دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

داستانی،انتقادی،مدیریت پروژه های ساختمانی

دلنوشته

دفتر ما در مشهد دفتر شماست
پیگیری قراردادها و فعالیتهای ساختمانی شما در مشهد
با تجربه 30 ساله در مدیریت پروژه های ساختمانی تاسیساتی
09153118727

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پیوندها

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سعدی نام» ثبت شده است

خدمت اجباری سربازی، آخرین نماد دوران بردگی

در روزگاران قدیم حکام محلی و خانها ، مامورین دریافت مالیات هم بودند و از روستاها مالیات میگرفتند و خانواده هایی که توان پرداخت مالیات را نداشتند باید جوانانشان را بعنوان سرباز میدادند و گاهی هم در قبال یک مقدار مشخص زمین کشاورزی (بنه یا جفت) هم مالیات میداند و هم سرباز. در ابتدای جنگ اول جهانی و برای ساماندهی دفاع کشوری، قانون سربازی اجباری در سال 1294 بتصویب مجلس شورا رسید و بر اساس این قانون از هر 10 نفر بالای 21 سال، یک نفر بمدت دو سال به سربازی اعزام میشد و فردی که قرار بود داوطلبانه به سربازی برود ، کمکهایی از 9 نفر دیگر دریافت میکرد(مجموعا حدود صد تومان). بعدها هم سرباز گیری وظیفه وزارت کشور شدهم بسته به نیازتعداد قابل توجهی معاف میشدند.با اینکه کشور در هیچ جنگی درگیر نشد ، قوانین سختگیرانه نظام وظیفه مردم را آزار میداد و نکته جالب اینکه سربازی سدی در مقابل دانش اندوزی و یادگیری قرارگرفته است به این شکل که از 16 سالگی به هیچ نوجوانی اجازه خروج از کشور داده نمیشد که نکنه بخواد از سربازی فرار کنه و اینگونه امکان هر گونه ادامه تحصیل مردممان را در خارج غیرممکن کردیم و همچنین اگر فرد در سال اول بهر حال در کنکور که آنهم به میزان یکدهم دیپلمه ها بود ، قبول نمیشد باید پیه سربازی رفتن و دو سال اتلاف وقت را به تن خود میمالید و صد البته بعد دو سال بادخوردن هم دیگه امکانی برای رفتن به دانشگاه نبود.بعد از انقلاب بنظر می آمد که داریم به موضوع سربازی هوشمندانه تر نگاه میکنیم و در اسفند 57، مدت سربازی به یکسال کاهش یافت. که با شروع جنگ ، وحشت، قانونگذارانمان را فرا گرفت و در سال 63 قانون وظیفه اجباری 30 ساله را تصویب کردند که شامل 2 سال دوره ضرورت، 8 سال دوره احتیاط، و دو دوره 10 ساله ذخیره اول و دوم بود یعنی دو سال بردگی را به سی سال بردگی در صورت لزوم افزایش دادیم و این در حالی بود که کشور، بازپس گیری زمینهای اشغال شده توسط دشمن در جنگ 8 ساله را ، با مردم داوطلب کسب نمود و نه با سرباز اجباری! و ما که در تاریخ، به جنگ زنجیر مابین ساسانیان و اعراب می خندیم که بپای سربازان ایرانی زنجیر بوده که از صحنه جنگ فرار نکنند و نتیجه اش هم همان شد که دیدیم، اینگونه قانون اجباری سربازی 30 ساله را تدوین می کنیم و شاید این قانون را از افتخارات هم میدانیم! 

جالبه با تمام شدن جنگ ، برای تنبیه دشمنان ایران و اسلام! روزبروز قوانین سربازی را سختتر کردیم و صدور سند و گواهینامه رانندگی و هر کاری که برای زنده بودن لازم است را به پایان خدمت سربازی وصل کردیم. در دهه 70 با افزایش قابل توجه سرباز مواجه شدیم و بجای اینکه دوره سربازی را کاهش دهیم و یا افراد مازاد را معاف کنیم، دو سال عمر جوانانمان را تباه کردیم و حتی بعنوان کمک شوفر در اتوبوسهای خط واحد هم از آنها استفاده شد و همه اینها برای این بود که هم مردم پررو نشوند و هم دشمنانمان بدانند که ما سرباز جنگی خیلی داریم . در دهه 70 و 80 بیشتر مجموعه های دولتی از سربازان استفاده و یا سوء استفاده میکردند. سازمان اتوبوسرانی، شهرداری، وزارت بهداشت، آموزش پرورش، جهاد سازندگی، دانشگاهها و در مجموعه های نظامی نیز این سربازان اضافی بلای جان همه بودند و آنها هم تلاش میکردند از این بردگان رایگان درآمدزایی کنند و لذا سربازان سر از معادن و پروژه های ساختمان سازی و راهسازی و خطوط تولید کارخانه ها و گشت ارشاد و کنترل ترافیک و مواد مخدردرآوردند و در دهه 80 که موج جوانان دهه 60 به سن سربازی رسیدند و ناگهان میزان سربازان آماده اعزام از مرز دوبرابر هم بیشتر میشد، ژستهای بینتیجه در مقابل رقبای سیاسی ، مانع از آن شد که تصمیم عاقلانه تری اتخاذ شود و اینهمه هزینه صرف نگهداری سربازانی که نیاز نداریم نکنیم و از همه مهمتر، وقت آنها هم تباه نشود. در مدت محدودی به فکر زعمای ما رسید که مانند صدر اسلام که میشد برده را با پول خرید و آزاد کرد، مشمولان سربازی هم با پرداخت وجهی، سربازی را بخرند و اتفاقا به نسبت فعلی بسیار خوب بود و عده قابل توجهی با کمک خانواده و یا درآمد خود، آنرا خریدند و چند برابر آنرا در دو سالی که کار میکردند ، بدست آوردند و از این دوران بلاتکلیفی که نه خدمت محسوب میشود، نه پیشرفت ، نجات پیدا کردند ولی خیلی زود این یکذره اندیشه را هم پاک کردیم و ترسیدیم ژست حمایت از مستضعفمانمان ، تحت الشعاع قرار گیرد حال اینکه مدتهاست این طشت از روی بام افتاده و اختلاف طبقاتی موجود، صدها برابر فبل انقلاب است

مشکلات اجتماعی سربازی اجباری

- سن سربازی اجباری 18سالگی است و دقیقا زمانی که فرد قرار است وارد جامعه شود و مسئولیتهایی را عهده داربشود

-   -  هیچ ایرانی نمیتواند برنامه ریزی کند که ادامه تحصیلاتش را در یک کشور خارجی انجام دهد و امکان پیدا کند علم را از سرچشمه بیاموزد و مجبور است آنرا از زبان کسانی بیاموزد که سالیان پیش تحصیلات دانشگاهی خارجی داشته اند و یا حتی آنرا هم نداشته و هوایی از علم از پشت کتابهای با ترجمه ناقص به مشامشان رسیده است

  -  - در سال اول کنکور مجبورند در یک دانشگاه قبول شوند تا از شر سربازی که بمعنی خداحافظی با علم و دانش است، مصون بمانند و اینگونه بود که صدها دانشگاهی که به معیارهای بین المللی حتی نزدیک هم نیستند در کشور پا گرفت و فقط توانست حس مدرک گرایی را ارضا کند و نه توسعه علم و دانش . شهرستان کوچکی که درمانگاه مناسبی برای اهالی خود ندارد در حال تربیت پزشک و مهندس است!

-    - در کشور ما ارتباط دو جنس مخالف و رفع غرایز انسانی قرار است فقط با ازدواج تامین شود که تا 18 سالگی بخاطر تحصیلات دبیرستانی ، امکان پذیر نیست و از 18 سالگی هم غول سربازی مانع آن میشود.ببینیم که یک پسر حداکثر در 15 سالگی ، بالغ است و اگر در 18 سالگی وارد دانشگاه شود، چهارسال دوره لیسانس و دو سال سربازی، در 24 سالگی تازه میتواند وارد بازار کار و زندگی شود و اگر بخواهد فوق لیسانس شود این سن به 27 سالگی و درصورت باهوش بودنش و امکان اخذ دکترا، 32 سالگی را در نظر بگیرید. یعنی دکتر کشور ما باید حداقل 17 سال ریاضت بکشد تا بتواند مانند هر موجود زنده ای ، نیازهای اولیه اش تامین شود . درست است که ازدواج با تحصیل مباینت ندارد ولی فرهنگ کشور ما حکم میکند تا پسر سربازی نرود، دختری با وی ازدواج نکند. و اینگونه ما اساس خانواده را بهم ریختیم.بعد جلسات بررسی مشکلات اجتماعی در کشور ایجاد میشود، گروههای امر به معروف و نهی از منکر درست میکنیم، گشتهای ارشاد درست میکنیم و همین سربازان دور از هر گونه امکانی را عامل جلوگیری از ارتباط دختر و پسر میکنیم! نیروی انتظامی به باغها و خانه ها و دورهمیهای دختر و پسر حمله میکند و شاکیست که چرا اینها دارند گناه میکنند! یکی از علل اصلی تغییر جدی فرهنگی کشور در ده سال اخیر و عادی شدن معاشرت دختر و پسر قبل از ازدواج ناشی از همین غول سربازی بوده است که در کنار شیوع طبیعی فرهنگ جهانی خود را نشان میدهد.

- بسیاری از دانش آموختگان ما در خارج از کشور ، پس از تجربه زیر و بم زندگی در آن فرهنگها، علاقه مند میشوند که جهت خدمت به هموطنانشان، به میهن بازگردند و موضوع الزام آنها به رفتن سربازی بلافاصله پس از بازگشت، مانع آنها میشود.

         


نگاهی به سربازی در سایر کشورها

اکنون جنگ و دفاع علمی، است که فراتر از علوم دیگر پیشرفته و بسیاری از علومی را که به آن دست یافته ایم در پرتو سرمایه هایی که در جهت توانمندکردن نظامی صرف شده، کسب شده و افرادی که برای دوران محدود و از روی اجبار ، جذب نیروهای مسلح کشور شوند توانمندی لازم در استفاده از فنون پیشرفته رزمی راکسب نمیکنند و صرفا با افزایش تلفات نظامی و دست و پاگیر شدن بقیه نیروها تبدیل میشوند  لذا برخی از کشورها دوران خدمت اجباری به میهن را مانند نروژ و دانمارک دارند ولی اجازه نمیدهند مردم کوچه و بازار وارد نیروهای رزمی شوند

-    - 123 کشور دنیا ترجیح داده اند نیروهای رزمی دلخواه خود را استخدام و آموزش دهند  تا بتوانند در مواقع لازم بعنوان یگ گروه حرفه ای وارد عمل شوند که اینگروه معادل 61 درصد کشورها هستند و شامل تمامی مغزهای متفکر دنیا مثل آمریکا و انگلیس و فرانسه و آلمان و استرالیا و کانادا و ژاپن و ایتالیامیشوند و حتی کشورهای بسیار ضعیفی مانند اوگاندا،نپال،اتیوپی مالدیو هم جزو این دسته اند و در میان همسایگان ما،پاکستان،اردن،افغانستان،امارات،بحرین،بنگلادش،عراق،عربستان،عمان،قطر،لبنان و کویت هم بجای خدمت سربازی اجباری، از نیروهای حرفه ای استفاده میکنند. و اکثر این کشورها از دهه آخر قرن بیستم، سربازی اجباری را حذف کرده اند.

-    -از 200 کشور روی کره زمین فقط 17 کشور به سبک ما سربازی اجباری دارند که همه جزو کشورهای عقب افتاده فرهنگی و علمی محسوب میشوند و 9 درصد کشورهای جهانند عبارتند از: ایران،کره شمالی ، کوبا،لائوس،سومالی،زیمبابوه،کامبوج،لیبی،اریتره،ویتنام،سائوتام،سوریه، قزاقستان(12 ماه)،ارمنستان،ترکمنستان،تاجیکستان و مصر

-    - 7 کشور خدمت اجباری مدنی دارند (نظامی غیر مسلح) که شامل آنگولا ، روسیه سفید، اسپانیا،قبرس ودانمارک و الجزایر میشود

-    - 14 کشور ترکیب نیروهای داوطلب و اجباری دارند که گاهی دولت در کنار بقیه نیروهایش از آنها استفاده میکند و آنها در مورد محل و نوع خدمت خود حق انتخاب دارند که برخی از آنها عبارتند از:اندونزی،تایلند،چین(همه سربازانش داوطلبند)،مالزی و موزامبیک

-    - 17کشور سربازی اجباری زیر یک سال دارند که مهمترین آنها :روسیه،اتریش،فنلاند، اکراین،یونان،مکزیکند

در پایان توصیه میشود

-    - با توجه به اینکه سربازان به اندازه کارمندان برای دولت هزینه دارند، نیروهای داوطلب جذب نیروهای مسلح شوند و بصورت سرباز حرفه ای برای مدت 5 سال بکارگیری شوند

-    - سربازی اجباری بعنوان آخرین یادگار دوران بردگی از تاریخ ایران حذف شود

-    مسئولین تجربه جنگ 8 ساله را آویزه گوش کنند که این همت مردم غیور و داوطلب کشور بود که اجازه نداد اشغال خارجی ادامه یابد نه زور و اجبار دولتی . و در صورت لزوم باز هم تکرار میشود

-    - تجربه جنگ 8 ساله نشان داد علی رغم حضور بسیجی مردم در جبهه ها، عدم وجود سیستم پیوسته نظامی،کمبود تجهیزات پیشرفته رزمی و نبود سازماندهی رزمی ، تعداد تلفات ما را افزایش وحشتناکی داد و بیشتر در جنگ از بسیج و نیروهای پیشگام بعنوان کیسه شن استفاده شد تا بهره بردن از آنهمه دلیری و شجاعت در جهت پیروزی در نبرد و لذا تمام توان نیروهای مسلح در این جهت صرف گردد

