناه اسلام ناب محمدی، خبرنگاری را بخاطر طنز ده سال زندانی میکند و دختران بجرم برداشتن روسری به بیست سال زندان محکوم میشوند و شلاق زدن بابت معاشرت دختر و پسر و مشروبخواری امری رایج است .

 ما دختران ورزشکارمان را برای شرکت در مسابقات بین المللی، تقریبا در لحاف میپیچیم و باز در صورت مدال آوردن توان نمایش مسابقه آنها را در تلویزیون نداریم مثل بسکتبال سه نفره دختران و ووشو دختران، در اندونزی و مردم را مجبور میکنیم از شبکه های خارجی آنرا تماشا کنند. مدعی هستیم که قوی ترین کشور جهانیم ولی با نمایش مو و اندام یک دختر در تلویزیون، تمام بنیانهای امنیتی و مذهبی کشور به لرز در می آید!

 تنها خط قرمز کشور حفظ روسری دختران و جلوگیری از ورود آنها به ورزشگاهها شده است. اگر اینقدر دختران مایه دردسر حکومت شده اند، مانند صدر اسلام همه را زنده بگور کنیم و راحت شویم. جالب اینکه ایران ، اسرائیل و داعش هر سه یک مشی را دارند ولی هر کدام، آن دو تای دیگر را واپس گرا، مرتجع ، دیکتاتور و جنایتکار میداند و دیگر اینکه ایران و افغانستان سالهاست پایگاه ترویج اسلام با تبلیغ و توسل به زور شده اند یکی شیعه و آن یکی سنی و داعیه نجات جهان و بشریت را با توسل به مذهب دارند . جداول ضریب هوشی کشورها، ضریب هوشی این دوکشور را پایینتر از نیمی از کشورها محاسبه کرده است.

سعدی نام  مرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

خندوانه

خندوانه

تقدیم به رامبد جوان

خندوانه به ابتکار رامبد جوان از سال 1393 در شبکه نسیم آغاز به پخش کرد و خیلی سریع طرفداران زیادی برای خود دست و پا نمود. خندیدن به سبکی نو هدف اصلی این برنامه شد و همین، جذابیت این برنامه را دوچندان ساخت. از دهه 70 برنامه های طنز زیادی عمدتا با مدیریت مهران مدیری تهیه شد تعدادی از آنها هم بسیار موفق بود ولی اساس آنها بهم خندیدن است و یا بدیگران خندیدن و تمسخر دیگران و اجرای آن در استودیوها انجام میشد و ارتباطی با بیننده خود نمیتوانست برقرار کند . مشخصه خوب خندوانه زنده بودن آن است و اجرای آن در حضور گروه قابل توجهی از مردم و همچنین ارتباط با خیل بیننده های تلویزیونی از طریق پیام و سایت، هدفش هم باهم خندیدن است و اینگونه ناگهان برنامه را جایگاهی مردمی بخشید .

 خندیدن و خنداندن در کشور ما، کاری عاری از گناه نیست و براحتی انگشت اتهام بسوی خنداننده دراز خواهد شد و دراین صورت عاقبتش با کرام الکاتبین است. یک ژست مذهبی غلطی که در کشور ما گرفته شده، مخالف نشان دادن مذهب با خنده و خوشحالی و شادی است و هرگونه شادی و شادمانی را ناشی از بیدینی و بیقیدی شادی کننده میخوانند و این کاشته غلط ذهنی، مردم ما را سالهاست دچار بلاتکلیفی کرده که همیشه خود را باید در تنگنایی ببینند که یکطرفش مذهب است و طرف دیگرش زندگی است که نیازمند شادی است.  این سوغات شهرنشینان مخالف ترقی و تمدن و سنتگراست که پس از مشروطه بوجود آمدند و مشروعه نام گرفت و اصالت ندارد ، تمامی اقوام ما رقصها و سرودها و آهنگهای اصیل خود را داشته اند و در جشنها و عروسیها و به هنگام برداشت محصول و تولد فرزند و زادوولد احشام و همچنین پیروزیهای نظامی به رقصها و پایکوبیها میپرداختند. همه ما رقصهای کردی و لری و ترکی و لزگی و ترکمنی و عربی, رقص چوب تربتی و و رقص بلوچی و رقص و آهنگهای بوشهری را میشناسیم.

