دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

دفتر ما در مشهد دفتر شماست
پیگیری قراردادها و فعالیتهای ساختمانی شما در مشهد
با تجربه 30 ساله در مدیریت پروژه های ساختمانی تاسیساتی
09153118727

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پیوندها

۱۴ مطلب با موضوع «داستان» ثبت شده است

خنده زورکی

خنده زورکی

در اندیشه هاش غوطه ور شده بود، طوری که انگار شلوغی دورو برشو حس نمیکرد. مامانش که سفر رفته و  تنها شده بود. دلش برای پلو خورشهای مامانش لک زده بود. شبی از بس هوس پلو داشت، زنگ زد براش پلو قورمه سبزی آوردند. ولی دلش حال نیومد. دستش ضرب خورده بود و دو تا انگشت آخریشو تا بالای مچ گچ گرفته بودند. حالا فقط قسمتی از طراحی ناخنهای بلند و خوشگلش دیده میشد. شب جمعه مچ دوس پسرش را که با چند تا دختر  دیگه خوش میگذروند، گرفته بود. پسره اونقدر ارزش نداشت، که بتونه با این وجود تحملش کنه. بنظرش میومد هیچ دلخوشیی نداره. از اینکه بقیه الکی سرخوش بنظر میومدند، لجش میگرفت. با اینکه بقیه فکر میکردند داره خیلی خوش میگذرونه، ولی خیلی وقت بود که روزهای خوبی نداشت. یکسال ازدواج ناموفقش به جدایی منجر شده بود. جدایی که نه، بلا تکلیفی. توی شناسنامه ش که نگاه میکرد هنوز شوهر داشت، ولی جدا بودند. مثل عالم برزخ که همه منتظر فرجام کارشونن، در انتظار بود که کی شوهرش حوصله ش سر میره یا شرایطش طوری میشه که بیاد طلاقش بده. البته شاید علت اصلی جدایی از شوهرش عشق بی اندازه به مامانش بود، که دوست داشت همیشه پیشش باشه. هر چند که علاقه به برگشتن با امید، دوست پسر قبلیش هم بی تاثیر نبود. امروز شنید که امید رفته خارج. نمدونست برای تفریح یا مهاجرت؟ حسودیش میشد که چرا اون دو سالی که با امید بود، امید پای خارج رفتن نداشت. که اگه داشت اونم با خودش می برد. اینکه نمیدونست امید کجاست، بیشترعصبیش میکرد. حس فضولیش به نهایتش رسیده بود. دوست داشت بدونه، حتی اگه هیچ تاثیری توی سرنوشتش نداشته باشه. اگه به این دورهمی اومده بود بخاطر اصرار هانیه بود، که خواسته بود یک کم حال و هواش عوض بشه. چشم و ابروی یکی دو تا پسر، که تو کفش بودند و سعی میکردند چیزی رو بهش بفهمونن، کفرشو درمی آورد. اونم تیپای جوادی، که اگه از تنهایی میمرد، هم باز نمیتونست با نظر مثبت بهشون نگاه کنه. اینقدر دلش گرفته بود که دوست نداشت قلیونو با بقیه شریک بشه. انگار تنها چیزی که الان میتونست همدم خوبی براش باشه، همین قلیون با طعم پرتقال بود. همه حرف میزدند ومیخندیدند و آهنگ با صدای بلند پخش میشد. گاهی که بچه ها، توی صورتش خیره میشدند، یا فکر میکرد دارن با او حرف میزنن، خنده ای زورکی تحویل میداد، تا فک نکنن فکرش اینجا نیس. توی همین اندیشه ها بود که، یکی از اون پسرا که براش چشم و ابرو تکون میدادند، جلو اومد و دستشو گرفت تا با هم برقصن. یهو از افکارش بیرون امد و با خشم به پسره نگاه کرد. دست سالمشو بلند کرد و محکم توی گوش پسره زد. هرچی فحش آبدار بلد بود، نثارش کرد. چنان داد و بیدادی راه انداخت، که هانیه اومد نشوندش و دلداریش داد. چند نفر هم اون پسر بخت برگشته را دور کردند. چیزی از این بلوا نگذشته بود که تلفنش زنگ خورد. به تلفنش که جواب داد با چنان آرامشی مژه های بلند شو رو چشماش بست، که معلوم بود آرامشی در پیش است. با اینکه صدای آهنگ خیلی بلند بود، ولی مانع حرف زدنش با تلفن نمیشد. با سرخوشی کنترل را بدست گرفت و صدای آهنگو بیشتر کرد. ظاهرا با دقت همه حرف های طرفشو می فهمید.  انگار عمدا آهنگو بلند میکرد، تا از این ضعف بقیه استفاده کنه، که وقتی صدای بلند تری هست، صدایی رو که باید نمی شنوند. تو دلش  خوشی غنج میزد. در حال حرف زدن یه جوری خودشو حرکت میداد، که انگار داره میرقصه.  اگه همون لحظه میشد کنارش باشم، حتما از خوشحالی، ازمن هم، لبی می گرفت. آهنگارو چند بار جلو عقب کرد، تا آهنگ دلخواهش پخش بشه. انگار این لحظات مقدسند و باید از ذره ذره ش لذت ببره. تلفنش تموم شد. با آهنگ همراهی میکرد و گاهی برای خنده، کلماتشو عوض میکرد. الان لحظه ای بود که باید همه در خوشی اون شریک باشند و لذت ببرند. یکی از آهنگ های علیرضا طلیسچی را انتخاب کرد. " آخرش یا من می مونم یا تو". "کاشکی یکی مثل تو با من رفیق بود" و "بعد تو کیو جات بذارم" رو با صدای بلند تر میخوند. حالا دیگه اون دخترک غمگین و دپرس نیم ساعت پیش نبود. روی پاش بند نمی شد. با حرکات زنانه اش، انگار داشت بقیه را هم در جشن و شادی خودش شریک میکرد. اینقدرهمه از شعف و خوشحالی اون به وجد اومده بودند که رقص و پایکوبی جزو الزامات محسوب میشد. بالاخره یکی به خودش جرئت داد و اومد دستشو گرفت.  به وسط هال هدایت کرد که با هم برقصند. آنقدر خوشحال بود که توی این لحظه بتونه، با هر کسی برقصه. چنان بدنشو تکون میداد و برای پسره دلبری میکرد، و با آهنگ همخونی میکرد، که پسره قند توی دلش آب شد. که دیگه مخشو زده. دستشو دور گردن پسره انداخته بود و در میان رقص گاهی لباشو واسش غنچه میکرد. انگار که در آرزوی بوسه ای وسوسه انگیز از اون پسره. نه تنها این حرکات، پسره رو سر حال آورده بود، که بقیه دخترا و پسرها هم بوجد آمدند. یهو همه با هم به وسط هال آمدند. هرکسی دست اون یکیو گرفت و مشغول رقص شدند. ولی فقط این صدای همخوانی نازنین بود که همراه با خواننده بگوش می رسید. انگار بقیه برای این صدایشان درنمی آمد، که نباید این لحظات جذابو خراب کنند. تلفنش تک خورد. می دونست که یک دسته گل بزرگ، رز قرمز منتظرشه، و اگه ماشین امید عوض نشده باشه، با یک جنسیس مشکی، اومده دنبالش. دست هانیه را هم گرفت و با خود برد، تا امید مطمئن باشه که یک دور همی دخترانه بوده.

سعدی نام  اردیبهشت 98

وبلاگ:   www.blog.sadinam.com 

آدرس سایت  WWW.SADINAM.COM  :

تلگرام:      @YOUROFICE 

ایمیل   INFO@SADINAM.COM

  • محمد تقی سعدی نام

اعتیاد من

اعتیاد من

اولین باری بود که اجازه پیدا میکردم اینقدر از خونه دور بشم. سال آخر دبیرستان بودم و اسممو توی یک کلاس کنکور نوشته بودند. خواهرم، سحر، دانشگاه میرفت و منم نباید کم می آوردم. کلاس کنکور خیلی از خونه مون دور بود. با اتوبوس سه ربع، یکساعت زمان میبرد. توی کلاسها دختر و پسر با هم بودند. من تا حالا همچین تجربه ای نداشتم. توی دبیرستان چند تا دبیر مرد داشتیم، ولی چنگی به دل نمیزدند. تنها پسرای فامیل بودند که گاهی میشد توی مهمونیای خانوادگی دیدشون. البته یک بار هم شماره شوهر خاله مو یواشکی برداشته بودم و بهش زنگ زدم، گفتم دلم گرفته. بیا با هم بریم یه جای خلوت. او هم نامردی نکرد و آمد. با هم رفتیم پای کوه. عرق هم توی ماشینش داشت. آورد، منم یکی دو پیک زدم. بعدشم سرمو گذاشتم روی زانوش و آسمونو تماشا کردم. اونم موهای قرمزمو نوازش میکرد.

 خیلی از این شوهر خاله م خوشم میومد. بنظرم یک مرد واقعی بود. از اینکه نصیب خاله م شده، حسودیم میشد. بعد یکی دو ساعت برگشتیم. شوهر خاله م لپمو بوسید و گفت هر وقت خواستی، بگو باز با هم خلوت کنیم. ولی دیگه موقعیتی پیش نیومد. بعد از یکی دو روز که کلاس کنکور رفتم، فهمیدم اکثر دخترا، با پسرا جور شدند. موقع ناهار با هم میرفتند. ظهرا دوسه ساعت علاف بودیم و صرف نمیکرد برای ناهار به خونه برگردیم. منم دوست پسر میخوام. خیلی با حاله که یکی باشه که یواشکی و دور از چشم خانواده باهش حال کنی. یواشکی زنگ بزنی. دزدکی ببینیش. وایییی دلم میخواد.  روز سوم کلاس، با دختری که کنارم نشسته بود گرم گرفتم. ظهر که شد ازش پرسیدم کجا میری؟ گفت با چند تا بچه ها میریم خونه یکی از پسرا همین دور و بر. گفتم منم بیام؟ گفت آره بیا. دنبالش راه افتادم. با سه تا دختر دیگه ، پیاده رفتیم. یکی دو خیابون اونورتر، وارد یک خونه شدیم. یک مرد میانسال و یک پسر، توی خونه بودند. با همه مون دست دادند و روبوسی کردند. کمک کردند، شال و مانتومون را درآوردیم. یکی از دخترا پاشد و برامون نیمرو درست کرد. همه نشستیم، با نوشابه خوردیم. بعد هم آهنگ گذاشتند و یکی یکی رقصیدیم. گاهی هم مرد میانسال صاحبخانه و اون پسره که اسمش دانیال بود با دخترا میرقصیدند. دانیال با من هم رقصید. موقع رقص دم گوشم گفت فردا بیا با چند تا بچه ها بریم دور دور.

 بعد از رقص ازش پرسیدم مگه دخترا فردا نمیان خونه ت؟ گفت اینجا خونه من نیست. من با این مرد، دوستم. گاهی بچه ها را میارم اینجا. از اینکه دانیال توی دخترا منو انتخاب میکرد، خوشحال شدم. بالاخره باید یک راهی پیدا میکردم که دو سه ساعت بیکاری ظهر را پر کنم. معاشرت با پسرها هم مزه میداد. فرداش، موقع ظهر از کلاس بیرون آمدم. دانیال توی کوچه منتظرم بود. لبخندی زدم و با دانیال راه افتادم. سر خیابون کمی منتظر شدیم و با هم گپ زدیم. دانیال منتظر دوستاش بود. یک پراید سفید جلومون ترمز کرد که دو تا پسر جلو نشسته بودند. دانیال درب عقب را باز کرد و تعارف کرد، اول من نشستم و بعد خودش نشست. منو به پسرا معرفی کرد. دست دادیم و راه افتادیم. راننده اسمش علی بود و دوستش حامد. علی مدام حرف میزد و توجهش به من بود. دانیال حساسیتی نشون نمیداد. یک کم دور دور کردیم. بعد جلو یک کافه ایستادیم. رفتیم روی تخت نشستیم. قلیون کشیدیم و آجیل و چایی خوردیم.

 توی کافه علی چسبیده به من نشست و گاهی موقع تعریف کردن ماجرا، دستشو روی پای من میگذاشت. دلم یه جوری میشد. تا حالا پسری به من ابراز علاقه نکرده. از اینکه علی با ظاهری طبیعی دستشو به من میزد، خوشم میومد. دانیال هم روبروم نشسته بود. علی از روی گوشیش جک میخوند که بعضیاش بی تربیتی بود و همه میخندیدیم. اینقدر خوش گذشت که یهو دیدم نیم ساعتی از وقت رفتن به کلاس گذشته. دانیال و حامد توی کافه موندند. علی منو به کلاسم رسوند. قرار گذاشتیم فردا هم بریم دوردور. فرداش رفتم سر خیابون. دانیال و حامد و علی با ماشین آمدند، سوار شدم. باز یک کم گشتیم. بعد رفتیم یک کافه دیگه. انگار دانیال بی خیالم شده بود. بیشتر با علی میگفتیم و میخندیدیم. دانیال هم نگاه میکرد. درک نمیکردم توی فکر دانیال چی میگذره. اگه دختری بخواد دوست پسر منو تصاحب کنه، جرش میدم. حالا چرا دانیال داشت منو دودستی تقدیم علی میکرد نمدونم. من شماره دانیال و علی رو داشتم. برای اینکه باهشون هماهنگی کنم. علی روزی یکی دو تا جک هم برام ارسال میکرد. از اینکه خیلی بی تربیتی بود، بیشتر میخندیدم. چند روزی دیگه ندیدمشون. علی کار داشت. با دخترا ظهر میرفتیم خونه همون مرد میانسال. یک ناهار میخوردیم و میرقصیدیم، تا باز موقع کلاس بشه. بعد از یک هفته، علی زنگ زد که امروز ظهر میام دنبالت. با این گروه بیشتر به من خوش میگذشت. ظهر رفتم سر خیابون. پراید علی جلوم ترمز کرد. دانیال و حامد هم توی ماشین بودند. حامد پیاده شد. رفت عقب نشست. من جلو نشستم. علی خم شد و منو بوسید. قرمز شدم. این بوسه یک کم متفاوت بود. بعد هم یک دستشو روی شونه من گذاشت. یکدستی رانندگی میکرد. دلم میخواست دختر خاله م این دور و بر باشه، منو علی رو توی این حالت ببینه. خیلی حال میداد. باید میرفتم براش تعریف میکردم. حتما حسودیش میشد. یک کم دور دور کردیم. علی پیشنهاد کرد بریم خونش. دور همی. گفت چند نفر دیگه هم هستند. بدم نیومد. موقعی که به خونش رسیدیم. دانیال چشمک زد که توی خونه نرو. ولی من یکی دوباری که با علی بودم ازش بدی ندیده بودم. پیاده شدم. علی به دانیال هم تعارف کرد بیاد. ولی اون گفت که تو ماشین میشینه. من و علی و حامد وارد خونه شدیم. چند تا پسر دیگه هم بودند. داشتن ورق بازی میکردند. علی دست منو گرفت و توی یک اتاق برد. حامد هم اومد. اول یک کم گپ زدیم و خندیدیم. بعد شروع کردند به اذیت کردن من. رفتارشون دوستانه نبود. انگار باید از موقعیت فراهم شده حداکثر استفاده رو میکردند. داشتم ازشون میترسیدم. کم کم، گریه م دراومد. ولی اونا توجهی نمیکردند. تازه فهمیدم چرا دانیال میگفت با اینا توی خونه نرو. آخرش جیغ و داد کردم. پسرای توی خونه هم اومدند ببینن چه خبره. با پا در میونی یکی از اون پسرا، از خونه بیرون آمدم. دانیال هنوز توی ماشین بود. وقتی حال بد منو دید، پیاده شد. دستمو گرفت و پیاده از اونجا دور شدیم. برای کلاس رفتن دیر شده بود. تازه حالم خوب نبود. فکر نمیکردم اولین پسری که تجربه میکنم، اینقدر آشغال از کار در بیاد. منم شانس ندارم. پسرا نمیذارن آب توی دل دوست دخترشون تکون بخوره. بعد این احمقا اونجور رفتار کردند. کاش یکیو داشتم که بره حقشونو کف دستشون بذاره. دانیال گفت حالا که بیکاری، بریم تو پارک بشینیم. یک جای خلوت پارک را انتخاب کرد و نشستیم. از خودش صحبت میکرد که زن داره، خونه داره، ولی بیشتر ترجیح میده با دوستاش بگرده. تاکید کرد که به من هیچ کاری نداره. فقط دلش میخواد حرف بزنه. این دانیال هم پسر باحالی بود. ولی انگار نه انگار که او پسره و من دختر. همینطور که صحبت میکرد، یک چیز شیشه ای را درآورد که بعدا فهمیدم پایپه. فندک زیرش گرفت و دودشو مثل قلیون تنفس میکرد.

 منم یک کم از خودم صحبت می کردم. از گیرایی که بابام بهم میداد، نمیذاشت ناخنامو بلند کنم و برای دیر اومدن به خونه، دعوا راه می انداخت. دانیال به منم تعارف کرد یکی دو کام بگیر، تا این مشکلات یادت بره. خداییش خیلی اعصابم خورد بود. برای اینکه کم نیارم، دو کام کشیدم. یک کم که گذشت دو کام دیگه هم گرفتم. با راهنمایی دانیال، ایندفعه دودو وارد ریه م کردم. نزدیکای ساعت تعطیلی کلاس کنکور، ازش خداحافظی کردم و به سمت خونه رفتم. وقتی خونه رسیدم ، ضربان قلبم بالا رفته بود و احساس خفه گی می کردم. اون شب دوست داشتم با بابام که همیشه ازش میترسیدم، گپ بزنم وصحبت کنم. بابام محل نذاشت. حوصله حرف زدن با منو نداشت. هرچند، وقتی به دوستاش میرسید، حرفاش تمومی نداشتند. رفتم توی اتاق خودم. حس عجیبی داشتم. با اینکه کمی میترسیدم، از انجام چنین تجربه ای، راضی بودم. اونشب تا صبح خوابم نبرد. از فردا دوباره کلاس کنکور رفتم و ظهرها، با دخترا می رفتیم دورهمی. یک هفته ای گذشت، به دانیال زنگ زدم تا حالشو بپرسم. گفت: عصر یکی دو ساعت زودتر کلاستو تعطیل کن میام دنبالت. سر خیابون منتظرش بودم که دیدم داره پیاده میاد. بعد از کمی خوش و بش، گفت بریم خونه یکی از دوستام. چون دید من میترسم، گفت کسی با تو کار نداره. ما میشینیم شیشه میکشیم. تو هم یکی دو ساعت هستی، وقتش که شد برو خونه. نگران بودم بعد از کشیدن مواد، بلایی سرم بیارن. ولی یکبار دانیال وفاداریشو بهم اثبات کرده بود. سعی کرده بود نذاره با علی توی خونه برم. که اونجور اذیت نشم. درحقیقت تعارف علی به دانیال، این بود که اونم بیاد توی آزار دادن من شریک بشه، ولی اون توی ماشین مونده بود. دوست دانیال 35- 40 داشت. اونا نشستند با هم جنس کشیدند. تعارف کردند، منم دو کام گرفتم. مواد دوست دانیال که تموم شد، از خونه بیرون رفت. دانیال مواد خودشو درآورد. شروع به کشیدن کرد. منم سرمو روی شونه ش گذاشتم. دو سه کام هم با اون گرفتم. بعد هم گل توی پایپ ریخت. اونم با هم کشیدیم. وقت تعطیلی کلاس که شد، به سمت خونه راه افتادم. هوا خیلی سرد بود. ولی حال خوبی داشتم. دلم میخواست تا خونه پیاده برم. انرژیم بالا بود. دوست داشتم بدوم یا کارهای سخت انجام بدم. آخرش این حس پیروز شد. سه چهار ایستگاه زودتر از اتوبوس پیاده شدم. خودمو به دست نسیم سرد سپردم و با سرعت بیشتر از معمول، راهی خونه  شدم. با اینکه اینجوری دیرتر میرسیدم، دغدغه ای از دعوای احتمالی بابام نداشتم. شجاع شده بودم. خونه که رسیدم، دست و پام میلرزید. ضربان قلبم زیاد شده بود. بدنم میلرزید. تمرکزم زیاد شده بود. احساس میکردم دارم میمیرم. سر سفره شام، اشتها نداشتم. برای اینکه بقیه حساس نشن، با غذام بازی میکردم. دو سه روز بعد، دانیال زنگ زد که با هم باشیم. ظهر با هم رفتیم خونه یکی از دوستاش. حالا دیگه من احتیاج به تعارف نداشتم. با هم مشغول کام گرفتن از پایپ شدیم. وقتی به کلاس بر میگشتم حال خوبی داشتم. ولی ضربانم زیاد بود. تحمل سر کلاس نشستنو نداشتم. یکی دو ساعت زودتر از کلاس بیرون اومدم. پیاده روی کردم. دو سه روز بعد به دانیال زنگ زدم. گفت مواد نداره. آدرس ساقی رو داد، مواد بخرم، برم خونه یی که بود. اون موقع من هفته ای 5 هزار تومن پول توجیبی میگرفتم. با دو هزار تومن نیم سوت شیشه خریدم، رفتم پیش دانیال. نیم سوتو با هم کشیدیم. البته جواب اونو نداد ولی منو بالا برد. توی خونه با دانیال تنها بودیم. جالب اینکه هیچ توجهی به من نداشت. بعدا فهمیدم شیشه آب بدنو خشک میکنه و حسو توی مردا از بین میبره. هر چند که برای زنها اثر عکس داشت. چند بار دیگه دانیال بهم زنگ زد که سر راه از ساقی مواد بخرم، بریم با هم کام بگیریم. ساقیی که منو بهش معرفی کرده بود، پسر خوش تیپی بود. اسمش امیر بود. دلم میخواست دوست پسرم بشه. ولی اون فقط به فکر کارش بود. مواد هم نمیکشید. فقط سیگار. دانیال دلش میخواست من هر روز مواد بگیرم، بریم با هم بکشیم. ولی من فقط برای هفته ای دوبار، پول داشتم. تازه نق میزد که این مقدار کمه. یواش یواش فهمیدم، دانیال منو بخاطر پول مواد، آلوده کرده. ازش بدم اومد. ولی موادو دوست داشتم. خودم میرفتم از امیر مواد میگرفتم، گاهی توی ماشینش میکشیدم. وقتهایی هم که پول نداشتم، توی ماشین همراهیش میکردم، تا به مشتریاش برسه. بعد از دو سه ساعت، نیم سوت میداد که من بکشم. یواش یواش با امیر، سیگار هم میکشیدم و تازه فهمیدم بعد از کشیدن شیشه، سیگار حال میده. توی خونه هم خیلی نیاز داشتم سیگار بکشم، ولی نمیشد. خیلی زود قیافه م برگشت. اینو دوستام بهم میگفتند. اولین بار یکی از دخترا بعد از سه هفته که از مواد کشیدنم میگذشت، پرسید مواد میکشی؟ من حاشا کردم، ولی اون گفت قیافه ت تابلوست. اشتها به غذا هم نداشتم و چیزی نمیخوردم. این موضوع هم روی تابلو شدن ظاهرم تاثیر داشت. بهمن 78 دانشگاه قبول شدم. حالا دیگه برای خودم دو تا پایپ خریده بودم، که توی لایه کیفم پنهان میکردم. پایپ نازکه. اگه فندکو بیشتر روش بگیری، ترک میخوره و جنس از بین میره. باید پایپو با دستمال سرد، خنک کنی. اون موقع پایپ پیدا کردن خیلی سخت بود. یه بار توی دانشگاه، کیفمو پرت کردم. پایپ شکست. توی دانشگاه یک دوست پسر پیدا کردم، اسمش محمد بود. محمد سیگاری میزد. من بیشتر وقتا توی خونه محمد جاخوش میکردم. من شیشه میزدم، اون هم سیگاری. بعد هم با هم شیطونی میکردیم. اثر سیگاری عکس شیشه است. بقیه وقتها هم با هم اس ام اس بازی میکردیم. اینجوری دو ترم گذشت. آخرای ترم دوم بود که مامانم از توی کمدم پایپ پیدا کرد. خانواده م فهمیدند که من خطا میکنم. همون شب بابام، گوشیمو ازم گرفت و چک کرد. گوشی پر از پیامهای عاشقانه من و محمد بود. پیامها همه چی رو برملا کرد. بابام که اس ام اسها رو خوند، گوشیمو شکست. بعدش هم  قلبش گرفت. بردنش بیمارستان. حالا دیگه من نمیتونستم توی چشم مامانمو خواهرم نگاه کنم. کارایی که کرده بودم به کنار، بابامم به کشتن دادم. دیگه خودم مهم نبودم. دعا میکردم بلایی سر بابام نیاد. تمام صورت گریه میکردم. درست مثل وقتی که علی و حامد به جونم افتاده بودند. بابام دو شب توی بیمارستان بستری شد. ولی خدا را شکر به خیر گذشت. با اینکه وسط امتحانات بهمن 88 بودیم، بابام دیگه نذاشت دانشگاه برم. دو سال توی خونه زندانی بودم تا ترک کنم. منو ترک اعتیاد میبردند، پیش روانشناس. روانشناسه هیچ درکی از شیشه و اعتیاد نداشت. منم از ترس اینکه همه حرفامو به مامانم منتقل کنه، توضیحی بهش نمیدادم. واسه همین هیچ کمکی نمیتونست به من بکنه. صرفا بخاطر گریه های مامانم بود که وقتمو باهش تلف میکردم. شبها بعد از خوردن قرصایی که بهم میداد، ، تشنج میکردم. گاهی میبردنم بیمارستان. حمله پونیک عصبی بود، سرم بهم وصل میکردند. همه میگفتند، کدوم احمقی این قرصا رو داده؟ قرصها همون حالت شیشه رو بهم میداد. میلرزیدم و تمرکزم زیاد میشد. حس مردن داشتم. شبها پیش مامانم میخوابیدم. همه نگران بودند با این حال بدم، بمیرم. قرصها بی خیالم میکردند و خواب آلود. از قرص خوردن خسته شده بودم. بالاخره این دو سال لعنتی گذشت. خیلی تنها و گناهکار و زندانی بودم. همه فامیل به چشم بدی بهم نگاه میکردند. انگار عزیزی رو کشته بودم. حتی هیچکیو نداشتم باهش درد دل کنم. گوشی هم نداشتم به کسی زنگ بزنم. دوباره کنکور شرکت کردم و مهر 90 دانشگاه قبول شدم. بعضی از واحدهای گذرانده دوره قبلی توی تطبیق، پذیرفته شد. دوباره به محمد وصل شدم. با هم گل و سیگاری میزدیم. یار تنهاییم بود. یه روز با تاکسی داشتم میرفتم خونه محمد. راننده تاکسی، کنار زد و گفت اشکال نداره من یک کم پایپ بزنم. گفتم نه. داشت شیشه می کشید. خداییش هوس کردم. دلم میخواست بهم تعارف کنه، ولی نکرد. رفتم خونه محمد، دوستاش هم بودند. داشتند شیشه میکشیدند. دوباره هوس کردم. منم همراهیشون کردم. بعد از اینکه چند کام گرفتم، یهو فشارم افتاد. تشنج شدم. بچه ها ترسیدند. بردنم بیمارستان. بدنم دیگه شیشه قبول نمیکرد. حالا فقط گل و سیگاری و سیگار. چه روزگار بدی رو گذروندم.

سعدی نام  اسفند  97

وبلاگ:   www.blog.sadinam.com 

آدرس سایت  WWW.SADINAM.COM  :

تلگرام:      @YOUROFICE 

ایمیل   INFO@SADINAM.COM

 

 


  • محمد تقی سعدی نام

بردگی در آزادی

این مقاله حاوی مطالب غیر اخلاقی است وصرفا به عنوان آینه زندگی برخی جوانان کشور درج میشود، اگر دوست ندارید، آنرا نخوانید.

مرد سالاری حاکم بر جامعه ایرانی و برتریی که عرف و شرع به مرد ایرانی میدهد، زن را تبدیل به شهروندی درجه دو میکند. که از بسیاری حقوق و آزادیهای فردی محروم میشود. زن، زورگویی مردان کم فرهنگتر و فشارهای روحی زیاد یا حتی درمواردی، تنبیه بدنی را تحمل میکند. با رواج فرهنگ اجباری غرب، که عمدتا ناشی از گسترش تمدن و علوم و روابط جدید اجتماعی است، زنان از کار کردن و داشتن حقوق و اقتصاد مستقل، استقبال کردند. از طرفی بخاطرافزایش مصرف گرایی خانواده ها و نیاز آنان به خرید کالاهای متنوعی که برای آسایش زندگی عرضه میشود، درآمد مرد دیگربه تنهایی کفاف هزینه های سنگین رو به رشد را نمیداد. و درصد زنان شاغل را بیشتر کرد. دردو دهه ی اخیر، با رواج تلفن همراه و اینترنت، حضور زنان درجامعه پررنگتر شد. بسیاری از روش های معمول جامعه مردسالاری کشور، نمیتوانست مانع حضور بیشتر زنان در اجتماع شود. بسیاری از دیوارهای ساخته شده، خراب شد. اسلامی شدن جامعه و محیطهای تحصیلی پس از انقلاب، بهانه تحصیل نکردن دختران را، از خانواده ها گرفت. دختران، همپای پسران تحصیلات دبستان و دبیرستان را فرا گرفتند. شاهد افزایش درصد قبولی دختران در دانشگاهها شدیم، بگونه ای که گاهی درصد قبولی دختران از پسران در دانشگاه فزونی گرفت. موجی از دختران با تحصیلات لیسانس و فوق لیسانس و دکترا وارد جامعه شدند. نگرش دختران به زندگی تغییر کرد. حال که آنان با تحصیلات عالیه امکان داشتن کار و اقتصاد مستقل را داشتند، دیگر سخت بود که قوانین عرفی و شرعی حاکم بر خانواده را گردن نهند. و بخواهند همچنان در زیر سیتره مردان زندگی کنند. اینگونه در دهه اخیر، شاهدیم که سن ازدواج دختران بالا رفته و درصد طلاق در سالهای اولیه زندگی رو به فزونی گذاشت. در دو دهه اخیر نگرش سنتی به خانواده، شکسته شد. روابط آزاد دختر و پسر قبل از ازدواج رایج شد. بسیاری از دختران، راه خلاصی از مردسالاری حاکم را در فرار از ازدواج و در پیش گرفتن زندگی اجتماعی و روابط با دوستان دختر و پسر دیدند. تلاش کردند مسیری را طی کنند که آزادتر و خوشبخت تر از مادرانشان باشند. ازدواجهای سفید رایج شد. گروه کثیری از دختران و پسران سرگرم پارتیها، دورهمی ها، دوردور در خیابانها و روابط خصوصی دور از چشم خانواده شدند. ولی اوضاع به آن خوبی که تصور میشد پیش نرفت. اثر هزاران سال حاکمیت مرد را همچنان در همین روابط آزاد و بدون هر گونه اجبار قانونی می بینیم. حتی گاهی به نظر می آید که این دختران تحصیل کرده و روشن فکر امروزی، روزگاری بمراتب سیاه تر از مادرانشان را سپری می کنند. این مدل زندگی بهرحال غیر رسمی و فاقد پشتیبانیهای قانونی و عرفی است. دختران مجبورند این سیاهی را بجان خریده و صدایشان در نیاید. غیرت همچنان در جامعه بیداد می کند. پسری که امروز با دختری آشنا شده، حق خودش میداند که بشدت او را تحت کنترل گرفته، تا مطمئن شود، شیطونی نمیکنه. با پسران دیگه ارتباط نداره و یا حتی با دخترانی در رفت و آمد باشد، که مورد تایید او باشند. جالب اینکه دختران هم این سختگیری را حمل بر عشق پسر کرده و از این دغدغه ها لذت میبرند. قبول تحقیر و خشونت، در روابط زن و مرد، سندرم استکهلم نامیده میشود. بیماریی است که درصد قابل توجهی از زنان دارند.

 دختری که تا دیروز مال تو نبوده و فردا هم احتمالا نتونی نگهش داری، اعمال غیرت براش خنده داره. پسرها هم نمیخواهند خودشان را مقید به ارتباط با فقط یک دختر بکنند. علاقه مندند بتوانند، دل دختران بیشتری را بدست آورند. راهی را که پدرانشان با تعدد زوجات و ایجاد حرمسراها طی کردند، را آزادانه ترادامه دهند. اینگونه دروغ و ظاهرسازی بشدت در روابط دختران و پسران، حاکم شده و هر کدام ضمن تلاش برای گسترش دامنه دوستان همجنس و غیر همجنس، تظاهر به عشق به طرف مقابل و پاک بودن از ارتباط با دیگری می کنند.

-    نگاربا صورت و هیکل ظریف، دختر مهربان و دوست داشتنی مرداد ماهی است. لهجه ای شیرینش همه را مجذوب خود میکند. خانواده اش زمانی وضعیت خوبی داشتند و با رفتن مادرش به  سوئد و عروس شدن سه خواهرش، به تنهایی با پدرش زندگی مینماید. نگار با اخلاق مردانه، با معرفت و از خود گذشته است و این به جذابیتش می افزاید.  احسان، دوست پسرش از قهرمانان پرورش اندام کشوره. صاحب باشگاه بزرگ ومشهوری است. احسان آنقدر با نگار از نظر سنی و جثه، اختلاف داره که دوستای احسان وقتی با هم میدیدنشون، میگفتند تو میخای با این چکار کنی؟ این هنوز خیلی بچه اس. احسان ،دوست دخترشو همه جوره حمایت میکنه و برای اینکه علامتی از مالکیت در دوست دخترش داشته باشه، هر چند روز، از سر عشق و دوستی قسمتی از بدن نگار را با گاز گرفتن و مکیدن، کبود میکنه، تا معلوم بشه صاحب داره، مثل اسبها و گوسفندا که  داغشون میکنند که از احشام بقیه تشخیص داده بشن! شاید با داشتن علامت، از نزدیک شدن دختر به دیگران جلوگیری بشه.

  هر چند که دخترا وقتی با یکی فابن، با بقیه دوست معمولین و ابایی ندارن که بگن فاب دارن و حتی جلو اونا با دوست پسر فابشون حرف بزنن، اونم حرفهایی که پسره فکر نمیکنه، ممکنه یک دختر، حتی پیش دخترای دیگه بگه، چه برسه به پسرا. نگار عاشقهای دیگه ای هم داره، یکی از این پسرا، میلاده که خیلی ثروتمنده. دفعه اولی که نگارو که تو ماشین دوستش بوده و دور دور میکردند، دیده، کنار ماشینشون اومده و یک گوشی به نگار داده و رفته. بعد به همون گوشی زنگ میزنه و تقاضای دوستی میکنه، که نگار میگه من دوست پسر دارم. با اصرار از میلاد میخواد که تا شب بیاد و گوشیشو پس بگیره. البته لطف میلاد، باعث میشه تا بتونه شماره نگارو بگیره. هر چند روز یکبار زنگ میزنه و ضمن خوش و بش، اظهار میکنه که خیلی دخترا رو دیده، ولی تابحال اینقدر مجذوب کسی نشده. این آقا میلاد چهار تا ماشین خیلی گرون داره، یک موتور 1400 کاواساکی و یک شماره خیلی رند، که همه این چیزا، دخترا رو مجذوب میکنه. یک روز که احسان مسافرت بود، میلاد بهش زنگ میزنه و وقتی میفهمه تنهاست، میگه الان یکی از بچه ها رو میفرستم، بیارنت خونه ام. نگار وارد آپارتمان مجللی میشه که در گوشه ای از هال، یک بار زیبا با انواع شیشه ها خودنمایی میکنه. توی آپارتمان دو سه تا دختر پسر دیگه هم بودند، که میهمانند. میلاد در حالی که دست یک دختر را گرفته بود و به اتاق خواب میرفت، گفت از خودت پذیرایی کن تا من برگردم. نگار تایم میگیره ببینه چقدر کارشون طول میکشه. میلاد موقع برگشت میشینه و در حالی که با هم پیک میزدن، در مورد جشن تولدش که چند روز دیگه قراره برگذار بشه، تعریف میکنه. برای جشن، یکی از آبمیوه های مشهور شهر را آورده که با انواع آبمیوه، از مهمانان پذیرایی کند، بهترین دی جی شهر دعوت شده، دو نفر کوکتل زن، انواع مشروب را، قراره سرو کنند و دویست مهمان دعوت شدند. از نگار و دوست پسرش هم برای شرکت در جشن تولد دعوت میکنه. البته بعدا سکیوریتی جشن، در لحظه آخر اجازه برگذاری مراسم را نمیده. میگه، مهمونی گزارش شده و نمیتونه جلوی آمدن گشت رو بگیره و باید مهمونی کنسل بشه.  ناچار مهمونی بهم میخوره و با جمع اندکی در جایی دیگه جشن تولد برگذار میشه.  میلاد دست آخرمیگه، امشب همینجا بمون، وقتی میفهمه نگار باید برگرده، میگه بیا چند روز با هم بریم سفر کیش یا شمال، با هم بیشتر آشنا بشیم، شاید علاقه مند شدی با من بمونی، من خیلی دوستت دارم. هروقت هم کاری داشتی، یک زنگ بزن، هرجور شده حلش میکنم. بعد پامیشن با هم میرقصن. میلاد ده بیست تا تراول روی سر نگار میریزه. آخر شب، یکی از بچه ها رو مامور میکنه که تا خونه برسوننش. نگار نقاشی خوانده بود و خواهر کوچکترش که شوهر داشت، بازیگری، هر دوشون با هنرپیشه ها، حشر و نشر داشتند و درمهمونیاشون شرکت میکردند. خواهر نگار توی یکی دو تا فیلم، منشی صحنه بود و تا نزدیکی منشیگری مهران مدیری هم پیش رفت. شوهر خواهرش با کار کردن خواهرش، مخالفتی نداشت، ولی همیشه به یکی از دست اندرکارای اون فیلمبرداری، سفارش میکرد که مراقب باشه، توهینی به زنش نشه. توی یکی از اردوهای فیلمبرداری، که خارج از شهر بود، یکی از هنر پیشه ها نزدیکای شب میرسه، ضمن خوش و بش با همه، با پررویی از مدیر صحنه میپرسه، داف ماف چی داریم؟ و جواب میدن که سه تا دخترهستند. وی در حالی که رو به خواهر نگار میکنه، میگه اینا که چهار تان، و مدیر توضیح میده این دخترو کارگردان سفارششو کرده و بی خیالش بشو. نگار با یکی از بازیگرهای فیلم "شش و بش" آشنا بود. یک روز پس از اتمام فیلم، جشنی در خانه شان بر پا کرده و زن و مرد به رقص و پایکوبی و صرف مشروب مشغول میشوند، نگار هم دعوت بود. اتفاقا همون روز، هنرپیشه، برنامه زنده ای از تلویزیون داشت. دوستانش بهش میخندند که تو خیلی خوردی، چطور با این مستی میخای بری تلویزیون؟ درحالی که جشن در منزلش همچنان ادامه داشت، به تلویزیون میره، موقع پخش زنده همه میهمانانش در خانه، به گفتگوی زنده اون، گوش میدن و میخندند که الان رفیقمون سوتی میده. یکبار نگار و احسان به یک دورهمی توی باغ دعوت میشن. پس از بازی و بگو بخند، آخر شب یک پتو توی هال می اندازند، که همه 9 نفر کنار هم بخوابند. اول احسان، کنارش نگار، بعد دختر خاله احسان، کنارشون هم دو تا دختر پسر دیگه، احسان نمیخواسته کنار دختر خاله ش بخوابه، پسری که کنار دختر خاله احسان خوابیده بود، قبل از اینکه احسان بیاد، دستشو دراز میکنه و سینه ی نگارو لمس میکنه، نگار که میدونسته اینجوری با احسان شرمیشه، میره کنار میخوابه و به احسان میگه من وسط خوابم نمیبره. اونو کنار دختر خاله ش میخوابونه، شب احساس میکنه که احسان دختر خاله شو با اون اشتباه گرفته و داره دختر خاله رو ماساژ میده. چندی بعد پدر نگار مریض میشه و وی که دلش نمیخواسته برای پول به احسان رو بزنه، به یک بنگاهدار املاک سرشناس، معرفی میشه. این بنگاهدار، شبها در خانه اش یک گروه نوازنده، اجرای زنده میکردند و بساط قمار و مشروب با دوستانش مهیا بود و نگار را کنار دستش مینشاند و میگفت برایم شانس میاره. پوکر بازی میکرد و اکثرا هم میبرد و از هر پولی که میبرد، دو سه تا تراول هم به نگار میداد. اینقدر این ماجرا تکرار شد، که بقیه بازیکنان معتقد شده بودند که حضور نگاره که برد را برای بنگاهدار، رقم میزنه. گاهی شرط میکردند که نگار، کنار دست اونا بشینه. یکبار هم نگار برای کسب پول بیشتر، با کمک یکی از دوستانش به دبی رفت ولی نه تنها پولی درنیاورد، که از اهانتهایی که بهش شده بود، مریض شد و برگشت. مجموع این غیبتهای نگار باعث شد که احسان هم بفهمه که خیلی شیطون شده و علی رغم میلش، ترکش کرد.