-    - سیستم فعلی نظامی ایران که اساس سازمان رزمی  را سرباز ناآزموده قرارداده و بقیه فرماندهی میکنند غلط  و ناکارا است و با حذف سربازی اجباری ، در جهت درست هدایت میشود

    -    

سعدی نام  بهمن 96

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

تعطیلات کشور برای عزاداری

طبق آخرین مصوبه، 26 روز تعطیل رسمی در کشور داریم که با 52 جمعه ،78 روز میشود و بسیاری از ادارات و مدارس ، پنج شنبه ها هم تعطیلند که مجموعا 130 روز میشود و اگر 8 روز تلاقی تعطیلات رسمی با پنج شنبه و جمعه را در سال 96 کسر کنیم، 122 روز تعطیلیم!!! و دقیقا یک سوم سال. البته تعطیلات واقعی بیش از اینهاست، ماهی 2.5 روز مرخصی استحقاقی کارگران و کارمندان 30 روز در سال میشود و عید هم 7 روز تعطیل نیست و 15 تا 17 روز تعطیل واقعی باید حساب کرد و روزهای مابین تعطیلات هم که حق خدادادی مردم است.واینگونه داریم عقب ماندگی یکصدساله نسبت به ملتهای پیشرفته را جبران میکنیم.هر چند که باقیمانده سال را هم طبق آمار روزی دو ساعت بیشتر کار واقعی انجام نمیدهیم و خلاص. 190 روز کاری واقعی را اگر روزی دو ساعت درنظر بگیریم، 380 ساعت در سال میشود که معادل 50 روز کاری است و با کار در 14 درصد سال توقع ثروت و رفاه و دانش و حاکمیت بر جهان را هم در سر میپروریم. در این موضوع هم کسی مقصر نیست ، یک موضوع فرهنگی همه گیر است.فقط تو ایرانه که هر روز دانش آموزان معصوممان دعا میکنند پای معلم بشکنه و مدرسه نیاد و چه برنامه ای دارن ؟ هیچی ، یا تو کلاس با هم دیگه حرف میزنن یا اگه بخت باهشون یار باشه ، ناظم اجازه بده برن تو حیاط و دنبال سر هم کنن. اینا که فرزندانمونن و دیگه نمیشه این خواسته هاشونو به دستهای خارجی نسبت داد. پس اگه ما تو خردسالی ، آخر آرزوهامون اینه ، همینو آیینه بزرگا هم بگیرین. خدا مخترعان موبایلو قرین رحمت کنه که الان ما بیکاریمونو با اون سرگرمیم، قبلا که باید بیکار مینشستیم و در و دیوارو تماشا میکردیم. فقط تو ایرانه که تو دوران مدرسه روزا رو به بطالت میگذرونیم و شب امتحان که دیگه مجبوریم همتی بکنیم که فردا آبرومون نره، یهو یه نیروی عجیبی ما رو به سمت خوندن یک کتاب غیر درسی که مدتها بوده حتی نگاهشم نکردیم، میکشونه. خاطرات جنگ دوم جهانی نوشته وینستون چرچیل، ده جلده ، و من اینا رو خریدم و نصفشو شبهای امتحان ثلث اول سال اول دبیرستان تموم کردم ، نصفشم شبای امتحان ثلث دوم!!! خداییش وقتای دیگه حس خوندنش نمیومد. بقیه وقتامون یا با دوستا گپ میزدیم و یا اگه تنها بودیم صرف رویاپردازی و کسب موفقیتهای یک شبه تو علم و ثروت و روابط اجتماعی میکردیم و یا کشف جوابهایی که در مکالمه با دوستا و معلما ، در آن روز داشتیم. یکی از دوستام هر روز صبح که وارد مدرسه میشد یک جوابی رو به یکی از بچه ها میداد که مربوط به حرفای روز گذشته بود و اون موقع به ذهنش نرسیده بود و مایه خنده همه شده بود. ولی انگار آموزش ندیده بودیم که برای رسیدن به موفقیت باید تلاش کنیم و هیچ برنامه ای ما را به سمت دستیابی به اهداف هدایت نمیکرد. یکی از رویاهای من تو دوران دبیرستان این بود که معجزه ای بشه، خوابی ببینم و فرداش همه دیکشنری انگلیسی رو حفظ باشم و اگه تمام وقتایی رو که با این رویابافی تلف کرده بودم ، زبان میخوندم ، این رویای دست نیافتنی واقعا بدست میومد. تازه من با این همه شاگرد سوم کلاس بودم!! روز قبل از کنکور که میدونستم هر لحظه مطالعه میتونه رتبه منو به نسبت بقیه تغییر بده ، ناگهان رادیو رو روشن کردم و داشت یک سخنرانی از آیه الله دستغیب پخش میشد، چنان تمام سلولهای بدنم احساس نیاز کردن که این سخنرانی دو ساعته رو تا آخر گوش کنم و چنان لذتی بردم که شاید کمتر تفریحی در آن لحظه اینقدر مزه میداد، کاری که در روزهای معمولی غیر ممکن بود.تو دوران دانشگاه هم روز اولی که کتابخانه را با آن همه تنوع کتاب به زبان فارسی و انگلیسی تو رشته خودم ،دیدم با خودم عهد کردم که بیشتر این کتابها را بخونم ولی نمدونم چی شد که از ترم دوم اصلا کتابخانه نرفتم!!! یک همکلاسی تو دوران راهنمایی داشتم که آخر سال میگفت که تو تابستون قراره رو دوچرخه سواری کار کنم و تو مسابقات کشوری شرکت کنم، ناگهان از اینکه یکنفر اینقدر برنامه ریزی برای دستیابی به موفقیتهای جدید داره حسرت خوردم و همیشه تصویر اون و تصویری از پدرش که ندیده بودم ولی تصور میکردم، در ذهنم به عنوان یک الگوی خوشبختی بود. حتی دانش آموزایی که تو دوران تابستون میرفتن کار میکردن تو مکانیکی و نجاری و دوچرخه سازی و یا حتی تو مغازه  و با دنیای واقعی زندگی آشنا میشدن ، از ما چند قدم جلوتر بودن و ما تمام تابستونو بلاتکلیف بودیم و یا باز کلاسای تقویتی میرفتیم و تکرار همه اتلاف وقتای توی سال تحصیلی. ما تو یک مدرسه وابسته به دانشگاه درس میخوندیم که یک شعبه دخترانه هم داشت و دبیراش مشترک بودن و همیشه برای تشویق ما میگفتن دخترا بهتر از شما درس میخونن، و یکبار یکی از پسرا گفت معلومه، آخه ما باید ساعتها سر خیابون منتظر دیدنشون وایستیم تا اونا بیان و رد بشن و وقتمون اینجوری تلف میشه ولی اونا میرن خونه و درس میخونن! حقیقتا قسمت عمده ای از اتلاف وقت نوجوونا و جوونا هم واسه نبود  روشهای درست معاشرت دختر و پسر و نیازشون به این معاشرته و بزرگترا خوشحالن که وقتاشون تلف نمیشه و صرف تحصیل و تعلیم میشه ولی واقعیتش اینه که این کمبود هرگز باعث پیشرفت  نشده و جامعه و خانواده موظفند این بستر را فراهم کنند و نوجوانها و جوانها فارغ از نیازهای اولیه انسانی بتوانند به ساختن آینده خود بیاندیشند. و این جور نسلهای ما آماده میشوند تا چرخهای کشور را در دست بگیرند و به پیش ببرند. 
از تعطیلات رسمی،  11 روز، روزهای عزاداریند. 
- وفات رهبر انقلاب 14 خرداد
- قیام 15 خرداد  15 خرداد
- شهادت حضرت علی 26 خرداد
- شهادت امام صادق 29 تیر
- تاسوعا 8 مهر
- عاشورا 9 مهر
- اربعین 18 آبان
- رحلت پیامبر 26 آبان
- شهادت امام رضا 28 آبان
- شهادت امام حسن عسکری 6 آذر
- شهادت حضرت زهرا 1 اسفند
روزهایی که بخواست بزرگان کشور ، همه 80 میلیون جمعیت ایران باید اندوهگین باشند و عزاداری کنند تا ثابت شود ما شیعه ایم. انگار خودمان هم به حقانیتمان شک داریم و دائما باید تظاهر به آن کنیم . آخرین روز عزا، امسال به کلکسیون آن اضافه شد! روز وفات امام حسن عسکری. خوب 80 میلیون نفر را در این روز، تعطیل میکنیم که حاصلش چه بشود؟ آیا همه اینها به مجالس سوگواری میروند یا برنامه ای برای آن دارند و یا فقط خوشحالیم که یاد یکی دیگر از امامها را بزور زنده کرده ایم؟ گفته میشود که برای این ، تعطیل شده که فردای آن آغاز زمامداری امام زمان است. خوب چرا فرداشو تعطیل نمیکنیم؟ اصلا تصور ما از تعطیل کردن روزهای عزا چیست؟ مردم باید چکار کنند؟ اگر به تفریح و مسافرت و میهمانی بروند که توهین به آن امام است که روز وفاتش را جشن گرفته اند و اگر اینکارها را مردم نکنند که میکنند پس چکار کنند؟ برای تاسوعا و عاشورا مراسم خیابانی و نمایش و غذا دادن در همه معابر و مساجد هست و خیلی هم خوب مردم شرکت میکنند و ضمن یادآوری مراسم مذهبی ، سنتی را بجا می آورند و برای کوچک و بزرگ لذت بخش است. ولی بقیه روزهای عزا چی؟ چند درصد از مردم روز وفات امام صادق ، به مراسم عزاداری میروند و چند ساعت؟ آیا لازم است این روز تعطیل رسمی باشد؟  صرفا به این علت که امام صادق در مذهب ما خیلی مهم است؟!! همینطور که ما برای کارهایمان بی برنا مه ایم ، برای تعطیلاتمان هم فکر هیچ برنامه ای نیستیم. یا روزهای 14 و 15 خرداد را با چه هدفی تعطیل میکنیم؟ مگر سالها ندیده ایم که در این دو روز شهر تهران به مقصد شمال و بقیه گردشگاهها خالی میشود. فرزندی که از کودکی ،او را در این روزهای بظاهر عزا به گردش و تفریح و همدمی با همسنهایش کنار دریا برده ایم ، همیشه آرزو نمیکند که روز وفات امام خمینی بیاید تا باز لذت ببرد  و تداعی عید را برایش نکردیم؟ و از نظر روانشناسی به دستاوردی عکس آنچیزی که انتظار داشته ایم دست نیافته ایم؟ و اصلا پس فرق بین عید و روزهای عزا در ایران چیست. چرا فکر میکنیم مجبوریم علیرغم نتایج منفی ، این دو روز را تا ابد تعطیل نگه داریم؟ یک آماری از برنامه های مردم در روزهای عزا بگیریم و بعد بر اساس آن تصمیم بگیریم که این روزها لازم است تعطیل باشد. کجای دنیا اینهمه تعطیلی بدون برنامه داریم؟ اگر لازم است که مردم بیاد مقدسات تعطیلی داشته باشند، روزهای تولد اماما رو تعطیل کنیم که تفریح مردم مباین مقدساتمان نباشد و مردم را هم مجبور به حرکت خلاف اصول جامعه نکنیم. در حقیقت اسما ، ما 11 روز تعطیلی عزا داریم. دو ماه محرم و صفر را که سالهاست داریم تلاش میکنیم که مردم زندگی غیر معمولی در پیش بگیرند و در این دو ماه برنامه های تلویزیونی را محدود میکنیم تا مردم به اجبار اندوهناک شوند و اینجوری ثواب ببرند! و بازار شبکه های آشغال ماهواره ، با آنهمه تبلیغات تکراری غیرقابل تحمل را داغ میکنیم و برایشان بیننده اجباری درست میکنیم. سه دهه فاطمیه را هم به اصرار زنده نگه داشته ایم که حضرت فاطمه از پسرش کم نیاورده باشد در صورتیکه یک روز برای یادبود کافی است و ماه رمضان هم که جای خود دارد و هم مردم روزه اند و هم باید خود را برای عزاداری امام اول شیعیان آمده کنند. عملا تصویب کرده ایم که یک سوم سال را مردممان در عزاداری باشند و تازه مگر روزهای دیگر سال چه برنامه ای دارند؟ ما در ایران بطور عجیبی تقدس را در اشک و اندوه دیده ایم ،نه در شادی . و همینست که با هر گونه مراسمی که به جشن و شادمانی منجر شود ، مخالفیم. برخی از مقدسهای ما چنان خوشحالند ، سالهایی که محرم صفر و یا ایام فاطمیه مصادف با عید نوروز میشود و چنان عقده گشایی میکنند که امسال عید نداریم که انگار ، سالهای قبلش مردم چه میکرده اند؟ بعد از جنگهای داخلی لبنان ، یک سفر به سوریه رفتم و سری هم به لبنان زدیم. قسمت عمده ای از بیروت خرابه بود و هنوز آثار بمبارانها و خمپاره ها و محل اصابت تیرها روی دیوارها بود و بخش از خانه ها ویران. پس از این بازدیدها به کنار بلوار ساحلی آمدیم ، و در تمام پیاده رو این بلوار ، جابه جا، جوونای لبنانی آهنگ گذاشته بودند و با هم میرقصیدند و تمام اعضای تور ما(که انگار تور زیارتی بودیم) در حال عکس گرفتن و فیلم برداری از شادی این ملت  و خوشحال از خوشحالی آنان و همیشه ما ، ملت تماشاچی بوده ایم. هیچکس تو اون کشور نبضش نگرفت که این خوشی و حرکات موزون و صدای موسیقی مردم خلاف شئوناتشان است و یا حتی ضربه ای به مملکت محسوب میشه و یا دهن کجی به مقدسات. و شاید خوشحال هم بودند که بگذار مردم روحیه ای عوض کنند تا در مشکلات بعدی بشود روی کمک همین مردم حساب کرد. و مقایسه کنید با ما که حتی در مراسم عروسی هم گاهی بیاد مصائب امام حسین گریه میکنیم!
حال باهم تعطیلات رسمی چند کشور مشابهمان را بررسی کنیم
1 - عربستان سعودی
- عید فطر 10 روز
- عید قربان 10 روز
- روز ملی عربستان 23 سپتامبر
2 - پاکستان
-  روز ملی پاکستان 23 مارس
- روز کارگر  1 می
- روز استقلال 14 اوت
- عید فطر 16 ژوئن
- روز دفاع  6 سپتامبر
- تولد اقبال 9 نوامبر
- کریسمس 25 دسامبر
3- ترکیه 
- روز جهانی کودک  3 اردیبهشت
- روز کارگر  11 اردیبهشت
- روز جوانان و ورزش  29 اردیبهشت
- عید فطر 4 روز   3 تا 6 تیر
- روز پیروزی  8  شهریور
- عید عرفه  9 شهریور
- عید قربان 4 روز   10 تا 13 شهریور
- روز جمهوری  2 روز  6 و 7 آبان
- سال نو  12 دی
4- مصر
- روز آزادی سینا  25 آوریل
- روز کارگر 1 می
- جشن بهاری  2 می
- روز انقلاب   23 ژوئیه
- روز نیروهای مسلح   6 اکتبر
- تولد عیسی  7 ژانویه
5- هندوستان
- جشن سال نو 1 ژانویه
- روز جوانی 12 ژانویه
- روز جمهوری 26 ژانویه
- روز استقلال 15 آگوست
- تولد گاندی 2 اکتبر
- تولد معلم نانک 11 نوامبر
- کریسمس 25 دسامبر
در پایان هم نگاهی به تعطیلات رسمی فرانسه بیاندازیم