  

 پس این پدیده نوظهور، سنت ایرانی و اسلامی نیست که اگر بود ما نباید ظرف این 1400 سال این سنتها را در اقواممان میداشتیم. این پدیده نوظهور یکصد سال است که در میان مردمی که شهرنشین شدند و دیگر نه به فرهنگ گذشته خود اتکا داشتند و نه فرهنگ جدیدی را جایگزین آن کردند، ایجاد شد، مردمی که با این شیوه خواستند مشروعیت را جایگزین مشروطیت کنند. این فرهنگ غلط در مخالفت با حکومتها که مشوق جشن و شادی بودند، تلاش کرد با دوری از شادی به گریه برای امام حسین و سایر امامان پناه ببرد. رضاشاه دردوران حکومتش جهت کاهش خرافات و افراطهای مذهبی جامعه زمان قاجار که مانع ایجاد مدارس جدید و هر کار نوی بود، محدودیتهایی برای قدرت روحانیون و ممنوعیتی برای مراسم مذهبی از جمله سوگواری امام حسین قایل شد که باعث تبدیل یک روز سوگواری امام حسین به مراسمی دوماهه شامل محرم وصفر و برتری بخشیدن این امام بر تمامی امامان و پیامبران از این لحاظ، پس از وی بود. سنتگرایان تلاش کردند عید نوروز را به هر بهانه ای، عزای عمومی اعلام کنند و از سایر جشنها به بهانه محرم و صفر و دهه های فاطمیه و ماه رمضان فرار کنند و اینگونه بتوانند به حکومتهای به زعم اینان، مشروطه و بیدین، دهن کجی کرده و شریعت خود را بالای سرشان پیش ببرند. در این صد سال دیده ایم که رهبران مذهبی به بهانه کشته شدن چند نفر، عید نوروز را عزا اعلام کرده ولی در همان حال اگر برخورد با عیدی مذهبی داشتیم در همان زمان عزا، آن مناسبت مذهبی را گرامی میداشتند و این تناقض را کسی به رخ نمیکشید.

 این فرهنگ که با افتخار نام مبارزه منفی با حکومتها را بخود گرفت و متاسفانه بسیاری از روشنفکران یکصد سال اخیر هم از آن تبعیت و طرفداری کردند، مردم را همچنان در بلاتکلیفی نگه داشته بگونه ای که در دهه 60 ،دیدیم که آنقدر شور شد که روحانیون و سردمداران این رسم غلط بخود اجازه دادند که حتی در عروسیها هم  یادی از عزای امام حسین کنند و حتی بخود میبالیدند که مردم آنقدر مذهبی اند که در شادیها هم از ائمه اطهار غافل نمیشوند. با حاکمیت مردم متوسط و ضعیف شهری بر مملکت پس از انقلاب، فرهنگ مقاومت در مقابل شادی و ارجحیت عزاداری چنان حاکم شد که اقوام و روستاییان که فرهنگ درست و مشخصی را در جشنها داشتند، از ابراز آن وحشت کردند و تقریبا در دهه 60 کمتر صحبتی از رقصهای محلی و موسیقی محلی و سایر رسوم بمیان آمد. این نوع طرز تفکر با حکومت روحانیون پس از انقلاب خودش را حادتر نشان داد بگونه ای که تمام موسیقیدانان و ترانه سرایان و صاحبان سایر هنرها با ترس و لرز هنر خود را عرضه میکنند و چنانچه روحانی کوچک یا بزرگی در گوشه ای از کشور با آن مخالفت کند، هیچ فرد ونهادی قدرت دفاع از آن هنر و هنرمند را نخواهد داشت وتنها همراهی گروهی نادان در مخالفت با کار هنری مزبور را شاهد خواهیم بود. در این چهل سال بارها شاهد بودیم که اجرای زنده موسیقی و ترانه در تلویزیون رایج شده و گروههای موسیقی به اتفاق خواننده در صفحه تلویزیون ظاهر شده و به اجرا پرداخته اند و پس از چندی ، دیگر دیده نشدند و یا خواننده را نشان داده ولی نوازندگان را سانسور کردند و گاهی خواننده را با سر نوازندگان شاهد بودیم و سازهای موسیقی را نباید نمایش میدادند، گویا دیدن ساز بمثابه رویت عورت نامحرمان حرام است، چندی بعد کلا ترانه و آواز، از برنامه های تلویزیونی حذف شده است، که ناشی از اعتراض یک مقام مذهبی بوده و چون هیچ فرهنگ پایداری وجود ندارد، هیچ مدافعی پیدا نمیشود تا بتواند از تمام و یا قسمتی از اجرای این هنرها دفاع کند. این قطع و وصلهای چهل ساله نشان میدهد که این بلاتکلیفی دست بگریبان سردمداران کشور نیز هست که گروهی برای راضی کردن جمعیت 80 میلیونی کشور، معتقد به اجرای برخی از هنرها در تلویزیون و مجامع عمومی هستند و گروهی تندروتر آنرا مخالف مذهب قلمداد کرده و با تهدید، موفق به حذف آن میشوند.امام این شجاعت را داشت که شطرنج و ماهی اوزون برون را علی رغم مخالفت بسیاری از مراجع ، حلال اعلام کند، ولی هیچ مرجعی  شجاعت نداشت که هنر موسیقی و یا بخشی از آن  را بگونه ای قابل فهم برای مردم مباح اعلام کند و میرزای شیرازی هم پیدا نشد که آن را کلا تحریم کند و این بلاتکلیفی باقیست و باقی میماند و اگر مسوولی جشن با موسیقی و خواننده برپا کند که محلی باشد و یا از سیما پخش شود، هیچکس را یارای آن نیست که استدلال کند که حرام نیست و کافیست مردی که خورده مشکلی با صاحب مراسم دارد خبر شود و بیاید و فریاد برآورد که وا اسلاما ، اسلام از دست رفت، آنگاه مرجع تعیین صحت و سقم نداریم و بنا را بر درستی همان مرد بد طینت میگذاریم و صاحب مراسم شبهایی را در کلانتری میخوابد که تا قبل از تعیین تکیف این مهم، خودسرانه اقدام به برپایی چنین مراسمی نکند. 