-    مریم  از سال آخر دبیرستان پایش به دور دور و اتو زدن باز میشه و دوستان زیادی پیدا میکنه. با کمک یکی از همینها بعد از دیپلم، دبی میره و اونجا موندگار میشه. پاتوقش هتل مسکو بود. ظرف 6 سال، دوستان پولدار عرب و ایرانی زیادی پیدا میکنه و صاحب زندگی و ثروت قابل توجهی میشه. یکی از اینها که یک جوان ایرانیست، هر وقت که برای کارش به دبی می اومد، مریمو پیش خودش میبرد و یک جواهر ده پانزده میلیونی بهش کادو میداد. مریم، یکبار برای عمل بینی به ایران برمیگرده، خواهرش که فوق لیسانس داره و با دوست پسرش زندگی میکنه، مریمو به رستوران دعوت میکنه. بعد از غذا مریم میبینه که دوست پسرخواهرش، برای حساب کردن پول غذا، کارت خواهرش را میگیره. بعد هم میفهمه که خونه و زندگیی که در آن زندگی میکنند، همه متعلق به خواهرشه. و دوست پسرش، نه تنها کمکی برای این زندگی نیست، بلکه پول هم از خواهره میگیره و ماشین خواهره هم همیشه زیر پاشه. بعد به خواهرش گله میکنه، که اگه کسی فقط برای نهار خوردن توی دبی دعوتم کنه، غیر از اینکه به بهترین رستورانها میریم، دو میلیون هم پول میگیرم ،صرفا برای اینکه اون فرد میخواد تنها غذا نخوره و گپی زده باشه، بعد تو دوست پسری داری که یک نوشابه نمیخره بیاره تو یخچالت بذاره، اسمتم گذاشتی فوق لیسانس!

-     سحر توی عقد بود که پایش به مهمانیها باز میشه. لذت معاشرت با آدمهای متفاوت و خوش مشرب و خوشتیپ را به زندگی با نامزدش ترجیح میده. بنظرش نامزدش، کاملا معمولیه و توان اظهار عشق را به اندازه پسرهای توی خیابون نداره. اکثرا از خانه بیرون میره و اتو میزنه. وی که مجبور بود ساعتی از خونه بیرون بزنه که هنوز پدرش نیومده، از ساعت دو وسه ظهر، بیرون میومد. یک روز که کلی برف باریده بود، به هوای قرار با یکی از دوستاش بیرون میاد. اون پسر که ظاهرا کاری براش پیش اومده بود، تا هفت شب دنبالشون نمیاد. سحر به همراه دو دختر همسن خودش، دست و پاهاشون از پیاده روی در برف و سرما یخ میزنه، دلشون هم نمیاد به خانه برگردند. وقتی پسر میرسه، نای راه رفتن نداشتند. یک نیم ساعتی که با گرمای بخاری ماشین گرم میشن، تازه حالت معمولی پیدا میکنند. آهنگو بلند میکنند و توی ماشین میرقصند و همه سرمایی که خورده بودند را فراموش میکنند. بخصوص وقتی حسابی دلشون حال میاد که پسره، چیز برگر مخصوص داغ براشون میخره. سحر دیگه اجازه نمیده نامزدش بهش دست بزنه. یکبار هم به نامزدش میگه، که ما همو درک نمیکنیم. اگه واقعا منو دوست داری، بیخیالم شو و بگذار زندگی کنم. من یکی دیگه را دوست دارم، دوست ندارم با دروغ زندگیمون شروع بشه. برای اینکه پدرم بعدا اذیتم نکنه، لطفا یک دلیل دیگه یی برای جداییمون عنوان کن. اینگونه از نامزدش جدا میشه و زندگی دوستانه شو ادامه میده.

-    شادی، پدرش فوت شده و با مادرش زندگی میکند، دختری دیماهی با هیکل توپر، چار شانه ، صورتی کشیده و هوش زیاد، که همیشه میدانست که چه بگوید تا بیشترین تاثیر را داشته باشد. او که اولین دوست پسرش، یکی از صاحبان نمایندگیهای مجاز خودرو بود، در همان اوان توانست با پشتیبانی مالی دوستش، دماغش را عمل و سینه اش را پروتز کند. اول یک پراید خرید، که بعدا تبدیل به 206 شد. این صاحبان نمایندگیهای مجاز خودرو، در شهرامپرطوری دارند و صاحب حرمسراهای بزرگیند. دختری که به یکی از استخر پارتیهای اینان دعوت شده بود، میگفت صد تا دختر داف زیبا، با لباس شنا دور استخر راه میرفتند و از میزهایی که چیده شده بود پذیرایی می شدند. با میهمانهای مجلس، خوش و بش میکردند و هر کدام تلاش داشتند جایی در این دم و دستگاه برای خود بیابند. گوینده که خود دختر زیبایی بود، در فضای آنجا احساس کوچکی و بی اهمیتی کرده بود. مادر شادی باشگاه ایروبیک داره  و همیشه مشتریانی هم برای آموزش خصوصی رقص، برای شادی جور میکنه. شادی که رقص فوق العاده ای داره و خودش رقص عربیش را بهتر میداند، فعالیت اجتماعی هم داره. با اینحال هر وقت چیزی میخواد و آنرا با مادرش در میان می گذاره، و مادر، به علت عدم صلاحدید و یا محدودیت مالی آنرا برآورده نمیکنه، به مادرش میگه، پس من میرم میدم و با پولش مشکلم را حل میکنم! و میدانست که زیباییش مورد توجه بسیاری است و درب خانه های زیادی برویش باز است . با اینحال ازنداشتن پدر رنج میبرد، زودرنج بود، اگر بی حرمتیی از دوستان پسر یا دختر میدید، آزرده میشد و گاهی ساعتها در بزرگراهها با سرعت رانندگی می کرد، آهنگ غمناکی میگذاشت و اشک میریخت. شادی، عاشق ماشین شاسی بویژه لگزوز بود. دوستان دخترش اینو میدونستند. هر وقت شاسی میدیدند، بشوخی بهش میگفتند، جنده خانم، شاسی. او فارغ از اینکه راننده ش کی باشه، دوست داشت باهش طرح دوستی بریزه، تا از لذت سوار شدن ماشین دلخواهش برخوردار بشه. شادی یکبار دختری را به دورهمی دوستانش میبرد و آن دختر، شب به بهانه دیرشدن، همانجا میخوابه.  فردا پسره زنگ میزنه و به شادی میگه، دمت گرم که برای دوست شدن، کلی منو دووندی، این دختره همون شب اول داد! شادی از بس خودشو داف میدونست و مطمئن بود همه جذبش میشن، علاقه داشت برای تست اعتماد بنفسش، دوست پسر دوستاشو تور کنه. سر همین موضوع اکثرا دوستای دخترش دلخور بودند. او که همچنان دوست پسر فاب هم داشت، چندین بار پسربازیهاش، لو میره و کتک مفصلی از دوست پسرش میخوره. او عاشق مشروبات گرون و سیگاری و گل  و مهمونیه. و محافل اینچنینی را از دست نمیده.

 یکشب که دور دور میکرد، پلیس ایستاده بود و ماشین او و ده بیست دختر و پسر دیگر را توقیف کرد و راهی پارکینگ. چند تا از این دختر پسرها، آنشب را در خانه یکی از همان پسرها میگذراندند. دنبال راههایی بودند که بدون آبروریزی بشود، ماشین را از پارکینگ خلاص کرد. اینگونه طرح پلیس، که قرار بوده مانع ارتباط دختر و پسر شود، نتیجه معکوس میدهد. شادی معتقده که تا ۲۶ سالگی خوش گذرانی کند و بعد به فکر ازدواج بیافتد. رویایش اینه که شوهرش از شهر دیگه ای باشه و در آن شهر زندگی کنه، چون فکر میکنه، هر جای شهر که میره، چند نفری پیدا میشن که توی مهمونیا بودند و گذشته اونو میتونن برملا کنن. او در عین شادی و بگو بخند، زودرنج و عصبانی هم هست. گاهی برای یک مطلب بی ارزش کلی سرو صدا راه می اندازه. هم آرامشه، هم سوهان روح، بهشت و جهنم را همزمان در خود داره، قلق داره و باید خیلی دقیق رفتار کنی، که روی جهنمیش نصیبت نشه. اتفاقا دوست پسرش با یک پسر و دختر دیگه آشنا بود، که آن پسر هم، همان اخلاق را داشت. در عین معرفت و مهربونی، خرده گیر و بداخلاق هم بود. گاهی دوست پسر شادی و آن دختر، که اخلاق دوست پسرش مشابه شادی بود، با هم مشورت می کردند که در هر موردی چطوری با این پسر، دختر رفتار کنند. اتفاقا وقتی اونا رو برا جشن تولد شادی دعوت میکنه، میفهمه که اون پسر هم جشن تولدش همون روزه. یعنی آدمایی که تو یک روز بدنیا میان، اخلاقهای مشابه دارن؟ باید یک تحقیقی بکنیم.

-   آزاده، دختر مهر ماهی با صورتی زیبا و قد نسبتا بلند و درعین حال، ریزه میزه ، فوق العاده اجتماعی و خوش زبونه و در خانواده ای ثروتمند زندگی میکنه. اولین دوست پسرش را در ۱۵ سالگی تجربه کرده بود و به پیشنهاد او تصمیم به مسافرت با وی میگیره. چمدان بزرگی میبنده که بره، ولی مامانش مانعش میشه و بشدت باهش دعوا میکنه . موقعی که مامانه میره دستشویی ، آزاده، چمدان سنگین را بزور بلند میکنه و از در بیرون میره. در کوچه پشتی به دوستش زنگ میزنه که دنبالش بیاد. وقتی با تاکسی با دوستش به سمت ترمینال میرفتند، حسابی سرخوش و خوشحال بود، که زندگی بزرگانه را در پناه هوشش، زودتر از بقیه همسنانش شروع کرده. آزاده بعدا با قبولی دردانشگاه، آزادتر شد. روزی چند کافه با پسرها میرفت و درست مثل تایم های سینما، یکی دو ساعت یکبار، گروه عوض میکرد و با دسته ای دیگر میگشت. همیشه چند دختر، دور و برش بودند و نوچه هاش محسوب میشدند، با آنها به مهمانیها میرفت. همین باعث میشد همه جا دعوتش کنند. همه میدانستند اگر او در میهمانی باشد، ۵ تا ۱۰ دختر دیگه هم همراهشن، و فضای گرمتری ایجاد میشه. او همه وقایع خوب و بد زندگیشو با تفضیل برای مادرش تعریف میکنه و از این لحاظ مشکلی و رودروایسی با او نداره، حتی چندین بار توسط گشت ارشاد دستگیر شد، این مادرش بود که میرفت و او را آزاد میکرد، یا جرایم احتمالی دادگاه را میداد. حتی یکبار که او را از کلانتری آزاد کرده بود، با شناختی که از روحیه دخترش داشت، گفت بیخود خودتو اذیت نکن بیای خونه و بعد باز برگردی، هر جا که دوست داری بگو پیاده ت کنم. البته بشدت از پدرش چشم میزد. به همین خاطر سر ساعت ۹ خودش را خانه میرساند و خودی نشان میداد. بعد به اتاقش میرفت. تا بتونه یکی دو ساعت بعد بیرون بیاید، با دوستانش به مهمانی برود. آزاده شبها خوابش نمیبرد. به همین خاطر از مهمانیهای شبانه استقبال میکرد. برای اینکه پدرش سری به اتاقش نزنه و لو نره، همیشه نیمه عریان در اتاقش راه میره. هرگاه پدرش سری به اتاق او می زد، با شرمندگی برمیگشت. در صورت اعتراض پدرش به این وضع، جواب میداد که تمام روز من زیر مقنعه و مانتوام، یکساعت حق ندارم توی اتاق خودم راحتتر راه برم؟ همین سیاست باعث شده که پدرش از نزدیک اتاق او هم رد نمیشد. سالها رویه دزدانه بیرون آمدن از خانه را ادامه میده. دوست پسر فابش، برای کادو تولدش، یک سگ خوشگل گرون قیمت، بهش هدیه میده. آزاده خیلی خوشحال میشه و سگو مثل بچه ش دوست داره. پدرش روزهای اول غرغر میکنه، که جای سگ توی خونه نیست. آزاده و مادرش خیلی مراعات میکنند، که پدرش عصبی نشه. ولی پس از پنج شش ماه، ناگهان پدره، پاشو توی یک کفش میکنه، که سگتو از خانه بیرون ببر. آزاده با گریه میگه، من سگمو دوست دارم و بدون اون نمیتونم زندگی کنم. پدرعصبانی، هم میگه پس از این خانه گمشو برو بیرون. آزاده که فوق العاده مغروره و دلش نمیخواد حرفش زمین بیافته، یا سگشو از دست بده، چمدونشو میبنده و از خانه پدری بیرون میاد. توی همین زمان با دوست پسرش کات بوده و از طرفی دوست پسرش هم شرایطی نداشته که بتونه شب و روز ، آزاده را اسکان بده. توی این چند دفعه ای که سر ازکلانتری درآورده، با یک سروانی آشنا میشه که قول داده بود، مشکلات بازداشتی را براش حل کنه. خیلی هم ابراز علاقه مندی میکنه که گه گاهی، آزاده را ببینه. با سروان تماس میگیره و موضوع را در میان میذاره، سروان هم از خدا خواسته، میگه من یک باغ دارم که هر چند وقت دوست داشته باشی، بیا اونجا بمون، منم بعد از کارم میام بهت سر میزنم. میاد دنبال آزاده و  با هم به باغش میرن. چند روزی اونجا بود، گاهی سروان تنهایی یکی دو ساعتی پیشش بود، یکی دو بار هم با دوستانش اومدن اونجا و قلیون کشیدند و بازی کردند. ولی آزاده اونجا زندانی بود و سروان اجازه رفت و آمد بهش نمیداد. تا اینکه با یک دختری تماس میگیره که با دوست پسرش، توی یک خونه مجردی، زندگی مشکوکی داشتند. ناچار پیش اونا میره و یکماهی را با اونا سر میکنه. تا مامانش بتونه پادرمیانی کنه و اونو از این بی خانمانی نجات بده. توی این یکماه، دیگه آزاده، اون شخصیت مغرور و خوشحال و برنامه ریز نبود. رفتارش با دیگران ملتمسانه و شکست خورده بود. آزاده این هنر را داشت که با همه خیلی زود صمیمی شود و یک کمی بی حیا بود. همیشه چند تا از این دخترها را با خود، خونه میبرد و با هم قلیون میکشیدند. وقتی یکی از اونها می رفت توالت، اونم ناگهان درب توالتو باز میکرد و روبروی اون دختر شلوارشو پایین میکشید و می نشست جیش میکرد! دختره اول از این کار زشت وتجاوز به حریم خصوصی اون خیلی جا میخورد. ولی بعد که میدید آزاده، داره غش غش میخنده، یخ اونم باز می شد. وقتی از توالت بیرون می اومدند، انگار هیچ رازی با هم ندارند. مانند دوستای چندین ساله با هم میگفتند و میخندیدند. انگار که بیشتر رازهای آدمی، زیر شورتش پنهان شده، اگر اون بخش فاش بشه، مشکل دیگه ای نمیمونه. گاهی هم سه چار نفری با هم میرفتند و روبروی هم روی کف حمام جیش میکردند و غش غش میخندیدند. یا دو سه نفری با هم حمام میرفتند. او با شوخیهاش همه رو با خودش خودمونی میکرد. اینجوری اگه با این دخترا میرفت خونه دوس پسرش، توی یک فرصتی با پسرمیرفتند توی اتاق، یا پسره توی جمع باهش شوخی میکرد، دیگه از اونا خجالت نمیکشید. همینطوراونا هم، همه جا اونو با خودشون میبردند و فکر نمیکردند، اگه سارا با ما اینجا باشه، زشته. روابط زیاد اجتماعی و استفاده از هر فرصتی برای جمع بودن و دورهمی، بخصوص ساعتهایی که به عنوان دانشگاه از خونه بیرون می اومد، باعث میشد که به درس و کلاسهای دانشگاه اهمیتی نده و مشروط شد. نتونست مدرک بگیره. فرصت دانشگاه، این اهمیت را داشت که وقتی دوس پسرش زنگ بزنه که کجایی؟ آروم باهش صحبت کنه و بگه که توی کلاسه و نمیتونه حرف بزنه. اینطوری ضمن داشتن دوست پسر فاب، با جمعهای مختلفی در ارتباط بود و با آنها به خوشگذرانی میپرداخت. دوست پسرش هم که اینو فهمیده بود، ولی نمیتونست اثبات کنه، مدام با او بداخلاقی میکرد. گاهی هم کتکش میزد . چند روز با هم کات میکردند و جاذبه دو طرفه، باز اونا رو به هم وصل میکرد. آزاده هم، نیاز داشت که یک دوست پسر غیرتی را یدک بکشه، تا بخاطر ترس از اون هم که شده، بقیه مراعات شخصیتشو بکنند و امنیتش بالاتر بره.

 در اتو زدنها و خانه هر پسری رفتن مشکلاتی هم پیش می آمد. چند بار شده بود که آزاده و یکی دو تا دختر با پسری به خانه اش رفتند. و آنجا ناگهان پسره با چند نفر دیگه به جانشان افتادند، وضمن بی احترامی و ضرب و شتم و گفتن الفاظ رکیک، هر بلایی را سرشان آوردند و گریه کنان و با بدنهای کبود از آنجا بیرون آمدند. البته در این موارد شکایت کردن فایده ای نداره. دختری که همین ماجرا برایش پیش آمده بود، به دادگاه شکایت میکنه. قاضی حکم 100 ضربه شلاق برایش صادر میکند. به این دلیل که دخترها شاهدی برای جرم پسرها نداشتند، ولی چون خود اعتراف کرده بودند که کاری غیر شرعی صورت گرفته، شلاق خوردند. آزاده، یک دوست دختری داره که شوهر داره، چند بار ازش خواسته بود که یکشب با یکی دو تا دختر دیگه برن خونه شون و بگن و بخندند. اون همیشه گفته بود برو بابا، ما بیایم پیش شوهر تو چکار کنیم؟ بالاخره یک شب که هیچ فندی نداشتند، با الهام میرن اونجا و شوهردختره، خیلی با اینا گرم میگیره و ورق بازی میکنن و مشروب میخورن و بگو بخند و رقص. آخر شب، دختره میگه همه بریم روی تخت ما بخوابیم. اولش بشوخی میرن، ولی بعد  شوهره در حالی که داشته زنشو نوازش میکرده، با نگاه معنی داری، به آزاده و لباس راحتش و شلوارک کوتاهش نگاه میکنه، که آزاده، خوشش نمیاد و میاد توی هال و شبو روی کاناپه میخوابه. ولی الهام شبو پیش زن و شوهر می خوابه! آزاده تعجب میکنه که چطوری یک زن، چند تا دخترو میاره و شوهر خودشو با اونا شریک میکنه؟

 دو سه سالی که از دوستی آزاده با دوست پسر فابش گذشت، با یک پسر خوشتیپ و پولدار آشنا شد. ایمان هتل داشت و عربها سالی چند میلیارد، هتلش را گارانتی میکردند. جنسیس سوار میشد. هر دو یک دل نه صد دل عاشق هم شدند. دوست پسر بداخلاق و بی کلاس قبلی را کنار گذاشت و دمخور ایمان شد. ایمان، که دوست دخترهای زیادی را تجربه کرده بود. احساس میکرد همه او را بخاطر ثروتش دوست دارند. از اینکه با دختر ثروتمند و خوشگل و خوش برخوردی آشنا شد، که ماشین گرون قیمت زیر پاشه، خونه شون بالاشهره و سرش به تنش می ارزه، راضی بود. برای آزاده، سنگ تمام میگذاشت. توی اولین مسافرتشون، هتل گرون قیمتی را گرفته بود و مسیر ورودی تا حمام اتاق هتل را گلبرگ ریخته و شمع روشن کرده بود. فضای شاعرانه ای برای اولین شب دوست جدیدش فراهم کرده بود. آزاده هم از اینکه یکی در شان خودش پیدا کرده بود، خوشحال شد. کسی که احترامشو داره، براش کادو های گرون میگیره، در بهترین رستورانها غذا میخورند. ایمان، آزاده را به میهمانی های خانوادگی خود میبرد و وی را به خانواده اش معرفی کرده بود.حالا اونا، هفته ای دو سه روز، میهمانیهای شاهانه میگیرن و یا  به میهمانی دعوت میشوند. وقتی هم که در آپارتمان ایمان بودند، بهشون خیلی خوش میگذشت. آزاده فکر میکرد پسر دلخواهش را پیدا کرده و بخشی از لباسها و وسایل شخصیشو به خانه ایمان برد، که حالا خانه خودش هم بود. در روابط با پسرها و گروههای دیگه بسیار محتاطانه عمل میکرد، تا مشکلی با دوست پسر جدیدش ایجاد نشود. بخصوص که ایمان گاهی یک موتورسوار را برای یک هفته استخدام میکرد که پیاده و سواره، آزاده را تعقیب کنه و هر جا که پیاده شد و یا هر ماشینی که سوار میشه، رو گزارش بده. خیلی حساس بود که منبعد، آزاده شیطونی نکنه. هرچند میدونست که قبلا دوست پسر فاب داشته و یکبار اتفاقی توی یک مهمونی، همو دیده بودند. جاذبه زندگی شاد با ایمان باعث شد که پس از یکی دو سال، از وی بخواد که بخواستگاریش بیاد. در کنار هم زندگی شاد و پر از خوشگذرونی داشته باشند. مطمئن بشه، یک دختر دیگه، دل ایمانو نمیبره و آزاده را ول نمیکنه. البته حسش بهش میگفت که ایمان، زندگیهای خصوصی دیگه ای هم داره. غیبتهای شبانه و جواب ندادن تلفن را، نشونه اون میدونست. این مورد اذیتش میکرد. سر این موضوعها گاهی با هم دعواشون میشد. گاهی هم آزاده نادیده میگرفت، چون میدید در تمام مهمانیهای رسمی، آزاده را بعنوان فابش معرفی میکنه و عکسهای جشنهاشونو توی اینستاش میذاره. ترجیح میداد خودش و اونو ناراحت نکنه. وقتی احساس میکرد دودرش کرده، اینم براش جا زیاد بود، وقتشو با دوستای قبلیش میگذروند. ایمان، موضوع ازدواج و خواستگاری را با خنده و شوخی رد میکرد و جواب دقیقی نمیداد. چندی بعد خواستگار سمجی برای آزاده پیدا شد. بهانه خوبی برای آزاده بود که بگوید، خوانواده مجبورم به ازدواج کردند، برای اینکه از دست این خواستگار سمج راحت بشم، بیا خواستگاری. مدام گزارش جلسه اول و دوم وسوم خواستگاری را به ایمان میداد. ایمان هم با اینکه آزاده را دوست داشت، نمیخواست خود را درگیر یک زندگی یکنواخت کند و اسیر شود. توجهی به این حرفها نمیکرد، ولی جواب منفی هم نمیداد. این موضوع غرور آزاده را جریحه دار میکرد. عاقبت برای رو کم کنی دوس پسرش، به خواستگارش جواب مثبت داد. ولی هنوز امید داشت که ایمان از او نمیگذرد. ایمان هم تا شنید آزاده عقد کرده، روابطش را قطع کرد. گفت من در شهر شناخته شده ام و نمیخوام با زن شوهر دار رفت و آمد داشته باشم. این موضوع آزاده را شکست. با دلی عزادار سعی کرد به شوهرش دلخوش کند. شوهری که به نسبت همه پسرهایی که میشناخت، معمولی تر بود. و توانایی ایجاد یک زندگی عاشقانه و شاعرانه را نداشت. و در زندگیش اثری از زرق و برق زندگی ایمان هم نبود. عاقبت با جهاز مفصلی راهی خانه شوهرش شد. او که پرده ارتجاعی داشت ، مشکلی نداشت و براحتی از دکتر تاییدیه ای گرفت، که خیال شوهرش راحت باشد. اون توی سالهای مجردی، هر جا میرفت، نازش خریدار داشت. و دست به سیاه و سفید نمیزد. بنابراین غذا درست کردن و ظرف شستن و لباس شستن توی کتش نمیرفت. ترجیح میداد رستوران بره یا غذا از آشپزخانه سفارش بده. بعد هم که دید، تنهایی توی خونه و فقط با شوهرش، دلشو میزنه، چند تا از دوستای دخترشو، هر شب به خونه می آورد. تا  با هم قلیون بکشند و صحبت کنند. اونها بخشی از کارهای خونه شو هم انجام میدادند. دست جمعی با شوهرش ورق بازی میکردند و مشروب میخوردند و میرقصیدند. تا آزاده، که توانایی غم و غصه خوردن و تنهایی را نداشت، سرگرم بشه. البته مدام حسرت میخورد که الان فلان جا مهمونیه و اگه من اونجا بودم، مورد توجه همه قرار میگرفتم. گاهی دخترا عمدی یا غیر عمدی پیش شوهرش، خودشیرینی می کردن یا خودی نشون می دادن، که اعصابش خورد میشد. فکر میکرد یکی داره شوهرشو از چنگش در میاره. ولی فرار از تنهایی، وادارش میکرد بازم دعوتشون کنه، البته بعد از دعوای مفصلی که باهشون میکرد. گاهی شوهرش هوس غذایی میکرد، او که اهل پخت و پز نبود، یکی از دخترا پا میشد و با دقت غیر معمول، غذا رو درست میکرد. هی می اومد از شوهرش می پرسید، چی دوست داری توش بریزم؟ یا دوست داری چقدر تند باشه؟ و وقتی داشتند غدا میخوردند، اگه شوهرش خیلی از غذا تعریف میکرد، لجش میگرفت. از خودش و دوستاش و شوهرش بیزار میشد. عاقبت بهانه لازم را بدست آورد،  شوهرش با دختری کم سنتر ولی بی کلاس ارتباط داشت. خانواده و فامیلش را متقاعد کرد که از شوهرش جدا شود. وسایلشو بار کرد و به خانه پدری برگشت. هر چند پسره طلاقش نداد. یک وکیل که قرار بود دنبال کار طلاقشون باشه، ۲۵ میلیون پولشونو خورد. حالا دست بدامن وکیلی دیگر شدند، تا بتواند اسم شوهر را از شناسنامه ش پاک کنه. امکان سفر خارجی با دوستانش برایش مهیا بشه. البته الان هم زندگی پر رفت و آمدی داره، ولی انگار دیگه امید نداره، که یکی مثل ایمان بتونه زندگی پر از زرق و برق و رفت و آمد و بگو بخند، براش فراهم کنه.

-   پریا دختر تیرماهی، معصوم، شهرستانی ودوست داشتنیه که دانشگاه قبول شد. تصمیم گرفت با معاشرت با افراد باکلاس، زندگی جدیدی شروع کنه. از زندگی بسته شهرستان متنفر بود. خیلی زود عاشق مشروب و گل و سیگاری شد. اگر پاش می افتاد مواد دیگه هم میکشید. او با سختی اتاقی اجاره کرده بود و با زحمت هزینه های خودش را تامین میکرد. تحصیلات دانشگاهش، ۸ سال طول کشید. عاقبت با کمک استادا تونست فوق دیپلم بگیره. در این 8 سال دوستان زیادی را تجربه کرد. حاصلش کتک خوردن بخاطر علاقه به معاشرت و دو سقط جنین بود. ناچار با همکار پدرش، که اتوبوس داشت ازدواج کرد. او در زمان عروسی با شیوه ساده ای که بکار برد، شوهرش را دلشاد کرد، که دختر بوده و وی اولین نفریست که به او نزدیک میشود. خیلی زود بچه دار شد و علی رغم اینکه دکتر گفته بود، در دوران حاملگی، سیگار و سیگاری برای بچه سم است، یواشکی تهیه میکرد. و روی پشت بام از خودش پذیرایی میکرد. البته خوشبختانه خانواده شوهرش هم اهل عرق خوری و بزن و برقص و ورق بازی اند. اینجوری خیلی توی خانواده بهش سخت نمیگذره. اونا میدونند که سیگاری هم میزنه، ولی معصومیت دوست داشتنیش، مانع از آن میشه که برویش بیاورند. عاقبت پسرش در روز تولد خودش بدنیا آمد. هنوز او خاطرات گنگی از دوران مجردیش داره که هم خوب بوده و هم بد، با این حال دلش برای آن دوران تنگ میشه.

-   الهه با شهریار، پسر یکی از مقامات مشهور شهر، دوست میشه. شهریار را با پارتی های مختلف آشنا میکنه، شهریار به تازگی توسط خانواده مذهبیش، با یک دختر فوق العاده خوشگل چادری ازدواج کرده است. ولی چون روابط آزاد، بیشتر با مذاقش جور میاد، هر وقت که میهمانی و شب نشینی خوبی در پیشه، زنگ میزنه به خانمش که من کاری برام پیش آمده و دارم میرم شهرستان. الهه که میدونه اون تازه ازدواج کرده، با خودش فکر میکنه که بمن چه، زنه خودش باید زرنگ باشه. شوهرشو جذب کنه. اگه من با اون نباشم، میره با یکی دیگه. شهریار دو تا حلقه مثل هم خریده و دست خودش و الهه کرده. چندی بعد با دختر جذاب دیگه ای آشنا میشه و ضمن خرید یک حلقه دیگه مثل حلقه خودش، یک حلقه هم دست دختر جدید میکنه. پس از چندی تعداد حلقه های مشابه توی دستش به چهار تا میرسه. البته به دخترای جدید، دیگه نمیگه من ازدواج کردم. فقط اونا خبر دارن که خیلی گرفتار کار شرکتشه.  برای همین کمتر به اونا رسیدگی میکنه.

-   سپیده دختر زرنگ و هنر مندی است. کارشو با آرایشگری شروع کرد. خیلی زود توانست، سالنی بزنه و با کمک چند تا دختر دیگه بگردونه.  به زندگیش سرو سامونی داد. امیر دوست پسرش، با او زندگی می کنه و معتاد به تریاکه. گاهی سپیده را هم تشویق میکنه که باهش کام بگیره. سپیده، هزینه های امیر را هم تامین میکنه. مادر امیر، بیکاری و اعتیاد پسرش را تقصیر سپیده می دونه. دائما با سپیده تماس میگیره و نفرینش میکنه، که از زندگی پسرم برو بیرون. سپیده الان نمیدونه، که امیر توی زندگیشه و داره معتادش میکنه، یا اون توی زندگی امیر؟

- سمیرا با مهندسی بنام سعید آشنا میشه، که زنش خارج زندگی میکنه. سعید بین ایران و خارج در رفت و آمده. وقتی سعید ایرانه، سمیرا خونه او زندگی میکنه. خانواده سمیرا مذهبین و باباش از تاجرای معروف فرشه. ولی سمیرا این زندگی را دوست نداره. مدتی از دوستی با سعید میگذره، که براش خواستگار میاد. تحت فشار خانواده ش باید ازدواج کنه. نزدیک شب عروسی که میشه، با کمک سعید پرده شو میدوزه، ولی به علت فوت یکی از اقوام داماد، عروسی عقب می افته. همان شب با خوشحالی به آغوش سعید برمیگرده. سعید قول میده هر وقت نزدیک عروسی شد، دوباره هزینه عملو میده. البته بعد مشکلاتی پیش میاد و سمیرا سوتیهایی میده، که ازدواجش بهم میخوره. حالا دیگه نبودنهای سعید براش سخت تر میشه چون تنها امیدشه. البته وقتی سعید نیست، با دوستای دخترش توی میهمونیا و دور همیا خودشو سرگرم میکنه.

-   زهرا خونه مجردی داشت و آپارتمان کناریشون، خونه مجردی امین بود. امین  خیلی پولداره و بنز سوار میشه. گاهی زهرا و امین با هم رفت و آمد میکردند و سیگار میکشیدند و گپ میزدند. یک روز که امین آمده بود، سوگند هم حضور داشت. سوگند دوست زهراست و در یکی از شهرستانهای اطراف دانشگاه آزاد میرفت،  کلی از همکلاسای دخترش حرف زد که دنبال پارتی و دور همی هستند.  امین تعارف کرد که یک روز ظهر با اونها به آپارتمان من بیاین. منم دوستامو میگم بیان، خوش بگذرونیم. قرارو با سوگند برای روز و ساعتش گذاشت. روز موعود، سوگند و سه تا از دوستاش آمدند و با زهرا به خونه امین رفتند. اونجا  امین و سه تا پسر دیگه بودند. دور هم نشستند و بعد معرفی و بگو بخند، امین به همه سیگار تعارف کرد از جمله زهرا. چون زهرا مارلبرو میکشید قبول نکرد. خودشو لوس کرد که من سیگارمو نیاوردم، برین واسم بخرین. امین هم با پررویی گفت سیگارمون وینستونه، اگه میخوای برو سیگار خودتو بیار. زهرا، که دید نازش خریدار نداره، دیگه موندنو جایز ندونست، به آپارتمان خودش برگشت و بقیه موندن. عصر که دخترها برگشتند، تعریف کردند که براشون سوسیس سرخ کردند، بعنوان مزه عرق خوردند و هر کدوم با یکی از پسرا جور شدن. زهرا تعجب کرد که اینها که اینهمه پولدارن، دلشون نیومده برای ناهار این دخترای شهرستانی که برای تفریح اونا اومدن، حداقل پیتزا سفارش بدن.

-   آقای محمدی پنجاه و چند سال دارد. صاحب بنگاه املاک بزرگ و مشهوریست. او قبلا بوتیک داشت. بیشتر مشتریانش، دخترا و زنها بودند. آنهایی را که بنظرش آمادگی داشتند، به بهانه دیدن لباس، به طبقه بالا میبرد.  تا اونجایی که طرف اجازه میداد، باهش سرگرم میشد. گاهی لباسی را هم به آنها کادو میداد. همکارش که درجریان بود، در طبقه پایین به مشتریها می رسید. گاهی هم قرارمیگذاشتن در ساعات تعطیلی ظهر، زنهایی که با آنها آشنا شده بود، به مغازه می آمدند و ضمن بستن درب مغازه با هم نهار میخوردند. ولی در زمان مناسب کارش را به بنگاهداری تبدیل میکنه، خیلی زود کارش بالا می گیره و یک دربند مغازه اش به ۶ دربند توسعه پیدا میکنه. غیر از اینکه سی چهل نفر، در بنگاهش کار می کنند، چند بنگاه دیگر را بصورت شریکی با دوستان ایجاد کرده، بخشی از سود آنها را هم میبرد. در ضمن خودش اقدام به ساخت و ساز می کند. هم از ساخت خانه سود برده و هم از فروش آنها. از قبل این درآمدها، ماشین زیر پاش چند میلیارده و کلی ملک و املاک داره، یک انگشتر پنجاه میلیونی بدستشه و شماره خیلی رند گرون قیمت داره. آقای محمدی برای دخترهایی که دنبال خانه مجردی میگردندد، جای مناسبی پیدا میکنه. گاهی هم یک سری به برخی از آنها میزنه. تا اینکه با نسیم آشنا شد. دختری  که ۱۹ سال داره و در آستانه طلاق است. روزی که حکم طلاق صادر میشه، با زنگ نسیم دنبالش میره، تا او را از دادگاه، بخانه اش ببرد. ضمنا دلداریش میده که تو هنوز زیبا و جوانی و دربهای خوشبختی برویت باز است. در بین راه در خیابان خلوتی با اجازه نسیم، لبی از او میگیره. آنقدر لب گرفتن، طولانی میشه که نسیم از حال میره. همین هات بودن نسیم بیشتر جذبش می کند. گاه و بیگاه ساعات طولانی و جذابی را با هم میگذرانند. کم کم آنقدر به نسیم و مهربونیاش وابسته میشه، که یک آپارتمان گرونقیمت بنامش میخره و کلی وسایل و یک ماشین مزدا۳.  پدر مادرشو مکه میفرسته و چند بار اونا رو با هزینه خودش به کیش و شمال میفرسته. در عوض هفته ای سه چهار روز و هر روز ۶-۷ ساعت، اوقات شاعرانه ای را با نسیم میگذرونه. خوشحال بوده که علی رغم اختلاف سنی ۳۰- ۴۰ سال، نسیم هم از این ارتباط راضیه. یکسالی میگذره و یواش یواش هر وقت که میخواسته بره خونه نسیم که در واقع خونه خودش بوده، با بهانه هایی روبرو میشه که خالم اینجاست، عمه م اومده یا دوست دوران مدرسه را دعوت کردم. او که کلیدهای خونه رو داشته، در یک موقعیت مناسب وارد خونه میشه و چند دوربین نصب میکنه. وقتی تصاویر را کنترل میکنه، میبینه نسیم یک دوست پسر همسن خودشو با چند دختر پسر دیگه دعوت میکنه و با اونا خوش میگذرونه.  وقتی اعتراض میکنه، که این زندگی رو من برات درست کردم، جواب میشنوه که ِلذتشم بردی ، من که نمیتونم همه عمر بپای توی پیرمرد بشینم، من به اندازه کافی خودم و عمرمو بپات ریختم. اگه بخوای اذیت کنی میرم به خانواده ات میگم که چطور این همه وقت منو گول زدی، از من سوءاستفاده کردی و به اونا خیانت. آقای محمدی خیلی آبرو داره. پولهایی که صرف این دختر کرده، در مقابل ثروتش چیزی نیست. خاطرات خوبی از این دوران داره و فکر میکنه ارزششو داشته. در مقابل این مشکل، کاری از پیش نمیبره. البته نسیم هر وقت که کم پول میشه، باز زنگی میزنه و دعوتش میکنه، بیاد گذشته ها با هم باشند. تا ۶ ماه آقای محمدی قهر کرده بود و میخواست نسیم را ادب کنه. ولی بعدا فکر کرد این دختر با این همه هنر و زیبایی، به هر کی رو بزنه، جواب مثبت میشنوه. انگار داره خودشو عذاب میده. دوباره نسیم را میدید. ولی دیگه به در خواست نسیم و در زمانهایی که او وقت داشت. و دیگه احساس پیروزی تسخیر قلب یک دختر 20 ساله را، با این سن زیاد نداشت.

-   آقای نجیب، یک کلینیک حیوانات در یکی از خیابانهای بالای شهر داره. درآمد بسیار خوبی از ویزیت سگ و گربه میگیره. در کنار آن پوشاک سگ و گربه را با قیمتی چند برابر لباس یک نوزاد، می فروشه. عمده صاحبان این حیوانات، دختران جوانن، که برای عقیم کردن یا ویزیت اون مراجعه میکنن. حس مادرانه به حیوانشان باعث علاقه مندی به این دکتر جوان هم میشه. دکتر محترم با برخی از این مشتریان نزدیک میشه و آنها را برای صرف شام یا نهار به خانه اش دعوت میکنه.