6- فرانسه
- جشن شاهان 6 ژانویه
- جشن شمعدان 2 فوریه
- روز سن والنتن 14 فوریه
- جشن کارناوال 1 مارس
- روز شوخی 1 آوریل
- جشن موسیقی 26 ژوئن
- روز ملی فرانسه 14 ژوئیه
- جشن شب سفید 7 و 8 اکتبر
- جشن هالوین -روز مردگان-  1 نوامبر
- روز پایان جنگ اول جهانی  11 نوامبر
- روز سنت کاترین- روز خانمهای مجرد- 25 نوامبر
- جشن نوئل  25 دسامبر
نتیجه اینکه فقط ماییم که وفاتها را تعطیل میکنیم و برای بزرگداشت رهبر انقلاب ، بجای اینکه تولدش ،که باعث تغییر شده را گرامی بداریم وفاتش را جشن میگریم یعنی قرار است بسوگ بشینیم ولی تبدیل به جشنش کرده ایم!!! و فقط ماییم که تنها راه توسعه مذهبمان را در بسوگ نشستن رهبرانش میبینیم و یا بقیه ملتها راه را اشتباه رفته اند و یا احتمالا ما بجای اینکه با اندیشه جلو برویم ، آنچه دلمان میخواسته را انجام داده ایم و نتیجه اش این شده است.

سعدی نام  دی 96

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل
  • محمد تقی سعدی نام

تابوها در سیاست ما

تابو یا تَبو یا پَرهیزه آن دسته از رفتارها، گفتارها یا امور اجتماعی است که برطبق رسم و آیین یا مذهب، ممنوع و نکوهش‌پذیر است. برای نمونه نام بردن از اندام‌های تناسلی در محافل رسمی در بسیاری از اقوام جهان یک تابو است.

این روزها باز کشور ما آبستن حوادث خیابانی و تظاهرات و اظهار مخالفت مردم در پاره ای از نقاط کشور است. شروع ماجرا از مشهد و میدان شهدا بود (میدان شهدا سالهاست محل تجمع افرادی است که بخواست حکومت قرار است اعلام مواضع کنند  و تظاهرات مخالفین در مکانهای دیگر شهر انجام میشود)و مشهور است با لبخند رقیب رئیس جمهور انجام شده و شاید جانبداری بعدی ایشان هم حاکی از این رضایت بوده است. ولی این چراغ سبز خودی ها کار خودش را کرد و دارد به رفتاری خارج از کنترل در کشور تبدیل میشود بگونه ای که کشورهایی که ما همیشه طبل مبارزه با آنان را کوبیده ایم هم بوجد آمده و امید پیدا کرده اند که ایندفعه اتفاق قابل توجهی بیافتد. نقدی کنیم رفتار مردم و حکومت را

شعارهای تجمع اول مبارزه با گرانی بنزین بود و چند مورد دیگه که در بودجه پیش بینی شده. ما داریم تو کشوری زندگی میکنیم که از سال 57 تا کنون:

 دلار 614 برابر شده

 قیمت زمین  و ویزیت دکتر ده هزار برابر

گوشت 7894برابر

سکه 3095 برابر

بنزین و سیگار وینستون و حداقل حقوق کارگر هزار برابر

 شاخص قیمت کالا و خدمات مصرفی بانک مرکزی 720 برابر. 

               

پس تو این کشور همه در مقابل گرانی واکسینه شدن و دیگه افزایش قیمت اتفاق محسوب نمیشه. حالا چرا سیاستمداران ما برای بدست آوردن دل مردم و یا حتی برای تحریک آنان از حربه کنترل قیمت استفاده میکنند؟ مگر قرار نشد دولت روی هیچ کالایی سوبسید نده بجاش به مردم ماهیانه پول پرداخت کنن؟ تو خیلی از کشورا پمپهای بنزین مثل صرافیها تابلو دارن و هر روز قیمتها با بازار تغییر میکنه. چرا اگر قراره بدل مردم رفتار کنیم ، مشکلات اصلی رو حل نمیکنیم؟ ما در کشور محدودیتهای بسیاری برای مردم ایجاد کردیم. عمده آنها مربوط به اینست که میخواهیم بزور مردم بهشتی شوند!!! خیلی از مواردی که در دستور اصلی وظایف دولتهای ما بوده، هیچ دولتی در دنیا خودشو درگیر اونا نکرده. سالهاست که بیشتر وظیفه نیروی انتظامی و بسیج و گروههای امر به معروف و دادستانی و گشت ارشاد و غیره این بوده که موهای یک دختر تو خیابون دیده نشه!!! نکنه در گوشه ای از کشور یک پسر و دختر باهم راه برن. صد نفر میپریدن وسط که با هم چکاره این و یخچالتون چه رنگه و سئوالای هوشمندانه دیگه. جالبه که همه اینها نتیجه منفی داده ولی تابو حکومت شده و نمیخواد قبول کنه که به اون ربطی نداره و هزار کار مهم داره که انجام نداده و بهتره بی خیال این مسائل بشه. چه همه انرژی داره صرف میشه که نکنه دو نفری که تو هتل اتاق میگیرن به هم نامحرم باشن!!! اینهم تابوی دیگه ما در سیاست. یا اینکه آدمایی که تو این باغ و خونه دورهمند نکنه میخوان گناه کنند و بعد بخودمون اجازه دادیم پلیس و بسیج و غیره رو غیرقانونی وارد اون خونه کنیم و اصلا دعا کردیم که کاش گناهای عجیبی تو اون خونه ببینیم که هم زحمتمون هدر نرفته باشه و هم بشه برا عبرت بقیه تو اخبار بگیم. با مزه اینکه دختری که داشته با یک پسر تو مکان عمومی و خیابون حرف میزده ، دستگیر کردیم و بردیم شب تو کلانتری نگه داشتیم ، مراقبشم سربازایی بودن که هم مثل اون پسر جوون بودن و علاقه مند و هم اینکه مصونیت داشتنو وقتی شیطنتی میکردن قابل اثبات نبود!!! اینهم  راه رسیدن به وظیفه شرعی که بر گردنمون بوده. نتیجه اش هم اینکه اکثر دخترای شیطون شهر یک دوست نیرو انتظامی باید میداشتن و دلشو بدست میاوردن تا موقع گرفتاری بدادشون برسه ! گوشتو دست گربه سپردن! 

تابوی دیگه مون کنسرت و موسیقیه. هم اونو جزو هنرای هفتگانه میدونیم و هم نمدونیم چجوری باهش کنار بیایم. تو مشهد که کنسرت نباشه تازه جاهایی هم کنسرت هست ،گزارش میدیم که این مدل نورپردازی و رقص نور و هیجانی بودن آهنگها مردمو وادار به گناه و حرکات موزون و غیره میکنه! و از مردم و مسئولین تقاضای رسیدگی داریم. یعنی کنسرت هم تعطیل! چون آهنگ قراره شادابی و هیجان بیاره نه عرفان و خداشناسی. 

تابوی دیگه مون ثروته. مردمو آدمای حسودی میدونیم که اگه یکی ماشینش بهتر باشه ، اذیت میشن ، پس میخواهیم ظاهر همه رو یکجور کنیم و اینجور فاصله طبقاتی رو کم. فاصله طبقاتی که به ظاهر آدما نیست. بهر حال افرادی ثروتمندترن و برخی ضعیفتر ، گروهی ثروت نجومی دارند و عده ای فاقد نان شب و حتی سلامتی. خیلی از آدمایی که خارج میرن حتی مکه، با حسرت از ساختمانها و ماشینها و لوازم زندگی آنان تعریف میکنند و ما حسرت دیدن زندگی لوکس را هم بدل ملت گذاشته ایم. جالبه تو این زمینه هم موفقیت واقعی کسب نکرده ایم. مطمئنا نسبت فقیر و غنی امروز به سال 57 خیلی بالاتره ولی اینجا هم روش درستی برای رسیدن به خواسته مان پیدا نکردیم و باز مردم را آزار دادیم. جالبه که مصوب کردیم که ماشین بیش از 40 هزار دلار وارد کشور نشه. یعنی باز داریم حسرت دیدن ماشینهای لوکسو بدل مردم میذاریم بدون اینکه دستاوردی داشته باشیم.و همین مردم در سفرهای خارجی یا مشاهده فیلمها و اخبار خارجی باز احساس بیشتر عقب افتادگی کنن.و این سیاست مخالفت با ثروت یعنی اینکه کسی که باید کارآفرینی کنه و با ثروتش دهها و صدها نفر از مردمی که خود قادر به آفرینش شغل مستقلی نیستند رو بکار بگیره، را ترسوندیم و علاوه بر اینکه با پولاش ماشین گرون نمتونه سوار بشه ، جرئت رو کردن ثروتشو نداره و این نقطه امید کمک به مردم محرومم را خاموش کردیم.

 تابوی بعدیمون هم سرمایه گذاری خارجیه. اصلا معتقدیم که از این هشت میلیارد جمعیت جهان، هشتاد میلیونش که ماییم و چند درصد اندک از ما جاسوسن و بفکر منافع ابرقدرتها و دست درجیب بیگانه، ولی همه اونایی که خارج از کشورمونن صد در صد جاسوسن! و همقسم شدن که مارو ازبین ببرن ، اصلا هیچ کار و برنامه دیگه یی تو زندگی ندارن. هر فعالیتی که میکنن، هر ابداع، هر اختراع ، هر اعلام خبرو هر تغییری صرفا با هدف براندازی نظام ماست!!! بعد جالبه که تو خارج از هر هزار نفر ، یکی نمیدونه که ایران کجاست و باید نقشه ببری تا چشمای کورشون تازه کشورمونو ببینه. پس با این سیاست بعد از این که جسارت سرمایه گذاری مردم کشورمونو ازشون گرفتیم،اجازه آمدن سرمایه های خارجی و ایجاد کار و رونق اقتصادی کشور را هم نمیدهیم. نتیجه اینکه چهل سال است منابع ما در خلیج فارس بهره بردار ندارد و قطر و امارات و عربستان از همین منابع استفاده میکنند و با پولش نام خلیج فارس را عوض میکنند و با ثروتشان خود را پیشرفته و ما را عقب مانده میدانند و ما باز مجبور میشویم همین مردم  را در فلان شهر دور افتاده تهییج کنیم چنان فریاد خلیج فارس و مرگ برآمریکا بکشند تا صدایشان به این قدرتمندان برسد ولی مگر میرسد؟ معادن و بازارهای ما جذابیت زیادی برای بسیاری از سرمایه گذاران خارجی دارد که میتوانند کارآفرینی و ایجاد رونق اقتصادی کنند و البته سود قابل توجهی هم ببرند و این بخش آخرش را ما دوست نداریم و دنبال سازمانهای خیریه مسلمان در جهان میگردیم که سرمایه گذاری بکنند ولی لطفا سود نبرند و در غیر این صورت باز یاد استعمار می افتیم و داستانهای یکصد سال پیش. از این سیاست هم طرفی نبسته ایم ولی مردانه ادامه میدهیم!