نابسامانی درحدی است که گروه رقص چوب تربت در حضور معاون وزارت ارشاد برنامه اش را انجام میدهد و معاون مربوطه در کنار روحانیون وزارتی ومحلی و سایر مقامات برای گروه کف میزنند و با اکرام به آنها جایزه می دهند و دو روز بعد همین گروه همین رقص را در مراسم عروسی انجام میدهد و با خبر شدن گشت ارشاد ونیروی انتظامی، اعضای گروه را گرفته و با پس گردنی راهی کلانتری میکنند که دیگر در ملا عام ترویج لهو و لعب نکنند و عبرتی شود برای دیگران و اینگونه ایرانیان مجبورند آبخوردنشان را هم یواشکی انجام دهند چرا که قانون مشخصی نیست.

در چنین وضعیت بلبشویی، هنر مجریان خندوانه بیشتر بچشم می آید که ضمن اجرای برنامه ی جذابی که میتواند بیننده قابل توجهی را جذب کند، موفق میشود که تهدید و حساسیت آن گروههای تند رو را برنینگیزد. رامبد جوان که قبلا هم سریال تلویزیونی ارزشمند مسافران را سال 88 در کارنامه خود دارد، ابتکار کشف استعدادهای جدید "خنداننده شو" را بکار بست و در دو سری بسیار جذاب، موفق شد خنداننده های جوان و با استعدادی را شناسایی کرده و در مدتهای محدود چند ماهه آنانرا رشد داده و در قالب مسابقات خنداننده شو، آنها را به جامعه هنری کشور و مردم معرفی نماید. این ابتکار و شروع، که متعلق به رامبد جوان است، توانسته روح خنده و شوخی را به میان مردم رسوخ دهد و در محافل کوچک و بزرگ مردمی تکرار آنرا ببینیم. جالب است که گاهی از زبان رامبد و یا سایر مربیان خنداننده شو در برنامه های تلویزیونی شنیده میشود که فشارهای زیادی بر این برنامه و شوخیهای انجام شده توسط مجریان هم از بعد سیاسی و هم از ابعاد اخلاقی و مذهبی وارد میشود  که خوشبختانه با سیاستهای آقای جوان و سایر همکارانش، این برنامه جذاب ادامه پیدا کرده و رسالتی را بر دوش گرفته که میشود گفت خط بطلانی بر بی فرهنگی حاکم بر جوامع شهری یکصد سال اخیر بوده و مردم را به سمت زندگی همراه با لبخند و شادی هدایت میکند. این شیوه که بر اساس استندآپ کمدی پی گرفته میشود، شیوه نوینی است که در این چند سال خنده ای را بر لب این ملت مصیبت زده نشانده، ملتی که باید گفت بیش از یک قرن است که نخندیدند و شادی نکردند.