 

-   دکتر ۷۰ ساله ای، مطبی در جای خوبی داره و علاقه زیادی به زنان و دختران جوان داره.عادت داره، حتما سینه و بدنشان را از زیر لباس لمس کنه. جالب اینکه دخترانی که این دکتر را بهم معرفی میکنند، به هم سفارش میکنند که این دکتر اخلاقش اینطوریه. اگر شما را لمس کرد ناراحت نشوید و قصد بدی ندارد. وقتی دو دختر با هم وارد مطب میشوند و دکتر در حال لمس سینه آن یکی است، به هم چشمک میزنند و با هم میخندند. بعدا  در دور همی ها ماجرا را تعریف می کنند و از خنده ریسه می روند. البته تعداد قابل توجهی از دکتران پوست و زیبایی و دکترهایی که مشتریانشان دختران جوانند، دوستان زیادی را از میان دختران، انتخاب میکنند. تا در دور همی های شبانه، در منزلی گرد بیان و شب خوشی را سپری کنند. یا روزهای تعطیل در باغشان، از آنها پذیرایی کنند. برای این دسته ازدخترها هم، دوستی با یک دکتر، که به نظر می آید درآمد خوب و جایگاه اجتماعی بالایی داره، جذابه. یکی از همین دکترها، هنگام غروب دختری را به باغش می برد. در آنجا برای رسیدن به خواسته اش بزور متوسل میشه. وقتی دختر جیغ میکشه، میگوید بیخودی سرو صدا نکن، اینجا کسی صدایت را نمیشنوه، دختر که فکر نمیکرده به این زودی کار به اینجا برسه، فشارش می افته، و بیهوش میشه . دکتر مجبور می شه، بدون اینکه به هدفش برسه، دختر را به درمانگاه برساند و سرم به او وصل کند.

-   آقای عزیزی با فوق لیسانس استاد دانشگاه شده. شاگردان دختر زیادی داره، که دور دور ها و برنامه های جنبی در زمان کلاسها، به آنها اجازه نمیده مرتب سر کلاس بیایند. علاوه بر اینکه درسها را فرا نگرفته اند، ساعات غیبتشان هم بیش از مدت مجاز است. وقتی در اواخر ترم پیشش می آیند که مشکل را حل کنند، آنها را به دفتر کارش که خارج از دانشگاه است، دعوت میکند. تا در آنجا با هم موضوع را بررسی کنند و ببینند آیا میشود این دختر، این واحد را پاس کند یا نه. پس از امتحان ترم، دختری به او اس داده بود که استاد منو ننداز، هر جا که دوست داری بنداز! استاد دیگری به دختری از دانشجوهاش تجاوز میکنه، دختر موضوع را با خواهرش درمیان میذاره. خواهر با کمک چند تا از دوستاش، روی ماشین گرون قیمت استاد که بیرون دانشگاه پارک بود، اسید می پاشند. چون فکر می کنند با شکایت به دانشگاه،  موضوع علنی میشه و اونا انگشت نمای همه میشن. ممکنه اون مسئولی که بهش شکایت کردند، از قماش همین استاده باشه، نه تنها مشکلی رو حل نکنه، بلکه برای نون قرض دادن به اون استاد، پاپوشی هم براشون درست کنه. تازه این نوع ادعا ها قابل اثبات نیست. طرف نمیدونه واقعا این اتفاق افتاده و یا به علت دیگه ای میخوان حالشو بگیرن.

-    برخی از جوانها هم شرکتی میزنند. تعدادی دختر را بعنوان ویزیتور به کار میگیرند. این دخترها همان قدر پول میگیرند که فروش انجام دهند. اکثرا هم بعلت ناآشنایی با آن شغل، کاری از پیش نمیبرند. حداقل سودش اینست که شرکت یا مغازه، سوت و کور نیست. همیشه تعدادی کارمند بی جیره مواجب آنجا هستند. در ضمن صاحبان شرکت هم از این دختران زیبا بی نصیب نمی مانند و از لذت همنشینی با آنها برخوردارند. همین جاذبه، ویزیتورهای مرد را هم با درصد پایینتر جذب میکند. ضمن چرخیدن کار این مجموعه اقتصادی با هزینه کمتر، شور و شوق حضور کارکنان در کنار هم فضای بهتری ایجاد میکند.

 

-   فروشگاههای کیف و کفش و لباس و مایحتاج زنانه لیستی دارند که دختران خریدار، اگه دلشون خواست شماره همراهشونو می نویسند. تا کالای جدید که آمد، یا اگر مغازه آف زد، با اس ام اس خبرشان کنند. این امکان را هم برای صاحب مغازه که اکثرا جوان و خوشبرخوردند، ایجاد کند تا بعدا به افراد دلخواه زنگ بزنن. ضمن صحبت در باره اجناس جدیدی که اومده، اگه شرایط را مناسب دیدند، طرح دوستی کنند. خیلی وقتها شرایطی برای ارتباطات بعدی فروشنده و دوستانش با این دخترا فراهم میشه. میگند ناصرالدین شاه به کسی که اسبشو زین میکرده، بیشتر از وزیرش اهمیت میداده. چون کسی که اسبش را زین می کرده میتونسته چیز نوک تیزی در زیر زین بذاره که در موقعیت مناسب، در بدن اسب فرو رود و با عث رم کردن اسب و به خطر افتادن جان پادشاه شود. دختران هم جذب هرکسی که فکر کنند روزی با او سر و کار دارند، میشوند. بیشتر از هر کسی به وی لطف می کنند و یا نظرش را برای آن روز بخصوص جلب مینمایند. کاری می کنند که گلویش پیششان گیر کند و مطمئن باشند در آنزمان کارشان را راه می اندازد و در کارش نه نمی آورد.

    الان تعداد دخترهای آزاد و امروزی و تحصیلکرده که مرتب از دوست پسرشون کتک میخورن، خیلی بیشتر از زنهای دهاتیه، که شوهرای خسته و بداخلاقشون میزننشون، تازه اون زن دهاتی میتونه بره پیش مادرش یا فامیلاش درد دل کنه، هر چند ممکنه اونا نتونن راه حلی پیدا کنن، ولی این دخترای تحصیلکرده که با مامان، باباهه قهر میکنند، به امید دوست پسرشون، به کی شکایت کنن؟

اشکال شکننده بودن این زندگیها، اینست که بین دختر و پسر اعتمادی وجود ندارد و هر دو بارها اثبات کرده اند که اگر پای خوشگذرانی  باز شود، به آن پیشنهاد نه نمی گویند. بنابر این ازدواجهای سفید آنقدر هم سفید نیست و کدورتی دایمی را در دل دارد. انسان نیاز دارد، به خانواده اش اعتماد کامل داشته باشد تا در کنار آنها احساس آرامش و امنیت کند. ولی در این زندگیها حتی اگه یکی تصمیم به صداقت و راستی بگیره، طرف مقابل باورش نمیشه. دائما با سختگیریها و تهمت و بدگمانی، مختصر آسایش موجود را از بین می برد. هر زنگ و اس ام اسی میتواند طوفانی بپا کند، هر چند که آن اس ام اس را تلفن همراه داده باشد و یا پیامکی تبلیغاتی باشد.

سعدی نام  دی  97

وبلاگ:   www.blog.sadinam.com 

آدرس سایت  WWW.SADINAM.COM  :

تلگرام:      @YOUROFICE 

ایمیل   INFO@SADINAM.COM  :



  • محمد تقی سعدی نام

نبش قبر 6

داستان قرض گرفتن

          ما در یک خانه سه طبقه زندگی میکردیم، که نصف، نصف مال من و مادرم بود، یک آپارتمان که دست مستاجر بود، مال مادرم بود و من در یک آپارتمان زندگی میکردم و آپارتمان سوم هم که نصفش مال من بود و نصفش سهم مادرم، مستاجر داشت. چون من در این ساختمان زندگی میکردم و مادرم از ما دور بود، مستاجرها منو صاحبخونه میدونستند. مادرم ترجیح میداد در خانه ویلایی قدیمی با سقف شیروانی در مرکز شهر زندگی کند که با همه همسایه ها آشنا بود و خود را اسیر آپارتمان نشینی در حومه شهر نکند. این ساختمان جای یک پارک ماشین بیشتر نداشت که من ماشینمو پارک میکردم. ساختمان وقتی ساخته شده بود که ما هم مثل بقیه مردم سعی کردیم قانون شهرداری را که باید پارکینگ بیشتر باشد، دور بزنیم و زرنگی کردیم و یک پارکینگ بیشتر تعبیه نکردیم. گرفتن اجاره از مستاجرین ماجرایی داشت، سر ماه که میشد من باید با گردن کج، زنگ آپارتمان مستاجرها را میزدم و یادآوری میکردم که اجاره را بپردازند. با اینکه آخر شب میرفتم که با مرد خانه مواجه شوم، بیشتر وقتها، زن مستاجر درب را باز میکرد و میگفت آقامون خانه نیستند یا حمامند و یا خسته بودند، خوابیدند و چشم، چشم، فردا تقدیم میکنیم، بعضی وقتها اجاره پرداخت میشد و گاهی هم وعده یکی دو روز دیگه را میدادند که گاهی، ده پانزده روز ادامه پیدا میکرد و باز باید خستگی در میکردم که اول ماه بعد همین داستانها تکرار شود.

 گاهی هم زن مستاجر پیش دستی میکرد و دو سه روز مانده به اول ماه، می آمد  و ضمن گپ زدن با خانمم میگفت، که شوهرم در آمدش خوب نبوده و ممکنه این ماه چند روز دیر تر پولش جور بشه. این داستانها بیشتر نبودن مشتری و کسادی بازار و هزینه بیماری و چک برگشت خورده و چند ماه عقب افتادن حقوق و غیره بود. گاهی هم زنها  در حین گپ زدن روزانه با خانمم، تیکه می انداختند، که خوش بحال این صاحبخانه ها، ما بیچاره ها تمام ماه داریم برای اینها کار میکنیم و آخر ماه پول را دو دستی تقدیمشان میکنیم و گاهی هیچی برای خرج روزمره ما نمیماند، صاحبخانه ها بدون اینکه کاری بکنند، پول میگیرند و راحت زندگی میکنند، و یا اگر کمی عصبانی تر بودند میگفتند انشاالله خورده تان نشود، خرج دوا دکتر بشه این پولی را که بزور از ما میگیرید. هر چند که گاهی در میان همین درد دلهای زنانه، حرفهایی زده میشد که بعدا خانمم میگفت اینا اینقدر طلا می خرند، ماهی فلان قدر خرج شیرینی خریدنشان میشه، لباس مارک میخرند، هر دفعه خانمه و بچه هاش یک لباس جدید میپوشند، کادوهای اینچنینی میبرند و انگار فقط موقع اجاره دادن، بی پول میشن و یا دلشون نمیاد پول اجاره را بدهند و اینقدر نق میزنن. هر مشکلی هم که در خانه ایجاد میشد، اول درب خانه ما را میزدند که قفل درب ورودی گیر داره، سقف حمام ما نم زده، دیشب چند مهمان داشتیم، گفتند چرا صاحب خانه اتاقها را کاغذ دیواری نمیکنه؟ با این وضعیت، خیلی دارین اجاره میدین، شیر آشپزخانه چکه میکنه و غیره. مشکل بعدی جمع آوری سهم قبض آب و گاز بود که آنزمانها مشترک بود، با اینکه در قولنامه قید شده بود که سهم هر آپارتمان یک سوم از قبض است،توجیحات مختلفی آورده میشد که ما بیشتر خانه نیستیم، ما اغلب خانه مامانم اینا میریم، جمعیت ما نصف اون مستاجر دیگه است، مصرف ما کمه و مصرف اونا زیاد، انصاف نیست که به یک اندازه پول بدیم و این گفته ها که به پایان میرسید تازه پول موجود نداشتند و قول چند روز دیگه را میدادند. اکثرا من قبضها را پرداخت میکردم تا روزیکه مستاجران بر سر لطف باشند و پول آب و گازشان را پرداخت کنند. یکسال هم یک مستاجری داشتیم که سروان کلانتری بود، خانه را برای یک خانواده سه نفری اجاره کرد، خودش و همسر و دختر 5 ساله اش، بسیار هم مودب و خوش برخورد، اسباب کشی کردند و خودش و دختر 5 ساله اش در خانه مستقر شدند و گفت همسرش شهرستانیه و چند وقت رفته پیش خانواده ش . جناب سروان صبح زود درب خانه را قفل میکرد و میرفت کلانتری تا پاسی از نیمه شب و در تمام این مدت، دخترش توی خانه زندانی. بعد از چندی معلوم شد که از زنش طلاق گرفته و میترسه خانواده زنش، بچه را بدزدند. دخترش موهای بلند طلایی با فر ملایمی داشت و با چشمهای خاکستری و پوست سفید، به زیبایی عکس های کارت پستال بود و فوق العاده دوست داشتنی. یک پاسیو مشترک، بین سه آپارتمان ارتباط برقرار میکرد که گاهی این دختر، با خانمم صحبت میکرد و میگفت تنهایی توی خانه میترسه یا حوصله ش سر رفته یا بابام کی میاد و بیشتر وقتها چیزی برای خوردن نداشت و گاهی خانمم با ترس از جناب سروان، غذایی را با طناب از پاسیو به پایین میفرستاد تا این فرشته کوچولو، بخوره. اون سال برای خانواده ما ،عذاب واقعی بود، دخترکی که مثل داستانهای دیو و پری در قلعه ای زندانی است، پدری که دائما با مجرمان در ارتباطه و بیش از بقیه به همه بی اعتماده و ما که عملا در معرض ظلم بزرگ به کودک بی گناهی بودیم و به هیچ وجه نتوانستیم پدر دخترک را راضی کنیم که بچه را روزها پیش دوست و آشنایی ببره یا مهد کودک بذاره تا دخترک خردسال اینگونه تنها و زندانی نباشه.

 جالب اینکه در پایان سال اصرار داشت که یکسال دیگه هم همینجا بمونه و میگفت من فقط به شما اطمینان دارم و شما گاهی آب و غذا به بچه ام میدهید. که با هزار دلیل بی خیال شد و رفت که فرزند دلبندش را در قلعه ای دیگه، زندانی کنه. یک روز که از سر کار برمیگشتم، درب یک آپارتمان باز شد و زن مستاجر با یک جعبه شیرینی، بیرون پرید و ضمن سلام، احوالپرسی خوشخبری داد که شوهرش ماشین خریده و امشب با ماشین میاد خونه. من ضمن خوردن شیرینی تبریک گفتم و آرزو کردم به همه آرزوهایشان برسند و قبل از اینکه خداحافظی کنم، با عجله گفت بخدا این ماشینو با کلی قرض خریدیم و الانم دزدی خیلی زیاد شده، تو رو خدا اجازه بدین شبا، همین کنار گوشه پارکینک جاش بدیم. هر چی من توضیح دادم که این پارکینگ جای یک ماشین بیشتر نداره و با بزور جا دادن یک ماشین دیگه، رفت و آمد همسایه ها با مشکل مواجه میشه و باید یک وری بین سپر ماشین و دیوار رد بشن و سر و صدای همه در میاد، از طرفی صبح زود که من باید برم سرکار، اول باید شما را از خواب بیدار کنم و همه اذیت میشیم، بخرجش نرفت. ضمن تعارف مجدد شیرینی اصرار میکرد که راضی نشین ماشین ما نصیب دزدا بشه و حالا سه چهار روز ماشین اینجا پارک بشه تا ما یک راه دیگه پیداکنیم. عاقبت تو رودردایسی قبول کردم و از اون به بعد روزی دو بار کار ما جابجایی ماشین و چیدن آنها در پارکینگ بود  و بیدار کردن اول صبح اونا که دیگه بعد از چند وقت، عصبانی هم میشدند که چرا شما ساعت 7.30 باید سر کار برین، ما شبها دیر میخوابیم، خسته ایم!

با اینکه توی خونه خودمون زندگی میکردیم، ولی خیلی آقا بالا سر داشتیم و نگاه مستاجران به ما که بی شباهت نگاه به یک زالوی بی رحم نبود، اذیتمون میکرد و تصمیم گرفتیم با مستاجر زندگی نکنیم و بذار هر چی میخوان بگن، پشت سرمون باشه، نه توی رومون. زندگی با آدمایی که شما را بالاتر از خود میبینند، خالی از مشکل نیست، یک بار موقع آوردن ماشین توی پارکینگ، کلید داخل قفل نمیشد و با دقت بیشتر معلوم شد که سوراخ  کلید با قیر پر شده است، این موضوع دو بار دیگه هم با فرو کردن چوب کبریت تکرار شد، قاعدتا این میتونست کار یک پسر بچه باشه. یکی از مستاجرا، پسری ده ساله داشت و با درمیان گذاشتن موضوع این اذیت کوچولو با خانواده اش، معلوم شد که پدر و مادردر مورد صابخونه و پول زوری که میگیره با هم حرف زدند و پسرشون که حس میکرده باید از خانواده اش حمایت کنه، تصمیم گرفته قفل درب پارکینگ را که تنها استفاده کنندش، ما بودیم را دستکاری کنه. یک دوستم که دهه پنجاه توی انگلیس تحصیل کرده بود، میگفت: یک کارگر توی اونجا هر چقدر هم پولدار باشه، باز خانه اش را در محل کارگری میگیره و یک ماشین هیلمن میخره، چون اگربا کارگرها زندگی نکنه و مثل اونا نباشه، کسی باهش همکلام نمیشه و باید به تنهایی زندگی کنه. این شد که رفتیم سراغ پیدا کردن خانه ویلایی، که لازم نباشه بیخودی در غم و شادی دیگران شریک شویم. اما حالا دیگه، همه خانه های ویلایی دهه 60 و 50 را خراب میکردند و 5-6 طبقه آپارتمان میساختند و خانه ویلایی نو نبود و اگه بود در مناطقی بود که قیمت آن خارج از توان ما. من هر وقت خواستم خریدی توی زندگیم انجام بدم، همان موقع، نقطه عطف آن جنس بود و مغازه ها میگفتند داره گرون میشه و کمیابه، برای خرید خانه هم همه بنگاهها میگفتند گرون شده و الان کسی فروشنده نیست. بالاخره با کمک بنگاه املاک، خانه یی پیدا کردیم که فقط خانه بود، نه رنگ و رویی داشت، نه استحکام بنا، نه نقشه خوب، از اون خانه هایی که با جنسهای تعاونی دهه 60 و در نبود آهن و سیمان و مصالح مرغوب ساخته شده بود، بجای تیرآهن، با میلگرد، تیر ساخته بودند و سقف ضربی و بجای خاک گچ، کاهگل.

 ولی هر چه بود ما را از موقعیت نه چندان خوبمان نجات میداد. رفتیم قولنامه بنویسیم، حاج خانم هم همراه حاج آقای فروشنده، اومده بود بنگاه، که همه زود شوهرم را میشناسند و سرش را کلاه میگذارند، ما این خانه را با بدبختی و قرض و قوله ساختیم و درست نیست که سرمان را کلاه بگذارید! بنگاه دار نگاه پر معنایی کرد که ای بابا با زن جماعت که نمیشه معامله کرد. بهر حال قولنامه نوشته شد و موقع نوشتن مبلغ ما تلاش کردیم که از قیمت اولیه صاحبخانه، کمی تخفیف بگیریم که حاج خانم که قیمت را شنید با شوهرش دعواش شد که چرا اینقدر گفتی ، دست حاج آقا را گرفت ، در حالی که از بنگاه بیرون میرفتند ، درخواست ده درصد بیشتر از قیمت اولیه شوهرش را نمود. ما هم بی خیال شدیم و از بنگاهی خواستیم مورد دیگری را پیدا کند. چند روز گذشت و بنگاهی خبر داد که فردا حاج آقا بدون حاج خانم برای قولنامه میاد بنگاه، که قولنامه را امضا کند. فرداش رفتیم و بجای اینکه ما تخفیف بگیریم، فروشنده قیمت خودش را کمی بالاتر برد و معامله انجام شد. قرار شد یک سوم مبلغ را در زمان امضای قولنامه پرداخت کنیم، یک سوم زمان امضای سند در محضر و یک سوم موقع تخلیه و تحویل خانه و همچنین، اول تحویل خانه انجام شود حدود سه ماه بعد و سند هم پس از انجام مراحل بانکی. یک سوم اول را پرداخت کردم و آنروز را سر کار نرفتم تا بتوانم دو سوم بقیه را تامین کنم، یک وام از بانک مسکن میتونستم بگیرم، یک وام هم از صندوق قرض الحسنه، که اونروزها باب شده بود و فرمولش طوری بود که انگار اول شما به صندوق وام میدادی و بعد صندوق به شما، یا بالعکس. زمان ضربدر مبلغی که شما در صندوق سپرده میکردی برابر زمان ضربدر مبلغی بود که وام میگرفتی بعلاوه سه چهار درصد کارمزد. من از چندی قبل هم در بانک مسکن سپرده گذاشته بودم هم در این صندوق و وامی که صندوق میداد بیش از سه برابر وام مسکن بود. یکسری طلا و چیزهای دیگه هم بود که باید میفروختیم و سرجمع معادل پول خانه میشد. البته دبه فروشنده را حساب نکرده بودم که آنهم باید جور میشد.کار، داشت خوب پیش میرفت که یکروز بنگاهی خبر داد که فردا بیاین بنگاه. رفتم، بنگاه دار و حاج آقای فروشنده نشسته بودند و بنگاه دار به من فهموند که حاج آقا پول لازم داره و تا سه روز دیگه اگه یک سوم پول را دادین و سند زدین، مشکل حله و گرنه فروشنده میگه معامله فسخه و چون پولی را که دادین، خرج کرده، کم کم بهتون پس میده! من که قبلا هم صابون این حاج آقا، حاج خانم به تنم خورده بود، فهمیدم که یا باید همین کارو انجام بدم، یا چند وقت مجبور بشم از پله های دادگاه بالا پایین برم تا تازه برسم به همین جایی که امروز هستم، از طرفی با خوردن سند بخش عمده ای از مشکلات احتمالی حل میشد و بنفع ما بود. قول سه روز دیگه را دادم و بانک مسکن هم که در این مدت خانه را کارشناسی کرده بود،  اعلام آمادگی برای خوردن سند بنام من و سپس بنام بانک را کرد. نفس راحتی کشیدم، با پولهای دیگه ای که جمع و جور شده بود، دو میلیون کم داشتم. به صندوق مراجعه کردم، حساب کردند و گفتند زودتر از 20 روز دیگه وام قابل پرداخت نیست، آدمهای دیگه ای توی نوبتند و نوبت منو برای اون روز گذاشتند. ظهر در حالی خونه اومدم که هیچ راهی برای تامین دو میلیون پیدا نکرده بودم. با اینکه اونزمان دو میلیون مبلغ زیادی بود ولی برای 20 روز شاید میشد قرض گرفت و تنها منبع دوست و آشناها بودند. توی خونه موضوع را در میان گذاشتم و عصر به چند دوست برای قرض گرفتن سر زدم ولی همه با اتفاق جوابی دادند شبیه اینکه اگه دیروز میومدی، بود ولی امروز فلان کار را کردیم. شب خانمم با خوشحالی گفت یکی از فامیلهای نزدیکش گفته، اگه فقط برای 20 روز باشه و بدقولی نشه، من پول دارم، با تردید نگاه کردم، با اینکه به گروه خونش نمیخورد بخواد دست منو بگیره، ولی همه متفق القول بودند که خیلی آدم خوب و با خداییه.  بنظرم اومد که بیست روز زمان کمیه و بد نیست که حالا که خودش پیشنهاد کرده، دنبال راه دیگه ای نریم و از طرفی باید زودتر از شر خواسته فروشنده راحت میشدم. تلفنی تماس گرفتم و شرح کامل ماوقع را دادم و ایشان ضمن تعریف داستان بدقولی چند نفر مشابه من، فرمودند ساعت یازده شب بیا درب خونه با یک چک به مبلغ دو میلیون بعنوان تضمین، پول را بگیر، انشاالله که کار یک مسلمون دیگه هم راه بیافته. با عجله شام را خوردم و یک چک به مبلغ دو میلیون تومان نوشتم و امضا کردم و خوشحال از اینکه دو روز زودتر از قراری که گذاشتم پول جور شده، راهی خانه این مرد خدا شدم. رسیدم و زنگ زدم و این فامیل محترم که همسن و سال خودم بود، با زیر شلواری دم درب آمد و ضمن احوالپرسی، چک تضمین را گرفت، پس از چند بار وارسی تاریخ و امضا و مبلغ و پشت و روی چک، مجددا تاکید کرد که هیچ بهانه ای در موعد پرداخت پول نباشه و من هم چون قرار بود پول را از صندوق بگیرم ، اطمینان لازم را برای چندمین بار دادم. چک را با خود به خانه برد تا پول را بیاره. هنگام بازگشت چندین فقره چک دستش بود و گفت من پولهام محل کارمه و این موقع شب که پول در خانه ندارم، شما این چکها را که بتاریخ فرداست، بگیر و فردا نقدش کن، هر کدوم هم که توی حسابش پول نداشت به من زنگ بزن تا هماهنگ کنم بری از صاحب چک بگیری. با تعجب نگاهی بهش کردم که به من قول داده بود دو میلیون پول نقد میده، یازده فقره چک کم و زیاد که هر کدوم هم مال بانکی در گوشه و کنار شهر بود،بعلاوه پنجاه و شش هزار تومان پول نقد، تحویلم داد و رسید دریافت دو میلیون تومان پول هم از من گرفت. احتمالا این مرد خدا تصمیم گرفته بود که هم مشکل منو حل کنه و هم از شر نقد کردن این چکها خلاص بشه، شایدم خواسته من برای رسیدن به هدفم کمی هم زحمت بکشم. کلی تشکر کردم و خداحافظی و برگشتم با یازده فقره چکی که همش بوی اجناس عطاری میداد، بوی زردچوبه و زعفران وبوهای دیگه ای که من نمیشناختم. احتمالا توی کار عطاری بود. اون زمانها نه تنها بانکهای مختلف با هم دشمن خونی بودند بلکه شعب یک بانک هم با هم ارتباطی نداشتند و اگه شما 5 تا چک شعب مختلف بانک صادرات داشتی، نمیشد از یک شعبه بانک، همه را وصول کنی، دو راه وجود داشت، یکی اینکه همه چکها را به حساب خودت بخوابانی و فردای آنروز وصول شود یا اینکه به تک تک شعب مراجعه کنی و پول نقد بگیری که من برای اطمینان مجبور شدم راه دوم را برگزینم. فردا باز سر کار نرفتم و با تعیین یک مسیر پیچ در پیچ، راهی بانکها شدم و آخرین چک را با التماس ساعت 13.30 که بانک تعطیل میشد تبدیل به پول کردم. فردا صبح هم رفتم بانک و پولهایی که همه بیست تومنی و پنجاه تومنی و تک و توک صد تومنی بود، به تحویلدار بانک دادم و اون همه را با دست شمرد و فیش واریز را تحویلم داد. باز هم جای شکرش باقی بود که یک روز زودتر پول آماده شد. روز موعود با حضور نماینده بانک، رفتیم محضر و سند را زدیم و یک مرحله سخت دیگه از این هفتخوان رستم به اتمام رسید. دو روز از سرخوشی این موفقیت گذشته بود که وارد خانه شدم و دیدم فامیل محترم خانمم، نشسته و جلوش چایی و کلی میوه گذاشتند تا من برسم. خیلی تعجب کردم، ما معمولا بجز دعوتهای رسمی همو نمیدیدیم و حضور سرزده در خانه من، کمی عجیب بود. سلام علیک کردم و نشستم، حالا دیگه نمک گیرشم شده بودم و بیشتر باید مراعات ادب میکردم، همینطور که تند تند میوه میخورد، تعریف کرد از یکی که به فامیلشون وام داده و طرف ورشکست شده و چکهاش برگشت خورده و افتاده زندان و این دوستش دیگه نمیتونه پولشو پس بگیره و رو بمن کرد که شما هم اینقدر چک و چک بازی نکن عاقبتت زندانه! منم همین حالا پولم را لازم دارم و هر جور شده تا فردا پس بده. با اتمام حرفش یک پرتقال دیگه هم پوست کند نصفشو یکجا گذاشت توی دهنش و هنوز کاملا از گلوش پایبن نرفته بود نصفه دیگه را هم گذاشت توی دهنش و با دهان پر از پرتقال، خداحافظی شکسته بسته ای کرد و رفت. من از اول هم دلم راضی نبود که از این نوع آدما پول قرض بگیرم و حالا کاری بود که شده بود و من فقط ابزاری شدم برای اینکه چکها را از بانکهای مختلف براش نقد کنم. خیلی عصبی شدم از رفتار عجیب غریب بعضی از مردم، آخه تو که ظرفیتشو نداری چرا پیشنهاد میکنی که من قرض میدم، بعد هم میای میگی که پشیمون شدم؟ اونم واسه 15 روز؟ به یک فامیل نزدیک که مطمئن بودم پول داره ولی باهش رودروایسی داشتم و دلم نمیخواست بهش رو بزنم، زنگ زدم و موضوع را در میان گذاشتم، با روی خوش گفت همین حالا پاشین با خانواده بیاین اینجا و یکساعتی دور هم باشیم و پول هم حاضره، اگه دیرتر هم خواستی پرداخت کنی، ایرادی نداره. رفتیم و یکساعتی از اینور، اونور حرف زدیم و با دست پر پول برگشتیم. خانمم با خوشحالی به فامیلش زنگ زد که پول جور شده و اون با تعجب پرسیده بود از کی، و وقتی فهمیده بود، جوابی داده بود که انگار اونهم پولش از دست رفت و ضمن تاکید بر اینکه شوهرت همین روزا زندانی میشه گفته بود فردا عصر، بگو پولو بیاره درب خونم، نق زدم که اون دفعه من رفتم و بجای گرفتن پول یازده تا چک گرفتم و آنهمه اذیت شدم تا پولش سرجمع شد بگو بیاد درب خونه و پولشو از خودت بگیره، اونم کسی که سرقولش نبوده و هنوز پولو نداده، اومده پس بگیره، خانمم گفت اینجوریه دیگه، فامیله، باز چشممون تو چشمش  می افته، خواسته یک لطفی بکنه، ترسیده، شایدم پشیمون شده، برو پولو بهش بده. ناچار سر ساعت خدمت آقا رسیدم و پول را تقدیم کردم، سه بار پولها را دم درب شمرد، بعد هم گفت حالا میفرمودین تو، گفت بی زحمت چک پشتوانه را پس بدین، گفت تو گاو صندوق محل کارمه، بعدا بهتون میدم. دلم میخواست بگم، شما که اینهمه واسه خودت محکم کاری میکنی، چرا نوبت بقیه که میشه، ریلکس میشی؟ این ماجرا و فشار عصبی که به من وارد شد باعث شد که دیگه با این فامیل محترم روبرو نشم و رفت و آمد نکنم.

 از آن طرف فردی که ما خونه را از او خریده بودیم یکروز زنگ زد و رفتم خونش، خانمش گفت برو اون دستشویی را ببین، با تعجب نگاهی بهش کردم و با اکراه رفتم، یک دستشویی معمولی بود با کاشیهای درجه 3 از مد افتاده دهه ۶۰، گفتم خوب؟ گفت اون آینه روی دستشویی را تازه خریدیم اونم میخوان؟ منکه تعجب کرده بودم که مگر وقتی خانه را میخرند برای آینه دستشوییش قولنامه جدید مینویسند؟ گفتم نه آینه بالای دستشویی همیشه لکه میشه و با خودتون ببرین. بعد برام تعریف کرد که یکی از آشناهای ما خونه را که فروخته، همه دربهای اتاقها را هم برده، ما هم این دربها را گرون خریدیم، با خونسردی گفتم ما خانه را از شما خریدیم، دربهاشو که نخریدیم ، اگه دلتون خواست با خودتون ببرید و از خونه بیرون آمدم . شاید چون موقع خرید خیلی چانه نزدم و حتی با توجه به نوسان بازار، کمی خانه را گرانتر خریدم، فکر میکردن شاید پول دیگه یی هم بتونن بگیرن. بالاخره موعد مقرر تخلیه خانه رسید، فروشنده اصرار کرده بود که زودتر از 2 ظهر فلان روز، وسایل نیارین. وسایل را سوار کامیون کردیم و سر ساعت مقرر، در حالی که باقیمانده پول خانه را نقدا در کیسه ای ریخته بودیم، بنگاهی را هم این ساعت که کار تعطیل است، برای تحویل تحول خانه همراه آورده بودیم، رسیدیم و زنگ زدیم، حاج آقا اومد و با عصبانیت گفت چه خبره؟ خونه رو خریدین، آدما رو که نخریدین، ما داریم نهار میخوریم و هنوز خیلی کار داریم، برین فردا بیاین! ما هم با بارو بندیل و کامیون و کارگر اجاره ای، پشت درب بلاتکلیف. منم عصبانی شدم، گفتم یا طبق قرار، الان خونه را تحویل میدین یا با این پولی که پیش منه، بهترین خانه را اجاره میکنم و تا یکماه برنمیگردم، حاج آقا که فکر اینجاشو نکرده بود، رفت توی خانه و برگشت و گفت وسایلو بیارین داخل با کمک بنگاهی پشت قولنامه را هر دو امضا کردیم که خانه تحویل شد. بعد گفت ماشین من استارت نمیخوره و تا فردا اینجا بمونه، ماشین یکی از اون شورلتهای قدیمی بزرگ مثل کشتی بود، موضوع مهمی نبود ولی چون نمیدونستم چه فکری تو سر فروشنده است، گفتم حالا که خونه تحویلم شده، هیچی نباید بمونه، زنگ میزنم جرثقیل بیاد و بذارش توی خیابون. پسر حاج آقا اومد و پشت ماشین نشست و روشنش کرد و آوردش بیرون وچون عمده وسایل را برده بودند، بقیه را هم توی ماشین جا دادند و رفتند.

 اینگونه خان هفتم خریدن یک خانه هم سپری شد. البته دو سال تمام، فقط برای پرداخت وامها و قرضهایی که کرده بودم، کار میکردم و اول هر ماه از اینکه یکبار دیگه پول قسطهام جور شده و پرداخت کردم، خوشحال بودم. بعد از دو سال، بعلت تورم و کاهش ارزش مبلغ قسطها، زندگی معمول را در پیش گرفتیم.در اون دو سال، بیشتر نیازهای زندگی مانند مسافرت و تفریح و خریدهای جورواجور، فدای کسب آزادی و آرامش در زندگی شد.

سعدی نام  دی  97

وبلاگ:   www.blog.sadinam.com 

آدرس سایت  WWW.SADINAM.COM  :

تلگرام:      @YOUROFICE 

ایمیل   INFO@SADINAM.COM  :

 

  • محمد تقی سعدی نام

دخترانه

دخترانه
خانواده ام خیلی مذهبی اند، منم همیشه برای درست پیش رفتن کارا نذر میکنم. آنروز اتفاقی توی کلاس کنار سارا نشستم. چند روز پیش دوستم نازی، ما رو با هم آشنا کرده بود. سارا خیلی آزاد و شیطون بود. چند بار دیده بودمش که با پسرا خوش و بش میکنه حتی یکبار توی ماشین با دو تا پسر نشسته بودند و سیگار میکشیدند و غش غش میخندیدند. از این کار سارا چندشم شد. شاید دلم نمیخواست جای اون باشم، بالاخره دختر لازمه یک حریمی واسه خودش قائل باشه و به این آسونی دست یافتنی نباشه.

 تو همین فکرا بودم که یهو سارا ازم پرسید دوس پسر داری؟ من با خجالت جواب منفی دادم و سارا خیلی ساده گفت بعد کلاس با من بیا. دیگه هیچی از درس استاد را نمیفهمیدم. یعنی سارا با من چکار داره؟ نکنه بلایی سرم بیاد، اگه دسته گلی به آب بدم همه فامیل تیکه تیکه ام میکنن، اونا به کنار، اشکهای مامانمو نمیتونستم ببینم. بعد کلاس مثل بچه ها دنبال سارا راه افتادم و اون داشت با گوشیش حرف میزد و از درب دانشگاه خارج میشد. هیچ توضیحی نمیداد که برنامه چیه و کجا قراره بریم. منم روم نمیشد بپرسم، شاید میترسیدم بنظر ناشی بیام. ده دقیقه ای گذشت یک پراید جلوشون ترمز کرد سارا جلو نشست و با تحکم گفت بشین. با ترس و نگرانی درب عقب را باز کردم و نشستم. پسره چند سال از ما بزرگتر بود و یک کم لات و دهاتی به نظر می آمد. پسره با سارا دست داد و قربون صدقه اش میرفت بعد هم برگشت و خودشو معرفی کرد و دستشو دراز کرد که با من دست بده، من تا حالا با پسر دست نداده بودم ولی برای اینکه ضایع نباشه دستمو دراز کردم و دست دادم، دستش خیلی داغ بود و یک اسم دیگه خودمو معرفی کردم، انگار میدونستم کار بدیه و دارم خودمو پنهان میکنم. سارا به پسره گفت اون دوستتو برای نیلو بیار با هم باشیم، پسره زنگ زد و قرار گذاشتند بره پسره رو سوار کنه، دلم تاپ تاپ میزد، دلم میخواست پیاده بشم یا حتی ماشین تصادف کنه و نرسیم، تو همین فکرا بودم که یک جا ایستادیم و چند دقیقه بعد پسری با لبخند به ماشین نزدیک شد و درب عقب را باز کرد و کنارم نشست و خودشو علی معرفی کرد و با من و سارا دست داد، علی از دوست سارا هم ضایعتر بود، ولی بروی خودم نیاوردم، شاید از اینکه با زور سارا داشتم تجربه ای جدید در زندگی کسب میکردم ناراضی نبودم، کاری که خودم هرگز عرضه انجامشو نداشتم، چهارتایی کمی توی خیابونا چرخیدیم و بیشتر سارا بود که حرف میزد و ما گوش میکردیم و دی جی شده بود و آهنگا رو عوض میکرد و گاهی آهنگو همه با هم میخوندیم و سارا یک دستشو بالا میبرد و نشسته میرقصید. فضا اینقدر گرم و دوستانه شده بود که نگرانیم کم شد، هرچند من کنار سارا بودم و اون تو کارش وارد بود و دغدغه نداشتم. علی پبشنهاد داد وایسیم بستنی بخوریم، ماشین یک جا ایستاد و علی پرید پایین و چند دقیقه بعد با چهار تا بستنی برگشت، روی بستنی شکلات ریخته بودند، باز راه افتادیم و خوشمزه گی بستنی باعًث شد منم زبونم باز بشه و حرف بزنم. یکساعت گذشته بود که سارا گفت با مامانم باید بریم روضه مامان بزرگ و ما رو نزدیک خونه پیاده کنین و آدرس خودشو داد که بالای شهر بود. علی از من پرسید که خونه تو کجاست برسونیمت؟ سارا برگشت و با حرکت چشم بهم فهموند که با من پیاده شو. منم که اصلا دلم نمیخواست محل خونم که جای بی کلاسی بود را بدونن گفتم منم با سارا باید برم روضه. علی شماره منو گرفت تا باز بهم زنگ بزنه. من نمیدونستم شرایطمو چطور توضیح بدم که سارا برگشت و به علی گفت باباش خیلی سختگیره، شبا بهش زنگ نزنی. از اینکه اینقدر سارا درکم میکرد خوشحال بودم، انگار فکر منو میخوند. توی راه، گشت ارشاد دو تا دختر پسرو گرفته بود و داشت به داخل ون میبرد، دلم هری ریخت. مزه بگو بخند و مزه بستنی شکلات دار برام زهر شد.