تابوی بعدی ما خودکفاییه. همه چی را از شیر مرغ تا جون آدمیزاد میخواهیم خودمون درست کنیم. کشور رو شبیه روستاهای صد سال پیش میبینیم. الان در دنیا هر کشوری هفت هشت مزیت خود را در اقتصاد جهانی کشف کرده و تمام سرمایه اش را بر تولید و صدور آنها گذاشته و بقیه مایحتاجش را از محل درآمد این صادرات، وارد میکند.اصلن صرف اقتصادی نداره که همه کالاها در یک کشور تولید شود. بزرگترین صادر کننده های جهان، بزرگترین وارد کننده اند و اینگونه اقتصاد جهانی میچرخد. ولی ما باید این قانون را بشکنیم. اصلا ما میخواهیم غیر از بقیه باشیم. قطار شهری مشهد ساخته شد و فقط باید واگن میخریدند و شروع بکار میکرد. وسط پیگیریهای استانداری و سازمان قطارشهری و شهرداری برای خرید، یکی پیدا شد که اعلام کرد ما قطار نمیخریم، کارخانه اش را میخریم و استدلالش این بود که همین قطار را در تبریز و شیراز و اصفهان هم میخواهیم. بقول معروف برای یک لیوان شیر ، گاوش را بخریم. این نغمه بظاهر میهن پرستانه باعث شد  قطارشهری مشهد و صدها میلیارد سرمایه گذاری انجام شده ده سال بلاتکلیف بماند تا یک مسئول عاقلتر پیدا شد و اجازه خرید قطار را داد. تابوی خودکفایی ما اینجوریه! اصل خودکفایی که خوبه ولی فراموش کرده ایم ما در دنیای علم مانند یک بچه دبستانی هستیم و اصلا دانش و تجهیزات و سرمایه تولید هرآنچه لازم داریم، را نداریم. حال اگر در چند زمینه کسب علم و تجربه کردیم که نباید مانع زمینه های دیگر شود . در زمینه های دیگر هم هر وقت توانستیم و توجیه اقتصادی داشت باید خودکفا شویم ولی فکر اینکه ما دربهای کشور را ببندیم و فقط در حد دانش و تولیداتمون زندگی کنیم، همین وضعی است که ایجاد کرده ایم. ماشین چینی را مونتاژمیکنیم و بقیمت تویوتا و فورد و اپل بمردممون میفروشیم و خوشحالیم که خودکفاییم و بعد اون عرب پابرهنه یا همسایگان افغانمون با همون پول تویوتا سوار میشن . یعنی غیر از اینکه مردم ما ثروتمند نیستند دو سه برابر هم باید پول بدهند تا کالای مورد نظرشون را بخرند. حالا هیچکس بعد از 50 سال تجربه غلط و گرانفروشی خودرو و لوازم خانگی ،این شجاعت را ندارد بگوید ما در این دو زمینه هیچ توانمندی کسب نکردیم و وارداتش آزاد و برویم در رشته های دیگر تلاش کنیم و هشتاد میلیون ایرانی را اسیر و فدای 500 هزار نفری که در این زمینه ها شغل کاذب دارند، کردیم. ما داریم از 1330 یخچال درست میکنیم، هیچ تکنولوژی پیشرفته ای هم ندارد ، هنوز یک تولید کننده واقعی یخچال نداریم و همه قسمتهای اصلی آنرا از چین و کره آورده ، مونتاژ میکنند و از اختلاف قابل توجه عوارض گمرکی آن بهره میبرند و بقیه هم خوشحال که تولید ملی داریم.

تابوی آخری هم سیاست خارجیمونه. یکدسته کشورهای دور و برمون کشورهای عربیند. که اول انقلاب ضعیف بودن و هیچ چیز قابل توجهی نداشتند و ما فک میکردیم باید بیانو پای ما را ببوسند و از ما تبعیت کنند تا جهان را بهتر از اینی که هست بکنییم. اینگونه نشد و نیامدند و ما کینه بدل گرفتیم. دنیا عوض شد و رشد کردند و صاحب ثروت و تکنولوژی و نفوذ در دنیا شدند . ما هم همیشه محتاجشان بودیم یا برای سفر حج و یا برای واردات کالای مورد نیاز و غیره. با اینکه هیچوقت هیچ صدمه ای نشد که به آنها بزنیم و دائما نیازمندتر به آنها شدیم هیچ وقت آن کینه و حس برتری از یادمان نرفت و روابط معقولی برقرار نکردیم و اگر سیاستمداری هم با لبخند به آنها نزدیک شد ، جناحهای دیگرمان تلاش کردند با ترفندهایی دوری ما را تضمین کنند .حماقت بزرگ این کشورها این بود که حاضر به دشمنی با قدرتهای بزرگ نبودند و از دوستی با ما محروم شدند! ترکیه هم که در اثر قهر بودن ما در سیاست با قدرتهای بزرگ ، در این مدت با مبادلاتی که با ما داشت کشور قابل قبولی شد بعلت حضور در ناتو نمیتوانست دوست ما باشد و هنوز منتظریم که روزی سر عقل بیاید بنابراین روابط سیاسی ما با این کشور هم در بلاتکلیفیه! کشورهای اروپایی هم که آلت دست آمریکا و اسرائیلند و یک در میان ما با چند تاشون روابط بهتری پیدا میکردیم و بعد در اثر یک مقاله توهین آمیز به مقدسات و یا درپیش نگرفتن سیاستهای ما و یا طرفداری از زورگویان عالم سیاست ،باز روابطمون تیره شد. انگلیس هم که گرگی بود که تغییر ماهیت نمیداد و نمیشد روابط دوستانه برقرار کرد تازه بدرد اینکه بعضی جناحها را هم با اعلام وابستگی به اون از میدان بدر برد را  داشت. البته خریدهای ما با واسطه و بیواسطه از همه کشورهای اروپایی لاجرم انجام میشد ولی نشد که گروهی را در لیست خوبها بیاوریم و سیاست ثابتی با آنها داشته باشیم. آمریکا هم که خیلی بد هست و هر کس خوابش را هم ببیند ، گناه کرده است. هرچند با اینکه در راس دشمنانمان محسوب میشود هیچ کار بدی نشد در حقش انجام دهیم ولی همچنان در دشمنی با وی پایداریم. همه آمریکائیانی که در لبنان و دیگر نقاط با همدستی احتمالی ما کشته شده اند به اندازه مسافران آن هواپیمایی که با موشک زدند نمیشود.یک کم شبیه داستان آن مرد کاشی که مغولها دورش را خط کشیدندو گفتند پایت را از این خط بیرون نگذار و رفتند و به زنش تجاوز کردند. بعد که بقیه گفتند چرا هیچ کار نکردی ، گفت نفهمیدید، چند بار پایم را از خط بیرون گذاشتم! کشورهای خاور دور هم که در دهه اخیر مطرح شدند و بجز چین بقیه دنباله رو قدرتهای بزرگند و غیر قابل اعتماد.اما درمورد دو همسایه دیگرمان افغانستان و عراق. افغانستان تا زمانی که گرفتاری داشت ، ما کمکش کردیم وقتی مشکلاتش حل شد محلی به ما نمیذاره. فعلا دلمون به عراق و سوریه خوشه و امیدواریم اینا بی وفا نباشن!!!

سعدی نام  دی 96

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

زمین‌لرزه ۱۳۹۶ ایران - عراق به بزرگی ۷٫۳ در مقیاس ریشتر شامگاه یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶ در نزدیکی ازگله استان کرمانشاه در نزدیکی مرز ایران و عراق در ۳۲ کیلومتری جنوب غربی شهر حلبچه عراق ایران رخ داد.


کانون زمین لرزه 5 کیلومتری شهر ازگله کرمانشاه بود و زلزله نگاری آمریکا کانون این زلزله را ۳۲ کیلومتری حومه شهر عراقی حلبچه اعلام کرد

بر طبق گفته رئیس مرکز لرزه نگاری ایران چندین پیش لرزه قبل از زلزله ۷٫۳ ریشتری حوالی ساعت ۲۱ تا ۲۱:۴۸ اتفاق افتاده که موجب هشیاری مردم شد که بزرگترین این پیش لرزه‌ها به قدرت ۴/۵ ریشتر ثبت شد تعداد کشته‌ها در ایران به ۵۷۴ نفر رسیده و همچنین ۹٬۳۸۸ نفر نیز زخمی شده‌اند و حدود ۷۰٬۰۰۰ نفر بی‌خانمان شدند که البته بعدا آمار دقیقتر  کشته ها 620 نفر شد.

شهر ازگله نزدیک‌ترین شهر به کانون زلزله (۵ کیلومتر) بود و در حدود 35 کیلومتری شمال شهرهای سرپلذهاب و قصرشرین در زون لرزه زمینساختی زاگرس تعیین محل گردید. فاصله  کانون تا مرکز استان در حدود 130 کیلومتر و تا تهران در حدود 521 کیلومتر بوده است. مدل سازی اولیه لغزش دلالت بر حرکت لغزش از شمال به سمت جنوب، یعنی از محل کانون به سمت شهر سر پل ذهاب دارد. این الگوی لغزش با خرابی زیاد مشاهده ای در شهرستان سرپلذهاب همخوانی دارد.عمق زمین لرزه ۱۱ کیلومتر بوده که به علت عمق کم و مدت زیاد در کل منطقه شمال غرب کشور احساس شد. این زلزله در جنوب شرق ترکیه و حتی کویت و شمال عربستان سعودی و اسرائیلهم احساس شده‌است  تا روز ۱ آذر ماه سال ۱۳۹۶ حدود ۷۰۰ پس‌لرزه استان کرمانشاه را لرزانده‌است و تا اوایل دی به 1500 رسید.

 سیستم هشدار سریع که در زلزله‌ها با اتکا بر اختلاف سرعت بین امواج S و P می تواند چند ثانیه پیش از وقوع خرابی هشدار دهد را ما در ایران نداریم و تجربه آن در مکزیک و ژاپن ، نشان میدهد که بسیار در کاهش تلفات انسانی و قطع گاز و کنترل موارد خطرزای منطقه موثر است.

زلزله کرمانشاه زمین لغزش‌های زیادی با ارتفاع‌هایی از 1 تا 7 متر ایجاد کرده است. این حرکت‌ها و شکاف‌ها (رانش زمین) در فواصل متعدد دور و نزدیک از کانون زلزله اتفاق افتاده است. 

- اثرات ساختگاهی

به لحاظ مسائل ژئوتکنیکی و مکانیک خاک، بر پایه نظریه کارشناسی تیم شناسایی پژوهشگاه بین المللی زلزله شناسی و مهندسی زلزله، اعزامی به محل؛ "نکته بسیار حایز اهمیت در خرابی های مشاهده شده در محلات مختلف سرپل ذهاب بروز اثرات ساختگاهی ناشی از زلزله کاملا بارز بوده و تفاوت خرابی های در نواحی مختلف شهر را می توان به اثرات ساختگاهی خصوصا در نواحی پایین دست بلوار ساحلی شهر سرپل ذهاب و از جمله در محله ترابی در نزدیک مرکز شهر (چهار راه احمد ابن اسحاق) مرتبط دانست. به عنوان نمونه در انتهای غربی شهر سر پل ذهاب به سمت قصر شیرین در حدفاصل پای دامنه کوه تا کناره رودخانه که اتفاقا دو مجموعه ساختمان های مسکن مهر که یکی در مجاورت دامنه کوه ساخته شده است و دیگری در مجاورت حریم رودخانه ساخته شده است؛ بروز اثرات ساختگاهی به سبب زمین لرزه کاملا محسوس است. در مجاورت نواحی پای کوه حجم خرابی ها به طور قابل ملاحظه ای کمتر از نواحی مجاور رودخانه است و با نزدیک شدن به رودخانه و افزایش ضخامت آبرفت بزرگنمایی امواج زمین لرزه و خرابی های متاثر از آن افزایش چشمگیری می یابد." بنابراین یافته های این زمین لرزه، حاکی از آنست که عدم توجه به برخی نکات ساده در مطالعات ساختگاهی و انتخاب محل با شرایط مکانیک خاک تحت الارضی مناسب و ایجاد تراکم برای بارگذاری و در نتیجه احداث ساختمان بدون ملاحظات فنی و تخصصی درباره مکان یابی بستر مساعد؛ یکی از نقاط آسیب پذیر این زمین لرزه در مورد ساختمانهای جدیدالاحداث از جمله مسکن مهر بوده است. بعنوان مثال در مورد مسکن مهر اسلام آباد غرب گزارش تخریب کامل نداشته ایم، ولیکن تخریب اساسی ستونها و تیرها، بریده شدن و بیرون زدگی ستون، وجود طبقه نرم و فروریختن کامل طبقه همکف، خرابی در اتصالات اتکایی تیر به ستون، ضعف ساختاری بتن و کیفیت نازل مصالح شن و ماسه بکار رفته در ملات بتن و مواردی از این قبیل گزارش شده است.

واحدهایی که در سر پل ذهاب آسیب جدی دیده‌اند، بر روی زمین‌های کشاورزی با خاک نرم ساخته شده‌اند. به نظر می‌رسد، اثر تشدید خاک نرم و سطح بالای آب زیرزمینی باعث شده که شدت امواج  در سطح زمین بیشتر شده و این بناها خسارت بیشتری را متحمل شوند.

برای طراحی سازه‌های مقاوم در برابر زلزله، شناخت جنبش وارتعاشات شدیدصفحه زمین زیر ساخت سازه که انتظار می‌رود در طول عمر مفید سازه رخ دهد از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است.