 

البته فراموش نمیکنیم همین برنامه خندوانه که هنوز دلیل قطعی برای تعطیل کردن آن پیدا نشده ، مانند بارانهای موسمی، فقط در پاره ای از سال قابل نمایش دادن است و آن هم زمانهاییست که روحانیون معزز ما از کار خسته کننده گریاندن ملت فارغ شدند و دارند کمی استراحت میکنند، مواقعی که محرم نباشد، صفر نباشد، سه دهه فاطمیه نباشد و ماه رمضان نباشد، روز قبل و بعد و روز وفات امامان نباشد که برای هرکدام چندین احتمال وفات داریم، غیر از اینها روزهای عزای دیگری هم داریم، کافیست اتوبوسی با کامیونی در گوشه ای از کشور تصادف کند تا اعلام سه روز عزای عمومی شود و یا چند نفر در رودخانه غرق شوند یا در یک هکتار از این کشور چند میلیون هکتاری سیل بیاید و یا بخاری مدرسه ای روستایی آتش بگیرد، آنگاه باز هم اعلام عزای عمومی میشود، البته این مربوط به این نیَست که مسئولان کشور تحمل شنیدن از دست دادن چند هموطن را ندارند، نه، در این کشور بجز دو سال اول جنگ که برای بازپس گیری سرزمینهای اشغالی میهنمان جنگ بود، شش سال دگر بیهوده جنگیدیم و ده ها هزار هموطن کشته شدند بدون اینکه یک متر در خاک دشمن پیش برویم و کسی دلخور نشد چون فکر مبکردند وظیفه است که صلح نکنند و بعد هم که صلح کردند هیچکس عذر خواهی نکرد که چرا شش سال بیهوده جنگیدیم، پس نگرانی از دست دادن هموطنان نیست، از عزا خوشمان میآید و همان طور که در فرانسه دنبال بهانه ای میگردند که اعلام جشن عمومی کنند، ما در ایران بدنبال بهانه ای هستیم که اعلام عزای عمومی کنیم و اصلا نباید فکر کنیم که این موضوع اثر روانی درآمد  روحانیون کشور از روزهای عزاداری در یکصد سال اخیر بوده و پولی به آنان برای روزهای دیگر داده نشده است و شاید این انتقامی است که مردم دارند پس میدهند. و البته که همه اینروزهای عزا، هیچ برنامه طنزی از جمله خندوانه حق اجرا ندارد.