 خدا رو شکر کردم که کسی متوجه من نبود چون حتما از دلهره رنگم زرد شده بود. با خودم فکر کردم اگه یک روز منو پلیس بگیره دوست دارم با یک پسر خوشتیپ و با کلاس بگیرن، که خانوادم کمتر بهم سرکوفت بزنن. با سارا پیاده شدیم و خداحافظی کردیم. سارا گفت با یک پسر دیگه قرار داره و منم رفتم سر ایستگاه اتوبوس که با خط واحد برم خونه. چند روزی با این علی سرگرم بودم و گاهی اس ام اس عاشقانه میفرستاد، گاهی جوک، منم سعی میکردم جوابهای زیبایی مثل حرفهای سارا بدم. چند بار هم تلفنی با علی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم، دیگه مثل اینکه ترسم ریخته بود و خودمو به زرنگی سارا میدیدم. یک روز علی زنگ زد و گفت بیا با هم بریم کافه، منم دو ساعت بین کلاسهام خالی بود و قبول کردم. از خودم تعجب میکردم ظرف چند روز کارم بجایی رسیده بود که تنهایی با پسر قرار میذاشتم و بدون سارا میخواستم سوار ماشین علی بشم. از اینکه توی ذهنم اینقدر سارا را بزرگ میکردم و خودمو محتاجش میدونستم لجم میگرفت. حس کردم هیچی از سارا کم ندارم و خودم بهتر میتونم برای زندگیم تصمیم بگیرم. کیفمو باز کردم و رژی که تو آستر کیف قایم کرده بودم، درآوردم و لبمو رژ زدم. نزدیکای ساعت قرارمون بود که سارا منو دید و به سمتم اومد و گفت بیا باهم با دو تا پسر بریم ناهار بخوریم. گفتم حوصله ندارم و نگفتم که قراردارم. سارا نگاه معنی داری بهم کرد و با دقت بیشتری لبامو که رژ زده بودم نگاه کرد و خندید و گفت هرجور دوست داری. باز ذهنمو خوند و دروغم لو رفت. سر ساعت قرار، کمی دورتر از درب دانشگاه ایستادم و درست لحظه ای که علی جلو پام ترمز کرد، سارا هم اونور خیابون داشت به سمت یک ماشین میرفت، منو دید و نگاهی بهم کرد که یعنی خیلی نامردی و تنها تنها. حالم از خودم و از دروغی که گفته بودم و اینقدر زود فاش شده بود بهم خورد. شایدم بهتر بود به این زودی تکروی نمیکردم و سارا را هم با خودم می آوردم، تنها نباشم، ولی کاری بود که شده بود. سوار شدم و با علی دست دادم و علی سرش را جلو آورد روبوسی کنه ، منم ناچارسرم را جلو بردم علی دو تا لپمو بوسید و بعدش یک لب ازم گرفت. قرمزی رژم روی لبشو قرمز کرد. خنده ام گرفت و بهش چشمک زدم. اونم خندید و لبشو با دست پاک کرد و راه افتادیم. پشت چراغ قرمز یک چهارراه، زنی گدایی میکرد، زود پول کوچکی از کیفم درآوردم و بهش دادم. این صدقه برای این بود که دوست و آشنایی نبینم و پلیس نگیرمون و این پسره بلایی سرم در نیاره، بعد خودم خنده ام گرفت که با صدقه به این کوچکی این همه کار؟ ولی یادم اومد که سارا روزی چند کافه و کافی شاپ میره و با چندین پسر قرار داره که هر کدومشون فکر میکنن سارا فقط با اون دوسته ، با این همه خوشگلی و خوش سرزبونی و موهایی که بلوند کرده و هر دقیقه آرایششو عوض میکنه، هیچ بلایی هم سرش نیومده، تازه به صدقه هم اعتقاد نداره، بعد من با ترس و لرز یک رژ تو کیفم داشتم و اغلب ناشیانه به لبم میزدم، سارا استادانه خودشو هفت قلم آرایش میکرد. علی صدای آهنگو بلند کرده بود، با سرعت زیاد به سمت بیرون شهر میرفت، من از سرعت زیاد میترسیدم، هم اینکه کجا داریم میریم، ولی یادم اومد که دفعه قبل با علی و دوستش بهمون خوش گذشته بود، خیالم راحت شد. علی تو جاده باریک با خط ممتد از همه ماشینا سبقت میگرفت و من اینو بحساب اینکه منو خیلی دوست داره و میخواد واسم شیرین کاری کنه میذاشتم. دو طرف این جاده کافه بود، که دختر پسرای زیادی توشون قلیون میکشیدند و چایی و تنقلات میخوردند. دخترای خندونو که میدیدم آرامش میگرفتم و تازه یک کم تاسف میخوردم که تا حالا من کجا بودم از این رفت و آمدهای لذت بخش بی بهره. بالاخره ماشین جلو یک کافه ایستاد، نفس راحتی کشیدم و پیاده شدم.

 علی ماشینو قفل کرد و اومد کنار من و دستمو گرفت و با هم وارد کافه شدیم. دور تا دور کافه تخت گذاشته بودند ، روی چند تا تخت چند تا دختر پسر دیگه نشسته بودند و گل میگفتند و گل میشنفتند ،روی قالیهای روی تختها، چند جا اثر سوختگی افتادن ذغال قلیون بود. با علی رفتیم روی یک تخت خالی نشستیم و علی روبرویم نشست. نفسی از روی رضایت و آرامش بعد از کلی جوش زدن کشیدم، یواش مقنعه ام را عقب دادم تا موهای مشکیم بیشتر دیده بشه، با خودم فکر کردم کاش منم موهامو رنگ کنم ولی وقتی یاد مدل خانواده ام افتادم، فهمیدم که شدنی نیست. دلم میخواست ببینم علی چی سفارش میده آخه منکه اهل قلیون و سیگار نبودم. یهو درب کافه باز شد و یک پلیس و یک سرباز وارد شدند، دلم هری پایین ریخت و به علی چشمک زدم. پلیسه همه تختها را نگاه کرد و صاف به سمت ما اومد. دنیا پیش چشمم تیره و تار شد، پلیسه سر تخت ما آمد و رو به علی کرد و گفت آقا مستی؟ علی که به تته پته افتاده بود گفت نه بقرآن. پلیسه گفت پس چرا اینقدر تند میرفتی و سبقت غیر مجاز میگرفتی؟ نیم ساعته که دنبالتم و برات چراغ میدم. علی گفت نه بخدا اصلا متوجه نشدم، ببخشید، غلط کردم. پلیسه گفت پاشین برین تو ماشین. باهم چه نسبتی دارین؟ رنگم زرد شد، علی با دست پاچگی گفت نامزدیم. پلیسه با خونسردی گفت حالا معلوم میشه. منکه دیگه انگار هیچی نمیفهمیدم و دنیا رو روی سرم خراب کرده بودند، بدون اینکه قدرت حرف زدن داشته باشم به سمت درب کافه حرکت کردم ولی علی یک ریز میگفت غلط کردم و از پلیسه میخواست بیخیال بشه و دست آخر هم گفت اینهمه دختر پسر اینجان، چرا فقط ما؟ پلیسه گفت شما بد رانندگی کردی و خودت و دیگرانو به خطر انداختی، نوبت اینها هم میشه. من با پلیسه سوار ماشین کلانتری شدیم، سربازم رفت تو ماشین علی که با اون بیاد کلانتری. هر چی تلاش کردم جمله تاثیر گذاری بگم که پلیسه منو پیاده کنه، آبروم نره، چیزی یادم نیومد. دم کلانتری رسیدیم و من و پلیس وارد کلانتری شدیم. علی هم با سربازه رسید. تو کلانتری مشخصاتمو پرسیدند و نوشتند و علی با تعجب بهم نگاه کرد که اسم عوضی بهش گفته بودم، ولی الان دیگه این پسره دهاتی واسم مهم نبود، نگران این بودم که خانواده ام با خبر بشن. پلیسه گفت پرونده تون میره دادگاه، شماره خانواده تونو بدین که بیان ضمانت کنن، وگرنه شب باید تو کلانتری بخوابین، فردا صبح بفرستیمتون دادگاه. من اگه یکساعت دیرتر خونه میرفتم بابام منو میکشت، نمیشد شبو اینجا بمونم، بعد چه جوابی بدم؟ تازه تو دادگاهم، لابد خانواده را خبر میکردند. شماره خونه رو دادم و صد تا صلوات نذر کردم، هیچکی خونه مون نباشه، خواهرم گوشی رو برداره و بیاد منو از این وضع نجات بده، با خواهرم شاید راحتتر میشد موضوع را حل و فصل کرد. منو بردن تو یک سلول، چند تا دختر دیگه هم بودند، عین خیالشون نبود  ،با هم حرف میزدن و قه قه میخندیدند و از اینکه اینجا با هم آشنا شدن راضی بودند و قرار میذاشتن شماره های همو بگیرن و بعدا با هم برن دور دور. یکیشون برگشت و ازم پرسید با پسر گرفتنت؟ من سرم را تکون دادم. با خنده گفت دفعه اولته؟ یهو بغضم ترکید و گریه کردم. همشون با هم خندیدند و گفتند بی خیال، کسی که خربزه میخوره پای لرزشم میشینه. یکیشون اومد نوازشم کرد و پیش خودش نشوند. من گاهی گریه میکردم و گاهی هم به داستانهای پسر بازی دخترا گوش می دادم. یکی یکی دخترا رو صدا کردند و تحویل خانواده هاشون دادند و عاقبت من تنها موندم. نمیدونم چقدر گذشت، دو ساعت، سه ساعت، دیگه حسابی شب شده بود و من دیگه گریه هم نمیکردم، نمدونستم چکار شده؟ تو دلم داشتند رخت میشستند. خونه کسی نبوده؟ چرا کسی دنبالم نیومده؟ اینجا کلانتری بیرون شهر بود و خانه ما هم خیلی دور. تازه خانواده ام ماشین هم نداشتند. دلم جوش میزد که چطوری باید تو چشم مامانم نگاه کنم و بابام اگه بفهمه چکارمیکنه؟ حتما حسابی کتکم میزد و دیگه نمیذاشت دانشگاه برم. لابد باید خونه میموندم و ظرفها را میشستم و سبزی پاک میکردم. بازم ته دلمو قرص کردم، بخوبی تموم میشه و کسی خبر دار نمیشه، آخه من صدقه داده بودم. یک ساعت دیگه هم با این فکرا گذشت که سرباز کلانتری صدام کرد. بابام تو کلانتری بود و باعصبانیت نگام کرد و صورتش قرمز شده بود، بهم تشر زد برو گم شو بیرون. من که نگاهمو ازش میدزدیدم از درب کلانتری بیرون آمدم، یهو خشکم زد، مامانم گریه کنان روی پله کلانتری نشسته بود، خواهرم با نگرانی نگاهم میکرد، دو تا از خاله هام هم ایستاده بودند و عمه م با خشم لبشو گاز میگرفت و چشم و ابرو برام نازک میکرد، دو تا از زنهای همسایه هم بودند، همه هم چادری. داداشم زیر بغل مادر بزرگمو گرفته بود و بهم نگاه نمیکرد، دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم، اشکم خشک شد و مثل آدمای برق گرفته بدون هیچ احساسی ایستادم تا ببینم سرنوشتم چی میشه. مثل آدمهای گناهکاری که فقط منتظرند زودتر درب جهنم را باز کنن و به سمتش برن. آخه ما تا حالا پای فامیلمون به کلانتری باز نشده بود. لابد مادرم بعد از تماس پلبس، گریه کنون همه فامیلو خبر کرده بود، انگار که قراره دخترشونو تشییع جنازه کنن!!! کاش حداقل این پسره یک کم بهتر بود.

سعدی نام  دی  97

وبلاگ: www.blog.sadinam.com

آدرس سایت:  WWW.SADINAM.COM 

تلگرام:    @YOUROFICE 

ایمیل:   INFO@SADINAM.COM       

 

  • محمد تقی سعدی نام

نبش قبر5

نبش قبر5

کاشمر 1965

با خانواده صبح زود وارد کاروانسرایی شدیم که ماشین کاشمر مسافرین را سوار میکرد، یک اتوبوس دماغدار کهنه. 

شاگرد اتوبوس کرایه ما را از پدرم گرفت و به حمالها گفت ، چمدانهایمان را بالای اتوبوس بگذارند، حمال بالشتی  نمدی به پشت خود بسته بود و بارها را به پشت گرفت و از نردبان چوبی سنگینی که به کنار اتوبوس تکیه داده شده بود ، بالا رفت و دو تا چمدان ما را بالای اتوبوس روی باربند گذاشت. ما تنها مسافرینی بودیم که چمدان داشتیم، 

بقیه بارهایشان را در چادرشب بسته بودند و یا در جعبه های چوبی میوه گذاشته بودند و برخی هم بارشان در کیسه گونیهای بزرگ بود. یک مقدار از بار اتوبوس هم کالاهایی بود که برای فروش به کاشمر میفرستادند. کاپوت جلوی اتوبوس بالا بود و راننده بکمک یک نفر دیگر داشتند با زحمت بر روی آن کار میکردند و دست و صورت و لباسهای هر دو روغنی و سیاه بود. یکی میگفت خدا عاقبت ما را با این ماشین که هنوز حرکت نکرده خراب است، بخیر کند. همه دور و بر ماشین ایستاده بودند و با اقوام و آشنایانی که برای بدرقه آمده بودند ، صحبت میکردند و کسی سوار ماشین نمیشد چون معلوم نبود کی قرار است حرکت کند. من دلم میخواست زود سوار شوم و کنار شیشه بشینم، کسی جای مشخصی نداشت و این شاگرد راننده بود که تشخیص میداد که مسافرین کجا بشینند. بیشتر مسافرین روستائیانی بودند که به آبادی خود برمیگشتند و یکی دوتا مسافر کت شلواری با کراوات هم بودند که احتمالا کارمند دولتی بودند، پدر منهم دوران طرحش را بعنوان دبیر شیمی باید در دبیرستان پروین کاشمر میگذراند. بالاخره راننده از توی کاپوت ماشین بیرون آمد و هندل زد (آنزمان هنوز خیلی از ماشینها استارت نداشتند و با هندل بصورت دستی روشن میشدند) و اتوبوس با سرو صدا و دود زیاد روشن شد و شاگرد راننده فریاد کشید صلواااات و همه با خوشحالی صلوات فرستادند و سوار اتوبوس شدند. اتوبوس از کاروانسرا در میان اشک و دست تکان دادن بدرقه کنندگان خارج شد . یکنفر که صندلی پشت ما نشسته بود وقت را غنیمت شمرد و شروع کرد: برجمال محمد و آل محمد بلند صلواااااات، لال از دنیا نری صلواااات فرست ، برای سلامتی راننده صلواااات ، برای سلامتی خودتون صلواااات، برای سلامتی ماشین صلوااااات، برای سلامتی علمای اسلام صلوااااات، برای سلامتی آقا امام زمان صلوااااات، برای سلامتی مریضهای اسلام صلواااات، برای سلامتی پدرو مادرتون صلواااات  و چند تا صلوات دیگه که من گوش نکردم و مردم هم با وسواس و با صدای بلند صلوات میفرستادند و اگر گوینده برای ده مورد دیگر هم درخواست صلوات میکرد، با دست و دلبازی میفرستادند و دست آخر هم خواست که برای آنانکه دستشان از زمین و آسمان کوتاه است و برحمت خدا رفته اند یک حمد و سوره بخوانند و باز مردم شروع به خواندن کردند. ماشین به سمت تربت حیدریه حرکت کرد و از شهر که خارج شد ، جاده خاکی بود و همینطور که پیش میرفت تونلی از گرد و خاک پشت سر خود ایجاد میکرد. انگار ما در جاده تنها بودیم و هیچ ماشین دیگری در جاده دیده نمیشد. بیشتر مسافرین روی صندلیهای چوبی اتوبوس نشسته بودند ولی تعدادی روستایی هم کف اتوبوس و در راهرو بین صندلیها جای گرفته بودند و یکی از آنها دو سه تا مرغ و خروس داشت که پایشان را بسته بود و مرغ و خروسها با سینه روی کف اتوبوس خوابیده بودند و با هر حرکت اتوبوس قدقد میکردند. چندین بار اتوبوس در دست اندازهای جاده افتاد و درآمد و هربار مسافر پشت سر ما با همراهی مسافرین حداقل سه صلوات میفرستاد و اگر چاله ای که در آن افتاده بودیم بزرگتر بود، تعداد صلواتها و هیجان بلند صلوات بفرست هم بیشتر. دو سه ساعت از حرکتمان نگذشته بود که باز ماشین در چاله ای افتاد و وقتی درآمد خاموش کرد و با هندل زدن شاگرد راننده هم روشن نشد و پس از بازرسی راننده مشخص شد قطعه ای شکسته که باید از شهر بیاید. همه از ماشین پیاده شدند و روی خاکهای کنار جاده نشستند و اکثرا نانی با پنیر یا ماستی، چیزی درآوردند و شروع بخوردن کردند و راننده هم منتظربود تا ماشینی رد شود و بتوانند قطعه مورد نیاز را بیاورد ولی انگار فقط ما در این جاده بودیم ، شاید یکساعت گذشت و بالاخره سروکله ماشینی پیدا شد و دست نگه داشتند و راننده آن ماشین هم موضوع را کارشناسی کرد و با شاگرد راننده و قطعه شکسته از ما دور شدند، نمیدانم چقدر گذشت تا بالاخره ماشینی از دور پیدا شد و همه نیم خیز شدند تا ببینند شاگرد در همین ماشین است یا نه که ماشین ایستاد و شاگرد با قطعه پیاده شد و باز صلواتها برای راننده و شاگرد راننده و ماشین و دنده شروع شد و نیم ساعت بعد باز همه داخل ماشین نشسته بودیم و در حال حرکت بودیم و با صلوات فرست همراهی میکردیم و ایندفعه مردم صلواتها را بلندتر جواب میدادند و انگار خود را مقصر میدانستند که دفعه قبل صلواتها بلند نبوده و بخاطر آن ماشین خراب شده است. از خصوصیات ما ایرانیان است که هر کاستی در عالم هستی را ناشی از کاهلی و گناهان خود میدانیم نه دلیل واقعی آن اتفاق، بنابراین نه تنها خراب شدن ماشین و تصادف و مریضی و ایراد در کارها ناشی از قصور ماست که خورشیدگرفتگی و زلزله و خشکسالی و غیره هم به گناهانمان مربوط میشود. هنوز وسط صلواتها بودیم که من خوابم برد و وقتی بیدار شدم که هوا تاریک بود و ما در گاراژی در کاشمر بودیم و مسافرین پیاده میشدند. در گاراژ غوغایی بود ، حمالها بارها را از روی اتوبوس پایین میدادند و صاحبان آنها آن را میگرفتند و تعداد زیادی هم به استقبال مسافرین آمده بودند و گله داشتند که چقدر دیر رسیدید. آنزمان ما در کاشمر یک کارگر زن و مرد داشتیم که به آنها کلفت و نوکر میگفتیم و نوکرمان برای بردن چمدانها در گاراژ منتظر بود، ما هم چمدانهایمان را گرفتیم و بسمت خانه حرکت کردیم ، گاراژ در میدان اصلی شهر بود  و چهار شیر طلایی رو به چهار خیابانی که به این میدان ختم میشد، تعبیه شده بود، ظاهرا این میدان سبکی بود که در خیلی از شهرهای کوچک و بزرگ کشور کپی شده بود و بعدها که به اهواز رفتیم، میدانی به همین سبک داشت که به میدان چهارشیر مشهور بود. البته مطمئن نیستم که در وسط میدان مجسمه شاه هم بود یا نه. ما از میدان گذشتیم و در خیابان روبرو وارد اولین کوچه شده و کمی بعد به خانه رسیدیم ، درب چوبی قدیمی باز میشد و با گذشتن از یک راهرو کوتاه وارد حیاط میشدیم که یک درخت انار بزرگ پر از انارقند وسط آن خودنمایی میکرد و سه طرف حیاط اتاق بود، دو اتاق و یک راهرو بین آنها محل زندگی ما بود و اتاقهای دو طرف دیگر حیاط ، محل نگهداری مرغ و خروس، توالت و یا به اصطلاح آن زمان مستراح و اتاقهای انباری و محل نگهداری هیزم و ذغال بود. از دو اتاقی که ما داشتیم یکی قالی فرش بود و مخصوص میهمان بود و اتاق دیگر جهت خواب و زندگی ما بود و چند رختخواب در گوشه آن قرار داشت که ملافه ای روی همه آنها را می پوشاند و شب همین رختخوابها را پهن میکردیم و روی آن میخوابیدیم و فردا صبح باز آنها را جمع کرده و روی آن ملافه میکشیدیم. بجز دو اتاقی که محل زندگی ما بود و از آجر ساخته شده بود و نمای آجری داشت ، بقیه اتاقها و مستراح ، خشت و گلی بود و روی آن کاهگل کرده بودند، نمای دیوارهای خانه ها از کوچه هم، همه کاهگلی بود. 

ما چند تا مرغ و یک خروس خیلی بزرگ داشتیم که روزها در حیاط ولو بودند و شب به اتاقشان هدایت میشدند و توالتمان یک اتاق نسبتا بزرگی بود که کاسه توالت بزرگ و گودی در گوشه ای از آن قرار داشت که من همیشه هراس داشتم که پایم لیز بخورد و داخل آن بیافتم و آنزمان گودی آن از قد من بیشتر بود.کوچه ای که خانه ما در آن قرار داشت کوچه ای باریک و پر پیچ و خم بود که نزدیک به خیابان ، یک زورخانه داشت که دو پله به پایین میخورد و پدرم شبهایی که خسته نبود یک سری به این زورخانه میزد و و میل میزد و یا تخته شنا، چند نفر بودند که کباده میکشیدند و نمیدونم چرا پدرم سراغ کباده نمیرفت. از کوچه که در می آمدیم ، در بین خانه هایی که در خیابان بودند چند مغازه هم وجود داشت که اکثرا کوچک بودند و با یک پنج دری چوبی که روی هم جمع میشدند ، بسته میشدند.

 یکی از این مغازه ها یک بقالی بود که یک پیرمرد و یک زن آن را می گرداندند. کف مغازه خاکی بود و دور تا دور آن کیسه ذغال و ذغال میم، نخودلوبیا، سبد تخم مرغ، ارزن و گندم و مویز و کشمش همه توی کیسه گونیهای بزرگ و کوچک جا گرفته بود و یکطرف مغازه هم یک بشکه شیردار نفت بود که روی یک چهارپایه چوبی گذاشته بودند و فقط تنباکو و سیگار و کبریت توی قفسه ای که روی دیوار بود قرار داشت. چند خانه آنطرفتر، یک مغازه آهنگری بود که یک تنور توی دیوار داشت و شاگرد آهنگر میدمید و آتش را فروزان میکرد و خود آهنگر قطعه آهن را در آتش میگرفت و بعد در میآورد و روی سندان بزرگی که وسط مغازه بود میگذاشت و با شاگرد نفری یک پتک بزرگ آهنی برمیداشتند و روی آن میکوبیدند و تا سرخی آهن کم میشد دوباره روی آتش میگرفتند و دوباره با پتک به آن شکل میدادند.

 چیزهایی که آهنگر درست میکرد بیشتر نعل اسب بود که اسبها را درب مغازه می آوردند و آهنگر نعل قبلی را با میخ کش بزرگش میکند و نعل جدید را با میخهای بلند میکوبید، و کلنگ و تیشه و یخ شکن و میخ بلند تولیدات دیگر آهنگر بود البته هیچ اثری از صافی و ظرافت در چیزهایی که آهنگر میساخت دیده نمی شد و همه چیززمخت بنظر می آمد. بعد از مغازه آهنگری یک  حلبی سازی بود که آفتابه و بخاری نفتی چکه ای و منقل وآبپاش و چیزهای مشابه تولید میکرد و بیشتر هم از حلبهای روغن نباتی استفاده میکرد. یک خانه آنطرفتر هم قصاب بود که روزی یک گوسفند را توی پیاده رو میکشت و به درخت کنار خیابان آویزان میکرد و کسانی که گوشت میخواستند از او خرید میکردند و ترازوی او و ترازوی بقال ، ترازوی سنتی آویز بود. 

بعد از آن یک مسجد بزرگ بود که مسجد جامع شهر بحساب می آمد که اول وارد حیاط آن میشدی که حوضی در وسط داشت وسمت راست هم مسجد و محراب قرار داشت و بیشترآنهایی که نماز جماعت میخواندند، به این مسجد می آمدند و ظهرها 20-30 نفر میشدند.در خیابان آنطرف ،توی یک کوچه  یک کارگاه رنگرزی بود که کلافهای نخ و پشم را رنگ میکرد و یکی دو تا مغازه هم که قالی میفروختند و لوازمی که برای قالی بافی لازم بود.

 ماشینهاییکه در شهر بود خیلی کم بود و یک جیپ بود که روبروی مسجد پارک میکرد و من میرفتم و توش مینشستم و فرمانش را حرکت میدادم. چند تا هم بنز 180 بودند که مسافر میبردند و آخر شب که همه خواب بودند صدای گازشان در تمام شهر می پیچید که دارند باسرعت میروند.بقیه مردم پیاده بودند و تعدادی هم با خر و اسب و قاطر حرکت میکردند و حمل بار در شهر در انحصار خرها بود.

بعد از مسجد جامع چند خانه بود و پس از آن باغ بود که عمدتا باغ انگوری بود. نوکر و کلفت ما هم سرایدار یکی از این باغها بودند که خیلی بزرگ بود و یک ساختمان خوب داشت و من آنزمان نمیدانستم که اینها و 5 تا فرزندشان سرایدار این باغند و با خود فکر میکردم که اینها که خانه شان از خانه ما بزرگتر است چرا برای ما کار میکنند؟ مرد کارگر هر روز می آمد و پول میگرفت و چهار سیر (300 گرم) گوشت و دو تا نان میخرید و کارگر زن هم به جارو پارو و نظافت و نگهداری از بچه کوچکمان میپرداخت . یک دوستی ما داشتیم که هاشاجون به او میگفتیم و خانه اش در یکی از کوچه های خیابان مدرس فعلی بود، زنی قوی که همه خانواده را هدایت میکرد و بسیار خوش برخورد و مهربون، خانه ای خشت و گلی و بزرگ ته یک کوچه باریک ، یک درب چوبی کلونی قدیمی داشت که با کلید بلندی باز میشد

 و از در که وارد میشدیم سمت چپ یک طویله بزرگ بود که در آن یک اسب و یک خر بود و از دالان که رد میشدیم وارد یک حیاط خیلی بزرگ میشدیم که حوض بزرگی در وسط آن بود و سه طرف حیاط ساختمان دوطبقه ای وجود داشت ، یکطرفش چهار اتاق بود در دو طبقه که مربوط به هاشاجون و شوهر و پسرش میشد و طرف دیگر دختر و دامادش زندگی میکردند و طرف سوم انباری بود و تنور نونوایی ، خونه هاشاجون پر از اشیاء قدیمی و عتیقه بود ، و خیلی زمین و زارع داشت و هر چند وقت گونی های بزرگ مویز و گردو کشمش و بقیه محصولات برایش می آوردند کنار حیاط خونشه اش، ما هفته ای یکی دو بار خونه هاشاجون میرفتیم، اونا هر هفت هشت ، ده روز ، تنور را روشن میکردند و با کمک چند زن همسایه در تنور زمینی نون میپختند و نونها را خشک میکردند و در صندوق بزرگ چوبی که مخصوص نان بود ، میگذاشتند و تا دفعه بعدی که نان بپزند از آنها استفاده میکردند و گاهی برای ما هم میفرستادند. اسم پسرشان هادی بود و هر روز هادی سوار اسب توی طویله میشد و با آن بیرون میرفت و چقدر من آرزو داشتم که اسب سواری بلد بودم و مثل هادی سوار اسب میشدم. من گاهی به هادی کمک میکردم که در آخور اسب و خر کاه و یونجه بریزیم. گاهی هم با هاشاجون و مادرم به خانه یکی دیگر از همسایه هایشان میرفتیم و آنجا سوهان کاشمری میپختند، سوهان کاشمری بسیار نازک و خوشمزه است

 و در آنجا چند تا زن با هم کمک میکردند و آن را میپختند و نوع مخصوصی که قطورتر بود را هم پخته و به ما بچه ها میدادند و بعد هر کدام از همسایه ها قسمتی از سوهانهای تهیه شده را برمیداشتند. از میدان اصلی شهر به هر طرف که میرفتیم، چند صد متر آنطرفتر خاکی میشد و بعد خالی از سکنه و بیابان، در یکی از خیابانها کاروانی از شتر بود و شترها در بیابان میگشتند و ساربانی از آنها مراقبت میکرد، اگر زنی زایمانش به تاخیر می افتاد نزد ساربان میرفتند و پولی به او میدادند و زائو را از زیر شتر رد میکردند و مطمئن بودند که همانروز و یا روز بعد ، زن حامله ، زایمان خواهد کرد و در یکی از این مراسم من هم بودم و خداییش شتر و دیدن آن خوف داشت چه برسد از زیر پای شتر رد شدن ، و احتمالا همین ترس باعث تسریع در زایمان خانمها میشد.

هر چند ماه یکبار مادر بزرگم(مادر مادرم) سری از ما به کاشمر میزد و یکی دو هفته میماند، و یکبار برای اینکه به مادربزرگم خوش بگذرد ، مادرم با هاشاجون هماهنگ کرد که بیرون از شهر برویم و یک روز به تل آباد که در فاصله ده کیلومتری کاشمر بود رفتیم، اسباب سفر را که اسب و قاطر و خر بود را هاشاجون جور کرد و دو خانواده به آنجا رفتیم ، مسیر کلا بیابانی و خاکی بود و پدر و مادرم و من روی یک قاطر نشسته بودیم و مادربزرگم روی یک خر، و در بین راه نمیدونم چی شد که ما از روی قاطر افتادیم و من ترسیدم و رفتم روی خری که مادر بزرگم سوار بود و آرامتر بود سوار شدم، چند نفر هم روی اسب بودند و قاطری هم بارها را می آورد، نمیدونم چقدر در راه بودیم ولی وقتی رسیدیم بنظرم تل آباد هم بیابانی بود که جذابیتش از کاشمر بیشتر نبود و تعجب کردم که چرا اینهمه راه اومدیم. از جاهای دیدنی دیگری که ما در کاشمر میرفتیم ، باغ مزار بود و آرامگاه مدرس و سید مرتضی . یکبار هم یکی از پولدارهای کاشمر که آقای ترشیزی بود ما را به خانه اش دعوت کرد و ما اول از کمد پر از ظرفهای عتیقه اش تعجب کردیم و بعد مادرم گفت که قالیهایشان خیلی قیمتی اند و در انتها روی میز صندلی برای ناهار از ما پذیرایی کردند که آنزمان خیلی عجیب بود آنهم با ظرفهای چینی خوشگلی که ما ندیده بودیم و غذاشون هم خیلی خوشمزه بود و مادرم بعد از مهمانی گفت که ما دیگر با اینها رفت و آمد نکنیم چون سطح اینها خیلی از ما بالاتر است و آبروی ما میرود ولی من دوست داشتم بازهم خانه اینها بروم و از غذاهای خوشمزه شان در آن ظرفهای خوشگل غذا بخورم.

سعدی نام  مرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

نبش قبر 4

نبش قبر 4

تعطیلات تابستون

آخرین امتحان سال سوم دبستان را دادم و پس از خروج از جلسه امتحان، یک پیک بهمون دادند و بعد از خداحافظی با همکلاسیا، بسمت خونه روانه شدم. تحمل نداشتم خونه برسم و توی راه شروع به خواندن پیک کردم و هنوز به خونه نرسیده بودم که پیک را از اول تا آخر خوانده بودم. وارد خونه که شدم احساس سبکی میکردم ، نه مشق داشتم نه نگران حفظ جدول ضرب بودم و نه لازم بود نگران باشم که خانواده با تشر منو به سمت انجام تکالیف مدرسه هدایت کنند. از اون بچه هایی هم نبودم که دوستان زیادی بیرون از خانه منتظرش باشند و خونه نرسیده ، سر از کوچه درآورم و یا اهل فوتبال و والیبال با بچه ها توی کوچه باشم. یک سری به دو تا کفتر دم چتری که زیر راه پله ها بودند زدم ، آبشونو عوض کردم ، براشون گندم ریختم، بنظر می آمد که کفتر ماده میخواد تخم بذاره، چند تا سیخ را روی هم گذاشته بود و داشت با نوکش مرتبشون میکرد، یواشکی رفتم یکدسته از سیخهای جارو را کندم و گذاشتم توی لانه کفترها که کار کفتر ماده را ساده تر کرده باشم، بوی تند لانه شون اجازه نمیداد خیلی باهشون سرو کله بزنم، یادم نیست این کفترها کی سر از خونه ما درآورده بودند ، چند سالی بود که بودند، با اینکه هر چند وقت بالهاشون را قیچی میکردیم ولی اهل پریدن نبودند و بیشتر زندگیشون شبیه مرغها بود که فقط توی حیاط راه میرفتند و بعدشم میرفتند زیر پله ها و شیها درش را می بستیم که نصیب گربه های شیطون محل نشوند. 

گربه هایی که تا حالا چندین جوجه و گنجشک من را خورده بودند، اون زمان هنوز یخچال همگانی نشده بود و گوسفند که میکشتیم ، گوشتش را زیر سبدکاسه میگذاشتند و رویش یک هاون سنگی میگذاشتند که گربه نخوره و این گربه های شیطون یکبار سیدکاسه و هاون را انداخته بودند و قسمتی از گوشت را خورده بودند که غوغایی در خانه برپاشد و کم مانده بود که فرمان قتل عام همه گربه های دزد ازخدابی خبر صادر شود. آخرشم همه کاسه کوزه ها سر کارگری شکسته شد که گفتند درب زیرزمین که گوشتها آنجا بوده را بازگذاشته.

سبدکاسه

 بعد از دیدن کفترا کتابهای درسی را با دفترها بردم یک گوشه زیرزمین گذاشتم که مطمئن باشم دیگه نمیتونند مزاحمتی برام ایجاد کنند و چند تا کتاب داستان و پیک که تقریبا بخاطر دوران مدرسه تبعید شده بودند، برداشتم و شروع به خواندن کردم. البته همه شون را قبلا چند بار خوانده بودم ولی انگار دلم واسشون تنگ شده بود. هنوز داشتم با کتابها ور میرفتم که از توی زیرزمین صدام کردند که نهار حاضره، توی زیرزمین دوتا تخت چوبی کنار هم گذاشته بودیم که روش دو تا قالیچه کهنه تر که قابل انداختن در اتاقها نبود ، پهن کرده بودیم و نهار را آنجا میخوردیم که خنک تر بود، آن وقتها هنوز کولر  آبی و گازی پاشونو توی زندگی مردم نگذاشته بود و ما یک پنکه سقفی توی حال داشتیم و یک پنکه هم برای مهمانهای احتمالی در اتاق میهمانخانه بود و همه عملا با گرمای طبیعت کنار می آمدند، شب را در ایوان میخوابیدیم که خنکتر بود، اشکالش این بود که ایوان ما شرقی بود و از ساعت 5 صبح در روزهای تابستان آفتاب میگرفت و ناچار همه رختخوابشان را برمیداشتند و بقیه خواب را در اتاق انجام میدادند ، در عوض از ساعت 4-5 بعدازظهر خنک بود و میشد عصر را در ایوان گذراند و ظهرها هم که حسابی گرم بود به زیرزمین پناه میبردیم که خنکتر بود. نهارمون آبدوغ خیار بود که توی روزهای گرم تابستون حسابی مزه میداد، همه توش نون تریت میکردند و میخوردند ولی من دوست نداشتم و نان را خالی میخوردم و چند قاشق هم آبدوغ خیار میخوردم که گاهی از توی قاشق میریخت و سر و صدای بزرگترها را در می آورد ، ولی بهر حال بعضی چیزها عوض نمیشه و روش خوردن من ادامه پیدا میکرد. ظهرها بزرگترها میخوابیدند و بچه ها را هم بزور میخواباندند و البته بیشتر برای این بود که بچه ها که خوابند ، بزرگترها با خیال راحت تر میخوابند و درضمن بچه ها که بیدارند سروصدا و دعوای احتمالی و بدوبدوشان مزاحم خواب اونها بود. خوشبختانه من از خواب اجباری معاف بودم ومیتونستم بجای خواب به خوندن کتابها و مجلات بپردازم. بعد از ظهر روی ایوانشرقی خانه ، فرش پهن میشد و سماور و سینی زیرش را می آوردند با آماده شدن چای، رسما خواب ظهر به اتمام میرسید و همه در ایوان مشغول گفتگو و خوردن چای بودند و کوچکترها هم در حیاط و زیر چشم بزرگترها به بدو بدو و بازی مشغول بودند. سماور خانه نفتی بود که دو سه سال بعد، برقی شد و یواش یواش ، سماورهای نفتی کنار رفت و چند سال بعد کتری و قوری کلا جای سماور را گرفت و سماور را از رده خارج کرد. وظیفه درست کردن چای و سرو آن بعهده مادربزرگ بود که بهیچ وجه این وظیفه خطیر را به دیگران واگذار نمیکرد و دستمزدش هم این بود که در بین دو سه تا چایی که برای بقیه میریخت ، دو سه تا چای ، بیشتر میخورد. آن زمانها هنوز مردم در استکانهای کوچک و کمر باریک چای میخوردند و این لیوانها که اکنون در آنها چای میخورند ، سوغاتی جبهه و مردم خوزستان است، آن وقتها نعلبکی زیر استکان و سینی زیر استکانها جزئی از آداب چای خوردن بود.