با وجود حضور تعداد قابل توجهی مهندس عمران در کشور و انجام مراحل طراحی و ساخت و نظارت ساختمانها توسط آنان، جای تعجب دارد که هیچکس به اثر ساختگاهی توجهی نمیکند. میدانیم که در ایران برای آماده سازی و فروش زمینهای جدید ، جهت ساختمانسازی، متاسفانه اقدام به تسطیح زمینها میشود و لایه های قابل توجهی از خاک دستریز ایجاد میشود و فقط دقت و توجه مهندس ساخت و شانس مالک ، باعث پیش بینی لازم و جلوگیری از خسارات آتی میگردد. جالب است که ما در آیین نامه ساختمان ، کمتر به این موضوع مهم اثر ساختگاهی پرداخته ایم و نهادهایی مثل شهرداریها و مسکن و شهرسازی هم مسئولیتی بر دوش ندارند و در دانشگاهها هم بالطبع راهنمایی کمتری به دانشجویان میشود. بهرحال همه این از هم گسیختگیهای اجتماعی باعث افزایش قابل توجه خسارات جانی و مالی در سرپلذهاب و در اثر توسعه شهری بر روی زمینهای پرخطر شده است و امید است ایجاد سیستم متناسبی مانع از ایجاد قتلگاههایی برای مردم در آینده بشود

- نوع سازه

ساختمانهای بتنی بهترین نوع سازه ای است که ما میتوانیم در همه جای کشور از آن برای ساختمانسازی استفاده کنیم ، هم مصالح آن در همه جا موجود است و هم درصد قابل توجهی ارزانتر از ساختمانهای اسکلت فلزی میباشد. ولی یک نگاه به عکسهای زلزله کرمانشاه نشان میدهد ساختمانهای اسکلت فلزی دوام بهتری داشته اند و حتی اگر درجاهایی از هم گسیخته شدند و امکان بهره برداری مجدد آن نیست ولی تلفات جانی نداشته و واژگون نشده اند. اساس طراحی زلزله بر اینست که سقفها نریزند و مردم نابود نشوند و تخریب چند تیغه و یا شکست شیشه ها و موارد مشابه قابل جلوگیری نیست. در زلزله کرمانشاه موارد زیادی دیده میشود که در اثر کیفیت پایین بتن مصرفی ، ستونهای یک طبقه متلاشی شده و اثر زلزله و وزن سازه منجر به تخریب کلی آن و عدم حفاظت از جان ساکنین آن شده است. بحرانی ترین الگوی تخریب ضعف المان و یا ضعف در اتصالات المان های حیاتی سازه همچون ستون ها، تیرها و بادبندهاست که بحرانی ترین وضعیت در این فاز منجر به عدم ایستایی سازه و همچنین واژگونی مجموعه المان ها خواهد گردید.مشکل کجاست؟


در یک ساختمان بتنی ، متناسب با پیشرفت ساختمان ،در دهها مرحله باید بتن مناسب تهیه و در ستونها و تیرها و سقفهای طبقات مختلف اجرا شود و از بتن نگهداری شود تا در نهایت سازه ای محکم و مقاوم ایجاد گردد . حال اگر در یکی از مراحل ، مثلا ستونهای طبقه اول،بتن مناسب نباشد و یا کارگران برای راحتی اجرا به آن آب بیافزایند و یا ویبره درستی نشود و یا حتی بعد از بتن ریزی ، فرآوری نگردد و در اثر سرما و یا کمبود آب صدمه ببیند، دیگر آن ساختمان فضای امنی برای انسانها نیست. حالا اضافه کنید کمبود فرهنگ احساس مسئولیت و وجدان عمومی در میان مردم و کارگران ساختمانی و مهندسان و منفعت طلبی فوشندگان بتن و غیره را. در نتیجه اطمینان بخشی سازه های بتنی بسیار پایین می آید و زندگی در این ساختمانها ، بازی با زندگی! اگر ساختمانهای فولادی نتیجه بهتری را در این زلزله داده اند علتش اینست که فولاد در کارخانه تولید شده و صرفا کنترل جوشکاری آن که کار سختی هم نیست، میتواند اطمینان بخشی سازه را تضمین نماید هرچند که شکل پذیری فولاد هم در این بین بی تاثیر نیست. معاون مسکن و شهرسازی میگفت پس از زلزله به مراکز تولید بتن سرپل ذهاب مراجعه شده، با اینکه موفق به اخذ آرم استاندارد شده بودند ولی بتنشان غیر قابل قبول بوده است. ما اینگونه داریم محل سکونت مردممان را میسازیم. بتنهای مورد استفاده در چند ساختمان تخریب شده در سرپل ذهاب که پس از زلزله کرگیری و تست شده، مقاومت زیر 100 کیلو بر سانتیمتر مربع را نشان میداده در حالی که باید 250 باشد. این فاجعه میتواند در همه جای ایران تکرار شود در حقیقت بمبهای ساعتی ساخته ایم که با تحمیل شرایط ویژه مانند آتش سوزی یا زلزله منفجر میشود. فراموش نکنید داریم در مورد ساختمانهایی صحبت میکنیم که توسط پیمانکاران دارای رتبه ساخته شده و مهندس ناظر داشته و نظام مهندسی و شهرداری آنها را تایید کرده اند. این عدم دقتها در سازه های فلزی در زلزله کرمانشاه هم مشکل آفرین بوده است. یک رسم غلط در منطقه باعث شده که صفحه بادبندها را به تیرها جوش ندهند و همین موضوع خسارات زیادی را بجا گذاشته است. در پایان باید نتیجه گیری کرد که ساختمانهای بتنی را برای مناطقی توصیه و طراحی کنیم که مطمئن باشیم نیروی کارآمد و تجهیزات و امکانات میتواند طرح را تبدیل به ساختمان نماید و در غیر این حالت ، باز دامی برای جان و مال انسانها گذاشته ایم.

-دیوارهای جانبی و تیغه ها

استفاده از دیوارهای با مصالح بنایی سنگین و عدم اتصال مناسب آنها به سازه ، صدمات زیادی در زلزله کرمانشاه ایجاد کرده است. ساختمانهایی که سازه آن صدمه نخورده، کل دیوارهای جانبی آن فرو ریخته و غیر از اینکه صدمات جانی و مالی زیادی را ایجاد کرده، تعداد افرادی را که باید بعد از زلزله بیخان ومان باشند را افزایش داده است. این نکته مهمی است. هر نکته کوچک مهندسی را که بی اهمیت میبینیم و رعایت نمیکنیم منجر به نابسامانی دهها خانواده در طول ماهها خواهد شد تا بتوانند دوباره سامان بگیرند.

یکی از بیشترین موارد تخریب و خسارات وارد شده مربوط به جدایی و ریزش نماهای ساختمان ها و ملحقات آنها به علت عدم رعایت ضوابط کامل در اتصال آنها به جداره ساختمان می باشد، که در مناطق شهری بعنوان یکی از شایع ترین الگوهای خسارت تلقی میگردند دارای مصالح متنوع و غیرهمگون می باشند، بعنوان بخش ضعیف ساختمان دچار آسیب جدی در اثر ارتعاشات زلزله شده و جدایی و ریزش در آنها رخ خواهد داد.

خسارات وارد شده به المان های غیر سازه ای همچون میانقاب ها، دیوارهای پیرامونی و ملحقات و تجهیزات وابسته و عدم اتصال مناسب دیوارها و اسکلت ساختمان مبتنی بر ضوابط آیین نامه ای که موجب حرکت، ترک خوردگی، واژگونی و ریزش دیوارها و ملحقات آنها می گردد.

از انواع آسیب های ایجاد شده مربوط به تخریب پوشش ها در ساختمان از جمله مصالح اندود سقف و دیوارها می باشد. در این نوع از تخریب که به دلیل غلبه نیروی ناشی از ارتعاش بر پیوستگی محدود بین مصالح اندود و مصالح پرکننده المان هایی چون سقف و ودیوارها در ساختمان ها بوجود می آیند، شاهد ریزش مصالح اندود و پوشش ها در ساختمان (داخلی و خارجی) هستیم. (فروریزش مصالح پوشش سقف در بیمارستان امام خمینی ره )

-میزان آسیب

گفته میشود در اثر زلزله کرمانشاه به 37000 واحد مسکونی خسارت جدی وارد شده که  اگر هر واحد 100 متر مربع باشد و هزینه ساخت را متری فقط  هفتصدهزارتومان بگیریم، برای بازسازی ساختمانهای تخریب شده باید 2590میلیارد تومان هزینه کنیم.

نتیجه:

1- سیستم لرزه نگاری کشور را بهبود دهیم

2- سیستم هشدار سریع زلزله را در کشور فعال کنیم

3- مدیریت بحران کشور را ساماندهی کنیم

4- اثر ساختگاهی را در ساخت و سازهای جدید جدی بگیریم

5- به ساخت و سازها و رعایت قوانین و آیین نامه های آن حساستر باشیم

سعدی نام دی 96

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

ساختمانهای جدید آجری

آجر در معماری ایران

مصرف آجر به‌عنوان مصالح ساختمانی در ایران سابقه باستانی دارد. از بناهای باستانی مشهوری که در ساخت آن از آجر استفاده شده می‌توان به طاق کسری اشاره کرد. مثال دیگر کف دالان مسجد جامع اصفهان است که به وسیله آجر‌هایی مفروش شده است که در زمان ساسانیان برای ساخت آتشکده به‌کار رفته بود. همانگونه که در بین‌النهرین خاک مناسب، فن آجر‌سازی‌ را گسترش داد. در ایران نیز فراوانی این خاک استفاده از آن را متداول کرد و موجب مهارت بسیار معماران ایرانی‌در فن ساخت آجر و کاربرد آن شد.ویژگی فیزیکی و شیمیایی آجر از یک سو و تولید آسان و سازگاری آن با طبیعت این سرزمین از سوی دیگر زمینه را برای کاربرد فراوان آن در معماری ایران مهیا ساخت. هرچند نقش آجر در معماری امروز ایران به لحاظ تحول در شیوه‌های ساخت و ساز و احداث ساختمان‌های بلندمرتبه کم رنگ شده اما هیچ‌گاه فراموش نمی‌‌شود و کم و بیش این ماده در ساخت نما استفاده می‌شود. این پایبندی و استفاده مکرر از آجر در معماری ایران را باید اضافه بر مقاومت و پایداری آجر از ارزش‌های زیبایی شناسی آن دانست، به‌طوری‌که پوشش آجر بر قامت بنا‌آن را اصیل، متین، بردبار و استوار نشان می‌دهد. رنگ اخرایی آجر به‌ویژه در زمینه آسمان آبی ایران زیبایی چشمگیری خلق می‌کند که کمتر می‌توان مشابه آن را در سایر مصالح به کار رفته در ساختمان و به‌ویژه مصالح جدید دید. خشت و آجر از گذشته‌های بسیار دور مونس‌هایی صبور برای مردمان این مرز و بوم هستند و خاطره روز‌های تلخ و شیرین را در خود دارند. کمتر کسی را می‌توان سراغ داشت که از بوی عطر خشت در کوچه‌های باران خورده به وجد نیاید.

اخیرا معماران مجددا به نماهای آجری علاقه مند شده و آن را با طرحهای بسیار هوس انگیز در نما استفاده میکنند و این در حالی است که صدها متریال متنوع نما در دسترس میباشد. نمای آجری اکنون ارزانترین نوع نما محسوب میگردد و استفاده از آن بسیار مقرون به صرفه است. حال که نورپردازی نما مرسوم شده و نورپردازی را میتوان نمای دوم هر نما محسوب کرد، نورپردازی در سطوح غیر صیقلی راحت تر مینشیند و از این لحاظ نماهای آجری ارزش بالاتری را کسب میکنند. مشکلاتی که هنوز کارفرمایان را از نماهای آجری میترساند.

- شوره زدن آجر بعد از اجرا

- کثیف شدن و دودگرفتگی در اثر ترافیک و آلودگی هوا و بارندگی

مورد اول در بسیاری از محصولات جدید رفع شده و مورد دوم نیز مانند اکثر نماها ،احتیاج به تعمیر و نگهداری ساختمان  و ساب زدن در دوره های 5 و 10 ساله دارد

برخی از مشخصات یک آجر نمای جدید:

- ضد شوره و آلونک

- جذب آب پایین و مقاومت بالا در برابر شرایط آب و هوایی

- محکم و مقاوم در برابر آتش‌سوزی

- ثابت در برابر اشعه UV

- مقاوم در برابر ترک خوردگی و پوسیدگی

- استفاده به عنوان عایق

در زیر برخی نماهای آجری ساختمانهای خارجی و داخلی را ببینیم

 


Cheongun Residence by Hyundai Kim + Tectonics Lab

ساختمان با نمای آجری در سئول کره جنوبی


Dong Yugan uses brick to form sculptural surfaces and playful structures at Red Brick Art Museum

این موزه در بیجینگ چین توسط آرشیتکت دانگ یانگ با آجر قرمز طراحی و اجرا شده است


Haddo Yard by Denizen Works

شرکت معماری دنیزن ورک این آپارتمانها را در انگلیس با آجر سیاه طراحی و اجرا کرده است



این ساختمان آجری با پنجره های گرد توسط یک شرکت استرالیایی در ملبورن اجرا شد


طراحی ساختمان اداری تجاری با نمای آجری

ساختمان اداری ترمه همدان طراحی توسط فرشاد مهدیزاده و احمد بطحایی


ساختمان کهریزک؛ طراح: CAAT STUDIO | عکاس: پرهام تقی‌اف

ساختمان مسکونی شمال کهریزک با طراحی مشاور کات 


نمای بیرونی ساختمان

ساختمان مسکونی


ساختمان مسکونی آجرپوش خیابان نفیسی تهران

نمونه آجرها نما و دیتایل اجرای خشک آن:

و در انتها آرایش مختلف آجرچینی در نما:

سعدی نام  دی 96

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

SADINAM.COM   آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

قصه نبش قبر2

چادرنشینها

مدرسه به خونمون نزدیک نبود، جایی که زندگی میکردیم جزو مناطق تازه ساز بود و هنوز یک تیکه هایی بینش ساخته نشده بود و بیابون بود. برای رسیدن به مدرسه باید از این زمینهای خالی رد میشدیم. اون سال ما تازه به این شهر اومده بودیم و کلی پرس و جو کردیم که کجا ثبت نام کنیم. منطقه ما فقط یک مدرسه داشت که اونم دخترانه بود اسمشم مدرسه آذرمیدخت. اولش نمدونستیم دخترونه است، روز اول مهر بود و وارد دفتر شدیم و گفتیم اومدیم ثبت نام کنیم ، از نگاه مدیر مدرسه که انگار قاتل باباشو میدید ، فهمیدیم.  کلی به همه پسرا بدو بیراه میگفت و گفت من اجازه نمیدم شماها کنار این دخترای گلم باشین. حس گرگ بودن بهم دست داده بود، نه، حس کسی که مریضی مسری داره مثل وبا ، یا هرچی. مونده بودم باید چکار کنم ، این مدلشو تجربه نکرده بودم. فک میکردم براحتی ثبت نام میکنم و خلاص. حالا داشت تبدیل به جنگ دخترا و پسرا میشد. از لحن مدیره معلوم بود که فقط من نبودم، خیلیا برا ثبت نام اومدن و یه جوری تحت فشاره که داره برام استدلال میاره. میگفت پاشین برین تو مدرسه های شهر. شما که پسرین! مدرسه های تو شهر خیلی دور بود یعنی باید با تاکسی رفت و آمد میکردیم از اون گذشته آموزش پرورش این مدرسه رو معرفی کرده بود و قطعا اشتباه نکرده بود . پس معلوم نبود که مدیره با کی دعوا داره. خانم ناظم منو راهنمایی کرد تو حیاط بزرگ مدرسه تا ببینیم چی میشه.دیدم بیست سی تا پسر دیگه هم گوشه حیاطن! نگرانی هممونو عذاب میداد. از اینکه روز اول مدرسه ما گوشه حیاط بودیم و دانش آموزای دختر سرکلاس، اذیت بودیم ، فک میکردیم داریم از قافله بشری عقب میافتیم. هیچوقت اینقدر آرزوی سرکلاس بودن و درس خوندن درمون زنده نشده بود. زنگ تفریح که خورد و دخترا جیغ زنون وارد حیاط مدرسه شدن ، دیدنی بود. ما مثل آدمای گناهکار یه گوشه ای به دیوار چسبیده بودیم و دخترا انگار دارند به حیونای توی قفس باغ وحش نگاه می کنن. و با هم پچ پچ میکردند و میخندیدن . نمدونم چرا مارو داشتن مسخره میکردن؟ البته خیلی زود خودشونو جمع و جور کردن و لباساشونو صاف و صوف کردن یکی موهاشو مرتب میکرد چن تاشون راه رفتنشونو فراموش کرده بودنو یکیشون تلنگری خوردو نزدیک بود بیفته، حالا نوبت ما بود که بخندیم. البته خیلی زود خودمونو کنترل کردیم چون نگاه خانم ناظم به ما بودو ما هنوز پامون رو پوست خربزه!یکی از دخترا به من نزدیک شد و گفت با یک پسر باهش بریم دفتر. از مدل موهاش خیلی خوشم میومد ،یک دسته موی وسط سرشو از جلو پیشونیش به عقب شونه کرده بود و بسته بود ، انگار یک رودخونه وسط سرش بود که جهتش با بقیه موهاش فرق میکرد ،یه جوری تو مدرسه متفاوت بود. دلم میخواست بشینم باهش در مورد اوضاع مدرسه معلما حرف بزنم ولی خیلی به نظر خودخواه  میومد و گردنشو راست گرفته بود با غرور قدمهای کوتاه برمیداشت. شاید اونم میدونست که مدل موهاش قشنگه! پشت سرش رفتیم و با اشاره یکی از معلما یک سبد موزو برداشتیم که بین پسرا تقسیم کنیم. اون سال اولی بود که تغذیه رایگان در مدارس اجرا میشد و اینم روز اولش. پسرا غصه بلاتکلیفیشونو با دیدن موزا فراموش کردن. چیزی نگذشت که حیاط مدرسه پر از پوست موز شد. ما بیست سی تا پسر هنوز به دیوار مدرسه چسبیده بودیم و احساس غریبه بودن داشتیم ولی جیغ دخترا حیاطو برداشته بود. موز دخترایی که احساساتی بودنو میخواستن اونو با خواهرشون یا مامانشون بخورنو برمی داشتنو فرار، اون دختره هم گریه کنون یا جیغ زنون دنبالش ، یک گروه هم تشویقشون میکردنو از این هیجان احساس زنده بودنو خوشحالی. فقط وقتی از جلو ما رد میشدن انگار تازه یادشون میومد که ما هم هستیم و یک کم سعی میکردن باشخصیت تر از جلو ما رد شن ، ولی مگه میشد؟ اون سالا موز خیلی مهم بود یعنی هیچ خوردنی و یا طعمی خودشو با موز نمتونست مقایسه کنه. تازه وارد بازار ایران شده بود و چنان در مورد مقوی بودنش صحبت میشد که انگاری با یک کیلوش میشد رستم شد! اون دختره دوباره بهم نزدیک شد و گفت پوستا موز پسرا رو تو همون سبد جمع کنمو ببرم پشت دفتر. از اینکه برای توزیع تغذیه رایگان ، من انتخاب شده بودم راضی بودم و خودمو یک سر و گردن از بقیه بالاتر حس میکردم.بچه ها پوستا رو تو سبد ریختن و رفتم طرف دفتر. خانم ناظم صدام کردو گفت امروز برین خونه تا ببینیم تا فردا براتون چکار میکنیم. خانم مدیر موافقت کرده بود پسرا رو تو کلاسای جدا تو مدرسه بپذیره. خبرو به بقیه گفتمو همه مون یک کم با خیال راحتتر رفتیم خونه.

موقع برگشت موضوع جالبی رو دیدم یک گروه چادر نشین داشتن تو بیابونی جلو خونه ما چادر میزدن. چند تا اسب و الاغ داشتن و هف هشت تا هم سگ و چند تایی بز و گوسفند.وقتی من رد میشدم ، دو تا چادر زده بودنو بقیه رو داشتن نصب میکردن.  زن و مرد پا بپای هم کار میکردن ، چوبای کوتاهو تو زمین میکوبیدن تا طنابای چادرو به اونا محکم کنن و یک چوب بلند هم که زیر خیمه چادر میخورد و همین، نه آجری، نه سیمانی نه تیرآهنی و نصف روزه کل شهرشون علم میشدیک کم تعجب کردم آخه چادرنشینا فصل سرد به مناطق گرمتر میرفتن و نمدونم اینا اول پاییز اینجا چکار میکردن؟ چند تا بچه هم همون دورو بر ، اینور اونور میرفتن. یکی از سگاشون تازی بود، ازین سگایی که قد بلند دارن  و شکمشون تقریبا به کمرشون چسبیده و خیلی سفید، چند تا هم سگ گرگی بزرگ پشمالو داشتن، یکی دو تا هم از همین سگای معمولی که دوروبر ما زیاد بود. جرئتشو نداشتم بهشون نزدیک بشم و یا وایسم نگا کنم ولی در حال ردشدن از جاده خاکی که درست به روبروی در خونمون ختم میشد اونارو زیر نظر داشتم.

                             

 تو خونه از ماجرای مدرسه دخترانه و اتفاقایی که افتاد تعریف نکردم ، آخه بابام خیلی مذهبی بودو ترسیدم نکنه طرف خانم مدیرمونو بگیره. و من تا حالا مدرسه مختلط نرفته بودم و بدم نمیومد تجربه جدیدی داشته باشم. از چادرنشینا هم چیزی نگفتم حتما خودشون دیده بودن ،  از تو ایوون خونه ویلایی مون که اجاره کرده بودیم کل بیابون روبرو تا جایی که دوباره خونه ها شروع میشد دیده میشد و از جمله چادرنشینایی که سمت راست جاده خاکی جا خوش کرده بودن. از فردا مشکل مدرسه حل شدو ما تو یه کلاس نشستیم هر چند تا چن روز معلم نداشتیم و یک پیرمرد خیلی بداخلاق که فک کنم یکی از معلمای مدرسه بود هر یک ربع با عصبانیت در کلاسو باز میکردو بهمون میفهموند که سرصدا نکنیم یکی از بچه ها رم مبصر انتخاب کردن که اسم بدها رو رو تخته بنویسه و بعدش بدن دست خانم ناظم. منم که با یکی از بچه ها مامور تغذیه رایگان بودیم و به دفتر رفت و آمد داشتیم و هم مبصر و هم اون معلم بداخلاق بیشتر مراعاتمونو میکردن. بعد از سه چار روزم یواش یواش پای معلما به کلاسمون باز شدو درس و تکلیف شب و غیره. چند تا از معلمامونم زن بودن . یکیشون که فقط راه میرفت و درس میداد. یکبارم از من سئوال درسی کرد و بجای اینکه در مورد جوابم اظهارنظرکنه ، غش غش خندیدو گفت پسرجان تو اهل کجایی؟ منم مشهدی بودم و لهجه داشتم ، بدجوری ضایع شدم. بچه ها هم وقتو برای خندیدن و مسخره کردنم کاملا مناسب دیدن. همونجا بود که مجبور شدم تو شهر جدید لهجه قبلیمو فراموش کنمو سعی کنم تهرونی حرف بزنم . البته دیگه هیچوقت من از این خانم معلمه خوشم نیومدو باهش لج بودم .یک خانم معلم دیگه مون که جونتر و خوشگلتر بود از وقتی که میومد رو صندلی چوبی معلما مینشست پشت یک میز چهارپایه چوبی که بیشتر شبیه میز نهارخوری 4 نفره بود و روشم همیشه یک دفتر حضورو غیاب بود. خیلی وقتا هم یک تکلیفی به ما میگفتو سرشو میذاشت رو میزو میخوابید. پسرای شیطون کلاسم مدام مدادشونو زیر میزشون مینداختن تا موقع برداشتن نگاهی به زیر دامن خانم معلم بندازن و گزارش بدن که شورتش چه رنگیه. میزای ما هم یک نیمکت چوبی دو،سه نفره بود که جلوش یک میز به همان قد با جامیزی برای کتاب دفترامون. چیزی که هیچوقت برا من حل نمیشد این بود که دو سه نفر گزارشای مختلفی از رنگ شورت خانم معلم میدادن. فک کنم زیر میز میرفتن ولی روشون نمیشد نگا کنن فقط داشتن واسه بقیه کلاس شجاعت میذاشتن. یک خانم معلم زبان انگلیسی هم داشتیم که خیلی خوش اندام و قد بلند بود و لباسای شیک میپوشید و همیشه آرایش کرده بود منتها حامله بود . کلاس ما سه ردیف نیمکت داشت که سه نفر روی هر کدوم مینشستیم ، من نیمکت وسط بودم و جلو ، این معلم خوشتیپمون عادت داشت بیاد شکمشو به پشت میز نیمکت ما بچسبونه و درس بده،بنابراین بیشتر زنگ کلاس، بالای سر من ایستاده بود و دائما آب دهانش پرت میشد رو کتاب دفترم ، که من فک میکردم مال حاملگیشه و وقتی کلاس تموم میشد کتاب و دفترم تقریبا خیس بودن و هیچ راه حلی در طول سال من نتونستم برا این مشکل پیدا کنم. 