 سعدی نام  مرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

جام جهانی فوتبال 2018

ما و ژاپن تنها کشورهای آسیایی هستیم که در کارنامه فوتبالمان در جام جهانی2018 ، یک برد داریم و غیر از اینکه خود حضور در جام جهانی افتخار محسوب میشود و ثابت میکند که در قد و قواره ای هستیم که چنین شایستگی پیدا کردیم، در مقابل تیمهای مطرح جهانی هم خوب بازی کردن ارزش جداگانه ای دارد. چیزی که بسیار جای تعجب دارد اینست که برای اولین بار شاهدیم که همه  مردم و مسئولین با هر نوع سلیقه و طرز تفکری ، از کی روش مربی پرتغالی کشور طرفداری میکنند و اجرای اصول او را برای فوتبالمان لازم میدانند. دو چیز اینجا بسیار عجیب است یکی اینکه ما کمتر به دیگران اعتماد می کنیم که جزو فرهنگمان شده و دیگر اینکه این مربی خارجی است و اجرای بی چون و چرای دستورات این مربی خارجی، حساسیتی را ایجاد نکرده است. یادمان هست که فوتبال کشور هم مانند همه کارهای دیگر به چه فضاحتی کشیده شد و چقدر صحبت بود که اگر همان پولی را که به مربی خارجی می دهیم، به مربیان وطنی بدهیم و برایشان ارزش قائل شویم ، مربیان خودمان بهترینند و چه کشمکشی بین مربیان و بازیکنان و فدراسیون فوتبال کشور وجود داشت و بازیکنان فوتبال با باخت مقابل حریف خارجی ، عدم رضایت خود از مربی را ابراز میکردند و بالاخره کشور متقاعد شد که فوتبال علمی است که مربی و مشاور مخصوص بخود را طلب میکند و اجازه دادند که کی روش بکارگیری شود و ابتدا بی انظباطی و عدم تبعیت از مربی در بین بازیکنان آنقدر بود که مربی جدید مجبور شد چند بازیکن را کنار بگذارد تا بقیه حساب کار دستشان بیاید.ماههای اول چه مقاومتهایی میشد که اثبات کنند مربی خارجی را اخراج کنیم و از هموطنان خودمان استفاده کنیم که خوشبختانه با عملکرد بسیار خوب کی روش، نقش برآب شد و امروز همه معتقد شده اند که اگر فوتبال در سطح جهان انتظار داریم، باید از مربی جهانی استفاده کنیم. با اینکه این تفکر بسیار عاقلانه است که پس از چهل سال سعی و خطا ، به آن دست پیدا کرده ایم، باید بدانیم که با همین منطق ، برای اقتصاد، صنعت، آموزش ، ساختمانسازی ، کشورداری، ترافیک، حمل و نقل، شهرسازی، ارتش،  برنامه ریزی شهری و همه علومی که با آنها سروکار داریم ، نیاز به مشاوران و مربیان زبده جهانی هست تا با ترسیم مسیر صحیح ما را سریع و درست به اهدافمان برسانند، مسیری که سالهاست با ترس از جاسوس بودن خارجیها و یا فکر خودکفایی از آن فرار کرده ایم و با علم ناقصی که در هر زمینه داشته ایم نتوانستیم کشور را به اهداف خود برسانیم و منابع مالی بسیاری را تلف کردیم.

سعدی نام  خرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

دولت زدگی

دولت زدگی

تو تاکسی نشسته بودم راننده با هیجان و در اوج دلخوری میگفت این مملکت صاحب نداره، هیچکی بفکرمردم نیست، دولت حتی کارهای ساده را نمیکنه، همه خائنند، هندوانه و گوجه فرنگی اینقدر ارزون شده که کشاورز بیچاره براش صرف نمیکنه محصولشو بچینه و بفرسته میدون بار، چرا نباید دولت راهنمایی کنه که امسال چقدر پیاز بکارند، چقدر سیب زمینی بکارند که اینجور نشه؟ حرفاش بنظر درست میامد، خوب دولت با اینهمه کارشناس و وزارت کشاورزی و جهاد، کار به این آسونی را که میتواند انجام بدهد. یادم اومد از زمانیکه در خاطرم هست یکسال پیاز بیش از حد میکاشتند و فروش نمیرفت، یکسال سیب زمینی و هیچوقت اینهمه شکست و ناکامی درس مناسبی برای کشاورزان ما نشد که سال بعد چه بکارند که حداقل میزان ضرر کمتر شود. بخودم که آمدم دیدم یکی از مسافران رشته سخن را بدست گرفته و در تایید حرفهای راننده تاکسی میکفت دراین مملکت بیصاحب ، هیچکس نیست که مردم را راهنمایی کند که تو چه زمینه ای سرمایه گذاری کنند، تا هم نیاز های کشور تامین شود و هم ضمن کارآفرینی ، سرمایه های کشور هدر نرود، یهو همه نروند کارخانه ماکارونی بزنند ، بعد بیشترشان ورشکست شوند ، بعد همه با هم کارخانه فرش ماشینی و کاشی بزنند و به همان بلا دچار شوند، همچنین ادامه داد که خیلی از مردم سرمایه های کوچک و بزرگی دارند ولی نمیدانند کجا سرمایه گذاری کنند که بازده خوبی داشته باشد و در ضمن کشور ظرفیت جذبش را داشته باشد، خدایی حرفهاش درست بود خوب چرا دولت اینکار را نمیکند ، اینهمه وزارتخانه های بازرگانی و اقتصاد و دارایی پس چکار میکنند، این خواسته ها که کاری ندارد، کافی است چند کارشناس برای دادن این آمارها بکار بگیرند، توی همین فکرها بودم که راننده تاکسی تذکر داد که به مقصد رسیده ام ، کرایه را حساب کردم و پیاده شدم. درب مغازه ای ایستادم که خرید کنم ، یکی از دوستان صاحب مغازه با قیافه ای افسرده تعریف میکرد که قنات روستای حسن آقا  خشک شده و مردم روستا هرچی تلاش کردند که مجوز چاه بگیرند ، نمیدهند ، یکی از مامورای دولت گفته امتیاز چاه را فقط به نماینده های مجلس میدهند، اون بی انصافها هم چند میلیارد میفروشند، بیچاره ها روستائیان امسال هیچ محصولی ندارند که بفروشند. خیلی دلم برای مردم روستای حسن آقا سوخت و همونجا آرزو کردم کاش وزیر بودم و اول یک چاه برای روستای حسن آقا میزدم تا از این تنگدستی دربیایند. تو مسیر برگشت راننده تاکسی تعریف میکرد که دیشب رادیو بی بی سی میگفته که مملکت را خراب کرده اند، اینقدر مجوز چاه داده اند که آبهای زیرزمینی خشک شده و مردم بخاطر آب بجان هم افتاده اند، اهالی اصفهان آب آشامیدنی که به یزد میرفته را قطع کرده اند تا بتوانند در روستایشان هندوانه بکارند! و همان رادیو میگفته سیاست توسعه و خودکفایی کشاورزی برای کشور نیمه خشک ایران غلط است و دولت باید محصولاتی را آب بیشتری نیاز دارد از خارج وارد کند تا با بحران کم آبی بیش از این مواجه نشود و سیاستهای بدون مطالعه ایجاد سدها باعث شده که خشکسالی بیسابقه ای کشور را فرا بگیرد و بسیاری از دریاچه ها و تالابها مانند دریاچه ارومیه و هامون خشک شده است و روزی که با افتخار شروع به اجرای سیاست خودکفایی محصولات کشاورزی در کشور کردند، کسی نمیدانست که منجر به فلاکت  کشاورزان و نابودی منابع آب و کشاورزی ایران میشود. از گوشه و کنار این حرفها ی مردم را هم میشود شنید:

دولت باید به خواسته رانندگان توجه کند

دولت باید تولید را یاری دهد

دولت باید فارغ التحصیلان بیکار را جذب کند

دولت باید صرافیهای غیر مجاز را جمع کند

دولت باید مشکل آب کشاورزان را حل کند

دولت باید بدهی پرسپولیس و استقلال را پرداخت کند

دولت باید مشکل معدن داران را حل کند

دولت باید هنر ایران را به خارجیها معرفی کند

دولت باید برای تامین مسکن اقشار کم داآمد چاره اندیشی کند

دولت باید جشن تکلیف بگیرد

دولت باید تولیدکنندگان کیف و کفش را دریابد

خودروهای داخلی افتضاح است دولت باید بیشتر کنترل کند

دولت باید محصولات کشاورزی بیش از نیاز کشور را صادر کند تا محصول روی دست کشاورز نماند

دولت باید جلوی صدور محصولات کشاورزی را بگیرد تا بیش از این قیمتها بالا نرود

و خیلی باید های دیگر که مردم انتظار دارند دولت انجام دهد. دولت زدگی مردم ما تمامی ندارد، تقریبا هیچ کاری نیست که مردم فکر کنند خودشان باید همت کنند و انجام دهند. ما هنوز در دوران ارباب و رعیتی هستیم و مردم رعیتی هستند که یکی باید بگه چکار کنند و به تنهایی کاری از پیش نمیبرند. برای همین هم بیشتر دوست دارند کارمند دولت شوند و خاطرشان جمع شود که سی سال حقوق میگیرند و راحت، این مشکل دولت است که آیا میتواند به اندازه حقوقی که میدهد ، ازشان کار بخواهد. سالهاست ارباب رعیتی را برداشته اند ولی ما هنوز رعیت ماندیم، رعیتهایی که چشم بدست ارباب داریم که مشکلات را حل کند. هنوز آمادگی شرکت در جامعه ای که مردم همه وظایف را انجام میدهند و دولت صرفا با مالیاتی که از مردم میگیرد مسائل نظامی و ارتباطات خارجی را هدایت میکند را نداریم. قبل از اینکه آمادگی پیدا کنیم علوم را آوردند ، زودتر از موعد زنان را وارد جامعه کردند، زود آزادی دادند، زود خانها را برداشتند ولی ما نه آمادگی داشتیم و نه اصلا دوست داشتیم، هنوز داریم حسرت میخوریم چرا بزور حجاب را از سر زنها برداشتند و زنان را وارد اجتماع کردند ، آموزش را برای زنان رایج کردند و حق رای به زنها دادند، هنوز فکر میکنیم برای این حجاب زنها را برداشتند که بتوانند لوازم آرایش خارجی در ایران بفروشند. برداشتن آن سد بزرگ فرهنگی که هنوز گریبان زنان افغانستان را گرفته، را اینگونه تعبیر میکنیم.