 بیشتر اوقات هم درست در ساعت خوردن چای عصر سروکله مهمان و یا همسایه ها، پیدا میشد و چون هنوز استفاده از  تلفن همگانی نبود، میهمانها سرزده بودند و صاحبخانه را غافلگیر میکردند و اگر میهمان ، بچه میداشت که مایه خوشحالی بچه ها بود و بساط بازی گرمتر و پرهیجانتر میشد و این بازیها بیشتر گرگم به هوا و قایم موشک بود که در حیاط خانه انجام میشد. پذیرایی از میهمان هم منحصر به چای بود و اگر میهمان خودمانی نبود ، من مجبور میشدم بلافاصله بروم و میوه ای برای پذیرایی بخرم و میهمان های غریبه و یا فامیل دور و فامیل خیلی پولدار شامل این موضوع میشدند و برای همسایه ها و یا فامیلی که دائما سرمیزدند تکلفی نداشتیم. موقع غروب من همراه پدرم به مسجد میرفتیم، پدرم خیلی علاقه داشت که من مسجد بروم و میشد گفت که این علاقه تبدیل به اجبار شده بود و برای تشویقم ، موقع برگشت از مسجد به بستنی فروشی بزرگ نزدیک مسجد میرفتیم و بستنی و یا فالوده میخوردیم که خیلی کیف میداد، این بستنی فروش که خیلی هم مشهور بود میز صندلیهایش را در محوطه کاروانسرایی که در آن قرار داشت چیده بود و شبها آنجا را آب و جارو میکردند و خوردن بستنی در هوای آزاد حسابی مزه میداد. البته پس از مدتی که من به اینکار عادت کردم و اگر یکشب بستنی نمیخوردیم، عصبانی میشدم، خریدن بستنی متوقف شد . البته  بعدها فهمیدم که پیشنهاد خوردن بستنی از سوی مادرم ارائه شده که هم من از رفتن به مسجد دلخور نشوم و هم پدرم به علاقه اش که رفتن مرتب من به مسجد بود، دست یابد. منهم مسجد رفتن بهمراه پدرم را ترک کردم و به مسجد دیگری میرفتم که نزدیکتر بود. البته دلم میخواست که مسجد نروم و با بچه ها بازی کنم ولی یک اجبار عجیبی بود که جرئت نمیکردم بگویم مسجد نمیرم. ظاهرا این اقبال دنبال سر من کرد و در دهه های 60 و 70 هم بسیار مجبور شدم که علی رغم میلم مسجد بروم و نماز جماعت بخوانم که علتش یا فامیل بود یا کار یا خانواده ولی بهر حال اجبار، اجبار است. یک مسجد نزدیکمان بود که بهش مسجد کوچیکه میگفتند و پله میخورد و طبقه بالا بود، خوبیش این بود که زود نماز مغرب و عشا را میخواندند و وسطش برای نماز غفیله و سخنرانی ، وقت تلف نمیکردند و بیشتر این مسجد میرفتم. اتفاقا امشب که وارد مسجد شدم، چند تا از بچه های همسن من که مسجد می آمدند گفتند که از امشب ، دوره قران داریم و آخر دوره هم جایزه میدهند. بعد نماز ، نیم ساعتی مینشستیم و دو تا جوان که قرآنشان خیلی خوب بود ، قرآن را با صوت میخواندند و ماها که عمدتا دبستانی بودیم چند خط قرآن را معمولی میخواندیم و جند تا از بچه ها هم تلاش میکردند که باصوت بخوانند که من هیچ وقت تمرین نکردم، شاید میترسیدم خوب نشود و آبرویم برود ولی قرآن را راحت میخواندم. بعد از مسجد خانه آمدم و کمی بعد سفره انداختیم و کتلت با سیب زمینی سرخ کرده و خیارشور داشتیم که من خیلی دوست داشتم. انگار هنوز طعم آن کتلتها که آنزمان به آن شامی کباب میگفتیم ، زیر زبانم هست آنهم با خیار شوری که در تینهای روغن نباتی خودمان می انداختیم. پس از شام در حیاط بازی میکردیم که صدای یک گله گوسفند از کوچه آمد . درب را باز کردم ، ده بیست تا گوسفند که چند تا بره کوچک هم در بین آنها بود از کوچه رد میشدند. پدرم را صدا کردم و او هم آمد آنها را دید و همینطور که داشت با چوپان حرف میزد، یهو یک بره کوچک را خرید به صد تومان (هزار ریال) و آورد داخل حیاط. ما دیگر از خوشحالی داشتیم میمردیم که کار تابستانمان درآمد و با این بره بازی میکنیم. 

دور حوض و دور حیاط دنبال بره میکردیم و او هم با سرعت زیاد میدوید و گاهی میگرفتیمش و پشمهای فرفری پشتش و روی سرش را ناز میکردیم، مادربزرگم عزا گرفته بود که همه گلها و گیاههای توی باغچه را میخورد و من قول دادم که هر روز از سبزی فروش محل، سبزیهای بدردنخور را بگیرم و بیاورم. توی تابستان، پوست هندوانه و خربزه و پوست خیار هم که زیاد است. خلاصه شب اول را با دل خوش روی ایوان خوابیدیم و با خوشحالی به صدای بعععععععع بره گوش میکردیم و ککمان نمیگزید که همسایه ها خوشحالند یا ناراحت. از فردا کارمان درآمده بود، آب و غذا دادن به بره خیلی هم آسون نبود بخصوص که ما که دوست داشتیم زیاد چیزی بخورد و زود بزرگ شود. من چند تا سبزی فروشی دور و نزدیک را میرفتم تا غذای مناسبی تهیه کنم و روزهایی که کمتر چیزی نصیب میشد، مجبور میشدم با اکراه پوستهای هندوانه خربزه ترش شده کنار کوچه ها را بردارم و بیاورم. ولی این ببعی حسابی سرگرممون کرده بود و دور از چشم بزرگترا دنبال سرش میکردیم و باهش بازی میکردیم. البته بزرگترا خوششون نمیومد و میگفتند اگه دنبال سر بره بکنی، لاغر میشه ولی ما کاری به این کارها نداشتیم. چند روزی خیلی سرگرم بره بودیم و من کمتر به کفترها سرمیزدم و یکروز صبح که سراغشون رفتم، دیدم کفتر ماده روی دو تا تخم کوچولو خوابیده، از خوشحالی داشتم میمردم و بخودم قول دادم که آب و دون کفترها را خودم بعهده بگیرم، بدیش این بود که نمیدونستم تخم کفتر چند روزه باز میشه، مرغ را میدونستم که بعد از 21 روز باز میشه و امیدوار شدم که کفتر چون کوچیکتره، زودتر تخمش باز بشه و از اون بدتر معلوم نبود که چند روزه که کفتر تخم گذاشته. هنوز یکی دو هفته از خریده ببعی نگذشته بود که یک روز زنگ زدند و رفتم درب را باز کردم و دیدم مادربزرگ پدری ام از بابل آمده و درمیان وسایلش یک غاز بزرگ هم بود که با خود از شمال آورده بود البته خودش گفت که این غازه . راستش ما تا حالا غاز ندیده بودیم و اولین بار بود که چشممون به جمالش آشنا میشد و توی شهر ما هیچکس غاز نداشت و این خوشی ما را اضافه میکرد. این مادربزرگم گاهی تابستانها می آمد مشهد برای زیارت و دو سه ماه می ماند و چون خیلی مهربان بود، همه دوستش داشتیم. حالا به باغ وحش خونه مون که دو تا کفتر چتری و یک بره داشت، یک غاز هم اضافه شد و چه شلوغی میکرد غازه تو حیاط و صداش تا 5 تا خونه اونورتر هم میرفت و میپرید توی حوض و جیشش را توی حوض میکرد و حالا دیگه مشکل مادر بزرگم دو تا شد که هم بره باغچه را خراب کرده بود و غاز هم حوض را کثیف! 

ولی حسابی ما حال میکردیم و با داشتن کفتر و بره و غاز خوشحالتر بودیم. تازه غازه ماده بود و گاهی یک تخم خیلی بزرگ هم میکرد و ما که تا حالا بزرگتر از تخم مرغ ندیده بودیم، از دیدن اون خوشحال میشدیم و مادربزرگم هم با دیدن تخم بزرگ غاز تا حدودی از گناه غازه و کثیف کاریش گذشته بود! چقدر کیف میکردیم که با تخم غاز ، نیمرو درست میکردند و با چه ولعی میخوردیم. صبحها من میرفتم کتابخانه، یعنی یک مسجدی بود که کتابخانه هم داشت و من میرفتم و کتاب میگرفتم و همونجا توی سالنش که طبقه بالای مسجد بود میخواندم، یکبار توی فهرستاش چشمم به یک کتاب صادق هدایت خورد و چون یک داستانش را در کتاب درسی فارسی خوانده بودم، شماره اش را یاداشت کردم و به کتابدار دادم تا کتاب را بدهد، کتابدار نگاه عجیبی کرد و گفت کتاب نیست، دوباره در فهرست گشتم و کتاب دیگری از صادق هدایت پیدا کردم و شماره اش را دادم به کتابدار و باز گفت نیست، من دلخور شدم و گفتم که شما که کتابها را بیرون نمیدهید، چرا نیست و حرفش را اصلاح کرد که این کتابها بدرد تو نمیخورد و بجایش بیا داستان راستان را بخوان و من از اینکه این کتابدار احتمالا بیسواد برایم دارد بزرگتری میکند و کتابها را بد و خوب میکند و بعضی را نمیدهد دلخور شدم و از کتابخانه بیرون آمدم و تصمیم گرفتم هر طور شده این کتابها را بخوانم تا بفهمم چه بوده که این بیسواد نداده من بخوانم. همین موضوع باعث شد که چند سال بعد همه کتابهای صادق هدایت را خریدم و خواندم و همیشه در فکر بودم که کجای این کتابها بد بود که آن کتابدار مذهبی احمق از من دریغ کرد؟! غیر از کتابهایی که در کتابخانه میخواندم ، یک مجله پیام شادی بود که مادرم موافقت کرده بود هر ماه آنرا بخرم که از انتشارات مذهبی بود و دلیل موافقت خانواده من با خرید آن هم همین مذهبی بودن آن بود وگر نه من دوست داشتم کیهان بچه ها بخرم که هفتگی بود و بیشتر همسنهای من میخوندند. پیام شادی، داستانها و مطالب جالبی داشت که من هر کدام را چندین بار میخواندم تا باز یک ماه بگذرد و روزشماری میکردم تا شماره جدید آن بیاید و یکسری داستانهای دنباله دار داشت که این چشم براهی را دوچندان میکرد. 

چند روز بعد تخمهای کفترها باز شد و دو تا جوجه کفتر بدنیا آمدند که یکیش فلج بود و یکی از پاهایش کج بود، هم خوشحال بودم و هم ناراحت ، دوران روی تخم نشستن کفترها هم خیلی جالب بود که گاهی چند ساعت مرا بخود وامیداشت، وقتی کفتر ماده میخواست آب و غذا بخوره ، کفتر نر میرفت و روی تخمها مینشست و کفتر ماده پس از خوردن آب و غذا ، یک پا و یک بالش را میکشید، انگار اینجوری خستگی در میکرد و بعد آن پا و بال دیگر و اگر درب قفس باز بود کمی بیرون می آمد و دور میزد و باز زود میرفت روی تخمها مینشست، انگار به کبوتر نر اعتماد نداشت، غذا دادن جوجه ها هم بامزه بود، اکثرا کبوتر ماده و گاهی کبوتر نر، دونه میخوردند و در چینه دانشان نگاه میداشتند و با جوجه ها نوک به نوک میکردند و غذاها را در دهان جوجه خالی میکردند و اینگونه جوجه ها غذا میخوردند تا بزرگتر شدند و توانستند خودشان غذا بخورند. چند روز بعد انگار کفترها فهمیدند که یکی از جوجه ها فلج است یا یک پایش کج است و از دادن غذا به آن خودداری کردند و یک روز بعد آن جوجه مرد و اینگونه کفترهای ما از دو تا به سه تا تبدیل میشدند. روزهای تابستان من با مطالعه کتاب در کتابخانه ها و خوردن نهار با خانواده و گذراندن ظهرها تا عصر در تنهایی و خوردن چای عصرانه و رفتن به مسجد در غروب و بازی کردن با بچه ها و غاز و ببعی و رسیدگی به کفترها میگذشت.نیمی از تعطیلات تابستان گذشته بود که عمه ام از تهران برای زیارت و دید و بازدید به خونه ما آمد و شلوغی خانواده ما را بیشتر کرد. مادرم خیلی تحت تاثیر عمه بود و شاید بخاطر اینکه در تهران زندگی میکردند، آنها را باهوشتر و عاقلتر میدانست. از بخت بد یکروز که داشتم میرفتم کتابخانه، دیدم شماره جدید پیام شادی آمده و با عجله برگشتم خانه و در حالی که مادرم با عمه درحال صحبت بود ، حرفشان راقطع کردم و از مادرم درخواست پول کردم که بروم شماره جدید پیام شادی را بخرم و عمه، نمیدانم از اینکه وسط حرفش پریدم دلخور شد یا دلیل دیگری داشت که رو به مادرم کرد و گفت چه معنی دارد بچه اینقدر چیزی بخرد و اصلا خرید مجله چه معنی دارد و این حرفها نمیدونم چه تاثیری داشت که دست و پا زدن و حتی گریه کردنم هم دردی را دوا نکرد و خرید مجله من بعد ممنوع شد. حتی بعدا وقتی عمه نبود هم با مادر درمیان گذاشتم که این مجله مذهبی است و خریدشو قبول داشتید ولی با مخالفت شدید مادرم مواجه شدم و فهمیدم که این تنها موهبت زندگیم با فضولی دیگران ازبین رفته و قابل برگشت نیست و پس از آن من با حسرت، جلد مجله را از پشت ویترین مغازه نگاه میکردم و برای همیشه از خواندن داستانهای نیمه تمام آن محروم شدم. دو ماهی از ورود غاز و مادربزرگ پدری به خونمون میگذشت که فهمیدیم قراره غازو سر ییرند، با اینکه خوشحال نشدیم ولی دلمون خوش بود که بره هنوز هست، قصاب محل آمد و سر غاز را برید و ما با مادربزرگ و بقیه خانواده دور آن جمع بودیم و مادربزرگ گفت که این شعر را با هم بخونیم: ای خدا مه غاز بمرده   گردن دراز بمرده   چک چک دراز بمرده   نکرده نماز بمرده ،یعنی خدایا غاز من مرده، گردن دراز مرده، پا دراز  من مرده، نماز نخونده مرده، و همه چند بار این شعرو با هم تکرار کردیم و حتی چند قطره اشک هم ریختیم!  بعدش غازو توی آب داغ انداختند تا پرهای اونو بکنند و همون روز خوراکی مازندرانی با جگر غاز خوردیم و فردای آنروز هم برای اولین بار پلو با خوراک غاز خوردیم که خیلی از همشهریامون، طعمشو نچشیده بودند. ناگفته نمومه که در این مدت مادربزرگ پدریم که خیلی هم کاری بود چندین غذای شمالی درست کرد و ما برای اولین بار خوردیم و چیزی که همه خانواده را یکصدا عاشق خودش کرد، نازخاتون بود که یک نوع چاشنی همراه غذا بود و با بادمجان کبابی که له میشد و آبغوره و سبزی معطر مخصوص که از شمال آمده بود ، تهیه میشد.

نازخاتون

 چند روز بعد دوره قرآن مسجد تموم شد و یک شب جمعه را برای امتحان تعیین کردند که روحانی مسجد هم شرکت داشت و همه قرآن خواندیم و من نفر سوم شدم و به سه نفر اول ، حاج آقای پیش نماز جایزه میداد، دو نفر اول جایزه شان را گرفتند و حاج آقا جایزه ام را که یک آلبوم عکس چسبی بود، به من داد و خیلی خوشحال شدم چون عکسهای زیادی داشتم که توی یک پلاستیک ریخته بودم و با این آلبوم میشد سر و سامانی به آنها داد، هنوز داشتم به آلبوم نگاه میکردم که حاج آقا و دو تا جوان مجری جلسه قرآن با هم چیزی درگوشی گفتند و یکی از جوانها آلبوم را از من گرفت و گفت این یک عیبی دارد که باید آنرا عوض کنیم و فردا شب بیا و بگیر. خیلی دلخور شدم ، دو تا برنده دیگر با جایزه هایشان به خانه رفتند و من به خانواده وعده دادم که جایزه ام را فردا میدهند، فردا شب یک آلبوم عکس چسبی دیگر به من دادند که روی جلد آن عکس گل بود و من تازه فهمیدم که چرا پیشنماز به آن دو جوان اعتراض کرد و جایزه را از من گرفتند، روی جلد آلبوم قبلی، عکس یک دختر بود! با اینکه آلبوم را گرفتم و با خوشحالی خانه بردم و با همراهی بقیه خانواده، عکسهای خودم و اعضای خانواده را در آن چیدیم و از داشتن آن خوشحال بودم، ولی همان حسی که کتابدار کتابخانه در من ایجاد کرد که از دادن کتاب دلخواهم بخاطر مصلحت خودداری کرده بود، را به پیشنماز مسجد پیدا کردم و از اینکه مصلحت اندیشی کرده و آن آلبوم با عکس آن دختر خوشگل را از من گرفته و با یک آلبوم دیگر عوض کرده بود، دلخور شدم و دیگر به آن مسجد نرفتم. حالا دیگر وقت نماز شب، جایی برای رفتن نداشتم و برای اینکه خانواده نفهمند که مسجد نمیروم، همان تایم را مجبور بودم در خیابان پرسه بزنم. بره خونه ما تبدیل به گوسفند شده بود و نگرانی ما را زیادتر میکرد بخصوص وقتی بزرگترا زمزمه میکردند که گوسفنده بزرگ شده و حیاط را خیلی کثیف میکند و سروصدای همسایه ها درآمده و این پیش درآمدی برکشتن این همبازی خوب ما بود. حدسمون درست بود و یکهفته بعد به بهانه اینکه باید برای مدرسه و اول مهر آماده شوید، قصاب محل بخونه آمد و سر گوسفند همبازی ما را برید، خواهرم که خیلی گریه کرد و با مادرم قهر کرد و تا وقتی غذا با گوشت این گوسفند، درست کردند، غذا نخورد و من هم موقع کشتن گوسفند که نزدیک سه ماه جزئی از خانواده ما بود، اشکم درآمد ولی خیلی زود خودم را کنترل کردم که بقیه نبینند. گوشتهای گوسفند را قرمه کردند و در دبه فلزی گذاشتند که بتوانند هر روز مقداری از آن را در غذاهای مختلف بریزند بدون اینکه خراب شود و یا لازم باشد در فریزر بگذارند و فردای آنروز، غذای ظهر ما کله پاچه گوسفند بود و با اینکه احساس گناه میکردم، از آبگوشت و نوک زبان و قسمتی از گوشت آن خوردم و احساس لذت کردم! با خوردن کله پاچه گوسفند انگار همه بوی مهرماه را شنیدیم و دغدغه خرید کتاب و کیف مدرسه و لباس و لوازم التحریر همه را فرا گرفت و از فردای آنروز تا روز اول مهر بدنبال انجام این مهم بودیم.

سعدی نام  مرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل



  • محمد تقی سعدی نام

دکترها

دکترها

ارثهای واقعی که ما میبریم بیماریهای خانواده است نه زمین و ثروت، حالا اگه خوشبخت باشی خانواده مال و منالی هم داشته باشه یک قسمتش به شما شاید برسه شاید هم نه، ولی بیماریهای وراثتی را از همین الان بعنوان دارایی خود میتوانید حساب کنید. چند وقت پیش پدرم دچار بیماریی شد و منهم تصمیم گرفتم خودم را چک کنم ، مشکلی نداشته باشم. به یک درمانگاه خلوت رفتم و سراغ تخصص مورد نظر را گرفتم ، گفتند یکشنبه ها ساعت 11 تا 1، چهارشنبه ها ساعت 3 تا 5. چند روز گذشت و اتفاقا یکشنبه به وقتم میخورد . رفتم درمانگاه نوبت گرفتم و بعد از یک ساعت موفق به زیارت دکتر شدم. دکتر جوانی بود، با خوشرویی موضوع را شنید و آزمایشی برایم نوشت و  درضمن به دکتر گفتم جوشی روی پوستم زده ، نگاه کرد و گفت چیز مهمی نیست ، بهتره برش داری ولی باید بیای مطبم ، قیمتشم 200 هزار تومنه ! آرامشش جذبم کرد و دو سه روز بعد رفتم مطب و پول ناقابل را تقدیم کردم و ایشون با لیزر جوشو ظرف 5 دقیقه برداشتند. خوشحال از اینکه علم پیشرفت کرده و اینقدر راحت مشکلات انسانی رفع میشه برگشتم. چند روزی گرفتار بودم و بعد از دو سه هفته اقدام به آزمایش کردم و بعد از گرفتن جواب آزمایش تصمیم گرفتم مجددا خدمت دکتر برسم، از شما چه پنهان که کنار جوش قبلی یک جوش درآورده بودم سه برابر، همان یکشنبه به وقتم میخورد رفتم درمانگاه که گفتند برنامه دکتر عوض شده ، منبعد دکتر دوشنبه ها 2 تا 4 عصر و پنج شنبه ها 6 تا 8 صبح میشینه! برای اینکه مجبور نباشم همزمان با کله پزها از خونه بیرون برم ، دوشنبه را انتخاب کردم و رفتم و نوبت گرفتم و بعد از یکساعت مثل شیر باغ وحش که تو قفسش راه میره ، طول و عرض اتاق انتظارو طی کردم تا نوبتم شد، خدمت رسیدم و دکتر آزمایشو دید و اخمهایش توی هم رفت و گفت فردا باید عمل کنی ، تازه فردا دیره ، اگه امروز وقت داشتم بهتر بود و توضیح دادند که 70 درصد عملهای شهر را ایشون انجام میدهند و کلیه همشغلهای ایشون(دکترها) فقط زیر دست ایشون عمل میکنند و من شانس آوردم که به تور ایشون خوردم که اتفاقا بهترینند! حرفهای دکتر خیلی بدل مینشست و کاملا اطمینان منو جلب میکرد ولی اون جوشی که اصلا مهم نبود و حالا سه برابرشو داشتم ، نگرانم میکرد. با اینکه پس از اینهمه توضیح موفقیتهای دکتر ، بی ادبی بود که صحبتی حمل بر بی اعتمادی به این حرفهای زیبا بشه، دل به دریا زدم و گفتم راستی اون جوشه خوب شده ولی یکی سه برابرش دراومده! اخماش رفت تو هم و جوش را نگاه کرد و با خنده گفت طبیعیه! منکه تقریبا داشتم شاخ درمیاوردم علت را پرسیدم فرمودند دفعه اول برداشتن با لیزر 70 درصد احتمال ایجاد یک جوش جدید هست و دفعه بعد فقط میشه 35 درصد و پیشنهاد کردند یکبار دیگه مطب خدمت برسم ، البته قاعدتا با پرداخت دویست هزار تومان. در هر حال من خیلی شرمنده شدم که چرا اطلاعات پزشکیم کم بوده که نمدونستم جوشهای دویست هزار تومانی چند بار باید دربیان تا هم حال مریض خوب بشه هم حال دکترش! همین موضوع جوش، منو نگران کرد و ترسیدم عمل پیشنهادی دکتر را انجام بدم و بعدا باز بفهمم که تبصره ای داشته و نیاز به تکرار است و با کم رویی به دکتر گفتم ، من از عمل میترسم و باید فکر کنم. دکتر خوشروی ما ناگهان عصبانی شد و با برافروختگی گفت الان من باید با چوب بزنمت و از اتاق بندازمت بیرون که بحرفم گوش نمیکنی! تو اگر اطلاعات من را داشتی التماس میکردی همین امروز عمل کنی و کلی حرفهای دیگر. با کلی عذرخواهی از مطب بیرون آمدم و تصمیم گرفتم برای اطمینان به دکتر دیگری مراجعه کنم.فکر کردم بهتره دکتر شناخته شده ای را پیدا کنم که حرفاش قابل اطمینان باشه لذا از فامیل و در و همسایه کمک گرفتم تا بالاخره یک دکتر که چند نفر تاییدش کرده بودند، نظرم را جلب کرد. شماره ای از مطبش گرفتم ولی هر وقت زنگ میزدم کسی جواب نمیداد ، دوباره اطلاعات بیشتری کسب کردم و فهمیدم ایشان ساعت 12 تا 4 در مطبشون در مرکز شهر میشینند. یه روز با تاکسی به محل مزبور رفته و از یک ساختمان خیلی قدیمی بالا رفتم ، از اون ساختمانهایی که نرده راه پله تیغه آجری بود ، مال دهه 50، طبقه سوم با درب بسته مواجه شدم و جمعیتی که روی پله ها نشسته بودند، همه قشر آدم بودند، بلوچ، ترکمن، عرب، روستایی، شهری، زن و مرد، چهل نفری میشدند، یکیشون هم کاغذی داشت که اسم مینوشت و معلوم شد بعضی ها از 7 صبح روی این پله هایند! اسمم را نوشتم و قدمی زدم تا حدود یک ربع به یک ظهر ، منشی دکتر تشریف آورد و درب را باز کرد با دلخوری لیست تهیه شده را گرفت و گفت من به خیلیها نوبت از قبل دادم و این لیست را قبول ندارم. اوضاع بدتر از آن بود که امید داشته باشم نوبت من بشود لذا به منشی مراجعه کردم و گفتم نوبت میخوام ، منشی گفت حالاها نوبت نداریم، گفتم اشکال نداره عجله ندارم ، و ایشون یک نوبت برای 27 روز دیگه داد و البته تاکید کرد که ساعت 12 پشت درب مطب باشم درضمن اسمم را جایی ننوشت و اطمینان داد که قیافه ات خاطرم هست! در همین حال هم تلفن مطب مرتب زنگ میخورد و منشی توجهی به آن نمیکرد، گفتم آقای منشی جواب تلفن را نمیدهید؟ گفت ما جواب مراجعین حضوری را نمیتوانیم بدهیم، کمی به او حق دادم و از انتظاری که موقع زنگ زدن به مطب برای شنیدن پاسخ داشتم، شرمنده شدم. 

برگشتم و 27 روز بعد ساعت 13 و سی دقیقه مراجعه کردم بر این اساس که احتمالا دکتر زودتر از 13 نمیاد، آش همان آش بود و کاسه همان کاسه. منشی با دیدن من غر زد که خیلی دیر اومدی و قول نمیدم که نوبتت بشه. دیگه نمدونستم باید چکار کنم هم وقت قبلی گرفته بودم و حالا چون پشت درب بسته کمتر منتظر شدم ، بنظر گناهکار می آمدم. یکی از مریضها به من نزدیک شد و گفت این منشی پولی است و یک ده بیست تومنی بهش بده، منم با دلخوری 20 هزار تومان لای دفترچه گذاشتم و دادم، بازهم تاکید کرد که قول نمیده نوبتم بشه. سرانگشتی حساب کردم که اگه نصف مراجعین یعنی 25 نفر اخلاق منشی را بدونند و نفری 20 هزار تومن بدهند ، آقای منشی ماهی 13 میلیون درآمد داره، خداییش بهش حسودیم شد و تصمیم گرفتم اگه روزی گیر کردم بیام منشی یک دکتر بشم.اتاق انتظار جای نشستن برای همه را نداشت و تعدادی ایستاده بودند و چند خانواده عرب و بلوچ هم که معلوم بود مسافرند، با زن و بچه ها روی زمین ولو شده بودند و نشسته بودند.دکتر در اتاق خودش بود و منشی 10 نفر 10 نفر ، مریضها را توی مطب میفرستاد. سری دوم هم منو نفرستاد و منکه هم 27 روز قبل نوبت گرفته بودم و هم 20 هزارتومن زیر میزی داده بودم، عصبی شدم و به منشی اعتراض کردم باز در جواب گفت که دیر اومدی ولی بالاخره با 10 نفر سوم منو فرستاد تو مطب. دکتر اینجوری ندیده بودم، اتاقش پر از مریض بود و اون وسط ایستاده بود و مریضها مجبور بودند مشکلشونو جلو بقیه با صدای بلند بگویند، دکتر خیلی مسن بود، میگفت بچه هاش آمریکا هستند و اونجا طبابت میکنند و روزی ده هزار دلار درآمدشونه، یادمه که یک دادگاه در آمریکا برای گروگانهای آمریکایی در ایران هم روزی ده هزار دلار غرامت از جریمه هایی که از شرکتهای اروپایی بابت تجارت با ایران گرفته بودند، پرداخت کرده بود،بقیمت امروز خیلی خوبه ، روزی 60 70 میلیون تومن میشه و ماهی حداقل یک میلیارد و سیصد میلیون تومان، خدا بده برکت ماهی یک مازراتی تو ایران میشه اونجا که حتما ارزونتره! میگفت به منم میگن برم آمریکا ولی من دلم میخواد تو ایران خدمت کنم برای همین از هر مریض 5 هزار تومان بیشتر نمیگیرم، احتمالا نمیدونست که مابه التفاوتشو منشیش میگیره! بیشتر حرف میزد تا معاینه بیماران، انگار یه جور برنامه تبلیغاتی بود، بعضی از زنها و مردها خجالت میکشیدند بیماریشونو جلو بقیه به دکتر بگویند، ولی دکتر خیلی خودمانی بود و اگه خانمه آروم مشکلشو گفته بود با صدای بلند دوباره تکرار میکرد ، البته یک پارچه ای هم گوشه اتاق کشیده بودند که کسانی که باید معاینه میشدند میرفتن پشت اون پارچه و روی تخت، نوبتی در کار نبود، دکتر اول بچه ها را راه میانداخت ، بعد زنها، اگر روحانی یا پیرمردی با ریش بلند در جمع بود الویت داشت یا حتی کسی که کلاه سبز سرش بود یا شال سبز داشت، بالاخره بعد از اینکه من در جریان بیماری تک تک حاضران قرار گرفتم، نوبتم شد. خوشحال بودم که صبر به پایان رسیده و مشکلمو با دکتر درمیان میگذارم، همینکه پاکت آزمایش را در دستم دید گفت من این آزمایشگاه را نمیشناسم برو یک آزمایش جدید بگیر، نشانیشم منشیم بهت میده، به دکتر نمیخورد که با این آزمایشگاه گاوبندی داشته باشه ولی اصرار داشت فقط همینجا، خستگی تو تنم موند، 27 روز انتظار و ساعتها ایستادن و رفت و آمد تا مرکز شهر با تاکسی  و مترو بدون هیچ نتیجه ای هدر شد،

 همان روز به آزمایشگاه مورد نظر مراجعه کرده و آزمایش دادم و دو روز بعد نتیجه را گرفتم، دوباره با مترو و تاکسی خودم را به مطب رساندم و باز با اخم منشی روبرو شدم، میگفت باید از قبل نوبت میگرفتی و توضیح من که دکتر گفته برو آزمایش را تجدید کن و فورا بیا ، اعتباری نداشت ، خلاصه از منشی انکار و از من اصرار که امروز باید دکتر را ببینم، باز هم همان صحرای محشر و اتاق انتظاری نه چندان بزرگ و پر از قومییتهای مختلف کشور و خیلیها با عهد و عیال. حدود ساعت 3 عصر بود که نمدونم چطور شد دکتر درب مطبش را باز کرد و من را دید و نمدونم با کی عوضی گرفته بود که گفت چرا اینجایی؟ بیا توی مطب و دهان منشی بسته شد و من رفتم وسط بیماران در حال مداوا! بالاخره همه بچه ها و ریش بلندها و سیدها و زنها تمام شدند و نوبت من شد، تا نتیجه آزمایشم را که با آزمایش قبلی فرق چندانی نداشت را دید، گفت برو پیش دوستم دکتر فرید فلان بیمارستان و این آزمایش را بده و عنوان آزمایش را پشت برگه آزمایش قبلیم نوشت، بازهم نوبت حرف زدن من نشد، فقط گفتم دکتر لازم نیست توی نسخه به دکتر مربوطه بنویسی که گفت نه! سلام منو به فرید برسون و همین برگه رو نشونش بده، بدو! چنان میگفت بدو که انگار دیر شده و من میرم و ده دقیقه بعد برمیگردم. بدو دکتر کار خودش را کرد و فردای آنروز من توی بیمارستان مربوطه بودم و پرسان پرسان سراغ دکتر فرید را میگرفتم. عاقبت ایشان در بخش رادیولوژی پیدا شدند، دکتری جوان و خوش سیما با چند تا همکار دختر خوشگلتر از خودش، نوشته دکتر را دید و با خوشرویی گفت این آزمایش سه میلیون تومان هزینه دارد و سه روز باید دارو مصرف کنید و برای انجام آزمایش یا باید بیهوش شوید و یا اگر تحمل بالاتری دارید از بیحسی موضعی استفاده کنیم، خوشرویی دکتر و خوشگلی پرستاراش مانع از آن بود که من مخالفتی بکنم ، فقط ایشون گفت برگرد پیش دکتر و بگو توی نسخه مورد آزمایش را رسما درخواست کند، در حالی که منم حق را به دکتر فرید میدادم ولی فکر اینکه یک روز دیگه باید برم توی اون مطب شلوغ و با اون منشی زبان نفهم سرو کله بزنم و عاقبت کاری را که دکتر روز قبل باید میکرده را ازش تقاضا کنم، تنم را بلرز در می آورد بنابر این از دکتر خواستم منو دوباره برنگردونه و اونم مردانگی کرد و از یکی از پرستارا خواست که بره و از یکی از دکترهای همرشته توی اون بیمارستان نسخه ای بگیره که بشه براساس اون، آزمایش را انجام داد، خوشبختانه این مرحله به سادگی انجام شد و ما به پذیرش بیمارستان مراجعه کردیم و ضمن پرداخت همه پول، داروها را گرفتیم و با استرس اینکه این آزمایش چقدر درد و عوارض دارد به خانه برگشتیم.از شما چه پنهان که من حتی از یک آمپول زدن ساده هم متنفرم چه برسه به جراحی و بیهوشی و بیحسی و غیره.سه روز با دلهره "چه خواهد شد" گذشت و ما با لباس بیمارستان روی تخت خوابیدیم و پرستاره آنژیوکد به دستم وصل کرد که داروی بیحسی را تزریق کنه، ظاهرا دکتر خودش تصمیم گرفته بود که بجای بیهوشی از بیحسی موضعی استفاده کنه و منم با اینکه دلخور بودم که چرا هیچکی نظرم را نمیپرسه ولی بخاطر فرار از مشکلات بعد از بیهوشی با این تصمیم موافق بودم.بخاطر استرس زیاد شروع کردم با پرستاره صحبت کردن، معلوم شد که تکنسین اتاق عمله و شوهر داره و دو نیم میلیون حقوق میگیره و به پرستارا که پنج میلیون حقوق میگیرن، حسودیش میشه و اول خیلی از خون و عمل جراحی بخصوص بچه های کوچک حالش بهم میخورده ولی حالا یکم بیشتر میتونه خودشو کنترل کنه و سرجمع از اینکه توی این بیمارستان خیلی ازش توقعهای غیر کاری ندارن!! و جزو معدود دخترایی هست که کار میکنه  و امنیت داره، راضی بود.دکتر آمد و آزمایش با جراحی و دردهای مخصوصش شروع شد و من خودموراضی میکردم که اگه زن بودم باید هرچند سال یکبار دردهای زایمان و سزارین و یا خدای نکرده سقط جنین را تحمل کنم و حالا باید خوشحال باشم، با بدبختی آزمایش و ریکاوری پس از آن به پایان رسید و من مانند گربه ای که با تریلی تصادف کرده، عقب ماشین افتادم و به خانه برده شدم.

 چهار پنج  روزی گذشت تا حال عادی پیدا کنم و چند روز بعد نتیجه آزمایش حاضر شد. دیگه نمیتونستم رفتن به آن مطب و سروکله زدن با منشی آن دکتر فداکار که زندگیش را وقف مردم کشورش کرده بود، دوباره تجربه کنم. پیگیری کردم فهمیدم همین دکتر توی یک بیمارستان ساعت 6 تا 7 صبح مریضها را میبینه، ساعت عجیبی برای ویزیت  مریض بود بیشتر به ساعت پیاده روی صبحگاهی یا خوردن کله پاچه میخورد ولی چاره ای نبود ما ایرانییم و ایران هم هیچ قانون و قاعده ای نداره. ساعت 6 یک روز صبح عزمم را جزم کردم و خودم را به آن بیمارستان رساندم، چشمتون روز بد نبینه، منکه فکر میکردم همه خوابند و فقط من دارم به ملاقات این دکتر میرم، 50 نفر را دیدم که در اورژانس بیمارستان وول میزنند و دکتر هم پشت یک میز نشسته و مثلا داره بیمارا را ویزیت میکنه، خیلی هم عصبانی بود و خودش میدونست که از پس این همه مریض برنمیاد و تازه سر ساعت 7 هم یک عمل جراحی تو همون بیمارستان داشت، خوبیش این بود که از اون منشی و توقع زیر میزی خبری نبود، بعد از اینکه دکتر چند ریش بلند و چند سید و بچه را دید و با چند نفر هم دعواش شد که من اگه الان آمریکا بودم چقدر درآمد داشتم، یک نفر به من نزدیک شد و گفت اگه 5.30 صبح اینجا باشین کارتون راه میوفته، اینم خیلی دکتر خوبیه فقط مدلش اینجوریه، ناچار دست خالی به امید فردا برگشتم، این چهارمین باری بود که به این دکتر مراجعه کرده بودم و هنوز یک کلمه موفق به صحبت با وی نشده بودم. 

فرداش سرساعت 5.30 تو بیمارستان بودم و اتفاقا بیمارها هم کمتر بودند و دفترچه ام را توی نوبت گذاشتند و دکتر موفق شد نتایج آزمایش جدیدم را ببینه، آزمایشو دید وبدون اینکه توضیحی بده چیزی توی دفترچه ام نوشت و گفت همین امروز برو پایین و سی تی اسکن بگیر! سی تی اسکن هم به این سادگی نبود و تا گرفتن جوابش 4 روز طول کشید ، بگذریم که اون مایعی که دادند بخورم و اون تزریقهای توی رگ ، تا چند روز حالمو عوض کرد. باز یک روز کله صبح من توی بیمارستان بودم تا سرنوشتم را دکتر مشخص کنه ، بعد یکساعت نوبتم شد که در همان لحظه پیرمردی از جلو دکتر گذشت و یکبار هوس کرد که او را اول معاینه کند، بعد از او بلوچی را در صف انتظار دید که اتفاقا ریش بلندی هم داشت و او را صدا کرد که حاجی چرا منتظری ؟ بیا ببینم چکار داری و پس از رسیدگی به مشکلش، بچه ای 5-6 ساله از جلو میزش رد شد و فریاد کشید همین بچه را بیاورید ببینم چشه و بچه بیچاره که همراه یک مریض بود ، فرار کرد و دیگه جرئت نکرد آفتابی بشه، بناچار نگاهی به آزمایشات من کرد و پس از دیدن نتیجه اوه اوهی کرد و دستور انجام یک آزمایش هسته ای را برایم نوشت. باز هم بدون هیچ نتیجه از پیش دکتر برمیگشتم بدون اینکه بتوانم توضیح دکتر را بشنوم که چه پیش بینی از وضع جسمی من دارد که هر روز دستور آزمایش دردناک جدیدی را میدهد، از دکتری که چهل مریض محاصره اش کرده اند چه انتظاری میرود؟ تصور کنید که دور و بر همین دکتر فداکار بیمارانی هستند که سوند بهشون وصله و یکی داره روی ویلچر راهشون میبره و  افرادی که همین دکتر عملشون کرده و چهار روزه که دارند می آیند که بخیه هاشون را بکشه و نوبتشون نمیشه و تو این شرایط چه انتظاری میره از کسی مثل من که داره روی پاهای خودش راه میره و خیلی هم شبیه مریضها نیست و کدوم دکتری به فردی چون من توجه میکنه؟! آزمایشگاهی که برای آزمایش هسته ای توصیه شده بود در جای مناسبی از شهر بود، براحتی با ماشینم رفتم و جلو دربش پارک کردم، کارکنانش هم همه مودب بودند و محیط جذابتری داشت، علی رغم نگرانی از مواد هسته ای، آزمایش ظرف 3-4 ساعت به انجام رسید و چند روز بعد جوابش را که منفی بود گرفتم و جواب منفی اینجا یعنی خوب، مثل دختری که نگرانه حامله باشه و آبروش ممکنه بره و جواب منفی آبی بر روی آتش نگرانیهایشه. یک روز دیگه کله صبح در محل اورژانس بیمارستان دکترمون در میان انبوه بیماران نگران حاضر بودم و ایشان پس از رویت نتایج آزمایش هسته ای فرمودند نیاز قطعی به یک عمل باز دارم و چون تا دو ماه دیگه نمیشه عمل کنند، آمپولی 500هزار تومانی را  در نسخه نوشتند تا از هلال احمر بگیرم و تاکید هم کردند برای گرفتن این آمپول از هلال احمر باید خیلی دوندگی کنم و بعد خدمت برسم تا تزریق کنند، دیگه حوصله ام از این همه بیا برو سر رفته بود ، در حالی که برای این دکتر فداکار سر تایید تکان میدادم ، میدانستم که نه آمپولو میزنم و نه دیگه این دکترو میبینم! از طرفی از خودم عصبانی بودم که کاش بر حسب تجربه بد پدر، بدنبال آزمایش و مطب و دکتر نمیرفتم و چند سالی دیگر با بی خبری خوش میگذروندم تا بیماری خودش سر و کله اش پیدا بشه و بعد خودم را درگیر این بدبختیها میکردم ولی دیگه راه برگشتی نبود و نمیشه بر روی دانستن سرپوش گذاشت.