یک معلم تاریخ داشتیم که مرد بود و همه خیلی دوسش داشتن و خوش زبون بود و از خاطراتش تعریف میکردو در عین اینکه کنترل کلاس دستش بود ولی نرم برخورد میکرد و هیچوقت با کسی دعواش نشد حرفاش بوی سیاسی میداد و ما خیلی دوست داشتیم واسه مون حرف بزنه . بقیه معلمامون هم مردبودن و خیلی خشن و ما باهشون نه احساس راحتی میکردیم و نه درسشونو میخوندیم ، چون دوسشون نداشتیم.در هر حال من شاگرد سوم کلاس بودم و بیشتر با دو نفر که شاگرد اول و دوم بودن میپریدم ولی گاهی با بقیه بچه های کلاس هم یک حشر و نشری داشتم. یک نفر مردودی سال قبل تو کلاس داشتیم که چون یکبار همین درسا رو خونده بود احساس رقابت با منو داشت و چند بارم بیرون مدرسه وایستاده بودیم تا یک دست و پنجه ای باهم نرم کنیم. با اینکه من اهل دعوا نبودم و خیلی هم در این زمینه هنری نداشتم، ناچارا کم نمی آوردم و پیشنهاد دعوا رو میپذیرفتم و چند تا مشت جانانه نوش جان میکردم و حالا چند تا ضربه نه چندان کاری هم میزدم تا موقعیتم از دست نرود. اینا هم چیزایی نبود که من تو خونه مطرح کنمو از نظرات دیگران بهره مند بشم و در مجموع تلاش میکردم خودم راه مناسبی رو پیش بگیرم. عملا دخترای مدرسه تو ساختمونی بودن که دفتر مدرسه بود و پسرا تو یه ساختمون جدا، بنابراین ما بجز زنگای تفریح و تو حیاط مدرسه و موقع صف بستن اول صبح با اونا برخوردی نداشتیم. وتنها تفریحمون این بود که زنگای تفریح یواشکی چندتایی که بیشتر تو چشم بودنو زیرنظر بگیریم و تو دلمون بهشون ابراز علاقه کنیم و بس. البته پسرایی بودن که دم در مدرسه وایمیستادن و شماره شونو رو یه تکه کاغذ به دخترا میدادن ولی اکثرا زندگی خودشونو میکردن. مدیر مدرسه هم که از پسرا دل خوشی نداشت و پاشو تو ساختمون ما نمیذاشت و فقط این خانم ناظم بود که بعد از زنگ تفریح ، تو ساختمون ما سرمیکشید تا مطمئن بشه که همه سرکلاسا رفتن و میشه معلما رو بفرسته سرکلاساشون. یک بارم وقتی تقریبا همه رفته بودن سر کلاس ، رو پله های ساختمون پسرا ایستاده بود که باد تندی وزید و دامنشو تا نافش بالابرد و اون تلاش میکرد که بگیرتش و پایین بیارش که منو یکی دو تا از بچه ها خجالت کشیدیم و سرمونو پایین انداختیم و زود رفتیم تو کلاس. همون روزای اولی که از مدرسه به خونه میرفتم تو مسیرم و پشت یک خونه یک سگ مرده ، افتاده بود ، با اینکه مسیر اصلی نبود من راهمو از اونطرف کج میکردم ببینم چی میشه ، تازه دعا هم میکردم که همسایه ها نفهمند و چالش کنن! و اینجوری ماهها سیر تبدیل یک سگ به اسکلتو نظاره میکردم. اما بگم از اون چادرنشینا، من روزی دوبار صبح و عصر از جلو اینا باید رد میشدم. بعد از اینکه مستقر شدن ، دیگه کار زیادی نداشتن. زناشون شیر میدوشیدن و با کنده چوب غذا درست میکردن و زیر آفتاب کارای دستی میکردن، مرداشونم هیچ کاری نداشتن و بازی میکردن، بگمونم قمار میزدن ، چون گاهی وقتا صداشون بلند بود و داشتن دعوا میکردن و زنای با ابهتشون زیرچشمی مراقبشون. گفتم که چند تا هم بچه داشتن که یک کم از من کوچیکتر بودن. یکی دوبار یکی از پسرا که از من با کیف مدرسه ام حال نکرده بود و خوشش نیومده بوده، سگا رو بطرف من چخ کرد و من بیچاره از ترس هف هشت تا سگ به سمت خونه میدویدم و سگا دنبالم و اون پسرای چادرنشینم تفریح. این چند بار شیطنت این بچه ها باعث شده بود که سگا جزو ماموریت دائمی خود بدونن که باید موقع رد شدن من یک چشم غره ای برن و یا چند قدم دنبال سرم کنن. اون سال زمستون خیلی زودتر از موقع سر رسید و برفهای پشت سرهم اومد- گمونم اواخر آبان یا اوایل آذر- و درجه حرارت خیلی پایین اومد طوری که ما افتخار میکردیم بعنوان سردترین شهر با منهای 20 درجه اسممون تو اخبار رادیو گفته میشه. یکی از این روزا من کت و کلاه کردم که اول صب برم مدرسه، کلی خودمو روبخاری گرم کردم و گرما ذخیره کردم که تا رسیدن به بخاری مدرسه دووم بیارم. با اینحال همیشه با مژه های برفک زده و دماغ سرخ شده و دستایی که جون حرکت کردن نداشت ، میرسیدیم مدرسه و مضحکه بقیه دوستان میشدیم. خلاصه اول صبحی از در خونه بیرون آمدم و با فکر سگها ، شروع به حرکت کردم، چادرنشینها هنوز از چادراشون بیرون نیومده بودن و سگها هم خوابیده بودن، ولی با حرکت من ، چشماشونو باز کردن و همینطور که سرشون رو زمین بود شروع کردند به خرناس کشیدن ، منم در حالی که چشمم به اونا بود آروم ،آروم تا میان راه رفتم که درست مقابل اونا میشد و از اونجا ناگهان با سرعت شروع به دویدن کردم و همین باعث شد که سگها هم عوعوکنان ، با سرعت دنبالم کنن، من بدو، سگا بدو ، که ناگهان یک جا یخا زیر پام شکست و توی یک گودال کوچک آب افتادم. یخو سرما تمام بدنمو گرفت، سگا هم خوشحال از اینکه وظیفه شون انجام شده به سر جای قبلیشون برگشتن. منکه هنوز صدمتر از خونه دور نشده بودم ، اشک ریزان و یخ بسته به خونه برگشتم و از شدت سرما تقریبا روی بخاری نفتی رفتم. 


پس از یکساعت با گرم شدن مجدد و خشک شدن لباسها، به سمت مدرسه حرکت کردم. منکه تا حالا تو عمرم دیر به مدرسه نرفته بودم ، صد نوع داستان رو مرور کردم که تحویل معلممون بدم بجز داستان اصلی، از فوت پدربزرگ تا تصادف با ماشین و گم شدن کلید درخونه و خلاصه هر چی که فک کنین. با این همه داستان آماده شده ، به محض اینکه در کلاسو باز کردم، کلاس از خنده منفجر شد و معلم و همه بچه ها شروع به خندیدن کردن، همه دروغهام از یادم رفت ولی خوشحال بودم که جواب عصبانیت معلمو نباید بدم. یکی از همکلاسیا صحنه سگا رو از دور دیده بود و با آب و تاب تو کلاس تعریف کرده بود.

سعدی نام آذر 96

SADINAM.COM         آدرس سایت

YOUROFICE@ تلگرام                                  

INFO@SADINAM.COM        ایمیل


  • محمد تقی سعدی نام

فاز2 طراحی

پس از 4 قسمت قبلی به فاز 2 طراحی میرسیم

در این بخش مشاور جزئیات اجرایی تمامی مفروضات قبلی را تبدیل به نقشه میکند . این مرحله نیز از مراحل بسیار مهم تشکیل پروژه محسوب میشود. گاهی مشاوران عملیات تهیه نقشه های اجرایی را به گروههایی که تخصص این کار را دارند میسپارند بدون اینکه اطلاعات مراحل قبلی را کاملا به آنان منتقل کنند و خطر بزرگی میتواند پروژه را به تهدید بکشاند بگونه ای که بسیاری از مفروضات در نقشه ها لحاظ نشود و غذای آشپز چیزی غیر از آنکه سفارش داده ایم میشود و اینجا کنترل جدی کارفرما و مشاور را ایجاب مینماید. تا نقشه ها بر اساس ایده های تایید شده مشترک کارفرما و مشاور پیش برود. مراحل مهم فاز 2 عبارتند از:

1- محاسبات سازه که با توجه به کاربری و بزرگی پروژه باید توسط گروهی که کاملا تعریف پروژه به آنان تفهیم شده و تجربه لازم در آن را داشته باشند به انجام برسد و کلیه دیتایلهای قابل فهم برای کارخانه سازنده و یا گروههای کاری مجری اسکلت ، را دارا باشد. تعریف بارهای زنده و مرده مد نظر کارفرما و مشاور و طرح  ، مهمترین بخش این فعالیت است تا هم کمتر از آنچه باید و هم بیشتر از حد بهره برداری ، بارها تعیین نشده و درعین اینکه پروژه اقتصادی گردد ، خطری آن را تهدید ننماید. کامل بودن جزئیات اجرایی ، مصالح مورد استفاده و جزئیات آن ، آزمایشات مورد نیاز و نحوه اجرای آن، الزامات اجرایی مورد نظر محاسب و جدول مقادیر مصالح مورد نیاز ، بی نقص بودن این مرحله را تضمین میکند.


2- نقشه های معماری و جزئیات آن از مراحل مهم دیگر این فاز است و دقت در آن تضمینگر تحقق رویای مشترک کارفرما و مشاور پروژه است. پروژه های زیادی در ایران وجود دارد که بعلت عدم دقت در تهیه نقشه های اجرایی معماری، به بسیاری از اندازه ها و ابعاد الزامی مورد نیاز طرح دست نیافته اند و علاوه بر بدنماشدن کار، در بسیاری از موارد خواسته مورد نظر تحقق نیافته است. فرض کنید بعلت نوع فرش کف یا نوع بهره برداری ، الزام دارید که اتاقی ، دقیقا 3*4 باشد و در اثر عدم دقت در تهیه نقشه ها و ندیدن تمام عوامل تاثیر گذار، از هر بعد 10 سانت کمتر شود ، در این حال تمامی زحمات مشاور و مجری و سرمایه کارفرما هدررفته محسوب میشود. لذا بعد و در حین تهیه نقشه های پلانها و نماها ،موارد قابل بررسی این مرحله عبارتند از:

- ابعاد آسانسورها

- ابعاد راهروها

- ابعاد راه پله ها

- جزئیات ورودیهای ساختمان

- ارتفاع سقف کاذب

- ابعاد ورودیها و رمپ و ارتفاع پارکینگها

- ابعاد دربها

- ابعاد چاله های دسترسی تاسیسات

- ابعاد اتاقهای برق و گاز و آی تی

- ابعاد اتاقهای کنتور برق

- ابعاد مکانهای پیش بینی شده برای پله برقی و رمپ برقی

- ابعاد فضای تاسیساتی بین سقف کاذب و پایین ترین نقطه سقف یا تیرهای سقف

- ابعاد پیش بینی شده در نقشه ها برای تیغه ها و دیوارها ومصالح رویه تمام شده و مقایسه آن با ابعاد واقعی آنها در اجرا

- ابعاد سرویسها

- ابعاد داکتهای تاسیساتی

- ارتفاع طبقات در نقشه ها و مقایسه با ارتفاع واقعی طبقات

- کنترل ارتفاع طبقه و مطابقت با ابعاد مصالح طرای شده در نما

- کنترل ابعاد شیشه ها و ابعاد امکان پذیر و اجرایی و اقتصادی  آن در بازار

- تعیین مصالح کفها با مشخصات و رنگ

- تعیین مصالح رویه دیواره ها، ستونها، راه پله، راهروها، سقفها و سقفهای کاذب، ورودی آسانسورها ، مشخصات و رنگ آنها و اطمینان از امکان تامین آن

- تعیین نوع درب و پنجره ها و ورودیها و خروجیهای اظطراری با مشخصات کامل

- تعیین مشخصات محلهای تجهیزات خاص و کنترل ابعاد مورد نیاز و سایر موارد لازم


3- نقشه های تاسیساتی که آنهم از مهمتریت بخشهای فاز 2 بوده و تاثیر بسزایی در بهبود عملکرد ساختمان خواهد داشت و پس از تهیه آنها،عوامل زیر باید کنترل گردد

- تجهیزات سرمایشی شامل نوع و قیمت و برندهای مورد تایید مشاور و ابعاد واندازه ها

- تجهیزات گرمایشی ، نوع و مشخصات و قیمت و ابعاد مورد نیاز

- نقشه سه بعدی لوله کشیها و اطمینان از امکان پذیری گذر از داکتها و سقفهای کاذب

- نقشه سه بعدی کابلکشیها در ساختمان ، داکتها و سقفهای کاذب

- نقشه دقیق محل کنتورها و کابلکشی آن

- تعیین محلهای ورود برق و گاز و فاضلاب و تلفن و پیش بینی فضاهای مورد نیاز آنها

- نقشه های گازکشی ساختمان و موتورخانه

- مشخصات و نوع لوله های مورد استفاده و اتصالات

- مشخصات و نوع کابلهای مورد نیاز

- جزئیات و نحوه اتصال و هدایت لوله ها و کابلها

- نقشه های تفضیلی موتورخانه و محل نصب تجهیزات تاسیساتی

- نقشه های سه بعدی آرایش داکتها

- مشخص نمودن نحوه انتقال تجهیزات تاسیساتی ، پله های برقی، آسانسورها و غیره و همچنین امکان پذیری جابجایی آنها و تعمیرات در زمان بهره برداری

- نقشه های انتقال فاضلاب و جزییات چربی گیرها، نحوه تخلیه چربی گیرها و غیره

- نقشه های لوله آب باران ، چاهها و تامین شیب بندی مورد نیاز

- نقشه تجهیزات مورد نیاز روی بام یا طبقات و پیش بینی الزامات آن

- نقشه کانالهای هدایت هوا و هوای تازه

- نقشه های کنترل هوشمند ساختمان و جزئیات و تجهیزات و تعیین محل اتاقهای کنترل

- نقشه های آتش نشانی، تعیین زونهای آتش و پیش بینی الزامات آن برای طبقات ، پارکینگها، موتورخانه و غیره


4- کنترل نقشه های محاسباتی، معماری، نما و تاسیسات با یکدیگر. یکی از ضعفهای رایج مشاوران ایرانی ، اینست که گروههای جداگانه ای را برای محاسبات و تاسیسات و معماری بکار میگیرند و هرچند که این گروهها از متخصصترینها باشند، فرصت کنار هم نشستن و کار هماهنگ را ندارند و این موضوع مشکلات بسیار پیچیده و اکثرا لاینحل را بوجود می آوردو در موقع اجرا امکان پذیری اجرا را مختل می کند. لذا یکی از مهمترین مباحث تهیه نقشه های اجرایی فاز2 ، بررسی هماهنگی آنهاست که در اصل باید توسط مشاور انجام شود ولی کارفرما هم لازم است اطمینان از انجام این مهم را حاصل نماید که برخی از مباحث آن عبارتند از:

- اطمینان از واحد بودن نقشه های بیس محاسبات و تاسیسات و معماری

- لزوم انتقال تغییرات در حین فاز دو به سه گروه فوق

- اطمینان از انطباق محل  و اندازه داکتها، راه پله ها، چاله های آسانسور، ویدها در نقشه های بیس سه گروه

- اطمینان از تطابق ارتفاع طبقات و فاصله ارتفاع همکف از معابر در نقشه های محاسباتی و معماری

- کنترل ارتفاع تیرهای محاسباتی نهایی و اطمینان از تامین فضای تاسیساتی مورد نیاز در سقفهای کاذب

- اطمینان از عدم بیرون زدگی سقفها و تیرهای محاسباتی در نقشه های معماری

- اطمینان از هماهنگی ابعاد ستونها و محل تقاطع آنها با پیش بینی نقشه های معماری

- اطمینان از ضخامت سقفهای محاسباتی با فرضهای اولیه معماری

- پیش بینی امکان پذیری محل عبور لوله های آب باران و فاضلاب و کانالهای احتمالی از نظر نقشه های محاسباتی