 قبل از اینکه آمادگی پیدا کنیم ما را از عهد قجر به قرن بیستم آوردند و هنوز بهشت را در برگشت به گذشته میبینیم، اصلا انقلاب هم یکنوع دهنکجی به این تغییرات سریع و برای بازگشت به گذشته بود. در کشورهای دیگر همه فعالیتهای فرهنگی، تولیدی و خدماتی توسط شرکتهای خصوصی انجام میشود و دولت هیچگونه تصدیگری ندارد، اگر آمریکا و اروپا مثال خوبی نیست، چین و کره را بیاد آوریم، ولی ما از خصوصی سازی هم خوشمان نمیآید و ترجیح میدهیم متصدی همه کارها دولت باشد، مردمی را که سود کلانی بدست بیاورند را نمیتوانیم ببینیم، حتی اگر شرکتهای خصوصی دچار مشکلاتی بشوند مانند کارخانه ها و یا موسسات مالی و غیره ، باز مردم ما تجمع میکنند و از دولت تقاضا میکنند بدهیهای آنها را جبران کنند. این راهی که ما مجبور به رفتنش شدیم، بقیه مثل ترکیه، چین، کره و ژاپن هم شدند و اکنون همه آنها خود را منطبق کردند و فقط ما بلاتکلیفیم، چین شاید آخرین کشوری بود که با دنیا آشتی کرد و با ترس و لرز دروازه هایش را باز کرد و اکنون بعد از بیست سال دوش بدوش پیشرفته ترینها دارد میتازد و ما که دویست سال است پا به این عرصه گذاشتیم هنوز چیزی نشدیم، مدارس و دانشگاههایمان دولتی است و تازه همان دانشگاه آزاد هم دولتیه، کارخانه های ذوب آهن و خودروسازی و صنایع بزرگتر همه دولتی است ، بنادر،راه آهن، راهها،  تولید و توزیع نفت، بیشتر معادن، تولیدات نظامی، توزیع آب و برق و گاز و بسیاری از امور خدماتی حتی قضاوت و دادگاهها هنوز دارد دست دولت را میبوسد، و دولت کیست؟ فردی که هرگز از خود کارخانه ای نداشته و یا حتی هزار نفر را نان نداده و یا راهبری نکرده و همین آدم وقتی رئیس جمهور یا وزیر شد ، مشکلاتی را باید حل کند که تاکنون با آنها برخوردی نداشته و جالبه که موقعی که وزیر میشوند و یا رئیس جمهور، باید ثابت کنند که جزو طبقات فقیرند و مال و ثروتی ندارند و فوقش خانه ای دارند و این یعنی که آنها هم دستشان به دهنشان نمیرسیده و کارمندی بیش نبودند و یا همان رعیت خودمان! و البته که با همچین مدیرانی مشکلی حل نمیشود و بیشتر به مرهم میماند تا حل و اینگونه صنعت و کارخانجاتمان همان قدو قواره 40 سال قبل را دارند ، چون انتظار داریم دولت هم بفهمد که چی مورد نیاز است و هم سرمایه گذاری کند، خودش کارخانه اش را وارد کند، خودش تولید کند و کارخانه را بچرخاند و مگر یکی است، در تمام زمینه ها و اینگونه نه دولتها کاری از پیش بردند  نه مردم توقعشان را تغییر دادند و ما همچنان بلاتکلیف ماندیم. بیاییم دیدگاهمان را عوض کنیم و موضوعات را دوباره ببینیم.

 

 سعدی نام  خرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

Add URL