 باز از فک و فامیل و اینترنت کمک گرفتم و دکتری را که چند نفر تایید کرده بودند و در اینترنت هم با تایید 12 نفر 5ستاره شده بود! را انتخاب کردم. این دکتر وقت قبلی نمیداد روزهای هفته بجز دوشنبه و پنج شنبه از 4 تا 8 عصرمینشست و بیماران باید از 2 - 2.30 پشت درب مطب اسم مینوشتند و هر روز حداکثر 15 نفر! یک ربع به چهار رسیدم مطب و خوشبختانه نفر چهاردهم بودم و دکتر 5.30 تشریف می آورد. منشی این دکتر هم پولی بود و هفت هشت نفر را به این علت که وقت قبلی داشتند را زودتر از من راه انداخت و اینرا بیمار کناری من گفت که منشی بجای 30 هزار تومان ویزیت دکتر، 50 هزار تومان میگیرد و نوبت را جلو می اندازد، این منشی هم ماهی 6-7 میلیون تومان درآمد اینجوری داشت و با سواد خواندن و نوشتن از خیلیها جلوتر! یک عراقی هم با زن و بچه اش آمده بود و یک نفر که فارسی هم بلد بود و چون سال پیش عمل کرده بود میخواست بی نوبت دکتر را ببیند، اولش خیلی عصبانی شدم که اینها تو کشور عراق از ما طلبکارند، تو کشور خودمون هم پررویی می کنند بعد که فهمیدم دختر کوچولوش احتیاج به دکتر داره از اینکه جلو مترجمشون ایستاده بودم، شرمنده شدم، با اینکه عراقیه پررو بود و یکبار که حواس منشیه پرت شده بود خودشو تو مطب انداخته بود و به دکتر آشنایی داده بود و دکتر تایید کرده بود که میبیندش، ولی منشیه که ظاهرا شیتیلی دریافت نکرده بود تا من بودم نذاشت بره تو مطب و عین سگ مواظب بود نپره تو اتاق! این دکتر خوشبختانه مدارکمو با دقت نگاه کرد و بعد انجام معاینه، از اینکه دکتر قبلی آن آمپول عجیبو توصیه کرده تعجب کرد و محترمانه گفت اگه نزنین ، اشکالی پیش نمیاد و ایشون هم توصیه کرد علی رغم نقایص ماندگار جسمی که برایتان پیش می آید بهتره عمل جراحی بکنین! و البته توضیح داد این نوع عمل را همکار من انجام میده که دوره های خاص اونرا طی کرده و نامه ای به وی برای انجام عمل نوشت.

جالبه که به تایید پزشکان، بسیاری از عملهای باز که هنوز در ایران رایج است ، در غرب انجام نمیشود و جایگزین آن، رباطها و دستگاههای پیشرفته شده اند. ظرف دوسال اخیر با شیوع تاکسیهای اینترنتی مانند تپسی و غیره، ناگهان کیفیت جابجایی مسافر از فرش به عرش رسید و تحول بزرگی در آن ایجاد کرد و نه تنها قیمت تقریبا به نصف کاهش پیدا کرد بلکه شما در هر زمان موقعیت راننده و مسیر حرکتی آنرا میبینید و رانندگان نیز با استفاده از نرم افزارهای مسیریاب مانند ویز، قدرت انتخاب نزدیکترین و خلوت ترین مسیر منتهی به مقصد را پیدا کرده اند و همه اینها درخدمت مسافران قرار گرفته است و سنتی ترین کار خدماتی درون شهری یعنی مسافرکشی به جدیدترین سیستمها و تکنولوژیها مجهز شده است. در همین حال که رانندگان تاکسی ما اینقدر جلو رفته اند ، سیستم پزشکی ما هنوز در 50 سال پیش می زید، اولا هنوز بیمار با تمام کسالتی که دارد باید به مطبی برود و اگر ساعت رفتنش با ساعت حضور دکتر هماهنگ باشد ، ساعتها انتظار بکشد تا بتواند دکتر را ببیند و بیماران در موقعی که حال مساعدی ندارند باید مسیرهایی را بروند و انتظارهایی را بکشند که یک فرد سالم تحملش را ندارد. وجای سیستم اینترنتی که بتوان فهمید الان این تخصص مورد نظر پزشکی را کجا میشود آسانتر پیدا کرد خالی است و اینگونه هم بیماران آسوده تر به دکتر دسترسی پیدا میکنند و هم وقت خالی پزشکانی که درآنزمان بیکارترند پر میشود. و درکنار آن باید امکان مراجعه دکتر به محل بیمار بستری چه در منزل یا بیمارستان هم فراهم شود که با اینکه سالهای قبل با مبلغی بیشتر امکان پذیر بوده اکنون به کاری غیر ممکن تبدیل شده است و حتما دیده اید که دکتر ارتوپد در طیقه سوم ساختمانی که آسانسور ندارد، مطب دارد و کسی که روزی نزد این دکتر در بیمارستان پاهایش را گچ گرفته چطور برای معاینه و یا بازکردن گچ، خود را به دکتر برساند؟ همچنین جای موسسات مشاوره پزشکی هم در ایران خالی است، بجز بیماران ساده که خود میدانند به چه تخصصی مراجعه کنند، در مورد یسیاری از بیماریهای پیچیده تر لازم است این موسسات پس از بررسیهای اولیه، بیمار را راهنمایی کنند که به کدام تخصص مراجعه کند و همچنین در زمان عملهای جراحی بتوانند پزشکان متخصص با درجات متفاوت و قیمتهای آنها و نوع تجهیزات پیشرفته ای که استفاده میکنند و بیمارستانهایی که این عمل میتواند درآن انجام شود، را به بیمار توصیه کنند و بیمار حسب شرایط مالی-زمانی بهترین انتخاب را انجام دهد. الان در نقاط مختلف کشور بیمارستانها و امکانات خاص پزشکی وجود دارد که اکثر مردم فقط از طریق این نوع موسسات مشاوره میتوانند از خدمات آنها مطلع و بهره برداری کنند. امیدوارم پزشکان کشورمون در استفاده از تکنولوژیهای ارتباطی، بیش از این از رانندگان تاکسی عقب نمانند!

سعدی نام  خرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

زندگی من

داستان زندگی من

تغییراتی را حس میکنم، چیزی در من زنده میشود،دارم احساس پیدا میکنم،پدیده ای که نمیشناسمش، احساسی از" من بودن" پدید می آمد، پوسته نازکم را میشکافم و جوانه ام را آزاد میکنم و بسمت بالا میفرستم، نور خفیفی من را صدا میکند،ندایی درونی میگه باید به آن نور برسم تا تنم را گرم کنه، هیجان رسیدن به نور لرزه ای بر اندامم می اندازه، کمی جلوتر میروم، سنگی سر راهم است و نمیخواهد بخاطر تازه واردی مثل من جابجا شود،شاید هم نمیتواند، خیلی زور میزنم، سنگ را کمی جابجا میکنم و از کنارش لیز میخورم و به بالا میروم.فکر اینکه به نور رسیدن چه مفهومی داره و چه خواهم دید، تمام سلولهای تنم را فشار میده و با امید و قدرت بیشتری خاک را میشکافم و جلو میروم و نور بیشتر میشه و هیجان من افزونتر،زمان بکندی میگذره و پیش رفتن سخت و باز هم بیشتر تلاش میکنم، خیلی تعجب میکنم که تا حالا کجا بودم؟ یعنی خواب بودم؟ هیچ خاطره ای ندارم و اصلا نمیدانم از کی اینجا بودم و یا چگونه؟ ولی اینها اهمیتی نداره، مهم اینه که من امروز هستم و دارم بجلو میرم، داره سرعتم بیشتر میشه و روشنایی بیشتر و باید این راه سخت را به اتمام برسانم، کمی دیگر جلو میروم ، نور باز هم بیشتر میشه، با پشتم تکه خاکی که راهم را بسته کنار میزنم و آنطرف می اندازم و وای!!! در میان دنیایی از نور قد علم میکنم و محو تماشای خورشید میشوم و حالا به موجودی که به من گرمای تولد داده و منو بسمت خودش کشونده سلام میکنم، البته جوابی نمیشنوم و خودم را متقاعد میکنم خورشید با هدایت من به سمت خودش ، سلام کرده است.

 من اکنون در وسط دشتی هستم که تا جایی که میبینم ادامه داره و کوهی بلند در نزدیکی من خودنمایی میکنه که پشتش کوههای بلندتری قرار داره و انگار دست همو گرفتن ، چند درخت در دور و نزدیک و بوته های خار که همه جا به چشم میخوره و معلوم نیست زنده اند یا مرده و بوته گونی در نزدیکم و هزاران جوانه ای که گویا همزاد منند و آنکس که من را دعوت کرده، گویی آنها را هم دعوت کرده و خیلیهاشون شیه منند و تعداد زیادی هم شکلشون فرق میکنه و آسمانی که تمام این دشت را فرا گرفته و من عاشق این رنگ آبیشم.رنگ آسمون هر چی به خورشید نزدیکتر میشه، سفید تر میشه و خورشید که در آسمان میدرخشه وگویا پدر همه ماست . همینجور که ساقه ام را راست میکنم و برگهای کوچکم را باز تا فرصت بزرگ شدن برگهای زیر اون ایجاد بشه، اطرافم را هم نگاه میکنم و از این صبح دل انگیز که حالا منم جزئی از آن هستم ، لذت میبرم. خورشید تند تند جایش را در آسمان عوض میکند و راهی را در آسمان می پیماید و هزاران گیاه مانند من در حال قد علم کردن و رشد کردنند، گیاهانی که مثل من امروز متولد شدند و مانند من ، هاج و واجند. باید از اطلاعات بوته گون و درختی که نزدیک من است استفاده کنم. اینجور که معلومه، این آسمان و زمین بوده اند و این منم که تازه امروز درک دیدن و فهمیدن را پیدا کردم و منم که امروز متولد شدم. گون با بی اعتنایی جواب سلامم را میدهد لابد چشمش از دیدن گیاهانی مثل من پر است، همینقدر اعتنا هم برام ارزشمنده، تشنه فهمیدن و دانستنم. با عجله سئوال میکنم، من کیم؟ کجام؟ اینجا کجاست؟ تا حالا کجا بودم؟ بعد از این چی میشه؟ تو از کی اینجایی؟  با تکان آرامی که بخودش میده، آرام میگیرم، مفهومش اینه که جوابامو میگیرم و حالا وقت زیاده. اصرار داره که من پارسال و سالهای قبل هم بودم و با شروع زمستان بوته ام از بین رفته و در بهار سال بعد دوباره سر از خاک درآورده ام، ولی من که هیچ خاطره ای ندارم، پس من نبوده ام ، شاید مادرم را میگه که لابد شبیه من بوده. نمتونم قبول کنم که زمستان خوابیدم و دوباره بیدار شدم و هیچ خاطره ای ندارم، مطمئنم که اشتباه میکنه و اگر سئوال اول را اشتباه جواب میده ، چطور به بقیه جواباش اعتماد کنم؟ حشره ای از کنارم رد میشه، از نگاهش میشه فهمید که منو میشناسه، اونم معتقده که من هر سال همینموقع سر از خاک در می آورم و در پاییز بذرم زیر خاک میره و بهار دوباره از اول. درخت آلبالوی نزدیکم هم نظرش همینه، اونم منو میشناسه،  و برای اطمینانم مشخصاتم و قدم و گلم و تعداد برگهام را توضیح میده و حتی پروانه هایی که دوستم دارند را میشناسه برای آلبالو فرق نمیکنه که اونی که ازش خاطره داره ، خودمم یا مادرمه و این منو گیج میکنه. توی دشت گیاهانی که شبیه من بودند زیاد بود و اونا همه مارو مثل هم میدیدند و معتقد بودند همه یکی هستیم و حتی اونایی که سالهای قبل اینجا بودند، من قبول ندارم، این احساس زیستن را من امروز صاحب شدم و این اولین روزیست که فرصت دیدن و دیده شدن را پیدا کردم، فرصت فهمیدن و احساس کردن، فرصت ترس و شادی، فرصت تلاش و کوشش. آنهایی که شبیه مند یا قبل از من زندگی میکردند، خواهر برادرها و اجداد منند و من فقط امروزه که دارم زندگی میکنم. خارها هم دارند تکانی بخود میدهند، انگار دارند از خواب بلند میشوند، آنها هم مانند درخت آلبالو  سالهای زیادی را بیاد دارند و عمرشان از گون هم بیشتره. همه گیاهان همزاد من بشدت دارند تلاش میکنند رشد کنند و برگ جدید دربیاورند و انگار همه احساس میکنیم از زندگی عقب مانده ایم و باید با سرعت بیشتری این عقب ماندگی را جبران کنیم. زمان بسرعت میگذره و خورشید در آسمان میدوه و حالا به وسط آسمان رسیده، گون میگه چند ساعت دیگه خورشید غروب میکنه و از حالا دلم داره برای نبودن خورشید تنگ میشه. 

بوته گون

حالا گرمای خورشید را بیشتر احساس میکنم و تنم را قلقلک میده، باید آب بیشتری جذب کنم و به برگهام برسونم. خورشید هم مثل گیاهان قدیمی بمن نگاه میکنه و انگار که منو میشناسه و با اینکه این نگاه آرامش بخشه، ولی لجم درمیاد، دلم میخواد به من بعنوان یک موجود جدید و متفاوت ، توجه خاص کنند. مورچه ها با سرعت از کنارم اینور و آنور میروند و بعد در حالی که چیزی شکار کرده اند برمیگردند، یکیشون جلو من می ایسته و منو برانداز میکنه و چند بار شاخکاشو اینور و اونور میکنه، نمدونم داره بهم سلام میکنه یا دهن کجی، بعد مستقیم به سمتم میادو از ساقه ام براحتی بالا میره و خودشو به نوک برگم میرسونه و پوسته ای که من از اون بیرون اومدم و هنوز به نوک برگم چسبیده  را برمیداره و پایین میاد، آخیش خیالم راحت شد هم از اینکه مورد توجه قرار گرفتم خوشحال بودم و هم اینکه صدمه ای به من نزد، راستش تنم زیر پاهاش قلقلک میشد و این حسو دوست داشتم، مورچه هم انگار نگرانی منو درک میکنه چون میگه نترس، فقط باید نگران گوسفند باشی که گیاهها را میخوره و یا اینکه ساقه ات زیر پای حیوان بزرگی بشکنه. لحظه به لحظه چیزهای جدیدی یاد میگیرم و سرخوشی ساده موقع تولدم داره جاشو به تجربه و دانش همراه با نگرانی خطرات پیش رو میده. تند تند آب همراه با مواد غذایی توی خاک را هورت میکشم و با کمک نور خورشید ، جونی به برگها و ساقه نحیفم میدم، حالا دیگه دو تا برگم کاملا باز شدند و جوانه دو برگ دیگر در حال رشد بودند. دلم میخواد تند تند بزرگ بشم اندازه گون، نه اندازه آلبالو، نه اندازه کوه، اصلا میخوام دستم به خورشید برسه ولی خار حالمو میگیره  و بهم میگه که عاقبت من قد خار میشم نه بلندتر. نمدونم چه حکایتیه که هرچی با خودم فکر میکنم بقیه میفهمند و جوابمو میدهند، انگار بلند بلند فکر میکنم! گاه گاهی پرنده ها دور و برم میپلکند و دانه ای شکار میکنند و جیک جیک کنان دور میشوند، نمیدونم با اون نوک تیزشون میتونند به من صدمه بزنند یا نه.دلم میخواد همیشه اینجا باشم و لذت ببرم ، دلم نمیخواهد لقمه یک چرنده بشم و یا بخاطر بی احتیاطی موجود دیگری نابود شوم و این لحظات خوشم از بین بره. دور تا دورم صدای تولد میاد و هر چند دقیقه گیاه جدیدی خندان سر از خاک برمیداره و منو یاد سرخوشی لحظه تولد خودم می اندازه و حالا نوبت منه که سنگین جواب سلام این تازه واردها را بدم، بالاخره منم برای خودم کلی تجربه کسب کردم. گوشه آسمان سفید میشه و این سفیدی بسرعت به وسط آسمان کشیده میشه و جلو خورشید را میگیره. فکر میکنم خورشید اینجوری غروب میکنه. بقیه آسمان هم سفید میشه، برقی در آسمان میزنه و بعد صدای مهیب و ناگهان تنم خیس میشه، باران شدیدی در حال باریدنه، یک قطره درشت باران روی برگم میریزه و برگم خم میشه، میترسم که برگم کنده بشه و لی نگرانیم جاشو به سرخوشی وصف ناپذیری میده، با هر قطره ای که روم میریزه دلم خنک میشه و گرمای جانبخش خورشید را به خنکی دلنوازی تبدیل میکنه، بدون هیچ استرسی تنم را به ضربات شیرین باران میسپارم و همزمان آب رسیده به ریشه را هورت میکشم و اینگونه آب حیات درون و بیرونم جریان پیدا میکنه. چند رعد و برق دیگه هم زده میشه و انگار بارانو میترسونه و قطرات را با سرعت بیشتری به سمت زمین فراری میده و با شدت بیشتری به سطح خاک و گیاهان میخورند. گون میکه رعد و برق داره گیاهها را از خواب بیدار میکنه. رخوت جذابی تنم را فرا گرفته و احساس میکنم هیچ آرزوی زیباتری از اینکه زیر باران باشم ندارم. خورشید غروب نکرده و هنوز جاش از زیر ابر پیداست و از پشت ابر هم گرمایش لذت بخش.بارش خیلی طول نمیکشه ، اول شدتش کم میشه  و بعد هم تموم و به همون سرعتی که ابرها آسمونو پر کرده بودند، دارند اونو خالی میکنند. دوباره از یکطرف آسمان آبی میشه بعد خورشید در میاد و باز با تابش خورشید تنم دوباره رخوتی بیشتر پیدا میکنه و احساس میکنم سرعت رشدم داره زیاد میشه و دو تا برگ دیگه هم باز میکنم. دور و برمو نگاه میکنم همه گیاهان بزرگتر شدند و خیلی جوانه های جدید سر از خاک در آورده اند و یک شاخه آلبالو پر از شکوفه های سفید شده و گون راست گفت ، رعد وبرق همه رو بیدار کرده.

 درخت آلبالو

خورشید همچنان مسیرشو تو آسمون ادامه میده و انگار داره می افته و پایین می ره، البته نه روی سر ما ، در دوردستها و در آخر دشتی که من میبینمم. خیلی زود خورشید زرد، قرمز میشه و بعد نصفش گم میشه و می افته ولی از نوری که بالا می اومد میشد فهمید که هنوز زنده است. هنوز قطرات باران روی برگها و ساقه ام خشک نشده و نبودن خورشید، یکجور ترس و تنهایی برام میاره. گیاهان باتجربه تر آرومند و دغدغه ای ندارند و همین آرومم میکنه. سوسک زشتی با عجله از کنارم رد میشه و با دیدن من می ایسته و با تکون دادن شاخکهای درازش منو ورانداز میکنه و بهم نزدیک میشه و دهنشو توی قطره باران رو ساقه ام فرو میکنه و اونو هورت میکشه و بعد با عجله دور میشه، نمدونم چه حسی دارم و همینکه صدمه نخوردم، دلخور نیستم.بعضی از گیاهان که گل دارند، با غروب آفتاب انگار قهر کردند و گلاشونو جمع کردند انگار فقط به عشق خورشید خودنمایی میکنند و به نگاه بقیه اهمیتی نمیدهند. بتدریج داره هوا تاریک میشه و من بسختی دور و بر خودمو میبینم. حیوون بزرگ پشمالویی به من نزدیک میشود، وحشت وجودمو میگیره، حتما حالا که پشتیبانم ، خورشید غروب کرده اومده منو بخوره، حتما این گوسفنده، خوشبختانه بی تفاوت از کنارم رد میشه و بعدا فهمیدم سگ بوده. همینجور که هوا تاریکتر میشه، چراغهای کوچولویی تو آسمون روشن میشه که بعضیاشون چشمک میزنند، شروع به شمردنشون میکنم، خیلی زیادن ، حتی بیشتر از جوانه هایی که دور و برم هست و یک ماه گنده هم توی آسمون هست ، اندازه خورشید ولی سفید، گون میگه ماه مارو بسمت خودش میکشه و واسه همین تو شب قدمون بلند میشه، راست میگه ، ساقه ام داره قد میکشه و حالا دو سه برابر لحظه تولدمم. تمام شبو به هورت کشیدن آب و غذا و تماشای آسمون مشغولم، گاهی هم نسیمی تنمو نوازش میده و تکون میخورم و اینجوری خستگی یک جا ایستادنمون رفع میشه. 


همه جا رو سکوت گرفته و تنها صدای خش خش رشد گیاهان بگوش میرسه و گاهی هم صدای پای حشره ای که با عجله داره ردمیشه. من دارم به دو برگ جدید فکر میکنم. همون جایی که صبح خورشیدو دیدم ، داره روشن میشه و معلومه که خورشید داره از توی چاه در میاد. چیزی که نمیفهمم اینه که خورشید موقع غروب توی چاه اونور آسمون فرو رفت و حالا داره از چاه اینوری در میاد!! تن و بدنم تشنه اشعه سوزان خورشیده و برای بیرون اومدن خورشید لحظه شماری میکنم. با طلوع خورشید هزاران گیاه سر از خاک درآوردند و لبخند زیبای خورشید را نگاه کردند  و منو یاد خاطره لحظه تولدم می اندازه.حالا دیگه مطمئنم که خورشید هست و گم نمیشه، فقط شبا که خسته میشه میره میخوابه مثل خیلی از جانورهایی که شب غیبشون زد. ماه هنوز توی آسمونه و نمدونم چطوری خودشو گم میکنه، شاید بخاطر اینکه هیچکی در حضور خورشید به او توجه نمیکنه! آلبالو باز شکوفه بیشتری درآورده و خیلی از گیاهان یا گل جدید درآوردند ویا گلاشون را بازکردند.رفت و آمد و آواز پرنده ها هممون را سرخوش میکنه و با وزیدن نسیم صبحگاهی، همه با ریتم آواز پرنده ها میرقصیم و دشت پر میشه از خنده و خوشی و امید و جوانه و منم خوشحالم که امسال در این جشن دعوتم. تنها چیزی که آزارم میده سررسیدن بیموقع گوسفنده. حتی فک میکنم اگه قراره منو گوسفند بخوره کاش بعد از گل دادن و یخش بذرم باشه نه قبلش. دلم میخواد این شادی زیستن که بدون هیچ چمداشتی به من هدیه شده را به بچه هام که هرگز نمیبینمشون هدیه بدم. حتی با حرف گون قانع میشوم که اونایی که بهار بعدی متولد میشوند و سر از خاک درمیآورند، بچه هام نیستند بلکه خودمم که دوباره متولد شدم و فقط خاطرات زندگی فبلمو ندارم. اگر نگاه آشنای موجودات دورو برم را مبنا بگیرم، پس من سالهای قبل هم جوانه زدم و با پراکندن تعداد زیادی بذر تعداد خودمو بیشتر کردم. گاهی فکر میکنم کاش مورچه منو از گوسفند و مرگ نترسانده بود و این لحظات به این زیبایی را با این نگرانی بی نتیجه خراب نمیکردم.چند روز بعد شکوفه های آلبالو تبدیل به میوه های گرد و سبزی شده و یک روز هم کل دامنه کوه جلو من پر میشه از شقایقهای وحشی که زیبایی خیره کننده ای به دشتمون میده، حالا دیکر کوه و دشت پر از گیاههای مختلفی است که روییده اندو جای خالی روی زمین پیدا نمیشود.

 باز ظهرها زیر نور خورشید گرم گرم میشویم و کمی بعد ابرها می آیند و بارون بهاری تنمون را نوازش میده و خنک میکنه و بعد دوباره با آخرین تابشهای خورشید لذت میبریم و با کمک باد ، تمام دشت به رقص در می آید و آواز میخواند و سرخوشی مستانه ای همه را فرا میگیرد. از حالا دلم برای ترنم و آواز و رقص همنوعای من در سالهای بعد در این فضای دل انگیز تنگ میشه و از اینکه من آنزمان در بینشان نیستم و یا اگر هستم خاطرات امروزم را ندارم حسودیم میشه. روزها چنان شادمانه میگذرد که تعداد آنها از دستم دررفته است و گویی سرعت گذر روزها بیشتر شده است. خیلی زود شقایقها پرپر میشوند و بیشتر گیاهان گل میدهند  و بذرشان را می افشانند و کم کم زیر نور شدید آفتاب محو میشوند. ابرها هم چندین روز است که پیداشون نمیشه. اکنون قد من قد خار کنارم شده و همه همنوعای منهم در همین شرایطند. حالا دیگه یک آرزو دارم و اون اینکه گل بدم و ببینم گلم چه رنگه و از شما چه پنهان یک کم هم دلم جوش افتاده و با اینکه همه همنوعای من گل نداده اند ولی من به آنها کار ندارم و دلم میخواد زودتر این کار را بکنم.چند روز بعد خوابهای آشفته ام تعبیر شد و سروکله یک گله گوسفند پشمالو پیداشد قلبم داره می ایسته،اونا هیچ حسی نسبت به موجودات دور و برشون ندارند، ساقه گیاهها را بدندون میگیرندو کله گنده شون را تکون میدهند و گیاهو ریشه کن میکنند و قورت میدهند و می روند سراغ بعدی و اصلا عقلشون نمیرسه که هر کدوم از این گیاهها با کلی آرزو جوانه زده و رشد کردند، خار میگه چکار کنند اگر گیاه نخورند میمیرند. همینجور نگرانم که میبینم یک گوسفند به من زل زده و حالا داره میاد جلو، دیگه دارم مرگو بچشمم میبینم و هیچ وسیله ای برای اینکه جلو خورده شدن توسط این پشمالو را بگیرم ، ندارم . با چشمانی از حدقه درآمده میبینم که گوسفند دهن گنده شو باز کرده و کله شو به سمتم میاره، همه رویاهام رنگ میبازند و خودمو مرده به حساب میآورم. همینجور که گوسفند دهنشو بسمتم میاره چند تا از خارهای بته خار کنارم تو دماغش میره و یهو سرشو عقب میکشه، کمی با خشم نگاهم میکنه و بعد راهشو کج میکنه و از طرف دیگه میره. انگار تمام بدنم از ترس عرق کرده، کمی آرامش میگیرم و از اینکه همسایه خاردارم منو از مرگ حتمی نجات داده خوشحالم و دلم میخواد با شاخه هایم در آغوشش بگیرم. 

روزها از پی هم میگذرد صبح را با طلوع زیبای خورشید آغاز میکنم و از گرمایش در طول روز لذت میبرم،  البته حالا ظهرها خیلی گرم میشه و من بشدت تشنه میشوم، خاک سطحی هم خشک خشک شده و من غیر از اینکه قدم را بلند کردم، ریشه هام را هم هر چه بیشتر در عمق خاک که رطوبت بیشتری دارد فرستادم، با غروب زیبای آفتاب به انتظار پیداشدن ستاره ها و ماه می نشینم، ستاره ها هر روز جایشان عوض میشه و انگار دارند دور آسمان میچرخند، ماه هم کوچک و بزرگ میشود. خار که 15 سال سن دارد از روی این علامتها حساب میکرد که کی باز زمستان می آید. هر شب چند ستاره با سرعت بسوی ما می آمدند و بعد میسوختند، خار بهشون سنگ آسمانی میگفت. نزدیکهای صبح ، شبنم روی برگهایم مینشست و من قسمتی از آب مورد نیازم را از شبنم تامین میکنم. حالا شبها را بیشتر از روزها دوست دارم و موضوعات بیشتری در آسمان برای تماشاکردن وجود داره. چند تا ستاره را بیشتر از بقیه دوست دارم و گاهی زیر لب آرزوهامو با اونا درمیان میگذارم و از اینکه بعد از تموم شدن حرفم بهم چشمک میزنند، فکر میکنم حرفمو شنیدند. یکبار هم این موضوع را با گون درمیان گذاشتم بهم خندید و گفت خورشید و ماه و ستاره ها در زندگی و رشدمون تاثیر دارند ولی نمی تونند آرزوهامونو برآورده کنند، با اینکه همه گون را خیلی عاقل و با تجربه میدانند ولی من این حرفشو قبول ندارم و مطمئنم ستاره های من ، مراقب منند تازه یک دلیل هم دارم، یک شب پیش ستاره ها آرزو کردم فردا برام اتفاق خوبی بیافته، تا حدود عصر خبری نشد و بعد یکدسته پروانه خوشگل اومدند توی دشت و یکیشون که از همه بزرگتر و خوشگلتر بود روی برگم نشست، پاهاش به نرمی نسیم بود پشت بالش به رنگ شقایق بهاری و روی بالهایش رنگارنگ با طرحی چشم نواز. اینقدر خوشحال شدم که گفتم مرسی ستاره و پروانه جواب داد اسمم ستاره نیست و من توضیح دادم که آرزوی همنشینی با تو را ستاره برایم برآورده کرده و دارم از ستاره تشکر میکنم، پروانه بی توجه به حرفام بال زد و رفت. وقتی از خار شنیدم که پروانه فقط سه روز عمر میکند لجم گرفت که موجود به این زیبایی چرا باید عمرش کوتاه باشد ، اونوقت این خار زشت کنار من میتونه تا سیصد سال عمر کنه. بعد از اون بازم پروانه ها به ما سر می زنند ولی هیچکدام به زیبایی آن اولی نمی رسند. حالا قد من از خار هم یک کم بلندتره و هوا داره خنک تر میشه و طبق حساب خار اوایل شهریوره و من هنوز گل نداده ام. شبا یواشکی به ستاره ها التماس میکنم که کمکم کنن زودتر گل دربیارم و گون که احتمالا نگرانیم را درک کرده میگه که همین روزها، یک روز صبح شکوفه میکنم. همینجور هم شد چند روز بعد شکوفه کردم یک شکوفه 5 پر سفید که کمی متمایل به صورتی بود و کم کم زیر شکوفه غده ای ایجاد شد که تخمکهایم در آن شکل میگیرد. از اینکه همه چیز مطابق پیش بینی گون پیش میرود فهمیدم که بیخودی برای ستاره ها گریه زاری کردم و بهشون التماس کردم. با اینکه دیگه از ستاره ها درخواست برآورده کردن آرزو ندارم ولی هنوز دوستشون دارم، اون پروانه خوشگل  که با پاهای نازش روی برگم نشست را هم دوست دارم، عاشق خورشید هم هستم، رعد وبرق و ابر و باران را هم که خیلی وقته ندیدم دوست دارم، درخت آلبالو و بوته گون را هم دوست دارم، بذرهایی که قراره همه جا پخششون کنم و سال دیگه جوانه میزنند را هم دوست دارم و واقعا دارم باور میکنم که تولد بذرهام که سال دیگه سر از خاک در می آورند ، تولد خودم محسوب میشه و تا وقتی اونها زنده اند، منم که زنده ام، فقط همین بوته خار که یکبار هم جونمو نجات داده دوست ندارم و خیلی هم از این حسم خجالت میکشم. چند روز بعد تخمدانم ترک میخورد و با کمک باد کم کم بذرم را دور و برم پخش میکنم و روزی که آخرین تخمدانم ترکید، و بذراش ریخت، انگار بار بزرگی از روی دوشم برداشتند. حالا دیگه از هیچی نمیترسم، حالا راه تولد دوباره ام را طی کردم و باید فقط از زیباییهای دور و برم و آسمون کمال لذت راببرم حالا دلم میخواد همه بذرهام سال دیگه شکوفا بشه و تمام دشت را پر کند و در این صورت اگه چند تا از بوته هامو گوسفندا بخورند، دلخور نمیشم.

چند روز بعد  یک گله گوسفند  اومدند توی دشت، دیگه نمیترسیدم چون بوته خار نگهبان خوبی برام بود، یک گوسفند نزدیکم میشه  و با چشمای گنده اش نگام میکنه، خیلی دلم میخواد که بیاد منو بخوره و خار تو دماغش فرو بشه و خیط بشه! و من از اینکه زنده ام شادی کنم. همین کار را هم داره میکنه و دهنشو باز کرد و کله شو بسمتم آورد....

فردای اون روز گون به آلبالو گفت که دیروز گوسفند، دوست کنجکاو و پرانرژیمونو خورد

سعدی نام فروردین 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

دو دختر

 داستان دو دختر

لوسی-فرانسه

لوسی نزدیکای ظهر از تختخوابش پایین اومدو بسمت حموم رفت.همینطور که روی توالت فرنگی نشسته بود،گوشیشو چک میکرد. از کامنتایی که زیر عکساش گذاشته بودند،خوشحال بود،دیشب با نوریس ، دوست پسرش و دوستای مدرسه ش ، شب خوبی رو  گذرونده بود و یادآوری خاطرات دیشب، خنده ی ملیحی رو بر روی صورت ظریف و زیبایش نقش میبست. دیشب چند بار همکلاسهای پسرش اونو برقص دعوت کردند و اونم با لبخند قبول کرد و وسطای رقص، نوریس میومد و به بهانه خوردن چیزی، دستشو میگرفت و از سن بیرون میبرد  و ضمن اینکه لج پسرا رو در میاورد، دوستای دخترشم از حساسیت نوریس خنده شون میگرفت و یک کم هم حسودی میکردند و همینا باعث میشد که بیشتر قند تو دل لوسی آب بشه و بدش نمیومد که دوست پسرش بهش حساسه و این بمعنی دوست داشتنش بود. تو همین فکرا بود که یهو یادش اومد که پریودش عقب افتاده و از سر تفنن ، از کابینت توی حموم یک بیبی چک که دو ماه پیش با کلارا خریده بودن را برداشت تا خودشو تست کنه. دو ماه پیش کلارا نگران خودش شده بود و با هم به فروشگاه رفتند و ضمن اینکه کلارا بیبی چک خرید با خنده به لوسی هم پیشنهاد کرد یک بسته بخره لازمش میشه و لوسی هم خریده بود. وقتی حسابی خواب از سر لوسی پرید که دو خط صورتی را روی بیبی چک مشاهده کرد، به کلارا زنگ زد تا مطمئن بشه که اشتباه نمیکنه و کلارا با بدجنسی خندید و گفت مبارکه مامان شدی عجیجم!! لوسی ارتباطو قطع کرد و از روی توالت بلند شد و دست وصورتش را شست تا بهتر بتونه بفهمه چه خبره. اول تصمیم گرفت به نوریس زنگ بزنه ولی منصرف شد. تو مشکلات جدی تر دخترانه، دخترا دوستای بهتری هستن. اون و نوریس کمتر از یکسال بود که با هم آشنا شده بودن و توی این مدت ، لوسی خاطرات خیلی خوبی داشت، نوریس فوق العاده مودب بود و مراقب لوسی و نسبتا خوش تیپ و قدبلند و لوسی مطمئن نبود که برخورد دوست پسرش با این خبر که هنوزم ممکنه قطعی نباشه ، چیه؟ یک بار دیگه به کلارا زنگ زد و ازش خواهش کرد دست از مسخره بازی برداره و ازش پرسید که چکار باید بکنه، کلارا هم یهو خانم شد و براش توضیح داد که تو فقط 18 سال داری و دوست پسرت 21 سال و البته هیچکدوم آمادگی بچه دارشدن  و تشکیل زندگی را ندارین ، پس ضمن اینکه به دوست پسرت خبر میدی ، اقدام کن که ظرف یکماه آینده در یک کلینیک، بچه تو سقط کنی و هیچ راهی بجز این عاقلانه نیس. کلارا 6 سال بود که دوست جون جونی لوسی محسوب میشد و اینقدر عاقل میزد که گاهی لوسی، مادربزرگ صداش میکرد! لوسی تشکر کرد و از کلارا خواست که هر وقت تونست بیاد پیشش و گوشی را قطع کرد. لوسی همه برنامه های امروزشو فراموش کرد و دوباره بدون اینکه چیزی بخوره رفت روی تختش خوابید ولی خواب در کار نبود. لوسی که همش در فکر دویدن و رقصیدن و بازی کردن و دست انداختن دوستاش و شیطونی با دوست پسرش و رفت و آمد به مهمونی و مدرسه و دلبری از پسرا بود، یه بچه احتمالی تو شکمش بهش هی میزد که دوران کودکی جاشو به دوران مسئولیت داده و حالا باید بیخیال خوشگذرونی و اتلاف وقت بشه و وقتشو صرف تربیت بچه هاش بکنه! و دیگه حق جوونی کردنو نداره. هی این پهلو، اون پهلو میشد و نمیتونست فکرشو جمع و جو کنه و از این علامتی که روزشو خراب کرده بود لجش میگرفت.دو ساعت همینجوری گذشت که گوشیش زنگ خورد، نوریس بود حالشو میپرسید و اینکه نظرش راجع به مهمونی دیشب چیه و در تمام این مدت ، لوسی داشت فکر میکرد چجوری موضوعو به نوریس بگه و عاقبت هیچی نگفت. نیم ساعت بعد، کلارا اومد و یک کادوی کوچیک هم دستش بود و خندید و گفت واسه نی نی آوردم! لوسی پاشد و اومد روبروی کلارا رو مبل نشست تا ببینه این مشکلو چکارش کنه. کلارا بدون اینکه نظر لوسی را بپرسه، به یک کلینیک سقط جنین زنگ زد و شرایطو پرسید و قرار گذاشت که تا یک ساعت دیگه برای آزمایش خون مراجعه کنه و بعد با خنده از لوسی پرسید که عزیزم بیا اسم بچه رو مشخص کنیم. لوسی و کلارا بعد از خوردن یک ساندویچ چیزبرگر، به سمت کلینیک رفتند و کلارا در بین راه توضیح داد که در این مواقع ، درصدی از دخترا احمق میشوند و تصمیم به نگه داشتن بچه میگیرند و مشکلات زیادی برای خود و بقیه فراهم میکنند. توی کلینیک یک خانم پرستار راهنمایی لازم جهت زمان مناسب سقط و لزوم همفکری پدر و مادر بچه برای اینکار را انجام داد و از دیدن مامان به این کوچکی و خوشگلی اظهار خوشوقتی کرد! لوسی پنج روز پس از تایید قطعی حاملگی نوریس را بخونه دعوت کردو موضوع را برایش توضیح داد و نوریس که ناگهان گیج شده بود از دهنش پرید که از کی حامله شدی ولی بعد عذرخواهی کرد و گفت که ما هردومون ضرورت اولمون دانشگاه و اخذ مدرک تحصیلیه و درست نیست انرژیمون صرف رسیدگی به بچه ای بشه که ده سال دیگه هم اگر بیاد، فرقی نمیکنه و این فکر دخترانه که گاهی لوسی را وسوسه میکرد که مادر خوبی باشه و بچه شو، نگه داره را از سرش درآورد و از لوسی قول گرفت که هم دوستیشون ادامه داشته باشه  و هم بچه رو بندازن . لوسی یک هفته بعد سرمیز شام ، به مادرش و خواهر بزرگترش گفت که حامله شده و تا دو هفته دیگه اونو میندازه و مامانش ازش گله کرد که چرا نباید مراقب خودش باشه که گرفتار حاملگی و این دردسرا بشه .