- اطمینان از انطباق ارتفاع کل ساختمان در معماری و محاسبات

- پیش بینی فضای مورد نیاز نماسازی و اطمینان از پیش بینی آن در سازه

- کنترل مجدد ورودیهای ساختمان به معابر

- کنترل مجدد محلهای ورود آب و برق و گاز و فاضلاب و تلفن و اطمینان از پیش بینی واقع گرایانه فضای لازم

- کنترل امکان پذیری رمپهای خودرو و نفر از ساختمان به معابر

- کنترل ارتفاع ورودیها، رمپ پارکینگها و ارتفاع مفید طبقات پس از محاسبات

- اطمینان از لحاظ بارهای تاسیساتی در طبقات و بام در محاسبات

- کنترل مجدد چاله های آسانسور و اطمینان از امکان نصب آسانسور با ظرفیت لازم

- کنترل لحاظ شدن بار پله های برقی و رمپ برقی در سازه

- اطمینان از لحاظ شدن با نماسازی و نحوه انتقال آن در سازه

- کنترل دقیق محلهای انتقال کانالها و لوله های تاسیساتی و عدم تداخل آن با تیرها و امکان پذیری عبور از سقف

- کنترل مجدد معماری با سازه جهت اطمینان از امکان پذیری حصول اندازه های آن

- کنترل عدم تداخل ستونها و دیوارهای برشی محاسباتی با نقشه های معماری و تامین آن حتی در اثر خطاهای اجرایی

- کنترل نهایی موقعیت ساختمان و سطوح زیربنا ، با قوانین شهرداری

- کنترل امکان پذیری و نحوه دفع فاضلاب طبقات زیرین

- رفع کلیه مغایرتها و تجدید محاسبات سازه و تاسیساتی بگونه ای که انطباق صد در صدی با معماری مورد نظر ایجاد نماید

- شماره گذاری نقشه ها و ثبت تاریخ تصویب و اطمینان از عدم وجود نقشه های قدیمی و مغایر هم در آلبوم و یا پرسنل کارفرما و مشاور

- تهیه متره کامل پروژه و جدول مقادیر و اسناد مناقصه برای انتخاب پیمانکار مناسب


سعدی نام آذر 96

SADINAM.COM         آدرس سایت

YOUROFICE@ تلگرام                                  

INFO@SADINAM.COM        ایمیل



  • محمد تقی سعدی نام

قصه نبش قبر 1

داستان خاطرات قدیمی

با تشر بابام ،برا نماز صبح از خواب پریدم تو اون روز سرد از زیر کرسی در اومدن سخت بود، مادرم با چادر نماز ، وسط اتاق داشت نماز میخواند. همه توی یک اتاق سرد ، زیر کرسی میخوابیدیم. یاد اون روزی افتادم که کرسی بخار کرده بود و هممون بحال استفراغ افتاده بودیم. خانمجانم (مادربزرگ)میگفت ذغالش خوب نبوده، ولی نه ، قبل از اینکه ذغالها سرخ بشن ، با خاکستر روی اونارو پوشونده بودند و دی اکسید کربن حاصله همه رو بحال خفگی انداخته بود. با اون حال بد تهوع ،تو هوای سرد تو حیاط باید میموندم تا حالم سر جاش بیاد. 

منقل- چهارپایه کرسی-کرسی

تو همین فکرا بودم که بابام نمازشو تموم کرده بود و داد بلندی سرم کشید که همه نماز خوندن ، تو هنوز پا نشدی - تارکصصلات-(تارک الصلواه) با دلخوری از زیر کرسی خودمو بیرون کشیدم رفتم تو حیاط. خیلی سرد بود. چند روز قبل برف سنگینی باریده بود بجز یک راه باریک که برفش با پا کوبیده شده بود بقیه حیاط پر از برف بود پام به دیواره برف خورد و رو دمپاییم و انگشتام پر از برف شد. انگشتای پام میسوخت، پامو تکوندم که برفاش بریزه. به  توالت گوشه حیاط رسیدم درب حلبی توالت موقع باز شدن به برفای کف حیاط  گیر میکرد و بزور باز میشد در رو بستم توالت یخ بود  یک کلپاسه روی آجرای دیوار توالت تند تند می دوید. سنگ توالتمون  موزاییکی و گود بود و  برف و یخ روی جای پاهاش وحشت افتادن توی توالت رو بیشتر میکرد.

کلپاسه

سنگ توالت موزاییکی

 یادمه یک صبح زود مثل امروز که اومده بودم توالت، خروسمون افتاده بود ته کاسه توالت و نمتونست تکون بخوره. با کمک بزرگترا درش آوردیم. شیر آب توالت قندیل بسته بود و لوله آفتابه مسی هم نصف لولش با یخ بسته بود.  وقتی آفتابه مسی سنگین رو کج کردم و آبش رو دستم ریخت ، انگار دستم با چاقو بریده بود و میسوخت ، بهر زحمتی بود خودمو شستم ، اشکم در اومد ولی چاره ای نبود ، مادرم میگفت اگه خوب خودتو آب نکشی ، نجسی و فرشته ها دیگه تو خونه مون نمیان. با اینکه تا حالا فرشته ها رو ندیده بودم ولی دوست نداشتم تو خونه مون نیان.

آفتابه مسی

 بدتر از اون وضو گرفتن تو آبای یخ حوض وسط حیاط بود . یک کم از یخ کنار حوض شکسته شده بود و باید طوری دستمونو تو آب میزدیم که به یخ کنارش نخوره و خونی نشه. وقتی آب یخو به صورتم زدم ، صورتم میسوخت و فک کردم داره باد میکنه ،تو خونه مونم دستشویی و توالت داشتیم ولی میگفتن اگه استفاده کنیم ، خونه بو میگیره و نجس میشه. پس باید میرفتیم تو حیاط. زمستون تابستونم سرشون نمیشد ، حتی اگه خیلی مریض بودی، اصلا انباریش کرده بودند که کسی هوس استفاده از اونجا رو نکنه، درست مثل حموم توخونمون. داشتیم ولی انگار دکوری بود . تو سرما و گرما باید میرفتیم حموم عمومی. با اون دلاکایی که با کیسه های زبرشون پوستمونو میکندند. تازه خوشحالم بودیم که چند جای پوستمون قرمز شده بود و میسوخت ، معنیش این بود که خوب تمیز شدیم.

 حوض وسط حیاط

بعد وضو گرفتن تو آب یخ ، تمام بدنم میلرزید و همین لرز سرعتمو برا بالا رفتن از پله های لیز و رسیدن به اتاق بیشتر کرد. دمپاییامو پشت در اتاق درآوردم و با عجله وارد اتاق شدم.  مواظب بودم که مادرم نبینه که پاهام تو برفا خیس شده ، و گر نه باید وایمیستادم تا پام خشک بشه و قالیمون نجس نشه! خانمجانم که زودتر از بقیه برا نماز بیدار میشد، عالدینو(والور- چراغ نفتی) روشن کرده بود و من یخ زده ، عالددینو بغل کردم و سرمو اینقدر پایین آوردم که بوی سوختگی موهام به مشام رسید. دلم نمیخواست از بغل عالددین بیرون بیام.

عالددین

 همه نمازشونو خونده بودند. غرش پدرم بهم فهموند که دیگه نمیشه نمازو تاخیر انداخت. خوبیش این بود که دو رکعت بیشتر نبود. با عجله خم و راست شدم تا بتونم دوباره عالددینو تو بغلم بگیرم ، شاید یک کم گرم بشم. 

نقاشی از پریسا

اتاقمون یخ بود، فقط زیر کرسی بود که گرمای مناسبی داشت. که اونم تا خوب دست و صورتمون خشک نمیشد ، نمیشد زیرش رفت، آخه نجس میشد!!! با تموم شدن نماز ، چشم غره همیشگی بابام بعد نماز ، از نظرم دور نماند که همیشه میگفت نمازت به کمرت بخوره. آخه با حضور قلب نماز نمیخوندم و بقول اون بجای نماز خوندن ، کله ملاق میزدم. وقتایی که با خواهرم تنها بودیم بعد نماز دور اتاق میدویدیم که نماز به کمرمون نخوره!!! هنوز خوب عالددینو بغل نکرده بودم که خانمجانم چهاردری رو به ایونو باز کرد تا هوای اتاق عوض بشه! حتی لحاف کرسی رو هم بالا میزد تا هوای اونجا هم عوض بشه یا به عبارتی یخ کنه ! ظاهرا همه اعضای خانواده ، شرایطو تحمل میکردند، نمدونم چرا فقط برای من  سخت بود. بالاخره تهویه لازم زیر کرسی انجام شد و باز موفق شدم زیر کرسی یخ کرده ولی با امید گرم شدن بخوابم. هنوز چشمام گرم نشده بود که دوباره با تشر بابام از خواب پریدم. صب شده بود باید میرفتم نون میخریدم. همه بلند شده بودند. بازم من آخرین نفر بودم . پولو تو مشتم گرفتم و دمپاییهامو پوشیدم و زدم بیرون ، دو تا از پله های پشت درمون زیر برف بود، سطح کوچه یکمتر با برف بالا اومده بود که مال چند برف پشت سرهم بود که اومده بود و این آخریش که میگفتند بی سابقه بوده. چند بار رو برف و یخا سر خوردم ولی نیوفتادم.

 نونوایی بربری سر کوچه بود همه با زیرشلواری  میرفتن نون میخریدن. آدم بزرگایی که سرشون به تنشون می ارزید ، یک عبا هم رو دوششون می انداختن.به نونوایی رسیدم ، دو تا پیرزن و یک مرد و یک پسر کوچکتر از خودم جلوم بودن، تو نونوایی گرم بود، به نونواها حسودیم میشد که کنار تنور گرم میشدن، تنور تو زمین بود و دونفر دو طرفش نشسته بودن. یکی خم میشد نونو به تنور میچسبوند و وقتی پخته میشد در میاورد و مینداخت رو سبد کنار دستش ، نفر دیگه هم چونه های خمیرو بشکل نون در میاورد و روی یک دمکنی کثیف نیم سوخته می کشید که شاطر به تنور بچسبونش ، یکی هم که ایستاده بود نونا رو از تو سبد ورمیداشت و به میخ میزد تا خنک بشه ، بعدشم میداد به مشتریا. لای انگشتای پام پر از برف بود و میسوخت و قرمز شده بود، همیشه پاهام تو زمستون سرمازده بود و گاهی برای اینکه خوب بشه ، تو آب شلغم میذاشتیم. نمدونم چرا رسم نبود که کفش بپوشیم، هیچکس برا نون خریدن و کارای دم دستی نمیپوشید، مرد و زن و دختر و پسر، گویا کفش و لباس تقدس داشت، فقط موقع مدرسه میپوشیدیم. بقیه وقتا لباس تو خانه! از پنجه های پام بدتر، سرمایی بود که از پاچه های گشاد زیرشلواریم بالا میرفت، ورجه ورجه میکردم تا نوبتم بشه، بدیش این بود که همه ده ، دوازده تا نون میخواستن و دیر نوبتمون میشد، یک دختر اومد پشت سر من، با زیر شلوار و یک بلوز تریکو سفید و دمپایی صورتی بدون جوراب و یک چادر گلدارم رو سرش انداخته بود که از دورش باد میخورد و موهای پتش و لباساشو نمیپوشوند. اونم تو دمپاییش پر برف بود و انگشتاش رنگ دمپاییش شده بود چیزی که خیلی جلب توجه میکرد و سرما و صف نونوایی رو از یاد میبرد ممه های کوچکش بود که تازه سر زده بود و از زیر بلوزش خودنمایی میکرد.  نفهمیدم از کدوم طرف اومد. دختره وقتی دید دارم نگاش می کنم ، با غرور بلوزشو پایین کشید و صاف کرد و چادرشو رو زیرشلوارش انداخت که دیده نشه.جرئت نمیکردم خوب نگاش کنم فک میکردم نونواهه حواسش به منه. از کار خودم خجالت میکشیدم. همین حواس پرتی باعث شد زود نوبتم شد و اینقدر یخ زده بودم که بسمت خونه دویدم و نفهمیدم دختره کجا میره! تو راه جند تیکه از قسمتای برشته و سوخته نونو کندم و خوردم.

 نون بربری مشهد-البته دراز بود مثل سنگک

تو این هوای سرد ، نون داغ واقعا کیف میداد. با اینکه هر روز من نون میخریدم ، ولی همیشه نون بیات میخوردیم. بابام میگفت اول نونای قبلی باید خورده بشه، بازم من خوشبخت بودم که تو راه چند تیکه نون تازه و داغ میخوردم. وقتی با پاهای قرمز شده رسیدم خونه، همه سر سفره بودن و داشتن نونای دیروزو با کره و مربا میخوردن. نونای تازه رو تو قابلمه نون گذاشتیم ، خواهرم دستشو دراز کرد و یک تکه بزرگ نون تازه کند که بخوره ، بابام اخم تندی بهش کرد  و اون از خجالت قرمز شد. منم دلم میخواست با نون تازه صبحانه بخورم ولی نمیشد. مادرم برا ماها سهم کره و مربا میذاشت ولی بابام و خودش از تو ظرف میخوردن، چیزی که همیشه باعث حسودیم میشد، این بود که هر لقمه بابام به اندازه کل سهم هر کدوم از ما، کره داشت.

ادامه دارد.......

سعدی نام آذر 96

SADINAM.COM         آدرس سایت

YOUROFICE@ تلگرام                                  

INFO@SADINAM.COM        ایمیل

  • محمد تقی سعدی نام

Add URL