ندا- ایران

ندا دختر شیطون، شلوغ و زیبای شهرستانی بود که در هرجمعی توجه همه رو بسمت خود جلب میکرد، تو دورهمیا با رقصای عربی دو نفره شادی ایجاد میکرد و بعد یهو تریپ لاتی پسرانه برمیداشت و گاهی هم آهنگای رپ را خیلی خوب میخوند و میرقصید. تریپ پسرانه و فداکارانه اون هم دخترا رو دورش نگه میداشت و هم ترکیب زیباییهای دخترانه اش با تریپ پسرانه، مردا رو بیشتر مجذوب میکرد. و نکته قشنگش این بود که خودش میدونست چه تاثیری رو دیگران داره و اعتماد به نفسشو بالا میبرد. این دختر مهربونی که تو مهمونی و دورهمیا نهایت خودشو نشون میداد و خدایی میکرد، بعد از مراسم به موجودی تنها و قابل ترحم تبدیل میشد که کسی فکرشو نمیکرد. پدر و مادر ندا در یک شهرستان کوچک با زندگی محقری سر میکردند و خوشحال بودند که دخترشان 12 ترمه که تو دانشگاه داره درس میخونه! دو موضوع باعث میشد که ندا کمتر به درساش رسیدگی کنه ، یکی شیطنت و پرانرژی بودنش بود که اونو بسمت حضور پررنگتر در اجتماع همسناش سوق میداد و دائما تو جمع بود و دیگه اینکه کمک تحصیلی پدر و مادرش خیلی کم بود و فکر میکرد یک کار پردرآمد پیدا کنه و هزینه اینهمه رفت و آمد و آرایش و لباس و کادو غیره را تامین کنه. و اینطوری بود که هنوز به اندازه فوق دیپلم هم واحد پاس نکرده بود و هرآن منتظر اخطار دانشگاه برای اخراج بود. بیشتر پیشنهادهایی که برای حضور یک دختر جوان در محیطهای کاری وجود داره، یا علاقه صاحب کار و شرکت به مصاحبته و یا جذب مشتری بسبب وجود دختران زیبا و قاعدتا حقوق قابل توجهی هم نداره. و مجموعه این کارها و حتی ویزیتوری و کارهای پورسانتی هم نتوست ندا رو چند قدم تو زندگی جلو ببره .ندا با توجه به دوری از خانواده ، آزادی کامل حضور در همه ساعات شبانه روز در محافل را داشت که موجب حسرت خیلی از دخترا بود و همین آزادی اونو ترغیب میکرد که در هر جمعی شرکت کنه و برای کم نیاوردن پیش همسنها ، از انواع نوشیدنیها و سیگار استفاده کنه و از استعمال مواد مخدر از سیگاری و گل گرفته تا گاهی تریاک و کوکائین پرهیز نکنه. و کم کم سیگاری و گل و سیگار و مشروب به عادتهای روزانه وی تبدیل شدند و در یکی از همین محافل، با آرش آشنا شد. آرش با مادرش زندگی میکرد و شغل نسبتا مناسبی داشت و مادرش بخاطر کاهش اثر نبود پدرش ، اجازه میداد که دوست دختراشو خونه بیاره. و مجموع جاذبه های ندا ، اونو به دوست دختر فابریک آرش تبدیل کرد و هر دو در تمام محافل به این موضوع افتخار میکردند و عملا در خونه آرش زندگی میکردند. ندا این آشنایی را بفال نیک گرفت بنظرش میومد که برای هم ساخته شدند و یواش یواش معتقد شد که با آرش زندگی خوش میگذره و تلاش میکرد نظر مساعد مادر آرش را هم بدست بیاره  و تقریبا خودشو تو لباس عروسی تصور میکرد. مادر آرش هم بدش نمیومد که دوست دختری در کنار پسرش باشه  و همه گونه سرویسی را بده و حتی گاهی تو کارهای خونه و آشپزی هم کمک بکنه و در ضمن مواظب بود که آرزوهای مادرانه اش با حضور دختری به زعم او ، جنده در کنار پسرش هدر نرود و این گونه روابط سرد و گرمی بین ندا و مادر آرش پدید آمد. با اینحال ندا تمام عشق دخترانه خود را تقدیم آرش میکرد و از هر آنچه بتواند او را دلخوش کند بهره میگرفت تا عشقش به آرش را اثبات کند. آرش هم برای اینکه بتواند این دوست دختر شبانه روزی را حفظ کند مرتب به او گیر میداد و کنترلش میکرد تا حس مالکیتش اثبات شود که گاهی به دعوا و کتک کاری هم منجر میشد. 6-7 ماه از این داستان شیرین میگذشت که ندا متوجه شد حامله شده و از این موضوع خوشحال هم شد چون فکر میکرد باعث تسریع در تعیین سرنوشتش و نهایتا ازدواج میشود ولی آرش پس از شنیدن موضوع بهم ریخت و عصبانی شد و ادعا کرد بچه مال من نیست و اینگونه کمی خاطر ندا مکدر شد. دو ماه گذشت و روابط این دو همچنان تیره ماند ولی ندا وضعیت فعلی و بچه شو دوست داشت و میخواست نگهش داره و مطمئن بود که آرش ولش نمیکنه و بهمین خاطر حتی فکر میکرد بدون همراهی دوست پسرش ، بچه را بدنیا بیاره و اگه لازم شد بعنوان یادگار عشقش، بزرگش کنه و اینگونه بچه سه ماهه شد و یواش یواش پنهان کردنش غیرممکن. خانواده ی ندا نمیتوانستند بچه قبل از ازدواج را قبول کنند و باید اینکار را با اتکا به پسری میکرد که بتواند همه مسئولیتها را بپذیرد. آرش بتدریج و با راهنمایی مادرش، ارتباط با ندا را قطع کرد و ندا تبدیل به دختر تنهایی شد که بچه ای هم در شکمش رشد میکرد و وضعیت مالی و اجتماعی ناامیدکننده اش نمیتوانست  آینده خوبی را نوید بدهد. دوستان ندا نگران غرق شدن ندا در رویاهای واهی بودند و با گذشت زمان امکان هر راه حلی  از بین می رفت . ندا اجبارا و تحت فشار دوستانش به مامایی برای سقط جنین معرفی شد. دوران تصمیم گیری نهایی  ندا دو هفته طول کشید و با بیخبری از آرش ، چندین بار به خودکشی و انداختن خود از پل هوایی و خوردن سم فکر کرد ولی همان تریپ مردانه اش موجب شد که زندگی را به این راحتی نبازد و به تنها آلترناتیو که حذف این بچه مزاحم بود فکر کند. بچه ای که میتوانست رابطه ضعیفش با پدر و مادرش را هم قطع کند و اینگونه تنها پشتیبانانش را در زندگی از دست دهد. حالا مشکلش این شد که 600 هزارتومن پول سقط را نداشت و دوست پسرش هم از هر گونه کمک دریغ میکرد و باپادرمیانی دختران دورو برش از میان کسانی که شیفته اش بودند و احتمالا با قولهای مساعدی برای آینده، پول را سرجمع کردند. روز موعود ندا مشکلات روحی پیچیده ای داشت، از طرفی قلبا علاقه مند بود بچه ی کسی را که دوست داشت و میتواند مایه پیوند عمیقتری بینشان شود را نگه دارد و از طرفی با رانده شدن از طرف دوست پسرش، از اولین زایمان غیرایمن با قرصهایی که معلوم نبود چقدر مناسب است، از ادامه سلامتش مطمئن نبود. بهر حال با همراهی و فشار طناز به محل مطب رفتند و دکتر قرصها را در مهبلش قرارداد و از آنها خواست، دو سه ساعت پیاده روی کنند. طناز با التماس خانه یکی از دوستانش را خالی کرد تا ندا را برای سقط آنجا ببرد و با حضور چند تا دختر دیگه، محیط را بگونه ای فراهم کرد تا ندا کمترین استرس را داشته باشد و در بین حاضرین دو دختر قبلا تجربه سقط را داشتند و این قوت قلبی برای ندا بود. بالاخره زمان موعود فرا رسید و جیغهای ندا در خانه ای که هیچ دکتر و پرستاری در آنجا نیود شروع شد و در میان این فریادها، دشنامهایی به خودش و همه مردهای دنیا هم شنیده میشد. پس از سقط، طناز ندا را با وجود درد فراوان به خانه خود برد تا بتواند پذیرایی مناسبتری از وی بکند و پس از چند روز ندا از اینکه خودکش نکرده بود و به زندگی زیبایش پایان نداده بود راضی بود و بدجوری دلش برای آرش تنگ شده بود!!!

سقط جنین در دنیا

از نظر سازمان ملل اعمال خشونت علیه کسانی که اقدام به انجام سقط جنین میکنند و همچنین اعمال خشونت علیه ارائه دهندگان امکانات مربوط به سقط جنین، توسط منابع دولتی و علمی به عنوان عملی تروریستی طبقه بندی شده است.طبق آمار سال 1393 ، سالی 150 تا 350 هزار سقط جنین در ایران اتفاق می افتد که روزی هزار مورد میشود و آمار سقط جنین در جهان روزی 150000 سقط  است. سه چهارم کشورهای دنیا به زنها به هر دلیلی اجازه سقط می دهند که در بین آنها باید به 32 کشور اروپایی، استرالیا، چین ، ترکیه ، روسیه ،آلمان ، فرانسه و یونان اشاره کرد و قانون ایالات مختلف آمریکا کمی با هم فرق میکند. در مجموع قوانین کشورها یا به حقوق کودک بها میدهند و یا به حقوق مادر، گروه دوم معتقدند زمانی که خانواده یا مادر نتوانند از کودک مراقبت کنند و شرایط رشد برای کودک فراهم نباشد، به دنیا آمدن کودک نه تنها به جامعه کمک نمیکند بلکه آسیب هم میزند و نمونه آن کودکانی هستند که در مراکز نگهداری کودکان بی سرپرست و یا در حاشیه شهرها بزرگ میشوند و بزهکار شده اند. در اکثر کشورها مادران تا 20 هفته اول مجاز به سقط هستند ولی در هلند در هر زمانی که مادر حس کند نمیتواند و یا نمیخواهد کودک را بدنیا آورد یا بزرگ کند، میتواند به کلینیک برای سقط مراجعه کند. در آمریکا 21 درصد حاملگیها و در انگلستان 23.5 درصد حاملگیها منجر به سقط جنین میشود و یک هشتم مرک و میر زایمان مربوط به سقط جنین ناامن (غیر بهداشتی) است و هفتاد هزار مرگ و میر و 5 میلیون معلولیت در سال نتیجه سقط جنین ناامن است و 24 میلیون زن از سقط جنین ناامن دچار ناباروری ثانویه شده اند.

سعدی نام  اسفند 96

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

رویای شهر 2030

داستان رویای شهر 2030

با گوشیم ماشینمو تگ کردم که دارم میرم تا تاکسی هوایی ، وسایل توی چمدون چرخ دار اسپورتم را یکبار دیگه با گوشیم چک کردم تا چیزی را فراموش نکرده باشم و از طبقه 42 بطرف پارکینگ برج رفتم ، ماشین جلو آسانسوری که از آن پیاده میشدم منتظرم بود ، یک تویوتا برقی زرد، همزمان درب صندوق عقب و درب عقب  باز شد، چمدون را قرار دادم و سوار شدم و خوش آمد ماشین را بدون جواب گذاشتم. از سال 2025 شغلهای خلبانی و ملوانی و رانندگی حذف شده و هواپیماها و ماشینهای خود راننده شروع بکار  کردند از مزایای  این ماشینها اینه که بهیچ وجه تصادف نمیکنند و لذا قیمت ساخت آنها بشدت پایینتر از ماشینهای قدیمی است چون بسیاری از موارد ایمنی را لازم نیست در نظر گرفت و خودرو سبکتر و کم مصرفتر شده و از طرفی شبیه یک منشی عمل میکند و بسیاری از کارها را میتواند برایم انجام دهد خرید از هایپرها، انجام تعمیرات دوره ای خودش ، شارژ باطریها ، آوردن بچه ها از مدرسه و مراکز ورزشی و الانم که منو تا ایستگاه تاکسی هوایی میرسونه و بعد به پارکینک خونه برمیگرده تا باز از طریق گوشی بهش اطلاع بدم که بیاد دنبالم. اگه بخوام با ماشین به فرودگاه برم ، حدود دوساعت وقتم گرفته میشه ولی با استفاده از تاکسی هوایی که ده دقیقه با خونم فاصله داره ، ظرف بیست دقیقه به فرودگاه میرسم. تاکسیهای هوایی در چند نقطه شهر ایجاد شده اند و مانند متروها کمک میکنند که زمانهای سفر کاهش یابد. وارد تاکسی هوایی شدم ، هزینه تاکسی اتومات از حسابم کسر شد و از طریق یک دالان وارد هواپیمای کوچک ملخی 20 نفره شدم ،یک دختر ویتنامی راهنمایی کرد تا روی صندلی بشینم، هر وقت آدمهای  شرق آسیا رو میبینم یاد  املتهای خوش مزه اونجا میافتم که آشپزش چند بار اونا رو جلو مشتری به هوا می اندازه و اینجوری پشت و رو میکنه. دختره یکبار مقصد و زمان رسیدن را برام گفت تا مطمئن بشه اشتباهی سوار نشدم، از 5 سال پیش که نرم افزار مترجم گوشی ، نقش مترجم را بعهده گرفت ، ارتباط همه اقوام با هم میسر شد و دیگه کسی انگیزه فراگیری زبانهای دیگر را ندارد.کنارم یک دختر هندی با موهای بلند مشکی نشسته بود و رنگ پوست نسبتا قهوه ای  و اندام لاغرداشت و سرجمع خوشگل بود و مصاحبتش مغتنم هرچند که من خیلی هندیا رو دوست ندارم، روبروم یک مرد میانسال اهل هاوایی نشسته بود، این اطلاعاتو تو لحظه نشستن گوشی تلفنم بهم میداد بهمراه تمام اطلاعات مربوط به اونها. یکساله یک کمپین ایجاد شده که تلاش میکنه برای کم شدن افسردگی ، مردم در هر موقعیتی با هم صحبت کنند، صندلیهای اتوبوسها، قطارها، هواپیماها ، پارکها و غیره رو روبروی هم گذاشتن و از مردم خواستن که لحظات کوتاه در کنار هم بودن را ، حتما صحبت کنند تا افسردگی مردم ناشی از زندگیهای تنهایی کم بشه. دختر هندی کنارم اسمش بیپاشا بود بمعنی رودخانه  و هنوز داشت با دقت اطلاعات منو تو گوشیش میخوند، با خنده بهش گفتم بذار بقیه شو خودم بهت میگم ، از اینکه دستش برام رو شده بود یک کم خجالت کشید و توضیح داد که سه ساله با شوهرش ازدواج کرده و توی یکی از سه شهر آزاد هند زندگی میکنن و برای اولین بچه شون خیلی تحقیق کردند و علاقه مند شدن بیان تو تنها شهر آزاد ایران و تلقیح مصنوعی حاوی ژن اصلاح شده آریوبرزن سردار ایرانی هخامنشی را انجام دهند. چند ساله دیگر مردم سرنوشت بچه شونو بدست احتمالات نمیسپارن  و بجای تولد فرزند طبیعی با هزاران بیماری و حساسیت و نقایص جسمی و روحی ، آینده فرزندشونو انتخاب میکنند ، استفاده از ژنهای خوب آسیای شرقی بعلت لزوم اصلاح قد و کوچکی چشمها ، گران تمام میشود و ژنهای اعراب هم با آن لبهای کلفت و موهای مجعد طرفدار نداره، ژنهای خوب ایران و روم بیشترین طرفدارو پیدا کرده و چون اثبات شده که تلقیح مصنوعی حاوی ژن هر منطقه، در همان منطقه بهترین بازدهی را دارد ، ایران و یونان مراکز پزشکی بزرگی را صاحب شده اند که به مردم دنیا سرویس میدهند. من خیلی بهیجان آمدم که یک دختر جوان هندی میخواد بچه ای بیاره که قراره کپی  آریوبرزن بشه، سرداری که شاید خیلی از ایرانیها اسمشم یادشون نباشه و بی اختیار دست بیپاشا رو بوسیدم و بعد منو بیپاشا و جایدن خندیدیم و مختصری از زندگی آریو برزنو شرح دادم و جایدن از این قسمتش خیلی لذت برد که اسکندر از شجاعت آریوبرزن خوشش میاد و چندین پیشنهاد چشمگیر به او میکنه که پشت به وطنش بکنه و در خدمت اسکندر در بیاد و آریوبرزن همه رو رد میکنه و مرگ را بر خیانت به کشورش ترجیح میده و قبول نمیکنه به خدمت کسی در بیاد که صدها هزار آدم بیگناه را برای کشورگشایی بیهوده بکشتن داده است.بیپاشا تعریف کرد که چطور شبیه سازی زندگی پسرش را دیده و بر اساس این فیلم  پسرش در 82 سالگی بر اثر ضایعه قلبی میمیره البته اگر تا اون موقع عمل روی قلبش انجام نشه و در این شبیه سازی ، نمرات تمام سالهای تحصیل فرزندشو دیده و همونجا تاریخ جشن دندون بچه شو مشخص کرده و شوهرش از حالا بفکر افتاده که برای بازی کریکت و درس ادبیات پسرش ، مربی مناسب پیدا کند! جایدن هم نذاشت فقط شنونده باقی بمونه و تعریف کرد که تو شهرای آزاد استرالیا زندگی میکنه و زنش و دختر خوشگلش تو جزایرهاوایی هستند و خانمش تو پایگاه فضایی نقش کنترل داده را بهعهده داره و خیلی از کارش راضیه و دخترش برای یک گردش علمی یک هفته ای با یک سفینه در حال چرخش بدور زمینه. از سال 2025 شهرهای زیادی در دنیا از قید حکومتهای خود آزاد شدند و تحت یک حکومت جهانی دنیای آزاد زندگی میکنند و برای اینکه تصور بدی در اهالی دنیای آزاد ایجاد نشه، مرکزیت آن در یک شهر فضایی که دور زمین میچرخه، قرار گرفت و رئیس جمهور با انتخاب تمام اهالی دنیای آزاد انتخاب میشود و دوره ریاست وی تا زمانی که 70 درصد رای اهالی را داشته باشد، ادامه دارد و در هر ساعتی از شبانه روز که آرااش زیر 70 درصد برسد، خلع میشود و از بین ده کاندیدای مورد علاقه اهالی، بین سه نفر اولشون رای گیری میشه و ظرف 24 ساعت ، رئیس جمهور جدید انتخاب میشود و در این 24 ساعت رای گیری، کاندید رتبه اول، نقش رئیس جمهور موقت را بهعهده دارد.مجلس ملی هم مرکب از یک میلیون نفر نخبه در گروههای ده گانه است که قوانین مورد نیاز دولت را بصورت غیرحضوری مصوب میکند و زمان بررسی و تصویب از سه روز تجاوز نمیکند، البته مجلس حق دارد در زمان تصویب مواردی که احتیاج به تحقیق داشته باشد، قانون تصویب شده را موقت محسوب نماید و بین یک ماه تا یکسال جهت انجام تحقیق و تصویب قانون نهایی درخواست زمان نماید. نکته مهم اینکه مجموع قوانین مصوب کشور هیچوقت از هزار قانون تجاوز نمیکند و کمپین ساده سازی در تلاش است که مجموع قوانین به 730 مورد کاهش یابد. با اینحال دنیای آزاد دائما مورد انتقاد حکومتهای کشورها قرار دارد وآنها را متهم به بیدینی و بیوطنی میکنندو از همه گیر شدن این دولت نگرانند . جالبه که ظرف 10000 سال زندگی مدنی انسانها، دین و ملیت دو حربه ای بوده که قدرت طلبان با کمک آن توانسته اند مردم بیگناه را روبروی هم قرار دهند و جنگهای خانمان سوز را برپا کنند و با دستآویزملیت یا دین ، کشتار و جنایات وحشیانه را مرتکب شوند. و چهره خشنشان را پشت نقاب مصلحت اندیشی پنهان نمایند. با رسیدن تاکسی هوایی به فرودگاه ، پیاده شدیم و علی رغم علاقه به قبول دعوت جایدن و بیپاشا برای خوردن قهوه و گپ زدن، با تذکر گوشی همراه مبنی بر لزوم یک ربع فعالیت ورزشی قبل از سفر 8 ساعته به کانادا ، بطرف قسمت بدنسازی فرودگاه رفتم و قبل از ورود به باشگاه، ربات تحویل گیری وسایل، چمدانم را جهت قراردادن در قسمت بار هواپیما تحویل گرفت و ضمن کنترل نرم افزاری وسایل داخل آن، به گوشیم تاییدیه تحویل را فرستاد. در باشگاه، داریا دختر روسی در کنارم نرمش میکرد و توضیح میداد که برای اولین بار یکی از شهرهای روس قراره یه دنیای آزاد بپیونده و اونم داشت به کانادا میومد تا اسمش را بعنوان نماینده دومیلیون اهالی شهر یکاترینبورگ بعنوان اولین شهر آزاد روسیه ثبت کنه و خوشحال بود که بعنوان سی امین شهر آزاد دنیا ثبت میشه. تاکنون 29 شهر از 20 کشور دنیا به دنیای آزاد پیوسته اند  که آخرین آن لس آنجلس ایالت کالیفرنیا آمریکا بوده است. چند شهراز اروپا ، ایران ، هند، چین ، ژاپن ، استرالیا ، شیلی ، ونزوئلا، کانادا ، کره جنوبی، سیشل ، آمریکا و باهاما مجموعه شهرهای دنیای آزاد محسوب میشود. وقتی فهمیدم داریا مثل من داره به کانادا میاد تا در کمیته امنیت و رفاه مردم در مونترال کانادا شرکت کنه، از طریق گوشی، دو تا صندلی کنار هم در هواپیما گرفتم تا بیشتر بتونم از توضیحاتش بهره مند بشم. داریا خیلی سفید  و قد بلند بود با موهای بلوند خیلی روشن نزدیک به سفید تا زیر کمرش ، و مثل بیشتر دخترای روسی، تیپ مانکنی داشت و با 28 سال سن، تخصصش داده پردازی رباتها بود و فوق العاده فعال اجتماعی که اکنون مفتخر میشد که نماینده مردم آزاد روس شود . بعد از اینکه موفق شدم سیتهای کنار هم با داریا داشته باشیم، اونم غذای مورد علاقه شو تو هواپیما به غذای ایرانی تبدیل کرد که احترامی به من گذاشته باشه. اخیرا این امکان ایجاد شده که در پروازهای طولانی، غذا و نوشابه طول پرواز را از قبل انتخاب کنید. با تموم شدن نرمش به سمت هواپیما رفتیم و مکان یاب گوشی گیت خروجی و صندلی انتخابی را نشان میداد و مهمانداران هواپیما جنبه نمایشی پیدا میکردند و نیازهای مسافران و پذیرایی هم توسط رباتهای مهماندار انجام میشد ولی در هر حال برای مواقع اضطراری ، مهمانداران حضور داشتند. پس از نشستن و پذیرایی با یک نوشیدنی ولرم، داریا از تلاشهای سه ساله مردمش برای آزادی از قید حکومت سخت گیر روسیه میگفت و فکر میکرد رضایت آمریکا به جدایی لس آنجلس و جزایر هاوایی از آمریکا ، تاثیر زیادی برپایان مقاومت روسیه در مقابل مردم آزادیخواه داشته است. داریا ضد مذهب نبود و شخصا هیچگونه علاقه مذهبی هم نداشت ولی تاکید میکرد مردمی که در مناطق مذهبی زندگی میکنند ، بیشترین مشکل را در جدایش از حکومتهایشان و پیوستن به دنیای آزاد دارند و معتقد بود که اینها هم چوب مذهب را میخورند و هم چوب ملیت را و از اینکه یک شهر در ایران توانسته از اینهمه بند رهایی پیدا کنه تعجب میکرد و البته درست میگفت، بیشتر مذاهب دنیا در منطقه خاورمیانه متولد شدند و با اینکه مریدان این مذاهب بخون هم تشنه اند ولی در مخالفت با دنیای آزاد، همفکری عجیبی بین مسلمانان و یهودیان و مسیحیان ایجاد شده است که تلاش میکنند با چوب تکفیر مانع از پیوستن مردمشان به این نهضت شوند.اینقدر داریا خوب تحلیل میکرد و با هیجان توضیح میداد که دلم نمیومد توی پرواز بخوابم و در نهایت طوری خوابم برد که داریا بیدارم کردو گفت تو فرودگاه مونترالیم ، داریا یک ماشین گرفت و به اتفاق به سمت کمیته حرکت کردیم. ماشین مارو داخل مجلس پیاده کرد و با کمک گوشیمون ، صندلی خالی را پیدا کردیم و نشستیم. بیش از ده هزار نفر در جلسه حضور داشتند و هر کس در صندلی خودش در کمیته های فرعی در حال اظهار نظر بود. ناگهان رئیس جمهور در کمیته حاضر شد و خبر داد که به عضویت سازمان ملل پذیرفته شده ایم و همه میدانستند که این خبر خوبی برای دنیای آزاد نیست، چون هر گونه پیوستن مردم شهرهای  دنیا ، تلاش دولت مرکزی ما برای تضعیف کشورهای دیگر  و برهم زدن نظم جهانی محسوب میشود.

سعدی نام  اسفند 96

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

قصه نبش قبر3

مدرسه ما

من در یک مدرسه دولتی درس میخوندم، از این مدرسه هایی که ته یک کوچه بلند و باریک بن بست بود و عرض کوچه به اندازه عرض درب نفررو مدرسه بود. از درچوبی که میگذشتیم، دو پله پهن آجری پایین میرفتیم و به کف حیاط بزرگ آجرفرش مدرسه میرسیدیم و عرض حیاط دوبرابر یک صف سی چل نفری دانش آموزی بودو بعدش ساختمون دو طبقه مدرسه، ساختمونی که صبحهای خنک پاییز و روزای یخ زمستون باید جلوش صف میکشیدی تا وقت کلاس بشه و اجازه بدن بریم تو کلاس، حالا روزای معمولی رو اگه میکشتنمون هم تو کلاس نمیموندیم ولی روزای خیلی سرد و برفی چرا باید صف میبستیم؟ و مث اینکه دفعه اوله داریم ساختمون مدرسه رو افتتاح میکنیم ، همه باهم بریم تو رو نمیفهمیدم و یا با چه اصراری زنگای تفریح همه رو از کلاس بیرون میکردن، کلاسای ما هیچ چیز شکستنی و خراب شدنی نداشت که فک کنی بچه ها خرابش بکنن، میز و نیمکتای چوبی و میز چهارپایه و صندلی چوبی معلم که روش یک دفتر حضورغیاب بود و تخته سیاهمون که واقعا سیاه بود و گچ و تخته پاک کن، سالهای بعد تخته سیاهها، سبز شدن و دیگه اصلا تخته نبود، دیوار گچی بود که سبز شده بود و زیرشم تخته ای بود برای گرفتن گچ و گذاشتن تخته پاک کن. اون موقعها هنوز تنبیه بدنی رایج بود ، سال اول دبستان مدیرمون با ترکه کلاس پنجمیا رو میزد و وحشت ما رو میگرفت که یه روزی هم نوبت ما بشه، ولی خوشبختانه دنیا تند تند تغییر میکرد ، تنها تنبیهی که تو دوران دبستان نصیب ما شد ، گذاشتن مداد لای انگشتا بود که خداییش خیلی درد میگرفت. این معلم ما با چنان آرامشی مدادو لای انگشتامون میذاشت و فشار میداد و کاملا از نتیجه انسان سازی این کارش مطمئن بود و تازه برای چه گناهی؟ یک خط از مشقمونو ننوشته بودیم یا بدخط بود و اصلا این سادیسمو داشت که باید تو کلاسش دو سه نفر اینجوری تنبیه میشدند و گرنه فک کنم شبش خوابش نمیبرد. لباسمون یک کت شلوار فولادی رنگ بود که یقه شو یک پارچه سفید دوخته بودن و البته فقط هفته اول مدرسه، کت شلوار محسوب میشد و پس از چند تا بازی و دعوا دیگه نمیشد اسمشو کت شلوار گذاشت ولی بهر حال تا آخر سال هم ما اونو تحمل میکردیم و هم اون ، مارو. زنگای تفریح دنبال سرهم میکردیم ومی افتادیم و پامیشدیم و البته اولین فحشای زندگیمونم یاد گرفتیمو و با خنده تکرار میکردیم و مواظب بودیم جلو معلما یا توی خونه از دهنمون در نره! احتمالا فقط ایرانیا یک زندگی دارن که میدونن خلافه ولی تو اون زندگی بیشترم بهشون خوش میگذره و راحت ترن و یک زندگی نمایشی هم دارن که خیلی مودب و حساب شده رفتار میکنن ویک کم معذبن جلو افراد غریبه و بزرگترا. زنگ آخر هم با بچه های کلاس بیرون میومدیم و کلی با هم حرف میزدیم و باز دنبال سرهم میکردیم و کیف و کتاب همدیگرو تو جوی آب و وسط خیابون پرت میکردیم وچند نفر کیف داشتن و کتاباشونو توش میذاشتن ، بعضیا هم تو پلاستیک کتاباشونو میذاشتن و بعضیا که احتمالا فقیرتر بودن پلاستیکم نداشتن. یکی از بچه ها که شجاعتر بود عملیات آکروباتیک انجام میداد یعنی میرفت رو خط سفید وسط خیابون رو آسفالتا میخوابید و ما از اینکه نمیترسه که ماشینا زیرش بگیرن بهش غبطه میخوردیم. دست آخر هم پس از خداحافظی با دلخوری راهی خونمون میشدیم.تو خونه هم همیشه یک خبری بود، یا چن تا زن همسایه جمع بودند و با مادربزرگم داشتند غوره پاک میکردن که هم خشک کنن و بشه گردغوره و هم آبشو بگیرن و در مورد بقیه همسایه ها حرف میزدن و ماجرا تعریف میکردن و غش غش میخندیدن ، تو اینجور مواقع برا اینکه از کمک کوچکترها هم استفاده کنن یکی از زنها که خوش صحبت تر بود ماجرای جالبی را تعریف میکرد که همه بچه ها رو میخکوب میکرد و گاهی بزگترا پادرمیانی میکردن و قول میدادن که بقیه قصه رو نمیگن تا یکی دو تا از بچه ها بتونن بموقع به دستشویی برسن،یا چراغ پرمز بزرگ را که وسیله پخت وپز برای مهمونی ها بود را وسط حیاط گذاشته بودن و رب میجوشندن و یا دسته جمعی مشغول درست کردن خیارشور و ریختن تو تینهای روغن نیاتی بودن، بعضی روزا هم که تشت وسط حیاط بود و رژه های لباس پر، معلوم بود که یه عالم لباسو با دست تو طشت شستن و تو حوض آبکشیدن،ماهی یکبار هم روضه داشتیم که زنانه بود و دوتا آقا داشتیم یاآلله کنان میرفتن رو یک صندلی چوبی تو پذیرایی، وسط زنها مینشستن و صحبت میکردن و آخرشم اشک زنا رو در میآوردن و بعضی از زنها چنان گریه میکردن که انگار همین الان خبر خیلی بدی بهشون رسیده! ،بعدشم آقا از پذیرایی بیرون میومد و تو حال مینشست و ضمن اینکه یک چای خوشرنگ کنارش میذاشتن، یک پاکت نامه که توش پول بود به آقا میدادن و آقا بدون اینکه نگاه کنه چقدره ، میذاشت تو جیب بغلش و بعد ساعتشو از جیب ساعتی بغلش که با یک زنجیر نقره ای به قباش وصل بود در میاورد و درشو باز میکردو یک نگاهی میکرد و با عجله چایی رو میخورد و خداحافظی میکرد و در حالی که صدای چند تا حاج خانم شنیده میشد که میگفتن حاج آقا التماس دعا ، می رفت و هرکدام 10 دقیقه. وقتی هم آقا میرفت ، زنها با خوشحالی چادراشونو رو شونشون مینداختن و همگی باهم حرف میزدند و میخندیدن و در عین حال مراقب همه حرفایی که بقیه با هم میزدن، هم بودن.تو بعضی خانواده ها، بعد تموم شدن روضه یکی با سینی یا قابلمه ، دایره میزد و بقیه خانما هم با رقص دلی از عزا درمیاوردن. قبل از شروع روضه هم دور تا دور اتاق پذیرایی پتوهایی که روکش سفید داشت می انداختند و البته پشتی برای تکیه دادن و هر دو متر یک قندون قند و یک جاسیگاری! تنها چیزی که تو روضه سرو میشد چایی بود و در روزای خاصی خرما هم دور میدادن. تا چند وقت قبل تو روضه سیگار هم میذاشتن و من باید میرفتم سیگار 50 تایی هما و یک بسته سیگارفیلتردار زر میخریدم که کنار جاسیگاریها، سیگار هم باشه و برای مراسم ترحیم تو مسجدا یک ظرفای چینی دوقسمتی میذاشتن که یکطرفش سیگار بود و یک طرفش جاسیگاری.  یک حاج خانم بود که میرفت بالای مجلس مینشست وسیگارشو خودش میپیچید و میکشید و از این سیگارای آماده دوست نداشت. سیگارو بیشتر خانمای مسن تر میکشیدند و جونترا دور و بر قلیون جمع میشدند که از صبح تنه شو تو حوض انداخته بودن تا نم بکشه بعدشم با تنباکو و ذغال میم(ذغال درخت انگور) چاقش میکردن .روزی که روضه داشتیم از ظهر چند تا خانم مخصوص روضه میامدند و یکی قند میشکست و یکی سماور خیلی بزرگ که مخصوص روضه بود را روشن میکرد و استکانها را دستمال میکردند و قندونا رو پر میکردن و آماده شروع روضه میشدند، اتاق پذیرایی تنها اتاق مرتب ما بود که فقط برای روضه های ماهیانه و یا مهمون درش باز میشد و یک جفت قالی قشنگ توش فرش بود و پرده های شیک داشت و لوستر داشت و بخاریش نو بود.

 پرمز

یه مدرسه ملی بود نزدیک خونمون که سرویس مدرسه داشت و بچه ها با کت شلوارای مرتب توش می نشستن و بعضیاشون پاپیون هم داشتن از این مدرسه هایی که ناهار هم میخوردن و گردش علمی میرفتن و تو شهر دو تا از این مدرسه ها بود که هر دو هم سرویسشون فولکس استیشن بود. هنوز سه چارماه از حضور تو این مدرسه کلاس دومم نگذشته بود که انگار یک آشنا تو اون مدرسه ملی پیدا کردیم و منتقل شدم به مدرسه جدید البته چون دور نبودیم سرویسشو نگرفتیم و ظهرا هم برا نهار بخونه میرفتیم نمدونم چرا نسبت به اونایی که خونشون دور بود و با سرویس رفت و آمد میکردن و ناهارم تو مدرسه میخوردن حسودیم میشد. با اینحال شهریه اش برای یک سال 400 تومن بود(57 دلار) اینجا بچه ها خیلی عزیز بودن و چیزی بنام تنبیه بدنی وجود نداشت تازه کلی هم وسایل ورزشی داشت که ما تا حالا ندیده بودیم. زنگای تفریح چوبپا بازی میکریم. دو تا چوب مثل عصا بود که یک جاپا تو فاصله نیم متری از زمین داشت و بعد از اینکه پاهامونو رو جاپاها میذاشتیم با کمک چوبا راه میرفتیم تازه یک دونفره هم داشت که استفاده از اون کار ما نبود. زنگای ورزشم یک گروه ژیمناستیک کار میکردن با میله بالانس و خرک و غیره و چند تایی هم کشتی میگرفتن و هنوز تو سنهای ما پینگ پنگ بازی نمیکردن ما هم با چند تا از بچه ها دزد و پلیس بازی میکردیم.بعد ازظهرای پنج شنبه هم پروژکتور و فیلم میاوردن و فیلم میدیدیم. کاردستی بچه ها هم ساخت تابلو برق بود که با یک چراغ خواب کوچک و شاسی و باطری روشن میشد   دیگه خداییش یک سر و گردن از بچه های دیگه بالاتر بودم. ظهرا میرفتیم خونه و باز 2 تا 4 کلاس داشتیم و برمیگشتیم.

 تو مسیر یک چلوکبابی بود که همیشه بوهای خوبی از توش میومد و تبلیغش یک نفر بود که چند تا چلوکبابو با اون سر قابلمه های روحی روش ، تو یک طبق گذاشته بود و رو سرش داشت میبرد و بخار از غذاها بلند میشد و واقعا هم هنوز اینجوری چلوکباب برا بازاریا تو حجره شون میبردن. اون زمانا کسی نمیرفت رستوران غذا بخوره واسه همینم من هیچوقت عنوان نکردم که من دوس دارم یکبار برم اینجا غذا بخورم ، چند سال بعد چند تا از فامیلا از تهران اومدند و یه روز رفتیم و ساندویچ مغزخوردیم و چه خوشمزه بود و اون زمان ساندویچ فروشیهای شهرمون به پنج تا نمیرسید و ما البته تو دومین شهر بزرگ کشور بودیم. و من خوشحال که راه ساندویچ خوردنو یادگرفتم!

 اگه مهمونی دعوت میشدیم که چلوکباب با دوغ داشتند دیگه سرازپا نمیشناختیم و وقتی نفری یک نوشابه هم میدادند دیگه آخر خوشبختیمون بود. مهمونیا تو خونه بود با پلو خورش و تنگای بلور بزرگ دوغ و ترشی خانگی وظرفای چینی که فقط واسه مهمونا از تو کمد درمیومد و سفره های پارچه ای سفید . قیمه و قورمه سبزی راتوی اون بشقابای چینی سفید گل قرمز گود می ریختند طوری که  گوشتای قلمبه و یک لیمو امانی بزرگ بادکرده خودنمایی کنه و روشم با سیب زمینی سرخ کرده و یا زرده تخم مرغ آبپزرنده شده تزئین میکردند، همیشه موقع گذاشتن خورشها یک کم از آب خورش روی سفره پارچه ای سفید میریخت و سفره رو نارنجی و سبز میکرد  و قطعا حرکت چشم و ابروی تند بزرگترا رو بدنبال داشت و دیس چینی بزرگ برنج با زعفرون زرد و نارنجی روش که ازش بخار مطبوعی بلند میشد، آخرین چیزی بود که در کنار نمکدون چینی و تنگ دوغ کاکوتو قرار میگرفت و برق چشمان مهمانان را بدنبال داشت.و چه بگو بخند و شوخی سر سفره ها رواج داشت و چه خوشحال بودن مردم وقتی قرار بود برن مهمونی یا مهمون داشته باشن.واقعا مهمونی رفتن و مهمونی گرفتن خیلی بیشتر از حالا رایج بود با اینکه مردم وضعیت اقتصادی ضعیفتری داشتن. الان مردم به غار تنهایی خودشون پناه بردن و با اینکه امنیت خیلی بیشتر شده، انگار بیشتر از قبل از هم وحشت دارن.غذاها بجز موقع مهمونی ، خیلی ساده بود. تازه مد شده بود که شبای جمعه مردم پلو بخورن ، بقیه وقتا غذاها نونی بودن ، اگه مادر بزرگم حوصله شو داشت که گوشتا رو تو هاون سنگی با گوشت کوب بزرگ چوبی بکوبه، ظهر کوفته تبریزی میخوردیم(هنوز گوشت چرخکرده رایج نبود و گوشتو میکوبیدن البته چرخ گوشت دستی بود ولی کار کردن باهش خیلی زور میخواست)، گاهی هم موقع نماز صبح ، نخود و لوبیا و گوشت را تو هرکاره میذاشتن و رو چراغ سه فتیله ای و ظهر یک آبگوشت مفصل با ترشیای هفت میوه خانگی میخوردیم، تابستونم بساط آبدوغ خیار براه بود و اگه کسی از در و همسایه حضور داشت و یا دایی و عمو، کشمش و گردو و کره تلمی هم توش می زدن، اشکنه هم از اون غذاهای دوست داشتی و فوری بود و تازه هرکسی یه جور درستش میکرد، کوکو سبزی وکوکو سیب زمینی هم جزو غذاهای خوشمزه بود، بیژ بیژ هم جزو غذاهای بهتر محسوب میشد که با گوشت و سیب زمینی بود و خیلی از شبها سیب زمینی آب پز و نعنا خشک گاهی هم همراه با تخم مرغ آب پز و کره ، خیلی از روزها هم آش رشته که اینقدر میخوردیم که نمیشد از سرسفره پاشیم از بس دلمون پر شده بود و البته همیشه کنارش یک کوکو سبزی هم داشت، روزی که قرار بود آش رشته بخوریم از صبح یک نفر مامور میشد که کشکو تو تغار نم کنه و بعد اینقدر کشکارو به بدنه دون دون تغار بکشه که کشک مایع درست بشه و مواظب بود که شامل این مثل نشه که "همه کشکاش نرمه قوروته".هنوز سوپ رواج پیدا نکرده بود ولی آشهای دیگه ای هم مثل آش آلو ، کم و بیش پخته میشد و خدا نگه داره نون و پنیر و گردو و ماست چکیده و سبزی و هندوانه، که خیلی از وعده ها با ترکیبهای مختلفی خودشو بعنوان یک غذای کامل سر سفره جا میداد و اگه حرف میزدی میگفتن ننه جان خدارو شکر کن ، خیلیا همینم ندارن بخورن و اونوقت بود که زبونمون بسته میشد و نمدونم چرا موقع خوردن غذاهای بهتر ، این جمله رو نمیگفتن.

هرکاره -چراغ سه فتیله

نکته جالب اینکه مواد لازم برای غذا رو همون روز میخریدیم. روزی که آبگوشت داشتیم پنج سیر(هر سیر 75 گرم) گوشت میخریدیم با نیم کیلو نخود لوبیا قاطی که بقال سر کوچه داشت و پیاز و سیب زمینی و چون هنوز یخچال و فریزر جزئی از زندگی مردم نبود ، مجبور بودن فقط به اندازه نیاز همان روز خرید کنند. و چون مبنای زمان پخت گوشت ، چراغ سه فتیله ای بود ، بنابراین از ساعت 8 و 9 صبح دیگه کسی از قصابی گوشت نمیخرید ، چون پخته نمیشد. و یخ هم از بقالی میخریدیم که آوردنش بخونه چه سخت بود و چند بار بین راه باید میذاشتیمش رو زمین و دستامونو با هوای دهنمون گرم کنیم و بهم بمالیم تا کرخیش خوب بشه.تنها خریدهای عمده مردم برای زمستونا، پیاز بود و سیب زمینی و ذغال که باید اول تو حیاط میشستن و خشک میکردن و بعد به محل انبار ذغال منتقل میشد و وسایل ترشی که تو پاییز ترشی درس میکردن و خیارشورایی که توی ظرفای حلبی روغن می انداختن و سرشو لحیم میکردن  و ربی که با گوجه فرنگی تو خونه درست میکردن و گرفتن آبغوره برا زمستون و انداختن سرکه. گاهی گرد غوره هم درست میکردن.در واقع پرکارترین فصل زنهای خانه دار، پاییز بود که باید خودشونو برا زمستون آماده میکردن.  بیشتر وسایل با گاری اسبی جابجا میشد نفتو با گاری اسبی درب خونه میاوردن و هنوز اسب و خر و الاغ در شهر زیاد بود وواسه همین رفتگرها ته جارو سیخیشان یک کاردک فلزی وصل بود که میتوانستند فضولات این حیوانات را از روی زمین بکنند و تمیز کنند.

هاون سنگی

یه روز تعطیل ، کلی مادرم و مادربزرگم باهم پچ پچ کردنو منو صدا کردن که برم پنجاه تا نون سنگک بخرم، خرید نون خونه با من بود ولی پنجاه تا نون تا حالا نخریده بودم و بعد از کلی فضولی معلوم شد که یک بخشنامه دفاع غیر نظامی تو مدرسه مادربزرگم اومده و مدیر و معلما به این نتیجه رسیدن که میخواد جنگ بشه  و مدیره به همه توصیه کرده که مقداری اقلام بخرند،چون مادربزرگم تجربه جنگ دوم جهانی و کمبود نون را داشت تصمیم گرفتند که یه مقدار نون بخریم و خشک کنیم که اگه همه از بی نونی تو جنگ مردن ، ما حداقل زنده باشیم، منم خوشحال از اینکه یک هیجان جدید قراره به زندگی اضافه بشه و دوچرخه رو برداشتم و رفتم نونوایی سنگکی که خیلی از ما دور بود. بدبختی این بود که نونواهه گیر داده بود که پسرجان برو از بابات بپرس ظهر مهمون دارین یاشب و چه ساعتی؟ برا همون ساعت من نونو برات کنار میذارم و با زحمت من تونستم متقاعدش کنم که همین الان نونو لازم داریم، یک کم هم نگران بودم که نکنه تا چند ساعت دیگه دیر باشه و جنگ بشه و ما نتونیم 50 تا نونو بخریم! نونا رو که گرفتم رو دوچرخه گذاشتم و پیاده بسمت خونه دوچرخه رو کشوندم و تو اون لحظات هیچی از یک فاتح جنگ کم نداشتم. خونه که رسیدم همه بکار افتادن، تو اتاق زیر شیروانی چند تا بند بستند و نونا رو مثل لباس رو بندا انداختن تا خشک بشه و قرار بود همه اینکارا مخفیانه از فامیل و همسایه ها انجام بشه و در تمام مراحل ، مادربزرگم که تنها کسی بود ، تجربه جنگ داشت مانند یک فرمانده دستورات اکید صادر میکرد و بقیه رو هدایت میکرد و همه در اطاعت محض بودن. بعد از چند روز هم در یک ساعتی که مطمئن بودیم مهمان درب خونه رو نمیزنه ، چند تا چادرشب بزرگو زیر شیروانی بردیم و نونا رو توش بستیم و حالا دیگه هیچ کاری نداشتیم و منتظر جنگ موندیم! روزها و هفته ها و ماهها گذشت و هیچ خبری از جنگ نشد و یواش یواش غرغرهای مامانم به مادربزرگم شروع شد که اینهمه نون خشکو چکار کنیم ؟ دردسرتون ندم هیچ تابستونی ما اینهمه آبدوخیار نخوردیم البته با نونای خشک جنگ و بدیش این بود که نونا بوی خاک گرفته بود ولی چاره ای نبود نه میشد اسراف کرد و نونا رو دور ریخت و نه میشد مقداریشو به کسی داد، چون میترسیدیم لو بره که این همه نونو برا چی خریدیم! و این راز برای همیشه در خانواده ما مخفی ماند! اون موقعها هنوز نون خیلی مقدس بود، تو خیابون و کوچه ها که راه میرفتی ، بارها میدیدی که زنی یا مردی خم میشه و یک خرده نون رو از زمین بر میداره و فوت میکنه و میبوسه و بعدش تودرز آجرای دیوار و یا لبه پیش آمده دیوار میذاره و تو کوچه ها، رو دیوارا و لای آجرا مقدار زیادی از این خورده نونا بود که بعضیاش مال ماهها پیش بود و من ندیدم که حتی پرنده ها به اینا توجه کنند و هیچوقت نفهمیدم مردم با چه هدفی اینکارو میکنن، البته اونا فقط هدفشون این بود که زیر پا نباشه وبه بعدش کاری نداشتن.اینم از اون رسمای بود که در گذر زمان فراموش شد و الان مردم نون درسته رو خشک شده یا کپک زده دم در خونه میذارن.

روزای جمعه برنامه حموم عمومی داشتیم که این اواخر میرفتیم حموم نمره (خصوصی) و تو حموم بیشتر بچه های مدرسه رو میدیدیم چون همه مردم با یک برنامه زندگی میکردند و تازه تو خونه هم کلی برنامه ها بود که به جمعه ها اختصاص داشت، گاهی تو کوچه صدا میکرد پنبه زن و صداش میکردیم بیاد تو حیاط و پنبه های لحاف تشکا رو بزنه ، یا آب حوضی صدا میکرد، میاوردیمش آب حوضو خالی کنه، و خلاصه تا شب خیلی از مشاغل از جلو خانه ها رژه میرفتن و صدا میکردن و مشتریهاشونو پیدا میکردن از چاقو تیز کن و برف انداز و چاه خالی کن و فروشندگان دوره گرد و خریدار لوازم عتیقه و حتی گداها هر کدام با وزن و قافیه مخصوص بخود آهنگی سرمیدادند که منحصر بفرد بود و اهالی از روی آن میشناختنشان. اون روزا مغازه های جدیدی باز شدن که تلویزیون میفروختن و مارکای مشهورش شاب لورنس بود و آر سی ای و چند تا دیگه ولی هنوز تو شهر ما برنامه تلویزیونی پخش نمیشد و یه روز عصر تو مدرسه چند تا از بچه ها با عجله رفتن خونه که امروز برنامه های تلویزیونی افتتاح میشه و انگار از چند روز قبل تلویزیون خریده بودن و منتظر امروز بودن. من و چند تا از بچه ها در حالی که سعی میکردیم خجالتمونو پنهان کنیم که از این موضوع خبر نداریم، سرمونو به حرف زدن بند کردیم، ما تو خونمون رادیو هم نداشتیم آخه بابام میگفت حرومه ولی چند بار خونه فامیلا  داستانای شبشو گوش کردم و آهنگاشو و دلم نمیخواست از کنارش تکون بخورم و ترجیح میدادم بازی  با بقیه رو بیخیال بشم. دو سه روز بعد دوستم که همیشه زنگای تفریح با هم بودیم ، واسم تعریف کرد که دیشب بابام با یک تلویزیون اومده خونه و یک نفر هم اومده آنتنشو نصب کرده، بعد از رفتنش مامانم رفته یک لباس خوشگل پوشیده و اومده جلو تلویزیون رقصیده و هممون کلی دیشب  خوشحالی کردیم ، منو میگی؟ رقص؟ تلویزیون؟ خوشحالی؟ انگار دیگه معنی هیچکدوم از کلماتی که دور و برم بود را نمیفهمیدم، خیلی احساس عقب ماندگی بهم دست داد این دوستم هم خونه شون کوچکتر از ما بود و هم جاش خیلی دورافتاده تر ولی الان احساس میکردم که انگار خوشبختیهایی داره که ما نداریم و نمدونم چی گفتم که دلخور شد و رفت و یکی از بچه هایی که خانوادش مث خانواده من حروم و حلال سرشون میشد، پیشم اومد و گفت دیگه با این پسره نگرد. اینا تلویزیون دارن و جاشون تو جهنمه! یک کم از اینکه این پسره با این همه خوشبختی میره جهنم دلم خنک شد ولی بازم هر چی فک میکردم میدیدم دلم میخواد بابام تلویزیون بخره و مامانم از خوشحالی لباس خوشگل بپوشه و بیاد برقصه و هممون خوشحال باشیم!!!

 سعدی نام  بهمن 96

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل
  • محمد تقی سعدی نام

قصه نبش قبر2

چادرنشینها

مدرسه به خونمون نزدیک نبود، جایی که زندگی میکردیم جزو مناطق تازه ساز بود و هنوز یک تیکه هایی بینش ساخته نشده بود و بیابون بود. برای رسیدن به مدرسه باید از این زمینهای خالی رد میشدیم. اون سال ما تازه به این شهر اومده بودیم و کلی پرس و جو کردیم که کجا ثبت نام کنیم. منطقه ما فقط یک مدرسه داشت که اونم دخترانه بود اسمشم مدرسه آذرمیدخت. اولش نمدونستیم دخترونه است، روز اول مهر بود و وارد دفتر شدیم و گفتیم اومدیم ثبت نام کنیم ، از نگاه مدیر مدرسه که انگار قاتل باباشو میدید ، فهمیدیم.  کلی به همه پسرا بدو بیراه میگفت و گفت من اجازه نمیدم شماها کنار این دخترای گلم باشین. حس گرگ بودن بهم دست داده بود، نه، حس کسی که مریضی مسری داره مثل وبا ، یا هرچی. مونده بودم باید چکار کنم ، این مدلشو تجربه نکرده بودم. فک میکردم براحتی ثبت نام میکنم و خلاص. حالا داشت تبدیل به جنگ دخترا و پسرا میشد. از لحن مدیره معلوم بود که فقط من نبودم، خیلیا برا ثبت نام اومدن و یه جوری تحت فشاره که داره برام استدلال میاره. میگفت پاشین برین تو مدرسه های شهر. شما که پسرین! مدرسه های تو شهر خیلی دور بود یعنی باید با تاکسی رفت و آمد میکردیم از اون گذشته آموزش پرورش این مدرسه رو معرفی کرده بود و قطعا اشتباه نکرده بود . پس معلوم نبود که مدیره با کی دعوا داره. خانم ناظم منو راهنمایی کرد تو حیاط بزرگ مدرسه تا ببینیم چی میشه.دیدم بیست سی تا پسر دیگه هم گوشه حیاطن! نگرانی هممونو عذاب میداد. از اینکه روز اول مدرسه ما گوشه حیاط بودیم و دانش آموزای دختر سرکلاس، اذیت بودیم ، فک میکردیم داریم از قافله بشری عقب میافتیم. هیچوقت اینقدر آرزوی سرکلاس بودن و درس خوندن درمون زنده نشده بود. زنگ تفریح که خورد و دخترا جیغ زنون وارد حیاط مدرسه شدن ، دیدنی بود. ما مثل آدمای گناهکار یه گوشه ای به دیوار چسبیده بودیم و دخترا انگار دارند به حیونای توی قفس باغ وحش نگاه می کنن. و با هم پچ پچ میکردند و میخندیدن . نمدونم چرا مارو داشتن مسخره میکردن؟ البته خیلی زود خودشونو جمع و جور کردن و لباساشونو صاف و صوف کردن یکی موهاشو مرتب میکرد چن تاشون راه رفتنشونو فراموش کرده بودنو یکیشون تلنگری خوردو نزدیک بود بیفته، حالا نوبت ما بود که بخندیم. البته خیلی زود خودمونو کنترل کردیم چون نگاه خانم ناظم به ما بودو ما هنوز پامون رو پوست خربزه!یکی از دخترا به من نزدیک شد و گفت با یک پسر باهش بریم دفتر. از مدل موهاش خیلی خوشم میومد ،یک دسته موی وسط سرشو از جلو پیشونیش به عقب شونه کرده بود و بسته بود ، انگار یک رودخونه وسط سرش بود که جهتش با بقیه موهاش فرق میکرد ،یه جوری تو مدرسه متفاوت بود. دلم میخواست بشینم باهش در مورد اوضاع مدرسه معلما حرف بزنم ولی خیلی به نظر خودخواه  میومد و گردنشو راست گرفته بود با غرور قدمهای کوتاه برمیداشت. شاید اونم میدونست که مدل موهاش قشنگه! پشت سرش رفتیم و با اشاره یکی از معلما یک سبد موزو برداشتیم که بین پسرا تقسیم کنیم. اون سال اولی بود که تغذیه رایگان در مدارس اجرا میشد و اینم روز اولش. پسرا غصه بلاتکلیفیشونو با دیدن موزا فراموش کردن. چیزی نگذشت که حیاط مدرسه پر از پوست موز شد. ما بیست سی تا پسر هنوز به دیوار مدرسه چسبیده بودیم و احساس غریبه بودن داشتیم ولی جیغ دخترا حیاطو برداشته بود. موز دخترایی که احساساتی بودنو میخواستن اونو با خواهرشون یا مامانشون بخورنو برمی داشتنو فرار، اون دختره هم گریه کنون یا جیغ زنون دنبالش ، یک گروه هم تشویقشون میکردنو از این هیجان احساس زنده بودنو خوشحالی. فقط وقتی از جلو ما رد میشدن انگار تازه یادشون میومد که ما هم هستیم و یک کم سعی میکردن باشخصیت تر از جلو ما رد شن ، ولی مگه میشد؟ اون سالا موز خیلی مهم بود یعنی هیچ خوردنی و یا طعمی خودشو با موز نمتونست مقایسه کنه. تازه وارد بازار ایران شده بود و چنان در مورد مقوی بودنش صحبت میشد که انگاری با یک کیلوش میشد رستم شد! اون دختره دوباره بهم نزدیک شد و گفت پوستا موز پسرا رو تو همون سبد جمع کنمو ببرم پشت دفتر. از اینکه برای توزیع تغذیه رایگان ، من انتخاب شده بودم راضی بودم و خودمو یک سر و گردن از بقیه بالاتر حس میکردم.بچه ها پوستا رو تو سبد ریختن و رفتم طرف دفتر. خانم ناظم صدام کردو گفت امروز برین خونه تا ببینیم تا فردا براتون چکار میکنیم. خانم مدیر موافقت کرده بود پسرا رو تو کلاسای جدا تو مدرسه بپذیره. خبرو به بقیه گفتمو همه مون یک کم با خیال راحتتر رفتیم خونه.

موقع برگشت موضوع جالبی رو دیدم یک گروه چادر نشین داشتن تو بیابونی جلو خونه ما چادر میزدن. چند تا اسب و الاغ داشتن و هف هشت تا هم سگ و چند تایی بز و گوسفند.وقتی من رد میشدم ، دو تا چادر زده بودنو بقیه رو داشتن نصب میکردن.  زن و مرد پا بپای هم کار میکردن ، چوبای کوتاهو تو زمین میکوبیدن تا طنابای چادرو به اونا محکم کنن و یک چوب بلند هم که زیر خیمه چادر میخورد و همین، نه آجری، نه سیمانی نه تیرآهنی و نصف روزه کل شهرشون علم میشدیک کم تعجب کردم آخه چادرنشینا فصل سرد به مناطق گرمتر میرفتن و نمدونم اینا اول پاییز اینجا چکار میکردن؟ چند تا بچه هم همون دورو بر ، اینور اونور میرفتن. یکی از سگاشون تازی بود، ازین سگایی که قد بلند دارن  و شکمشون تقریبا به کمرشون چسبیده و خیلی سفید، چند تا هم سگ گرگی بزرگ پشمالو داشتن، یکی دو تا هم از همین سگای معمولی که دوروبر ما زیاد بود. جرئتشو نداشتم بهشون نزدیک بشم و یا وایسم نگا کنم ولی در حال ردشدن از جاده خاکی که درست به روبروی در خونمون ختم میشد اونارو زیر نظر داشتم.

                             

 تو خونه از ماجرای مدرسه دخترانه و اتفاقایی که افتاد تعریف نکردم ، آخه بابام خیلی مذهبی بودو ترسیدم نکنه طرف خانم مدیرمونو بگیره. و من تا حالا مدرسه مختلط نرفته بودم و بدم نمیومد تجربه جدیدی داشته باشم. از چادرنشینا هم چیزی نگفتم حتما خودشون دیده بودن ،  از تو ایوون خونه ویلایی مون که اجاره کرده بودیم کل بیابون روبرو تا جایی که دوباره خونه ها شروع میشد دیده میشد و از جمله چادرنشینایی که سمت راست جاده خاکی جا خوش کرده بودن. از فردا مشکل مدرسه حل شدو ما تو یه کلاس نشستیم هر چند تا چن روز معلم نداشتیم و یک پیرمرد خیلی بداخلاق که فک کنم یکی از معلمای مدرسه بود هر یک ربع با عصبانیت در کلاسو باز میکردو بهمون میفهموند که سرصدا نکنیم یکی از بچه ها رم مبصر انتخاب کردن که اسم بدها رو رو تخته بنویسه و بعدش بدن دست خانم ناظم. منم که با یکی از بچه ها مامور تغذیه رایگان بودیم و به دفتر رفت و آمد داشتیم و هم مبصر و هم اون معلم بداخلاق بیشتر مراعاتمونو میکردن. بعد از سه چار روزم یواش یواش پای معلما به کلاسمون باز شدو درس و تکلیف شب و غیره. چند تا از معلمامونم زن بودن . یکیشون که فقط راه میرفت و درس میداد. یکبارم از من سئوال درسی کرد و بجای اینکه در مورد جوابم اظهارنظرکنه ، غش غش خندیدو گفت پسرجان تو اهل کجایی؟ منم مشهدی بودم و لهجه داشتم ، بدجوری ضایع شدم. بچه ها هم وقتو برای خندیدن و مسخره کردنم کاملا مناسب دیدن. همونجا بود که مجبور شدم تو شهر جدید لهجه قبلیمو فراموش کنمو سعی کنم تهرونی حرف بزنم . البته دیگه هیچوقت من از این خانم معلمه خوشم نیومدو باهش لج بودم .یک خانم معلم دیگه مون که جونتر و خوشگلتر بود از وقتی که میومد رو صندلی چوبی معلما مینشست پشت یک میز چهارپایه چوبی که بیشتر شبیه میز نهارخوری 4 نفره بود و روشم همیشه یک دفتر حضورو غیاب بود. خیلی وقتا هم یک تکلیفی به ما میگفتو سرشو میذاشت رو میزو میخوابید. پسرای شیطون کلاسم مدام مدادشونو زیر میزشون مینداختن تا موقع برداشتن نگاهی به زیر دامن خانم معلم بندازن و گزارش بدن که شورتش چه رنگیه. میزای ما هم یک نیمکت چوبی دو،سه نفره بود که جلوش یک میز به همان قد با جامیزی برای کتاب دفترامون. چیزی که هیچوقت برا من حل نمیشد این بود که دو سه نفر گزارشای مختلفی از رنگ شورت خانم معلم میدادن. فک کنم زیر میز میرفتن ولی روشون نمیشد نگا کنن فقط داشتن واسه بقیه کلاس شجاعت میذاشتن. یک خانم معلم زبان انگلیسی هم داشتیم که خیلی خوش اندام و قد بلند بود و لباسای شیک میپوشید و همیشه آرایش کرده بود منتها حامله بود . کلاس ما سه ردیف نیمکت داشت که سه نفر روی هر کدوم مینشستیم ، من نیمکت وسط بودم و جلو ، این معلم خوشتیپمون عادت داشت بیاد شکمشو به پشت میز نیمکت ما بچسبونه و درس بده،بنابراین بیشتر زنگ کلاس، بالای سر من ایستاده بود و دائما آب دهانش پرت میشد رو کتاب دفترم ، که من فک میکردم مال حاملگیشه و وقتی کلاس تموم میشد کتاب و دفترم تقریبا خیس بودن و هیچ راه حلی در طول سال من نتونستم برا این مشکل پیدا کنم. 


یک معلم تاریخ داشتیم که مرد بود و همه خیلی دوسش داشتن و خوش زبون بود و از خاطراتش تعریف میکردو در عین اینکه کنترل کلاس دستش بود ولی نرم برخورد میکرد و هیچوقت با کسی دعواش نشد حرفاش بوی سیاسی میداد و ما خیلی دوست داشتیم واسه مون حرف بزنه . بقیه معلمامون هم مردبودن و خیلی خشن و ما باهشون نه احساس راحتی میکردیم و نه درسشونو میخوندیم ، چون دوسشون نداشتیم.در هر حال من شاگرد سوم کلاس بودم و بیشتر با دو نفر که شاگرد اول و دوم بودن میپریدم ولی گاهی با بقیه بچه های کلاس هم یک حشر و نشری داشتم. یک نفر مردودی سال قبل تو کلاس داشتیم که چون یکبار همین درسا رو خونده بود احساس رقابت با منو داشت و چند بارم بیرون مدرسه وایستاده بودیم تا یک دست و پنجه ای باهم نرم کنیم. با اینکه من اهل دعوا نبودم و خیلی هم در این زمینه هنری نداشتم، ناچارا کم نمی آوردم و پیشنهاد دعوا رو میپذیرفتم و چند تا مشت جانانه نوش جان میکردم و حالا چند تا ضربه نه چندان کاری هم میزدم تا موقعیتم از دست نرود. اینا هم چیزایی نبود که من تو خونه مطرح کنمو از نظرات دیگران بهره مند بشم و در مجموع تلاش میکردم خودم راه مناسبی رو پیش بگیرم. عملا دخترای مدرسه تو ساختمونی بودن که دفتر مدرسه بود و پسرا تو یه ساختمون جدا، بنابراین ما بجز زنگای تفریح و تو حیاط مدرسه و موقع صف بستن اول صبح با اونا برخوردی نداشتیم. وتنها تفریحمون این بود که زنگای تفریح یواشکی چندتایی که بیشتر تو چشم بودنو زیرنظر بگیریم و تو دلمون بهشون ابراز علاقه کنیم و بس. البته پسرایی بودن که دم در مدرسه وایمیستادن و شماره شونو رو یه تکه کاغذ به دخترا میدادن ولی اکثرا زندگی خودشونو میکردن. مدیر مدرسه هم که از پسرا دل خوشی نداشت و پاشو تو ساختمون ما نمیذاشت و فقط این خانم ناظم بود که بعد از زنگ تفریح ، تو ساختمون ما سرمیکشید تا مطمئن بشه که همه سرکلاسا رفتن و میشه معلما رو بفرسته سرکلاساشون. یک بارم وقتی تقریبا همه رفته بودن سر کلاس ، رو پله های ساختمون پسرا ایستاده بود که باد تندی وزید و دامنشو تا نافش بالابرد و اون تلاش میکرد که بگیرتش و پایین بیارش که منو یکی دو تا از بچه ها خجالت کشیدیم و سرمونو پایین انداختیم و زود رفتیم تو کلاس. همون روزای اولی که از مدرسه به خونه میرفتم تو مسیرم و پشت یک خونه یک سگ مرده ، افتاده بود ، با اینکه مسیر اصلی نبود من راهمو از اونطرف کج میکردم ببینم چی میشه ، تازه دعا هم میکردم که همسایه ها نفهمند و چالش کنن! و اینجوری ماهها سیر تبدیل یک سگ به اسکلتو نظاره میکردم. اما بگم از اون چادرنشینا، من روزی دوبار صبح و عصر از جلو اینا باید رد میشدم. بعد از اینکه مستقر شدن ، دیگه کار زیادی نداشتن. زناشون شیر میدوشیدن و با کنده چوب غذا درست میکردن و زیر آفتاب کارای دستی میکردن، مرداشونم هیچ کاری نداشتن و بازی میکردن، بگمونم قمار میزدن ، چون گاهی وقتا صداشون بلند بود و داشتن دعوا میکردن و زنای با ابهتشون زیرچشمی مراقبشون. گفتم که چند تا هم بچه داشتن که یک کم از من کوچیکتر بودن. یکی دوبار یکی از پسرا که از من با کیف مدرسه ام حال نکرده بود و خوشش نیومده بوده، سگا رو بطرف من چخ کرد و من بیچاره از ترس هف هشت تا سگ به سمت خونه میدویدم و سگا دنبالم و اون پسرای چادرنشینم تفریح. این چند بار شیطنت این بچه ها باعث شده بود که سگا جزو ماموریت دائمی خود بدونن که باید موقع رد شدن من یک چشم غره ای برن و یا چند قدم دنبال سرم کنن. اون سال زمستون خیلی زودتر از موقع سر رسید و برفهای پشت سرهم اومد- گمونم اواخر آبان یا اوایل آذر- و درجه حرارت خیلی پایین اومد طوری که ما افتخار میکردیم بعنوان سردترین شهر با منهای 20 درجه اسممون تو اخبار رادیو گفته میشه. یکی از این روزا من کت و کلاه کردم که اول صب برم مدرسه، کلی خودمو روبخاری گرم کردم و گرما ذخیره کردم که تا رسیدن به بخاری مدرسه دووم بیارم. با اینحال همیشه با مژه های برفک زده و دماغ سرخ شده و دستایی که جون حرکت کردن نداشت ، میرسیدیم مدرسه و مضحکه بقیه دوستان میشدیم. خلاصه اول صبحی از در خونه بیرون آمدم و با فکر سگها ، شروع به حرکت کردم، چادرنشینها هنوز از چادراشون بیرون نیومده بودن و سگها هم خوابیده بودن، ولی با حرکت من ، چشماشونو باز کردن و همینطور که سرشون رو زمین بود شروع کردند به خرناس کشیدن ، منم در حالی که چشمم به اونا بود آروم ،آروم تا میان راه رفتم که درست مقابل اونا میشد و از اونجا ناگهان با سرعت شروع به دویدن کردم و همین باعث شد که سگها هم عوعوکنان ، با سرعت دنبالم کنن، من بدو، سگا بدو ، که ناگهان یک جا یخا زیر پام شکست و توی یک گودال کوچک آب افتادم. یخو سرما تمام بدنمو گرفت، سگا هم خوشحال از اینکه وظیفه شون انجام شده به سر جای قبلیشون برگشتن. منکه هنوز صدمتر از خونه دور نشده بودم ، اشک ریزان و یخ بسته به خونه برگشتم و از شدت سرما تقریبا روی بخاری نفتی رفتم. 


پس از یکساعت با گرم شدن مجدد و خشک شدن لباسها، به سمت مدرسه حرکت کردم. منکه تا حالا تو عمرم دیر به مدرسه نرفته بودم ، صد نوع داستان رو مرور کردم که تحویل معلممون بدم بجز داستان اصلی، از فوت پدربزرگ تا تصادف با ماشین و گم شدن کلید درخونه و خلاصه هر چی که فک کنین. با این همه داستان آماده شده ، به محض اینکه در کلاسو باز کردم، کلاس از خنده منفجر شد و معلم و همه بچه ها شروع به خندیدن کردن، همه دروغهام از یادم رفت ولی خوشحال بودم که جواب عصبانیت معلمو نباید بدم. یکی از همکلاسیا صحنه سگا رو از دور دیده بود و با آب و تاب تو کلاس تعریف کرده بود.

سعدی نام آذر 96

SADINAM.COM         آدرس سایت

YOUROFICE@ تلگرام                                  

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

قصه نبش قبر 1

داستان خاطرات قدیمی

با تشر بابام ،برا نماز صبح از خواب پریدم تو اون روز سرد از زیر کرسی در اومدن سخت بود، مادرم با چادر نماز ، وسط اتاق داشت نماز میخواند. همه توی یک اتاق سرد ، زیر کرسی میخوابیدیم. یاد اون روزی افتادم که کرسی بخار کرده بود و هممون بحال استفراغ افتاده بودیم. خانمجانم (مادربزرگ)میگفت ذغالش خوب نبوده، ولی نه ، قبل از اینکه ذغالها سرخ بشن ، با خاکستر روی اونارو پوشونده بودند و دی اکسید کربن حاصله همه رو بحال خفگی انداخته بود. با اون حال بد تهوع ،تو هوای سرد تو حیاط باید میموندم تا حالم سر جاش بیاد. 

منقل- چهارپایه کرسی-کرسی

تو همین فکرا بودم که بابام نمازشو تموم کرده بود و داد بلندی سرم کشید که همه نماز خوندن ، تو هنوز پا نشدی - تارکصصلات-(تارک الصلواه) با دلخوری از زیر کرسی خودمو بیرون کشیدم رفتم تو حیاط. خیلی سرد بود. چند روز قبل برف سنگینی باریده بود بجز یک راه باریک که برفش با پا کوبیده شده بود بقیه حیاط پر از برف بود پام به دیواره برف خورد و رو دمپاییم و انگشتام پر از برف شد. انگشتای پام میسوخت، پامو تکوندم که برفاش بریزه. به  توالت گوشه حیاط رسیدم درب حلبی توالت موقع باز شدن به برفای کف حیاط  گیر میکرد و بزور باز میشد در رو بستم توالت یخ بود  یک کلپاسه روی آجرای دیوار توالت تند تند می دوید. سنگ توالتمون  موزاییکی و گود بود و  برف و یخ روی جای پاهاش وحشت افتادن توی توالت رو بیشتر میکرد.

کلپاسه

سنگ توالت موزاییکی

 یادمه یک صبح زود مثل امروز که اومده بودم توالت، خروسمون افتاده بود ته کاسه توالت و نمتونست تکون بخوره. با کمک بزرگترا درش آوردیم. شیر آب توالت قندیل بسته بود و لوله آفتابه مسی هم نصف لولش با یخ بسته بود.  وقتی آفتابه مسی سنگین رو کج کردم و آبش رو دستم ریخت ، انگار دستم با چاقو بریده بود و میسوخت ، بهر زحمتی بود خودمو شستم ، اشکم در اومد ولی چاره ای نبود ، مادرم میگفت اگه خوب خودتو آب نکشی ، نجسی و فرشته ها دیگه تو خونه مون نمیان. با اینکه تا حالا فرشته ها رو ندیده بودم ولی دوست نداشتم تو خونه مون نیان.

آفتابه مسی

 بدتر از اون وضو گرفتن تو آبای یخ حوض وسط حیاط بود . یک کم از یخ کنار حوض شکسته شده بود و باید طوری دستمونو تو آب میزدیم که به یخ کنارش نخوره و خونی نشه. وقتی آب یخو به صورتم زدم ، صورتم میسوخت و فک کردم داره باد میکنه ،تو خونه مونم دستشویی و توالت داشتیم ولی میگفتن اگه استفاده کنیم ، خونه بو میگیره و نجس میشه. پس باید میرفتیم تو حیاط. زمستون تابستونم سرشون نمیشد ، حتی اگه خیلی مریض بودی، اصلا انباریش کرده بودند که کسی هوس استفاده از اونجا رو نکنه، درست مثل حموم توخونمون. داشتیم ولی انگار دکوری بود . تو سرما و گرما باید میرفتیم حموم عمومی. با اون دلاکایی که با کیسه های زبرشون پوستمونو میکندند. تازه خوشحالم بودیم که چند جای پوستمون قرمز شده بود و میسوخت ، معنیش این بود که خوب تمیز شدیم.

 حوض وسط حیاط

بعد وضو گرفتن تو آب یخ ، تمام بدنم میلرزید و همین لرز سرعتمو برا بالا رفتن از پله های لیز و رسیدن به اتاق بیشتر کرد. دمپاییامو پشت در اتاق درآوردم و با عجله وارد اتاق شدم.  مواظب بودم که مادرم نبینه که پاهام تو برفا خیس شده ، و گر نه باید وایمیستادم تا پام خشک بشه و قالیمون نجس نشه! خانمجانم که زودتر از بقیه برا نماز بیدار میشد، عالدینو(والور- چراغ نفتی) روشن کرده بود و من یخ زده ، عالددینو بغل کردم و سرمو اینقدر پایین آوردم که بوی سوختگی موهام به مشام رسید. دلم نمیخواست از بغل عالددین بیرون بیام.

عالددین

 همه نمازشونو خونده بودند. غرش پدرم بهم فهموند که دیگه نمیشه نمازو تاخیر انداخت. خوبیش این بود که دو رکعت بیشتر نبود. با عجله خم و راست شدم تا بتونم دوباره عالددینو تو بغلم بگیرم ، شاید یک کم گرم بشم. 

نقاشی از پریسا

اتاقمون یخ بود، فقط زیر کرسی بود که گرمای مناسبی داشت. که اونم تا خوب دست و صورتمون خشک نمیشد ، نمیشد زیرش رفت، آخه نجس میشد!!! با تموم شدن نماز ، چشم غره همیشگی بابام بعد نماز ، از نظرم دور نماند که همیشه میگفت نمازت به کمرت بخوره. آخه با حضور قلب نماز نمیخوندم و بقول اون بجای نماز خوندن ، کله ملاق میزدم. وقتایی که با خواهرم تنها بودیم بعد نماز دور اتاق میدویدیم که نماز به کمرمون نخوره!!! هنوز خوب عالددینو بغل نکرده بودم که خانمجانم چهاردری رو به ایونو باز کرد تا هوای اتاق عوض بشه! حتی لحاف کرسی رو هم بالا میزد تا هوای اونجا هم عوض بشه یا به عبارتی یخ کنه ! ظاهرا همه اعضای خانواده ، شرایطو تحمل میکردند، نمدونم چرا فقط برای من  سخت بود. بالاخره تهویه لازم زیر کرسی انجام شد و باز موفق شدم زیر کرسی یخ کرده ولی با امید گرم شدن بخوابم. هنوز چشمام گرم نشده بود که دوباره با تشر بابام از خواب پریدم. صب شده بود باید میرفتم نون میخریدم. همه بلند شده بودند. بازم من آخرین نفر بودم . پولو تو مشتم گرفتم و دمپاییهامو پوشیدم و زدم بیرون ، دو تا از پله های پشت درمون زیر برف بود، سطح کوچه یکمتر با برف بالا اومده بود که مال چند برف پشت سرهم بود که اومده بود و این آخریش که میگفتند بی سابقه بوده. چند بار رو برف و یخا سر خوردم ولی نیوفتادم.

 نونوایی بربری سر کوچه بود همه با زیرشلواری  میرفتن نون میخریدن. آدم بزرگایی که سرشون به تنشون می ارزید ، یک عبا هم رو دوششون می انداختن.به نونوایی رسیدم ، دو تا پیرزن و یک مرد و یک پسر کوچکتر از خودم جلوم بودن، تو نونوایی گرم بود، به نونواها حسودیم میشد که کنار تنور گرم میشدن، تنور تو زمین بود و دونفر دو طرفش نشسته بودن. یکی خم میشد نونو به تنور میچسبوند و وقتی پخته میشد در میاورد و مینداخت رو سبد کنار دستش ، نفر دیگه هم چونه های خمیرو بشکل نون در میاورد و روی یک دمکنی کثیف نیم سوخته می کشید که شاطر به تنور بچسبونش ، یکی هم که ایستاده بود نونا رو از تو سبد ورمیداشت و به میخ میزد تا خنک بشه ، بعدشم میداد به مشتریا. لای انگشتای پام پر از برف بود و میسوخت و قرمز شده بود، همیشه پاهام تو زمستون سرمازده بود و گاهی برای اینکه خوب بشه ، تو آب شلغم میذاشتیم. نمدونم چرا رسم نبود که کفش بپوشیم، هیچکس برا نون خریدن و کارای دم دستی نمیپوشید، مرد و زن و دختر و پسر، گویا کفش و لباس تقدس داشت، فقط موقع مدرسه میپوشیدیم. بقیه وقتا لباس تو خانه! از پنجه های پام بدتر، سرمایی بود که از پاچه های گشاد زیرشلواریم بالا میرفت، ورجه ورجه میکردم تا نوبتم بشه، بدیش این بود که همه ده ، دوازده تا نون میخواستن و دیر نوبتمون میشد، یک دختر اومد پشت سر من، با زیر شلوار و یک بلوز تریکو سفید و دمپایی صورتی بدون جوراب و یک چادر گلدارم رو سرش انداخته بود که از دورش باد میخورد و موهای پتش و لباساشو نمیپوشوند. اونم تو دمپاییش پر برف بود و انگشتاش رنگ دمپاییش شده بود چیزی که خیلی جلب توجه میکرد و سرما و صف نونوایی رو از یاد میبرد ممه های کوچکش بود که تازه سر زده بود و از زیر بلوزش خودنمایی میکرد.  نفهمیدم از کدوم طرف اومد. دختره وقتی دید دارم نگاش می کنم ، با غرور بلوزشو پایین کشید و صاف کرد و چادرشو رو زیرشلوارش انداخت که دیده نشه.جرئت نمیکردم خوب نگاش کنم فک میکردم نونواهه حواسش به منه. از کار خودم خجالت میکشیدم. همین حواس پرتی باعث شد زود نوبتم شد و اینقدر یخ زده بودم که بسمت خونه دویدم و نفهمیدم دختره کجا میره! تو راه جند تیکه از قسمتای برشته و سوخته نونو کندم و خوردم.

 نون بربری مشهد-البته دراز بود مثل سنگک

تو این هوای سرد ، نون داغ واقعا کیف میداد. با اینکه هر روز من نون میخریدم ، ولی همیشه نون بیات میخوردیم. بابام میگفت اول نونای قبلی باید خورده بشه، بازم من خوشبخت بودم که تو راه چند تیکه نون تازه و داغ میخوردم. وقتی با پاهای قرمز شده رسیدم خونه، همه سر سفره بودن و داشتن نونای دیروزو با کره و مربا میخوردن. نونای تازه رو تو قابلمه نون گذاشتیم ، خواهرم دستشو دراز کرد و یک تکه بزرگ نون تازه کند که بخوره ، بابام اخم تندی بهش کرد  و اون از خجالت قرمز شد. منم دلم میخواست با نون تازه صبحانه بخورم ولی نمیشد. مادرم برا ماها سهم کره و مربا میذاشت ولی بابام و خودش از تو ظرف میخوردن، چیزی که همیشه باعث حسودیم میشد، این بود که هر لقمه بابام به اندازه کل سهم هر کدوم از ما، کره داشت.

ادامه دارد.......

سعدی نام آذر 96

SADINAM.COM         آدرس سایت

YOUROFICE@ تلگرام                                  

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

Add URL